دسته: بی ربط

  • نه چیز که در برنامه آموزشی تحصیلات متوسط وجود ندارد

    اول-  بوجود آوردن اشتیاق برای یادگیری
    دوم- مدیریت پروژه حتی به ساده ترین شکل آن
    سوم- اینکه پول از کجا می آید و به کجا می رود و آمدن و رفتنش بهر چیست (سرمایه داری)
    چهارم- خواندن چیزی با نگاه نقادانه
    پنجم- آفرینش هنری
    ششم- ارائه نمودن ایده ها به اشکال مختلف برای دیگران
    هفتم- آغازگری و اشتباه کردن ز گهواره تا گور
    هشتم- مبارزه با گشادی
    نهم- سواد اطلاعاتی
    مطالب مرتبط:
  • آقای زمانفری یکشنبه هفته دیگه توی زندان خواهد بود

    مغز ما ظرفیت پردازش همزمان حرف زدن سه نفر را دارد. به عبارت دیگر اگر سه نفر دوروبر ما همزمان حرف بزنند، ما در صورتی حرف هر سه آنها را می فهمیم که به هیچ چیز دیگر توجه نکنیم. حتی لباسهای آنها یا حالت چهره و حرکت بدنشان. یعنی اگر هنگام حرف زدن آنها ما به رنگ چشم یکی از آنها، قراری که ساعت هفت عصر داریم یا هر چیز دیگری فکر کنیم مقداری از حرفهای آنها از کاسه خودآگاهی ما بیرون می ریزد.
    دریافت اطلاعات (بوی عرق) از طریق بینی
    
    امروز توی تاکسی یک نفر داشت راجع به 120 میلیون طلبی که از یک شخص ثالت داشت با یک شخص دوم پشت تلفن حرف می زد. من از وقتی که سوار شدم تا وقتی پیاده شدم حدود ده دقیقه طول کشید و من ناخواسته اطلاعات زیر را دریافت کردم:
    • نوع شخصیت آقای بدهکار که اسمش آقای زمانفری بود و ادبیاتی که بکار می برد
    • میزان بدهی اولیه، میزان بخشش و گذشتی که این آقا کرده بود و میزان بدهی نهایی
    • اشخاص دیگری که در ماجرا نقش داشتند از جمله آقایان ربیعی، ابراهیمی و محمد دوست
    • اتفاقی که در صورت عدم پرداخت بدهی تا یکشنبه هفته بعد خواهد افتاد یعنی زندان رفتن آقای زمانفری
    • گوینده موارد فوق را مثل کلاس درس تکرار و با لحنی آرام و متقن نتیجه گیری می کرد
    این خزعبلات یک سوم ظرفیت پردازشی مغز من و مسافران دیگر را برای مدت کوتاهی به خود اختصاص داد.
    شما اگر ذهن بودا را هم داشته باشید در یک تاکسی که یک نفر با تلفنش حرف می زند، بوی عرق بغل دستی عذابتان می دهد و صندلی تاکسی هم ناراحت است یا آرنج بغل دستی حجم قفسه سینه شما را کم می کند، تقریبا تمام ظرفیت پردازشی ذهن شما اشغال خواهد شد.
    مطالب مرتبط:
  • من دکترای هنرهای زیبا دارم

    من وقتی کلید پابلیش را بزنم این مطلب بر روی یک هارد اس کازی 920 گیگابایت که بر روی یک سرور از کلاستری در ابر قرار دارد، ذخیره می شود. این ابر با پهنای باند 100 گیگابیت در ثانیه به بک بون اینترنت وصل است و کپی این مطلب در سه ابر دیگر به صورت ریداندنت ذخیره می شود. امنیت ابر با الگوریتم بیبایتنمصبثصعه تامین می شود که 1298 برابر امن تر از الگوریتم ینمصبعهخصثع می باشد و تا حالا فقط یک هکر آنهم یک هکر اخلاقی به نام ابثصهمقهثصخقعثهصخ ثهعقهثصخ توانسته آنرا هک کند که عملیات هک با یک سوپر کامپیوتر قثعصهیرتلبیس 12121 سه سال و 123 روز طول کشید.
    آخرین باری که یک مهندس برق به شرکت شما آمد و درباره افت ولتاژ در خطوط انتقال نیرو بین نیروگاه شهید رجایی قزوین و پست فشار قوی طالقان توضیح داد کی بود؟
    شاید به همین دلیل بود که من چند سال پیش شروع کردم راجع به شغل(تخصص، رشته دانشگاهی یا هرچی) واقعیم دروغ گفتن. اولین بار در یک تور که راهنمای تور دانشجوی معماری بود، خودم را دکترای هنرهای زیبا معرفی کردم. این راهنمای تور تا آخر سفر هرجا که می خواست درباره گنبدی یا خرابه ای یا دیواری چیزی حرف بزند اول از من اجازه می گرفت و من هم بهش اجازه می دادم. فناوری اطلاعات را خیلی ها نمی فهمند ولی هنر برای همه قابل فهم است. مثلا همین معماری. شما به معماری شهر تهران نگاهی بیندازید. پدیده قابل فهمی است، اینقدر قابل فهم که همه در آن مشارکت کرده اند. از کارگر ساده گرفته تا مهندس و معمار و پیمانکار و صاحب ملک و غیره. 
    ساختمانی که من طراحی کردم
    معماری قابل فهم است ولی کسی نمی خواهد با یک مهندس کامپیوتر ارتباط برقرار کند، زبانش قابل فهم نیست. چه کسی واقعا می خواهد ساعت نه صبح راجع به اینکه دلیل ارسال نشدن ایمیلش تنظیم شدن آتلوک بر روی پروتوکل آی مپ به جای پاپ تری است، توضیح دریافت کند؟ یا چه کسی دوست دارد علت از دست دادن کل اطلاعاتش را مطابق نبودن بکاپ با بنثصعقهخقعهخ بداند؟ چه کسی می خواهد نام کامل ویروسی را که بدوبیراه نمایش می دهد بداند؟ اصلا چه اهمیتی دارد؟
    چه کسی می خواهد با یک مهندس کامپیوتر صحبت کند؟ من دکترای هنرهای زیبا دارم.
  • در تشابهات سیگار و وبلاگ

    با وجود اینکه در نوجوانی چند باری از روی کنجکاوی سیگار کشیده بودم، دقیقا نمی دانستم سیگار چیست و به چه دردی می خورد. تا اینکه دانشگاه رفتن نگاه من را نسبت به سیگار کشیدن کلا تغییر داد. دوران دانشگاه برای من فرصت خوبی بود برای اینکه با پدیده سیگار به شکلی حرفه ای آشنا شوم. برای اینکه صبح قبل از صبحانه خوردن سیگار بکشی یک رویکرد حرفه ای و آغازگرانه لازم است و خوشبختانه من و خیلی از دوستانم این نگرش را داشتیم. سیگار قبل از کلاس، سیگار بعد از کلاس، سیگار بلافاصله بعد از پیاده شدن از اتوبوس، سیگار بعد از چایی و سیگار قبل از خواب. 
    اولین باری که اصطلاح وبلاگ به گوشم خورد هنوز سیگار می کشیدم ولی نه با جدیت سالهای اول. شاید دچار گشادی در سیگار کشیدن شده بودم. بیشتر وقتها صبحها دیگر سیگار نمی کشیدم. بسته ای سیگار نمی خریدم. خیلی وقتها فندک نداشتم. و خلاصه سیگار کشیدنم شده بود تفننی و دیگر خودم را جزء سیگاری های حرفه ای نمی دانستم.
    وبلاگ پدیده جدید و جالبی بود که خیلی ها راجع به آن حرف می زدند ولی نظر من را جلب نکرد. شاید چون فکر می کردم که برای وبلاگ نوشتن باید حرفه ای سیگار کشید یا یک همچین چیزی. چند سالی گذشت تا خودم شروع کردم به نوشتن یک وبلاگ که خیلی زود بعد از نوشتن چند تا مطلب به گشادی دچار شد(شدم) و متوقف.
    من از وقتی پدیده وبلاگ را جدی گرفتم که شروع به استفاده از Google Reader کردم.
    استفاده از این سرویس برای من مثل خریدن اولین بسته سیگارم بود. بسته ای که سیگار می خری خیلی فرق می کند. حالا دیگر یکی از کارهای روزانه ات می شود سیگار کشیدن. بسته را توی جیبت حس می کنی. همیشه تو را همراهی می کند. دوست خوبی است. مثل کتاب که بچه بودیم می گفتند بهترین دوست آدم است. دانشگاه که بروی بهترین دوستت می شود سیگار البته به شرط اینکه بسته ای بخری. با google reader حالا دیگه شروع کرده بودم  به روزی چند تا مطلب خوندن. بعد مجبور شدم برای مطالب جدیدتر و جالبتر وبلاگهای جدید پیدا کنم که از خالی شدن این بسته سیگار که حالا روز به روز بیشتر بهش وابسته می شدم جلوگیری کنم. درست مثل همان بسته سیگاری که در سالهای آخر دانشگاه بعضی وقتها روزی دوبار جایگزین می شد.
    البته پیدا کردن یک وبلاگ که چنگی به دل بزند کار چندان ساده ای هم نیست. یک راهش اینست که لیست وبلاگهای برتر را که مؤسسات مختلف منتشر می کنند نگاه کنی. اشکال این روش اینست که بیشتر اینها آمریکایی هستند و وبلاگهای توی لیستشان به شدت آمریکایی است. مطالبی پیرامون چرندیات اوباما درباره رشد اقتصادی آمریکا یا جنگ با تروریسم در خاور میانه. تعداد زیادی هم وبلاگ برتر در زمینه آخرین روشهای تویت (tweet) کردن و جدیدترین روشهای پیدا کردن رستورانهای نیویورک وجود دارد که در مؤدبانه ترین حالت می گویم خیلی آمریکایی است.

    پیدا کردن یک وبلاگ خوب واقعا کار سختی است. باید آنرا بو کشید. معمولا نویسنده اش مشهور نیست یا اگر هم باشد خیلی مشهور نیست. وبلاگهای خوب معمولا اتفاقی پیدا می شوند. هیچ قاعده خاصی وجود ندارد. شانس بیاری که توی یک مطلب خوب نویسنده به یک وبلاگ خوب دیگر اشاره کرده باشد یا وسط یک جستجوی نامربوط گوگل اشتباهی کند و لینک یک وبلاگ خوب را نشان دهد. وبلاگهای خوب معمولا اینجوری پیدا می شوند.

    نگاهی به ابر برچسب وبلاگ یک ایده ای به آدم می دهد که وبلاگ کلا چه حال و هوایی دارد. بعد هم تاریخ اولین و آخرین پست. فرکانس ارسال مطالب، حجم لینکها و تبلیغات مربوط و نامربوط دور و بر وبلاگ، میزان مطالب سرگرم کننده مثل ویدئو چپانده شده وسط مطلبها و البته خواندن چند مطلب از کارهایی است که من برای انتخاب یک وبلاگ انجام می دهم.

    در هر صورت وبلاگ و سیگار تشابهات زیادی دارند که من به مهمترین آنها در زیر اشاره می کنم:

    • در بعضی از وبلاگها عضو می شوم ولی از بعضی فقط چند تا مطلب می خونم مثل زمانهایی که نخی سیگار می خریدم.
    • وسط بعضی از مطالب با محتوای سرگرم کننده مثل ویدئو و عکس و اینجور چیزها پر شده درست مثل سیگار که خالی می کنی و با چیزهای سرگرم کننده تر دوباره پر می کنی.
    • بعضی مطالب را تا آخر می خونم، خیلی ها رو هم وسطش ول می کنم. خیلی طول کشید که در سیگار کشیدن این عادت را پیدا کنم.
    • در هر زمان مشخص به یکی دو وبلاگ علاقه بیشتری نشان می دهم درست مثل مارک سیگار که هر چند وقتی عوض می کردم.
    • بعضی از مطالب یا وبلاگها کاربرد موردی دارند مثلا برای ایده گرفتن درباره طراحی داخلی دفتر کار. مثل بعضی سیگارها که کاربرد موردی دارند. مثل سیگار برگ تو مهمونی یا سیگار فلان برای کافی شاپ.
    • وبلاگ هم مثل سیگار اعتیاد آور نیست.
  • تشابه خبر کشته شدن بن لادن با عروسی سلطنتی

    • رسانه ها آنرا بزرگتر از چیزی که هست نشان می دهند.
    • مردم بدون اینکه خبر تاثیری در زندگیشان داشته باشد آنرا دنبال می کنند.
    • هر دو خبر به ظاهر خوشحال کننده به نظر می رسد ولی کسی دقیقا نمی داند چرا.
    • به جزئیات پرداخته می شود. تعداد سوراخهای تابوت بن لادن که به کف دریا می رود. طول دنباله لباس کیت میدلتون.
    • علاوه بر موضوع اصلی خبر کسانی هم که با دهان باز خبر را دریافت می کنند، موضوع دیگری می شوند برای آنها که دهانشان بسته است.
    • تاریخچه اتفاق با جزئیات کامل ردیابی می شود. چگونگی آشنایی شاهزاده با کیت. سرنخهایی که منتهی به مخفیگاه بن لادن شد.
    • توضیحات فنی مرتبط به موضوع موجبات یادگیری دنبال کنندگان خبر را فراهم می کند. کیت پس از ازدواج شاهزاده نمی شود چون خون سلطنتی ندارد. بن لادن در کف دریا دفن می شود چون آمریکا هم او را مثل یک مسلمان دفن می کند و هم نمی خواهد مقبره اش مورد سوء استفاده قرار بگیرد.
    مطالب مرتبطی که شاید یک روز بنویسم:
    چرا من برخلاف میلم هنوز خبر می خوانم.
  • معلمهای من

    به مناسبت روز معلم سعی کردم خاطراتم را از معلمهایم مرور کنم. منظورم معلمهایی هستند که به طور رسمی از کلاس اول ابتدایی تا کلاس چهارم دبیرستان در تعلیم و تربیت من نقش داشته اند. منظورم اساتید دانشگاه یا کسانی که به طور غیر رسمی نقش معلم را در زندگی من داشته اند، نیست.
    اسم هیچ کدامشان یادم نیامد. حتی یک اسم.
    یک معلم شیمی داشتیم که از این مساله شاکی بود که ما که یک کشور صادر کننده نفت هستیم، هیچ وقت به بچه ها در آزماشگاه شیمی، نفت خام را نشان نمی دهیم. خودش هم حسرت دیدن نفت خام را داشت و این را علنا می گفت.
    یک معلم ادبیات که قد بلند و هیکل درشتی داشت و شاهنامه را با ابهت خاصی می خواند. من می پرستیدمش و برای کلاسش روزشماری می کردم.
    یک معلم فیزیک که خیلی آهسته حرف می زد و کلاسهایش خواب آور بود.
    یک معلم ریاضی که چاق بود و سبیل گنده ای داشت. من به کلاسش علاقه داشتم و با جان و دل به درسش گوش می دادم.
    یک معلم علوم اجتماعی که قد کوتاهی داشت و لاغر اندام بود. بچه ها را مسخره می کرد و جک زیاد می گفت ولی من فکر می کردم خیلی غمگین است.
    یک معلم تاریخ و جغرافیا که با دوچرخه به مدرسه می آمد و فکر کنم مغازه لوازم تحریر داشت. من خیلی بهش احترام نمی گذاشتم.
    یک معلم معارف که من خیلی باهاش کل کل می کردم و یک بار هم من را از کلاس اخراج کرد. واقعا ازش متنفر بودم.
    یک معلم جغرافیا که سر کلاسش متن کتاب را به نوبت می خواندیم و معتقد بود که من باید گوینده رادیو شوم.
    یک معلم زبان انگلیسی که به نظر من شبیه پزشکها بود.
    یک معلم زبان عربی که گاوداری داشت و همیشه لباسش بوی گند می داد.
    فقط از همین چند معلم یک تصویر مبهم در ذهنم دارم.
    یادم نمی آید که به هیچ کدام از معلم هایم به مناسبت روز معلم گلی یا هدیه ای داده باشم. حتی یادم نمی آید که از یکیشان بابت چیزهایی که به من یاد می دادند تشکری کرده باشم. یادم نمی آید که با معلمی بیرون کلاس دو کلمه حرف زده باشم.
    من از معلمهایم خیلی چیزها یاد گرفتم ولی از هیچ کدامشان تشکر نکردم.
  • ده دلیل برای ترک کار

    من فکر می کنم بیشتر آدمها(بیشتر از هشتاد و پنج درصد) همین امروز باید کارشان را ول کنند (یعنی از فردا دیگه نرند سر همین کاری که امروز دارند.) حتی آدمهایی که قسط ماشین می دهند یا هزینه دانشگاه آزاد بچه هایشان را می پردازند. حتی کسانی که نان آور خانه هستند و حتی کسانی که فکر می کنند که بخشی از چرخ اقتصاد ملی به واسطه آنها می چرخد.
    چرا تو هم مثل بیشتر آدمها باید همین امروز کارت را ول کنی؟
    1. چون هر روز صبح دوست نداری از تختت بیرون بیایی. تفاوت بزرگی است بین لذت خواب نوشین سحری و تمدید ده دقیقه به ده دقیقه ماندن در تخت وقتیکه اصلا خوابت نمی آید. اگر می خواهی توی تخت بمانی که سر کار نروی پس واقعا نباید سر کار بروی!
    2. در محل کار به جای کار کردن مقدار زیادی وقت و انرژی صرف سیاست بازی (زیرآب زنی)  می کنی.
    3. تو و همکارانت پشت سر مدیرتان بدگویی می کنید.
    4. برای خودت ارزش افزوده ایجاد نمی کنی. به خودت مثل یک کسب و کار نگاه کن. آیا ارزش تو امسال بیشتر از سال قبل است؟ آیا ارزش تو سال آینده بیشتر از امسال خواهد بود؟ (دلایل دو و سه دلیل چهار را تقویت می کنند.)
    5. فکر می کنی که حقوق پرداختی به تو کمتر از چیزی است که باید باشد.
    6. بیشتر از هفته ای یکبار توی تقویم دنبال تعطیلی می گردی.
    7. اگر ازتو درباره شغلت بپرسند در جوابت همه چیز هست به جز کاری که شخص تو انجام می دهد؟ مثلا من تو یک شرکت نفتی کار می کنم! من تو قسمت حسابداریم! من مهندس کامپیوترم!
    8. کسی در محل کار سرت داد می زند. داد زدن سر کسی کار خوبی نیست. هیچ کس حق ندارد سر تو داد بزند.
    9. بر این باور هستی که با این کار به جایی نمی رسی و این موضوع را دائما به خودت و دیگران می گویی.
    10. تنها دلیلت برای سر کار رفتن، خانه نماندن، پول درآوردن یا دوست پیدا کردن است.

    مطالب مرتبطی که در این زمینه خواهم نوشت:
    ده دلیل برای بازگشت به کار شاهزاده ویلیامز به جای رفتن به ماه عسل
    در مدح ترک ناگهانی کار
  • ده روش غیر عادی برای مقابله با استرس ناشی از افزایش قیمت ربع سکه

    من قیمت ربع سکه را هیچ وقت دنبال نکرده ام و کلا یادم نمی آید که زمانی به قیمت طلا علاقه نشان داده باشم یا صاحب چیزی از جنس طلا بوده باشم ولی چند وقتی است که نگرانی زیادی ناشی از افزایش قیمت طلا به ویژه ربع سکه در محیط اطراف خود شاهد بوده ام و همین هم بهانه ای شد برای نوشتن یک مطلب.
    من اصولا افزایش قیمت ربع سکه را مربوط به تورم نمی دانم بلکه معتقدم این پدیده، ریشه فرهنگی اجتماعی دارد. شما در نظر بگیرید که در یک کشور هفتاد میلیونی  هدیه دادن سکه ( یا دقیقتر بگویم ربع سکه)  مد می شود.
    ربع سکه برای کادوی تولد بچه 2 ساله
    ربع سکه برای عیدی و پاداش کارمندان
    ربع سکه برای سالگرد ازدواج
    ربع سکه برای قدردانی از مدیران نمونه
    ربع سکه برای کادوی عروسی
    مگر کشوری که نفت صادر می کند چقدر ربع سکه دارد؟ و طبیعی است که تقاضای بیشتر از عرضه، هر کالایی را گران می کند.
    بسته بندی سکه هم پدیده قابل توجهی است. یک کارت پلاستیکی  که سکه درون سوراخ آن تعبیه شده است و حتی قابل لمس نیست. و قسمت عمده بسته بندی هم معمولا به تبلیغات طلا فروشی مربوطه اختصاص دارد مثلا “مسکوکات حاج محمد محمدی و پسران”. هدیه دادن سکه بیشتر شبیه هدیه دادن کارت ویزیت حاج محمد محمدی و پسران می ماند و من کارت ویزیت یک طلا فروش را بهترین هدیه نمی دانم.
    البته خوب انتخاب هدیه مناسب کار سختی است. شناختن سلیقه هدیه گیرنده، بی تفاوتی نسبت به قضاوت گیرنده یا اطرافیانش درباره ارزش مادی هدیه داده شده و صرف وقت و زمان برای جستجوی انتخابهای موجود از عواملی هستند که فقدان هرکدامشان مشوق هر آدم عاقلی است برای هدیه دادن یک ربع سکه. ربع سکه راحت پیدا می شود، حتی تلفنی هم می شود سفارش داد و نیاز به گشتن و انتخاب ندارد. هر سلیقه ای را هم برآورده می کند از بچه 2 ساله تا پیرمرد 80 ساله.
    به هر صورت اگر شما هم از دنبال کنندگان پر و پا قرص قیمت ربع سکه هستید و نوسانات این کالا باعث استرس یا نگرانی در شما می شود من چند راهی را برای از بین بردن این استرس با شما در میان می گذارم:
    1. از این به بعد از تمام سکه برای هدیه دادن استفاده کنید. یک تمام سکه بخرید و با قیچی آنرا به چهار قسمت مساوی تقسیم کنید.
    2. با چند تا ربع سکه ( دو تا یا بیشتر) یک گردنبند درست کنید و گهگاهی آنرا بیندازید. اینجوری ربع سکه از چشمتان می افتد.
    3. گوشه خلوت و آرامی را پیدا کنید و به همراه نفس عمیق نیم ساعت به یک ربع سکه  پرس شده درون کارت ویزیت طلا فروشی نگاه کنید.
    4. کتاب  The Age of Gold: The California Gold Rush and the New American Dream  را بخوانید.
    5. با پودر طلا یک ساعت شنی درست کنید و روزی سه بار پر و خالی شدنش را تماشا کنید.
    6. نمودار رشد قیمت ربع سکه را در 10 سال گذشته با نمودار رشد قیمت گوشت قرمز مقایسه کنید.
    7. مقاله ای درباره رشد بی رویه قیمت ربع سکه و اثرات منفی آن بر رشد اقتصادی بنویسید.
    8. دلایل عدم استقبال جوامع غربی از ربع سکه را تحقیق کنید.
    9. احساسات خود را به هنگام گرفتن یا دادن ربع سکه به وضوح تشریح کنید.
    10. فیلم The Gold Rush را تماشا کنید.

  • خریدار با مسئولیت نا محدود

    کسی که تا به حال یک بار هم به پاریس سفر نکرده و فرانسه را با لحجه قزوینی تکلم می کند به چه حقی فرانسه درس می دهد؟
    اصولا آیا مسئولیت جستجو و انتخاب به عهده خریدار است یا به عهده فروشنده؟
    اگر معلم فرانسه ای که تا به حال پاریس را ندیده و فرانسه را به لحجه قزوینی تکلم می کند، کار و کاسبیش سکه باشد، مقصر کیست؟ ( بعضی از معلمین فرانسه که پاریس را دیده اند و فرانسه را با لحجه قزوینی تکلم نمی کنند این موضوع را یک فاجعه می دانند)
    اگر خریداران فوج فوج جنس بنجول چینی می خرند آیا مقصر وزارت بازرگانی است یا تاجر وارد کننده یا تولید کننده چینی یا خریدار؟ گزینه آخر اینست که شاید اصلا تقصیری نیست تا مقصری وجود داشته باشد.
    اگر من امروز دو ساعت از وقتم در جلسه ای گذشت که یک نفر بدون استراحت خزعبل پردازی کرد آیا مقصر من هستم یا شخص سخنگو؟
    مجوز(از غذا و دارو که تا حدودی بگذریم) از آن دروغ های بزرگ است که مسئولیت را از خریدار می گیرد و به فروشنده می دهد. خرید بر اساس مجوز، توجیه کننده گشادی خریدار است.

    اگر با خواندن این چرندیات من، کسی از مسیر پیش بینی شده منحرف شود مقصر من هستم یا او؟

    مسئولیت همیشه و به طور نا محدود به گردن خریدار است.
  • راه حلهای کوچک برای مشکلات بزرگ

    در طی سالیان متمادی آموزش متوسط (شستشوی مغزی) به ما می آموزند که بر روی یک یا چند مشکل (هرچه بزرگتر بهتر) متمرکز شویم و سعی کنیم آنرا حل کنیم. مثلا اگر بچه ای در کارنامه اش دو تا بیست، یک هفده و یک دوازده داشته باشد، اکثر والدین مشکل را در نمره دوازده می بینند و همه تلاش خود را معطوف تغییر نمره آن درس خاص می کنند.
    رویکرد مقابل اینست که به جای مشکل و عدم کارکرد به موفقیت و کارکرد توجه کنیم. مثلا در مثال بالا ببینیم که چه عواملی باعث بیست گرفتن بچه در آن دو درس شده و به تکرار و رشد و تقویت همانها بپردازیم. (این فقط یک مثال است وگرنه من نه بچه دارم و نه مشاور کودک هستم.) 
    برخلاف چیزی که به ما آموخته اند، مشکلات بزرگ معمولا راه حلهای بزرگ ندارند. مشکلات بزرگ با یک توالی از راه حلهای کوچک حل می شوند، البته در طول هفته ها و یا حتی دهه ها.
    به جای مشکل یابی می توان الگوهای موفق را پیدا کرد و آنها را بیشتر و بیشتر تکرار نمود. به جای نخبه و نابغه تربیت کردن می توان فرهنگ تکرار راه حلهای کوچک موثر را جایگزین کرد. به جای بیست گرفتن در همه درسها با زجر و زور می توان کارهای لذت بخشی را که منجر به موفقیت در چند درس می شود تکرار نمود. به جای یک نخبه متوسط می توان یک آشپز درجه یک بود.