دسته: اشعار

  • پیشاپیش

    ممکن است بهار به همان اندازه فصلهای دیگر برای شما زیبا باشد.

    ممکن است تعطیلات طولانی و شلوغی و ترافیک و گرانی شب عید و گشادی فراگیر اینور سال، عیدی دادن زورکی و دید و بازدیدهای اجباری عید و تکرار همه اینها برای سالیان سال، برای شما اتفاق میمون و هیجان انگیزی نباشد.

    ممکن است سال جدید برای شما بیشتر از عوض شدن یک عدد توی تقویم معنایی نداشته باشد.

    ممکن است جفت یابی یا جفت گیری شما مثل بعضی پرندگان به فصل بهار محدود نشود.

    ممکن است همدیگر را به خاطر آن کارها هرگز نبخشیم.

    ممکن است آنور سال با اینور سال برای شما هیچ فرقی نداشته باشد.

    ممکن است به جای بهار، پاییز حس رویش و رشد در شما ایجاد کند. یا تابستان یا زمستان.

    ممکن است به هم عیدی ندهیم. یا روبوسی نکنیم.

    ممکن است آغاز سال احوال شما را به عشق و محبت و دوستی تبدیل نکند. یا به احسن الحال.

    ممکن است در لحظه تحویل سال پای سفره هفت سین نشسته نباشید.

     در هر صورت من پشاپیش فرا رسیدنش را به شما تبریک می گویم.

  • طرز تهیه چایی برای دو نفر

    دو عدد استکان کمر باریک با کمربند طلایی را خوب بشویید و خشک کنید.

    با یکی از آنها دو استکان آب از شیر آب توی یک قوری کوچک فلزی که از قبل شسته اید بریزید.

    قوری را روی شعله کم گاز قرار دهید. یا روی هر شعله ای.

    به موسیقی گرم شدن آب و جوش آمدنش گوش بدهید.

    یک قاشق چایخوری چای خشک معطر نشده توی قوری بریزید. یا هر چیز خشک معطر نشده دیگری که آب جوش را آرامش بخش می کند.

    قوری را گرم نگه دارید تا چایی دم بکشد. با شعله شمع یا با گرمی دست یا با گرمی نگاه. یا یک شعر.

    چایی را بدون صافی توی استکانهای کمر باریک با کمربند طلایی بریزید.

    چایتان را بنوشید و مطمئن باشید کسانی که به هر دلیل در این لحظه چای کیسه ای مصرف می کنند با شما برابر نیستند.

  • حلال

    من: مترو

    راننده نگه داشت. جوانی سی ساله و نسبتا خوش تیپ که داشت فرامرز اصلانی گوش می داد.

    …… اگه یه روزی نوم تو تو گوش من …..

    یک مسافر دیگر: مستقیم

    راننده نگه داشت.

    ……به دل می گم کاریش نباشه ……

    یک مسافر دیگر: همینجا پیاده می شم.

    هزار تومانی داد.

    رانننده: خورد ندارم. خورد نداری؟

    یک مسافر دیگر: چقدر میشه؟

    راننده: هشتصد تومان.

    یک مسافر دیگر ششصد و پنجاه تومان داشت.

    راننده قبول نکرد.

    راننده: کسی دویست تومان خورد نداره؟

    من داشتم. دویست تومان دادم به راننده.

    راننده بعد از دو دقیقه راه افتاد. و بعد از سه دقیقه رسید به مترو.

    کرایه من هزار تومان بود. یک هزار تومانی دادم.

    فرامرز اصلانی همچنان با صدای آرام و رومانتیکش می خواند.

    بعد از تشکر در را باز کردم که پیاده بشوم.

    راننده: روز خوبی داشته باشید.

    من: چیزی نگفتم.

    رفتم توی پیاده روی سمت چپ.

    یک دقیقه بعد راننده به من رسید و سرش را به طرف من چرخاند:

    آقا اون پول خوردو حلال کن.

    من زیر لب: حتما، مادر فاکر.

  • پشت چراغ قرمز

    اول پسرک نزدیک شد و صورتش را به شیشه ماشین چسباند

    ن درها را قفل کرد

    بعد دخترک نزدیک شد و صورتش را در کنار صورت پسرک به شیشه چسباند

    پنج شش سال داشت

    با لپهای گل انداخته از سرما و موهای مشکی و چشمهای درشت پر از غم و امید و نگرانی و شیطنت و ترس و عشق و نفرت

    ن: چقدر نازه

    ن شیشه را پایین کشید و به هر کدامشان یک اسکناس پنج هزار تومانی داد

    پسرک ناپدید شد

    دخترک به کیف ن چشم دوخته بود و زر زر کنان از ن آن اسکناس ده هزار تومانی را طلب می کرد

    من به دخترک گفتم که ظاهرا به اسکناس پنج هزار تومانی نیاز ندارد و آنرا از دستش گرفتم و بعد شیشه را کشیدم بالا

    دخترک همچنان نگاه می کرد ولی صورتش دیگر به شیشه چسبیده نبود

    چراغ سبز شد

  • هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    اگر بوی بدی به مشامت می رسد

    اگر تصویر روبرویت چشم نواز نیست

    اگر غذایی که نیم ساعت پیش خوردی خوشمزه نبود

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    اگر اینترنت به اندازه کافی سریع یا باز نیست

    اگر ترافیک بزرگراه روان نیست

    اگر دیگران تو را نمی فهمند

    اگر کارها کند پیش می رود

    اگر باری که باید بلند کنی سنگین است

    اگر راهی که باید بروی طولانی است

    اگر صداهایی که می شنوی آزار دهنده است

    اگر پول کافی نداری یا عشق کافی یا خواب کافی

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    اگر جایی که نشسته ای گرم و نرم نیست

    اگر هوایی که تنفس می کنی تمیز نیست

    اگر محدود هستی یا محروم یا مجبور یا مطرود یا مردود یا مزدور یا محبوس یا مخمور یا مغبون یا محزون یا مظلوم یا مشکوک یا منفور

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

  • عذاب وجدان

    پیرمرد کنار جاده دست تکان می داد

    یک کامیون دویست متر جلوتر برایش نگه داشت

    ماشینی بزرگ، جاده ای باریک، حرکتی انسانی

    پیرمرد شروع کرد به دویدن به سمت کامیون که هنوز کاملا متوقف نشده بود

    چند متر مانده به کامیون ما به پیرمرد رسیدیم

    “آقا ببخشید لالجین از همین طرفه؟”

    پیرمرد با اضطراب راه را به ما نشان داد، یک چشم به کامیون، یک چشم به ما

    چشمانش هنوز می دویدند

    و بعد خودش هم شروع کرد به دویدن

    ما که راه افتادیم کامیون هم راه افتاد

    قبل از رسیدن پیرمرد

    شاید فکر کرد که ما پیرمرد را سوار کرده ایم

    ولی نکرده بودیم

    ما پیرمرد را سوار نکرده بودیم

    ما پیرمرد را بدون هیچ دلیل موجهی سوار نکرده بودیم

    و پیرمرد برای صد هزارمین بار در زندگیش از سوار شدن باز مانده بود

     

  • I have a dream

    I have a dream

    I have a dream that one day people start to ask a few questions before swallowing a load of answers

    I have a dream that one day less bullshit is speech-ed

    I have a dream that one day less freedom is escaped

    I have a dream that one day more morality goes beyond good and evil

    I have a dream that one day American freedom gets expired before getting exported

    I actually don’t have a dream

    I just wrote a poem

     

    Related nonsense

    a letter to the west

     

     

  • LOVE

    زن طبقه پایینی ما یک جفت کفش داشت که از چهار سال پیش که ما به این ساختمان نقل مکان کردیم می پوشید

    یک جفت کفش زنانه کوچک بدون پاشنه جلو بسته

    از آن کفشها که رویه و کف آنها مثل جوراب نازک است

    مثل کفش باله

    به رنگ قهوه ای روشن

    که با رنگ سفید بر روی یک توری جلویشان نوشته شده بود

    LOVE

    چند روزی است که آن کفشها را جلوی درشان ندیده ام

     

  • push like

    you see those millions of faces?

    and millions of shared crap?

    and billions of likes?

    I was one of those

    then I heard someone ask someone else:

    “why didn’t you like the crap that I shared?”

    it was beyond my grasp

    I unsubscribed

    I am still one of those

     

     

  • Lost, a poem by Charles Bukowski

    no

    we can’t we can’t win it

    I’ve decided we can’t win it

    just for a while we thought we could but that was just for a while

    now we know we can’t win it

    we can’t stand still and win it or run and win it

    or do right and win it

    or do wrong and win it

    somebody else is going to win it

    that’s why somebody else is there and we are here

    it is terrible to be defeated in what seems to count

    it will happen

    to accept it is impossible

    to know it is more important than doves or switchbrakes or love