نویسنده: علی سخاوتی

  • چهار چیز درباره آیلتس که هیچ معلمی به شما نمی گوید

    آیلتس یا (IELTS) نیاز به تعریف و توضیح ندارد. هر ایرانی می داند آیلتس چیست. هر ایرانی یا تا به امروز امتحان آیلتس داده است یا بعدا به احتمال زیاد خواهد داد. حتی مادر بزرگ نود ساله من هم می داند که آیلتس چیست و مدرک آن به چه دردی می خورد. 85 درصد ظرفیت کل چاپخانه های کشور به چاپ بروشورهای تبلیغاتی مؤسسه های آموزش آیلتس اختصاص دارد. وزارت کار هم پیش بینی کرده است که اگر کل جمعیت بیکار کشور معلم آیلتس بشوند باز هم تا سال 1415 دو میلیون معلم آیلتس کم خواهیم داشت که این معضل مانعی اساسی در راه رشد و توسعه پایدار بلند مدت کشور محسوب می شود.

    همانطور که می دانید امتحان آیلتس از چهار بخش تشکیل شده است: گوش کردن، خواندن، نوشتن و مکالمه یا حرف زدن. با مطالعه و عمل به دستورالمعلهای زیر شما به نتیجه مورد نظرتان در این امتحان سرنوشت ساز دست پیدا خواهید کرد. اگر هم نکردید می توانید از خدمات تدریس خصوصی من، البته با هزینه ای نه چندان کم، بهره مند شوید.

    الف- گوش کردن. اولین آدمها (معلمهایی) که در کسب این مهارت به ما خیانت می کنند پدر و مادر ما هستند. ما از آنها یاد می گیریم که به حرف دیگران گوش کردن (listening not obeying) مؤلفه مهمی در زندگی نیست. یاد می گیریم که مهم گوش کردن (اطاعت) است نه گوش کردن (شنیدن). گوش ابزاری است که کاربردهای زیادی دارد. مثلا  به ما کمک می کند که صدای بوق ماشینی را که دارد دنده عقب از رویمان رد می شود بشنویم و جانمان را نجات دهیم. یا از یک آهنگ لذت ببریم. گوش همچنین وسیله ای برای دریافت اطلاعاتی است که دیگران از طریق حرف زدن سعی می کنند در اختیار ما قرار بدهند. سعی می کنند منظوری را به منتقل کنند. و درست اینجاست که کار خراب می شود. به دلایل زیر:

    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به آماده کردن جوابش.
    – یارو تا دهنش را باز می کند حتی قبل از آن، ما شروع می کنیم به پیدا کردن ایرادهایش.
    – یارو وقتی دارد حرف می زند ما داریم راجع به هزار و یک چیز دیگر فکر می کنیم.
    – ما هیچ وقت گوش کردن را حتی به زبان مادری تمرین نکرده ایم. دو روش بیشتر برای استاد شدن در گوش کردن وجود ندارد.
    – طرف مقابل وقتی دارد حرف می زند ما به جای دریافت اطلاعات از طریق گوش مشغول به دریافت اطلاعات از طریق چشم یا سایر حسگرهایمان می شویم. مثلا به قسمتی از بدن او زل می زنیم.
    – با شندین اولین چیزی که به مذاقمان خوش نمی آید حالت دفاعی می گیریم و گوش کردن را به شکل ذهنی متوقف می کنیم. به عبارت دیگر به چیزی که با آن موافق نباشیم گوش نمی دهیم.

    درس اول: وقتی کسی حرف می زند(فرقی نمی کند به صورت زنده یا توی تلویزیون) دهنتو ببند و گوش بده. مسلما اگر یارو به زبان انگلیسی حرف بزند برای تست آیلتس شما مفیدتر خواهد بود.

    ب- خواندن. در کسب این مهارت دو نفر به ما خیانت کرده اند. اول خودمان. دوم سیستم آموزش مادون متوسط و کنکور. اول دومی را توضیح می دهم و بعد اولی را. کنکور آدمها را به یک موتور جستجو تبدیل می کند. به یک fact finder. به یک گوگل کوچک. به ماشینی که می تواند جواب درست را در مسائل سخت و غامض فیزیک و شیمی و هندسه و جبر و حتی زبان، در زمان بسیار کوتاهی پیدا کند. اگر یک روز گوگل هم در کنار میلیونها سایت دیگر فیلتر بشود صاحبان رتبه های یک و دو رقمی کنکور می توانند نیازهای اطلاعاتی جامعه ما را برآورده کنند.

    خودمان به خودمان خیانت کرده ایم، چون:

    – هیچ وقت به قصد اکتشاف، چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای حفظ کردن و اخذ مدرک چیزی را نمی خوانیم.
    – هیچ وقت به جز برای پیدا کردن اشتباه ههای دیگران و فحش دادن به آنها چیزی را نمی خوانیم.
    – چیزهایی را که با نظر ما مخالفت دارند، نمی خوانیم.
    – وقتی که داریم چیزی می خوانیم یک نفر هم دارد حرف می زند. نه با یارو گوش می دهیم نه می خوانیم. من دوستی دارم که توی جلسات کاری بر روی گوشی موبایلش کتاب می خواند. خیلی ها جلوی تلویزیون این کار را می کنند.
    – به خودمان زحمت نمی دهیم از چیزی که می خوانیم یک برداشت شخصی و مطابق context زندگی و زمان و مکان خودمان داشته باشیم.
    – برای کتاب خواندن نیاز به بن کتاب داریم.
    – و الخ.

    درس دوم: بخوان! ترجیحا به زبان انگلیسی.

    ج- نوشتن. چی؟ نوشتن. مگر ما نویسنده هستیم که بنویسیم؟ مگر یک موتور جستجو می تواند بنویسد یا اصلا نیازی به این کار دارد؟ اصلا مگر یک fact finder نظر شخصی دارد که آنرا بیان کند؟ اگر هم داشته باشد مگر می تواند آنرا با صداقت بیان کند؟ هیچ وقت لزومی برای این کار وجود نداشته است. چه در آموزش مادون متوسط و چه در آموزش عالیه. ابداع سؤالهای تستی نیاز بشر را به نوشتن برای همیشه برطرف کرده است. مثلا شما می توانید نظر من یا هر کس دیگری را درباره “دلایل افزایش طلاق در سال اول ازدواج” و یا “اکوتوریسم” یا “جهانی شدن اقتصاد” یا “بهترین روش برای کم کردن بیکاری در شهرهای بزرگ” یا هرچیز دیگر، با یک سری سؤال تستی جویا شوید. چرا من به خودم زحمت بدهم که راجع به چیزهای مختلف بنویسم؟ آنهم در قالب یک argument از نوع انگلیسیش. کار بسیار سختی است که علاوه بر نظر خودم نظرات مخالف خودم را هم بنویسم و هر دو روی سکه را نشان بدهم. بدون فحش دادن. بدون تخطئه کردن. بدون قطعیت. بدون قضاوت. هم مقدمه بنویسم. هم نتیجه گیری. من ترجیح می دهم خودروی ملی یا بنزین ملی اختراع کنم یا سرطان حاصل از مصرف آنها را درمان کنم. ولی نوشتن با کیفیت فوق الذکر را از من نخواهید.

    درس سوم: روزی یک صفحه بنویس. روزی نیم صفحه. روزی دو خط. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی.

    د- حرف زدن(مکالمه). من استاد حرف زدن هستم. شاید. ولی حرف زدن برای خودت. در تست آیلتس باید مرتبط با موضوع پرسیده شده و خلاصه و مفید حرف بزنی. در محدوده زمانی که داری. نمی توانی وقتت را با تشکر از زحمات حضار و مسئولین پر کنی. اصلا تشکر لازم نیست. اینجا مصاحبه کننده دوست دارد ببیند حرفهای کلیشه ای و صد تا یک غاز نمی زنی. از خودت حرفی و نظری داری. قادر هستی خودت را بیان کنی. حرف زدن برای خیلی ها سخت ترین تست هست. چون اولا باید بتوانی خوب گوش بدهی و سؤال مصاحبه کننده را به خوبی درک کنی. ثانیا باید به اندازه کافی چیزی خوانده باشی که بتوانی ایده پردازی کنی و از طیف وسیعتری از کلمات استفاده کنی. ثالثا خوب حرف زدن مثل خوب نوشتن است. فرقی نمی کند. در اولی با صدا منظورت را بیان می کنی و در دومی با قلم. کسی که می تواند بنویسد قاعدتا در حرف زدن هم نباید مشکلی داشته باشد.

    درس چهارم. دهنتو ببند. گوش بده. بخوان. بنویس. ترجیحا به زبان انگلیسی. خودت را بیان کن. به هر زبانی.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده دلیل شخصی من برای تدریس آیلتس و نتایج درخشان شاگردهایم

  • یک پیشنهاد عرفانی

    به جای سه سؤال: از کجا آمده ام، به کجا می روم و آمدنم بهر چه بود؟

    می توان سؤالهای زیر را جایگزین کرد:

    چی کار دارم می کنم؟

    چرا این کارو دارم می کنم؟

    چی کار باید بکنم؟

     

    مطالب مرتبط:

    سؤال یا جواب

  • تو به زودی موفق می شی

    این جمله را یک خانم میانسال که کسب و کار موفقی در زمینه آموزش مادون متوسط دارد بعد از یک جلسه یک ساعته به من گفت: “تو به زودی موفق می شی.

    من تا چند روز احساس خیلی بدی داشتم و هر وقت لحظه شنیدن این حرف با جزئیات قیافه آن زن محترم و موفق و متشخص به یادم می آمد، دچار حالت تهوع می شدم. نه اینکه فکر کنید چون او این جمله را با اعتماد به نفس مخصوص آدمهای موفق به من گفت، حالم بد شد. حالم بد شد چون فکر می کردم او چیزی را می داند که من نمی دانم. او از کجا می دانست که من موفق می شوم؟ از کجا می دانست که من موفق نیستم؟ از کجا می دانست که من به زودی موفق خواهم شد؟ و الخ. بعدها فهمیدم که آدمهای موفق (کسانی که خودشان را موفق می دانند) این چیزها را به راحتی می توانند حدس بزنند. درست مثل کسی که ایدز دارد و بعد از رابطه جنسی (سکس) با یک نفر به راحتی می تواند به یارو بگوید که او به زودی به ایدز مبتلا خواهد شد. اصلا کار سختی نیست.

    موفقیت یک بیماری واگیردار است. واگیردار هم از طریق تماس جنسی و هم از راههای دیگر. منظورم این نیست که اگر با آدمهای موفق معاشرت کنید شما هم موفق خواهید شد. هدف من از نوشتن این خزعبلات نشان دادن راه موفقیت به شما نیست. بلکه برعکس می خواهم به شما هشدار بدهم که معاشرت با آدمهای موفق باعث دچار شدن به عوارض منفی درد و مرض آنها خواهد شد. غده ای سرطانی در شما بوجود می آید و شروع به بزرگ شدن می کند و شما هم این مرض را به اطرافیان و نزدیکان خود منتقل میکنید. حتی به همسر و بچه هایتان.

    موفقیت بیماری ای است که پزشکان نمی توانند آنرا تشخیص بدهند. روانشناسان کلا منکر آن هستند. دوستان و همکاران و خانواده و همسایه هم از درک درد و مرض شما عاجزند. مرضی لاعلاج که معمولا منجر به مرگ می شود. مرضی مانند ایدز که حتی وقتی دو نفر به آن مبتلا هستند رابطه آنها با هم منجر به بدتر شدن بیماری تک تکشان خواهد شد.

    و اما نشانه های بیماری موفقیت. این نشانه ها در همه کسانی که به این بیماری مبتلا هستند دیده می شود. هر آدم موفقی حتما در زندگیش این علائم را حس کرده است و شاید هنوز هم با آنها دست به گریبان باشد.

    الف – درد. درد جسمی یا ذهنی. آیا آدم موفقی را می شناسید که در طول مسیر موفقیت کسی از پشت به او خنجر نزده باشد؟ به علت حسادت، کم بینی یا هر دلیل دیگری. آیا از پشت خنجر خوردن باعث درد نمی شود؟ آیا مدیر موفقی را می شناسید که به دور از سیاست بازی موفق شده باشد؟ آیا کارآفرینی هست که بدون تجربه درد زیاد به دلیل از پشت خنجر خوردن و سیاست بازی و خیلی چیزهای دیگر، کسب و کاری را به موفقیت رسانده باشد؟ برای رسیدن به موفقیت سردرد، اضافه وزن، سوء تغذیه و بی خوابی اجتناب ناپذیر است. سوزش سر معده، یبوست، کمر درد، کاهش میل جنسی، آرتروز و سکته قلبی هم همینطور.

    ب – غم. بیشتر وقتها اتفاقی که باید بیفتد نمی افتد. یارو جواب منفی می دهد. کسب و کار شکست می خورد. اخراجت می کنند. سرمایه گذاری، کلاه برداری از آب در می آید. طلاق بهترین گزینه می شود. قراردادی که دنبالش بودی بسته نمی شود. قوانین به ضرر تو تغییر می کنند. و الخ. تو خودت را بر روی زمین حس می کنی. در حالیکه هیچ کس دست یاری به سویت دراز نمی کند. البته که غمگین و افسرده می شوی. می دانی که دوباره باید از اول شروع کنی. از اول شروع کردن خیلی سخت است. از اول شروع کردن بار اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و بار هشتم هم سخت بود. حالا دوباره باید از اول شروع کنی. غمناک است. تو غمگین هستی.

    ج – نگرانی. نگرانی و موفقیت جدایی ناپذیرند. همه زوجهایی  که می خواهند ازدواج موفقی داشته باشند، نگران زندگیشان هستند. “امشب کجاست؟”، “منو دوست داره؟”، “آیا همیشه با من خواهد ماند؟”، “آیا بچه هامون وقتی بزرگ بشن موفق خواهند بود؟”، “اگر… چی؟
    کسی که نمی خواهد موفق بشود اصولا نمی تواند نگران باشد. نگران چه چیزی؟ “آیا موفق خواهم شد؟”، “آیا به اندازه کافی سکس خواهم داشت؟”، “آیا بچه دار خواهم شد؟”، “آیا درآمد این ماه برای پرداخت حقوق کارمندان کافی خواهد بود؟”، ” آیا برای بازنشستگی پول کافی خواهم داشت؟”، “آیا به اندازه کافی تلویزیون تماشا خواهم کرد؟”، “آیا در کنکور رتبه تک رقمی کسب خواهم کرد؟” و الخ. نگرانی از شکست در طول سالیان گذشته چنان در من انباشته شده است که آن را در تک تک سلولهایم می توانم احساس می کنم.

    د – جهالت. مسیر موفقیت از توقفگاههای جهالت و توهم می گذرد که همه آدمها در طی این طریق، بارها از آنها عبور می کنند.

    خیالهایی مثل اینکه موفقیت برای همیشه باقی خواهد ماند. پول جاودانگی می آورد. یا اینکه اگر فقط “این…” را به دست بیاورم دیگر کار تمام است. دیگر خوشبخت خواهم شد. اگر فقط فلان قرارداد را ببندم. اگر فقط فلان دختر به من جواب مثبت بدهد. و الخ. در مسیر موفقیت معمولا آدمها خودشان را فراموش می کنند. در مسیر موفقیت مجبوری با کسی دوستی کنی که تو را به موفقیت نزدیکتر کند. مجبوری تظاهر کنی که از آدمهای خاصی خوشت می آید. مجبوری به جکهایشان بخندی. مجبوری با آدمهایی که قبلا دوستشان داشتی معاشرت نکنی. یکجایی یادت می رود که واقعا از چه کسی خوشت می آید و از چه کسی خوشت نمی آید. یاد می گیری که هر وقت که لازم است لبخند بزنی چون در کتاب یا مجله ای خوانده ای که این امر به موفقیتت کمک می کند. مجبوری در سمیناری، جلسه ای یا یک مهمانی ساعتها به خزعبلات آدمهای موفق گوش بدهی. مجبوری مالیات موفق شدن را به آدمهای موفق بپردازی. همانطور که آنها مالیاتشان را به آدمهای موفق قبل از خود، پرداخت کرده اند. مجبوری موقع دست دادن، فشار دست را مطابق کتاب تنظیم کنی. لباس پوشیدنت را هم همینطور. خیلی چیزهای دیگرت را هم همینطور.

     

    خانم فوق الذکر مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در معامله ای سر من کلاه گذاشت. من به زودی موفق شدم.

     

    مطالب مرتبط:

    راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

    ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

    روزی که احساس حسادت نکردم

  • اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم

    آنهم اینکه همه چیز را می توان زیر سؤال برد. فرقی نمی کند. هولوکاست باشد یا یازده سپتامبر. تهران باشد یا نیویورک. همه چیز را می توان زیر سؤال برد. حتی اگر خیلی ها خوششان نیاید و شما را ترک و طرد کنند.

    همه چیز را می شود زیر سؤال برد. و هر آدمی بهتر است روزانه چندین بار این کار را انجام بدهد. درس سقراط هم برای بشریت همین بود. سقراط به فاسد کردن جوانها محکوم و اعدام شد.

    آیا واقعا دانشگاه رفتن برای رسیدن به موفقیت و یک زندگی بهتر لازم است؟ آیا همه آدمها باید یک شغل تمام وقت کارمندی پشت میز نشینی داشته باشند؟ آیا ازدواج کردن برای خوشبخت شدن لازم است؟  آیا قلیان کشیدن از سیگار کشیدن بهتر است؟ آیا به حرف دکتر باید گوش داد؟ آیا بینی کوچکتر زیباتر است؟ آیا آلت بزرگتر لذت بخش تر است؟ آیا کوروش کبیر واقعا مرد بزرگی بود؟ آیا اگر اسم خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند اتفاق بدی می افتد؟ آیا حساب قرض الحسنه واقعا قرضی است که به شکل الحسنه به کسی می دهیم؟ آیا ما واقعا به وزارتخانه لبیلقثخهفعقثف یا مجمع ثنصمقعهصخقعثهصخ نیاز داریم؟ آیا کارمندان حتما برای کار کردن باید به ادارات تشریف بیاورند؟ آیا بچه ها را برای باسواد شدن حتما باید به مدرسه بفرستیم؟ آیا همه کشورها باید دموکراسی داشته باشند؟ و الخ.

    مغز ما در طی سالهای متمادی چنان شستشو داده شده است (توسط خانواده، رسانه های جمعی، سیستم آموزشی و تبلیغات محیطی و …) که خیلی چیزها را به اندازه مقدسات، بی چون و چرا می پذیریم. در صورتیکه خیلی وقتها واقعیت  چیز دیگری است.

    همه چیز را می توان زیر سؤال برد. البته این فعالیت را می توانید در سکوت و توی ذهنتان انجام بدهید. هر وقت کسی چیزی به شما گفت، قبل از هر تصمیمی، آن چیز را ببرید زیر سؤال. آیا دلیلی در اثبات و یا رد حرف یارو می توانید پیدا کنید؟ آیا دیدن تبلیغ کلاسهای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد به این معنی است که تحصیلات عالیه زندگی شما را بهتر خواهد کرد؟ به چه دلیل؟ پنج دلیل در اثبات یا رد آن پیدا کنید. این کار در ابتدا مشکل به نظر می رشد ولی به زودی عادت خواهید کرد.

    به زودی شما هم مانند او همه چیز را زیر سؤال خواهید برد؟؟؟

     

  • همه شما از امروز به بعد آزادی بیان خواهید داشت

    اگر توی یک مهمانی یقه یک نفر را  بگیرید و نظرش را راجع به “آزادی بیان” بپرسید، به احتمال زیاد چنین جوابهایی دریافت خواهید کرد:

    – متاسفانه در جامعه ما آزادی بیان وجود ندارد.
    – آزادی بیان در کشور ما اونجوری که باید نیست.
    – از خیلی جهات آزادی بیان وجود ندارد.
    – آزادی بیان چیز خیلی خوبیه.
    – آزادی بیان واقعا لازمه.
    – و الخ.

    حالا اگر به همین  آدم بگویید “فرض کن آزادی بیان همانقدر که باید باشد، هست. خودت را بیان کن.” احساسی مرکب از ترس، تعجب، تمسخر، سرخوردگی، سردرگمی، استرس و نفرت  در چهره اش مشاهده خواهید کرد. چی؟ خودتو بیان کن. بذار هر چی اون تو هست بیاد بیرون. فکر کن همه آدمهای دنیا در همین لحظه محو شدن و فقط تو باقی موندی.

    Let it out

    Express yourself

    اصلا چرا قضیه را سیاسی می کنی؟ بیان کردن خودت ربطی به سیاست ندارد. برای اینکار آزادی بیان یا آزادیهای دیگر لازم نیست. داشتن یک روزنامه یا کانال تلویزیونی هم همینطور. مگر حتما باید خودت را برای دیگران بیان کنی؟ بیشتر آدمها به بیان کردن بیشتر آدمها وقعی نمی گذارند. مثلا اگر من خوابی را که دیشب دیده ام برای دوستم تعریف کنم، او کوچکترین علاقه ای به شنیدنش نشان نخواهد داد. مگر اینکه به دوستم بگویم که او هم توی خواب من بوده است و تازه اینجاست که گوشش را تیز می کند.

    من: “دیشب خواب دیدم توی یک توالت عمومی شبیه توالت دانشگاه هستم. خیلی تحت فشار بودم. برای رسیدن به امتحان هم عجله داشتم. بیشتر توالت ها در نداشت. اونایی هم که در داشت پر کثافت بود. و …”

    دوستم: “اوهوم.”

    من: “راستی یک دفعه صدای تو رو از یکی از توالتها که درش بسته بود، شنیدم.”

    دوستم: “جدی؟؟؟؟؟؟ چی گفتم؟؟؟؟ از توالت بیرون اومدم؟؟؟؟؟ توالتی که من توش بودم تمیز بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آب قطع نبود؟؟؟؟؟ ترم چند بودیم؟؟؟؟؟؟ خیلی بوی بدی می اومد؟؟؟؟؟ منم امتحان داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمره من چند شد؟؟؟؟؟ آخرش چی شد؟؟؟؟؟؟؟”

    می خواهی دنیا را تغییر بدهی؟ می خواهی مردم با دیدن نقاشیهایت در گالری نبیاسشعهریصبودئورزهخ یا شنیدن موسیقیت در کانال ابینستمعهخ دستخوش یک شیفت فرهنگی اقتصادی اجتماعی مذهبی بشوند؟ بیشتر آدمها تغییر نمی کنند. بیشتر آدمها نمی خواهند تغییر کنند.  وقتی مطلب “چرا تغییر نمی کنی؟” را نوشتم یکی از دوستهایم روی فیس بوک ازم پرسید: “چرا باید تغییر کنم؟” تازه الان سؤالش را می فهمم. بیشتر آدمها به بیان کردن بیشتر آدمها وقعی نمی گذارند، چه برسد به اینکه بخواهند تغییر کنند. اوباما نتوانست چیزی را تغییر دهد. خیلی از رئیس جمهورهای قبل و بعد از او در کشورهای دیگر هم همینطور. با همه آزادی بیان و آزادیهای دیگر. کوروش کبیر و داریوش هم همینطور. عباس میرزا و ایرج میرزا هم همینطور. لیدی گاگا و استیو جابز هم همینطور. نه نقاشیهای پیکاسو باعث تغییر کسی شده است نه سمفونیهای بتهوون نه رمانهای داستایوفسکی و نه اشعار مولانا. تو به مخاطب نیازی نداری. دهنتو ببند. خودت را بیان کن.

    همین امروز نیم ساعت برای بیان خودت وقت صرف کن. یک شعر بنویس حتی اگر قبلا هرگز این کار را نکرده ای. لیستی از ایده هایت بنویس. درباره یکی از خاطراتت یک مطلب بنویس. رنگهایی را که به خاطر داری لیست کن. روی دیوار توالتتان یک نقاشی بکش یا چیزی بنویس. با خودکار یا ماژیک یا هر وسیله دیگری. توالت بهترین جا برای این کار است. البته توالت خانه خودتان. توالت جایی است که کلی ایده جدید و خلاقانه به ذهن آدم خطور می کند و آدم می تواند به راحتی خودش را بیان کند. به دور از نگرانی و ترس و خطر و نیاز به مجوز و این چیزها. من فکر می کنم آدمها باید توی توالتشان یک جعبه لوازم تحریر و نقاشی و حتی یک بوم نقاشی اگر جا داشته باشد تعبیه کنند.  رو دیوار اتاقت با میخ کنده کاری کن. اجداد تو روی دیوار غار این کار را می کردند. تو چرا نکنی؟ آواز بخوان. خودت را بیان کن. دیوار حیاط خانه را سرامیک کن. با ایمیل خودت را بیان کن. برای یک نفر چیزی بنویس یا ایمیل یک نفر را که بی جواب رها کرده ای جواب بده. خودت را بیان کن. خودت را برای خودت بیان کن. فقط برای خودت.

    من در همینجا شنبه 2 مهرماه را روز جهانی آزادی بیان نام گذاری می کنم.

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده جمله که می خواستم روی دیوار توالتمان بنویسم و ننوشتم و هشت تای دیگر که نوشتم.

    مطالب مرتبط:

    در نکوهش فعل امری

  • تنها روش مؤثر غلبه بر پشیمانی

    یکی از روشهای خوب برای تولید و پرورش “پشیمانی“، چک کردن انتخابهای دیگر بعد از گرفتن یک تصمیم و عملی کردن آن است. مثلا من هر وقت لباسی چیزی می خرم، (و این کار را به سادگی و سرعت هرچه تمام تر در اولین فروشگاه انجام می دهم.) بعدش شروع می کنم به چک کردن مغازه های دیگر. چک کردن قیمت لباسهای مشابه. جنس آنها، کیفیتشان و الخ. جالب اینجاست که وقتی چیزی را می خرید به نظر می آید که همه فروشگاههای دنیا چیزی مشابه آن را دارند ولی با کیفیت بهتر و قیمت کمی ارزانتر.

    من اصولا خجالت می کشم که سراغ فروشنده اولی بروم و با توضیح اینکه مشابه این لباس را جای دیگری ارزانتر می فروشد، آنرا پس بدهم. در عوض کاری که می کنم اینست که اینقدر می گردم تا حداقل یک جا را پیدا کنم که کالایی مشابه ولی با قیمت بیشتر ارائه بدهد. این حس که من انتخاب درست و هوشمندانه ای کرده ام، آرامم می کند. بعد از این همه سال اینقدر زرنگ هستم که کسی نتواند سر من را کلاه بگذارد. ولی اگر همچین گزینه ای پیدا نشود، به شدت احساس پشیمانی می کنم و در حالیکه چیزی را که خریده ام دزدکی نگاه یا لمس می کنم، هزار تصمیم دیگر که از گرفتن آنها پشیمان هستم را در خاطرم مرور می کنم.

    نمونه ای واقعی از یک آدم پشیمان

    رشته تحصیلی که انتخاب کردم، کسب و کارهایی که شروع کردم و موفق نشد، دوستان نابابی که انتخاب کردم، رابطه هایی که تمام کردم، پولهایی که به خاطر سرمایه گذاری اشتباه از دست دادم، وقت و عمرم که به خاطر همه موارد قبلی از بین رفت و الخ. به خاطر همه اینها پشیمان هستم. چیزهای دیگری هم هست. مثل حرفهایی که بعضی وقتها زده ام و الان فکر می کنم که نباید می زدم. یا عقایدی که داشته ام و الان عقیده دارم که نباید می داشتم. ای کاش آن کارها را نکرده بودم. ای کاش کارهایی را که نکردم و باید می کردم، کرده بودم. ای کاش.

    همه آدمها لیست بلند و بالایی از پشیمانی دارند. اصولا نگاه کردن به گذشته و پیدا کردن اشتباهات کار آسانی است. کاری که سخت است، مواجهه و پذیرش و گذشتن از آنهاست. همه آدمها می دانند که همه آدمها از بیشتر انتخابهایی که می کنند، دیر یا زود پشیمان می شوند. همه آدمها فراموش می کنند که در زمان گرفتن آن تصمیم، اطلاعاتی را که امروز دارند، نداشتند. همه آدمها توجه نمی کنند که تصمیم گرفته شده در context آن زمان درست به نظر می رسیده و در context زمان حال اشتباه و پشیمانی آور به نظر می رسد. همه آدمها می دانند (شاید هم نمی دانند) که رسیدن به به این موضوع که تصمیم آنها اشتباه بوده، اتفاقی است که فقط در کنترل و اراده خود آنها می باشد و هیچ بنی بشری نمی توانسته(نمی تواند) نظرشان را عوض کند.

    اشتباه از کجا می آید؟ آیا حیوانها هم پشیمان می شوند؟ آیا می توان پشیمانی را از برنامه زندگی انسان حذف کرد؟ آیا پشیمانی هم مثل احساسات دیگر از جمله ترس و عشق برای ادامه بقای بشر ضروری است و بر اساس نیازهای او تکامل یافته است؟ آیا پشیمانی واقعا سودی ندارد؟ آیا من یک روز از نوشتن این مطلب پشیمان خواهم شد؟

    از دی که گذشت هیچ از او یاد مکن    –    فردا که نیامده ست فریاد مکن
    بر نامده و گذشته بنیاد مکن              –    حالی خوش باش و عمر بر باد مکن
    خیام

  • در باب فیلترینگ

    هدف نهایی جستجو (و بطور کلی فناوری اطلاعات) پیدا کردن اطلاعاتی است که جستوگر آن را معنی دار و با ارزش تلقی می کند. خیلی وقتها جستجوگر عمل جستجو را با فیلتر کردن انجام می دهد. مثلا وقتی روی گوگل کلمه “فیلتر” را جستجو می کنید در حقیقت از گوگل می خواهید که فیلتری برای شما درست کند تا اطلاعاتی از آن رد شود و باقی اطلاعات رد نشود. اینکار یعنی فیلتر کردن در زندگی واقعی روزمره و خارج از دنیای دیجیتال هم بسیار اتفاق می افتد. مثلا وقتی کسی مشغول حرف زدن با ماست، فیلترهایی که به هزار و یک دلیل در ذهن ما وجود دارند باعث می شوند که بعضی از حرفهای یارو را بشنویم و بعضی دیگر را نشنویم. وقتی در یک خیابان یا پارک در حال پیاده روی هستیم، فیلترهای مشابهی باعث می شوند که چیزهایی را ببینیم و چیزهایی را نبینیم. و الخ.

     

    وب سایت آمازون فیلتر شده

     

    وب سایت آمازون فیلتر نشده

     

    به طور کلی فیلتر و فیلترینگ را به دو دسته کلی می توان تقسیم نمود. دسته اول فیلتری است که از سوی جستجوگر، کاربر یا مصرف کننده اطلاعات بر روی اطلاعات اعمال می شود. برای مثال وقتی شما بعضی از حرفهای طرف مقابل را نمی شنوید یا نشنیده می گیرید. یا وقتی عابر پیاده را بر روی خط عابر نمی بینید و گاز می دهید که قبل از او رد شوید. یا وقتی کسی دارد از در آسانسور بیرون می آید شما او را نمی بینید و سعی می کنید خودتان را به درون آسانسور بچپانید. یا وقتی آدمهای جلوتر از خودتان را توی صف بانک نمی بینید و از طرف دیگر سعی می کنید به عنوان نفر اول در جلوی صف قرار بگیرید. و الخ.

    نوع دوم فیلتری است که تولید کننده اطلاعات بر روی اطلاعات اعمال می کند. مثلا لباسی که یک نفر می پوشد و شما نمی توانید بعضی از قسمتهای بدن او را ببینید. یا مثلا حرفهایی که طرف مقابل از شما مخفی می کند. یا قسمتهایی از خبر که تهیه کننده اخبار از متن اصلی حذف می کند. یا مثل شیشه دودی بعضی از ماشینها که نمی گذارد داخلش را ببینید. و الخ.

    نوع سوم فیلتری است که از طرف مصرف کننده و تولید کننده ولی توسط شخص ثالث بر روی اطلاعات اعمال می شود. به عبارت دیگر چون همه مصرف کنندگان یا تولیدکنندگان شعور، توانایی، حسن نیت و مهارت لازم برای ساختن و استفاده از فیلترهای مناسب را ندارند، اشخاص دیگری این فیلترها را می سازند و به زور در اختیار آنها قرار می دهند. این اشخاص در حقیقت نقشی شبیه به نقش سازمان حمایت از حقوق مصرف کنندگان یا سازمان نظارت بر قیمتها را بازی می کنند. از این به بعد هر وقت خواستید وب سایتی را ببینید و متوجه شدید که اچ. تی. ام. ال. اش جابجا شده است، مثلا منوها به هم ریخته و رنگشان حذف شده، جعبه جستجو حذف شده و عکسهای وب سایت نمایش داده نمی شود، نفس راحتی بکشید و بدانید که کسی در جایی از حقوق شما به عنوان مصرف کننده اطلاعات دارد حمایت می کند.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده حق مصرف کننده و ایده هایی برای حمایت از آنها

  • گشادی تلویزیونی

    از دستگاه تلویزیون به طور کلی به دو طریق می توان استفاده نمود:

    1- به عنوان سینما یا تئاتر خانگی. در این حالت کاربر به انتخاب خودش به تماشای یک فیلم، شو، کارتون یا هر چیز دیگری که معمولا بر روی یک سی. دی. یا دی. وی. دی. ضبط شده است، می پردازد.

    2- به عنوان تلویزیون. یعنی تماشای برنامه هایی که دستگاه تلویزیون در لحظه از یک آنتن دریافت می کند.

    در حالت دوم کاربر کنترل بسیار کمتری در انتخاب چیزی که تماشا می کند، دارد. اصولا وظیفه برنامه سازان تلویزیون اینست که فاصله بین آگهی های بازرگانی (تبلیغات) و اخبار را پر کنند. اخبار که همیشه شامل جنگ، آتش سوزی، زلزله، قحطی، گران شدن سکه و اینجور چیزهاست، هدف اصلیش اینست که بیننده را تا حد خیس کردن شلوارش یا نا امیدی نسبت به زندگی، بترساند. اخبار کالای دم دست و فراوانی است که هزینه تولید آن بسیار کم است. فقط یک اخبار گوی حرفه ای لازم دارد تا بدون تغییر چهره، اخبار قحطی و مرگ و میر سومالی و یا خشک شدن دریاچه ارومیه را با یک تن صدا بگوید و بینندگان را بترساند.

    از طرف دیگر از انسانیت به دور است که آدمی را که با شنیدن این همه خبر بد، ترسیده و امیدش را نسبت به زندگی از دست داده، همینجوری به حال خودش رها کرد. اینجاست که آگهی های بازرگانی، ما را از وجود کالاها و خدماتی مطلع می کنند که خریدن آنها زندگی ما را متحول می کند. مثل جوایز حسابهای قرض الحسنه. کافیست شما پولتان را در یک حساب قرض الحسنه دو دستی به بانک بدهید تا بعدا آنرا با بهره گزافی (حداقل هجده درصد) به خودتان قرض بدهد. البته این کار شما جوایزی هم دربر دارد که نحوه بردن آنها بسیار(کاملا) شبیه بردن بلیط بخت آزمایی(لاتاری) است و بلیط بخت آزمایی در همه جای دنیا باعث ایجاد امید در میلیونها (شاید هم میلیاردها) نفر می شود.

    اگر از برنده شدن در این شکل از لاتاری نا امید شدید، می توانید پولتان را از بانک پس بگیرید و به سعادتی که توسط یک چهره زیبا و خندان متصاعد کننده خوشبختی، در آگهی بعدی تبلیغ می شود، پناه ببرید. چیزی مثل یک یخچال ساید بای ساید یا یک تلویزیون ال. ای. دی. با عینک سه بعدی یا یک خودرو یا کنکور کارشناسی ارشد. اگر پول کمتری می خواهید خرج کنید، چیزهای ارزانتری مثل چیپس و پفک هم هست.

    بین اخبار و آگهی های بازرگانی یعنی بین ترس و امید، تکه های کوتاهی از درام، کمدی، تراژدی و خزعبل ( یا ترکیبی از آنها) پخش می شود که برای بیننده در حقیقت حکم بو کردن دانه های قهوه بین تست کردن عطرهای مختلف را دارد. این مدل پخش برنامه های تلویزیونی که می توان آنرا مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” نامید، مدل بسیار موفقی در همه جای دنیا است. مثلثی که مثل مثلث برمودا، در هر دقیقه و هر ساعت، وقت و انرژی و سلامت روان میلیونها نفر را در کام خود می بلعد.

    یکی از راههای فرو نرفتن به مثلث “اخبار-آگهی-خزعبل” غلبه بر گشادی تلویزیونی است.

    “گشادی تلویزیونی یعنی استفاده از تلویزیون در حالت دوم بدون بکارگیری مناسب و به موقع ریموت کنترل.”

    برای مثال از مصادیق گشادی تلویزیونی به موارد زیر می توان اشاره کرد:

    – فشار ندادن کلید قرمز به هنگام آغاز اخبار. اگر ورزشکار هستید، برای شما نکشیدن سیم برق از پریز، نشانه گشادی تلویزیونی است.

    – فشار ندادن کلید Mute به هنگام آغاز آگهی های بازرگانی.

    – عوض نکردن کانال به هنگام آغاز خزعبل. ( تعریف دقیق خزعبل موضوع مطلب دیگری خواهد بود.)

    – تحمل مثلث فوق برای فرار از گفتگو با مهمانها یا آدمهای دیگر حاضر در محضر تلویزیون.

    – فرار نکردن از اتاق یا منزل در صورتیکه حق استفاده از ریموت را ندارید. به طور کلی حاضر شدن در مکانی که یک تلویزیون روشن وجود دارد و اختیار ریموتش با شما نیست.

    گشادی تلویزیونی به موارد بالا محدود نمی شود و این موارد صرفا جنبه ارائه مثال دارند.

     

  • رو چی (چه پروژه ای) داری کار می کنی؟

    اگر کسی یقه شما را بگیرد و این سؤال را از شما بپرسد،

    آیا برای جواب دادن به هیجان می آیید؟ یا اصلا جوابی ندارید که برای دادنش به هیجان بیایید؟

    مطالب مرتبط:

    بهترین ایده برای آغازگری

  • ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    نخبه چه کسی است؟

    بر اساس تعریفی که در اساس نامه “بنیاد ملی نخبگان” آمده است: “نخبه: به فرد برجسته و كارآمدي اطلاق مي‌شود كه اثر گذاري وي در توليد علم، هنر و فناوري كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و متوازن كشور گردد. احراز نخبگی افراد براساس آيين نامه پيشنهادي هيئت امناء و تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي خواهد بود.”

    کاملا واضح است که طبق این تعریف من نخبه نیستم. ولی از آنجاییکه در بچگی به دلیل نداشتن سرگرمی و بازی کافی،  درس زیاد می خواندم و نمره هایم خوب می شد خیلی ها فکر می کردند من نخبه هستم. البته آن وقتها کلمه نخبه هنوز مد نشده بود و به جایش از کلماتی مثل نابغه و خیلی با هوش استفاده می شد. خوب به هر کسی آنهم در بچگی به تکرار بگویند باهوش است، جو گیر می شود و خیالات برش می دارد. مخصوصا اگر اساس نامه بنیاد ملی نخبگان را هم نخوانده باشد. این اتفاق برای من افتاد.

    اتفاق این بود که قبل از اینکه چیزی در من رشد کرده باشد یا من برای انجام دادن کاری با تمرین کافی استاد شده باشم، صرفا به دلیل کسب نمره های بالا در سیستم آموزش مادون متوسط، آنهم صرفا به دلیل اینکه کار بهتری برای انجام دادن نداشتم، انتظار زیادی از خودم و زندگیم و دیگران و خیلی چیزهای دیگر پیدا کردم. این جمله خیلی طولانی شد.

    سالها طول کشید تا بفهمم که من نه تنها نابغه، با هوش یا هر چیز دیگر نیستم بلکه با چنین موجودی فاصله بسیار زیادی دارم. قبول این واقعیت برای من بسیار سخت بود. پذیرفتن مسئولیت شکستهایم برایم سخت بود. قبول کردن گشادیها و کم کاریهایی که در طول سالها به دلیل توهمات دوران بچگی مرتکب شده بودم، برایم سخت بود. وقتی این موضوع را فهمیدم که دیگر روابط زیادی را به خاطر غرور و تعصب به باد داده بودم. فرصتهای زیادی را به دلیل گشادی پنهادن شده در نبوغ تخیلیم، نشناخته بودم. از یاس فلسفی رنج برده بودم، بدون اینکه اصلا بدانم فلسفه یعنی چه. چه آدمهای نازنینی را که رنجانده بودم. چه زیباییهایی را که ندیده رها کرده بودم. و چه درسهایی که از شکستهایم نگرفته بودم. چه خنده هایی را که نخندیده بودم. و چه آرزوهایی که به خاطر افسرده شدن قبل از ابتلا به افسردگی، نپرورانده بودم.

    شاید به همین دلیل است که الان اگر کسی وصله هوش و نبوغ و نخبه بودن و این جور چیزها به من ببندد، حالم بد می شود. به چنین آدمی نباید اعتماد کرد. من حداقل 20 سال سابقه قابل استناد ریدن در زندگیم دارم(که خود می تواند موضوع مطلب دیگری باشد)، بعد چه جوری کسی می تواند به راحتی همچین نسبتی به من بدهد؟ در صداقت و حسن نیت یا حداقل قدرت تشخیص این آدم باید شک کرد.

    من هرگز آدم برجسته و کارآمدی نبوده ام. برجسته نمی دانم دقیقا چه کسی است ولی حدس می زنم کارآمد کسی است که کارهایش برای خودش و دیگران تاثیر گذار است. مطمئنم من چنین آدمی نبوده ام. اثرگذاری در تولید علم، هنر و فناوری کشور؟ خوب اینهم که بسیار واضح است. هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكری من در راستای توليد دانش و نوآوری، هرگز موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمی و متوازن كشور نشده است. من هنوز تعریف دقیقی از توسعه علمی و متوازن کشور در ذهنم ندارم. اصلا مطمئن نیستم که هوش و نبوغ فکری من در این راستا بوده باشد. اصلا من معتقد به داشتن هوش و نبوغ فکری نیستم.

    از من و خیلیهای دیگر که گذشت ولی پیشنهاد می کنم این یک پاراگراف تعریف فوق، جایی در کتهابهای درسی نسلهای آینده درج بشود. اینجوری هر وقت از بچه ای معمولی مثل من با القاب باهوش و نخبه و نابغه تعریف بشود، او معیاری برای مقایسه و سنجش صحت و سقم تعریف و تمجید مذکور، خواهد داشت. شاید.