یارو تمام عمرشو تلف کرده!
چنین آدمهایی برای ما که فقط چند سالی از عمرمان را تلف کرده ایم بسیار عزیز هستند و واجب الاحترام.
در این دنیا دانشگاههایی هم هستند که علاوه بر خزعبلات قدیمی و بی مصرف که یا بر روی گوگل قابل یافتن است یا هرگز در زندگی واقعی کاربردی ندارد، کلاسهایی ارائه می دهند که هم جالب و جذاب و سرگرم کننده هستند و هم کاربردی و معنی دار در زندگی امروزه دانشجویانشان. بعضی از این واحدهای درسی عبارتند از:
1- نماد آلت مردانه (The Phallus)
Occidental College
2- جامعه شناسی شهرت و لیدی گاگا
University of South Carolina
3- بازی با کلمات
Princeton University
4- اوه اونجارو! یه مرغ
Belmont University
5- تاریخ و تئوری بازیهای ویدئویی
Swarthmore
6- بیولوژی پارک ژوراسیک
Hood College
7- لذت زباله
Santa Clara University
8- چگونه تلویزیون تماشا کنیم
Montclair State
9- زبانهای ساختگی: کلینگون و فراتر
University of Texas at Austin
10- فرهنگ تهران
دانشگاه تهران
11- تعطیلات ایرانی
دانشگاه خواجه نصیرالدین طوسی
12- چگونه غذا بخوریم؟
دانشگاه صنعتی شریف
13- جامعه شناسی ماشین سواری
دانشگاه آزاد واحد علوم تحقیقات
14- فلسفه و گری ه مجازی
دانشگاه علم و صنعت
15- جوجه کباب و توسعه گردشگری
دانشگاه جامع علمی کاربردی
16- طراحی داخلی با ام. دی. اف.
دانشکده هنرهای زیبا
17- تاریخ و فرهنگ آش رشته
دانشگاه آزاد قزوین
کلاسهای شماره 1 تا 9 واقعا در دانشگاههای نامبرده ارائه می شوند. کلاسهای 10 تا 17 صرفا پیشنهاد نویسنده برای ارائه آنها در آینده است. لطفا جهت ثبت نام به دانشگاههای نامبرده مراجعه نفرمایید.
مطالب مرتبط:
همه ما کارهایی داریم که برای آنها پیر شده ایم. ضرب المثل “ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!” کلیشه ای بیش نیست. چون هر کسی که این ضرب المثل را به شما می گوید خودش تعداد زیادی کار دارد که برای آنها پیر شده است. برای سفر به دور دنیا، یادگیری یک زبان جدید یا هر مهارت دیگری، دختربازی، عوض کردن شغل، فتح قله اورست و …
دقیقا از چه سنی ( با مشخص کردن روز و ماه و سال) برای شروع کاری پیر می شویم؟ مثلا من تا 1389/6/19 برای دوچرخه سواری پیر نبودم ولی درست بعد از آن تاریخ برای دوچرخه سواری پیر شدم.
من پیشنهاد می کنم به جای “من برای این کار پیر هستم” از جمله “من برای این کار گشاد هستم” استفاده کنید. این کار دو مزیت دارد: اول اینکه شنونده ضرب المثل تکراری “ماهی رو هر وقت از آب بگیری تازست!” را بکار نخواهد برد. دوم اینکه شنیدن عبارت “… گشاد هستم” از زبان خودتان ممکن است نظر شما را نسبت به موضوع کلا عوض کند.
برای گشادی می شود کاری کرد ولی پیری را چاره ای نیست!
مطالب مرتبط:
دیروز برادرزاده من که یک دختر 11 ساله است داشت یک فیلم سینمایی تماشا می کرد که در آن مثل خیلی از فیلمهای دیگر زنی به خاطر معتاد بودن شوهرش و اینکه او همه پولهایشان را خرج اعتیادش می کند، داشت گریه می کرد یا به عبارت بهتر داشت زار می زد و با جملاتی که اکثرا با “آخه چرا؟” شروع می شدند به دنبال دلایل بی عدالتیهایی می گشت که در زندگی نصیبش شده بود.
فرایند افسرده شدن ازبچگی آغاز می شود، زمانی که آدم چشمش به تلویزیون باز می شود و با پدیده ای به نام بی عدالتی آشنا می شود. البته بی عدالتی به روایت آبکی ترین فیلمها و کارتونها و خارج از قالب زمانی و مکانی و فرهنگی زندگی وی. بی عدالتی به سطحی ترین برداشت از زبان سطحی ترین آدمهای موجود بر روی کره زمین. تلخ ترین خاطره دوران کودکی من تماشا کردن کارتون بینوایان است. به چه دلیل یک کودک آنهم در دوران جنگ که تنها تفریحش تماشای کارتون بود، باید داستان بی عدالتیهایی که مردم فرانسه در قرن نوزدهم متحمل شدند را تماشا کند؟! نه خداییش چرا؟ ویکتور هوگو در آن زمان برای من نویسنده خوبی نبود. من حتی نمی دانستم اسم کسی که آن داستان افسرده کننده را نوشته ویکتور هوگو بوده است. الان هم که می دانم حاضر نیستم یک خط از کتابهایش را بخوانم. حتی به قیمت بی بهره ماندن از با ارزش ترین آثار ادبی جهان.

هر چیزی که تلویزیون پخش می کند به گریه ختم می شود. حتی وسط سریالهای آبکی اکشن آلمانی یا کره ای یا قهوه تلخ یکهو یک نفر بی دلیل با صدای ناراحت کننده ای زار می زند. یکی از تستهایی که هنرپیشه ها را از هم متمایز می کند قابلیت طبیعی گریه کردنشان است. هنری بی بدیل و انسانی که می تواند میلیونها نفر را به گریه بیندازد و ناراحت کند. چون گریه کردن انسانی است؟ هیچ حیوانی را می شناسید که گریه کند؟ (بله می شناسیم ولی تعدادشان خیلی کم است و خیلی کم گریه می کنند.) گریه کردن روح را لطیف می کند؟ بله شاید. ولی نه جلوی تلویزیون به صورت تزریقی. گریه به خاطر نرسیدن به معشوق. گریه به خاطر ورشکستگی. گریه به خاطر کتک زدن نامادری. گریه به خاطر قبول نشدن در دانشگاه. گربه به خاطر معتاد بودن شوهر. گریه به خاطر بی عدالتیهای اجتماعی در فرانسه قرن 19. من اگر می دانستم کارتون بینوایان مربوط به بی عدالتیهای اجتماعی فرانسه قرن نوزدهم است شاید هرگز آنرا تماشا نمی کردم.
بیست سال بعد از اولین تماشای کارتون بینوایان همه ما زور می زنیم که که خوشحال باشیم و بخندیم و شادی کنیم. غافل از اینکه فرایند افسرده شدن ما از خیلی وقت پیش جلوی تلویزیون شروع شده است و همچنان تا وقتی تلویزیون را روشن می کنیم ادامه خواهد داشت.
مطالب مرتبط:
شکارچی گوزن در آخرین روز از فصل شکار یک گوزن می بیند. گوزنی با شاخهای زیبا و دمی سفید. شکارچی در حال نگاه کردن به شکارچی دیگری با لباس نارنجی است. شکارچی دیگر شکار می شود.
یک بازی هست به نام تحلیل روانی که می توان آن را در مهمانیها و جمعهای دوستانه انجام داد. بازی به این شکل است که یک نفر (که قرار است سرکار گذاشته شود) به بیرون ازاتاق فرستاده می شود. یکی از کسانی که در اتاق می مانند یک رؤیا (خواب) را برای بقیه تعریف می کند. صرفا برای اینکه هویت صاحب رؤیا در پشت چهره همه کسانی که در اتاق هستند پنهان شود. قاعده بازی اینست که کسی که بیرون از اتاق است به اتاق برمی گردد و سؤالهای بله/خیر می پرسد. بقیه هم به سؤالهایش با بله/خیر جواب می دهند. اگر آخرین حرف آخرین کلمه سؤالش جزء نیمه اول حرف الفبا باشد جواب مثبت است. در غیر این صورت منفی. گروه باید دقت کند که جوابهای متناقض ندهد حتی اگر قاعده فوق رعایت نشود. کسی که سر کار است باید اینقدر اطلاعات جمع کند که بتواند با تحلیل روانی حدس بزند صاحب رؤیا کدامیک از حضار است.
موضوع یه دختره؟
نه
شخصیت زن توش هست؟
نه ( برخلاف حرف ت که در نیمه اول الفبا قرار دارد.)
بدیهی است که جوابهایی که در این بازی داده می شوند اتفاقی و بی معنا هستند. به همین دلیل کسی که قرار است حدس بزند معمولا به نتایج مسخره و خنده داری می رسد. و یا بدون اینکه بتواند شخص صاحب رؤیا را حدس بزند اعلام می کند که هر کسی که هست باید دیوانه باشد! اینجا است که گروه به او می گوید دیوانه خود اوست. چون نویسنده رؤیا خود اوست. او اگرچه خالق تک تک سؤالهایی است که وی را به این نتیجه هدایت کرده اند ولی رویای نهایی حاصل تجمیع یک سری سؤال اتفاقی است و هیچ قصد و غرضی یا طرحی از ابتدا در نوشتن این رویا در کار نبوده است.
“کمک به قحطی زدگان سومالی” جمله ای است که بر روی دو تا آکواریوم شیشه ای خالی نوشته شده یود. به ازای هر آکواریوم هم که بر روی یک میز سر یکی از چهارراههای شلوغ شهر قرار داشت، یک آدم پشت میز نشسته بود.
با دیدن این صحنه چند سؤال به ذهن من رسید:
1- اگر در سومالی قحطی نبود این دو نفر الان دقیقا مشغول چه کاری بودند؟
ایمان عبدالمجید – سوپرمدل سومالیایی
2- آیا کسانی که تو این آکواریومها پول می اندازند می دانند که بیشتر کمکها قبل از اینکه به دست گرسنگان سومالی برسد یا از بین می رود(هزینه سربار سازمانهای خیریه را دست کم نگیرید) و یا دزدیده می شود؟ عده ای تاجر غلات اهدایی را می دزدند و آنها را در بازار آزاد می فروشند.
3- چه عواملی کمکهای انسان دوستانه ما را شکل می دهند؟ مثلا بعضی ها به کودکان سرطانی کمک می کنند. بعضی دیگر به بیماران کلیوی. بعضی به کودکان بی سرپرست. بعضی به گرسنه های سومالی. بعضی به گرسنه های جنوب تهران. بعضی دیگر در لحظه تصمیم می گیرند و به برند خاصی وفادار نیستند.
4- تکلیف گرسنه های دیگر جهان که اخبار آنها به اندازه کافی برای رسانه ها داغ نیست چه می شود. تقریبا یک میلیارد گرسنه در جهان زندگی می کنند. این یعنی یک نفر از هر هفت نفر آدم روی کره زمین. گرسنه های تاجیکستان یا بولیوی یا ایران چطور؟
5- آیا انداختن پول در یک آکواریوم آسان ترین روش برای خریدن حس خوب کمک به یک نیازمند است؟ روشهای مؤثرتر سیرکردن گرسنگان چیست؟
6- چرا هیچ سازمانی حتی WFP کل هزینه مورد نیاز برای از بین رفتن درد و رنج قحطی زده های سومالی را محاسبه نمی کند؟ مثلا بگوید دو میلیارد دلار برای اینکار پول لازم است و یک وب سایت هم دائما میزان کمکهای مردمی و دولتی را نشان بدهد. اینجوری همه می دانند که در هر لحظه چقدر کمک لازم است و اگر کمکها به عدد فوق برسد همه انتظار دارند که اتفاق خوبی بیفتد. مثلا مردم سومالی تا یک سال دیگر گرسنه نباشند.
7- آیا در جهان غذا به اندازه کافی وجود دارد؟ برنامه جهانی غذا می گوید بله.
8- آیا آدمهای سیر واقعا می خواهند که گرسنه وجود نداشته باشد و گرسنگی ریشه کن شود؟ پس چرا این اتفاق نمی افتد؟ غذا که به اندازه کافی برای همه هست. نویسنده این مطالب مانند خیلی از خوانندگان آن در روزها و ماهها و سالهای گذشته خیلی بیشتر از روزی 2100 کیلوکالری که متوسط نیاز یک آدم به غذا است، مصرف کرده است. احساس بدی هم ندارد. حتی وقتی موقع خوردن بستنی بعد از یک شام سنگین عکس یک کودک گرسنه سومالیایی را که یکی از دوستان به اشتراک گذاشته بر روی فیس بوک می بیند.
9- آیا بنی آدم واقعا اعضای یک پیکرند؟
10- تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی؟
قولهای بزرگ بده.
پلهای پشت سرت را خراب کن.
قایقهایت را آتش بزن.
جایی برای مخفی شدن، راهی برای فرار، بهانه ای برای توجیه باقی نگذار.
چند روز پیش وقتی به خانه برگشتم دیدم یک طرف دیوار ساختمان خانه ما که قبلا نمایش سنگ سفید بود با سرامیک فرش شده است و مقداری هم مصالح برای پوشاندن طرف دیگر دیوار در حیاط انتظار می کشد. پرس و جو که کردم فهمیدم که صاحب جدید یکی از واحدها ( یکی از هشت واحد) با گرفتن اجازه از مدیر ساختمان برای زیباتر شدن ساختمان اقدام به این کار نموده است. مدیر ساختمان هم چون معتقد بوده که اگر بخواهد برای طلب اجازه از همه واحدها جلسه ای ترتیب بدهد طبق معمول کسی در جلسه حاضر نمی شود، خودش اجازه را صادر کرده بوده است. به خصوص وقتی فهمیده که صاحب خانه جدید کل هزینه پروژه را هم تقبل می کند.
من که به نصاب سرامیک گفتم کارش را نیمه کاره ول کند و برود خیلی خونسرد قبول کرد و گفت که برایش فرقی نمی کند. دلیل این خونسردی زمانی برایم روشن شد که صاحب خانه جدید که جوانی است ظاهرا در کار بساز و بفروش وسط حرفهایش پراند که این کار را کسی بابت طلبی که از یارو داشته انجام می دهد. خلاصه من بهش گفتم که دیوار باید مثل قبلش شود و او هم خیلی مؤدبانه قبول کرد. ولی کی این اتفاق بیفتد و باقی مصالح از وسط حیاط ما کی جمع بشود، خدا می داند.
البته راستش را بخواهید خیلی هم فاجعه بدی اتفاق نیفتده است. مثل اینکه دیواری خراب شده باشد یا چاه نشست کرده باشد یا همچین چیزی. فقط از بیرون که به ساختمان نگاه می کنی دیوار حیاط (ساختمان شمالی است) با سرامیک طرح سنگ گرانیت پوشیده شده است. بقیه ساختمان سنگ سفید است. از آن سنگهای سفید مستطیل معمولی که ده سال پیش همه به دیوارشان می چسباندند. این یارو معتقد است که اگر سنگهای دیوار(فقط دیوار حیاط را و فقط یک دیوار مشرف به کوچه را) را با سرامیک گرانیت نما فرش کنیم نمای خانه خیلی زیبا می شود و بر ارزش خانه افزوده می شود. اینجا بود که فهمیدم یارو قصد فروش آپارتمان تازه خریده اش را هم دارد که خوب آن یک موضوع دیگری است.
در این دنیا چیزهای بدل (fake) زیادی وجود دارد. من بعضی از آن ها را می فهمم. بعضی ها را هم نه. مثلا بعضی از کیفهای زنانه هست که کمتر کسی می تواند اصل را از فرع تشخیص بدهد. شاید به دلیل اینکه قیمت اصلش اینقدر بالاست که کمتر کسی آن را دیده است. و تازه مگر یک کیف زنانه چقدر در معرض دید است؟ بعد خیلی چیزهای دیگر دور و بر آن کیف هست که حواس آدم را پرت می کند. بعد اگر هم خیلی آدم سمجی باشی و شک کنی نیاز داری بری از یارو کیفش را بگیری و از نزدیک وارسی کنی که آنهم داستانی دارد و کلی دل و جرئت می خواهد. خلاصه کیف زنانه بدلی را من می فهمم. ولی سرامیک گرانیت نما؟ هر خری می فهمد که این گرانیت نیست. سرامیک است. خوب چه اشکالی دارد؟ سرامیک گرانیت نما است، گرانیت سرامیک نما که نیست.
من فکر می کنم سرامیک و گرانیت کلماتی هستند که در ضمیر ناخودآگاه ما چراغهای خوشبختی، رفاه، ثروت، کلاس، پرستیژ و احساساتی از این قبیل را روشن می کنند. باید روز تولد کسی را که کلمه کاشی را با سرامیک جایگزین کرد به عنوان تعطیل رسمی جشن بگیریم. البته به شرطی که با روز وفات کاشف گرانیت( سنگ گرانیت) تداخل نداشته باشد. کاشی این حس را ایجاد نمی کند هر چند که اطلاعات من در این زمینه به روز نیست. مثلا مطمئنم که کف آشپزخانه ما سرامیک است ولی مطمئن نیستم که دیوارهای توالتمان کاشی است یا سرامیک. خانه ما در دوره گذار از کاشی به سرامیک که دوره خاصی از معماری ایرانی محسوب می شود ساخته شده و مثل خیلی از بناهای آن دوران، بافت گیج کننده ای از این نظر دارد.
از این مقدمه که بگذریم من برای کسانی که در آپارتمان زندگی می کنند و نگران آسیب دیدن (به گند کشیده شدن) ظاهر فعلی آن هرچند هم زشت و کثیف و دود خورده هستند پیشنهادی دارم که در قالب یک تست روانشناسی ارائه می دهم:
کاربرد تست: این تست بر روی صاحبخانه های جدید توسط مدیریت ساختمان انجام می شود و نتیجه آن در قالب کشیکهای نوبتی از دیوارها و سایر مشاعات ساختمان نمود پیدا خواهد کرد.
راهنمای تست: لطفا سؤالها را به دقت بخوانید و اگر سؤال را کلا نمی فهمید به جای جواب یک خط تیره دو سانتی بکشید.
الف- شما به دموکراسی اعتقاد دارید یا اریستوکراسی یا هیچکدام یا مردم سالاری؟
ب – آیا شما آپارتمان تازه خریده خود را تا شش ماه دیگر خواهید فروخت؟
ج – آیا وقتی که عصبانی هستید گفتن کلمه “سرامیک” شما را آرام می کند؟
د – آیا حاضرید توالت آپارتمانتان را با نمای گرانیت برای کل ساختمان عوض کنید؟
ه – آیا تا به حال چراغهای ماشینتان را با چراغهای یک ماشین گران قیمت تر مثل بنز یا بی ام و جایگزین کرده اید؟
و – آیا از رنگ زعفران در مهمانیهایتان و یا غذاهای نذری استفاده می کنید؟
ز – از کلماتی مانند “ام. دی. اف.” یا “پی. وی. سی.” یا “پی. اچ. دی.” یا “اچ. دی. اف.” یا “ای. بی. اس.” چند بار در روز استفاده می کنید.
ح – آیا از توالت برای سیگار کشیدن استفاده می کنید؟
ط – آیا برای خداحافظی بوق می زنید؟
ی – آیا نسبت به استفاده از عبارت “خلیج عربی” به جای “خلیج فارس” ابراز انزجار می کنید؟
ک – رنگ مورد علاقه شما کدام است؟
ل – به نظر شما کدام یک از المانهای زیر در یک آپارتمان مهمتر از بقیه است:
1- کاغذ دیواری 2- اتاق خواب 3- سرامیک 4- آیفون تصویری
ن – آیا پیتزا مخصوص غذای مورد علاقه شماست؟
س – یک شماره رند موبایل را ترجیح می دهید یا یک سفر رایگان به سواحل خلیج فارس را؟
ع – آیا تا به حال از داروهای کاهش وزن استفاده نموده اید؟
ف – در شبانه روز چند ساعت تلویزیون تماشا می کنید؟
ض – “ای. دی. اس. ال.” همان اینترنت پر سرعت است؟
کلید تست فوق متاسفانه هنوز آماده نشده است و به محض آماده شدن با هزینه ای مناسب در اختیار متقاضیان قرار خواهد گرفت.
مطالب مرتبط:
به جز چند استثنا، همه کسانی که کلاس زبان(زبان انگلیسی) می روند قصد یادگیری زبان ندارند. دلیلش هم اینست که با وجود اینکه روشهای مؤثرتر، کم هزینه تر و سریعتری برای یادگیری زبان وجود دارد ولی ما این همه مؤسسه و دم و تشکیلات آموزش زبان داریم. من فکر می کنم یکی از عوامل اصلی ترافیک تهران (و هر شهر دیگری که مشکل ترافیک دارد) همین کلاسهای زبان هستند. از هر دو نفر که تو خیابان می بینی یک نفرشان یا در حال رفتن به کلاس زبان است یا در حال برگشتن از کلاس زبان. با افزایش ظرفیت مترو و اتوبوس مردم هم بیشتر کلاس زبان می روند. بچه هایشان را قبل از اینکه زبان مادریشان را درست یاد بگیرند به کلاس زبان می فرستند. کلاس زبان ویژه بچه های پیش دبستانی. کلاس زبان وبژه بچه های 1-3 سال. کلاس زبان ویژه مادران باردار.
روشهای مؤثرتر، کم هزینه تر و سریعتر برای یادگیری زبان انگلیسی یا هر زبان دیگری چیست؟
A – یادگرفتن روزی 30 لغت جدید. ماهی 900 لغت. سالی 11 هزار لغت. دو ساله باید بتوانید مثل بلبل حرف بزنید. بدیهی است که برای این کار از یک دفترچه کاغذی و یا یک نرم افزار بر روی گوشی موبایلتان می توانید(باید) استفاده کنید. کلاسهای زبان هنوز در عصر ماقبل اطلاعات سیر می کنند. فریب یک سی دی که اول ترم به شما می دهند را نخورید. آنها نمی خواهند شما از تکنولوژی استفاده کنید.
B – گوش کردن به هر چیزی به زبان انگلیسی. از اخبار و موسیقی گرفته تا کتاب و پادکست و …
C – گوش نکردن به هر چیزی که به زبان انگلیسی نیست.
D – فکر کردن به زبان انگلیسی. می توانید با فحش دادن شروع کنید. یا وقتی طبق عادت قیافه یا وضع ظاهری کسی را توی دلتان مسخره می کنید این کار را به زبان انگلیسی انجام دهید.
E – تماشای فیلم به زبان اصلی و بدون زیر نویس.
F – چت کردن به زبان انگلیسی. آدم بیکار که بخواهد وقتش را حتی با حرف زدن با شما که دارید انگلیسی یاد می گیرید، پر کند بر روی اینترنت زیاد پیدا می شود. من سال 1380 که برای اولین بار به طور جدی شروع کردم به زبان یاد گرفتن، با پیرمردهای بازنشسته آمریکایی به هنگام ورق بازی کردن چت می کردم.
G – ایمیل زدن به آدمهای مختلف. روزی یک نفر را پیدا کنید و برایش یک ایمیل شخصی و معنادار بفرستید با این امید که جوابتان را بدهد. اگر هم نداد مهم نیست. به فوتبایست یا هنرپیشه یا خواننده مورد علاقه تان ایمیل بزنید. به شهردار نیویورک. به پائولو کوئیلو یا گاندی ( اگر مرده باشد هم مهم نیست). به لیدی گاگا، وزیر امور خارجه یا هر کسی که بر روی اینترنت پیدا می کنید. هر کسی از دیدن یک ایمیل شخصی خوشحال می شود حتی اگر آنرا نخواند.
H – دیدن دنیای اطراف به زبان انگلیسی. از کفش و لباس و ظرف و ظروف آشپزخانه خودتان گرفتن تا دماغ عمل کرده یک غریبه در خیابان. چشم ها را باید شست.
I – خواندن کتاب به زبان انگلیسی. اگر اصولا عادت به خواندن کتاب ندارید حتی به زبان مادری، اشکالی ندارد. کسی رزومه کتاب خوانی شما را چک نمی کند. اجازه از کسی هم لازم نیست. یک کتاب به زبان انگلیسی از جایی تهیه کنید و شروع کنید به خواندن. اینترنت پر از کتاب مجانی قابل دانلود است.
J – استفاده از کلمات و کم کم جملات انگلیسی در محاورات روزمره. نگران قضاوت دیگران یا آسیب زدن به فرهنگ و تمدن چندهزار ساله خودتان نباشید. حفظ این چیزها وظیفه کسان دیگری است. وظیفه شما فقط یادگیری زبان است.
در ضمن با انجام کارهای فوق نیاز زیادی به حفظ کردن قواعد دستوری نخواهید داشت. کسی کلاس زبان می رود که این کارها را انجام نمی دهد. کسی هم که این کارها را انجام نمی دهد قاعدتا زبان یاد نمی گیرد.
از کلاس زبان که بگذریم کلاسهای دیگری هم هست. کلاس نقاشی، آشپزی، مجسمه سازی، مثنوی، کارآفرینی، طبیعت گردی، فارکس، طلاسازی، فتوشاپ، حسابداری، کارگردانی، موسیقی، آرایشگری و …
خودتان حساب کنید ترافیکی را که خیل عظیم شرکت کنندگان در این کلاسها ایجاد می کنند. شرکت کنندگانی که شور و شوقی برای یادگیری چیزی که به یادگیری آن مشغولند ندارند. کلاس نقاشی می روند بدون اینکه بیست و چهار ساعته دغدغه یادگیری درباره سبکهای مختلف نقاشی، تاریخ نقاشی، زندگی نقاشان مختلف دنیا و اصولا هر چیز مرتبط با نقاشی را داشته باشند.
“من باید صبحها زودتر بیدار بشم.” را بخوانید.
اشکال ندارد اگر از همین امروز رفتن به کلاسی را که پنج سال است بدون شور شوق می روید، متوقف کنید. من نمی دانم شور و شوق (passion) چه جوری به وجود می آید یا چه جوری از بین می رود. خوب است یا بد. روشهای کاهش یا افزایش آن کدامند و الخ. حرف من فقط اینست که کلاس رفتن از نشانه های بارز عدم داشتن شور و شوق است.
مطالب مرتبط:
دو روش برای استاد شدن در هر کاری
این یکی از مشهورترین و خنده دارترین جکهای قزوینی است.
من این جک را هزار بار شنیده ام ولی هنوز به آن می خندم. شاید به این دلیل باشد که مثل میلیونها ایرانی دیگر بخش عمده سالهای کودکی و نوجوانیم در زمان جنگ و سالهای بعد از آن سپری شد. یکی از مشخصات آن سالها صف بود. صف برای نون. صف برای تخم مرغ. صف برای کره. صف برای گرفتن کوپن. صف برای گرفتن هر چیزی با کوپن. صف برای ثبت نام در مدرسه. صف در بانک. صف برای گرفتن دفترچه کنکور. صف برای گرفتن نتیجه کنکور. صف برای سوار شدن به اتوبوس برای سفر از قزوین به تهران و انجام تحصیلات عالیه.
هر آدمی بعد از اینکه چند بار توی صف ایستاد و بعد از یک ساعت فهمید هر چیزی که انتظار گرفتنش را می کشیده تمام شده است، بدون اینکه خودش بخواهد به محض قرار گرفتن در صف هورمونهای استرس و ترس در مغزش ترشح خواهد شد. فرایند نسبتا ساده ای است. ابتدا باید بپرسی که نفر آخر کیست؟ خودت را بعد از نفر آخر قرار می دهی. میزان استرس و ترس اولیه تابعی از عوامل مختلفی از قبیل طول صف، وضعیت روحی آن لحظه شرکت کننده، اهمیت حیاتی موضوع صف، زمان و مکان صف، تعداد ناکامیهای قبلی و غیره می باشد. استرس و ترسی که در صف بوجود می آید و در طول زمان بیشتر و بیشتر می شود، شرکت کننده را وادار می کند که با بی تابی به جلوی صف نگاه کند و زمان دستیابی به موضوع مورد انتظار خود را در ذهنش محاسبه مجدد کند. یکی از واکنشهای طبیعی دیگری که شرکت کننده انجام می دهد حرکت انفرادی در صف است. به عبارت دیگر حرکت زمانی که صف حرکت نمی کند. این فعالیت طبیعی ولی غیر منطقی باعث می شود که فاصله فیزیکی شرکت کننده با نفر مقابلش کمتر و کمتر شود تا جایی که این فاصله به صفر برسد. در این حالت نفر جلویی علاوه بر استرس و ترسی که خودش دارد ممکن است معذب (uncomfortable) هم بشود. نفر جلویی برای از بین بردن این حس کمی به جلوتر می رود و این اتفاق برای دیگران در صف تکرار می شود تا فضای خالی بین شرکت کنندگان از بین برود و صف حتی به شکل مجازی هم نتواند حرکت کند.
آن سالها گذشت و نیاز به تشکیل صف برای خیلی از چیزهایی که آنوقتها گرفتنش صف لازم داشت، از بین رفت. ولی شما هم می دانید که پدیده های اجتماعی و فرهنگی به این راحتی ناپدید نمی شوند. در همان موقع هم صف برای خیلی ها چیزی بیشتر از انتظار برای دریافت یک کالا یا خدمت محسوب می شد. از جک فوق الذکر که بگذریم چیزهایی مثل وقت گذرانی. مثلا خود من هر وقت هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم ( و من در آن سالها خیلی وقتها هیچ کاری برای انجام دادن نداشتم) تو صف روزنامه می ایستادم. صفی که حاصل انتظار آن یا روزنامه اطلاعات بود یا کیهان. روزنامه هایی که حتی اگر می خواندمشان چیزی دستگیرم نمی شد. بعضی ها شاید از روی اعتیاد این کار را می کردند. صف شاید به زندگی بعضیها معنی می داد. بعضی ها هم تکنیکهای زرنگی خود را در صف تمرین می کردند و آنها را بعدا برای دوستانشان تعریف می کردند. هر چی بود صف همیشه و همه جا بود.
آن سالها گذشت ولی صف ماند. الان نون سنگک را می توان تلفنی به سوپر محل سفارش داد ولی ظاهرا همیشه چیزی هست که ارزش صف ایستادن را داشته باشد.
من واقعا کنجکاوم بدانم که امروز(به تاریخ انتشار مطلب مراجعه کنید) چرا یک نفر برای خریدن آش رشته صف می ایستد. آنهم در شهری که با طی کردن حداکثر بیست متر در هر جهت، یک دیگ آش رشته می توان یافت. در ماه رمضان علاوه بر همه رستورانها و ساندویچیهای شهر که تعدادشان هم کم نیست تعداد زیادی میز در گوشه و کنار دیده می شود که گویی از آسمان افتاده اند و تنها رسالتشان برطرف کردن کمبود آش رشته در این شهر است. کسی که آش می فروشد چنان قیافه جدی و مصممی دارد که فکر می کنی از طرف سازمان جهانی غذا داوطلب شده تا جلوی یک فاجعه انسانی در یکی از کشورهای خاورمیانه را بگیرد.
اگرچه این روزها عرضه بیشتر از تقاضا است و چیزی تمام نمی شود. اگرچه این روزها صفی به هم نمی خورد.
ولی صف همچنان باقی است.