من وقتی عصبانی می شوم:
با تمام ترکیبهای موجود از چند کلمه نامناسب چند جمله نامناسب و ناراحت کننده می سازم و این چند جمله را با ترتیبهای مختلف آنقدر تکرار می کنم تا طرف مقابل و بقیه حضار از وجود ذره ای انسانیت، شعور، مهربانی، گذشت، اخلاق و میل به احترام به اصول پیش پا افتاده در روابط انسانی در من نا امید بشوند.

این هیولا که گه گداری در آدم بیدار می شود و شعله هایش همه چیز را می سوزاند از کجا می آید؟
عصبانیت هم حتما مثل ترس یا احساسات دیگر نقش مهمی در بقای نسل بشر داشته است. هدف من از نوشتن این نوشته ارائه راهکاری برای مدیریت خشم یا از بین بردن آن نیست. فقط می خواهم کمی درباره آن حرف بزنم. شاید چون دیشب عصبانی شدم. چند روز قبل هم همینطور. چند روز قبل از آن هم همینطور. والخ.
برای من در حال حاضر مسئله این نیست که چطور عصبانی نشوم یا کمتر عصبانی بشوم یا وقتی عصبانی می شوم آن جملات ناراحت کننده را کمتر تکرار کنم. سؤالی که ذهن من را به خود مشغول کرده اینست که با توجه به الگوی عصبانیتم، چرا اینقدر کم عصبانی می شوم؟ نه جدی؟
الگوی فوق الذکر از این قرار است:
جهان هستی و آدمهای دیگر به خواسته های ما و افکار ما و باورهای ما و بقیه چیزهای ما وقعی نمی گذارند. و این موضوع به شکلهای مختلف خودش را نشان می دهد. بدقولی، کیفیت یا کمیت نامناسب، اختلاف عقیده و نظر، لحن نامناسب، اشتباه و اصولا هر چیزی که ما فکر می کنیم آن چیزی که باید باشد نیست.
این الگو گریز از آزادی باشد یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید، نشان می دهد که ترس آدمی از مواجهه با ناچیز بودنش خیلی زیاد است. این واقعیت که من هیچ چیز نیستم من را می ترساند و باعث عصبانیتم می شود. ولی چرا فقط گه گداری؟
1- زیبایی. چون می توانیم از محیط اطراف خود اطلاعات مربوط به زیبایی را دریافت کنیم. با حواس پنجگانه. (یا حتی ششگانه) وقتی که به یک گل نگاه می کنیم یا زمانی که دست کسی را که دوست داریم لمس می کنیم از شدت احساس ناچیز بودنمان به میزان قابل توجهی کاسته می شود. در چنین مواقعی دلیلی برای عصبانی شدن نداریم. وقتی که عصبانی هستیم حواس ما اطلاعات کمی از محیط بیرونی به خصوص زیباییهای آن دریافت می کنند و تنها اطلاعاتی که در مغز ما پردازش می شود خزعبلات درون ذهن ماست.
2- عشق. آدمهایی هستند که ما را دوست دارند. هر چند نفر و به هر میزان و به هر دلیل. مهم نیست که یک نفر شما را دوست دارد یا ده نفر. مهم نیست که این دوست داشتن عشق مادرانه است یا محبت دوستی که سالی یکبار با ایمیل یا روی فیس بوک حال شما را می پرسد. در هر صورت عشق گه گداری به آدم یادآوری می کند که کمی بیشتر از هیچ چیز است.
3- اقتصاد. شما می توانید دو تکه آهن را به هم جوش بدهید. یا دو تکه پارچه را بهم بدوزید. یا یک برنامه بنویسید. یا دردی را درمان کنید. یا شکمی را سیر. همین کار شما را در چشم بعضی ها با ارزش جلوه می دهد و باعث می شود که به سراغتان بیایند و علاوه بر پول، وقت و توجه و اعتمادشان را هم به شما بدهند. مبادلات اقتصادی از هر نوعش که باشد باعث می شود که آدمها خودشان را بیشتر از هیچ چیز حس کنند.
با الهام از:
You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be
You’re frozen
When your heart’s not open
You’re so consumed with how much you get
You waste your time with hate and regret
You’re broken
When your heart’s not open
Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key
Now there’s no point in placing the blame
And you should know I suffer the same
If I lose you
My heart will be broken
Love is a bird
She needs to fly
Let all the hurt inside you die
You’re frozen
When your heart’s not open
Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key
You only see what your eyes want to see
How can life be what you want it to be
You’re frozen
When your heart’s not open
Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key
Mmmmm, if I could melt your heart
Mmmmm, we’d never be apart
Mmmmm, give yourself to me
Mmmmm, you hold the key
If I could melt your heart
~ Madonna
دیدگاهتان را بنویسید