من در زندگیم به ندرت از تجربه دیگران استفاده کردهام. یا اصلا برای این کار دلیلی نداشتهام یا اگر هم داشتهام این بوده است که آدم اگر از تجربه دیگران استفاده کند دیگر خودش قادر به تجربه دست اول نخواهد بود.
در اعتراض به این منطق ممکن است بگویید که «خب بعضی از تجربهها بهای سنگینی دارند.»
کاملا حق با شماست.
بعضی از تجربهها حتی ممکن است منجر به مرگ شوند. همانند مرگ خاتون زیر خر. اما در مورد من این اتفاق – حداقل هنوز – نیفتاده است.
یا شاید کاملا حق با شما نیست.
در اینجا چند نکته باریکتر از مو یا شاید کدو وجود دارد که ما را از درک درست پدیدهای که با آن مواجهیم عاجز میکند:
کدوی اول
ما غالبا در حالیکه از تجربه، زندگی، تجربه زندگی و یا استفاده از تجربه دیگران حرف میزنیم، به مفاهیم اساسا متفاوتی اشاره کنیم.
طیفی را فرض کنید که یک سرش مسائلی هستند که فقط یک جواب دارند. یک جواب مشخص. مثل؟ من چیزی به ذهنم نمیرسد. شما که با تجربهتر از من هستید یا از تجربه آدمهای با تجربه استفاده میکنید بگویید. حتی قوانین فیزیک هم بعد از مدتی از این سر طیف به آن سر طیف مهاجرت میکنند.
سر دیگر طیف مسائلی هستند که بیشتر از یک جواب دارند یا اصولا جواب ندارند. مثل؟ چگونه باید همسر انتخاب کرد؟ چه نوع حکومتی برای کشور … در سال … مناسب است؟ چه شغلی برای من مناسب است؟ چه سنی برای ازدواج یا بچه دار شدن مناسب است؟ (آیا اصلا این کار درست است؟) با وقت آزادم چکار کنم؟ معنی زندگی چیست؟ چی بخورم؟ با اضطرابم چه کار کنم؟ با احساس تنهاییم چطور؟ با یک رابطه یا شغل یا مملکت نابسامان چکار باید کرد؟ و الخ.
کدوی دوم
برخلاف داستان خاتون و کنیزک، پیدا کردن یک استاد در بسیاری از چالشهای زندگی غیر ممکن است. البته کار سختی نیست که بعد از طلاق یا ورشکستگی یا سکته قلبی یک نفر، نقش کنیزک را برایش بازی کنیم و کدوهایی را که ندیده است یکی یکی برشماریم. بعد از طلاقم خیلیها این نقش را برای من ایفا کردند. حتی یکی از نزدیکانم گفت که میدانسته است که کار ما به اینجا (یا آنجا) خواهد کشید. یکی دیگر به نحوه انتخاب همسر من انتقاد کرد (مادرو ببین دخترو بگیر.)
کاری که غیر ممکن است بکارگیری تجربه یک شخص در زندگی دیگریست که صدها مؤلفه متفاوت، منحصر بفردش می کند.
نکته دیگر این است که این شبه اساتید در انتقال تجربیاتشان به شکل باور نکردنی دروغ میگویند یا حداقل همه حقیقت را بازگو نمیکنند. مثلا اینکه چطور تجربه «مادرو ببین دخترو بگیر» بیشتر از چهار دهه است که زندگیشان را در یک چاه سرخوردگی و نارضایتی بلعیده. یا اینکه اولویت بیش از حد دادن به پس انداز برای روز مبادا چطور باعث شده است که هرگز از جوانیشان لذت نبرند.
کنیزک داستان هنوز زنده است اما آیا از زندگیش راضی هم هست؟
شاید بگویید که «تجربه دیگران نشان میدهد که تعادل داشتن در زندگی مهم است.» جدی؟
خود شما که این مطلب را میخوانید به احتمال زیاد مسئله یا سؤالی دارید (حتی بیشتر از یکی) که هیچ استادی برایش روی کره زمین وجود ندارد. زنده یا مرده. بیل گیتس یا مادربزرگ خانواده ممکن است ایدههای الهام بخشی برای شما داشته باشند. اما تجربهای که کدو را دقیقا به شما نشان بدهد هرگز! زمانی که ک*ر خر مشخص نیست یا حتی اگر مشخص باشد پدیدهای است پیچیده با مؤلفههای متعدد، چطور ممکن است برایش کدویی یافت؟
کدوی سوم
خبر بد اینست که اجتناب کامل از ک*ر خر در زندگی اصولا غیر ممکن است. خبر خوب اینکه در بیشتر موارد برخلاف داستان زیبای مولانا، این تجربه کشنده نیست.
افسانه استفاده از تجربه بزرگان، ما را به این اشتباه میاندازد که اگر حواسمان را جمع کنیم و از تجربه پیشینیان درس بگیریم قادر خواهیم بود که با آسودگی خاطر – در حالیکه خود را با یک کدو محافظت میکنیم – از قسمت امن زندگی لذت ببریم.
بعضی وقتها میتوان این کار را کرد. مثل آموختن مهارت رانندگی یا شنا قبل از زدن به جاده یا آب.
خیلی وقتها هم نمیتوان.
واقعیت این است که ک*ر خر بی کدو در پیش بینی نشده ترین حالات فرود میآید. به شکل یک بیماری مزمن، تغییر قوانینی که همه کسب و کارمان به آن وابسته است، شیوع یک بیماری همه گیر یا جدا شدن ناگهانی مسیر همسری وفادار بعد از سی سال زندگی مشترک. یا احساس پوچی و افسردگی بدون هیچ دلیل خاصی. خب ممکن است بگویید «حتما دلیلی وجود دارد و یک متخصص (استاد) میتواند به ما کمک کند دلیلش را پیدا کنیم.» شاید.
کدوی چهارم
تجریه بدون کدوی زندگی همان چیزی است که بیشتر وقتها زندگی را در درجه اول ارزشمند تجربه کردن میسازد. مثل قدم زدن در یک جنگل بدون ماسک، نوازش یک گربه بدون دستکش یا نوشیدن شیری که تازه از گاو دوشیده شده است.
شاعر اگرچه نمیدانسته که این دریا چه موج خون فشان دارد اما دقیقا به همین دلیل، وقتی عاشق شده احساس کرده که گوهر مقصود را برده است.
ونگوگ به چه تجربهای نیاز داشت تا گوش خودش را نبرد؟ کدام استاد با تجربهای میتوانست داستایفسکی را از قمار زندگیش برحذر دارد؟
کدوی پنجم
مامعمولا قضاوت درستی از نتیجه ندیدن کدو نداریم.
از اکتشافات علمی گرفته تا آثار هنری، تاریخ بشر پر است از تجربههای ارزشمند انسانهای جسوری که آگاهانه یا ناآگاهانه کدو را ندیدهاند. کسی نمیداند که رنج حاصل از خطای امروز چه بذری را به خاک زندگی فردا خواهد افشاند.
کدوی ششم
مامعمولا قضاوت درستی از ندیدن کدو نداریم.
خیلی وقتها شکستهای ما ربطی به ناقص بودن اطلاعاتمان ندارند. اما ما سعی میکنیم که تصمیمگیری را تا جایی که میشود به تاخیر بیندازیم و منتظر بمانیم ( به جای اینکه صبر کنیم) تا همه کدوها را ببینیم. اما هیچ کس نمیداند که چه میزان اطلاعات کافی است؟ برای انتخاب همسر. برای تغییر شغل. برای مهاجرت. برای انتخاب یک رژیم غذایی. حتی برای انتخاب یک کتاب. از کجا میفهمیم که کدو را دیدهایم؟ نه جدی!
به فتراک ار همیبندی خدا را زود صیدم کن
که آفتهاست در تاخیر و طالب را زیان دارد
با همه احترام به مولانا و اشعار فوق العادهاش و همه چیزهایی که میتوان از او الهام گرفت، من ترجیح میدهم خاتون را زنی شجاع تصور کنم که توسط کنیزکی محافظه کار و دست به عصا (دست به کدو) مورد انتقاد قرار میگیرد. خاتون برای من کسی است که اول عاشق میشود – با حس در دست گرفتن گوهر مقصود – و بعد با تمام وجود در این دریای خون فشان (زندگی) غوطه ور. در حالیکه دنیای کنیزک داستان محدود است به خری نحیف و کهنه کدویی سوراخ.
الف- دهنت رو ببند. و گوش بده. جلب توجه با حرف زدن اولین کاری است که بیشتر آدمها میکنند. من هم بیشتر وقتها همین کار را میکنم. حرف میزنم. شاید در ابتدای معاشرت در یک جمع بتوانم خودم را کنترل کنم. اما به محض مطرح شدن یک موضوع جالب یا چیزی که من خودم را در آن صاحب نظر میدانم یا ایدهای که من با آن مخالفم یا وقتی حس کنم کسی چرند میگوید، دهنم باز میشود و چشمهایم بسته.
ب- به چیزها و آدمها علاقه نشان بده. تقریبا هیچ چیز و هیچ آدمی برای من جالب نیست. و اگر هم باشد و به آن علاقهای نشان بدهم صرفا از روی ادب و احترام است و برای مدت کوتاهی تا موضوع صحبت به علایق من برسد. توجه به این نکته ضروری است که بقیه هم دقیقا مثل تو سعی میکنند توجه جلب کنند. گرفتن توجه بدون دادن آن غیر ممکن است. اجازه بده چیزها و آدمها توجهت را جلب کنند. چگونه؟ الف.
ج- خودت را بیان کن. بدون سر و صدا. بدون تلاش برای جلب توجه. به دور از گنده گو*ی. بدون امید به جلب توجه. شعر بگو. چرا من هنوز روی اینستاگرام پست می کنم یا وبلاگ منتشر می کنم؟ ه ه ه ه ه + ج
د- به چیزی اهمیت بده. در این زمینه حتما تمرین ب کمک می کند. هیچ چیزی اهمیت ندارد تا اینکه یک نفر پیدا بشود و به آن چیز اهمیت بدهد.
ه- هر نوع مخدری را که استعمال می کنی ترک کن. منظورم فقط سیگار و الکل و شیشه و این جور چیزها نیست. به تعداد آدمهای روی کره زمین مخدر وجود دارد. حتی بیشتر. تو خودت بهتر میدانی که به چه چیزی معتاد هستی. و احتمالا به بیشتر از یک چیز معتادی. این را از روی تجربه شخصی میگویم. البته همه چیز را معمولا نمیتوان با هم یا یکجا یا همزمان کنار گذاشت. و طبیعی است که بعضی وقتها اعتیادی با اعتیادی دیگر جایگزین بشود. ترک اعتیاد چه ربطی به جلب توجه دارد؟ شاید باور نکنی اما در دنیایی که خیلیها معتاد هستند نداشتن اعتیاد یا کمتر معتاد بودن، توجه زیادی جلب می کند. آیا اعتیاد به جلب توجه هم داریم؟ خودت چی فکر می کنی؟
و- کمتر قضاوت کن. هم توی ذهنت و هم با صدای بلند. کمتر قضاوت کردن با صدای بلند آسانتر است و در این زمینه الف کمک میکند. توی ذهنت قضاوت نکردن سختتر است و ممکن است ه پیش نیازش باشد.
ز- دروغ نگو. خزعبل نباف. حقیقت را بگو. هر چی که خودت فکر می کنی دروغ نیست. یا اصلا چیزی نگو. در غیاب دروغ و خزعبل کلی فضای خالی ایجاد میشود. به فضای خالی توجه کن. به سکوت. به ناگفتهها. فضای خالی را پر نکن. نمیدانم چرا، اما پر نکردن فضای خالی توجه جلب میکند.
ح- نه بگو. بیشتر چیزها و کارها و داشتنها و رفتنها و جلسهها و پروژهها غیر ضروری هستند و هدفی جز جلب توجه دنبال نمیکنند. آنهم توجهی که هرگز جلب نمیشود. من همیشه بعد از زمانی طولانی زور زدن، متوجه شدهام که واقعا لزومی نداشت زور بزنم. هنوز هم این کار را میکنم. هنوز هم زور میزنم جلب توجه کنم. ه ه ه ه ه
ط- صبر کن. هرگز منتظر توجه کسی نباش. چیزی پیدا کن و به آن توجه کن. یک تکه چوب، یک بیت شعر، یک جفت چشم، هسته زردآلو یا یک لیوان چای. بعد صبر کن. هرگز منتظر توجه کسی نباش. تو توجه کن. دوباره صبر کن. بیشتر صبر کن. بیشتر توجه کن. هرگز منتظر توجه کسی نباش. چیزهای بی شماری در حال جلب توجه تو هستند. توجه کن. نه بگو. صبر کن. منتظر نباش.
صبر کردن و منتظر ماندن خیلی وقتها یکی نیستند. ممکن هم هست که یکی باشند. بنابراین قصد من پرداختن به مفاهیم و نشانههایی است که این کلمات به آنها اشاره میکنند و نه ارائه یک تعریف دقیق از آنها.
صبر کردن حالتی است که تو کاری را که میبایست، کردهای و حالا تنها کاری که از دستت بر می آید صبر کردن است که خود کاری است ارزشمند و نیازمند انرژی و آگاهی و تمرین.
منتظر ماندن حالتی است که تو کاری را که میبایست، نکردهای و نمیکنی و منتظری یک نفر دیگر بیاید و به جای (برای) تو آن را انجام بدهد. یا به تو بگوید که باید بکنی. مثل بچهای که منتظر می ماند تا مادرش به او بگوید که باید مسواک بزند.
در صبر کردن تو جایی را که هستی میشناسی و میدانی که چطور در آنجا (یا دقیقتر اینجا) بمانی. تو اینجا ماندن را پذیرفتهای. با همه درد و سختیهایش.
انتظار حالتی است که تو جایی را که هستی نپذیرفتهای. مثل مسافری که در ایستگاه منتظر رسیدن قطار است. منتظری که کسی بیاید و تو را با خود ببرد. منتظری که کسی بیاید و از این وضعیت نجاتت بدهد. منتظری که مادرت با شیشه شیر پیدایش شود.
بنابراین طبیعی است که در حالت انتظار مثل بچهای که خودش را کثیف کرده است برای جلب توجه سر و صدا کنی. در صبر کردن، غر زدن و جیغ زدن و گریه کردن کمتر شنیده میشود.
صبر کردن یعنی فعالانه در این جهان زندگی کردن. منتظر ماندن یعنی توریست منفعل شرایط و محیط اطراف بودن.
صبر کردن حالتی است که در آن از مسیر لذت میبری. منتظر ماندن بی تابی برای رسیدن به مقصدی است که از پیش به آن وابسته شدهای.
و وابسته بودن به مقصد یا نتیجه کار یعنی خودت و ذهنت را بستهای. در صبر به مناظر و زیباییها و زشتیهای مسیر باز هستی.
کم و کاستی هست در حال انتظار که قرار است با رسیدن به مقصد جبران شود. در صبر همه چیز سر جای خودش است و از همه مهمتر، تو هر آنچه را که باید داشته باشی داری و در هر لحظه همان جایی هستی که باید باشی. تو در هر لحظه رسیدهای.
در حال صبر تو آن کاری را که باید بکنی میکنی، چون خود آن کار، فیالذاته مقصد است. در حال انتظار تو کاری نمیکنی چون مطمئن نیستی که آن کار تو را به مقصد از پیش تعیین شده میرساند یا نه.
انفعال در انتظار، به دیگران و کارهایی که می کنند و کارهایی که قرار است بکنند و به طور کلی شرایط بیرونی وابسته است. حرکت در صبر، به دیگران و کارهایشان و محیط بیرونی مرتبط است. در صبر، تو اثرگذار و اثر پذیری. اثرگذاری از اینرو که کاری را که باید بکنی میکنی. اثر پذیری از آن جهت که به هر آنچه که در بیرون از تو اتفاق میافتد یا نمیافتد باز هستی.
صبر از نشانههای اعتماد است و بی اعتماد، صبر کردن غیر ممکن. انتظار آرزویی است کورکورانه برای اتفاقی که میخواهی بیفتد.
صبر، خطر کردن در فضای عدم قطعیت است با ایمان به اینکه تو هر آنچه را که لازم است داری، با اعتماد به محیط بیرونت. منتظر ماندن تلاشی است برای ایمن شدن در محیطی شناخته شده و قابل پیش بینی، بی اعتماد به دنیای ناشناخته و هر آنچه که ممکن است از آن متولد بشود.
اعتماد غالبا به عنوان دغدغهای در حضور خطر، عدم قطعیت، آسیب پذیری و روی هم بستگی (interdependency) به تصویر کشیده میشود. حضور یا عدم حضور این پیش شرط ها در موقعیت تصمیمگیری شاید دقیقترین وجه تمایز اعتماد و اطمینان محسوب شود. ما میتوانیم از وقوع یک اتفاق اطمینان داشته باشیم حتی اگر خطری متوجه ما نباشد. اما صحبت از اعتماد در جایی که خطر و آسیبپذیری وجود ندارد بیمعناست.
کونراد لورنز (1989-1903)غالبا به عنوان پدر اتولوژی مدرن شناخته می شود. او لزوما کشفیات بیشتری نسبت به دیگر دانشمندان این شاخه انجام نداد، بلکه سبک نگارش جسورانه، شفاف و همراه با شوخ طبعی او توجه زیادی را به این رشته جدید جلب کرد.
لورنز در یک خانواده اتریشی به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش پزشک سرشناسی بود و دوست داشت که لورنز هم پزشک بشود، بنابراین او از روی وظیفه شناسی مدرک پزشکی گرفت. ولی او هرگز علاقه کودکیش به طبیعت و حیات وحش را از دست نداد و پس از پزشکی به تحصیل در رشته جانورشناسی (zoology) در دانشگاه وین پرداخت و در این رشته دکترا گرفت. لورنز در اوایل دهه 1930 مطالعات اتولوژی خود را آغاز کرد، زمانی که متقاعد شد نشانه های تکامل در الگوهای رفتاری حیوانات به اندازه خصوصیات فیزیکی آنها قابل مشاهده است. او بسیاری از مشاهداتش را در املاک وسیع خود در اتریش که گونه های متعدد جانوران وحشی در آن آزادانه زندگی می کردند انجام داد.
نیکو تینبرگن (1988-1907) در سایه لورنز و در سکوت کار کرد. با این حال اتولوژیست ها کار او را به اندازه کارهای لورنز حایز اهمیت می دانند. تینبرگن در لاهه هلند به دنیا آمد و مانند لورنز از بچگی شیفته حیوانات و حیات وحش بود. اگرچه نمره هایش در مدرسه خوب نبود و معلمهایش او را به عنوان بچه تنبلی که فقط به ورزش علاقه دارد می شناختند، ولی او در رشته زیست شناسی دکترا گرفت و مطالعات ارزنده ای را در رشته اتولوژی آغاز کرد. تینبرگن و لورنز به همراه اتولوژیست سرشناس دیگری به نام کارل ون فریش در سال 1975برنده جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی شدند.
اتولوژیست ها معتقدند که ما تنها در صورتی قادر به درک رفتار یک جانور هستیم که او را در محیط طبیعی خودش مطالعه کنیم.
برای مثال ما نمی توانیم بفهمیم که چرا یک پرنده در جای خاصی و به شکل خاصی لانه می سازد مگر اینکه ببینیم این رفتار چگونه گونه او را در برابر مهاجمان در محیط طبیعیش محافظت می کند. روانشناسانی که جانوران را فقط در آزمایشگاه مطالعه می کنند چیزهای زیادی را از دست می دهند. در چنان شرایطی بسیاری از گونه ها حتی تولید مثل نمی کنند و فرصت مشاهده رفتارهای مرتبط با لانه سازی، جفت گیری، تشکیل قلمرو و فرزند پروری در آزمایشگاه وجود ندارد.
رفتار غریزی
در ادبیات روزمره ما معمولا هر رفتار غیر اکتسابی را غریزی یا غریزه می نامیم ولی اتولوژیست ها دسته خاصی از رفتار غیر اکتسابی را غریزه به حساب می آوزند.
یک غریزه در درجه اول توسط یک محرک مشخص خارجی آزاد می شود. برای مثال به نظر می رسد که مرغ هر زمانی که حس کند جوجه هایش در خطرند به نجات آنها می شتابد. ولی با مشاهده دقیقتر می فهمیم که مرغ در حقیقت به یک محرک مشخص یعنی اعلام خطر جوجه هایش، عکس العمل نشان می دهد. اگر جوجه ها از دید مادر مخفی باشند ولی او صدایشان را بشنود به نجات آنها می رود. ولی اگر جوجه ها در جعبه ای شیشه ای قرار داشته باشند و مرغ آنها را ببیند ولی صدایشان را نشنود، بی تفاوت می ماند.
محرک آزاد کننده مشخص، همچنین عکس العمل بچه ها را در قبال والدین تعیین می کند. برای مثال یک زاغچه جوان تنها در صورتی والدینش را به هنگام پرواز همراهی می کند که آنها با زوایه و سرعت مشخصی از زمین جدا شوند.
غرایز، همچنین وابسته به گونه هستند. به این معنی که الگوهای رفتاری خاص تنها در اعضای یک گونه خاص دیده می شود.
به علاوه رفتار غریزی همیشه چند الگوی ثابت عملی یا مؤلفه حرکتی ویژه دارند. حالتهای جنگ، رفتار جفت گیری و روشهای همراهی کردن همیشه جنبه های ثابت دارند.
الگوی عملی ثابت، همچنین از یک مؤلفه محرک ذاتی برخوردار است، یک ضرورت درونی برای برانگیخته شدن رفتار غریزی. در نتیجه اگر رفتار غریزی برای مدت طولانی آزاد نشده باشد، نیروی پشت آن می تواند تا نقطه ای افزایش یابد که به محرک مشخص کمتری نیاز داشته باشد. در برخی موارد فشار درونی برای آزادسازی تا نقطه ای بالا می رود که الگوی عملی ثابت بدون تحریک آزاد می شود.
در نهایت، غرایز به عنوان محصولات تکامل، برای ادامه بقا ارزشمندند. برای مثال تینبرگن مشاهده کرد که مرغ ماهی خوار پوست تخمهایش را بعد از به دنیا آمدن جوجه ها از لانه دور می کند. این عمل به ظاهر زندگی جوجه ها را به خطر می اندازد چون مرغ باید زمانی را دور از لانه سپری کند. تینبرگن حدس زد که برق نور افتاب روی پوست تخمها ممکن است مهاجمان را به لانه جذب کند. او مقداری پوست تخم در منطقه ای ریخت و مشاهده کرد که مهاجمان آن منطقه را نسبت به مناطق فاقد پوست تخم بیشتر می کاوند.
Imprinting
در بسیاری از موارد پاسخگویی یک جانور به آزاد کننده های خاص ذاتی یا درونی است. ولی در موارد بسیار دیگری، جانور با یک شکاف در دانش خود به دنیا می آید. جانور به همه الگوهای یک غریزه مجهز است ولی اطلاعاتی درباره محرکهای آزاد کننده کم دارد. فرایندی که در آن این اطلاعات در یک دوره حیاتی زود هنگام به دست می آید، ایمپرینتینگ نامیده می شود.
بچه های بسیاری از گونه های پرندگان و پستانداران با دانش ناقص درباره محرکی که پاسخ دنبال آنرا آزاد خواهد کرد به دنیا می آیند. مثل این که یک بچه غاز بگوید: “من می دانم که غریزه ای برای دنبال کردن دارم، من می دانم که باید در یک خط قرار بگیرم، و من چیزهایی درباره آزاد کننده غریزه ام – که مادرم وقتی که راه می افتد است – می دانم. ولی مادرم چه شکلی است؟” این اطلاعاتی است که بچه غاز کم دارد وقتی که در یک دوره حیاتی اولیه به دنبال اولین شی متحرک به راه می افتد. معمولا این شی مادر واقعی اوست، اما وقتی بچه غازهای بی مادر توسط لورنز بزرگ می شدند، آنها او را به عنوان مادر خودشان می شناختند. آنها با انرژی او را هر جا که می رفت در یک خط دنبال می کردند و غازهای دیگر را نادیده می گرفتند.
اگرچه لورنز اولین کسی نبود که ایمپرینتینگ را مشاهده کرد، اما او اولین کسی بود که فهمید این پدیده در یک دوره حیاتی اتفاق می افتد. به این معنی که حیوان جوان تنها در صورتی به یک شی پیوند می خورد که در زمان مشخصی در اوایل زندگیش با آن شی روبرو شود و آنرا دنبال کند. . پس از طی شدن این دوره پیوند زدن جانور به یک شی دیگر شاید غیر ممکن باشد.
ایمپرینتینگ نه تنها پاسخ دنبال کردن در بچه ها، بلکه رفتار اجتماعی در بزرگترها را نیز تعیین می کند.
لورنز کشف کرد که پیوند میان غازهای جفت بزرگسال به اندازه پیوند میان بچه غازها و والدینشان قوی است. وقتی که غازهای بزرگسال جفتشان را گم می کنند دیوانه وار جستجویش می کنند. “غاز شب و روز بطور خستگی ناپذیری اینور و آنور می رود، فاصله های طولانی پرواز می کند و به هر جایی که ممکن است جفتش را بیابد سر می زند و در همه حال آوازی سه بخشی و با نفوذ سر می دهد.” اگر جفت غاز برای همیشه ناپدید شود، غاز همه امیدش را از دست می دهد و محزون به نظر می رسد.
اتولوژیستها بینش فراوانی درباره گونه های غیر انسانی در اختیار ما قرار داده اند ولی به طور کلی در بکارگیری این بینش برای انسان دست به عصا قدم برداشته اند. در قسمت بعد به بکارگیری بینش اتولوژیست ها در زمینه رشد انسان خواهیم پرداخت.
در قسمت قبل به اتولوژی پرداختیم. اتولوژیست ها نشان دادند که غرایز برای انطباق با یک محیط خاص تکامل یافته اند و غرایز برای توسعه مناسب به محیط مناسب نیاز دارند.
اتولوژیست ها ظاهرا از اینکه هم تراز جلوه دادن انسان و حیوانات دیگر با مقاومت شدید روبرو شود، واهمه داشته اند. هر چه باشد برای قرنها باور بر این بود که انسان باشکوه تر از آنست که با حیوان مقایسه بشود.
جان بالبی و نظریه دلبستگی (attachment theory)
جان بالبی (1990-1907) در یک خانواده مرفه در لندن به دنیا آمد. او در دو مدرسه پیشرو تدریس کرد، در رشته تحلیل روانی زمانیکه هنوز جدید بود به تحصیل پرداخت و در سال 1936 از اولین روانپزشکان انگلیسی شد که در زمینه تربیت کودکان شروع به کار کرد.
بالبی در ابتدا متوجه بی قراری کودکان در یتیم خانه ها و مهدکودکهایی که پرسنل کافی نداشتند شد. جاییکه مراقبین کودکان نمی توانستند تعامل عاطفی زیادی با آنها داشته باشند. کودکان در ایجاد یک رابطه صمیمی و بادوام با دیگران مکررا از خود ناتوانی نشان می دادند. به نظر بالبی رسید که کودکان قادر به عشق ورزی نیستند چون در ابتدای زندگی فرصت برقراری یک رابطه قوی (دلبستگی) با یک شخصیت مادرانه نداشته اند. در سال 1948 سازمان جهانی بهداشت به بالبی ماموریت داد که نتیجه تحقیقاتش را در این زمینه منتشر کند. او در سال 1951 گزارشی به عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal care and Mental Health) منتشر کرد.
اما دغدغه مهمتر بالبی به گروه دیگری از بچه ها اختصاص داشت. کودکانی که دلبستگی قوی با والدین خود شکل داده بودند و بعد برای یک تا چند هفته به بیمارستان می رفتند. بالبی و همکارانش در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 به جمع آوری اطلاعات درباره تجربه این کودکان پرداختند. در آن زمان اغلب بیمارستانها والدین را از بخش کودکان دور نگاه می داشتند. پرسنل بیمارستانها بر این باور بودند که والدین نظم بخش را مختل می کنند و باعث انتقال آلودگی می شوند. ولی زمانیکه والدین، کودکان را در بیمارستان رها می کردند، آنها به شدت ناراحت می شدند. برای چند روز بچه ها با صدای بلند گریه می کردند و والدینشان را جستجو می کردند. آنها دائما می پرسیدند: “مامان من کجاست؟” بعد از مدتی گویی که در وضعیت عزاداری باشند آرام می شدند ولی به طلب کردن والدین خود ادامه می دادند.
برای مدتهای طولانی پزشکان این مشاهدات را جدی نمی گرفتند. آنها این رفتار کودکان را با دلایلی مثل تربیت نادرست توضیح می دادند. تمایل به این باور وجود داشت که بچه ها باید بالغانه تر رفتار کنند. ولی بالبی که حس می کرد اضطراب کودکان امری طبیعی است، زاویه دید جدیدی را که بتواند این موضوع را روشن کند جستجو می کرد. او جوابهایش را در اتولوژی یافت.
نظریه دلبستگی
در قسمت قبل دیدیم که جوجه های پرنده ها روی والدینشان ایمپرینت می کنند و آنها را اینطرف و آنطرف دنبال می کنند. اگر تماس خود را با والدین قطع کنند فریاد خطر سر می دهند. بالبی خاطر نشان کرد که چنین رفتاری در طیف گسترده و متنوعی از حیوانات مشترک است. البته همه حیوانات به طور فیزیکی قادر به دنبال کردن والدین خود بلافاصله پس از بدنیا آمدن نمی باشند. ولی هر موجودی روش خاص خودش را برای حفظ نزدیکی با والدینش دارد. برای مثال نوزاد شامپانزه خودش را به والدش می چسباند. بالبی رفتارهایی از قبیل دنبال کردن، فریاد زدن و چسباندن – فعالیتهایی که نزدیکی به یک والد را حفظ می کنند – رفتارهای دلبستگی (attachment behaviors) نامید. او گفت که رفتارهای دلبستگی بخشی از طبیعت غریزی جانور شده چون اهمیت بسیار بالایی در انطباق داشته است. نوزاد یک جانور که با دور ماندن از مادرش مشکلی ندارد طعمه راحتی برای شکارچیان محسوب می شود.
بالبی تاکید کرد که رفتارهای دلبستگی مشابه در بچه های انسان اتفاق می افتد. بچه های انسان نیز می خواهند که به مادرشان نزدیک باشند. به محض اینکه بتوانند چهار دست و پا حرکت کنند مادرشان را دنبال می کنند و زمانی که از مادر جدا می شوند ناراحت می شوند. گریه می کنند و برای برقراری تماس مجدد با مادر تلاش مضاعف می کنند. بالبی گفت که ما باید رفتارهای دلبستگی در انسانها را در همان دسته رفتارهای گونه های دیگر در نظر بگیریم. در گونه ما نیز همانند گونه های دیگر، رفتارهای دلبستگی بخشی از ابزار بیولوژیکی ما شده که به نوزادان در ادامه بقا و محافظت از آنها در برابر شکارچیان کمک کرده است.
لورنز و دیگران مفهوم ایمپرینتینگ را برای توصیف فرایندی که در آن دلبستگی به یک والد رشد می کند، توسعه دادند. بالبی پیشنهاد کرد که نوعی از ایمپرینتینگ نیز در بچه های انسان اتفاق می افتد اگرچه نسبت به حیوانات دیگر رشد کندتری دارد.
ایمپرینتینگ انسان به طور خلاصه چنین رشد می کند. در ماه های نخست زندگی نوزادان قادر نیستند که والدینشان را که آنها را تنها می گذارند دنبال کنند ولی روشها و علامتهای دیگری برای نزدیک نگه داشتن والدین در اختیار دارند. یک راه گریه کردن است. وقتی که نوزاد درد دارد یا ترسیده است، گریه می کند و والدینش وادار می شوند که به نزد او بشتابند. رفتار دیگر دلبستگی نوزاد، لبخند اوست. زمانیکه یک نوزاد به چشمان والدش لبخند می زند، والد نسبت به نوزاد احساس عشق می کند و از نزدیک او بودن لذت می برد.
در ابتدا حالات اجتماعی نوزادان بدون تبعیض برای همه یکسان است. برای مثال آنها به هر چهره ای لبخند می زنند و برای هر کسی که ازشان دور شود گریه می کنند. ولی بین سه تا شش ماهگی، نوزادان پاسخشان را به چند فرد خاص محدود می کنند، برای یک فرد خاص ترجیح ویژه پیدا می کنند و نسبت به غریبه ها احساس خطر می کنند. آنها بلافاصله پس از این دوره توانایی حرکت بیشتری پیدا می کنند، چهار دست و پا اینور و آنور می روند و نقش فعالتری در نزدیک ماندن به شخصیت اصلی دلبستگی خود ایفا می کنند. آنها محدوده والد خود را زیر نظر می گیرند و هر نشانه ای از دور شدن او دنبال کردن از سوی کودک را به همراه خواهد داشت. کل فرایند – تمرکز روی یک شخصیت دلبستگی اصلی که دور شدنش باعث دنبال کردن می شود – متناظر ایمپرینتینگ در گونه های دیگر است. این شخصیت دلبستگی که عمدتا یکی از والدین است برای کودک بسیار اهمیت دارد و می خواهد که نزدیکیش را با او حفظ کند.
فازهای دلبستگی
فاز یک (تولد تا سه ماهگی) – حالتهای اجتماعی و انتخابگری محدود
فاز دو (سه تا شش ماهگی) – تمرکز روی افراد آشنا
فاز سه (شش ماهگی تا سه سالگی) – دلبستگی شدید و نزدیک ماندن فعال
فاز چهار (سه سالگی تا آخر کودکی) – رفتار همکاری
قبل از دو یا سه سالگی کودکان فقط به نیاز خودشان برای نزدیک ماندن به مراقبشان اهمیت می دهند. آنها قادر نیستند اهداف یا برنامه های مراقب را در نظر بگیرند. برای یک بچه دو ساله اینکه پدر یا مادر برای قرض گرفتن شیر به خانه همسایه می رود بی معنی است. بچه هم می خواهد که به همراه مادرش برود. در مقابل، بچه سه ساله می تواند درکی از چنین برنامه ای داشته باشد و والدش را هنگامی که نزد او نیست تجسم کند. در نتیجه کودک آمادگی بیشتری دارد که به والدش اجازه ترک او را بدهد. کودک شروع می کند که شبیه یک شریک در یک رابطه رفتار کند. البته هنوز محدودیتهایی در میزان زمانی که بچه سه ساله می تواند دوری والدش را تحمل کند وجود دارد.
دلبستگی و جدایی در طول عمر
اگرچه بالبی بطور اخص درباره دلبستگی در دوران کودکی نوشت، او معتقد بود که دلبستگی در تمام طول عمر مهم است. بزرگسالان از دایره نفوذ والدین خود خارج می شوند ولی دلبستگی به والدینشان ادامه می یابد. بزرگسالان خود را مستقل می پندارند ولی در زمان بروز مشکلات به عزیزان خود نزدیک می شوند و افراد مسن در می یابند که بیش از پیش به نسل جوان وابسته هستند. بالبی معتقد بود که به طور کلی تنهایی یکی از بزرگترین ترسها در زندگی بشر است. در طول تاریخ بشر، انسانها با کمک همراهان خود توانسته اند که در برابر فجایع تاب بیاورند و با خطرات مواجه شوند.
بالبی در نوشته هایش در باب دلبستگی بزرگسالان، به چگونگی فراهم کردن یک پایگاه حمایتی امن توسط آدمها برای یکدیگر تاکید کرد. چنین رفتاری در سنین کم آغاز می شود. برای مثال زمانیکه یک کودک یک یا دو ساله برای بازی به یک پارک جدید می رود و از مراقبش به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کند. با علم به اینکه در صورت نیاز مراقبش در دسترس است، کودک با اشتیاق محیط اطراف را می کاود. بالبی پیشنهاد کرد که رفتار مشابه، ویژگی بارز سالمترین همکاریهای میان بزرگسالان است. هر شریک می داند که از حمایت بی دریغ برخوردار است، کسی که در صورت نیاز می توان از او حمایت عاطفی و کمک دریافت کرد. افراد با علم به اینکه چنین حمایتی وجود دارد، جسارت خطر کردن و مواجهه با چالشهای زندگی را پیدا می کنند. پایگاه های امن حمایتی همچنین توسط دوستان و بستگان می تواند فراهم شود.
همه ما – ز گهواره تا گور – خوشحالترینیم وقتی که زندگی به شکل دنباله ای از سفرهای کوتاه و بلند از یک پایگاه امن فراهم شده توسط شخصیت (شخصیتهای) دلبستگیمان برنامه ریزی شده است.
بالبی نظریه دلبستگی را آغاز کرد ولی عمده پیشرفت این نظریه به همراه مقبولیت کنونیش مدیون کارهای همکار او ماری آینزورث می باشد. در مطلب بعد به کارهای خانم آینزورث در این زمینه خواهیم پرداخت.
ماری آینزورث (1999-1913) در تورنتو بزرگ شد و در 16 سالگی وارد دانشگاه تورنتو شد. در آنجا تحت تاثیر نظریه روانشناختی ویلیام بلاتز قرار گرفت. بلاتز توضیح می داد که چگونه والدین ممکن است برای فرزندانشان امنیت فراهم بکنند یا نکنند. آینزورث احساس کرد که ایده های بلاتز به او کمک می کند که دلیل گوشه گیری خودش را در جمع درک کند. آینزورث در رشته روانشناسی در دانشگاه تورنتو دکترا گرفت و چند سالی را در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. در سال 1950 با لن آینزورث ازدواج کرد و با او به انگلستان رفت. در آنجا به آگهی روزنامه جان بالبی برای دستیار تحقیق پاسخ داد. و اینگونه بود که یک همکاری 40 ساله آغاز شد. در 1954 لن یک کار تدریس در اوگاندا را قبول کرد و آینزورث از دو سالی که آنجا بود برای رفتن به دهکده ای نزدیک کامپالا و مشاهده دقیق و طبیعی چگونگی دلبستگی کودکان به مادرانشان پرداخت. او بعدا این تحقیق را در کتابش به نام نوزادی در اوگاندا منتشر کرد. او در تحقیقاتش به تشریح فازهای دلبستگی که بالبی در نوشته هایش به آنها اشاره کرده بود پرداخت و همچنین چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط نوزاد را توضیح داد. آینزورث با توصیف سه الگوی دلبستگی – سه شکل متفاوت از فرایند دلبستگی – در میان کودکان، در ارائه یک فرمول نوآورانه اولین قدم را برداشت.
پس از رسیدن به ایالات متحده از آفریقا، آینزورث مطالعه 23 کودک و مادر از خانواده های طبقه متوسط در بالتیمور را آغاز کرد. تحقیقات بالتیمور که جامع تر از تحقیقات اوگاندا بود یافته های تحقیقات اوگاندا درباره الگوهای دلبستگی را تکرار کرد و زمینه ساز تحقیقات بسیار گسترده ای در این زمینه شد.
الگوهای دلبستگی
در تحقیقات بالتیمور آینزورث و دانشجوهایش بچه ها و مادرانشان را درخانه هایشان در سال اول زندگی بچه ها – هر سه هفته یکبار به مدت 4 ساعت – مشاهده کردند. وقتی که نوزادان دوازده ماهه شدند آینزورث می خواست بداند که آنها در یک محیط جدید چگونه رفتار می کنند. بنابراین آنها را به همراه مادرانشان به یک اتاق بازی در دانشگاه جان هاپکینز آورد. او به طور اخص به چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط کودکان و همچنین واکنش آنها نسبت به دو جدایی کوتاه علاقه داشت. در جدایی اول مادر کودک را با یک غریبه (یک دانشجوی دختر با رفتار دوستانه) تنها می گذاشت. در دومی کودک کاملا تنها گذاشته می شد. هر جدایی سه دقیقه طول می کشید ولی اگر کودک خیلی بی تابی می کرد کوتاهتر می شد. کل این فرایند که بیست دقیقه به طول می انجامد، موقعیت ناآشنا (the strange situation) نامیده می شود.
1- نوزادان با دلبستگی ایمن
Securely Attached Infants
این بچه ها کمی پس از وارد شدن به اتاق بازی با مادرشان، از او به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کنند. ولی هنگامیکه مادر اتاق را ترک می کند بازیهای اکتشافی آنها کم می شود و بعضی وقتها به طور مشهودی ناراحت می شوند. وقتیکه مادر به اتاق بر می گردد فعالانه با او ارتباط برقرار می کنند و برای چند لحظه به او نزدیک می مانند. این کودکان وقتی که از حضور مادر اطمینان پیدا می کنند دوباره به کشف دنیای جدید قدم می گذارند.
وقتیکه آینزورث مشاهدات ابتدایی این کودکان در خانه هایشان را بررسی کرد متوجه شد که مادران آنها به گریه و سایر علائم کودکشان حساس و پاسخگو بوده اند. این مادرها به هنگام نیاز کودک، با عشق و توجه در دسترس بوده اند. بچه ها هم به نوبه خود خیلی کم در خانه گریه می کرده اند و از مادر به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف در خانه نیز استفاده می کرده اند.
آینزورث عقیده داشت این نوزادان الگوی سالم رفتار دلبستگی را نشان می دهند. پاسخگو بودن دائمی مادر در کودک ایمان به مادرش به عنوان یک محافظ ایجاد کرده بود. صرف حضور مادر در موقعیت ناآشنا به کودک جسارت کافی برای اکتشاف محیط اطراف می داد. در عین حال واکنش کودک به ترک مادر و بازگشتش نیاز شدید کودک به نزدیکی مادرش را آشکار می ساخت، نیازی که ارزش زیادی در بقا در طول تکامل بشر داشته است.
2- نوزادان ناایمن – اجتنابی
Insecure-Avoidant Infants
این نوزادان در طول موقعیت ناآشنا کاملا مستقل ظاهر می شدند. آنها به محض ورود به اتاق به شناسایی اسباب بازیها می شتافتند. آنها اگرچه به اکتشاف می پرداختند، از مادرشان به عنوان یک پایگاه (به این شکل که گه گداری به او سر بزنند) برای این اکتشاف استفاده نمی کردند. آنها مادرشان را به سادگی نادیده می گرفتند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد ناراحت نمی شدند و وقتیکه به اتاق باز می گشت نزدیکش نمی رفتند. اگر مادر می خواست که کودک را بلند کند، سعی می کردند که با چرخش بدن یا نگاه نکردن به مادر، از او اجتناب کنند.
از آنجاییکه این نوزادان استقلال زیادی در موقعیت ناآشنا نشان می دهند بسیاری گمان می کنند که آنها به طرز استثنایی سالم هستند. ولی آینزورث با مشاهده رفتار اجتنابی آنها حدس زد که آنها از درجه ای از مشکلات عاطفی رنج می برند. عدم دلبستگی آنها برای آینزورث یادآور بچه هایی بود که تجربه جدایی دردناک داشتند.
مشاهدات خانگی حدس آینزورث را مبنی بر اینکه یک جای کار ایراد داشت تایید می کرد. این مادران نسبتا بی تفاوت و پس زننده ارزیابی شده بودند. و بچه ها اغلب ناایمن به نظر می رسیدند. اگرچه بعضی از بچه ها در خانه بسیار مستقل بودند، بسیاری از آنها نسبت به اینکه مادرشان کجاست نگرانی داشتند.
تفسیر کلی آینزورث این بود که وقتی این بچه ها وارد موقعیت ناآشنا می شوند، آنها به حمایت مادرشان شک دارند و بنابراین به شکلی تدافعی واکنش نشان می دهند. آنها برای محافظت از خود، ظاهری بی تفاوت و مستقل اتخاذ می کنند. رنج پس زده شدنهای مکرر در گذشته باعث شده که نیاز به حمایت مادر را سرکوب کنند تا از نا امید شدن بیشتر اجتناب کنند. و وقتیکه مادر به اتاق برمی گردد از نگاه کردن به او اجتناب می کنند، گویی که بخواهند داشتن هرگونه احساسی را نسبت به مادر انکار کنند. رفتارشان گویی می خواهد بگوید “تو کی هستی؟ آیا من باید تو رو بشناسم؟ تویی که وقتی من بهت نیاز دارم کمکم نمی کنی.”
بالبی گمانه زنی کرد که این رفتار تدافعی می تواند به بخشی ثابت و بانفوذ از شخصیت تبدیل شود. کودک بزرگسالی می شود که بیش از اندازه به خود متکی و بی دلبستگی است، فردی که هرگز نمی تواند گاردش را پایین بیاورد و برای شکل دادن روابط نزدیک به اندازه کافی به دیگران اعتماد کند.
3- نوزادان ناایمن – دوسوگرا
Insecure-Ambivalent Infants
این نوزادان در موقعیت ناآشنا به قدری چسبیده به مادر و نگران حضور او بودند که عملا اکتشاف نمی کردند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد، آنها به شدت ناراحت می شدند و وقتیکه باز می گشت به طور واضحی نسبت به او دو دل بودند. در یک لحظه به سمت او می رفتند و در لحظه بعدی با خشم او را پس می زدند.
این مادران در خانه معمولا رفتار یکنواختی با نوزادانشان نداشتند. مادرها در بعضی موقعیتها با محبت و پاسخگو به نیاز نوزادشان بودند و در موقعیتهای دیگری اینطور رفتار نمی کردند. این عدم یکنواختی ظاهرا باعث شده بود که کودکان نسبت به اینکه مادرشان در موقع لزوم حضور دارد احساس عدم قطعیت کنند.
بعضی از روانشناسان معتقدند که آینزورث نقش خصوصیات درونی را نادیده گرفته است. برای مثال جروم کگن معتقد است که نوزادان اجتنابی مادرشان را در موقعیت ناآشنا نادیده می گیرند نه به این دلیل که از خودشان در برابر پس زده شدن محافظت می کنند بلکه به این دلیل که آنها ذاتا نترس هستند. البته نظریه پردازان دلبستگی به اندازه کافی شواهد و مستندات برای الگوهای دلبستگی ارائه کرده اند که نتوان آن را به خصوصیات ذاتی تقلیل داد.
وکیل با حیرت و گیجی تلاش می کند مورد اختلافی بین من و مادر بچه ها پیدا کند.
آیا مادر بچه ها جهیزیه اش را در اختیار خودش دارد؟
آیا نفقه اش را می خواهد؟
آیا چیزی به نام هر یک از ما هست که آن یکی بخواهد به نام او هم باشد؟
و در پایان
آیا مادر بچه ها مهریه اش را که یک جلد گلستان سعدی است دریافت کرده است؟
مادر بچه ها می گوید که به صورت کتاب خیر ولی هر شب قستمهایی از آن را من برایش خوانده ام. وکیل بیشتر گیج می شود ولی دیگر ادامه نمی دهد. قرارداد طلاق توافقی را امضا می کنیم و از دفتر وکالت که قسمتی از اسمش عدالت است و مادر بچه ها آنرا روی اینترنت پیدا کرده است بیرون می آییم.
دفتر وکیل
صحنه پنجم
مادر بچه ها قرارداد طلاق توافقی را فسخ می کند و وکیل را قانع می کند که برای فسخ قرارداد و عودت مدارک بیشتر از چیزی که در قرارداد ذکر شده دریافت نکند. وکیل می پرسد: “حالا چرا منصرف شدید؟”
صحنه دوم
توسط گروه کر و گرافیستهایی که دعواهای لفظی و تلگرامی من و مادربچه ها را به تصویر می کشند اجرا می شود. در این صحنه اوج عصبانیت و ناامیدی و دلشکستگی به نمایش در می آید. آنگونه که آدمهایی که مبتلا به سندروم اسپرگر نیستند با آن ارتباط برقرار می کنند یا تحت تاثیر آن قرار می گیرند. تاثیر تراژدی.
افلاطون معتقد بود که تراژدی خاصیتی ندارد و باید ممنوع بشود. ارسطو در مقابل او معتقد بود که تراژدی خاصیت دارد و خاصیتش تاثیر تراژدی یا Tragic effect است. بخشی از این تاثیر مربوط می شود به تخلیه (purgation) و تزکیه (purification) و روشن شدن (clarification) احساساتی که ظهورشان در حالت عادی ممکن است عواقب بدی داشته باشد و منجر به بدبخت شدن فرد بشود (سرنوشت محتوم قهرمان تراژدی). این سه فایده در یک کلمه catharsis نامیده می شود.
همه ما احساسات مخربی داریم که می توانند به روش امنی توسط یک سوپاپ اطمینان مثل یک نمایشنامه تراژیک یا یک سریال ترکی تخلیه شوند. اگر هم نیازی به تخلیه کامل نباشد حتما به نوعی بالانس نیاز هست. ترس زیاد موجب خفت است و ترس کم موجب حماقت. با هنر می توانیم فتیله این قبیل احساسات را بالا پایین کنیم و به حد مناسبی برسیم تا خوشبختی ما آسیب نبیند. به هزینه بدبخت شدن قهرمان داستان برایمان روشن می شود که معنای واقعی عشق به خانواده چیست. یا عواقب واقعی نه گفتن به خواسته جدی طرف مقابل. قهرمان تراژدی به ما نشان می دهد که یک من ماست واقعا چقدر کره می دهد.
ارسطو بر خلاف افلاطون معتقد بود که هنر می تواند این چیزها را به مخاطبینش بیاموزد. افلاطون برخلاف ارسطو معتقد بود که مخاطب با دیدن ظاهر داستان نمی تواند پی به اصل قضیه ببرد. ارسطو برخلاف افلاطون معتقد بود که هنرمند با حذف اضافات می تواند اصل قضیه را نشان بدهد. و الخ.
Antigone
آنتیگون
کرئون به همراه گروهی از ریش سفیدان تب که حمایتشان را مبنی بر دستور او برای نپوشاندن جسد پولینکس طلب می کند، وارد می شوند. گروه کر ریش سفیدان، کرئون را حمایت می کنند.
نگهبانی وحشتزده وارد می شود و خبر می دهد که مراسم خاکسپاری برای پولینکس اجرا شده و جسدش به طور سمبولیک با لایه نازکی از خاک پوشانده شده است.
کرئون خشمگین به نگهبان دستور می دهد که مجرم را بیابد وگرنه اعدام خواهد شد.
نگهبان بعد از مدتی به همراه آنتیگون باز می گردد و توضیح می دهد که نگهبانان خاک را از روی جسد پولینکس کنار زدند و آنتیگون را در حالیکه دوباره برای اجرای مراسم بازگشته دستگیر کرده اند.
….
آنتیگون که به دستور کرئون در غاری زندانی شده است، خودش را دار می زند. همون پسر کرئون که عاشق آنتیگون است خودش را می کشد. همسر کرئون پس از شنیدن خبر مرگ پسرش و نفرین کردن کرئون در نفسهای پایانی، خودکشی می کند. کرئون خودش را بابت همه اتفاقاتی که افتاده سرزنش می کند.
گروه کر با خواندن – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد – نمایشنامه را به پایان می برد.
قهرمان تراژدی آدم خوب و خوشبختی است که ترکیبی از بخت بد و نقص/ضعف شخصیت (hamartia) گریبانش را می گیرد و در نهایت سقوط می کند.
خیلی ها معتقدند که اگر آنتیگون به خاکسپاری برادرش گیر نمی داد هیچ یک از اتفاقاتی که افتاد نمی افتاد. آنتیگون یکبار مراسم خاکسپاری را انجام داده و روح برادرش را به آرامش رسانده بود. دفعه دوم گرفتار احساسات لحظه ای شد و بدون در نظر گرفتن عواقب کاری که می کند تراژدی آفرید.
صحنه اول
مادر بچه ها قبل از رفتن به آرایشگاه از من درخواست می کند که کارت عابربانکم را به او بدهم. من درخواستش را رد می کنم و پیشنهاد می کنم مبلغی را که نیاز دارد به حسابش واریز کنم. مادر بچه ها پیشنهاد من را قبول نمی کند.
مادر بچه ها یک ساعت بعد از آرایشگاه به خانه باز می گردد و درخواستش را دوباره تکرار می کند. من دوباره این درخواست را رد می کنم. مادر بچه ها مرا تهدید می کند که بعد از این خیلی چیزها میان ما تغییر خواهد کرد. من برای اینکه نمی توانم منتظر بمانم تا خیلی چیزها از سوی مادر بچه ها تغییر کند، آنشب از رفتن به مراسم بله برون خواهر زنم امتناع می کنم. من چند روز بعد از این واقعه خودم را بابت همه اتفاقاتی که افتاد سرزنش می کنم.
گروه کر با خواندن – خدا فرد مغرور را تنبیه می کند ولی تنبیه خرد به بار می آورد – نمایشنامه را به پایان می برد.
مؤخره
قهرمان تراژدی بین دو سر طیف قابل سرزنش بودن و قابل سرزنش نبودن برای ما به تصویر کشیده می شود. نقص (یا شاید هم خطای) تراژیک (hamartia) قهرمان تراژدی در آنسر طیف که قابل سرزنش است، اینست که احساساتش – به دلیل اسپرگر، عدم دسترسی به مشاوره روانشناسی، دنبال نکردن سریالهای ترکی، شرکت نکردن در فستیوالهای یونان باستان یا هر دلیل دیگری – از catharsis بدور مانده است. یا شاید خطای تراژیک مخاطب تراژدی اینست که به دلیل catharsis مدتهاست که دیگر قادر به آفرینش تراژدی نیست.
با هر کسی که ازدواج کنیم تا حدودی می تواند انتخابی نامناسب برای ما باشد. وقتی پای ازدواج در میان باشد عاقلانه این است که به اندازه کافی بدبین باشیم. انتخاب بی عیب و نقص وجود ندارد. خوشبختی بی وقفه نیست. با وجود این گه گداری به زوج هایی برمی خوریم که به نظر می رسد مشکلاتشان فراتر از تنشها و نارضایتی های عادی یک رابطه بلند مدت است. بعضی آدمها واقعا نباید با هم زندگی کنند.
چنین اشتباهاتی چگونه اتفاق می افتند؟ به این فراوانی و به این سادگی. با وجود اینکه ازدواج نامناسب آسانترین و همچنین پر هزینه ترین اشتباهی است که هر کدام از ما می تواند مرتکب شود (اشتباهی که هزینه های بسیار سنگینی را بر دوش دولت، کارفرمایان و نسل آینده تحمیل می کند)، غیر عادی و حتی جنایتکارانه است که همانند امنیت راهها یا مصرف سیگار – در سطح فردی و ملی و به طور سیستماتیک – به موضوع ازدواج هوشمندانه، پرداخته نمی شود.
ناراحت کننده تر اینست که دلایل انتخاب اشتباه آدمها در ازدواج به سادگی قابل شناسایی می باشند و ساختار عجیب و غریبی ندارند. این دلایل را اینگونه می توان دسته بندی نمود:
یک- ما خودمان را درک نمی کنیم
زمانیکه بدنبال همسر می گردیم، خواسته هایی در ذهن خود می پرورانیم که با احساسات مبهم و نامشخص رنگ آمیزی شده اند. مثلا کسی را می خواهیم که مهربان باشد یا جذاب یا ماجراجو.
داشتن چنین خواسته هایی اشتباه نیست، مشکل اینجاست که آنها حتی ذره ای به ما کمک نمی کنند که بفهمیم برای داشتن شانس خوشبخت بودن یا دقیقتر، دائما بدبخت نبودن، به چه چیزهایی نیاز داریم.
همه ما دیوانه بازی های خاص خودمان را داریم. ما به طور قابل تشخیصی عصبی، نا متعادل و نا بالغ هستیم ولی جزئیات آنرا نمی دانیم. چون هرگز کسی ما را به کشف این خصوصیات تشویق نمی کند. بنابراین کار مهم و اولیه همسران، درک خصوصیات غیر عادی خودشان می باشد. آنها باید اطلاعات کافی درباره اختلالات عصبی خودشان کسب کنند. آنها باید درک کنند که این اختلالات از کجا می آیند، باعث چه کارهایی در آنها می شوند و از همه مهمتر چه جور آدمهایی باعث تحریک یا تخفیف آنها می شوند. یک شراکت خوب، شراکتی نیست که بین دو انسان سالم (تعداد زیادی از این آدمها روی کره زمین وجود ندارد) بوجود می آید، بلکه شراکتی است بین دو دیوانه که با مهارت یا اتفاقی موفق شده اند آگاهانه سازشی مصالحت آمیز بین دیوانگی های نسبیشان برقرار کنند.
صرف تصور اینکه ما آدمها ممکن است موجودات خیلی مشکل داری نباشیم، از سوی یک شریک زندگی احتمالی، باید هشدار دهنده باشد. سؤال اینست که این مشکلات کجا خودشان را نشان خواهند داد: شاید زمانیکه کسی با ما مخالفت می کند گرایش پنهانی برای خشمگین شدن داشته باشیم، یا فقط به هنگام کار کردن می توانیم آرامش داشته باشیم، یا زمانیکه نگران هستیم نمی توانیم به خوبی مشکلمان را توضیح بدهیم. مشکلاتی از این دست هستند که – در طی چند دهه – فاجعه به بار می آورند و بنابراین برای پیدا کردن آدمهایی که توانایی تحمل آنها را دارند، نیاز داریم که پیشاپیش درباره آنها بدانیم. یک سؤال استاندارد برای قرارهای شام باید این باشد که: “تو چه جور دیوونه ای هستی؟”
مشکل اینجاست که دانش اختلالات عصبی ما به آسانی بدست نمی آید. بدست آوردن این دانش می تواند به سالها زمان و موقعیتهایی نیاز داشته باشد که هرگز آنها را تجربه نکرده ایم. قبل از ازدواج ما به ندرت در شرایطی قرار می گیریم که به خوبی یک آینه، اختلالاتمان را به ما نشان بدهد. هر زمانی که در روابط سطحی تر خطر نمایان شدن بعد مشکل دار طبیعتمان بروز می کند، طرف مقابل را سرزنش می کنیم و به رابطه پایان می دهیم. برای دوستانمان هم آنقدر مهم نیست که خود واقعی ما را کند و کاو کنند. آنها فقط می خواهند که لحظات خوبی را با ما بگذرانند. بنابراین چشم ما بر روی ابعاد مشکلدار طبیعتمان بسته می ماند. در تنهایی زمانیکه خشمگین می شویم فریاد نمی زنیم زیرا کسی نیست که فریاد ما را بشنود و بنابراین قدرت واقعی و نگران کننده خشم خود را نادیده می گیریم. یا بدون اینکه متوجه باشیم تمام مدت کار می کنیم چون کسی نیست که به ما زنگ بزند و یادآوری کند که برای شام باید به خانه برویم. بدون اینکه متوجه باشیم که کار برای ما ابزاری است که با آن احساس کنترل بر زندگی پیدا می کنیم و اگر کسی بخواهد جلوی ما را بگیرد جهنم به پا می کنیم. خیال می کنیم که شب هنگام، خوابیدن کنار کسی چقدر شیرین می تواند باشد، در حالیکه هرگز فرصت روبرو شدن با آن وجه صمیمیت گریز خود را پیدا نمی کنیم که باعث می شود هنگام احساس تعهد عمیق به کسی، سرد و غریبه بشویم. یکی از مزایای بزرگ مجرد بودن این توهم لذت بخش است که زندگی با ما کار آسانی است.
با چنین سطح پایینی از درک از خصوصیات خودمان تعحبی هم ندارد که ندانیم که دنبال چه جور آدمی باید بگردیم.
دو- ما آدمهای دیگر را درک نمی کنیم
از آنجاییکه آدمهای دیگر هم در همان سطح پایین شناخت از خود که ما قرار داریم گیر کرده اند، این مشکل چند برابر می شود. هرچقدر هم که نیتشان خوب باشد، آنها نیز مانند ما در مقامی نیستند که مشکلاتشان را درک کنند، چه رسد به اینکه ما را از آنها آگاه نمایند.
طبیعتا ما تلاش می کنیم که آنها را بشناسیم. خانواده شان را ملاقات می کنیم. حتی به جایی که برای اولین بار به مدرسه رفته اند سر می زنیم. به عکسهایشان نگاه می کنیم، با دوستانشان آشنا می شویم. همه اینها این احساس را در ما ایجاد می کند که تکلیف خود را انجام داده ایم. ولی مانند اینست که یک خلبان تازه کار فرض کند با چرخاندن یک هواپیمای کاغذی دور اتاق قادر به پرواز شده است.
در یک جامعه عاقلتر، همسران احتمالی، یکدیگر را مجبور به انجام تستهای جامع روانشناسی و همچنین ارزیابی مفصل توسط گروهی از روانشناسان می کنند. تا سال 2100 این جمله دیگر خنده دار به نظر نخواهد رسید. اینکه چرا اینقدر طول کشید تا بشریت به این نقطه برسد به عنوان یک راز باقی خواهد ماند.
ما نیاز داریم که از ظرایف روانی فردی که قرار است با او ازدواج کنیم آگاه باشیم. ما باید نگرش یا باور او را نسبت به قدرت، فروتنی، خودنگری، آینده نگری، صمیمیت جنسی، پول، فرزند، سالمندی، وفاداری و صدها چیز دیگر بدانیم. این دانش از طریق یک گفتگوی استاندارد بدست نخواهد آمد.
در غیاب همه اینها – بطور عمده – ما بر اساس ظاهر طرف مقابل تصمیم می گیریم. ظاهرا اطلاعات زیادی را می توان از چشمها، بینی، شکل پیشانی، توزیع چین و چروک، لبخند و … بدست آورد. ولی این نتیجه گیری همانقدر خردمندانه است که تصور کنیم عکس نمای خارجی یک نیروگاه می تواند همه چیز را به ما درباره شکافت هسته ای بگوید.
ما طیفی از خصوصیات کمالگرایانه را بر اساس شواهد ناچیزی بر روی معشوق می تابانیم. با کامل کردن کل یک شخصیت بر اساس جزئیات ناچیز – ولی بسیار قابل توجه – همان کاری را میکنیم که چشمان ما در کامل کردن طرح یک چهره انجام می دهند.
ما به این عکس به عنوان تصویر کسی که فقط هشت تار مو دارد و مژه و سوراخ بینی ندارد نگاه نمی کنیم. بدون اینکه متوجه باشیم جاهای خالی را پر می کنیم. مغز ما شرطی شده که با چند نشانه کوچک بصری کل یک تصویر را بسازد. و ما همین کار را برای شخصیت همسر آینده خود نیز انجام می دهیم.
سطح دانش مورد نیاز برای کارکرد یک ازدواج بالاتر از چیزی است که جامعه ما آمادگی تشخیص و فراهم کردن آنرا داشته باشد. و بنابراین رفتار اجتماعی ما در زمینه ازدواج عمیقا اشتباه است.
سه- ما به خوشبخت بودن عادت نداریم
باور ما اینست که ما خوشبختی را باید در عشق جستجو کنیم، ولی به این سادگی هم نیست. به نظر می رسد بسیاری از اوقات چیزی که بدنبالش هستیم آشنایی است. این موضوع ممکن است هر برنامه ای را که برای خوشبختی داریم با مشکل مواجه کند.
ما بعضی از احساساتی را که در دوران کودکی می شناختیم در روابط بزرگ سالیمان بازآفرینی می کنیم. ما برای اولین بار به عنوان کودک به معنای عشق پی بردیم. ولی متاسفانه درسهایی را که در بچگی فرا گرفتیم ممکن است ساده و شفاف نبوده باشند. عشقی را که به عنوان یک کودک شناختیم ممکن است با نیروهای ناخوشایند دیگری مانند کنترل شدن، احساس حقارت، رها شدن، شنیده نشدن و بطور خلاصه رنج، آمیخته باشد.
به عنوان بزرگسال، ما ممکن است گزینه های خاص سالمی را که سر راه ما قرار می گیرند رد کنیم. نه به این دلیل که آنها مشکل دارند بلکه دقیقا به این دلیل که آنها بیش از حد برای ما متعادل هستند. (دارای بلوغ زیاد، درک زیاد، قابلیت اعتماد زیاد هستند) و این مشکل نداشتن، حسی نا آشنا و بیگانه و غالبا ناخوشایند در ما ایجاد می کند. ما به سوی انتخابهایی می رویم که ناخودآگاهمان جذبشان می شود، نه به دلیل اینکه آنها باعث انبساط خاطرمان می شوند بلکه چون به گونه ای آشنا، حالمان را می گیرند.
ما با آدمهای ناجور ازدواج می کنیم چون آنها که جورند – به ناحق- احساس ناجور در ما ایجاد می کنند، چون ما هیچ تجربه ای از سلامت نداریم، چون ما نهایتا دوست داشته شدن را به احساس رضایت ربط نمی دهیم.
چهار- مجرد بودن خیلی بد و ناخوشایند است
وقتی مجرد ماندن غیر قابل تحمل باشد، طبیعی است که آدم در انتخاب شریک زندگی، منطقی تصمیم نگیرد. برای یافتن شانس شکل دادن به یک رابطه خوب، ما باید حسابی با احتمال سالها زندگی مجردی، کنار آمده باشیم. در غیر اینصورت به جایی می رسیم که دوباره تنها بودن را بیشتر از کسی که ما را از تنهایی در آورده است دوست خواهیم داشت.
متاسفانه جامعه، مجرد بودن بعد از یک سنی را به شکل خطرناکی ناخوشایند می سازد. زندگی اجتماعی کمرنگتر می شود، زوجها از استقلال فرد مجرد احساس خطر می کنند و او را همیشه به مهمانیهایشان دعوت نمی کنند، تنهایی به سینما رفتن عجیب و غریب به نظر می رسد.
پنج- غریزه زیادی با کلاس است
در روزگار قدیم ازدواج یک تصمیم منطقی بود حاصل مقایسه زمین یکی با زمین دیگری. سرد و بیرحم و بی توجه به خوشبختی طرفین. آسیبهای روانی این پدیده هنوز در ما دیده می شود.
Medieval miniature. Meeting of the Roman Senate. Discussion on marriage between a plebeian woman and a roman patrician. 15th century.
ازدواج منطقی با ازدواج غریزی یا ازدواج رمانتیک جایگزین شد. این نوع از ازدواج به ما دیکته کرد که احساس ما به یک نفر باید تنها راهنمای ما برای ازدواج باشد. اگر کسی احساس می کرد که عاشق شده است همین کافی بود. نیازی به سؤالهای بیشتر نبود. احساس، پیروز این میدان بود. ناظران بیرونی فقط می توانستند پدیدار شدن احساس را تشویق کنند و به آن مثل ملاقات ارواح مقدس احترام بگذارند. والدین ممکن بود مبهوت شوند ولی باید فرض می کردند که تنها دختر و پسر قادر به درک موضوع هستند. ما سیصد سال است که داریم به هزاران سال مداخله بی فایده بر اساس پیش قضاوت، تفاخر و کوته فکری، واکنش جمعی نشان می دهیم.
ازدواج منطقی آنقدر محتاط و موشکاف بود که یکی از ویژگیهای ازدواج احساسی این شد که آدم اصلا نباید خیلی به چرای ازدواج بیاندیشد. تحلیل این تصمیم، غیر رمانتیک به نظر می رسد. ترسیم نمودار مزایا و معایب، احمقانه و سرد جلوه می کند. رمانتیک ترین کاری که آدم می تواند انجام دهد اینست که سریع و ناگهانی پیشنهاد ازدواج بدهد، شاید فقط پس از چند هفته و در شتاب اشتیاق – بدون هیچ شانسی برای استدلال وحشتناکی که هزاران سال برای آدمها بدبختی به بار آورد. بی پروایی رایج نشانه ای است از احتمال موفقیت ازدواج، دقیقا به این دلیل که احتیاط سنتی خطر بزرگی برای خوشبختی آدمها محسوب می شد.
شش- ما به دانشگاه عشق نمی رویم
زمان آن رسیده است که به نوع سومی از ازدواج بیاندیشیم. ازدواج روانشناسانه. ازدواجی که در آن کسی برای زمین یا احساس تنها، ازدواج نمی کند، بلکه تنها زمانیکه احساس به درستی آزمایش شده است و با آگاهی بالغ روانشناسی خود فرد و دیگران حمایت می شود.
در حال حاضر ما بدون اطلاعات ازدواج می کنیم. ما تقریبا هرگز کتابی در این زمینه نمی خوانیم، ما هرگز زمان زیادی با بچه ها نمی گذرانیم، ما درست و حسابی افراد مزدوج دیگر را مطالعه نمی کنیم یا با آنها که جدا شده اند صادقانه به گفتگو نمی نشینیم. ما بدون داشتن درک و بینش درستی از چرایی شکست ازدواجها – فراتر از فرض حماقت و کوته فکری طرفین – وسط گود ازدواج می پریم.
در دوران ازدواج منطقی دلایل زیر برای ازدواج مهم تلقی می شدند:
– والدین چه کسانی هستند
– چقدر زمین دارند
– چقدر تشابه فرهنگی دارند
در دوران ازدواج احساسی آدمها به نشانه های زیر توجه داشته اند:
– آدم یک لحظه هم نمی تواند خیال معشوق را از سرش بیرون کند
– جذابیت جنسی دیوانه کننده
– آدم فکر می کند که معشوقش فوق العاده است
– آدم دوست دارد دائما با معشوقش حرف بزند
ما به مجموعه جدیدی از شرایط نیاز داریم. ما باید بپرسیم:
– معشوق ما تحت چه شرایطی عقلش را از دست می دهد
– آدم چطور می تواند با او بچه بزرگ کند
– چطور می توانیم با هم رشد کنیم
– چطور می توانیم دوست باقی بمانیم
هفت- ما می خواهیم خوشبختی را جاودانه کنیم
ما شدیدا تمایل داریم که چیزهای خوب را همیشگی کنیم. اگر از خودرویی خوشمان بیاید سعی می کنیم بخریمش، در سفر اگر از جایی لذت ببریم دوست داریم همانجا زندگی کنیم. و می خواهیم با کسی که با او خیلی به ما خوش می گذرد ازدواج کنیم.
ما تصور می کنیم که ازدواج ضامن بقای شادی است که با یک نفر تجربه می کنیم. ازدواج چیزی را که ممکن است از دست ما برود تثبیت خواهد کرد. ازدواج به ما کمک خواهد کرد که لذتمان را در شیشه بریزیم. لذتی که باعث شد فکر پیشنهاد ازدواج برای اولین بار به سرمان بزند. زمانیکه کنار ساحل هنگام غروب آفتاب کنار یار نشسته بودیم. یا در آن رستوران کوچک و او لباس زیبایی به تن داشت. ما ازدواج کردیم که این احساسات را جاودانه کنیم.
متاسفانه هیچگونه ارتباط علت و معلولی بین ازدواج و اینگونه احساسات وجود ندارد. احساساتی که توسط ساحل دریا یا زمان خاصی از روز یا تعطیلات یا یک غذای خوب یا هیجان آشنایی دو ماهه با یک نفر بوجود آمده اند. احساساتی که هیچ کدامشان با ازدواج، زیاد یا جاودانه نمی شود.
ازدواج کردن قادرنیست که یک رابطه را در چنین مقطع زیبایی حفظ کند. کنترل مؤلفه های خوشبختی زندگی ما در اختیار ازدواج نیست. در حقیقت ازدواج رابطه را به لحظه کاملا متفاوت دیگری هدایت خواهد کرد. به خانه ای در حاشیه شهر، مسیر طولانی تا محل کار و دو فرزند خردسال. تنها مؤلفه مشترک بین این لحظه و لحظه قبلی، شریک زندگی ماست. و این مؤلفه ممکن است مؤلفه اشتباهی برای جاودانه کردن بوده باشد.
فلسفه ناآشکار “این نیز بگذرد” نقاشان امپرسیونیست قرن 19می تواند ما را به مسیر خردمندانه تری راهنمایی کند. آنها گذرا بودن خوشبختی را به عنوان یک ویژگی ذاتی وجود پذیرفته بودند. نقاشی سیسلی از یک منظره زمستانی در فرانسه، مجموعه ای از چیزهای جذاب ولی فرّار را به تصویر می کشد. غروب هنگام، خورشید گویی چشم انداز را تسخیر می کند. برای زمان کوتاهی درخشش آسمان از جدیت شاخه های لخت درختان می کاهد. برف و دیوارهای خاکستری همخوانی بی صدایی دارند. سرما قابل تحمل و حتی هیجان انگیز به نظر می رسد. ظرف چند دقیقه شب همه جا را فرا خواهد گرفت.
امپرسیونیسم به این حقیقت می پردازد که چیزهایی را که ما خیلی دوست داریم تنها برای مدت کوتاهی در کنار ما هستند و سپس ناپدید می شوند. امپرسیونیسم گونه ای از خوشبختی را تبلیغ می کند که تنها چند دقیقه دوام می آورد نه چند سال. در این نقاشی برف زیبا به نظر می رسد ولی آب خواهد شد. آسمان در این لحظه زیباست ولی در حال تاریک شدن است. این سبک از هنر مهارتی را پرورش می دهد که بسیار فراتر از خود هنر می رود: مهارتی برای پذیرش و حضور در لحظات کوتاه رضایت از زندگی.
نقاط اوج زندگی زودگذر هستند. خوشبختی در بسته های سالانه عرضه نمی شود. با راهنمایی یک امپرسیونیست ما باید برای درک و قدردانی از لحظات سعادت پراکنده در زندگی روزمره، هر زمانی که سراغ ما بیایند آماده بشویم. بدون ارتکاب اشتباه جاودانه ساختنشان، بدون نیاز به تبدیل آنها به یک ازدواج.
هشت- فکر می کنیم که ما خاص هستیم
آمار خیلی امیدوار کننده نیست. هر کسی مثالهای زیادی از ازدواجهای ناموفق، دور و بر خودش سراغ دارد. همه می دانیم که ازدواج چالشهای جدی زیادی به همراه دارد. با وجود این بینشی را که داریم برای خودمان بکار نمی بریم. خیال می کنیم که این قواعد تنها برای دیگران اعمال می شوند و ما مستثنی هستیم.
احتمال شکست یکی از دو ازدواج درست ولی وقتی کسی عاشق است تصور می کند شانس خیلی بیشتری در این بازی دارد. معشوق در نظر عاشق یکی از یک میلیون است. با چنین احساسی طبیعی است که قمار ازدواج خیلی هم پرخطر به نظر نرسد.
ما در سکوت، حساب خود را از بقیه جدا می کنیم. لزومی ندارد که خودمان را برای اینکار سرزنش کنیم ولی قطعا از اینکه خودمان را در معرض آن قاعده کلی ببینیم سود خواهیم برد.
نه- می خواهیم که به اندیشیدن به عشق خاتمه بدهیم
احتمالا بالا پایین های زیادی را در زندگی عشقی خود قبل از ازدواج تجربه کرده ایم. سعی کرده ایم با آدمهایی باشیم که از ما خوششان نمی آمد. رابطه هایی را شروع کرده ایم و قطع کرده ایم. در جستجوی عشق، هیجان و تلخی های زیادی را تجربه کرده ایم.
تعجبی ندارد که در نقطه ای از زندگیمان از همه اینها خسته شده باشیم. بخشی از اینکه دوست داریم ازدواج کنیم اینست که سایه سنگین عشق را از روح و روان خود برداریم. ما از جنگ ودعواهایی که نتیجه ای ندارند خسته هستیم. ما بی صبرانه منتظر چالشهای دیگر زندگی خود هستیم. ما امیدواریم که ازدواج بتواند به تنهایی، به سلطه دردناک عشق بر زندگی ما خاتمه بدهد.
ازدواج قادر به انجام این کار نخواهد بود: در یک ازدواج همانقدر شک، امید، ترس، خیانت و عدم پذیرش هست که در یک زندگی مجردی. یک ازدواج فقط از بیرون آرام و بی هیاهو و به خوبی کسالت آور به نظر می رسد.
آماده سازی ما برای ازدواج، وظیفه ای آموزشی است که بر دوش تمامیت فرهنگ قرار دارد. ما باورمان را به ازدواجهای خانوادگی از دست داده ایم. چشممان دارد به نقاط ضعف ازدواجهای رمانتیک نیز باز می شود. حالا زمان ازدواجهای روانشناسانه فرا رسیده است.
مادر بچه ها – بعضی وقتها که دعوا می کنیم – به من می گوید اینکه من ادعای مربی گری و بهبود روابط آدمها با خودشان و دیگران را دارم، جکی بیش نیست. دعوایی که البته دور از واقعیت هم نیست.
موارد زیادی وجود دارد که عدم رعایت آنها از سوی من باعث خراب شدن رابطه من با مادر بچه ها می شود ولی ابلهانه ترین و ناراحت کننده ترین آنها توجه موشکافانه من به نمونه های تضاد در گفتار و رفتار مادر بچه ها و یادآوری آنها به اوست. مواردی هست که مادر بچه ها چیزی را که برای دیگران می پسندد همان چیزی نیست که برای خودش می پسندد. مواردی وجود دارد که انتقاد او از مادرش در حقیقت به همان کاری است که خودش فلان روز انجام داده و من ابله، این موارد را با جزئیات آزاردهنده ای در یک زمان (معمولا) نامناسب نه تنها مطرح می کنم بلکه با بحث کردن از موضع خودم دفاع هم می کنم.
حدس می زنم شما هم تضادهایی در گفتار و رفتار آدمهایی که با آنها رابطه نزدیک دارید مشاهده کرده اید. در گفتار و رفتار مادر، برادر، فرزند، همسر یا دوست صمیمی. هر آدمی تضادهایی در گفتار و رفتارش دارد. یا ندارد. بسته به اینکه از چه فاصله ای و با چه دقتی آن آدم را زیر نظر بگیرید. درست مثل اینکه همه پرتقالهای یک جعبه در نگاه اول ممکن است یک شکل و یک اندازه به نظر برسند. حالا دو تا پرتقال بردارید و ده دقیقه به آنها نگاه کنید. تفاوتی مشاهده نمی کنید؟ خوب هشت ساعت به آنها نگاه کنید. حالا چطور؟
وقتی با یک نفر روزی چند ساعت زندگی می کنید و گفتار و رفتارش را زیر نظر می گیرید، چه تضادهایی که به سمع و نظر آدم نمی رسد.
دلیل اعتراض سعدی به دوگانه نگذاشتن آن جماعت در درجه اول فاصله کم سعدی با آنهاست. سعدی به همراه پدرش در جایی حضور داشته که می توانسته با چشمهایش ببیند که جماعتی خوابیده اند و احتمالا قبل از اینکه بخوابند با سعدی و پدرش گفتگویی داشته اند که باعث شده سعدی میان خواب آنها (رفتار) و آن گفتگوی قبل از خواب (گفتار) تضادی بیابد. درصورتیکه در همان لحظه میلیونها آدم دیگر در نقاط دیگر کره زمین زندگی می کرده اند که سعدی حتی از وجودشان خبر نداشته چه برسد به تضاد در گفتار و رفتارشان. در نتیجه اثری از تضاد موشکافی شده آن آدمهای دیگر در گلستان سعدی به چشم نمی خورد.
اعتراض حافظ به واعظانی که چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند هم بیشتر از آنکه نشان از ریاکاری آن واعظان باشد، حاکی از اینست که حافظ فرصت مشاهده گفتار و کردار آنها را پیدا کرده است.
هلدن کالفیلد – قهرمان داستان ناطور دشت – جمله FU** You را زمانی می تواند ببیند که به اندازه کافی به آن دیوارها نزدیک می شود. وگرنه این جمله همیشه و از همان روز اول که دیوار ساخته شده آنجا بوده است. اینکه این جمله را بتوانی یا نتوانی بخوانی تنها به فاصله تو از دیوار و میزان دقتت بستگی دارد.
ممکن است بپرسید چرا این همه تضاد در گفتار و رفتار خودمان مشاهده نمی کنیم؟
شاید چون رابطه ما با خودمان با رابطه ما با دیگران یک تفاوت ماهیتی دارد. ما احساسات خود را به صورت مستقیم و دست اول درک و تجربه می کنیم. ولی احساسات دیگران را باید به صورت دست دوم، یا از خودشان بشنویم یا خودمان آنها را حدس بزنیم و قضاوت کنیم. این احساسات که ما به صورت دست اول تجربه می کنیم از ما برای خودمان یک نسخه منحصر بفرد از نوع بشر می سازد که فر اموش می کند بنی آدم در آفرینش از یک گوهرند و تفاوت خاصی با هم ندارند. در نتیجه این بنی آدم “خود منحصر بفرد پنداشته شده”، هر تضاد و ناهمخوانی را هم که در گفتار و رفتار خودش بیرون بزند، یا اصلا نمی بیند یا در ظرف احساسات منحصر بفرد دست اول تجربه شده اش (پندار)، آنها را با توجیه، به تضاد و ناهمخوانی استثنایی و تبصره در تجربه تاریخی بشر، تبدیل می کند.
من آنجا فلان چیز را گفتم یا بهمان کار را کردم چون در آن لحظه فلان مشکل را داشتم یا از فلان چیز ترسیده بودم. یا بهمان اتفاق که در بچگی برایم افتاده بود – که برای هیچ آدم دیگری تا به امروز نیفتاده است – بر روی من چنان تاثیری گذاشته بود که هر کس دیگری هم که جای من بود فلان کار را می کرد. هر چند که به خوبی آگاهی داشتم که آن کار برای آدمی که آن اتفاق در بچگی برایش نیفتاده و در آن لحظه به اندازه من از فلان چیز نترسیده (یعنی هر آدمی به جز من)، اصلا کار مناسبی نیست.
“I believe that the time given to refutation in philosophy is usually time lost. Of the many attacks directed by many thinkers against each other, what now remains? Nothing, or assuredly very little. That which counts and endures is the modicum of positive truth which each contributes. The true statement is, of itself, able to displace the erroneous idea, and becomes, without our having taken the trouble of refuting anyone, the best of refutations.”
هوا داشت تاریک می شد که به روستای گزم – یکی از چند روستای واقع شده در منطقه حفاظت شده پارک ملی خبر – رسیدیم و آقای ر را در حالیکه مشغول بردن گوسفندهایش به آغل بود پیدا کردیم. آقای ر نه خیلی سرد و نه خیلی گرم ما را تحویل گرفت و به خانه اش که در همان نزدیکی بود هدایت کرد. یک خانه سنگی کوچک که با یک دیوار سنگی تا کمر احاطه شده بود. در ورودی فاصله بین دو سنگ عظیم بود که خدا می داند چطور آنها را به آنجا حمل کرده بودند و چطور بقیه سنگهای دیوار را خشکه چین با آن زیبایی و ظرافت به آنها متصل.
به دعوت زن آقای ر داخل یکی از اتاقها نشستیم که با چند تکه پتو و چند گلیم کوچک فرش شده بود. هر گلیم با اندازه و رنگ و نقش متفاوت. یکی از دیگری زیباتر. سه طاقچه بزرگ در دل دیوارهای قطور سنگی با ابعاد متناسب به اتاق جلوه خاصی می دادند. مخصوصا که چیز زیادی روی طاقچه ها نبود ( به جز یک وافور و کتاب تعبیر خواب کنارش) و کف اطاق هم همینطور. شاید به همین دلیل در نگاه اول آن اتاق کوچک و تمیز بزرگتر از اندازه واقعیش به نظر می رسید. حتی با وجود یک تلویزیون کوچک گوشه اتاق. گچ دیوار اتاق سیاه وسفید سورئالی داشت از شومینه وسط اتاق که بدون هیچ برجستگی دودکشش داخل دیوار پهن سنگی اتاق بود و جای آتشش یک کاسه کوچک گلی زیر دودکش.
روبروی شومینه دری بود که به اتاقی دیگر راه داشت و با پرده ای از آن جدا می شد و روبروی این در پرده ای، در دیگری بود که اتاق دیگر را به یک پستو متصل می کرد. من در طول اقامتمان پایم را توی اتاق دیگر یا پستو نگذاشتم. هر دو اتاق به بالکنی سیمانی که یک پله از کف حیاط بالاتر بود راه داشتند و اتاق سوم با دو متر بیرون زدگی از عرض این دو اتاق فقط یک در مستقل داشت به بالکن. این بنای ال شکل در خانه های دیگر روستا هم تکرار شده بود.
تازه نشسته بودیم به درک فضا و گرفتن سلفی با وافور روی طاقچه که خانم ر با یک سینی لیوان شربت از ما پذیرایی کرد و پیشنهاد اینکه به شوهرش بگوید گوسفندی برای شام سر ببرد. خانم و آقای ر با اصرار شدید ما قبول کردند که گوسفند سر نبرند و همه نشستیم توی بالکن به حرف زدن و نوشیدن چای دور یک منقل برنجی کوچک و زیبا که خانم ر از یک طرف از آن برای گرم نگه داشتن کتری و قوری چای استفاده می کرد و آقای ر از طرف دیگر برای گرم نگه داشتن حقه وافورش.
خیلی زود خواهر و خاله آقای ر هم به جمع ما اضافه شدند و درد دلها شروع شد. خشکسالی، فشار سازمان محیط زیست در محدود کردن چراگاه و بستن چاه های آب، کاهش قیمت یا فروش نرفتن محصولات اصلی دامداری از جمله کرک بزها و خودشان، مهاجرت جوان ها از روستا، شکار بی رویه، عدم بکارگیری نیروهای محلی توسط سازمان محیط زیست و الخ.
این داستان را قبل از اینکه به گزم برسیم از دیگران و در روستاهای دیگر هم شنیده بودیم: سازمان محیط زیست نمی تواند بدون کمک مردم محلی از یک پارک ملی 170 هزار هکتاری محافظت کند و در چند دهه اخیر تلاشها و سیاستهایش برای بیرون کردن عشایر و روستاییان و محدود کردن و مبارزه با آنها تنها نتیجه معکوس داشته است. گله های کل و بز و قوچ و میش نه تنها حفظ نشده اند بلکه تعداد آنها بسیار کم شده است. خودشان را شکارچیان بی رویه شکار می کنند و محیط زیستشان را گردشگران زیر و رو. گرداشگرانی که به دنبال زیره و قارچ و تخم کبک و پسته وحشی و بادام کوهی و هر خوردنی دیگری که در این پارک ملی قابل برداشت است، جاده های خاکی پارک را با ماشینهایشان در می نوردند و هر چه که دستشان برسد می کنند و می برند و آتش می زنند.
آقای جرد دیاموند در فصل چهاردهم کتاب فروپاشی این سؤال را از قول یکی از دانشجویانش مطرح می کند که: “چطور یک جامعه می تواند چنان تصمیم فاجعه آمیزی برای قطع همه درختانی که حیات جامعه به آنها وابسته است بگیرد؟” (اشاره به جامعه جزیره ایستر است که همه درختان نخل جزیره را برای ساخت مجسمه های سنگی غول پیکر قطع کردند.)
سؤال دیگر اینست که کسی که آخرین درخت را قطع کرده در حین انجام این کار چه فکری کرده یا چه چیزی گفته است؟
سؤال دیگر اینست که آیا اگر صد سال دیگر هنوز آدمهایی زنده مانده باشند آیا آنها هم همان کوری و بلاهت را در تصمیم های امروز ما می بینند که ما امروز با نگاه به تصمیم های جامعه جزیره ایستر می بینیم؟ یا با نگاه به تصمیم های شاهان و شاهزاده های قاجار؟
نویسنده کتاب فروپاشی یک سلسله از عوامل تاثیرگذار بر شکست تصمیمهایی که یک گروه از جامعه می گیرد پیشنهاد می کند:
1- ناتوانی یک گروه برای پیش بینی وقوع یک مشکل در آینده
2- ناتوانی یک گروه برای درک مشکل بعد از وقوع آن مشکل
3- ناتوانی یک گروه در تلاش برای حل مشکل بعد از درک آن
4- شکست یک گروه در حل یک مشکل حتی پس از تلاش برای حل آن
پیش بینی یک مشکل در آینده در بسیاری مواقع به دلیل نداشتن تجربه قبلی از آن امری است غیر ممکن. استعمارگران بریتانیایی که در اوایل قرن نوزده روباه و خرگوش را به محیط زیست استرالیا معرفی کردند ایده ای از عمق و گستره فاجعه ای که این کار در سالها و حتی قرنهای آینده برای آن اقلیم به ارمغان می آورد نداشتند. قاعدتا با همین استدلال پیش بینی عواقب بیرون راندن بومی های پارک ملی خبر که قرنها قبل از پارک ملی شدنش آنجا زندگی می کرده اند برای مدیران سازمان محیط زیست سی چهل سال پیش میسر نبوده است. مثالهای زیادی از این دست در حوزه های مختلف وجود دارد. دیدن اشتباهات در گذشته یک چیز است و پیش بینی مشکلات در آینده چیز دیگر.
جوامع به دلایل مختلف مشکلاتشان را حتی پس از وقوع به درستی درک نمی کنند. تمایل به ساده سازی ریشه وقوع مسائل و همچنین جابجایی علت و معلول از جمله این دلایل هستند. دلیل دیگر اینست که در بسیاری از مواقع یک مشکل به کندی و با فراز و نشیب در طول یک بازه زمانی طولانی نمایان می شود. مثل کهولت سن و از دست رفتن نیروی جوانی. یا مثل گرم شدن زمین. یا مثل بیابان شدن استان کرمان در ده سال آینده و بقیه ایران در بیست سال آینده. ( این آخری به نقل از هفته نامه استقامت که من و جواد شب آخر سفرمان از یک کتابفروشی در کرمان گرفتیم.)
آقای جرد دیاموند اصطلاح “فراموشی چشم انداز” (landscape amnesia) را برای توضیح این پدیده که آدمها فراموش می کنند یک منطقه سی چهل سال پیش چه شکلی بود بکار می برد. شاید کسی که آخرین درخت جزیره ایستر را قطع کرد چشمانش به لختی چشم انداز آن عادت کرده بوده است. یا کسی که در حال تراشیدن باقیمانده جنگلهای مازندران است. یا کسی که آخرین بازماندگان کل و بز پارک ملی خبر را شکار می کند.
عامل سوم که نویسنده کتاب فروپاشی آنرا به عنوان عامل عمده در میان سلسله عوامل فوق الذکر بیان می کند اینست که آدمها حتی پس از درک و پذیرش یک مشکل تلاشی در جهت کم کردن یا از بین بردن آن نمی کنند.
یک دلیل این عامل چیزی است که اقتصاد دانان آنرا رفتار منطقی یا رفتار توجیه پذیر یا rational behavior می نامند.
برای مثال وضعیت پارک ملی خبر را در نظر بگیرید که گروه های مختلفی از مواهب خداداد ( و ملی) آن بهره برداری می کنند. چه کسی می تواند منطقی بودن این استدلال را که “اگر من آن قوچ را شکار نکنم شکارچی دیگری آنرا شکار خواهد کرد” زیر سؤال ببرد؟
این بازی برنده-بازنده و تضاد منافع محرک آن شبیه دیلمای زندانی (the prisoner’s dilemma) است.
نویسنده کتاب برای مواجهه با این چالش ترکیبی از قانون گذاری و اجرای آن از سوی دولت، خصوصی سازی و فرهنگ سازی در جهت درک و حفظ منافع مشترک را پیشنهاد می دهد. نسخه ای که هم غیر ممکن می نماید و هم تنها راه حل باقی مانده به تایید و تاکید هر کسی است که در این سفر فرصت گفتگو با او را پیدا کردیم. از مقامات و محیط بانان سازمان محیط زیست گرفته تا مقامات سیاسی تا مردم محلی تا تشکل های مردم نهاد.
دلیل دیگر بوجود آورنده عامل سوم رفتار غیر منطقی است. رفتاری که هیچ نفعی برای هیچ کس ندارد. رفتار بازنده-بازنده.
آقای ر که از پنجاه سالگی و به اصرار دوستان شکارش به تریاک کشیدن پرداخته است به نظر می رسد مشکلش را بعد از 24 سال درک کرده است. بعد گذشت یک ساعت، دود تریاک و سرمای هوا همه حضار به جز من و جواد را از بالکن فراری می دهد و ما جلوتر می رویم و من از آقای ر درباره کاری که به آن مشغول است می پرسم. آقای ر که بعد از کشیدن چند بست حالا صمیمی تر و گرمتر شده است مثل یک معلم خوب اجزای مختلف وافور را تشریح می کند و بعد درد دلش باز می شود که روزی ده هزار تومان دود می کند و اینکه اگر به آدم بگویند زن … بهتر است تا بگویند معتاد و اینکه اعتیاد غیرت مرد را از بین می برد و الخ.
از آقای ر می پرسم که هیچ وقت تلاش کرده است که اعتیادش را ترک کند. به صراحت جواب می دهد که نه هرگز تلاش نکرده است. در جواب چرای من جواب می دهد که چون بچه ندارد و می ترسد از اینکه مردم فکر کنند خسیس است و با وجود اینکه ورثه ای ندارد پولش را خرج نمی کند. بحث اعتیاد همینجا تمام می شود و دوباره به محیط زیست و شکار و آب و درخت و فقر و خشکسالی بر می گردیم. و دود تریاک که با صدای جلز و ولز از حقه وافور آقای ر فضا را پر می کند.
آقای ر شاید در بیان دلیل اخیر دروغ گفته باشد ولی نکته مهم اینست که همه ما چه به عنوان یک فرد و چه به عنوان یک گروه معتاد ایده هایی هستیم که از ارزشهای عمیقی محافظت می کنند و ترک آنها کمتر از ترک تریاک دردناک نیست. ارزشهایی که خدا می داند چند ده سال یا چند هزار سال پیش بوجود آمده و حالا با هزار و یک تغییر اتفاق افتاده، دیگر با ادامه بقای مردم وارث آن ارزشها سازگار نیستند.
خیلی از آدمها در مقطعی از زندگیشان این قمار ارزش را تجربه می کنند. جاییکه آدم باید تصمیم بگیرد که بمیرد یا بی خیال بعضی چیزها بشود و به زندگی ادامه بدهد. و البته که این قمار برد و باخت دارد و این تصمیم به هر سو که باشد نه مرگ را تضمین می کند و نه زندگی را.
با آنچه در سفر پنج روزه ام به خبر دیدم این باور در من یکبار دیگر تقویت شد که دغدغه مرد امروز (حداقل کمی) از شکار نان شبش فراتر رفته است و به شکار ایده ها و ارزشهای جایگزین و همچنین شکار شدن ایده ها و ارزشهای قدیمی اش رسیده است.
کلاشینکف
اگرچه بعد از درک و پذیرش مشکل و تلاش برای حل آن لزوما اقداماتی که انجام می دهیم به نتیجه نمی رسند، مخصوصا وقتیکه با چنین مشکل پیچیده و مزمن شده در طول چندین دهه روبرو هستیم. اما این امید وجود دارد که با حضور و گفتگوی همزمان محیط بان و عشایر و شکارچی و کشاورز و گردشگر و سرمایه گذار خارجی و داخلی و سیاستگذار دولتی – و اینبار بدون نیاز به محافظت از ایده ها و ارزشهایشان به کمک کلاشینکف – برگ تازه ای از تاریخ یک اکوسیستم 170 هزار هکتاری ورق بخورد.
عیسی بحرینی چند سالی است که به همراه همسرش به روستای کهت برگشته و همه همدوره ای هایش را نیز دعوت به بازگشت به زادگاهشان کرده است. آقای بحرینی قنات قدیمی روستا را احیا کرده و به نظر می رسد که در ایفای نقش در این برگ تازه از تاریخ خبر کاملا جدی است. ظهر روزی که قرار بود عازم روستای گزم بشویم ناهار مهمان آقا و خانم بحرینی بودیم که سفره ای رنگین انداخته بودند از چند غذای محلی شامل بزقورمه. یک مقام دولتی هم دعوت بود که در قالب یک کاروان سه نفره متشکل از یک همقطار و یک پسرعمو آمده بودند. یکی از آن مهمان های ناخوانده به قدری خزعبل بافت که خانم بحرینی نتوانست تحمل کند و با تعریف یک داستان کاملا مرتبط از دوران معلمیش نتیجه گرفت که: “بعضیها مشخص است که از پشت میز بلند می شوند و می آیند اینجا و مشکل ما را اصلا درک نمی کنند.” شخصی که دعوت شده بود یک کلمه هم فیدبک نداد.
دو تفنگ شکاری قدیمی به دیوار طاقچه ای آویزان بود و این داستان که هر شب یک گله چهل پنجاه تایی جبیر (گونه ای آهو) یونجه زار آقای بحرینی را می چرند و او حتی یک تیر هوایی نمی تواند در کند و اینکه بعضی از شبها او و خانمش از تماشای این چرای رایگان لذت می برند، همه را تحت تاثیر قرار داد.
نخل – گردو در روستای روچون خبر
بینش بحرینی را روز قبلش در روستای روچون دیده بودیم. بینش برادر عیسی بحرینی است و برادر دیگری هم به نام دانش دارند و سه برادر دیگر که اسمشان یادم نیست. بینش هم چند سالی است که به زادگاهش بازگشته است و کمر همت به آبادانی آن بسته. بینش بحرینی باغستان سرسبزی را به ما نشان داد که چشمه پر آبش و همزیستی نخل های سر بفلک کشیده و درختان گردوی تنومندش در کنار هم، آدم بدبینی مثل من را هم به خوشبینی وادار می کنند.
با الهام از:
“… ملاحظه می فرمایید که در سالهای 1940 و 1944 کنگره تعطیل بوده است. به علت جنگ. آخر مردم را نشناخته راحت می توان کشت. و اگر ایشان را شناختی، که دیگر جنگی در کار نخواهد بود.”
~ گزارش هفتمین کنگره مردم شناسی – جلال آل احمد
پانوشت:
اطلاعات ارائه شده در این نوشته هیچ جنبه علمی ندارد و صرفا برداشتهای شخصی اینجانب در سفر کوتاهی است که به همراه دوستانم به قصد شناخت منطقه برای یک پروژه طبیعت گردی داشتیم.