دسته: پدیده شناسی

  • تجربه دیگران، ندیدن کدو و عاشقی در دریایی که موج خون فشان دارد

    تجربه دیگران، ندیدن کدو و عاشقی در دریایی که موج خون فشان دارد

    تجربه دیگران

    من در زندگیم به ندرت از تجربه دیگران استفاده کرده‌ام. یا اصلا برای این کار دلیلی نداشته‌ام یا اگر هم داشته‌ام این بوده است که آدم اگر از تجربه دیگران استفاده کند دیگر خودش قادر به تجربه دست اول نخواهد بود.

    در اعتراض به این منطق ممکن است بگویید که «خب بعضی از تجربه‌ها بهای سنگینی دارند.»

    کاملا حق با شماست.

    بعضی از تجربه‌ها حتی ممکن است منجر به مرگ شوند. همانند مرگ خاتون زیر خر. اما در مورد من این اتفاق – حداقل هنوز – نیفتاده است.

    یا شاید کاملا حق با شما نیست.

    در اینجا چند نکته باریک‌تر از مو یا شاید کدو وجود دارد که ما را از درک درست پدیده‌ای که با آن مواجهیم عاجز می‌کند:

    کدوی اول

    ما غالبا در حالیکه از تجربه، زندگی، تجربه زندگی و یا استفاده از تجربه دیگران حرف می‌زنیم، به مفاهیم اساسا متفاوتی اشاره کنیم.

    طیفی را فرض کنید که یک سرش مسائلی هستند که فقط یک جواب دارند. یک جواب مشخص. مثل؟ من چیزی به ذهنم نمی‌رسد. شما که با تجربه‌تر از من هستید یا از تجربه آدمهای با تجربه استفاده می‌کنید بگویید. حتی قوانین فیزیک هم بعد از مدتی از این سر طیف به آن سر طیف مهاجرت می‌کنند.

    سر دیگر طیف مسائلی هستند که بیشتر از یک جواب دارند یا اصولا جواب ندارند. مثل؟ چگونه باید همسر انتخاب کرد؟ چه نوع حکومتی برای کشور … در سال … مناسب است؟ چه شغلی برای من مناسب است؟ چه سنی برای ازدواج یا بچه دار شدن مناسب است؟ (آیا اصلا این کار درست است؟) با وقت آزادم چکار کنم؟ معنی زندگی چیست؟ چی بخورم؟ با اضطرابم چه کار کنم؟ با احساس تنهاییم چطور؟ با یک رابطه یا شغل یا مملکت نابسامان چکار باید کرد؟ و الخ.

    کدوی دوم

    برخلاف داستان خاتون و کنیزک، پیدا کردن یک استاد در بسیاری از چالشهای زندگی غیر ممکن است. البته کار سختی نیست که بعد از طلاق یا ورشکستگی یا سکته قلبی یک نفر، نقش کنیزک را برایش بازی کنیم و کدوهایی را که ندیده است یکی یکی برشماریم. بعد از طلاقم خیلی‌ها این نقش را برای من ایفا کردند. حتی یکی از نزدیکانم گفت که می‌دانسته است که کار ما به اینجا (یا آنجا) خواهد کشید. یکی دیگر به نحوه انتخاب همسر من انتقاد کرد (مادرو ببین دخترو بگیر.)

    کاری که غیر ممکن است بکارگیری تجربه یک شخص در زندگی دیگریست که صدها مؤلفه متفاوت، منحصر بفردش می کند.

    نکته دیگر این است که این شبه اساتید در انتقال تجربیاتشان به شکل باور نکردنی دروغ می‌گویند یا حداقل همه حقیقت را بازگو نمی‌کنند. مثلا اینکه چطور تجربه «مادرو ببین دخترو بگیر» بیشتر از چهار دهه است که زندگیشان را در یک چاه سرخوردگی و نارضایتی بلعیده. یا اینکه اولویت بیش از حد دادن به پس انداز برای روز مبادا چطور باعث شده است که هرگز از جوانیشان لذت نبرند.

    کنیزک داستان هنوز زنده است اما آیا از زندگیش راضی هم هست؟

    شاید بگویید که «تجربه دیگران نشان می‌دهد که تعادل داشتن در زندگی مهم است.» جدی؟

    خود شما که این مطلب را می‌خوانید به احتمال زیاد مسئله یا سؤالی دارید (حتی بیشتر از یکی) که هیچ استادی برایش روی کره زمین وجود ندارد. زنده یا مرده. بیل گیتس یا مادربزرگ خانواده ممکن است ایده‌های الهام بخشی برای شما داشته باشند. اما تجربه‌ای که کدو را دقیقا به شما نشان بدهد هرگز! زمانی که ک*ر خر مشخص نیست یا حتی اگر مشخص باشد پدیده‌ای است پیچیده با مؤلفه‌های متعدد، چطور ممکن است برایش کدویی یافت؟

    کدوی سوم

    خبر بد اینست که اجتناب کامل از ک*ر خر در زندگی اصولا غیر ممکن است. خبر خوب اینکه در بیشتر موارد برخلاف داستان زیبای مولانا، این تجربه کشنده نیست.

    افسانه استفاده از تجربه بزرگان، ما را به این اشتباه می‌اندازد که اگر حواسمان را جمع کنیم و از تجربه پیشینیان درس بگیریم قادر خواهیم بود که با آسودگی خاطر – در حالیکه خود را با یک کدو محافظت می‌کنیم – از قسمت امن زندگی لذت ببریم.

    بعضی وقتها می‌توان این کار را کرد. مثل آموختن مهارت رانندگی یا شنا قبل از زدن به جاده یا آب.

    خیلی وقتها هم نمی‌توان.

    واقعیت این است که ک*ر خر بی کدو در پیش بینی نشده ترین حالات فرود می‌آید. به شکل یک بیماری مزمن، تغییر قوانینی که همه کسب و کارمان به آن وابسته است، شیوع یک بیماری همه گیر یا جدا شدن ناگهانی مسیر همسری وفادار بعد از سی سال زندگی مشترک. یا احساس پوچی و افسردگی بدون هیچ دلیل خاصی. خب ممکن است بگویید «حتما دلیلی وجود دارد و یک متخصص (استاد) می‌تواند به ما کمک کند دلیلش را پیدا کنیم.» شاید.

    کدوی چهارم

    تجریه بدون کدوی زندگی همان چیزی است که بیشتر وقتها زندگی را در درجه اول ارزشمند تجربه کردن می‌سازد. مثل قدم زدن در یک جنگل بدون ماسک، نوازش یک گربه بدون دستکش یا نوشیدن شیری که تازه از گاو دوشیده شده است.

    شاعر اگرچه نمی‌دانسته که این دریا چه موج خون فشان دارد اما دقیقا به همین دلیل، وقتی عاشق شده احساس کرده که گوهر مقصود را برده است.

    ونگوگ به چه تجربه‌ای نیاز داشت تا گوش خودش را نبرد؟ کدام استاد با تجربه‌ای می‌توانست داستایفسکی را از قمار زندگیش برحذر دارد؟

    کدوی پنجم

    مامعمولا قضاوت درستی از نتیجه ندیدن کدو نداریم.

    از اکتشافات علمی گرفته تا آثار هنری، تاریخ بشر پر است از تجربه‌های ارزشمند انسانهای جسوری که آگاهانه یا ناآگاهانه کدو را ندیده‌اند. کسی نمی‌داند که رنج حاصل از خطای امروز چه بذری را به خاک زندگی فردا خواهد افشاند.

    کدوی ششم

    مامعمولا قضاوت درستی از ندیدن کدو نداریم.

    خیلی وقتها شکستهای ما ربطی به ناقص بودن اطلاعاتمان ندارند. اما ما سعی می‌کنیم که تصمیم‌گیری را تا جایی که می‌شود به تاخیر بیندازیم و منتظر بمانیم ( به جای اینکه صبر کنیم) تا همه کدوها را ببینیم. اما هیچ کس نمی‌داند که چه میزان اطلاعات کافی است؟ برای انتخاب همسر. برای تغییر شغل. برای مهاجرت. برای انتخاب یک رژیم غذایی. حتی برای انتخاب یک کتاب. از کجا می‌فهمیم که کدو را دیده‌ایم؟ نه جدی!

    به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن

    که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد


    با همه احترام به مولانا و اشعار فوق العاده‌اش و همه چیزهایی که می‌توان از او الهام گرفت، من ترجیح می‌دهم خاتون را زنی شجاع تصور کنم که توسط کنیزکی محافظه کار و دست به عصا (دست به کدو) مورد انتقاد قرار می‌گیرد. خاتون برای من کسی است که اول عاشق می‌شود – با حس در دست گرفتن گوهر مقصود – و بعد با تمام وجود در این دریای خون فشان (زندگی) غوطه ور. در حالیکه دنیای کنیزک داستان محدود است به خری نحیف و کهنه کدویی سوراخ.

  • صبر و انتظار – مفهوم و نشانه شناسی

    صبر و انتظار – مفهوم و نشانه شناسی

    صبر کردن و منتظر ماندن خیلی وقتها یکی نیستند. ممکن هم هست که یکی باشند. بنابراین قصد من پرداختن به مفاهیم و نشانه‌هایی است که این کلمات به آنها اشاره می‌کنند و نه ارائه یک تعریف دقیق از آنها.

    صبر کردن حالتی است که تو کاری را که می‌بایست، کرده‌ای و حالا تنها کاری که از دستت بر می آید صبر کردن است که خود کاری است ارزشمند و نیازمند انرژی و آگاهی و تمرین.

    منتظر ماندن حالتی است که تو کاری را که می‌بایست، نکرده‌ای و نمی‌کنی و منتظری یک نفر دیگر بیاید و به جای (برای) تو آن را انجام بدهد. یا به تو بگوید که باید بکنی. مثل بچه‌ای که منتظر می ماند تا مادرش به او بگوید که باید مسواک بزند.

    در صبر کردن تو جایی را که هستی می‌شناسی و می‌دانی که چطور در آنجا (یا دقیقتر اینجا) بمانی. تو اینجا ماندن را پذیرفته‌ای. با همه درد و سختی‌هایش.

    انتظار حالتی است که تو جایی را که هستی نپذیرفته‌ای. مثل مسافری که در ایستگاه منتظر رسیدن قطار است. منتظری که کسی بیاید و تو را با خود ببرد. منتظری که کسی بیاید و از این وضعیت نجاتت بدهد. منتظری که مادرت با شیشه شیر پیدایش شود.

    بنابراین طبیعی است که در حالت انتظار مثل بچه‌ای که خودش را کثیف کرده است برای جلب توجه سر و صدا کنی. در صبر کردن، غر زدن و جیغ زدن و گریه کردن کمتر شنیده می‌شود.

    صبر کردن یعنی فعالانه در این جهان زندگی کردن. منتظر ماندن یعنی توریست منفعل شرایط و محیط اطراف بودن.

    صبر کردن حالتی است که در آن از مسیر لذت می‌بری. منتظر ماندن بی تابی برای رسیدن به مقصدی است که از پیش به آن وابسته شده‌ای.

    و وابسته بودن به مقصد یا نتیجه کار یعنی خودت و ذهنت را بسته‌ای. در صبر به مناظر و زیباییها و زشتیهای مسیر باز هستی.

    کم و کاستی هست در حال انتظار که قرار است با رسیدن به مقصد جبران شود. در صبر همه چیز سر جای خودش است و از همه مهمتر، تو هر آنچه را که باید داشته باشی داری و در هر لحظه همان جایی هستی که باید باشی. تو در هر لحظه رسیده‌ای.

    در حال صبر تو آن کاری را که باید بکنی می‌کنی، چون خود آن کار، فی‌الذاته مقصد است. در حال انتظار تو کاری نمی‌کنی چون مطمئن نیستی که آن کار تو را به مقصد از پیش تعیین شده می‌رساند یا نه.

    انفعال در انتظار، به دیگران و کارهایی که می کنند و کارهایی که قرار است بکنند و به طور کلی شرایط بیرونی وابسته است. حرکت در صبر، به دیگران و کارهایشان و محیط بیرونی مرتبط است. در صبر، تو اثرگذار و اثر پذیری. اثرگذاری از این‌رو که کاری را که باید بکنی می‌کنی. اثر پذیری از آن جهت که به هر آنچه که در بیرون از تو اتفاق می‌افتد یا نمی‌افتد باز هستی.

    صبر از نشانه‌های اعتماد است و بی اعتماد، صبر کردن غیر ممکن. انتظار آرزویی است کورکورانه برای اتفاقی که می‌خواهی بیفتد.

    صبر، خطر کردن در فضای عدم قطعیت است با ایمان به اینکه تو هر آنچه را که لازم است داری، با اعتماد به محیط بیرونت. منتظر ماندن تلاشی است برای ایمن شدن در محیطی شناخته شده و قابل پیش بینی، بی اعتماد به دنیای ناشناخته و هر آنچه که ممکن است از آن متولد بشود.

    اعتماد غالبا به عنوان دغدغه‌ای در حضور خطر، عدم قطعیت، آسیب پذیری و روی هم بستگی (interdependency) به تصویر کشیده می‌شود. حضور یا عدم حضور این پیش شرط ها در موقعیت تصمیم‌گیری شاید دقیقترین وجه تمایز اعتماد و اطمینان محسوب شود. ما می‌توانیم از وقوع یک اتفاق اطمینان داشته باشیم حتی اگر خطری متوجه ما نباشد. اما صحبت از اعتماد در جایی که خطر و آسیب‌پذیری وجود ندارد بی‌معناست.

     

  • کمال طلبی، طلب کمال یا اسمی با شکوه برای چیزهای نه چندان باشکوه

    کمال طلبی، طلب کمال یا اسمی با شکوه برای چیزهای نه چندان باشکوه

    “من کمال طلبم.” یا “من آدم کمال گرایی هستم.”

    بعید می دانم که ون گوگ این جمله را در حین کشیدن نقاشی گل آفتابگردان یا هر نقاشی دیگرش گفته باشد.

    بعید می دانم که هر کسی که تا به امروز یک چیز به درد بخور خلق کرده است، این جمله را به خودش یا به دیگران گفته باشد.

    کمال طلبی

     

    “من آدم کمال طلبی هستم” واقعا یعنی چی؟

    یعنی آدمها دو دسته اند؟ یکدسته از آنها ذاتا کمال را طلب می کنند و دسته دیگر آنها با چیزهایی که عیب و ایراد دارند مشکلی ندارند؟ نه جدی؟

    وقتی تو به من می گویی که کمال طلب هستی، آیا داری به ضعفی در خودت اشاره می کنی، یا به کمبودی در من که کمال طلب نیستم؟

    آیا کمال چیز خوبی است ولی کمال طلبی ممکن است مشکل داشته باشد؟ چیزی شبیه سوء مصرف مواد مخدر؟

    مشکل اینجاست که تو در طلبیدن کمال، زیاده روی می کنی؟ کمال چیز خوبی است ولی هر چیزی حدی دارد؟ تو هنوز نتوانسته ای تعادل برقرار کنی؟ بین کمال طلبی و پدیده دیگری که هنوز اسمی برایش نداری؟

    خوب چیزی به نام کمال طلبی وجود خارجی ندارد.

    کمال طلبی نقاب یا محافظی است که ما پشت آن مخفی می شویم. یا به عبارت دقیقتر، احساسات خود را پشت آن مخفی می کنیم.

    کمال ‌طلبی، جمله “من فلان کار را انجام نخواهم داد.” را -خیلی ظریف- به جمله “من قادر نیستم فلان کار را انجام بدهم” تبدیل می‌کند. و بعد با برچسب کمال‌ طلبی همه چیز، شیک و مرتب جلوه داده می‌شود. هم برای خودت و هم برای دیگران.

    اما واقعیت اینست که تو آدم کمال طلبی نیستی. (چنین آدمی وجود خارجی ندارد.) تو صرفا در مورد احساساتت روراست نیستی. نه با خودت و نه با دیگران.

    چه احساساتی؟

    همان احساساتی که باعث شده اند تصمیم بگیری که: “من فلان کار را انجام نخواهم داد.”

    رایجترین این احساسات ترس است. و معمولا ترس از شکست. یا ترس از قضاوت دیگران. که در بیشتر موارد این دو، یکی هستند.

    اینکه سالهاست می خواهی بنویسی اما هنوز دست به قلم نبرده ای ربطی به کمالگرا بودنت ندارد. کافیست “جمله من نمی‌توانم بنویسم چون کمالگرا هستم” را با جمله “من نخواهم نوشت چون….” جایگزین کنی، تا ببینی که احساساتی مثل ترس و شرم توی نقطه چین ظاهر می‌شوند. می‌ترسی که آبرویت برود.

    یا از دست خودت عصبانی هستی. عصبانی هستی که این همه سال فرصت نوشت و تمرین کردن و یاد گرفتن را از خودت گرفته‌ای و حالا در سن ۴۶ سالگی به اندازه یک نوجوان ۱۷ ساله هم نمی توانی بنویسی.

    “نمی‌توانم!”

    پشت هر “نمی‌توانم بکنم” یک “نخواهم کرد” نهفته است. که یعنی می‌ترسم یا خجالت می‌کشم یا غرورم اجازه نمیده یا اگه جواب نده چی. و پشت اینها هم عصبانیت از شرایط و اوضاع و دیگران و جایی که می بایست آنجا بودی ولی اینجا هستی.

    پس ما این احساسات (هیجانها که ترجمه emotion است واژه دقیقتری است) ناخوشایند خودمان را پشت واژه باشکوه کمال طلبی یا کمال گرایی مخفی می کنیم.

    ما به جای کمال، چیزی که طلب می کنیم روبرو نشدن با این احساساتمان است. و بعد، نداشتن جسارت و آمادگی برای پذیرش و روبرو شدن با این احساسات انسانی را به نداشتن یک ویژگی ذاتی یا برعکس، به داشتن یک ویژگی ذاتی، یعنی همان کمال ‌گرایی نسبت می‌دهیم.

     

  • خروج از منطقه راحتی یا کامفورت زون

    خروج از منطقه راحتی یا کامفورت زون

    منطقه راحتی (comfort zone) فضایی است که عناصر آن آشنا هستند و به آنها در طی یک زمان طولانی عادت کرده‌ایم. زندگی کردن در منطقه راحتی لزوما چیز بدی نیست. منطقه راحتی به زندگی سر و سامان می‌دهد و آشوب یک دنیای بزرگ را به نظم یک دنیای کوچک قابل زندگی تبدیل می کند. تا اینکه حس کنیم این دنیای کوچک منظم قابل زندگی، دیگر خیلی هم قابل زندگی نیست. اینجاست که حس می کنیم باید به سرزمینهای ناشناخته برویم و دنیای منظم قابل زندگی جدیدی بسازیم. بعضیها این فرایند نسبتا پیچیده را تغییر می نامند.

    همچنین بعضیها معتقدند برای این کار کافی است که هدف مشخصی را در خارج از منطقه راحتی با دقت انتخاب کنیم و مراحل رسیدن به آن را برنامه‌ریزی کنیم و با مسئولیت و تعهد – به سوی هدف جدید – قدم برداریم.

    این آسان‌ترین قسمت کار است اما معمولا نتیجه‌ای در بر ندارد.

    کاری که سخت است رها کردن چیزهایی است که دست و پای ما را در منطقه امن – در عین فراهم کردن احساس راحتی – بسته اند. چیزهایی مانند:

    1- غرور یا منیت یا ego که اجازه نمی دهد واقعیت را بپذیریم. این واقعیت که یک چیزی دیگر کار نمی کند. شاید هم از اول کار نمی کرده است. منیت به هزار و یک روش تلاش می کند وضع موجود را حفظ کند.

    2- مُسکن ها. یا تکیه گاه های عاطفی که برای فرار از احساساتی مانند ترس، اضطراب یا شرم بکار می گیریم. خروج از منطفه راحتی مستلزم روبرو شدن از نزدیک و ماندن با این احساسات است. به جای این کار ما با چیزهایی مانند خوردن، نوشیدن، سکس، سلف هلپ، کار و غیره، احساسات ناخوشایندمان را سرکوب (بی‌حس) می کنیم. لذت جویی مانند مُسکنی، درد ماندن در منطقه راحتی را قابل تحمل می کند.

    3- حفظ ظاهر. خروج از منطقه راحتی لزوما یک فرایند تر و تمیز و شیک و پیک نیست. خروج از منطقه راحتی ممکن است کسی را به تصویر بکشد که برای اولین بار می خواهد بانجی جامپینگ یا اسکای دایوینگ کند. اما واقعیت اینست که این خروج با کلی گریه، بی تابی، خجالت، ترس، درد و تلاش برای فرار همراه است. فرار از بدنی که دیگر مثل قبل کار نمی‌کند یا فرار از رابطه ای که دیگر قابل تحمل نیست. این فرایندی است که کمتر کسی آنرا روی اینستاگرام به اشتراک می گذارد.

    4- مفهوم زمان. اگر به خودت بگویی که دیگر دیر شده است یا هنوز زود است، طبیعی است که از منطقه راحتی خارج نمی‌شوی. اصولا زمان در خروج از منطقه راحتی کاربردی ندارد و تنها زمان برای خروج، اکنون است.

    منطقه راحتی

    4-1- برنامه پنج ساله. اگر می دانی که تا یک سال دیگر به کجا قرار است برسی، به احتمال زیاد داری مسیر زندگی شده شخص دیگری را دنبال می کنی. دانستن اینکه در چند سال آینده به کجا خواهی رسید توهمی بیش نیست. در خروج از منطقه راحتی نمی توانی فرض کنی که در دو سال آینده یا حتی شش ماه بعد چه اتفاقی باید بیفتد.

    5- حس تعلق به بعضی از دوستان و آشنایان. مثل طنابی که به تدریج و طی سالها پوسیده است ولی به ظاهر سالم به نظر می‌رسد، بعضی از روابط هم برای ما احساس تعلق کاذب ایجاد می کنند. تصور می کنیم که در فضایی زندگی می کنیم که فلانی هم حضور دارد و اگر از آن فضا بیرون برویم ارتباط یا تعلقمان را به او از دست خواهیم داد. غافل از اینکه این ارتباط را مدتهاست از دست داده ایم.

    6- نیاز به دیده شدن. مردم برای فرایند دردناکی که باشکوه هم نیست کف نمی زنند. خروج از منطقه راحتی فرایندی است به تنهایی و در تنهایی. البته در این راه ممکن است از کسی کمک بگیری ولی کمک گرفتن یک چیز است و نیاز به تشویق تماشاچیان، چیز دیگر.

    7- نیاز به انتقام. مانده ای که چیزی را ثابت کنی. به کسانی که خدا می‌داند کِی تو را دست کم گرفتند و گقتند که تو اینکاره نیستی یا اشتباه می کنی. منطقه راحتی برای تو عملا به فضایی برای حسادت، کینه و انتقام تبدیل شده است. در چنین فضایی تو بر اساس نظر دیگران یا دقیقتر بگویم فرض خودت از نظر دیگران، یعنی توهم محض، تصمیم می گیری.

    8- قطعیت. انتظار داری که به یک نتیجه مشخص از پیش تعیین شده قطعی برسی. اما واقعیت اینست که در زندگی هیچ چیز قطعی وجود ندارد. قطعیت فقط در گذشته دیده می شود. مثل سودآور بودن فلان کسب و کار یا روش موفقیت بهمان شخص.

    9- هزینه های نابرگشتنی یا sunk cost. با وقت و پول و انرژی‌ات سرمایه‌گذاری‌ای کرده‌ای و تا برگشتش را نبینی حاضر به رها کردنش نیستی.

    10- یک ایده قدیمی از اینکه زندگیت در آینده چگونه خواهد بود. مثل جواب این سؤال که وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشوی. ایده ای از ذهن نابالغ شخصی که هنوز زندگی در دنیای واقعی را تجربه نکرده است. خود واقعی‌ات با تصویری که از خودت ساخته ای منطبق نیست. و تا این تصویر را رها نکنی، حرکت کردن برای تو درست مثل حرکت سایه ای روی یک دیوار خواهد بود.

    The curious paradox is that when I accept myself just as I am, then I can change.
    ~CARL ROGERS, On Becoming a Person

  • وقتی نه می خواهی زنده باشی و نه می خواهی بمیری

    وقتی نه می خواهی زنده باشی و نه می خواهی بمیری

    زمانهایی هست که من ترجیح می دهم بمیرم. که زندگیم تمام شود. که دیگر وجود نداشته باشم. البته تا به امروز اقدام به خودکشی نکرده ام و قصد یا برنامه ای هم برای این کار ندارم. ولی واقعیت اینست که من همیشه به زندگی – به اندازه کافی – احساس تعلق نمی کنم. در جمله آخر تاکید روی همیشه است. منظورم از همیشه، همیشه است. یعنی صد در صد لحظات زندگیم.

    بیایید با هم روراست و صادق باشیم. آیا شما همیشه (مخصوصا از نظر عاطفی و روانی) به زندگی پیوند داشته اید؟ هیچ لحظه ای نبوده است که در آن رفتن به گلشن رضوان را به ماندن در چنین قفسی ترجیح داده باشید؟ هیچ؟ صفر؟

    در چنین لحظه ای آدم آرزو می کند که ای کاش شب بخوابد و صبح بیدار نشود. البته بدون اینکه کار خاصی برای این آرزویش انجام بدهد.

    مثل کسی که گه گداری به طلاق فکر می کند، یا به استعفا یا به مهاجرت، ولی هرگز این کار را نمی کند.

    این گونه منفعل آرزوی مرگ، بیشتر از آنکه اندیشه خودکشی باشد، شبیه ناله ای است در پاسخ به دردی که بعضی وقتها غیر قابل تحمل می نماید. درد بودن، درد زیستن، با همه رنگ و بویش. ناله ای که گویا حاجتش را – بدون اینکه خودش قصد انجام کاری داشته باشد – از نیرویی ماورایی می طلبد. منفعل ترین عکس العملی که آدم می تواند در واکنش به یک پدیده نشان بدهد. مثل فحش دادن. مثل نفرین کردن. این کار از دید یک ناظر بیرونی ممکن است به غایت رقت انگیز و بی فایده به نظر برسد ولی برای کسی که دردش را نمی تواند تحمل کند – حتی برای چند لحظه – یک فانتزی تسکین بخش است.

    آیا می توانیم بپذیریم که چنین فکری وجود دارد؟ واقعی است؟ و بعد بپذیریم که مطرح کردن و گفتگو درباره آن تابو نیست؟

    مثل خیلی از شما من هم معتقدم که زندگی زیباست. که زنده بودن یک معجزه است. با میلیونها رنگ و صدا و بو و مزه. ولی لحظاتی هم وجود دارد که من نمی خواهم زنده باشم. در زندگی من لحظاتی وجود دارد که آن همه زیبایی یا محو می شود یا بی ارزش جلوه می کند. و من به سادگی ترجیح می دهم نباشم.

    نیازی نیست نگران من باشید. من قصد خودکشی ندارم. من با این لحظات و با اندیشه گه گداری مرگ، سالهاست که زندگی مسالمت آمیز دارم.

    نکته در اینجاست که به محض حرف زدن درباره مرگ یا خودکشی این تصور ایجاد می شود که طرف در لبه پرتگاه ایستاده است و باید دستش را گرفت. یا حداقل شماره تلفن خط بحران را در اختیارش گذاشت. بین لبه پرتگاه و دشت هموار، طیفی گسترده است که هر کسی یک جای آن قرار دارد. یک سر طیف کسانی که در ساحل امن زندگی می کنند و سر دیگر کسانی که تا فردا سقوط خواهند کرد. و بین دو سر طیف کسانی که بعضی وقتها به خوابیدن و بیدار نشدن، ابتلا به یک بیماری لاعلاج یا یک سانحه تراژیک فکر می کنند. قبل از خواب، وقتی تنها می شوند یا در یک زمان تصادفی بدون دلیل خاصی.

    خودکشی

    واقعیت اینست که همه ما روی آن طیف زندگی می کنیم و شاید ایده بدی نباشد که مثل خیلی پدیده های دیگر، علاوه بر دو سر طیف، میلیونها رنگ وسط طیف را نیز بپذیریم و درباره شان گفتگو کنیم. اگر هر چهل ثانیه یک نفر در جهان به زندگی خودش خاتمه می دهد، چند نفر در هر ثانیه به نبودن می اندیشند؟ نه جدی؟ شما اینجا نیازی به گفتگو حس نمی کنید؟

    گفتگو درباره تمایل به مرگ و فکر خودکشی یا آرزوی نبودن، حتما که نباید حول محور “پیشگیری از خودکشی” بچرخد. همینکه بدانیم در داشتن چنین آرزویی تنها نیستیم و به یک جمع تعلق داریم کافیست.

    اگر – به جای انکار و مخفی کاری – احتمال وجود این پدیده را بپذیریم و آنرا به عنوان امری عادی (نرمال؟) در زندگی حساب کنیم، آنوقت شاید بتوانیم فضایی برای گفتگو درباره آن خلق کنیم. فضایی که شاید با برقراری ارتباط های جدید به ماندن ما کمک کند. اگر درباره اینکه نمی خواهیم زنده باشیم حرف بزنیم آیا فاجعه بزرگی اتفاق خواهد افتاد؟ یا اگر مثل خیلی چیزهای دیگر انکارش کنیم و تظاهر کنیم که زندگی – برای ما – بی وقفه زیبا و هیجان انگیز و دوست داشتنی است؟

    من شخصا ترجیح می دهم درباره اش حرف بزنم. درباره اینکه بعضی وقتها دوست دارم بمیرم.

    و این خود نشانه دیگریست برای اینکه دارم برای زنده ماندن و سقوط نکردن تلاش می کنم. زندگی، زنده ماندن و سقوط نکردن ممکن است برای بعضی ها امری طبیعی و فاقد نیاز به تلاش باشد. خوب اعتراف می کنم که من یکی از آن بعضی ها نیستم. من باید تلاش کنم. معنی “چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست” برای من اینست که اینجا محیط زیست طبیعی من نیست. محیط طبیعی مثل آب برای ماهی. من برای روی آب ماندن باید دست و پا بزنم. و البته که وقتی دست و پا می زنم و سرم بالای آب است مناظری زیبا، حیرت انگیز و معجزه آسا هم می بینم. ولی گه گداری از دست و پا زدن خسته می شوم و به سرم می زند که: “روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم.”

    نکته دیگر اینست که تمایل به مردن، مانند اضطراب و اعتیاد، یک پدیده فردی-اجتماعی است. علاوه بر بیماری، کهولت سن، عوامل ژنتیکی، شخصیت و به طور کلی عوامل فردی، فکر کردن به خودکشی یک عامل قابل توجه اجتماعی هم دارد. وقتی یک پدیده با مداخله جامعه بوجود می آید آیا می توان بدون مشارکت جامعه آن را از بین برد؟ بخش قابل ملاحظه ای از دست و پا زدن، در ارتباط و در تعامل با افراد دیگر جامعه صورت می گیرد. بالا بودن سر از آب، فاصله از ساحل امن و احساس خفگی خیلی وقتها توسط جامعه تعریف یا القا می شود. با این نگاه، تمایل به خودکشی شاید صرفا آرزوی نبودن در جامعه ایست که حس می کنی به آن تعلق نداری و بدون اینکه حواست باشد این احساست را به کل زندگی تعمیم داده ای.

    شاید چون فکر می کنی که همه سنگینی بار امانت بر دوش فرد توست (یکی دیگر از ایده هایی که جامعه القا می کند.) تو مشکل داری و همه مسئولیت به عهده تو است. صرف نظر از اینکه کجای طیف تمایل به بودن و نبودن زندگی می کنی، جامعه – علاوه بر انتظارات دیگر – از تو انتظار دارد که مشکلت را برطرف کنی و به این گل همیشه بهار که اسمش زندگیست لبخند بزنی. و تنها کمکی که جامعه می تواند در اختیار تو قرار بدهد مشاوره و درمان است.

    گفتگو در این زمینه اما، ممکن است پنجره ای به روی کسانی که در میان طیف زندگی می کنند باز کند. یک پنجره به جامعه نویی که در آن آدمهایی که گه گداری تمایل به خودکشی دارند، احساس تنهایی یا بیمار بودن نمی کنند. چنین جامعه ای شاید نتواند تمایل به نبودن را از بین ببرد ولی ممکن است بتواند بهانه های جدیدی برای بودن خلق کند.

     

  • اسم من علی است. من یک معتاد به سلف هلپ هستم

    اسم من علی است. من یک معتاد به سلف هلپ هستم

    اگر از صبح تا شب در سلف هلپ – ده روش برای XXX و صد و یک روش برای YYY – غوطه ورید، شما یک معتاد هستید. معتاد به سوء مصرف سلف هلپ. و ساقی شما هزاران نفر با ایده ها و روشها و مدلهایشان که آمده اند تا به شما کمک کنند که به خودتان کمک کنید. چقدر کمک!


    علم زدگی یا بیماری نمی‌توانم نمی‌توانم


    صنعت سلف هلپ به شما یادآوری می کند که شما کافی نیستید. البته شما می توانید و شما باید، بهتر بشوید. در دنیای امروز، رسالت شماره یک هر انسانی این است که خودش را ارتقا بدهد. و با این شعار، صنعت سلف هلپ تولیداتش را در اختیار شما قرار می دهد تا بخرید و به خودتان اضافه کنید. چیزی در حد افزودن پلاگین نرم افزار یا آپشن خودرو یا دکوراسیون داخلی.

    من بر اساس تجربه شخصی به شما می گویم که داشتن حس کافی نبودن می تواند سنگ بنای محکم و استواری برای هرگونه اعتیادی باشد. با هر بار مصرف، یک چیزی از بیرون به آدم اضافه می شود و درد کافی نبودن شما را برای چند لحظه، چند ساعت یا چند روز تسکین می بخشد. بسته به اینکه به چه چیزی معتاد شده باشید. از موارد رایج مثل سیگار که بگذریم سلف هلپ، نامرئی ترین  وموذی ترین چیزی بوده که من را به خودش معتاد کرده  است. جایگاه بعدی را به رابطه می دهم که مجال دیگری می طلبد.

    اعتیاد

    یعنی اگر کسی حس کافی نبودن داشته باشد و به سراغ سلف هلپ برود حتما معتاد می شود؟

    اگر کسی حس کافی نبودن نداشته باشد و سلف هلپ مصرف کند چطور؟

    خوب اگر کسی حس کافی نبودن داشته باشد و بخواهد به خودش کمک کند که دیگر این حس را نداشته باشد باید چکار کند؟

    آیا اصلا اعتیاد به سلف هلپ چیز بدی است؟ چه اعتیادی بهتر از این؟

    آیا نباید خودمان را ارتقا بدهیم؟ پس رشد شخصی و یادگیری دائمی چه می شود؟

    اگر من بخواهم آدم بهتری بشوم چکار باید بکنم؟

    من در این نوشته فقط تلاش می کنم نشانه های اعتیاد به سلف هلپ را در خودم پیدا کنم و تا جایی که بتوانم این نوشته را به یک سلف هلپ دیگر تبدیل نکنم.

    من پس از سالها مصرف سلف هلپ نشانه های زیر را در خودم پیدا کرده ام:

    الف- فرض می کنید که کافی نیستید. و فرض می کنید که در بیرون چیزی هست که با اضافه کردنش کافی خواهید شد. فرض اول معمولا ناخودآگاه تر از فرض دوم است. باور این اصل که همینی که هستید کم و کاستی ندارد نه تنها غیر ممکن بلکه بازدارنده به نظر می رسد.

    الف-الف- فرض می کنید که تجربه دیگران را صرفا با خواندن یک کتاب یا تماشای یک ویدئو می توانید در زندگی خود بکار بگیرید. فرض می کنید که برای زندگی (معمولا یک جزء کوچک از کل زندگی) می توان فرمول ارائه داد. فرض می کنید که بامطالعه گذشته می توان آینده را پیش بینی کرد. با این فرض، بارها و بارها و بارها و بارها و بارها کدو را نمی بینید.

    نویسنده – یک سال قبل از اینکه نویسنده بشود – به یک جایی رسیده که فقط صد دلار داشته است. به همراه افسردگی شدید. و بعد از 24 ساعت فکر کردن به خودکشی، تصمیم می گیرد زندگیش را تغییر بدهد. شما هم فقط صد دلار دارید. به همراه افسردگی شدید. و البته آن 24 ساعت اندیشه خودکشی.

    یعنی آدم نباید از تجربه دیگران استفاده کند؟

    در ضمن نوشته ملاحظاتی در باب ندیدن کدو بیشترین بازدید را روی وبلاگ من دارد.

    ب- همانطوری که یک معتاد مواد مخدر (معمولا) برای پرهیز از درد اصلی خودش به مواد مخدر پناه می برد، شما هم با مصرف سلف هلپ از پرداختن به علت اصلی درد خود، فرار می کنید. سلف هلپ با منابع بی پایانش روی اینترنت و قفسه کتابفروشی ها برای شما به یک پناهگاه امن تبدیل شده است. در زمان مصرف سلف هلپ – به طرز مشهودی – آرام تر از زمانهای دیگر هستید.

    ج- فقط برای اینکه چیزی خوانده باشید چیزی می خوانید. و قبول این ایده که “خواندن فی الذاته یک فضیلت نیست” برای شما تقریبا غیر ممکن است.

    ب-ب- چون از علت اصلی درد خود و به تبع آن از درد خود فرار می کنید، به سراغ آن یک درصد منابع سلف هلپ یا دقیقتر بگویم منابع کمک که واقعا می توانند به شما کمک کنند نمی روید. سؤال مهم ولی مشوش کننده “من دقیقا به چه کمکی نیاز دارم؟” را با سلف هلپ سرکوب می کنید.

    سلف هلپ

    د- مثل همه آدمهایی که ساز می خرند ولی تمرین نمی کنند یا کلاس زبان ثبت نام می کنند ولی تمرین نمی کنند، اقدامات ذکر شده در منبع سلف هلپ را انجام نمی دهید و تمرین نمی کنید. من کتاب هفت عادت مردمان مؤثر را ده سال پیش خواندم. حتی یکی از اقداماتش را هم تا به امروز تمرین نکرده ام.

    begin with the end in mind

    چه جوری دقیقا؟

    هنوز هم تمرین نمی کنم. در عوض تازه دارم می فهمم که معتاد بوده ام.

    آیا آدم برای اینکه بفهمد معتاد است نباید اول معتاد بشود؟

    آیا آدم برای اینکه به نقطه ترک برسد نباید ابتدا به اندازه کافی مصرف کند؟

    چرا آدم به چیزی که می داند عمل نمی کند؟

    ه- دوست دارید درباره سلف هلپی که مصرف کرده اید با دیگران، مخصوصا معتادین دیگر، حرف بزنید. این یکی، بیشتر از بقیه من را شرمگین می کند. اگر شما هم یکی از آدمهایی هستید که من با آنها درباره سلف هلپ حرف زده ام، همینجا از شما معذرت می خواهم. هنوز روی اینستاگرام کتاب معرفی می کنم. اوق. خوب ترک عادت کار دشواری است.

    و- مثل شعر و رمان، سلف هلپ می خوانید. برای سرگرمی و لذت. واحتمالا بعد از مدتی توی ذهن خود آن را در دسته آثار هنری قرار می دهید. از آنجاییکه نیت تمرین ندارید و قرار نیست کاری در ادامه انجام بدهید یا تمرینی بکنید، ریلکس می کنید و با یک فنجان چای یا قهوه داغ شروع می کنید به مصرف چیزی که تقریبا هیچ ربطی به زندگی شما ندارد. بله حتی اگر در ظاهر با ربط به نظر برسد. من از کجا می دانم؟ خوب دارم از تجربه شخصیم می نویسم.

    و-و- بعد از مدتی خواندن شعر و رمان و کتابهای تاریخی و ژانرهای دیگر برای شما دشوار می شود. یا فکر می کنید برای شما یادگیری ندارند. بدون اینکه خودتان خبر داشته باشید، سلف هلپ در رژیم اطلاعاتی شما حکم فست فود با نمک و چربی فراوان پیدا کرده است.

    و-و-و- خیلی وقتها ژانرهای دیگر را هم به قالب سلف هلپ می ریزید. یا سلف هلپ را در آنها جستجو می کنید. مثل یک نقل قول از یک فیلم یا رمان. یا رباعیات خیام. مثل آدمهایی که به جای لذت بردن از چیزی که می خورند، روی برشمردن خواص درمانیش تمرکز می کنند. با تکرار “اسرار ازل را نه تو دانی و نه من”، نه از زیبایی این شاهکار هنری لذت می برید و نه زحمت اندیشیدن به اسرار ازل را به خود می دهید.

    ز- از آنجاییکه تمرینی در کار نیست، نتیجه ای هم در کار نیست. تنها دستاورد شما تعداد کتابها و مقالاتی است که خوانده اید. تعداد کلاسها، کارگاه ها و سمینارهایی که شرکت کرده اید. و گستره موضوعاتی که تا به امروز پوشش داده اید. چشم انداز شما، نقطه ای است که در آن، همه فرمولها و تجربه های زندگی را که تا به حال توسط آدمهای مختلف مستند شده اند، یک بار – هر چند سطحی و خارج از کانتکست – مرور کرده باشید.

    ح- علاوه بر اینکه سلف هلپ برای شما یک پناهگاه امن است، با مصرف آن برای مدت کوتاهی بالا هم می روید (های می شوید) و انگیزه پیدا می کنید. یک مدل جدید، هفت عادت جدید و یک استاد جدید که می تواند معجزه کند. ایده ای که قادر است شما را از وضعیت ناکافی به وضعیت کافی انتقال بدهد. بعد از یک شات مصرف سلف هلپ، حس می کنید حالا دیگر می دانید باید چکار کنید. مثل کسی که با مصرف مواد خیال می کند به خودآگاهی رسیده و اوضاع را کاملا در دست گرفته  است.

    ط- شما یک کوه از کتابها، مقالات، ویدئوها و کلاسهای سلف هلپ مصرف نکرده، در لیست انتظار خود انباشته اید. این وجه تمایز بزرگ اعتیاد به سلف هلپ و اعتیاد به مواد مخدر است. به جای اینکه با مصرف زیاد، کنار خیابان بیفتید و دسترسی به مواد، روز به روز برای شما سخت تر بشود، دسترسی شما به منابع سلف هلپ روز افزون است.

    کتابخانه

    ی- بعد از سالها مصرف سلف هلپ هنوز به تولید سلف هلپ نرسیده اید. منظورم چیزی در حد یک جمله است که از خودتان باشد و حداقل به خودتان کمک کند. یا بهتر از آن، تمرین یکی از ایده ها یا روشها یا عادتها و تامل درباره درس آموخته های آن فرایند. یا یک حلقه فیدبک.

    ک- مثل هر اعتیاد دیگری قادر نیستید مصرف سلف هلپ را با میل و اراده و هر زمانی که خود بخواهید متوقف کنید. شما به سلف هلپ وابسته شده اید و بدون آن روزتان شب نمی شود. بعضی وقتها حالتان از هر چی سلف هلپ است به هم می خورد ولی باز به سراغش می روید.

    خوب اگر کسی به سلف هلپ معتاد باشد چکار باید بکند؟

    “بیشتر از برق خیره کننده فرزانگان و افسانه سرایان، آدم باید یاد بگیرد تابش نوری را که از درون به ذهنش خطور می کند تشخیص بدهد و بنگرد. ولی او بدون اینکه بفهمد افکارش را نادیده می گیرد، چون مال خودش هستند. در هر اثر نبوغ آمیز، ما افکار پس زده خودمان را تشخیص می دهیم، آنها با یک شکوه خاص بیگانه وار به ما برمی گردند.”

    ~ رالف والدو امرسون

     

     

  • سلام دنیا: در باب کنکور، انتخاب، شانس و شکست

    در کنکور و به دنبال آن انتخاب رشته، من جزو آندسته از آدمهای خوش شانسی بودم که رتبه خوب دارند و هر رشته ای که بخواهند می توانند قبول بشوند. در انتخاب اولم با رتبه اول قبول شدم. مهندسی کامپیوتر – نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف.

    فقط یک مشکل وجود داشت. از تحصیل در این رشته لذت نمی بردم که هیچ، برایم عذاب آور هم بود. با دروس مهندسی رابطه برقرار نمی کردم. دلم نمی خواست دانشگاه بروم. نه از جو کلاسها و مطالبشان خوشم می آمد و نه از محیط دانشگاه. ترجیح می دادم توی خوابگاه بمانم و رمان بخوانم.

    چند بار خواستم انصراف بدهم ولی به اصرار خانواده و به هر بدبختی بود با چند ترم مشروطی و چندباره گذراندن بعضی درسها مثل درس ذخیره و بازیابی اطلاعات، بالاخره فارغ التحصیل شدم.

    تبریک می گم آقای مهندس. حالا تو رسما به جامعه ای از برگزیدگان تعلق داری. سقف بالای سر، غذای سر سفره و امکان جفت گیری را برای تو تضمین می کنیم. حالا می توانی با بیشتر ترسهای نیاکانت خداحافظی کنی.

    در دوران دانشگاه یک مشکل کوچک داشتم. اینکه از محتوای آن خوشم نمی آمد. بعد از دانشگاه یک مشکل بزرگ داشتم. اینکه حالا قرار است چه کار کنم. با این مهندس بودنم می خواهم چه کار کنم؟ چند ماهی برنامه نویسی کردم. یا بهتر است بگویم تلاش کردم برنامه نویسی کنم. این کار به شدت در من اضطراب ایجاد می کرد. سالها بعد فهمیدم که جزئیات من را عصبی می کند. در آن زمان خودم را قانع کردم که استعداد برنامه نویسی ندارم. یا این کار را به خوبی یاد نگرفته ام.

    چند روز پیش دوست دوران دانشگاه برادرم که بیست سالی بود از من خبر نداشت با من تماس گرفت تا پسر نوجوانش را در زمینه یادگیری اولین زبان برنامه نویسیش راهنمایی کنم.

    من هم فردای آن روز با یک جستجوی ساده یک مطلب – به نظر خودم – خیلی خوب در زمینه مزایا و معایب زبانهای مختلف برنامه نویسی و اینکه بهتر است از کجا شروع کنیم پیدا کردم و لینکش را برایش فرستادم.

    اصلا چه فرقی می کند که یک نوجوان پانزده ساله اول ++C یاد بگیرد یا Ruby on Rails یا جاوا اسکریپت؟

    فرض کنیم که در قدم اول یکی دو خط کد می نویسد و به کامپیوتر می گوید که از طرف او به دنیا سلام کند.

    سلام

    اگر تا به حال برنامه نویسی نکرده اید و از طریق کامپیوتر به دنیا سلام نکرده اید، توصیه می کنم حتما این کار را بکنید. فقط لطفا از من یا یکی از مهندس های کامپیوتر فامیل نپرسید به چه زبانی.

    حس خوبی در آدم ایجاد می کند. حتی اگر مجازی. حتی اگر ماشینی. احساس می کنید که از دنیای بسته خود فراتر رفته و با یک دنیای بزرگتر رابطه برقرار کرده اید. بعد با اضافه کردن چند خط دیگر کد، می توانید از کامپیوتر بخواهید که جواب سلام شما را بدهد.

    >>سلام دنیا

    <<سلام علی

    و کم کم گفتگویی شکل می گیرد. و به دنبال آن شاید رابطه ای.

    نوشتن کد “سلام دنیا” کم هزینه است. و اگر خطایی هم در کد وجود داشته باشد سریع می توان پیدایش کرد. هدف اینست که سریع سلام کنی و سریع هم جواب سلامت را بگیری. یا متوجه خطایت بشوی.

    پدیده ای که در دنیای واقعی خیلی کم از آن آموخته ایم.

    مثلا همین کنکور. من باور دارم کنکور شبیه برنامه نویسی است. البته از نوع پر هزینه و پر خطای آن.

    بچه ها تلاش می کنند با یک دنیای بزرگ ناشناخته رابطه برقرار کنند و در این راه سالها زحمت می کشند و پول و احساس صرف می کنند. تا کدی بنویسند که خطا نداشته باشد و از کد بقیه بهتر باشد. کدی در حد همین وردپرس که وبلاگ من را منتشر می کند.

    اگر کسی به اندازه سلام دنیا تجربه برنامه نویسی داشته باشد، می داند که چنین کدی قطعا خطاهای بی شماری خواهد داشت و کار نخواهد کرد. به عبارت ساده، سلام و ارتباطی ایجاد نخواهد کرد.

    ممکن است فکر کنید که باز هم من دارم علیه دانشگاه چیزی می نویسم. ولی به شما اطمینان می دهم که حداقل در  این مطلب چنین قصدی ندارم.

    از یک میلیون و 118 هزار نفری که امسال در کنکور شرکت کرده اند، حدود 450 هزار نفر، هم مجاز به انتخاب رشته شده اند و هم انتخاب رشته انجام داده اند. فرض کنیم همه آنها می دانند چه می خواهند و می دانند چگونه به چیزی که می خواهند، برسند. و دانشگاه در این راه برای آنها بهترین گزینه است. من قلبا برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

    و اما بقیه. حدود هفتصد هزار نفر تلاش کرده اند به دنیا سلام کنند. و در این راه شکست خورده اند.

    خوب که چی؟ این چه معنی می تواند داشته باشد؟ چه سؤالهایی می توان پرسید؟ چه درسهایی می توان آموخت؟

    من باور دارم که همه ما در همه مقاطع زندگی تلاش می کنیم به دنیا سلام کنیم. تلاش می کنیم در جامعه پذیرفته بشویم و مورد تایید باشیم. و این پذیرفته شدن و تعلق داشتن برای ما امری حیاتی است. از همین روست که پذیرفته نشدن (رد شدن)، احساسات منفی شدید در ما ایجاد می کند. برجسته ترین آنها: احساس شرم و ترس. شرم از کافی نبودن برای سلام کردن و سلام شنیدن. ترس از محروم ماندن از لایه اول هرم مازلو. خور و خواب و خشم و شهوت.

    حالا سؤال اینست که آیا برای پذیرفته شدن در جامعه، یک بچه 18 ساله حتما باید از چنین آزمون سختی با چنین شانس کمی، سربلند بیرون بیاید؟

    اشکال کار کجاست؟

    زمانیکه من دانشجو بودم تقریبا هیچ کسی کامپیوتر شخصی (PC) نداشت. پروژه های درسی را روی کاغذ می نوشتیم و بعد توی مرکز کامپیوتر دانشگاه تایپ می کردیم. تعداد کامپیوترهای آنجا هم کم بود و هر دانشجویی زمان محدودی برای استفاده از کامپیوتر داشت. برنامه ای که روی کاغذ نوشته بودیم آنقدر خطاهای زیادی داشت که معمولا رفع خطای آن از نوشتن اولیه اش بیشتر زمان می برد.

    البته خیلی زود کامپیوترهای شخصی فراگیر شدند و همزمان با توسعه سخت افزار، متدولوژیهای برنامه نویسی هم پیشرفت کردند و باور برنامه نویسان به قدرت “تکامل” روز به روز بیشتر شد.

    اشکال کنکور و به دنبال آن بسیاری از پدیده های دیگر در زندگی اجتماعی امروز را شاید بتوان با فقدان نگاه تکاملی به پدیده های اجتماعی مخصوصا پذیرفته شدن و تعلق داشتن توضیح داد.

    جامعه ای فرض می کند که پزشک/مهندس بودن بالاترین مقبولیت اجتماعی را به همراه می آورد و بعد یک میلیون نوجوان در تلاش برای سلام شنیدن از چنین جامعه ای، پزشک/مهندس شدن را هدف خودشان قرار می دهند. در چنین وضعیتی اغراق نخواهد بود اگر بگوییم که کنکور را می توان با تعداد فالوورهای اینستاگرام جایگزین کرد. صد نفر اول با بیشترین تعداد فالوور بدون کنکور وارد دانشگاه می شوند. بقیه بر اساس تعداد فالوورهایشان امتیاز می گیرند و مجاز به انتخاب رشته خواهند شد.

    سلام دنیا

    اینستاگرام (یا هر شبکه اجتماعی) یک اپلیکیشن است برای سلام کردن به دنیا. بدون نیاز به دانش برنامه نویسی. هر پست سلامی است به دنیا و هر لایک و فالو و کامنت جواب سلامی.

    شما هم اگر مثل من سلبریتی نباشید، حتما می دانید که پذیرفته شدن در اینستاگرام به تدریج و تکاملی اتفاق می افتد. حتی آنهایی که هیچ پستی ندارند چند تایی فالوور دارند. بعضی روزها سه چهار تا فالوور جدید اضافه می شوند و تا شب نشده دو سه نفر از قدیمی ها آنفالو می کنند. مشاهده من تا به اینجا نشان می دهد که اگر خودت باشی و حرف دلت را بزنی همیشه چند نفری هستند که جواب سلامت را بدهند. البته به شرطی که تو هم جواب سلام آنها را بدهی.

    خوب این چه ربطی به کنکور و مجاز نبودن به انتخاب رشته داشت؟

    ربطش اینست که تو به هزار و یک دلیل موفق نشده ای در یک جمع بزرگ پذیرفته شوی. مثل کسی که به هزار و یک دلیل قادر نیست در تهران خانه بخرد یا قادر نیست با تیلور سوییفت ملاقاتی داشته باشد. حرف من اینست که مشکل تو لزوما از جنس نداشتن مهارت در تست زنی نیست. تو هم مثل میلیونها (یا شاید میلیاردها) نفر رویکرد غیر تکاملی برای پذیرفته شدن در جامعه انتخاب کرده ای.

    من – شاید به دلیل درونگرا بودنم – همیشه با سلام کردن در جمع مشکل داشتم. شاید به همین دلیل بود که دانشگاه نمی رفتم و نداشتن مهارت در سلام کردن را پشت نداشتن علاقه به رشته ام مخفی می کردم. برای من زمان زیادی طول کشید تا این موضوع را بفهمم. و شروع کنم به سلام کردن به دنیا به زبانهای مختلف. و در جمع های خیلی کوچک. به امید آغاز گفتگویی و شکل گیری رابطه ای. آزمایش شگفت انگیزی است و پتانسیل زیادی برای تکامل دارد.

    سلام دنیا.

  • بیست سؤال در باب عشق و رابطه

    1- راز پیدا کردن عشق چیست؟

    فقط یک مجرد خوشحال قادر به یافتن عشق است. اگر به دنبال کسی هستی که تو را خوشحال (خوشبخت) کند، داری بوق را از سر گشاد می زنی.

    2- آیا وقتی از کسی خوشم می آید بهتر است احساسم را نشان ندهم؟

    باید بتوانی شوقت را با صداقت و بدون تمایل به آویزان شدن نشان بدهی.

    3- چرا من هنوز مجردم؟

    الف- عزت نفس کم

    ب- خودشیفتگی زیاد

    4- چطور کسی را انتخاب کنم؟

    الف- عشق در نگاه اول و پرداخت هزینه این کار در آینده.

    ب- با داشتن مجموعه ای از اصول و پایبندی به آنها.

    چطور کسی را پیدا کنم؟

    الف- جستجوی فعال.

    ب- جستجوی passive یعنی کاری کنی که پیدا بشوی. (مثلا پادکستینگ)

    5- آیا عشق همان دوست داشتن است؟

    چیزی که اهمیت دارد اهمیت دادن است.

     

    6- چگونه نه بشنوم؟

    نه را باور کن. لزومی ندارد سریع از احساساتت عبور کنی. اجازه بده غم و حسرت وجودت را فرا بگیرد. مساله شخصی نیست. طرف رابطه با تو را نمی خواهد. کوچکترین باقی مانده امید را از بین ببر. احتمال این را که در آینده ممکن است نظرش تغییر کند هم همینطور.

    7- با تنهایی چکار کنم؟

    از آن لذت ببر. و قدرش را بدان. و صبور باش. و برای از تنهایی در آمدن روحت را نفروش.

    8- چطور نه بگویم؟

    با صداقت. با باور به انسان. و به اینکه تو به یک شکل خاص از رابطه نه می گویی، نه به بودن یک انسان.

    9-  آیا عشق یک طرفه وجود دارد؟

    بله.

    فایده اش چیست؟

    خیالپردازی. مجالی زیبا برای گریز از واقعیت ملالت آور. برای ایده آل پردازی. برای زندگی با آنچه یافت می نشود.

    10- به نظر می رسد همه روابطم بعد از مدتی تکراری و خسته کننده می شوند. چکار باید بکنم؟

    به دنیای واقعی خوش آمدی. قبل از اینکه تکراری و خسته کننده شود از نو بودنش لذت ببر.

    11- آیا به روابط آنلاین می توان اعتماد کرد؟

    همانقدر که به روابط آفلاین می توان اعتماد کرد. منشا رابطه، ملاک اعتماد نیست.

    پس ملاک اعتماد چیست؟

    انشالله در مطلبی دیگر.

    12- آیا “مادر رو ببین دختر رو بگیر” ملاک خوبی است؟

    به هیچ وجه. ولی “مادر رو ببین دختر رو نگیر” می تواند از خیلی فجایع پیشگیری کند.

    13- چگونه بین چند نفر یک نفر را انتخاب کنم؟

    14- یک رابطه خوب را باید ساخت یا باید یافت؟

    یک رابطه خوب را ابتدا باید به دقت تعریف کرد.

    15- چقدر طول می کشد تا یک نفر را به اندازه کافی شناخت؟

    وقت و عمرت را برای شناختن کسی تلف نکن. در عوض خودت را بشناس و ارزشهایت را و اصولت را و مرزهایت را.

    16- از کجا بفهمم که واقعا عاشق شده ام؟

    از میزان اهمیتی که می دهی.

    17- او بعضی وقتها به من دروغ می گوید، چکار کنم؟

    ترکش کن.

    من هم چند بار برای اینکه ناراحت نشود به او دروغ گفته ام.

    الف- سر خر را کج کن و از امروز شروع کن به گفتن حقیقت.

    ب- وقتت را با خواندن این مطلب تلف نکن.

    18- بعضی وقتها جواب پیام یا تلفنم را نمی دهد و این موضوع من را به شدت ناراحت می کند.

    چرا به خودش نمی گویی؟

    به خودش هم گفته ام ولی باز هم این کار را تکرار می کند.

    خوب تو با کسی رابطه داری که دانسته -بعضی وقتها – تو را به شدت ناراحت می کند.

    19- در رابطه ام دچار شک و دو دلی شده ام، چکار باید بکنم؟

    تو در این اپیدمی تنها نیستی.

    20- پارتنرم سعی می کند من را تغییر بدهد. آیا باید بپذیرم؟

    هرگز.

     

  • دادگاه کیفری ترک انفاق

    الف- وکیل شاکی یعنی همسرم چیزهایی می گفت که من در خواب هم تصور نمی کردم. مثلا این موضوع که در تمام طول زندگی مشترک، پدر زنم هزینه زندگی ما را پرداخت می کرده است و پس از مرگ ایشان من با قصاوت قلب، دختر یتیم او را ترک کرده ام. هر چقدر دروغی که وکیل می گفت بزرگتر بود، من سعی می کردم لبخند بزرگتری بزنم و با دقت بیشتری به حرفهایش گوش کنم.

    ب- حتی در دادگاه کیفری ترک انفاق هم موضوعی برای مزاح و شوخی پیدا می شود. قاضی دادگاه اجازه داد به پرینت رنگی عکسهایی که از طرف شاکی به پرونده اضافه شده بود نگاهی بیندازم. عکسهایی که من با زنهای بیگانه/غریبه گرفته بودم و البته روی اینستاگرام منتشر کرده بودم.

    ج- آقای قاضی که روحانی میان سالی بود، با روی باز و لبخند و صبر زیاد به حرفهای طرفین گوش می کرد. دادگاه بیش از یک ساعت و نیم طول کشید و با وجود انبوه پرونده هایی که همه جای اتاق دادگاه به چشم می خورد، قاضی برخلاف دکترها یا وکیل ها، هیچ عجله ای برای نسخه پیچیدن نداشت. نماینده دادستان آهسته به او یادآوری کرد که او امروز امام جماعت است و او جواب داد که دیگر دیر شده و نماز تمام شده است.

    د- دختر جوانی که حدس می زنم وظیفه اش مرتب کردن پرونده ها و میز کوچکش گوشه اتاق دادگاه بود، مدتی طولانی با صدای نسبتا بلند با تلفن حرف می زد. من کوچکترین واکنشی از طرف قاضی یا نماینده دادستان نسبت به این موضوع ندیدم. دادگاه کیفری ترک انفاق هم می تواند یک محیط کار آزاد و دوستانه باشد مانند هر محیط کار آزاد و دوستانه دیگری.

    ه- در گوشه ای از سالن طبقه همکف مجتمع قضایی، یکی دو نفر بساط فروش کیف و کفش برپا کرده بودند. چند منظوره بودن فضا و گوناگونی عناصر محیط در هر جایی الهام بخش هستند.

    و- قاضی واقعا درباره شغل من و عدم ارتباطش با تحصیلاتم کنجکاوی نشان داد.

    ز- جوانی با زنجیر به دستها و پاهایش – همراه یک سرباز- از یکی از اتاقها بیرون آمد. لباس زندان با راه های افقی به تن داشت و آرام به نظر می رسید.

    ح- وکیل شاکی حتی بعد از اینکه قاضی ختم جلسه را اعلام کرد، حرف داشت. وکیل جوان معتقد بود با توجه به مواردی که از تکرارشان خسته نمی شد، جرم من محرز است.

    ط- قاضی گفت که کل پرونده را باید دوباره بخواند و تا کامل آنرا نفهمد حکم صادر نخواهد کرد. نمی دانم چرا ولی من حرف او را باور کردم.

    ی- قاضی با شوخ طبعی به احتمال حکم زندان من اشاره کرد. من عکس خودم را با آن لباس راه راه روی اینستاگرام تصور کردم. و همه داستانهایی که بعد از آزاد شدن از زندان درباره آنها توی پادکست به راه بادیه درباره شان صحبت خواهم کرد.

    ک- حدس می زنم قاضی فهمیده بود که من حکم زندان را دقیقا به اندازه حکم برائت دوست دارم.

     

  • بابا نان داد. ولی به چه قیمتی؟

    پدربزرگ من خاطره ای از دوران کودکیش با این مضمون برای ما تعریف می کرد: در زمانیکه نان به شدت در قزوین (و احتمالا بقیه شهرها) کم شده بود و صف نانواییها خیلی طولانی، یک روز رضاشاه به قزوین می رود و ناشناس وارد یک نانوایی سنگکی در خیابان سپه می شود. رضاشاه از نانوا دلیل صف طولانی را می پرسد و نانوا کمبود آرد را بهانه می کند. رضا شاه به انبار کنار نانوایی می رود و می بیند پر از کیسه های آرد است. همان موقع به افرادش که بیرون مغازه ایستاده بودند دستور می دهد دو نانوا را داخل تنور بیندازند و دریچه تنور را با آجر ببندند. به بقیه نانواها هم دستور می دهد که قبل از طلوع آفتاب شروع به پختن نان کنند و بعد از آن همیشه روی پیشخوان نانوایی ها نان فراوانی موجود بوده است.

    این داستان احتمالا به سالهایی مربوط می شود که آرد و غلات به دلیل خشکسالی کمیاب بوده و تهیه و توزیع آن در اختیار حکومت بوده است. چرا که سالها پس از آن و حتی در دوران کودکی مادر من، خانواده پدربزرگم در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند.

    خاطره خود من از کمبود نان و صف های طولانی نانوایی مربوط به دهه شصت یعنی زمان جنگ ایران و عراق است. بعضی وقتها بعد از دو سه ساعت انتظار، آخرین نان را نفر جلویی می خرید و من دست خالی به خانه بر می گشتم. بعضی وقتها هم من آخرین نان را می خریدم و نفر عقبی دست خالی به خانه برمی گشت.

    نه به دلیل اینکه مملکت دیگر رضاشاهی نداشت که دو نفر نانوا را درون تنور بیندازد. و نه حتی به دلیل اینکه شرایط سخت جنگ که در آن، هر روز جوانهای زیادی در جبهه های جنگ شهید می شدند، این کمترین از خود گذشتگی را از ما که در خانه های امنمان دور از جبهه زندگی می کردیم، طلب می کرد.

    تنها به این دلیل احمقانه که ما به عنوان یک جامعه یا ملت باور کرده بودیم که نان را باید نانوا بپزد.

    وگرنه در همان زمان جنگ پختن نان در خانه به مراتب آسان تر و شدنی تر از انتظار در صف های طولانی نان و خریدن نانی بود که به لعنت خدا نمی ارزید. از آن جالب تر این بود که بزرگتر های خانواده در آن زمان خاطره روشنی از روزهایی که در خانه تنور داشتند و خودشان نان می پختند در حافظه شان بود. ولی حتی یک بار هم – حداقل در محیطی که من در آن بزرگ شدم – این ایده مطرح نشد که به جای این همه دردسر کشیدن و دست خالی برگشتن از صف های طویل نانوایی و نان بی کیفیت خوردن، می توان در خانه نان پخت. همانطور که باور داشتیم و داریم که در خانه می توان کته پخت. همانطور که باور داشتیم می توان آبگوشت پخت. یا قورمه سبزی. یا عدس پلو. چه فرقی دارد؟ ولی ما و خیلیهای دیگر باور نداشتیم که می توان در خانه نان پخت و تنها چیزی که لازم دارد آرد و نمک و آب است.

    شاید چون یکی از اولین درسهایی که در کلاس اول دبستان یاد می گرفتیم با جمله “بابا نان داد” شروع می شد.

    بابا نان داد. بابا نانوا را ادب کرد. بابا قیمت نان را کنترل کرد. و الخ.

    آموزش انبوه

    بابا یا بابابزرگ یا بابای بزرگ نه تنها به ما نان می داد بلکه مسئولیت دادن و ساختن خیلی چیزهای دیگر را هم کم کم به عهده می گرفت. البته بیشتر از آنکه او بابای دیکتاتوری باشد و بخواهد کنترل همه چیز را در دست بگیرد، ما – فرزندان مام میهن – نیاز شدیدی داشتیم و داریم به baby sit شدن.

    نان را باید نانوا بپزد.

    خانه را پیمانکار باید بسازد.

    سلامت را باید دکتر به ما بدهد.

    دانش را معلم باید در اختیار ما بگذارد.

    کارآفرین باید کار ایجاد کند.

    آزادی بیان و حقوق بشر و دموکراسی بر عهده حکومت است.

    سازمان محیط زیست باید از محیط زیست مراقبت کند.

    زباله را باید شهرداری جمع آوری کند.

    حقوق مصرف کنندگان را باید سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان حمایت کند.

    و الخ.

    اگر جماعتی از روی ساده لوحی یا طمع یا هر چیزی، پولشان را به یک مؤسسه مالی اعتباری که تا دیشب حتی اسمش را کسی نشنیده است – بعد از وقوع بارها مورد مشابه کلاهبرداری از مؤسسات دیگر – بسپرند، هیچ کس حق ندارد به خود آنها بگوید که کار بسیار احمقانه ای کرده اند. یا از آنها بپرسد واقعا پیش خودشان چی فکر کرده اند؟ اگرچه مملکت باید قانون داشته باشد تا یک عده به راحتی نتوانند در روز روشن پول مردم را بخورند و الخ.  و البته که قانون داشتن مملکت و ساخته شدن مدینه فاضله هم – از خدا می داند کی – از طرف فرزندان مام میهن به بابای بزرگ برون سپاری شده است. مثل دادن نان و ساختن خانه ضد زلزله. آیا قربانی ساده لوح و کلاه بردار بد ذات در بوجود آوردن یکدیگر رابطه مرغ و تخم مرغی ندارند؟

    وقتی من می نویسم قبل یا بعد زلزله هرگز کسی نمی پرسد:

    صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی خودش مسئول و تاثیرگذار است؟

    یکی از خوانندگان سؤالی را که همیشه پرسیده شده است مطرح می داند:

    “فکر میکنم اینجوری باید پرسید:بودجه صاحب خانه چقدر در انتخاب، خرید یا ساختن مکان زندگی او تاثیرگذار است؟”

    البته که کمبود بودجه و فقر و محرومیت و زندگی با کمترین امکانات در روستاهای مرزی، در ساختن مکان زندگی تاثیرگذار هستند. شاید همدردی با کسانی که در فصل سرد سرپناهشان را از دست داده اند ایجاب کند که فعلا در چنین شرایط بحرانی از آنها یا دیگران سؤالهای سخت نپرسیم. نمی دانم. هوش اجتماعی من در حد صفر است. شاید شرایط ایجاب کند از آنهایی که 400-500 میلیون تومانشان را در سپرده گذاری از دست داده اند هم سؤال سخت نپرسیم. در هر صورت پول کمی نیست و از دست دادن آن نیاز به همدردی توسط جامعه و مسئولین را می طلبد.

    از آنهایی که احساس می کنند آزادی بیان ندارند یا از آنهایی که بعد از سالها تحصیل بیکار هستند، چون احتمالا چیز زیادی یاد نگرفته اند، هم همینطور.

    ولی آیا بنده اجازه دارم از کسانی که نان را قوت غالب خود می دانند و نسبت به گران شدنش و بی کیفیتی آن معترض هستند، بپرسم که چرا خودشان نان نمی پزند؟ نان پختن که دیگر پیچیدگیها یا محدودیتهای خانه ساختن یا برقرار کردن دموکراسی غربی را ندارد.

    شاید زمانش رسیده باشد که جمله “بابا نان داد” را با “من نان می پزم” جایگزین کنیم. آرزوی من اینست که در مدرسه ها به بچه ها نان پختن یاد بدهم. چه اشکالی دارد که بچه ها در کلاس حرفه و فن یا هنر (البته اگر هنوز چنین کلاسهایی در نظام آموزشی جدید باقی مانده باشد) نان پختن یاد بگیرند؟ البته بهتر است کلاسی با همین عنوان در نظام آموزشی گنجانده بشود. کلاس یا ساعت یا زنگ نان پختن. حرکتی سمبولیک به نشانه اینکه می توان حداقل یک پیمانکار careless را از زندگی حذف کرد و به آن عطر و طعم و معنی بیشتری بخشید. من باور دارم بچه ای که برای خودش نان بپزد وقتی بزرگ شود، به احتمال خیلی بیشتری خواهد توانست برای خودش کار بیافریند، خانه بسازد و مهارتهایی را که به آنها نیاز دارد بدست بیاورد.

    روابط عمومی وزارت آموزش و پرورش از همه خواسته است که برای تحول در برنامه های درسی پیشنهاد بدهند:

    “برای آنکه کودکان و نوجوانان عزیز کشورمان، احساس بهتری از دوران تحصیل در مدرسه داشته باشند و به مهارت و توانمندی بالاتری برای زندگی دست یابند، ایجاد چه تحولی در محتوای برنامه‌های درسی و آموزش مدارس اولویت دارد؟ شما چه فکر می کنید؟

    لطفاً با ارسال پاسخ خود به نشانی rooyesh@medu.ir و یا آدرس تلگرامی ZangeRouyesh@ به پویایی آموزش و پرورش یاری رسانید».”

    پیشنهاد من اینست که بچه ها در مدرسه زنگ نان پختن داشته باشند. من هیچ تخصصی در طراحی محتوای درسی ندارم. آموزش علوم مثل ریاضی و فیزیک در مدرسه بی فایده است و به زودی پس از مدرسه، فراموش خواهد شد. مدرسه باید به بچه ها کمک کند که نیاز به baby sit شدن را پشت سر بگذارند، نه که این نیاز را در آنها آنقدر نهادینه کند که تا آخر عمر آویزان بابای بزرگ بمانند.

    کم کم می توان تولید چهار تا ماده غذایی دیگر را هم به محتوای آموزشی مدارس یا دانشگاه ها اضافه کرد. مثل سبزیجات یا حتی غلات. بچه ها باید یاد بگیرند که خودشان مسئول سیر کردن شکم خودشان باشند. و از آن مهمتر اینکه باور پیدا کنند این کار شدنی است و آنها صد در صد از پسش بر می آیند.

    عادت به زر زر کردن و مطالبه همه چیز از بابای بزرگ باید در سنین کودکی و در مدرسه ترک بشود.

    افسانه در تنور انداختن نانواها توسط رضاشاه، بیشتر از آنکه اقتدار یا زورگویی یا خیرخواهی یک شاه دیکتاتور را نشان بدهد، انفعال ملتی را نشان می دهد که حاضرند/مجبورند ساعتها انتظار بکشند و کاری جز گریه و شکایت یا امید بستن به بابای بزرگ از دستشان بر نمی آید. این انفعال در کانتکست اقتصادی-اجتماعی صد سال قبل ایران، شاید قابل درک و شایسته همدردی باشد. ولی در ایران 1396 که بیشتر خانه ها آب و گاز لوله کشی دارند و اینترنت پرسرعت، گریه و شکایت به دلیل گران شدن پانزده درصدی نان، پدیده ای است رقت انگیز که پرسیدن سؤالهای اساسی را می طلبد که هرگز پرسیده نمی شوند.

    “هر احمقی می تواند یک پادشاه یا یک اسقف یا یک میلیاردر را مسخره کند. کاری که سخت است و دل و جرأت بیشتری می طلبد رو در رو شدن با یک جمع یا حتی مخاطبین یک سالن نمایش است که تصمیم گرفته اند که می دانند چه می خواهند و خود را برای گرفتن آن چیز محق می دانند. و این حقیقت هم که پادشاهان و اسقف ها و میلیاردرها در شکل دادن به سلایق و احساسات عوام غالبا از دیگران نقش بیشتری دارند، بی ربط نیست.”

    کریستوفر هیچنز (Christopher Hitchens) در Letters to a Young Contrarian