نویسنده: علی سخاوتی

  • من این توپو نداشتم

    از معدود چیزهایی (شاید تنها چیزی) که از پانزده سال پیش نگه داشته ام و هنوز از آن استفاده می کنم آدرس ایمیلی است که بر روی یاهو درست کردم. درست است که چند سال پیش من هم مثل خیلی های دیگر به یاهو بی وفایی کردم و به آغوش باز و پر ظرفیت جی میل گرفتار شدم(اگر می خواهید بدانید چرا این مطلب را بخوانید) و این جی میل بیشتر کارهای من را راه می اندازد ولی هنوز روزی یک بار سری به ایمیل یاهو می زنم و مطمئن می شوم که آدرسم هنوز در لیست فرستندگان هرزنامه (اسپم) هست.
    یکی از تفاوتهای یاهو با جی میل اینست که یاهو هنوز سنتی عمل می کند و دور و بر هر چیزی که لازم داری ببینی یک مشت خبر و تبلیغ و خزعبل دیگر هم بدون کسب اجازه اضافه می کند. یکی از این اضافات تحمیلی امروز خبری بود که با عکس بزرگی از پرچم ایران همراهی می شد و من هر کاری کردم نتوانستم جلوی کنجکاوی خودم را بگیریم و خبر مذکور را بر روی سایت جدید یاهو که با نام تجاری جدید مکتوب به خوانندگان خاور میانه عرضه می شود، خواندم. خواندن خبر همانا و کنجکاوی بیشتر برای پیگیری بیشتر آن بر روی سایت خبری تابناک همان. باز کردن سایت تابناک همان و دیدن یک خبر دیگر همان. دیدن یک خبر دیگر همان و نوشتن این مطلب همان.
    عنوان خبر دیگر این بود:
    من به هیچ وجه قصد نقد این مطلب را ندارم. فقط برای آنها که قصد ندارند بر روی لینک بالا کلیک کنند، گزیده ای از آن مطلب را اینجا نقل قول می کنم:
    • “متأسفانه‌، بسياري از دانشجويان ايراني مقيم هندوستان با ورود به‌ اين کشور، جذب آداب و فرهنگ و سنن غير اسلامي اين کشور شده‌ و پس از مدتي روي بازگشت به‌ وطن و ديدار خانواده های خود را ندارند و از اين روی، اجبار در پی اقامت همیشگی در اين کشور و يا مهاجرت به‌ ديگر کشورها برمی آیند که در همین راه، شاهد حقارت ها و مشکلات عدیده ای می شوند.”
    • “متأسفانه،‌ هم اکنون انحرافات دانشجويان ايراني مقيم هندوستان شايد بيش از 70 درصد باشد که‌ بخشي از آن، به‌ دليل بی توجهی‌ سفارت و مقامات جمهوري اسلامي ايران در هند است.”
    • “دانشجويان ايراني در دانشگاه‌هاي سطح پايين هند تحصيل مي‌كنند و در بسياري از دانشگاه‌هاي خارج از كشور نمره و مدرك تحصيلي با پول خريد و فروش مي‌شود.”
    • “وي در پاسخ به‌ اين پرسش که‌ چرا با وجود چنين وضعيتي به‌ اين کشو آمده‌ و هنوز حاضر به‌ ترک آن نيستند، گفت: دليل من براي ورود به‌ هندوستان اين بود که‌ من لياقت خواندن اين رشته در کشور خودم را داشتم؛ اما از طرفي، ظرفيت ورودي در دانشگاه هاي ايران محدود بود و از سوی ديگر، سد کنکور براي من معضل بزرگي به شمار می رفت.”
    دانشجوها موجودات ساده، ظریف، فریب خور و شکننده ای هستند که دولت موظف است با اختصاص بودجه و اهتمام ملی مراقب کیفیت تحصیل و زندگی آنها هم در داخل و هم در خارج از کشور باشد.
    دانشجو که بودیم من و خیلی از همقطارانم اینجوری فکر می کردیم.

    فکر می کردیم سیستم آموزشی دشمن شماره یک دانشجو هاست. (بعدها فهمیدم که مثل هر سیستم دیگری فقط به دنبال منافع خودش است.) مثلا هر وقت که کارگر رستوران دانشگاه ظرف غذا را چنان جلوی دانشجوها که یکیشان من بودم پرتاب می کرد که نصف خورشت از ظرف بیرون می ریخت، من فکر می کردم که یارو برای اینکار آموزش ویژه دیده یا اینکار را به دستور مستقیم رئیس دانشگاه انجام می دهد. هر وقت که نگهبان خوابگاه یا دانشگاه به یکی از ما توهین می کرد، باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت هم که بچه ها راجع به بی سواد بودن یک استاد و یا پایین بودن سطح علمی گوشه ای از آموزش عالیه ای که ما در حال مستفیض شدن از آن بودیم، حرف می زدند باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت که می شنیدم دانشجویی خودکشی کرده یا به مصرف مواد مخدر معتاد شده باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت من و دوستانم ساعتها وقتمان را به سیگار کشیدن و ورق بازی کردن می گذراندیم باز هم همین فکر را می کردم. هر وقت پول نداشتم یک کتاب بخرم یا برم سینما باز هم…

    در تمام آن سالها کسی باید مسئول بیرون ریخته شدن خورشت از ظرف غذای من می بود. این مسئله حتی اینقدر مهم بود که تا همین چند سال پیش حاضر بودم یک وکیل برای پیدا کردن و متهم کردن مسئول این کار استخدام کنم. بعد که فهمیدم اصولا پرت کردن اجسام مختلف، پایه و اساس ورزشهای مختلف مثل فوتبال و بسکتبال و گلف و تنیس و غیره بوده و اصلا مسابقات المپیک بر همین اساس شکل گرفته و آدمها اصولا به پرت کردن علاقه دارند تا حدودی آرامش پیدا کردم و بی خیال وکیل گرفتن شدم.
    بعدتر هم که به طور اتفاقی مسئول واقعی پرت کردن توهین آمیز ظرف غذا در رستوران دانشگاه را پیدا کردم حتی آرامتر هم شدم.
    خودم مسئول این توهین بودم.
    من می توانم لیست بلند بالایی از همه چیزهایی که مسئولشان بوده ام بنویسم که از خواندنش نفس شما بند بیاید. همه زمانهایی که تلف کرده ام. همه دوستانی که از دست داده ام. همه پولهایی که به باد داده ام. همه روابطی که خراب کرده ام. همه فرصتهایی که از دست داده ام. همه کارهایی که نیمه کاره ول کرده ام. همه زجرهایی که کشیده ام. و بعد هم همه لحظات خوش و لبخندهایی که به خاطر سرزنش دیگران و مقصر دانستن آنها از دست داده ام.
    خداییش تا کی می خواهی کسی را مسئول بدانی؟ مسئول خوشبختی، موفقیت یا شاد زیستن خودت؟ هر آدمی که فکر می کنی ممکن است مسئول باشد را تصور کن. او هم دقیقا مثل تو غذا می خورد و دقیقا مثل تو توالت می رود. بدن او هم مثل بدن تو از پوست و گوشتی ساخته شده که هزار جور باکتری و عفونت و بیماری در آن رشد و نمو می کند و او هم دقیقا مثل تو از بیشتر آنها بی خبر است. در مغز او هم درست مثل مغز تو شاید توموری در حال شکل گیری است که هیچ آزمایشی آنرا نشان نمی دهد؟ شاید…
    یک نفس عمیق بکش!
    حالا تو یک بچه سه ساله هستی. شاد و خوشحال. با توپی در دست که می زنی زمین هوا میره. تو این توپو نداشتی. شلوارتو خیس کردی. بعد گریه کردی. مادرت تمیزت کرد. بازم گریه کردی. مادرت این توپو بهت داد. تو توپو زدی زمین. توپ برگشت بالا. تو توپ رو گرفتی و دوباره زدی زمین. خوشحال شدی. خیلی خوشحال. اگه شانس بیاری یک بار دیگه تو عمرت بتونی همونقدر خوشحال بشی.
    مطالب مرتبط:
    مطالب مرتبط آینده:
    گشادی و ایمیل. ایمیل و گشادی.
  • پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

    اول
    چند صد سالی است که دیگر هیچ رازی وجود ندارد.
    دوم
    آدمها به خودشان و به دیگران در سطح ملی و فراملی دروغ می گویند.
    سوم
    قضیه جدی نیست.
    چهارم
    توهم فردی و جمعی از بین نمی رود بلکه از شکلی به شکلی دیگر تغییر می کند.
    پنجم
    جهان هستی به خواسته های ما وقعی نمی گذارد.
    الهام گرفته از کتاب “The Five Secrets You Must Discover Before You Die” 

    مطالب مرتبط:
  • دو سؤال که هر کس قبل از دانشگاه رفتن می تواند از خودش بپرسد

    سؤال اول
    این چهار (یا پنج یا شش یا هفت) سال تحصیل عالیه چقدر هزینه در برخواهد داشت؟
     این هزینه شامل هزینه های مستقیم و غیر مستقیم می شود. هزینه های غیر مستقیم مثل از دست دادن فرصت کار کردن است. یک آبدارچی در این شهر تقریبا سالی پنج میلیون تومان درآمد دارد. هزینه های مستقیم هم شامل شهریه دانشگاه و خورد و خوراک و کتاب و اجاره محل زندگی و … حداقل این عدد برای چهار سال چیزی حدود سی میلیون تومان می شود که اگر این پول را در یک حساب سپرده سرمایه گذاری کنی بعد از ده سال تقریبا صد و پنجاه میلیون تومان و بعد از بیست سال تقریبا هفتصد میلیون تومان پول خواهی داشت. این عدد برای کسی که دانشگاه پولی می رود و در یک شهرستان اجاره خانه می دهد به چندین میلیارد تومان می رسد.( این را در هیچ آموزشگاه کنکوری به شما یاد نمی دهند.)
    سؤال دوم
    آیا واقعا به این مدرک نیاز داری؟
    مثلا آیا نمی توانی بدون اینکه درس بخوانی ادعا کنی که مهندس یا دکتر هستی؟ خیلی ها این کار را می کنند. تو چرا نکنی؟ (این بهترین، انسانی ترین و بی ضررترین دروغی است که در همه عمرت می توانی بگویی) فقط کمی صبر لازم است که ادعایت به سنت بخورد. تا آن زمان هم می توانی خیلی کارهای مفیدتر و جذابتر بکنی و به همه دوست و آشنا بگویی که داری دانشگاه تهران یا دانشگاه شریف یا هر دانشگاهی که دلت می خواهد درس می خوانی.(تنها کسی که کارت دانشجویی از آدم می خواهد یکی نگهبان دانشگاه است و یکی هم مسئول جلسه امتحان که اگر دانشگاه نروی با هیچکدامشان روبرو نخواهی شد.)
    مطالب مرتبط:
    مطالب مرتبط آینده
    هشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید.
  • نه چیز که در برنامه آموزشی تحصیلات متوسط وجود ندارد

    اول-  بوجود آوردن اشتیاق برای یادگیری
    دوم- مدیریت پروژه حتی به ساده ترین شکل آن
    سوم- اینکه پول از کجا می آید و به کجا می رود و آمدن و رفتنش بهر چیست (سرمایه داری)
    چهارم- خواندن چیزی با نگاه نقادانه
    پنجم- آفرینش هنری
    ششم- ارائه نمودن ایده ها به اشکال مختلف برای دیگران
    هفتم- آغازگری و اشتباه کردن ز گهواره تا گور
    هشتم- مبارزه با گشادی
    نهم- سواد اطلاعاتی
    مطالب مرتبط:
  • آقای زمانفری یکشنبه هفته دیگه توی زندان خواهد بود

    مغز ما ظرفیت پردازش همزمان حرف زدن سه نفر را دارد. به عبارت دیگر اگر سه نفر دوروبر ما همزمان حرف بزنند، ما در صورتی حرف هر سه آنها را می فهمیم که به هیچ چیز دیگر توجه نکنیم. حتی لباسهای آنها یا حالت چهره و حرکت بدنشان. یعنی اگر هنگام حرف زدن آنها ما به رنگ چشم یکی از آنها، قراری که ساعت هفت عصر داریم یا هر چیز دیگری فکر کنیم مقداری از حرفهای آنها از کاسه خودآگاهی ما بیرون می ریزد.
    دریافت اطلاعات (بوی عرق) از طریق بینی
    
    امروز توی تاکسی یک نفر داشت راجع به 120 میلیون طلبی که از یک شخص ثالت داشت با یک شخص دوم پشت تلفن حرف می زد. من از وقتی که سوار شدم تا وقتی پیاده شدم حدود ده دقیقه طول کشید و من ناخواسته اطلاعات زیر را دریافت کردم:
    • نوع شخصیت آقای بدهکار که اسمش آقای زمانفری بود و ادبیاتی که بکار می برد
    • میزان بدهی اولیه، میزان بخشش و گذشتی که این آقا کرده بود و میزان بدهی نهایی
    • اشخاص دیگری که در ماجرا نقش داشتند از جمله آقایان ربیعی، ابراهیمی و محمد دوست
    • اتفاقی که در صورت عدم پرداخت بدهی تا یکشنبه هفته بعد خواهد افتاد یعنی زندان رفتن آقای زمانفری
    • گوینده موارد فوق را مثل کلاس درس تکرار و با لحنی آرام و متقن نتیجه گیری می کرد
    این خزعبلات یک سوم ظرفیت پردازشی مغز من و مسافران دیگر را برای مدت کوتاهی به خود اختصاص داد.
    شما اگر ذهن بودا را هم داشته باشید در یک تاکسی که یک نفر با تلفنش حرف می زند، بوی عرق بغل دستی عذابتان می دهد و صندلی تاکسی هم ناراحت است یا آرنج بغل دستی حجم قفسه سینه شما را کم می کند، تقریبا تمام ظرفیت پردازشی ذهن شما اشغال خواهد شد.
    مطالب مرتبط:
  • آمار گشادی و گشادی آماری

    طبق یک بررسی هشتاد درصد مردم آمریکا می خواهند کتاب بنویسند.
    • یک سوم دیپلمه ها بعد از دبیرستان حتی یک کتاب هم نمی خوانند.
    • چهل و دو درصد فارغ التحصیلان دانشگاه هم همینطور.
    • هشتاد درصد خانواده های آمریکایی در سال گذشته یک کتاب نخریده و یا نخوانده اند.
    • پنجاه و هفت درصد کتابهای تازه خریده شده تا آخر خوانده نمی شود.

    • تقریبا سالی صد و بیست هزار عنوان کتاب در آمریکا منتشر می شود. (اگر فرض کنیم هر کتاب را یک نفر آمریکایی نوشته و منتشر کرده است، کمتر از شش صدم درصد جمعیت فعال هر سال کتاب می نویسند.)

    منبع: اینجا

    طبق آمار و اخبار مربوط به نمایشگاه کتاب ده درصد مردم ایران می خواهند کتاب بخوانند. (با فرض اینکه نمایشگاه کتاب رفتن نشانه میل به کتابخوانی است. و با فرض اینکه پنج میلیون نفر حدودا ده درصد جمعیت فعال ایران است.) 

    • 66 درصد بازدیدکنندگان نمایشگاه پارسال مجرد بوده اند.
    • “متاسفانه آمار کتابخوانی در کشور ما وضعیت مطلوبی ندارد”
    • دو تا هجده دقیقه در شبانه روز آمار مطالعه هر ایرانی
    منبع: وب سایتهای مختلف پیدا شده بر روی گوگل
  • برام مشکل پیش اومد

    وقتی بعد از کلی جستجو و پرس و جو و جلسه و برو و بیا یک پروژه را برون سپاری(outsource) می کنید.
    وقتی طراحی وب سایت خود را به کسی می سپارید.
    وقتی طراحی و بازسازی دفترکار خود را به کسی می سپارید.
    وقتی دوختن لباس خود را با پارچه گرانقیمتی که خریده اید به کسی می سپارید.
    وقتی تعمیر ماشین خود را بعد از یک تصادف که از آن جان سالم بدر برده اید به کسی می سپارید.
    قاعدتا انتظار دارید که در زمان مشخصی چیزی را که سفارش داده اید تحویل بگیرید.
    قاعدتا نمی خواهید این جمله معروف را بشنوید که ” برام مشکل پیش اومد!”
    این پیش آمدن مشکل هم پدیده جالبی است که همیشه حال و هوای بهانه بچه مدرسه ایها زمان امتحان را دارد. مادرم داشت از پدرم جدا می شد. خواهرم تصادف کرد مرد. هیچ بچه مدرسه ای را دیده اید که به معلمش بگوید آقا ببخشید من حال نداشتم درس بخوانم یا مثلا بگوید خانم ببخشید گشادی بر من غلبه کرد. البته تفاوت بزرگی که اینجا هست اینست که معلم به بچه پول نمی دهد(نه تنها پول نمی دهد بلکه بابت همین تعاملات حقوق هم می گیرد) ولی شما قرار است به گشادی که کارتان را باید انجام بدهد پول بدهید و شاید هم از قبل داده اید. تفاوت دیگر اینست که شما یک تعدادی از برنامه های دیگر کار و زندگی خود را به انجام آن کار وابسته کرده اید.
    یکی از مشخصات بارز حرفه ای ها اینست که این جمله را بکار نمی برند. نه که برای آنها مشکل پیش نمی آید ولی هرگز این جمله را به کارفرما نمی گویند.
    مطالب مرتبط:
  • در قضای حاجت شازده و سرنوشت جوان کشاورز

    کاوه احسانی دیروز ماجرایی تعریف می کرد از ملاقاتش با یک جوان کشاورز در یکی از مناطق کردستان. بعد از من پرسید که آیا به سرنوشت اعتقاد دارم؟
    ماجرا از این قرار بود که وسط راه شازده (لقبی است که من به پسر کاوه داده ام) نیاز به قضای حاجت پیدا می کند و کاوه که زیبایی مناظر اطراف نظرش را جلب کرده در حین گشت و گذار به جوانی برمی خورد که در زمینی مشغول به کشاورزی بوده است. جوان کشاورز به کاوه می گوید که شش ماه سال کشاورزی می کند و شش ماه هم بتون ریزی و آرماتوربندی برای شرکتهای پیمانکاری. کاوه کارت شرکت کیسون را به او می دهد و تشویقش می کند که در شش ماهه های دوم، کاری با درآمد بیشتر و شرایط بهتر در آن شرکت انتظارش را خواهد کشید.
    سلسله اتفاقها اینجوری است: ایجاد احساس ضرورت برای … در شازده، توقف خودرو در اولین جای قابل توقف، قدم زدن در یک مسیر اتفاقی، بودن آن جوان در سر راه کاوه در همان زمان خاص و …
    من به این موضوع از دو دیدگاه نگاه می کنم. یکی دیدگاه شانس و اتفاق است. منهم مثل نویسنده کتاب The Drunkard’s Walk معتقدم اتفاقی بودن پدیده ها بر زندگی ما حکومت می کند. پاسکال ریاضیدان و فیلسوف فرانسوی معتقد بود که اگر بینی کلئوپاترا کوچکتر بود قیافه کره زمین طور دیگری می شد. من صد در صد با پاسکال موافقم.
    دیدگاه دیگر، دیدگاه آغازگری است. از این فرصتها و شانسها برای خیلی ها اتفاق می افتد. ولی سه عامل باعث شدند که آن جوان کرد در آن روز بهاری کارت شرکت کیسون را از کاوه بگیرد. اول اینکه او شش ماه اول هر سال به جای نشستن و غر زدن و گریه و زاری، کشاورزی می کند. همین باعث می شود کاوه را ملاقات کند. دوم اینکه او شش ماه دیگر سال به جای نشستن و غر زدن و گریه و زاری در شرکتهای پیمانکاری بتون ریزی می کند. همین باعث می شود که بیشتر از یک مهارت داشته باشد و در برخورد با یک آدم غریبه حرف بیشتری برای گفتن. سوم اینکه او قادر است درباره کارهایی که می کند با یکی مثل کاوه حرف بزند. حتما در هنگام حرف زدن توانسته اعتماد یا توجه  کاوه را جلب کند که کاوه کارتش را به او داده است.
    “The nose of Cleopatra: if it had been shorter, the face of the earth would have changed.”
    Blaise Pascal
    مطالب مرتبط
  • هر چه کمتر باشد شانس پذیرفته شدن شما بیشتر است

    چند ماه پیش توی روزنامه ذابیتنصبغاعثصقه  یک آگهی استخدام برای جذب جوانهای خلاق و صاحب ایده دیدم. با وجود اینکه دنبال کار نمی گشتم ولی چون اولین باری بود که همچین آگهی استخدامی می دیدم به هیجان آمدم و چند خط خلاقانه به عنوان یک رزومه غیر عادی و خلاقانه برای صاحب آگهی ارسال کردم. چند ساعت بعد خانمی زنگ زد و برای فردای آن روز قرار مصاحبه گذاشت. از جلسه مصاحبه موارد زیر یادم مانده است:
    • من وقتی وارد شدم خانم منشی داشت پشت میزش نهار می خورد و وقتی با من حرف زد مقداری از غذای توی دهنش به طرف من پرت شد.
    • فرم مصاحبه سه صفحه ای. شامل نام و نام خانوادگی، کد ملی، نام سه معرف، گروه خون، سوابق کاری و هر چیز خلاقانه ای که توی همه فرم های مصاحبه دیگر می توان یافت.
    • جلوی میزان حقوق درخواستی این پرانتز اضافه شده بود: (هر چه کمتر باشد شانس پذیرفته شدن شما بیشتر است.)
    • رزومه ای که من ارسال کرده بودم زیر دست مصاحبه کننده نبود.
    • مصاحبه کننده اول، من را به مصاحبه دوم با مدیرعامل دعوت کرد.
    • مدیر عامل که آدم با تجربه ای بود با دقت به حرفهای من گوش کرد.
    • مدیرعامل گفت دنبال جوانهای خلاقی هستند که درون سازمان بگردند و راه حلهای خلاقانه بدهند.
    • مدیر عامل به من گفت که با کمتر از حقوق درخواستی من می توانند آدمهای بهتری را پیدا کنند.
    • ما خیلی دوستانه لبخند زدیم و خداحافظی کردیم.
    خیلی ها فکر می کنند که خلاقیت برعکس ورزش است. مثلا همین ورزش بدنسازی را در نظر بگیرید. شما کسی را تا حالا دیده اید که بر این باور باشد که بعضی آدمها بدنساز به دنیا می آیند؟ آدمهایی که من می شناسم فکر می کنند آدم بدنساز می شود یا بدنسازی می کند ولی کسی بدنساز به دنیا نمی آید. بدنسازی یعنی ورزش دادن، تقویت و رشد عضلات بدن البته به همراه مصرف یک سری پودر و قرص و آمپول به میزان دلخواه. تا حالا شنیده اید مادری بگوید بچه من شبیه بدنساز هاست؟ یا بچه من خیلی خلاق است؟ ( این را حتما شنیده اید ولی خوب این قضیه اش فرق می کند. مادرها خیلی چیزها درباره بچه شان می گویند.) مادرها معمولا می گویند بچه من خیلی باهوش است. اصلا چرا مدرسه خلاقیت نداریم ولی مدرسه تیزهوشان داریم؟ چون خلاقیت را کاریش نمی شود کرد. خلاقیت یا هست یا نیست. مثل قد یا مثل رنگ چشم. (بله بعضی جوانهای خلاق اینها را هم تغییر می دهند.)
    نمونه یک جوان خلاق
    بعضی ها در نقطه مقابل، فکر می کنند که خلاقیت هم یک عضله دارد که باید پرورش داده شود. اگر روزی در جایی تابلوی یک باشگاه پرورش عضله خلاقیت زیر نظر “سازمان ملی پرورش استعدادهای بالقوه” دیدید تعجب نکنید. ولی تا آن روز فرا برسد و یک کارآفرین خلاق جنین باشگاهی تاسیس کند، من سعی می کنم این باشگاه را برای شما توصیف کنم:
     این باشگاه هم مثل باشگاههای پرورش اندام از قسمتهای مختلفی شامل یک سالن بزرگ، یک کافه تریا، رختکن و دوش تشکیل شده است.
    بعد از عوض کردن لباس و پوشیدن لباس مناسب سالن خلاقیت، هر جوان خلاقی (این باشگاه فقط مناسب جوانها است) زیر نظر یک مربی خلاقیت و یک مربی تغذیه  به پرورش عضله خلاقیتش می پردازد. دو فعالیت ساده در این زمینه انجام می شود:
    1. در هر زمینه که جوان خلاق می خواهد خلاقیت به خرج دهد او باید حداقل سه ایده به تعداد ایده های جلسه قبلیش اضافه کند. این فعالیت در ابتدای کار باعث گرفتگی و شاید درد شدید عضله خلاقیت می شود. میزان مصرف کالری در جلسات مختلف فرق می کند و مربی تغذیه به تناسب هر جلسه، جوان را به خرید خوردنی و نوشیدنی از کافه تریا هدایت می کند.
    2. تا جلسه بعد جوان خلاق بعضی از ایده هایش را باید عملی کند و در جلسه بعد اشتباهاتش را برای خنده و سرگرمی اعضای باشگاه تعریف کند. اگر هم کاری نکرده باشد جوانهای خلاق دیگر با الفاظی مثل گشاد و غیر خلاق یا خلاق گشاد و با لحنی نسبتا توهین آمیز، مسخره اش می کنند.
    بدیهی است که بعد از مدت کوتاهی برای خلاقتر شدن اینگونه باشگاهها، سازمان فوق الذکر به مربیانی که آزمون تستی مربیگری خلاقیت را بگذرانند کارت مربیگری می دهد. جوانهایی هم که در این باشگاهها عضله خلاقیتشان را پرورش می دهند پس از گذراندن موفق هر مرحله  یک کمربند با رنگ تیره تر دریافت می کنند. به جوانانی که کمربند مشکی خلاقیت را می گیرند کارت خلاقیت داده می شود.
    البته همه باشگاههای خلاقیت پس از یک دوره سه ساله با برگزاری اولین کنفرانس بین المللی خلاقیت در محل  برگزاری همایش های بین المللی “سازمان علمی سازی فعالیتهای عملی” و به دنبال آن افتتاح اولین “دوره کارشناسی ارشد خلاقیت” در دانشگاه آزاد و چند دانشگاه سراسری منتخب، تعطیل می شوند. آموزشگاههای کنکور خلاقیت بلافاصله شکل می گیرند و تعداد زیادی بیل بورد با عکس انیشتین به آنها اختصاص می یابد. یک بانک و بیمه به نام بانک و بیمه خلاقیت تاسیس می شود و چند تا رستوران هم اسم خود را به خلاقیت تغییر می دهند.
    چند سال بعد در روزنامه ذابیتنصبغاعثصقه  آگهی های استخدام متعددی برای جذب جوانان دارای مدرک کارشناسی ارشد به بالای خلاقیت به وفور به چشم می خورد. یکی از نمایندگان مجلس هم از رشد بیکاری  جوانان خلاق ابراز نگرانی می کند. فرار خلاق ها پدیده اجتماعی بعدی است. بعضی از روشنفکرها هم خلاقیت را به عنوان یک پدیده وارداتی غربی که همسو با نیازهای جامعه ما نبوده است متهم می کنند. “مرکز مطالعات خلاقیت ایرانی” الگویی برای خلاقیت ملی جستجو می کند. کتابی برای رژیم غذایی مادرانی که می خواهند فرزند خلاق بدنیا بیاورند ترجمه و منتشر می شود. فیلمی با عنوان “شانس خوشبختی” ساخته می شود که با نام “خوشبختی خلاقانه” به روی پرده می رود. تبلیغات این فیلم که دو جوان خلاق با دماغ عملکرده و عینک آفتابی را کنار یک بی ام و نشان می دهد، فروش موفقی را برای فیلم تضمین می کند. یکسال بعد یک سازمان جهانی وابسته به سازمان ملل کشور ما را به عنوان خلاقترین کشور جهان رتبه بندی می کند. ما به هدف ملی خود می رسیم.

    مطالب مرتبط بعدی:
    نقد فیلم خوشبختی خلاقانه

    
  • من دکترای هنرهای زیبا دارم

    من وقتی کلید پابلیش را بزنم این مطلب بر روی یک هارد اس کازی 920 گیگابایت که بر روی یک سرور از کلاستری در ابر قرار دارد، ذخیره می شود. این ابر با پهنای باند 100 گیگابیت در ثانیه به بک بون اینترنت وصل است و کپی این مطلب در سه ابر دیگر به صورت ریداندنت ذخیره می شود. امنیت ابر با الگوریتم بیبایتنمصبثصعه تامین می شود که 1298 برابر امن تر از الگوریتم ینمصبعهخصثع می باشد و تا حالا فقط یک هکر آنهم یک هکر اخلاقی به نام ابثصهمقهثصخقعثهصخ ثهعقهثصخ توانسته آنرا هک کند که عملیات هک با یک سوپر کامپیوتر قثعصهیرتلبیس 12121 سه سال و 123 روز طول کشید.
    آخرین باری که یک مهندس برق به شرکت شما آمد و درباره افت ولتاژ در خطوط انتقال نیرو بین نیروگاه شهید رجایی قزوین و پست فشار قوی طالقان توضیح داد کی بود؟
    شاید به همین دلیل بود که من چند سال پیش شروع کردم راجع به شغل(تخصص، رشته دانشگاهی یا هرچی) واقعیم دروغ گفتن. اولین بار در یک تور که راهنمای تور دانشجوی معماری بود، خودم را دکترای هنرهای زیبا معرفی کردم. این راهنمای تور تا آخر سفر هرجا که می خواست درباره گنبدی یا خرابه ای یا دیواری چیزی حرف بزند اول از من اجازه می گرفت و من هم بهش اجازه می دادم. فناوری اطلاعات را خیلی ها نمی فهمند ولی هنر برای همه قابل فهم است. مثلا همین معماری. شما به معماری شهر تهران نگاهی بیندازید. پدیده قابل فهمی است، اینقدر قابل فهم که همه در آن مشارکت کرده اند. از کارگر ساده گرفته تا مهندس و معمار و پیمانکار و صاحب ملک و غیره. 
    ساختمانی که من طراحی کردم
    معماری قابل فهم است ولی کسی نمی خواهد با یک مهندس کامپیوتر ارتباط برقرار کند، زبانش قابل فهم نیست. چه کسی واقعا می خواهد ساعت نه صبح راجع به اینکه دلیل ارسال نشدن ایمیلش تنظیم شدن آتلوک بر روی پروتوکل آی مپ به جای پاپ تری است، توضیح دریافت کند؟ یا چه کسی دوست دارد علت از دست دادن کل اطلاعاتش را مطابق نبودن بکاپ با بنثصعقهخقعهخ بداند؟ چه کسی می خواهد نام کامل ویروسی را که بدوبیراه نمایش می دهد بداند؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟
    چه کسی می خواهد با یک مهندس کامپیوتر صحبت کند؟ من دکترای هنرهای زیبا دارم.