منشی دادگاه بعد از بیرون کشیدن پرونده از بایگانی به من گفت که دلیل ممنوع الخروج شدنم عدم تهیه مسکن برای همسرم بوده است. من از او خواستم شماره قانونی که طبق آن من را ممنوع الخروج کرده اند به من بدهد. گفت باید به واحد مشاوره در طبقه اول مراجعه کنم.
در واحد مشاوره که نسبت به بقیه واحدها بسیار خلوت بود تعداد زیادی آدم با یک میز جلویشان -مثل قهوه خانه های قدیمی – دور تا دور اتاق نشسته بودند. وقتی مشکلم را برای یکی از آنها بازگو کردم، چهار پنج نفر که در صدارس نشسته بودند همزمان شروع کردند به مشاوره دادن. البته مشاوره که چه عرض کنم. از آنها اصرار که همسرم مهریه اش را اجرا گذاشته است و از من انکار که مهریه ای در کار نیست. بالاخره که مساله را فهمیدند متفق القول نظرشان این بود که حکم تهیه مسکن به تنهایی نمی تواند موجب ممنوع الخروجی بشود و حتما باید با نظر کارشناس به یک عدد برسد و پرداخت نکردن آن عدد به معنای داشتن دین و الخ. نتیجه اینکه باید بر می گشتم و با قاضی شعبه صحبت می کردم.
برگشتم و با قاضی صحبت کردم. قاضی که مرد میان سال، آرام و موقری به نظر می رسید. پرونده را با دقت مطالعه کرد و چند تا سؤال از من پرسید.
“آیا در دوران عقد هستید؟”
من جواب دادم که خیر در دوران جدایی هستیم.
دوران جدایی بدون اینکه خودم خبر داشته باشم از همان آغاز رابطه با همسرم – که هنوز نمی توانم از او به عنوان همسر سابقم یاد کنم – شروع شد. رابطه ای پر از جنجال و کشمکش و دل شکستگی و دعوا و زور زدن. در طول این مدت نشانه های فیزیکی مانند آفت دهان، بی خوابی، اختلالات گوارشی و دندان قروچه در خواب به طور متناوب احساساتی مانند نا امیدی، سر خوردگی، خشم، افسردگی، ترس و اضطراب را همراهی می کردند.
معمولا کسانی که این داستان را می شنوند یا به انتخاب من در ابتدا ایراد می گیرند یا به رویکرد من در خلاص شدن از این وضع در انتها. در نهایت هم با این آرزو که “ایشالله زودتر همه مشکلاتت حل بشه” گفتگو را خیلی زودرس رها می کنند.
گفتگویی که قبل از هر چیز نشانه اینست که من در وضعیتی هستم که تمایل (و نیاز) دارم درباره آن حرف بزنم. درباره خود وضعیت، درباره وسط وضعیت، درباره اینجا و اکنون، نه درباره ابتدا و نه درباره انتهای آن. اینجاست که می تواند به من چیزی یاد بدهد و باعث رشد من بشود. این همه شتاب و اصرار برای گریز به اول و آخر داستان برای چیست؟ و برای حل (resolve) کردن مشکلی که به درستی نمی دانیم چیست و مطمئن نیستیم که حتی بتوان آنرا “مشکل” نامید؟
آقای قاضی از من خواست که یک لایحه بنویسم و تقاضایم را مبنی بر خروج از وضعیت ممنوع الخروجی به پرونده اضافه کنم. برای تهیه کاغذ به واحد فتوکپی در همسایگی واحد مشاوره رفتم و بعد از کلی اصرار خانم کاغذفروش را راضی کردم که به من دو برگ کاغذ بفروشد. چون معتقد بود که قاضی لایحه دستنویس را قبول نمی کند.
لایحه ای را که نوشته بودم به آقای قاضی دادم و تمام مدت تلاش کردم که سر اینکه آقای قاضی بر اساس کدام ماده قانون حکم ممنوع الخروجی من را صادر کرده است، با او وارد بحث نشوم. می توانید ببینید که من بین منافع شخصیم و گسترش عدالت مطلق کدام را ترجیح داده ام.
آقای قاضی قرار است هفته بعد پرونده را بررسی و حکمش را صادر کند. و این فقط یکی از چند پرونده بازی است که من باید منتظر باشم تا قاضی حکمش را صادر کند. بعضی از این پرونده ها هنوز باز نشده اند (زمان دادگاه نرسیده است) یا من از وجود آنها یا احتمال تشکیلشان بی اطلاعم.

این پرونده ها کی بسته می شوند؟ کی تکلیف من روشن خواهد شد؟
نمی دانم. عجله برای چیست؟
روشن نبودن تکلیف و داشتن چند پرونده باز چه تاثیری می تواند در زندگیم داشته باشد؟
می توانم بگویم که رفت و آمد به مجتمع های قضایی که من تا اینجا سه تای آنها در غرب و شمال تهران را دیده ام، تجربه خوبی بوده است. ساختمانهایی نوساز و تمیز که مستقل از کانتکست طراحی شده اند. یعنی اگر در آینده نیاز به قضا کاهش پیدا کند و برای کار دیگری افزایش، به راحتی و بدون اینکه کسی از درون یا بیرون متوجه بشود که اینجا یک روز مجتمع قضایی بوده است، می توان تغییر کاربری داد.
برخورد قضات و کارمندان شعبه های دادگاه ها نسبتا خوب و مؤدبانه است. و تا جایی که من دیدم همه مشغول کارند. البته بهتر است آدم خودکار و چند برگ کاغذ سفید همراه داشته باشد. و بداند که منظور از لایحه همان چیزی است که می نویسی و زیرش را امضا می کنی.
اینجانب علی سخاوتی فرزند …..
رفت و آمد به مجتمع های قضایی که خیلی از آنها تاکسی خور نیستند هزینه بر است و کلی زمان می گیرد. مثل خیلی از فعالیتهای دیگر. اگر هم آدم محکوم بشود باید علاوه بر دینی که از سوی قانون روی گردنش گذاشته شده است، هزینه های دادرسی و کارشناسی و وکیل طرف مقابل را نیز بپردازد.
خوب که چی؟ نوشتن این حرفها چه فایده ای دارد؟
چیزهایی اتفاق افتاده است. حاصل یک سلسله تصمیم و وقایع از شش سال یا از شش میلیون سال قبل تا امروز. و حالا با دریافت چند تا ابلاغیه و چند بار دادگاه رفتن و محکوم شدن به پرداخت چند میلیون تومان و ممنوع الخروج شدن، احساساتی در من بوجود می آید. تحریک می شوم ولی نمی دانم که چکار باید بکنم و چگونه باید خودم را با این وضعیت تطابق بدهم. ناخودآگاه تلاش می کنم که از درد و ابهام و عدم قطعیت پرهیز یا فرار کنم.
خیلی ها که (به مواد مخدر یا الکل) معتاد می شوند برای پرهیز از درد و ابهام این کار را می کنند.
فرار به ابتدا و انتهای داستان با “ایشالله درست میشه” و “تصمیم درستی نگرفتی” یا “انتخابت اشتباه بود” مخدری است که تنها کاربردش سرکوب درد یا تسکین موقت آن یا منجمد کردن زخمی است که هرگز فرصت التیام نمی یابد.
خوب به جای پرهیز از درد یا معتاد شدن چکار می توان کرد؟
بعضی از متخصصان ترک اعتیاد از جمله آقای پالیش معتقدند که یک نفر به همان اندازه رازهایش بیمار است. مهم نیست که فرایند طلاق من چقدر طول می کشد و در این فرایند، من چند بار دادگاه می روم، چقدر نفقه و چیزهای دیگر پرداخت می کنم، چند ماه زندان می روم و چند سال ممنوع الخروج می شوم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که احساسات من در این مدت توسط خودم سرکوب نشود. و به کمک دیگران در فرار به اول و آخر داستان، پدیده های اینجا و اکنونم را در بخشی از وجودم منجمد نکنم. منظورم را متوجه می شوید؟
برای این کار تنها کاری که از دستم بر می آید صحبت کردن درباره تجربه ها و احساساتم و ارتباط برقرار کردن با آدمهاست. آقای هری در این سخنرانی تد می گوید که تنها راه ترک اعتیاد، از میان ارتباط با آدمها می گذرد. ترک اعتیاد به تنهایی میسر نیست. هرچقدر هم که یک معتاد از خودش اراده نشان بدهد.
هر بار که درباره تجربیاتم و احساساتم حرف می زنم یا می نویسم نیازم برای گریز از اینجا و اکنون کمتر می شود. برای اینکه همه مشکلاتم زودتر حل بشود هم همینطور.
دیدگاهتان را بنویسید