ملالی نیست جز دوری شما

تعداد زیادی از خوانندگان این وبلاگ (دو نفر) دغدغه خودشان را از طولانی شدن تاخیر من در نوشتن مطلب بعدی اعلام کرده اند. یک نفر از دوستان هم امروز تلفن کرد. شما نمی دانید که چه لذتی دارد که چند نفر وبلاگ آدم را دنبال کنند. خیلی ممنون.

همانطور که قبلا گفته بودم من مشغول ساختن خانه ای هستم که به طرز عجیبی بزرگتر از چیزی که پیش بینی کرده بودم شده است. و ساختنش طولانی تر. البته ساختن خانه ای که بزرگتر از پیش بینی قبلی شده است دلیل ننوشتنم نیست. دلیل اصلیش اینست که هرچقدر به خودم فشار می آورم ایده ای برای یک مطلب جدید ندارم. گویی که کفگیر به ته دیگ خورده باشد. یا حداقل در این جغرافیای جدید چنین حسی دارم.

اینجا طبیعت به شکل خیره کننده ای دارد کارش را انجام می دهد. یکی دو روزی باد شدید می وزد. بعد ابرها می آیند. بعد هم باران و البته این روزها مخلوط با برف. بعد هم یکی دو روز آفتابی زیبا به دنبالش. این چرخه بی وقفه در حال تکرار است و من روزهایی که بارش و سرما شدید نباشد سعی می کنم آجری بگذارم بر روی آجرهایی که روزهای قبل گذاشته ام. توسط آدمهایی که نمی دانم باید با آنها چگونه تعامل بکنم. برای من که در حالت عادی ارتباط با هر آدمی در هر شرایطی کار دشواری است، حالا اینجا در مقام کارفرما یا آقای مهندس کارم سخت تر هم شده است.

پسر اوستا امروز برگشته به من می گوید که “مهندس من که اینجا کار می کنم پولمو به خودم بده به بابام نده. بابام به من پول نمی ده.” اوستا بنایی است که همیشه پسرش را به عنوان وردست با خودش می آورد. ماجرا را به اوستا گفتم. اوستا درآمد که “ازش پرسیدی چرا؟” جواب من که “بله پسرت گفت که تو گفتی چون خرج خونه می دی بهش پول نمی دی.”

اوستا که یک بیست سالی از بازنشستگیش گذشته است درد دلش باز شد. پسره معتاد بوده است. زنش خیلی تلاش می کند ترکش بدهد. موفق نمی شود و از او جدا می شود. با یک بچه. حالا اوستا این پسر را که تقریبا همسن من است با خودش سر کار می آورد تا دوباره آلوده نشود. البته معتقد است که فقط مرگ می تواند او را ترک بدهد. اوستا می گوید “آخه دولت درست و حسابی هم نداریم.” می گویم “چرا اوستا؟ برای همچین آدمی دولت چکار می تواند بکند؟” جواب اوستا اینست که دولت باید اینها را توی دریا بریزد.

نه که توی تهران از این داستانها نیست و من برای اولین بار روی کره زمین با یک پدر که پسرش معتاد است برخورد کرده ام. برای من تفاوت در اینست که اینجا فضای خالی برای دیدن و گشتن و حس کردن بیشتر است. دور هر آدمی کیلومترها فضای خالی وجود دارد که به آدم این امکان را می دهد که دور یارو بچرخد و زاویه دیدش را تغییر بدهد. این طرف دیوار. آن طرف ستون. بالای بشکه. اوستا ملات می ریخت و من آجر می چیدم. البته فقط سمت خودم را. اوستا آجرهای طرف خودش را شاقول می کرد. من طرف خودم را با تراز میزان می کردم. پسر اوستا هم با سرعت لاک پشت ملات درست می کرد یا آجر می داد. خدا می داند چند سال شیشه و کراک مصرف می کرده است. پسر اوستا معمولا بیکار می ایستد و بی حرکت به نقطه ای خیره می شود. وقتی هم که از او چیزی می خواهی بی اختیار حرفت را با لحن سؤالی تکرار می کند.

محمد آجر بده.

محمد: “آجر؟”

محمد ملات بده.

محمد: “ملات؟”

محمد شاقول رو بده.

محمد: “شاقول؟”

اوستا که پانزده سالی به دلیل قتل غیر عمد زندانی بوده و حالا با سرطان حنجره و آلزایمر خفیف دست به گریبان است امکان ندارد که دو ردیف آجر را یکنواخت و با یک کیفیت بچیند. ولی من شوخ طبعیش را دوست دارم. مثلا یک بار که کارش نسبتا خوب از آب در آمد گفت: “پارسال هم به این خوبی نبود!”

برای آنها هم که به گزارش پیشرفت کار و عملکرد و کارنامه و اینجور چیزها علاقه دارند باید بگویم که در این دو ماه و اندی که کار ساختن این ساختمان را شروع کرده ام تا امروز تقریبا کار سفت کاری آن به پایان رسیده است. حدودا صد و پنجاه متر مربع زیربنا در چهار طبقه. ترکیبی از آجر و ابرخشت و چوب. یک زیرزمین کوچک. طبقه همکف. طبقه دوم. و یک اتاق زیر شیروانی. به محض بازگشت من به تهران که خیلی هم دور نیست این ساختمان یک وب سایت (و البته یک اسم) خواهد داشت و علاقمندان می توانند عکسها و داستانهای مرتبطش را ببینند و بخوانند. از همه اینها هیجان انگیزتر برای خود من کتابی است که با الهام از فرایند ساختن این ساختمان در حال تولد است. امیدوارم تا قبل از پایان سال کار نوشتنش تمام بشود.

 

ملالی نیست جز دوری شما.

علی سخاوتی

هجدهم آذر هزار و سیصد و نود و دو

 

 

 

 

3 دیدگاه

دیدگاهی بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد.