عذاب وجدان

پیرمرد کنار جاده دست تکان می داد

یک کامیون دویست متر جلوتر برایش نگه داشت

ماشینی بزرگ، جاده ای باریک، حرکتی انسانی

پیرمرد شروع کرد به دویدن به سمت کامیون که هنوز کاملا متوقف نشده بود

چند متر مانده به کامیون ما به پیرمرد رسیدیم

“آقا ببخشید لالجین از همین طرفه؟”

پیرمرد با اضطراب راه را به ما نشان داد، یک چشم به کامیون، یک چشم به ما

چشمانش هنوز می دویدند

و بعد خودش هم شروع کرد به دویدن

ما که راه افتادیم کامیون هم راه افتاد

قبل از رسیدن پیرمرد

شاید فکر کرد که ما پیرمرد را سوار کرده ایم

ولی نکرده بودیم

ما پیرمرد را سوار نکرده بودیم

ما پیرمرد را بدون هیچ دلیل موجهی سوار نکرده بودیم

و پیرمرد برای صد هزارمین بار در زندگیش از سوار شدن باز مانده بود

 

4 دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.