بحران میانسالی و قول و قرارهای می نی مالیستی من برای سال نو

زندگی یک آدم را به چند قسمت می توان تقسیم کرد (یا نکرد). خیلی ها آن را به دو قسمت تقسیم می کنند. نیمه اول و نیمه دوم. شوپنهاور معتقد بود که آدم در نیمه اول مثل کسی است که از سراشیبی کوهی در حال بالا رفتن است و مرگ را که در پایین کوه ولی در سمت دیگر قرار دارد، نمی بیند. نیمه دوم هم مثل سرازیر شدن از قله از سوی دیگر است. مرگ پیش رو و در دیدرس. در نیمه اول آدم در حال خرج کردن سود پولی است که در بانک گذاشته و در نیمه دوم در حال خرج کردن اصل پول.

ولی کسی از کجا می تواند بفهمد که عمرش به نیمه رسیده است؟ آیا این یک حس درونی است یا کم و بیش به طور استاندارد از روی سن و سال فرد می توان حدس زد؟ 35 سال؟ 40 سال؟ بعضی ها در این نقطه یا در این حدود از عمرشان دچار عارضه ای به نام “بحران میانسالی” یا midlife crisis می شوند. بحرانی که ممکن است با جرقه عوامل خارجی مثل از دست دادن پدر و مادر، از دست دادن کار یا بی معنی شدن آن و یا مبتلا شدن به یک بیماری، آغاز شود. فرد با آغاز این بحران خورشید جوانیش را رو به غروب می بیند و شروع می کند به شک و تردید در بعضی چیزها. در معنی زندگی. در اهدافش. عشقش. رابطه اش با دیگران. چیزهایی که واقعا می خواهد یا چیزهایی که واقعا نمی خواهد. جایی که زندگی می کند. کاری که می کند. والخ.

خیلی ها در این بحران شروع می کنند به اندازه گیری دستاوردهایشان و مقایسه اش با دستاوردهای اطرافیان و دوستان و آشناها. مثل مسابقه ای که داور سوت نیمه اول را زده باشد. حالا وقت نگاه کردن به تابلوی نتایج است. و این سوت می تواند آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی باشد. با شلیک توپ، همه کسانی که کاندیدای میانسالی هستند (بنا به حس خودشان) به رختکن می روند و یکی دو هفته فرصت دارند که علاوه بر استراحت، خودشان را هم ارزیابی کنند. خانه و ماشینشان را هم همینطور. هوش و استعداد و تربیت فرزندانشان را هم همینطور. حساب بانکی و سرمایه شان را هم همینطور. زیبایی، عشق و وفاداری همسرشان را هم همینطور. تعداد کشورهایی که سفر کرده اند، تعداد چیزهایی را که داشته اند و یا دارند هم همینطور. هر چیز را که بتوان به حساب آورد و مقایسه کرد. بعضی وقتها هم حتی چیزهایی که نمی توان به حساب آورد و یا مقایسه کرد. سؤالهایی مثل “آمدنم بهر چه بود؟” و “یا چه بودست مراد وی از این ساختنم؟”

آدمی را در نظر بگیرید که خودش را در آستانه شروع نیمه دوم می بیند. سوت را زده اند. زمین بازی باید عوض شود. در زمین جدید مرگ (پایان بازی) نمایان است. نیمه دوم، نیمه آخر است. آدم (و شاید هم دیگران) از خودش انتظار دارد که در نیمه دوم جبران کند. او به احتمال زیاد (مخصوصا در صورت مقایسه با دیگران) از نتایج نیمه اول راضی نیست. چند روزی فرصت برای استراحت یا شاید فکر کردن هست. به این فرصت تعطیلات نوروز(سال نو) می گویند. در این فرصت آدمی که می خواهد نیمه عمرش را عوض کند به خودش ممکن است یک سری قول بدهد. کارهایی که در سال جدید انجام خواهد داد. تغییراتی که در سال جدید در زندگیش پیاده خواهد کرد. چیزهایی که حذف خواهد کرد. چیزهایی که اضافه خواهد کرد.

من در این سالهایی که گذشت به بیشتر قول و قرارهایی که در آغاز سال نو به خودم دادم، عمل نکردم. شاید به دلیل گشادی. شاید هم به دلایل دیگر. شاید چون در همه آن سالها خودم را در نیمه اول می دیدم. در سراشیبی صعود به قله زندگی. جایی که از بلندای آن اهتزاز پرچمم را همه دنیا ببیند. این همان سراشیبی توهم است که خیلی ها مثل من در مسیر آن خیال می کنند که عددی هستند و می روند که دنیا را تغییر بدهند. می روند تا با فتح قله افتخار، نامشان را برای همیشه در تاریخ ثبت کنند. غافل از اینکه فتح این قله افتخاری که به همراه ندارد هیچ، ممکن است مترادف با بحران میانسالی هم باشد.

بعد از این مقدمه طولانی، قول و قرار سال نو من، خلاصه و مفید، به شرح زیر است:

من در سال نو می خواهم داستان بنویسم. روزی 500 کلمه. سال قبل یعنی 89 اولین کتابم را که داستان نبود، بعد از نوشتن یک فصل نیمه کاره رها کردم. حتی فکر نوشتن داستان برایم هیجان انگیز است!

من در سال نو می خواهم به نوشتن این وبلاگ ادامه بدهم. از نوشتن آن لذت می برم و به زندگیم معنی می دهد.

من در سال نو می خواهم یک کسب و کار جدید مبتنی بر ایده های این وبلاگ شروع بکنم. طرح اولیه آن را آماده کرده ام. امیدوارم در اوایل سال جدید آغازش کنم.

من در سال نو می خواهم بیشتر ورزش بکنم و به طور کلی سالمتر زندگی کنم. هنوز قصد گیاهخوار شدن ندارم ولی خیلی چیزهای خوب هست که می توانم اضافه کنم و بعضی چیزهای مضر هم هست که می توانم حذف کنم. به همین سادگی.

من در سال نو می خواهم به زندگی می نی مالیستی خودم ادامه بدهم. چیزهای غیر ضروری که دارم را دور بریزم. چیزهایی که ضروری نیستند را به چیزهایی که دارم، اضافه نکنم.

 

برای وفادار ماندن به این قول و قرارها باید مثل همیشه بر گشادی غلبه کنم. باید تمرکزم را از دست ندهم. هیجان زده نشوم. نترسم. به خودم دروغ نگویم. دائما از خودم توهم زدایی کنم. انعطاف پذیر باشم. اهدافم را متناسب با شرایط تغییر بدهم. مریض نشوم. انرژی داشته باشم. ایده های خوب پیدا کنم. با این خلق پر شکایت گریان وقتم را تلف نکنم. اشتباه کنم. تمرکز کنم. و …

مطالب مرتبط:

پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.