نویسنده: علی سخاوتی
-
چرا اون اونجا با اون اون کارو کرد؟
آدمها را از این منظر که در ادامه می آید به چند دسته می توان تقسیم کرد.یک دسته آنهایی که به دنبال توضیح و توجیه گذشته اند.چرا شوهرم به من خیانت کرد؟چرا ورشکست شدم؟چرا ما در مسابقات مقدماتی فوتبال جام کشورهای توسعه نیافته حذف شدیم؟چرا دیروز احساس بدی داشتم؟چرا اون اونجا با اون اون کارو کرد؟روانشناسها و رسانه های جمعی اصولا به صورت تمام وقت در خدمت این قشر از جامعه بشری هستند.دسته دیگر آدمهایی که آینده را پیش بینی می کنند. که خود سه دسته اند.دسته اول کسانی که برای تحقق پیش بینیشان کاری می کنند. مثلا کسب و کارشان را اینترنتی می کنند. مهاجرت می کنند. کارشان را عوض می کنند. همه سرمایه شان را طلا می خرند، مراسم عقد را کنسل می کنند، سر یک اسب شرط می بندند و الخ.دسته دوم کسانی هستند که فقط پیش بینی می کنند. مثلا من پیش بینی می کنم که تا بیست سال آینده تعداد رئیس جمهورهای زن دنیا شش تا اضافه خواهد شد.دسته سوم کسانی هستند که پیش بینی می کنند کار دسته اول یا پیش بینی دسته دوم درست یا اشتباه است. -
این خلق پر شکایت گریان
گرمای چهل و اندی درجه و هوای کثیف تهران با موسیقی ای که از ضبط تاکسی با صدای بلند پخش می شود همخوانی کامل دارد. فرقی نمی کند که خواننده زن باشد یا مرد. اینور آب بخواند یا آنور آب. پاپ بخواند یا راک یا رپ یا سنتی. چیزی که مشترک است آه و ناله است. خواننده سعی می کند صدایش را غمگین جلوه بدهد. آنقدر غمگین که حس می کنی یا قبل از خواندن یک شکم سیر گریه کرده است یا بعد از اینکه اجرایش تمام بشود حتما اینکار را خواهد کرد. من نمی دانم ژانر نالیدن از کی باب شد ولی محبوبیت این ژانر چند صباحی است که به اوج خودش رسیده است. شعر طوری تنظیم شده است که خواننده در عین نالیدن چیزی را از معشوقش یا روزگار یا یک همچین چیزی گدایی می کند. حس گدایی خیلی خوب در موسیقی منتقل می شود. بله دو عنصر ناله و گدایی در این عصر برای هر آهنگی می توانند محبوبیت بیاورند. گه گداری هم فحش و بد و بیراه به موسیقی اضافه می شود که در درجه سوم قرار دارد. البته حتی در حین فحش دادن هم در صدای خواننده باید ناله ای جانسوز جاری باشد. ناله ای مرکب از خستگی و گدایی و گرما و دود و خشکسالی و سردرگمی و احساس ظلم. همان چیزی که یک راننده تاکسی پشت ابدیت چراغ قرمز در یک ظهر گرم تیرماه حس می کند.
کنار دست من جوان نسبتا سنگین وزنی نشسته است که از همان ابتدا بیش از نیمی از وزن خود را روی من می اندازد و شروع می کند به شکایت از اوضاع. او و راننده به ظاهر هر دو تحصیل کرده اند، چراکه هزینه فوق لیسانس در دانشگاه آزاد را با تحصیل در لندن و رم مقایسه می کنند. راننده قیمت گوشت پاک کرده گوسفند در آلمان را هم می داند. جوان تپل معتقد است هزینه زندگی یک زوج که هر دوشان در دانشگاه آزاد فوق لیسانس بخوانند و اجاره خانه هم بدهند کمر شکن است. راننده با برانگیختن حجم زیادی از بوق پشت ترافیک قفل شده از یک ماشین سبقت می گیرد. موسیقی باز هم می نالد. باز هم گدایی می کند. این خلق باز هم پر شکایت و گریان است. من باز هم آی-پادم را فراموش کرده ام.
مطالب مرتبط:
-
خرد کاذب
بعضی وقتها ما عادتهای بدمان را که حالا با بالا رفتن سن بدتر شده اند، به شکل خرد یا تجربه نشان می دهیم. مثل تنبلی که در چهل و پنج سالگی با موی سفید و انرژی کمتر، “آرامش” قالبش می کنیم. یا مثل ترس و محافظه کاری که از یک سنی به بعد اسمش می شود عاقبت نگری. هیچ وقت به سیگار کشیدن یک پیرمرد هشتاد ساله دقت کرده اید؟ با وجود اینکه او هم همان کثافتی را قورت می دهد که یک نوجوان پانزده ساله، ولی پیرمرد که سیگار می کشد انگار به جای مونوکسید کربن، هاله ای از خرد و تجربه از سوراخهای دماغش بیرون می آید.
خرد کاذب باورهای متعصبانه است و عادات بد و بی فایده ای که در طی سالها مثل صخره ای رسوبی لایه لایه بر روی هم انباشته شده است. صخره ای که حالا با مته الماسه هم سوراخش نمی توان کرد. خرد کاذب خاطره مبهم شکست کارهای هرگز آغاز نشده ای است که حالا با موی سفید و صدای شل و وا رفته در قالب داستانهای تکراری به نسل جدید منتقل می شود. خرد کاذب توهم همه دستاوردهای بزرگ تاریخی است که اثری ملموس از آنها دیده نمی شود. مثل منشور کوروش و تخت جمشید و زیبایی مادر مادربزرگ من.
شاید به همین دلیل است که ما آدم بزرگها در حضور بچه ها احساس خوبی داریم. حتی ابله ترین آدم پنجاه ساله هم خودش را در حضور یک بچه خردمند حس می کند. آدم بزرگ بیشتر امتحان داده است. بیشتر دروغ گفته است. بیشتر توالت رفته است. آب و غذای بیشتری خورده است. قلبش تعداد بیشتری تپیده است. آدم بزرگ می داند که آسمان همه جا همین رنگ است. می داند که اوضاع دائما بدتر می شود. می داند که اینجا کاری نمی شود کرد.
خرد کاذب یعنی تعداد بیشتر پیراهن یا هر چیز دیگر پاره کرده.
-
ده روش برای از بین بردن حسادت و سه روش برای ایجاد آن
- خواندن مطلب روزی که احساس حسادت نکردم.
- خواندن کتاب زندگی بدون حسادت (من توصیه نمی کنم)
- تخریب شخصیتی (ضایع کردن) کسی که به او حسادت می کنید. غیبت کردن یا نوشتن علیه وی دو روش برای این کار هستند.
- شکایت قانونی از وی در دادگاه (در صورت امکان)
- آتش زدن عکس او در حیاط یا کوچه یا هر جایی که امکان آتش روشن کردن وجود داشته باشد.
- احترام گذاشتن به شخص مورد نظر. از صمیم قلب. این شخص را حتما از خود بهتر می دانید. پس برای شما قابل احترام است. به تفصیل. با توصیف دلایل احترام.
- سعی در انکار وجود شخص مورد نظر. نادیده گرفتن هرچیز مرتبط با او.
- اعتراف به حسادت با صدای بلند. جلوی آینه. مثلا من به آقای ئوقیاثصتنقاترزئذرزطرذتخ حسادت می کنم چون خیلی بهتر از من وبلاگ می نویسد.
- در میان گذاشتن حسادت با دوستان و آشنایان و غریبه ها و سایر انسانها.
- جراحی بینی.
سه روش برای ایجاد حسادت:
- مقایسه. در هر چیز کوچک و بزرگ یک نفر را پیدا کنید و خود را با او مقایسه کنید. فراموش نکنید که زندگی یک مسابقه است.
- تمرکز بر روی نقاط ضعف. می گویند که نقاط ضعف خود را بشناسید. ولی این شناخت به تنهایی کافی نیست. باید بر روی آنها تمرکز کنید. به آنها دائما فکر کنید. نقاط ضعف بیشتری پیدا کنید و این کار را مرتبا ادامه بدهید.
- چیزهایی را که اطرافیانتان نمی توانند بخرند، بخرید و در معرض دید آنها قرار دهید. کارهایی را که نمی توانند بکنند بکنید و برایشان با آب و تاب تعریف کنید. حتما کسی پیدا می شود که به شما حسادت کند.
-
یک سؤال که به تناوب باید از خود پرسید
آدمیزاد به کرات دچار ایده هایی می شود که در لحظه نزول بسیار مبسوط و مشعوف کننده هستند. ولی خیلی طول نمی کشد که آدم متوجه توهم خود می شود.بعضی وقتها هم زمان بیشتری برای وقوف به این توهم لازم است. و خیلی وقتها از این بعضی وقتها آدم هزینه گزافی برای توهم خود می پردازد.یک راه عملی برای کوتاه تر کردن زمان بین نزول توهم و وقوف به آن این است که حداقل یک بار در روز جلوی آینه ایستاده و این سؤال را از خود بپرسیم:آیا من کراک/شیشه/اکس مصرف کرده ام؟ -
از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست
خداییش عجب شعری است. بر دل می نشیند. اولین بار که آنرا خواندم شاید بیست و پنج سال پیش بود ولی از آن وقت تا حالا هرگز از ذهنم بیرون نرفته و هزاران بار به بهانه های مختلف بیتهایی از آن را به خاطر آورده ام. هزاران بار بیتهایی از آن را از آدمهای مختلف شنیده ام. این شعر هزاران سلول مغز من را اشغال کرده است.
اگر “دیو و دد” را بر روی گوگل جستجو کنی 106 هزار نتیجه به تو برمی گردد که تقریبا همه آنها با این شعر مرتبطند. شعرهایی که با الهام از این شعر سروده شده اند. ترانه هایی که این شعر را ترنم می کنند. این شعر هم برای خواننده های لوس آنجلسی قابل خواندن بوده است و هم برای خواننده های صدا وسیما. این شعر زیباست. انسانی است. حتی اگر فارسی بلد نباشی وقتی این شعر را می شنوی قلبت فشرده می شود و روحت اوج می گیرد و خلاصه با آن ارتباط برقرار می کنی.
این ارتباط آنقدر قدیمی است که شاید حتی وارد ژن ما شده باشد. ما از وقتی به دنیا می آییم و قبل از آنکه فردیت پیدا کنیم و در نتیجه دیو و دد فردی، انواع و اقسام دیو و دد خانوادگی، محلی، اجتماعی، ملی و جهانی داریم. ما با دیو و دد زاده می شویم، رشد می کنیم، زندگی می کنیم و می میریم.
دیو و دد کیست؟
دیو و دد کسی است که از او احساس تنفر می کنی. کسی که ساعت دو صبح با مشت فشرده بیدارت می کند. کسی که ساعتها توی مغزت باهاش حرف می زنی و دعوا می کنی و برایش نقشه می کشی. کسی که یکدفعه می پیچد جلوی ماشینت یا بیخودی بوق می زند. کسی است که تو خط سبقت با سرعت شصت کیلومتر رانندگی می کند و اجازه سبقت به تو نمی دهد. کسی است که پشت سرش بدگویی می کنی. فرقی نمی کند که رئیس جمهور وقت باشد یا مادر شوهر خواهرت. دیو و دد کسی است که مقصرش می دانی. کسی که همراه سست عنصر است و در نتیجه سست عنصر بودن اوست که تو هنوز به مقصد نرسیده ای. دیو و دد همه کسانی هستند که از بودن آنها ملول گشته ای. همه کسانی که آنها را مانع بودن خودت در وضعیت “یک دست جام باده و یک دست زلف یار” می دانی. دیو و دد همان محور شرارت جورج بوش است. دیو و دد کسی است که با نظر تو مخالف است. کسی که بد قولی کرده. کسی که غذای تو را آنجور که دوست داری نپخته است. دیو و دد هر کسی به جز توست. حتی همان یاری که زلفش در دست دیگر توست بعضی وقتها تبدیل به دیو و دد می شود. همرهی می شود پر شکایت و گریان. سست عنصر می شود. و باز هم شیرخدا و رستم دستان می شود آرزوی تو.
حالا فهمیدی دیو و دد چه کسی است؟ همه ما در زندگیمان دهها دیو و دد داریم.
ژان پل سارتر همه آدمها را دیو و دد می دانست:

Hell is other peopleبا دیو و دد چه کار می شود کرد؟ بستگی دارد:
یک سری آدمها دیو و دد روزمره و گذرا هستند که معمولا سعی می کنیم آدمشان کنیم. مثل کسی که اجازه سبقت به ما نمی دهد. در این حالت حتما باید از راست سبقت بگیریم و جولوش بزنیم رو ترمز تا حالش جا بیاد. ( آدم بشود.)
یک سری دیو و دد تاریخی هستند. مثل انگلیسها که ما را استعمار و اسثمار و استکبار و بطور کلی استفعال کردند و در نتیجه ما در عرصه جهانی عقب ماندیم. یا مثل پدر پدربزرگمان که اگر زمینهای فلان جا را نفروخته بود ما الان میلیاردر بودیم. یا مثل سعدی که به قول جلال آل احمد در حمله مغول به جای اینکه کاری جدی بکند گلستان را می نوشت. پشت سر اینها حرف بسیار می زنیم.
یک سری دیو و دد خانوادگی هستند. کسانی که هر روز باهاشان سر و کار داریم. کاریش نمی شود کرد. آنجا هستند. با آنها باید زندگی بکنیم. با اینها رو در رو دعوا می کنیم. فحش می دهیم. طعنه کنایه می زنیم. اخم می کنیم. نفرین می کنیم. تلافی می کنیم.
یک سری دیو و دد کاری هستند. در محل کار تقریبا همه دیو و دد هستند. از رئیس گرفته تا آبدارچی تا منشی شرکت همکار. برای اینها ترکیبی از همه موارد قبلی قابل استفاده است.
دسته آخر هم دیو و دد نامرعی هستند. آدمهایی که دقیقا نمی دانیم کی هستند و کجا زندگی می کنند. ولی می دانیم تاثیر بدی در زندگی ما داشته و دارند. آدمهایی که نمی خواهند ما خوشحال باشیم.
ما به دنبال کسی می گردیم که شبیه ما باشد. کارهای ما را آنطور که ما می خواهیم انجام بدهد. طوری که ما خوشمان می آید رانندگی کند. یا به عبارت دقیقتر ما از رانندگیش خوشمان بیاید. کسی که لباس پوشیدنش را تحسین کنیم. غذا خوردنش را بپسندیم. حتی وقتی بادی از خودش خارج می کند تو ذوقمان نخورد. بوی عرق ندهد. با ما بدخلقی نکند. ما را تایید کند. اگر چیزی می فروشیم مشتری ما باشد. اگر چیزی می خریم به ما تخفیف بدهد و هر چیز که به ما می فروشد ویژه باشد. حرفهای ما را آنطور که ما می خواهیم بفهمد. ما را آنطور که می خواهیم دوست داشته باشد. کسی که وقتی می رنجانیمش با ناز بگوید بیش مرنجان مرا برو و ما با سادیسم تمام آرزوی شنیدن اعتراض همراه با ناز او را بکنیم. ما آرزوی قند فراوان داریم. آرزوی آفتاب حسن و چهره مشعشع. کسی که این خصوصیات را ندارد آدم نیست. هر کسی که اینجوری نیست دیو و دد است.
مطالب مرتبط:
یارو آدم نیست
من این توپو نداشتممطالب مرتبط بعدی:
این خلق پر شکایت گریان -
گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست
وارد مغازه می شوید. به علت کوچکی مغازه خیلی زود خود را در یک فاصله صمیمی با فروشنده می یابید. هر چندکه احساس صمیمیتی وجود ندارد. مغازه دار لباسی را که از پشت ویترین پسندیده بودید برایتان پهن کرده است. چند رنگ و مدل دیگرش را هم همینطور. جنس و رنگ و قیمت مناسب به نظر می رسد. یکهو به شما حس عجیبی دست می دهد. ترکیبی از نگرانی، ترس و نفرت از فروشنده که حالا بیش از پیش دارد شما را به خریدن تشویق می کند. احساس می کنید که دارید انتخاب اشتباهی انجام می دهید. صدایی درونی به شما می گوید که همین لباس را دو تا مغازه آنطرفتر نصف قیمت می فروشد. یا صدای دیگری که خریدن لباسی گران قیمت در این وضعیت را تصمیمی احمقانه می داند.حس می کنید فروشنده می خواهد شما را مثل پرنده ای بی گناه شکار کند. کیفتان را محکمتر در دست می فشارید.تصمیم خود را گرفته اید. بدون هیچ دلیل مشخصی نمی خواهید بخرید. با وجود اینکه می دانید این همان چیزی است که به دنبالش بوده اید ولی در این لحظه نمی خواهید که این معامله صورت بگیرد. تمام انرژی و خلاقیت خود را بکار می بندید تا رنگی را که یارو در بساطش ندارد حدس بزنید.مغازه دار وقتی تقاضای شما را می شنود تعجب نمی کند. بارها چنین تقاضایی را شنیده است. می داند که شما بخر نیستید. رهایتان می کند. -
خودآگاهی چیست؟
وبلاگ اطلاعات زیباست سعی کرده تا در مطلبی خودآگاهی یا consciousness را به تصویر بکشد:در این تصویر تعاریف مختلفی از بودیسم تا فیزیک کوانتوم دیده می شود که در نوع خود جالبند.
به نظر من دقیقترین و قابل فهم ترین تعریف متعلق به تئوری افکار با اولویت (نظم؟) بیشتر (higher order theory) است. خودآگاهی جایی است که ما درباره فکرهای دیگرمان فکر می کنیم. این مفهوم را می توان با تئوری اطلاعات توضیح داد:فرض کنید که مغز شما یک کامپیوتر است که در ساده ترین حالت دارای یک پردازنده و مقداری حافظه است. این حافظه هم همانطور که می دانید دارای انواع مختلف است مثل هارد دیسک، رم (RAM) و کش (cache). هارد دیسک معمولا ظرفیت بسیار بیشتری از رم دارد و رم هم ظرفیت بسیار بیشتری از کش. حافظه کش در حقیقت در داخل پردازشگر تعبیه شده و به همین دلیل ظرفیت کمتر و قیمت بیشتری دارد و از همه مهمتر اطلاعتش با سرعت خیلی زیادی قابل دسترسی و پردازش برای پردازشگر می باشد. در مغز ما نیز خودآگاهی نقش کش را بازی می کند. خودآگاهی جایی است که اطلاعات برای پردازش (فکر کردن) به آنجا هدایت می شود. به علت ظرفیت محدود خودآگاهی است که ما در هر لحظه به چیزهای محدودی می توانیم فکر کنیم. مغز ما اگر بخواهد خاطرات دوران کودکی یا نگرانی از افزایش اجاره خانه را پردازش کند، ظرفیت حافظه خودآگاهی برای دربرگرفتن اطلاعات مربوط به دسته گلی که روی میزمان قرار دارد کم می شود. -
زیاده خواهی در نظرسنجی
وقتی 2 ساعت جلوی بیست نفر حرف می زنی و بعد یک فرم نظرسنجی می دهی که پر کنند، چه انتظاری داری؟ واقعا هدفت چیست؟ آیا واقعا می خواهی نواقص و عیبهایت را در آینده برطرف کنی و محصول بهتری ارائه دهی. یا اینکه نظرسنجی را به چشم رفراندومی می بینی که اکثریت آرا باید به عالی و بی نظیر بودن ارائه تو رای بدهد؟
دیشب من بعد از تمام شدن جلسه افتتاحیه کلوپ سیبه بیشتر احساس دوم را داشتم تا احساس اول. آدم یادش می رود که چیز جدید را همه نمی خرند. آدم وقتی چندین و چند سال علاقه و کار و تلاش و آرزویش را در یک کار خلاصه می کند و آن را به بازار عرضه، یکهو دچار توهم می شود که حالا همه از روز اول باید به به چه چه کنند.
آدم یادش می رود که فقط یک عده معدودی مشتری محصول جدیدش هستند. و فقط باید به آنها سرویس بدهد ولی بهترین سرویس را. راضی کردن تعداد بیشتر یعنی کمتر راضی کردن مشتریانی که محصول تو برایشان مهم است.
-
غیر منطقی یا بدون دلیل
با زحمت فراوانی در حالی که در گرمای 40 درجه عرق می ریزد مسافت قابل ملاحظه ای را دنده عقب می آید. کوچه بعدی را با کمی صبر برای خالی شدنش از ماشینهای روبرو ورود ممنوع می رود. به بزرگراه که می رسیم هر یک دقیقه خط عوض می کند.
من فکر می کنم که بعضی از راننده های تاکسی به اشتباه انرژی بی خودی مصرف می کنند. یک بار هم اینرا به یکیشان گفتم. حتی یک کلمه هم جوابم را نداد.
خیلی چیزها غیر منطقی یا اشتباه به نظر می رسند ولی بدون دلیل نیستند.
خیلی وقتها پذیرفتن بدون دلیل چیزهای غیر منطقی زندگی را راحتتر می کند.
