نویسنده: علی سخاوتی

  • تولدت مبارک

    روز تولد روزی است که یک نفر در آن روز به دنیا می آید.
    روز تولد روز مهمی است چون یک نفر در آن روز به دنیا می آید. 
    همه مذاهب روز تولد پیامبرانشان را جشن می گیرند.
    گوگل صدوبیستمین سالگرد تولد سرگی پروکفیف را به میلیونها نفر در سراسر جهان یادآوری می کند.
    گوگل سی و هفتمین سالگرد تولد علی سخاوتی را به کسی یاد آوری نمی کند.
    گوگل شاید سیصد و سی و هفتمین سالگرد تولد علی سخاوتی را به پاس تکرار کلمه گوگل در نوشته هایش به چند نفر در سراسر جهان یادآوری کند.
    روز تولد مهمتر از آن است که آدم منتظر تبریک یا کادو یا جشن دیگران بشود.
    سالگرد تولد خودم را پیشاپیش با نوشتن این مطلب و خریدن یک تور به عنوان هدیه برای خودم جشن می گیرم.

    تولدت مبارک
  • دسته بندی آدمها و سازمانها

    سازمانهای اجتماعی(منظور سازمانهای در حال کار یک جامعه است) را می توان به دو دسته کلی تقسیم کرد.
    یک دسته سازمانهایی هستند که می خواهند ما پول بیشتری داشته باشیم. 
    دسته دیگر که می خواهند ما پول بیشتری داشته باشیم.
    دسته اول می خواهند که ما بیشتر کار کنیم. 
    دسته دوم می خواهند که ما بیشتر کار کنیم.
    دسته اول می خواهند ما پولهایمان را خرج نکنیم. 
    دسته دوم می خواهند ما پولهایمان را خرج کنیم.
    دسته اول مثل بانکها. 
    دسته دوم مثل وارد کنندگان خودرو یا لوازم خانگی یا موبایل یا پوشک بچه.
    دسته اول پولهای ما را در مالکیت ما ولی پیش خودشان می خواهند.
    دسته دوم پولهای ما را پیش دسته اول ولی در مالکیت خودشان می خواهند.
    ما و دسته دوم برای دسته اول کار می کنیم.
    چون مغز ما و آدمهای دسته دوم در مؤسسات آموزشی  به همین منظور شستشو داده شده است. 
    مغز آدمهای دسته اول خیر.
    پدران ما در عصر حجر روزی سه چهار ساعت کار(شکار) می کردند. بقیه وقتشان به صحبت کردن با هم و استراحت و رقصیدن می گذشت. در عصر حاضر ما به این کار پارتی کردن می گوییم. ما برای تامین هزینه های پارتی کردن بیشتر کار می کنیم.
    آدمهای اجتماعی را هم می شود به دو دسته کلی تقسیم کرد.
    یک دسته که بیشتر کار می کنند. و دسته دیگر که بیشتر کار می کنند.
    دسته اول کمتر خرج می کنند و پولهایشان را نزد دسته اول نگه می دارند.
    دسته دوم بیشتر خرج می کنند و پولهایشان را برای نگهداری نزد دسته اول به دسته دوم می سپارند.
    آدمهایی هم هستند که مثل پدرانشان در عصر حجر روزی سه چهار ساعت کار می کنند. آدمهای دسته های فوق این آدمها را غیر اجتماعی می نامند.  
  • لحظاتی برای نکردن

    لحظاتی هست که هیچ کاری انجام نمی دهی.
    در این لحظات نگران انجام ندادن کاری نمی شوی.
    در این لحظات اگر همه مردم دنیا هم به گشادیت شهادت بدهند تو خودت را محکوم نمی دانی.
    لحظاتی هست که اصلا انجام دادن هر کاری توهین به آن لحظات است.
    اینها لحظاتی هستند که در حافظه ما محفوظ می مانند. درست مثل یک هارد دیسک که در بعضی از قسمتهای آن چیزی نباید نوشته شود وگرنه اتفاقات بدی می افتد.
  • سنگ تراش آدم کش

    بهانه تراشی هنری است که آدمها معمولا در سنین پایین یاد می گیرند و در آن خیلی زود به درجه استادی می رسند. سیستم آموزشی هم در پرورش این هنر انصافا سنگ تمام می گذارد، البته بدون اختصاص هیچ معلمی و کلاسی به این نام. مثلا به جای انجام تکالیف مدرسه یاد می گیری که همانقدر وقت یا بیشتر صرف بهانه تراشی برای انجام ندادنش بکنی. بهانه تراشی مثل تراشیدن هر چیز دیگر مراحل مختلفی دارد که متاسفانه در فرهنگ عام فقط مرحله آخر آن یعنی ارائه بهانه به دریافت کننده بهانه که ما در اینجا  بهانه پذیر می نامیمش ، از این عبارت استنباط می شود. درست مثل اینکه سنگ (در این نوشته تشبیه بیشتر به سنگ قبر است) یا نصب آنرا با سنگ تراشی یکسان فرض کنیم.

    بهانه تراشی با اندیشیدن به دلایل شکست یک کار(یا عدم آغاز آن) شروع می شود. بنابراین بهانه هم طبق این تعریف دلیل یا دلایل شکست کار (یا عدم آغاز آن)است که بهانه تراش با صرف فکر و خلاقیت در ذهن خود ساخته و پرداخته می کند و نهایتا آنرا به بهانه پذیر ارائه می دهد.
    و اما یک بهانه خوب چه خصوصیاتی باید داشته باشد؟
    اول-همانطور که اولین قدم برای تراشیدن یک سنگ قبر خوب انتخاب سنگ مناسب است، اولین قدم برای تراشیدن یک بهانه خوب هم انتخاب بستر مناسب برای تراشیدن بهانه و نهایتا توجیه دلیل شکست است. مثلا اگر می خواهید در جاده شمال سبقت غیر مجاز بگیرید، عجله برای رسیدن به مراسم دفن و کفن یکی از بستگان نزدیک که در تصادف جاده ای کشته شده بستر خیلی مناسبی برای تراشیدن بهانه نیست مگر اینکه بر روی عبارت “تصادف جاده ای” به خوبی تاکید کنید.
    دوم-سنگ تراش بعد از اینکه هر سنگی را که می تراشد، در سر جایش نصب می کند و می رود سراغ سنگ بعدی. سنگ از نو و تراشیدن آن هم از نو. ولی بهانه تراش خوب هر بهانه ای را که می تراشد به مجموعه بهانه های قبلیش اضافه می کند. مثل پایگاه داده ها یا پایگاه دانش. یک سنگ تراش خوب یک پایگاه بهانه دارد. یک بهانه خوب هم خیلی وقتها بهانه ای از این مجموعه است که دوباره تراشیده شده است.
    سوم-در یک بهانه خوب تراشیده شده حتما یک یا چند مقصر خارجی قابل توجیه و دفاع وجود دارد. درست مثل سنگ قبر که وقتی به آن نگاه می کنی عامل مرگ مرده را هر چیزی تصور می کنی به جز سنگ تراش. تا حالا کسی را دیده اید که فکر کند مردن کسی تقصیر سنگ تراشی است که بعدا قرار است سنگ قبرش را بتراشد و نصب کند. یک بهانه تراش خوب هم بهانه اش را به این شکل تحویل بهانه پذیر می دهد. ( اگر این موضوع به نظرتان بی معنی است یا پیچیده به نظر می رسد، شما با یک بهانه تراش خوب فاصله زیادی دارید. بیشتر باید کار کنید.)
    چهارم-یک سنگ خوب معرف مرده ای است که زیر آن مشغول خواب ابدی است نه معرف سنگ تراشش. یک سنگ خوب را که ببینی باید حدس بزنی که زیر آن یک جوان خوابیده است یا یک پیر. باید بتوانی حدس بزنی که مرده مرد است یا زن. هنرمند است یا بازاری. دکتر است یا مهندس و الخ. یک بهانه خوب هم باید حال و هوای بهانه پذیر را داشته باشد. بهانه تراشهای غیر حرفه ای مطابق سلیقه خودشان بهانه می تراشند و همین کار را خراب می کند. بهانه ای که برای پلیس جاده های شمال می تراشی اساسا با بهانه ای که برای استاد دانشگاه می تراشی باید فرق کند.  
    پنجم-سنگ قبر نجات مرده را حتی اگر بعدا معلوم شود که نمرده است، غیر ممکن می کند. اگر تا حالا به یک قبر به دقت نگاه کرده باشید می دانید منظور من چیست. یک بهانه خوب هم شکست پروژه یا هر چیزی را نهایی و قطعی جلوه می  دهد. مثلا من یک بار بعد از شش ماه کار بر روی یک نرم افزار که قرار بود بنویسم به رئیسم که می خواست از روند پیشرفت کار مطلع شود گفتم: “پروژه شکست خورد.” اگر می گفتم که نرم افزار قعثصضنمقرذزسئار با فونتهای فارسی بینمسبهخصثقعخف  پایگاه داده قعثهخصذردزط432 مشکل دارد شاید قضیه خیلی فرق می کرد و من الان این خزعبلات را برای شما نمی نوشتم. من از اول می دانستم که پروژه شکست می خورد. نه که آدم منفی نگر یا تنبلی چیزی بودم. فقط می دانستم که پروژه شکست می خورد و همین را هم به رئیسم گفتم. چهل و پنج ثانیه به من نگاه کرد و بعد هیچ چیز نگفت. چند هفته بعد من بدون دریافت هیچ دلیلی از آن کار اخراج شدم.
    ششم- برخلاف سنگ قبر که هرچقدر هم که خوب تراشیده شده باشد، معمولا جلب توجه نمی کند، یک بهانه خوش تراش قادر است توجه بهانه پذیر را از کار شکست خورده به بهانه تراش منحرف کند. در این حالت بهانه پذیر به جای تاسف به حال خراب شدن کارش یا تلف شدن وقت خودش، بیشتر با بهانه تراش همدردی می کند و دلش برای او می سوزد. حتی ممکن است چند قطره اشک هم برای او بریزد.
    آخر- سنگ قبر خوب مثل یک پلاک است. آدرسی است برای مرده ای که می خواهی در قبرستان به سراغش بروی و گلی بر روی سنگش بگذاری یا فاتحه ای برایش بخوانی. بهانه خوش تراش هم همیشه یاد و خاطره شکستها و گند زدنهای گذشته را زنده نگه می دارد. مثل پیرمردی که برای دوستانش تعریف می کند که اگر زنش موافقت می کرد چهل سال پیش فلان زمین را خریده بود و الان میلیاردر بود.

    پیرمرد بهانه تراش چندی بعد می میرد. بهانه هایش را با خودش به گور می برد. سنگ زیبایی بر روی قبرش نصب می شود. تنها اثری که از او و بهانه هایش به جا می ماند همین سنگ است. 

  • در جستجوی معنای صداها در شب

    دنگ و دونگ بيرون كشيدن يك بطری پلاستیکی از ته یک سطل آشغال بزرگ.
    برای من: اندیشیدن به زندگیش.
    برای او: شاید او اين صدا را نمی شنود.
    صدای خداحافظی طولانی همسایه از مهمانهایش دم در.
    برای من: احساس تهوع.
    برای او: بدرقه مؤدبانه مهمانها.
    صدای باند آمپلی فای شده بلندگوی ماشينی كه از كوچه عبور مي كند.
    برای او: لذت گوش كردن به موسیقی مورد علاقه اش.
    برای من: بهانه ای برای اندیشیدن به مرگ نا به هنگام جوان راننده در سانحه ای دلخراش.
    صدای دزدگیر ماشين همسایه كه ساعت یازده و چهل دقيقه هشت بار به صدا در می آید.
    برای او: احساس امنیت.
    برای من: تجسم قيافه احمق و با اعتماد به نفسش كه در حال تماشای فوتبال از وجود امن ماشینش مطمئن می شود.
    صدای نا موزون تهویه توالت همسایه بغلی در نيمه شب.
    برای او: دور شدن دود سيگار از جلوی چشمش.
    برای من: صرف انرژی بیشتر برای تمركز بر روی كتابی كه می خوانم.
    صدای ماشین زباله كه ساعت يك نصفه شب برای بلعیدن سطل بزرگ زباله گاز می دهد.
    برای او: یك سطل دیگر.
    برای من: یك نفس راحت بابت جمع شدن كثافت این كوچه برای يك شب ديگر.
    صدای جورواجور ماشينهایی كه هر دقيقه رد مي شوند.
    برای آنها:  تردد آسان درون شهری با خودروی شخصی
    برای من: اسكيزوفرنی اجتماعی
    بوق زدن ماشین مهمان همسایه
    برای او: یك خداحافظی دیگر
    برای من: یك فحش دیگر  به مادر یك راننده دیگر
    آهنگ ای الهه ناز با آكاردئون و تمبك  كه بلند گویی هم بهشان وصل است.
    برای او: شايد لقمه نانی.
    برای من توهين به لحظات شبانه ام.
    صدای موزون تهويه توالتی كه من به آن قدم می گذارم.
    برای من: خالی كردن مثانه ام برای آخرین بار قبل از خواب.
    برای او: نمی دانم.
    صدای بستن در اتاق و كشيدن پرده اتاقم.
    برای من اميد بيشتری به خوابيدن در اتاقی بدون نسيم بهاری ولی حداقل ساكت.
    برای او هیچ.
  • من به درد چه کاری می خورم؟

    می خواهد زندگیش را تغییر دهد
    می خواهد شادتر زندگی کند
    می خواهد درآمد بیشتری داشته باشد
    از من می پرسد:
    “من به درد چه کاری می خورم؟”
    من واقعا جواب این سؤال را نمی دانم. همین را به عنوان جواب می گویم.
    همین سؤال را از گوگل می پرسم.
    418000 نتیجه
    نقل قولی از یک مربی فوتبال.
    چند جمله شاعرانه مثل “بعد از تو به درد خودم هم نمی خورم.”
    و یک سری خزعبل دیگر
    سؤال را کمی عوض می کنم.
    “چه کاری به درد من می خورد؟”
    باز گوگل
    2370000 نتیجه
    جوابها فرق دارند مثلا:
    “کار به چه درد می خورد؟”
    سؤال را باز هم عوض می کنم
    “چه کاری می شود کرد؟”
    33600000 نتیجه
    جوابهایی مثل 
    “با جین کهنه چه کار می شود کرد؟” یا ” با اینترنت یک گیگابیتی چه کار می شود کرد؟”
    جین کهنه

    سؤال را باز هم عوض می کنم
    “به کجای این شب تیره بیاویزم قبای ژنده خود را؟”
    6350 نتیجه

    فقط شعر

    گوگل را می بندم.

  • در نکوهش فعل امری

    از زمانهای دور تا زمانهای نه چندان دور آدمها وقتی می خواسته اند بدون انجام کار( با گشادی) به نتیجه ای دست پیدا کنند از فعل امری استفاده می کرده اند.
    مثل 
    بخور، بازی نکن، زود برگرد، برو بخواب ( مادر به فرزند)
    کار کن، مالیات بده، بساز، ساکت باش، بکار، ببر، بیار ( ارباب ها به برده ها)
    بشور، بپز، بخر، بچه رو ساکت کن، کانال تلویزیون رو عوض کن ( همسران به یکدیگر)
    بعد با گذشت زمان و تغییر قوانین و سنتهای جوامع مختاف  آدمها یاد گرفتند(یا مجبور شدند) که کلمه لطفا را به جملات امری اضافه کنند. اینکار تاثیر زیادی نداشت.
    مثلا وقتی این بچه همسایه طبقه پایین ما عر می زنه و البته اینکار رو به تناوب انجام می ده، آیا واقعا فرقی می کنه که همسایه ما به زنش بگه ” بچه رو ساکت کن!” یا اینکه بگه “لطفا بچه رو ساکت کن!” یا حتی بگه “اگه میشه بچه رو ساکت کن!” خداییش چه فرقی می کنه؟
    جوامع مختلف از این مرحله هم گذر کردند. مردم سعی کردند تا جایی که می توانند کمتر فعل امری در محاورات روزمره خود بکار ببرند. از اینرو جملات امری به جملات خبری تهدید آمیز، فریبنده و یا خنثی تبدیل شدند.
    اگه غذا نخوری بزرگ نمیشی که بتونی بری دانشگاه ( مادر به فرزند)
    مالیات دادن نشانه شخصیت شماست. ( دولتها به ملتها)
    دفعه قبل من بچه رو ساکت کردم. (همسران به یکدیگر)
    نحوه شروع این نوع از گفتمان که معمولا ماهیت برنده برنده دارد از اهمیت ویژه ای برخوردار است. مثلا اگر از یکی بپرسید:
    “میدان کاج کجاست؟” او احتمالا در جواب خواهد گفت: “مستقیم برو” چون در این حالت فقط کسی که می پرسد برنده است و چیزی گیر جواب دهنده نمی آید. به همین دلیل از فعل امری استفاده می کند تا حداقل با کمی احساس قدرت دست خالی از محاوره بیرون نرفته باشد.
    ولی اگر بپرسید:
    “ببخشید شما می دونید میدان کاج کجاست؟” جوابی که می شنوید متفاوت خواهد بود: ” انتهای این خیابون سمت چپ” اینجا دیگر فعل امری در کار نیست. این سناریو برنده برنده است. شما می فهمید میدان کاج کجاست و او هم به شما نشان می دهد که می داند میدان کاج کجاست. (به رخ کشیدن دانش و اطلاعات از بزرگترین محرکهای بشر می باشد.)
    یکی از راههای پرهیز از شنیدن فعل امری پرسیدن سؤالی است که در جواب دادن به آن چیزی هم گیر جواب دهنده بیاید.
  • چه کسی اچ تی ام ال مرا جا بجا کرد؟ – قسمت اول

    وقتی می خواستم رشته کامپیوتر را برای تحصیل انتخاب کنم کوچکترین ایده ای نداشتم که یک مهندس کامپیوتر چه کاری انجام می دهد.
    از عمویم که تنها فرد فرنگ رفته و تحصیل کرده تو کل خانواده بود و واجد شرایط ترین آدم برای جواب دادن، پرسیدم:
    یک مهندس کامپیوتر چه کار می کند؟
    عموجان جواب داد: وقتی مهندس کامپیوتر بشی کارهایی می تونی بکنی که فکرشم نمی تونی بکنی!
    احتمالا این جواب برای من خیلی قانع کننده بود چون من رفتم و مهندس کامپیوتر شدم. ولی هیچ وقت نتوانستم کاری بکنم (منظورم به عنوان یک مهندس کامپیوتر است) که بعدش به خودم یا به کس دیگری بگویم:
    فکرشم نمی کردم بتونم این کارو بکنم!
    تو این ده دوازده سالی هم که کار کرده ام هیچ وقت ندیدم یک مهندس کامپیوتر دیگر، کاری بکند که من به خودم یا به کس دیگری بگویم:
    فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!
    تا اینکه چند وقت پیش دیدم وبلاگ من به شکل عجیبی مثله شده است. اگر این وبلاگ یا هر وبلاگ دیگری که بر روی بلاگر(سرویس وبلاگ نویسی گوگل) جا خوش کرده باشد را از ایران و بدون فیلتر شکن بخوانید، منظور من را متوجه می شوید.
    اولین پاراگراف اولین مطلب حذف شده است.تزئینات بالا و دور و بر وبلاگ به هم ریخته و عمدتا به پایین صفحه منتقل شده و یک سری خورد و ریز هم اصلا نمایش داده نمی شود.
    برای اینکه این صحنه را بهتر  لمس کنید، یک بشقاب پلو خورشت قیمه را تصور کنید. یک بشقاب چینی نسبتا گران قیمت که یک کفگیر برنج وسط آن ریخته شده، بالای آن با برنج زعفرانی تزئین شده و بر روی آن هم یک ملاقه خورشت قیمه با دقت و به همراه سیب زمینی سرخ کرده اضافه شده است. (برای کسانی که این غذا را فقط در ظرف یکبار مصرف نوش جان می کنند تصور این صحنه امکان  دارد کمی دشوار باشد.)
    حالا یک نفر تصمیم می گیرد این بشقاب را برای بردن از آشپزخانه به سر میز نهار، بدون قاشق یا هر چیزی در یک سطل ماست بریزد. احتمالا خورشت به ته سطل می رود. مقداری از سیب زمینی ها و چیزهای دیگر کف آشپزخانه می ریزد. و در نهایت وقتی این سطل پلو خورشت قیمه را که جلوی میهمانتان می گذارید، این عکس العمل را از او خواهید دید:

    چه کسی پلو خورشت قیمه مرا جابجا کرد؟

    دلیلش هم اینست که جابجا کردن چیزهایی دیگران پدیده ای است که قرنها و در همه فرهنگها وجود داشته است. این پدیده بقدری گسترده است که یکنفر حتی یک کتاب در این زمینه نوشته و این کتاب به دهها زبان از جمله فارسی ترجمه شده و میلیونها نفر آن را خوانده اند.

    ولی من وقتی دیدم وبلاگم مثله شده است فکر نکردم که “چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد.”

    اولین فکری که به ذهن من خطور کرد این بود:

    فکرشم نمی کردم بتونه این کارو بکنه!
    بالاخره یک مهندس کامپیوتر پیدا شد.
    نفس راحتی کشیدم. 
    مطالب مرتبط:
    یارو آدم نیست

    مطالب مرتبط آینده:
    چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ -قسمت دوم
    هشت تفاوت ظرف و مظروف

  • مادر

    يك بار نشنيدم بگويد “حالشو ندارم”.
    در طول سی و هفت سال.
    مطمئنم بعد از اين هم نخواهد گفت.
    او صدها بار از من شنيد كه حالشو نداشتم.
    احتمالا بعد از اين هم خواهد شنيد.
    برای استاد شدن در هر كاری ده هزار ساعت تمرين لازم است.
    او برای مراقبت از من تا حالا بيشتر از صد هزار ساعت وقت صرف كرده است.
    با اين همه وقت می توانست هم مثل مايلز ديويس ترومپت بزند هم به چهار زبان حرف بزند هم مثل داستايوفسكی كتاب بنويسد هم جراح قلب بشود و هم سی هزار ساعت دور دنيا را بگردد. 
     او اين همه وقت را صرف مادر بودن برای من كرد.
  • هشت سؤال که بعد از فارغ التحصیل شدن باید از خود پرسید

    سؤال سوم
    خوب حالا می خوای چی کار کنی؟
    سؤال چهارم
    اگه کاری که می خوای بکنی ربطی به درسی که خوندی نداره پس چرا خوندی؟
    این سؤال بیشتر جنبه سرزنش آمیز و سرکوفت زننده دارد و پرسیدن و جواب دادن به آن ممکن است بر روی اعتماد به نفس شما اثر منفی داشته باشد. هر چه به سؤال سوم با صداقت بیشتری جواب دهید این اثر منفی کمتر خواهد بود.
    سؤال پنجم
    در طول مدت تحصیل چه کارهایی نتوانستی بکنی که حالا می خوای انجام دهی؟ (و برعکس)
    سؤال ششم
    در طول مدت تحصیل چه چیزهایی از دست دادی و چه چیزهایی به دست آوردی؟
    جواب این سؤال رو می تونی روی یه برگ کاغذ بنویسی و قاب کنی بزنی کنار مدرکت.
    سؤال هفتم
    پنج سال دیگه خودتو کجا می بینی؟
    این یک سؤال نسبتا کلیشه ای است ولی پرسیدن آن در عنفوان جوانی می تواند نتایج درخشانی در بر داشته باشد.
    سؤال هشتم
    هنوز دیر نشده. کدامیک از نه کاری را که می شه به جای دانشگاه رفتن کرد می خوای آغاز کنی؟
    مطالب مرتبط آینده:
    در نکوهش فعل امری