منطقه راحتی (comfort zone) فضایی است که عناصر آن آشنا هستند و به آنها در طی یک زمان طولانی عادت کردهایم. زندگی کردن در منطقه راحتی لزوما چیز بدی نیست. منطقه راحتی به زندگی سر و سامان میدهد و آشوب یک دنیای بزرگ را به نظم یک دنیای کوچک قابل زندگی تبدیل می کند. تا اینکه حس کنیم این دنیای کوچک منظم قابل زندگی، دیگر خیلی هم قابل زندگی نیست. اینجاست که حس می کنیم باید به سرزمینهای ناشناخته برویم و دنیای منظم قابل زندگی جدیدی بسازیم. بعضیها این فرایند نسبتا پیچیده را تغییر می نامند.
همچنین بعضیها معتقدند برای این کار کافی است که هدف مشخصی را در خارج از منطقه راحتی با دقت انتخاب کنیم و مراحل رسیدن به آن را برنامهریزی کنیم و با مسئولیت و تعهد – به سوی هدف جدید – قدم برداریم.
این آسانترین قسمت کار است اما معمولا نتیجهای در بر ندارد.
کاری که سخت است رها کردن چیزهایی است که دست و پای ما را در منطقه امن – در عین فراهم کردن احساس راحتی – بسته اند. چیزهایی مانند:
1- غرور یا منیت یا ego که اجازه نمی دهد واقعیت را بپذیریم. این واقعیت که یک چیزی دیگر کار نمی کند. شاید هم از اول کار نمی کرده است. منیت به هزار و یک روش تلاش می کند وضع موجود را حفظ کند.
2- مُسکن ها. یا تکیه گاه های عاطفی که برای فرار از احساساتی مانند ترس، اضطراب یا شرم بکار می گیریم. خروج از منطفه راحتی مستلزم روبرو شدن از نزدیک و ماندن با این احساسات است. به جای این کار ما با چیزهایی مانند خوردن، نوشیدن، سکس، سلف هلپ، کار و غیره، احساسات ناخوشایندمان را سرکوب (بیحس) می کنیم. لذت جویی مانند مُسکنی، درد ماندن در منطقه راحتی را قابل تحمل می کند.
3- حفظ ظاهر. خروج از منطقه راحتی لزوما یک فرایند تر و تمیز و شیک و پیک نیست. خروج از منطقه راحتی ممکن است کسی را به تصویر بکشد که برای اولین بار می خواهد بانجی جامپینگ یا اسکای دایوینگ کند. اما واقعیت اینست که این خروج با کلی گریه، بی تابی، خجالت، ترس، درد و تلاش برای فرار همراه است. فرار از بدنی که دیگر مثل قبل کار نمیکند یا فرار از رابطه ای که دیگر قابل تحمل نیست. این فرایندی است که کمتر کسی آنرا روی اینستاگرام به اشتراک می گذارد.
4- مفهوم زمان. اگر به خودت بگویی که دیگر دیر شده است یا هنوز زود است، طبیعی است که از منطقه راحتی خارج نمیشوی. اصولا زمان در خروج از منطقه راحتی کاربردی ندارد و تنها زمان برای خروج، اکنون است.

4-1- برنامه پنج ساله. اگر می دانی که تا یک سال دیگر به کجا قرار است برسی، به احتمال زیاد داری مسیر زندگی شده شخص دیگری را دنبال می کنی. دانستن اینکه در چند سال آینده به کجا خواهی رسید توهمی بیش نیست. در خروج از منطقه راحتی نمی توانی فرض کنی که در دو سال آینده یا حتی شش ماه بعد چه اتفاقی باید بیفتد.
5- حس تعلق به بعضی از دوستان و آشنایان. مثل طنابی که به تدریج و طی سالها پوسیده است ولی به ظاهر سالم به نظر میرسد، بعضی از روابط هم برای ما احساس تعلق کاذب ایجاد می کنند. تصور می کنیم که در فضایی زندگی می کنیم که فلانی هم حضور دارد و اگر از آن فضا بیرون برویم ارتباط یا تعلقمان را به او از دست خواهیم داد. غافل از اینکه این ارتباط را مدتهاست از دست داده ایم.
6- نیاز به دیده شدن. مردم برای فرایند دردناکی که باشکوه هم نیست کف نمی زنند. خروج از منطقه راحتی فرایندی است به تنهایی و در تنهایی. البته در این راه ممکن است از کسی کمک بگیری ولی کمک گرفتن یک چیز است و نیاز به تشویق تماشاچیان، چیز دیگر.
7- نیاز به انتقام. مانده ای که چیزی را ثابت کنی. به کسانی که خدا میداند کِی تو را دست کم گرفتند و گقتند که تو اینکاره نیستی یا اشتباه می کنی. منطقه راحتی برای تو عملا به فضایی برای حسادت، کینه و انتقام تبدیل شده است. در چنین فضایی تو بر اساس نظر دیگران یا دقیقتر بگویم فرض خودت از نظر دیگران، یعنی توهم محض، تصمیم می گیری.
8- قطعیت. انتظار داری که به یک نتیجه مشخص از پیش تعیین شده قطعی برسی. اما واقعیت اینست که در زندگی هیچ چیز قطعی وجود ندارد. قطعیت فقط در گذشته دیده می شود. مثل سودآور بودن فلان کسب و کار یا روش موفقیت بهمان شخص.
9- هزینه های نابرگشتنی یا sunk cost. با وقت و پول و انرژیات سرمایهگذاریای کردهای و تا برگشتش را نبینی حاضر به رها کردنش نیستی.
10- یک ایده قدیمی از اینکه زندگیت در آینده چگونه خواهد بود. مثل جواب این سؤال که وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشوی. ایده ای از ذهن نابالغ شخصی که هنوز زندگی در دنیای واقعی را تجربه نکرده است. خود واقعیات با تصویری که از خودت ساخته ای منطبق نیست. و تا این تصویر را رها نکنی، حرکت کردن برای تو درست مثل حرکت سایه ای روی یک دیوار خواهد بود.
The curious paradox is that when I accept myself just as I am, then I can change.
~CARL ROGERS, On Becoming a Person

دیدگاهتان را بنویسید