یکی از مرغهای همسایه هر صبح می آید و هر شب می رود.
به خانه من که با دیواری بلند از جاهایی که خانه من نیست جدا شده است.
با دیواری بلند بین من و برخی موجودات دیگر که دیواری بلند را مرز می پندارند.
مثل سگها و گاوها و گوسفندها و بعضی آدمها.
و نه گربه ها و قورباغه ها و پرنده ها.
و مرغ های خانگی که قرار نیست بتوانند به بلندای آن دیوار پرواز کنند.
زن همسایه پرهایشان را چیده است. و تخمشان را گه گداری به من می فروشد.
ولی یکی از آنها جدیدا هر روز می آید. از کجا و چطور نمی دانم.
و هر شب می رود. از کجا و چطور نمی دانم.
این مرغ مثل بقیه نیست.
پرهای نرم و تمیز سفید با خالهای سیاه دارد. بدون کمترین اثری از پنجه های خروسها روی پشتش.
و عجب ساکت و آرام به نظر می رسد.
به سر و صدای خروس ها یا هیاهوی مرغهای دیگر بعد از دستاورد تخم گذاشتن وقعی نمی گذارد.
بیشتر وقتها لای علفهای بلند باغچه در حال مراقبه است.
هر روز می آید. و هر شب می رود.
خوشبختانه هنوز مرغ دیگری را با خود همراه نکرده است.
و خوشبختانه هنوز اینسوی دیوار تخم نگذاشته است.
یا گذاشته است و متاسفانه من هنوز متوجه نشده ام.
دیدگاهتان را بنویسید