دسته: بی ربط

  • عرفان شرقی و گدایی غربی

    “همه ما در زندگی طی طریق میکنیم.”

    نوشته با این جمله زیبا آغاز می شود.

    “ما به کمک شما نیاز داریم.”

    نوشته با این نوشته کاملا حال و هوای گدایی به خود می گیرد.

    نوشته را اینجا می توانید بخوانید.

    مردی که ظاهرا نویسنده و شاعر هم هست تصمیم گرفته در جزیره مائویی 49 روز روزه بگیرد تا خودش را بهتر بشناسد. خودش را و خودآگاهی انسان را و طبیعت روشنگری را و خیلی چیزهای دیگر را. او می خواهد در این 49 روز با تیمی از اساتید فن و فرزانگان و اطبا و دانشمندان و علمای مذهبی به گفتگو و تلمذ بنشیند.

    این مرد که اسمش “نیل کرامت” است برای طی طریقش وهمچنین یک گروه که می خواهند از این طی طریق فیلمی تهیه کنند نیاز به 40 هزار دلار پول دارند. فیلمی به نام “درخت”. آنها برای تهیه این پول دارند گدایی می کنند. به عبارت ساده دارند می گویند که ای مردم 40 هزار دلار پول بدهید که نیل 49 روز روزه بگیرد! و بعد ما از این موضوع فیلم درست کنیم که شما ببینید وقتی کسی با پول گدایی 49 روز روزه می گیرد چه بلایی سرش می آید.

    شما تا حالا درختی را دیده اید که گدایی کند؟

     

  • جنگلهاي ارسباران و گذار به دوره فرا-بكارت

    جنگلهای ارسباران. جنگلهای بکر ارسباران مقصد سفر اخیر من بود به حاشیه رود ارس. اینجا بکر کلمه کلیدی است. ساعتها پیاده روی در میان جنگلی که پای کمتر گردشگری به آن رسیده است. اگرچه ما پا جای پای گردشگران یا مسافران محلی قبلی می گذاریم ولی هنوز حس بکر بودن مسیر در ما بوجود می آید. اصولا شرایط لازم برای بکر بودن یک مسیر چیست؟ همه ما ايده نسبتا روشني از بكارت آدم و روغن زيتون و حتي فلزات داريم ولي مرز بكر بودن طبيعت كجاست؟ آميزش انسان و طبيعت دقيقا دركدام نقطه باعث دريده شده پرده عفاف طبيعت مي شود؟ چقدر درخت از يك جنگل بايد قطع شود؟ چند تا حيوان وحشي بايد شكار شود؟ چند كيلومتر جاده بايد كشيده شود؟ چقدر پلاستيك بايد ريخته شود؟

    بعد ازساعتها طی طریق در این مسیر بکر به جایی می رسیم به نام امامزاده سید جبرئیل. ما اگرچه پای پیاده از جهتی بکر به امام زاده می رسیم، ولي از سويي ديگر راهی ماشین رو بکارت محیط را با بی رحمی تمام در نوردیده است. ناخشنودی گروه از این موضوع مشهود است. با این همه انتظار، این همه طی طریق و این همه وعده وعید بکر بودن، شب را جايي مي خوابيم كه كمتر اثري از بكارت درآن ديده مي شود .

    سؤال ديگر اينست كه این همه داستان و افسانه و رسم و سنت برای حفظ و نگهداری بکارت برای چیست؟ چرا ما آدمها حاضریم بهای بیشتری برای هر چیزی که بنی بشری قبل از ما آنرا تجربه نکرده است بپردازیم؟  آیا از این نظر تفاوتی بین یک توریست که انتظار بکر بودن از جنگلی را دارد و یک شیخ عرب که انتظار بکر بودن از یک دختر ایرانی را دارد هست؟ چيزي كه مسلم است اينكه هر دو حاضرند پول بیشتری برای تصاحب جایی بکر بپردازند.

    به نظر من اولین چیزی که بکارت جنگل را می درد پلاستیک است. اولین پلاستیک، خونی است که وقتی می ریزد بکارت جنگل یا هر جای طبیعت را از دید توریست از بین می برد. چرا ما پلاستیک را در طبیعت نمی توانیم تحمل کنیم؟ آنهم چیزی که زندگی ما تا این حد به آن وابسته است؟ یک لحظه زندگی خود را بدون پلاستیک تصور کنید. پلاستیک هزار سال طول می کشد تا تجزیه شود. خوب که چی؟ چرا با دیدن یک بطری آب در طبیعت وحشت می کنیم و به زمین و زمان بدو بیراه می گوییم؟

    شاید پلاستیک برای بازماندگان ما در سه میلیون سال بعد سوختی فراهم کند که هم هوا را کمتر آلوده می کند و هم به دلیل نزدیک بودن به سطح زمین استخراجش به مراتب کم هزینه تر از نفت است. سه ميليون سال بعد ايرانيان در اين سرزمين بزرگ روز ملي پلاستيك راجشن خواهند گرفت و از ما كه به اندازه كافي پلاستيك در دامان طبيعت ريخته ايم قدرداني خواهند نمود. من حدس می زنم توزیع جغرافیایی سوخت جديد هم بسیار شبیه نفت فعلی خواهد بود. هر ملتی که مثل ما نفت بیشتری دارد بیشتر توی طبیعت آشغال می ریزد. مگر نباید با طبیعت رابطه دوطرفه داشت؟ طبیعت به ما نفت می دهد و ما به طبیعت پلاستیک. تعاملی دو طرفه که ما را برای یک گذار تاریخی سه میلیون ساله آماده می کند.

    عشایر این تعامل را به خوبی درک کرده اند. کنار چادرهایشان به وفور پلاستیک دیده می شود. اصلا خود عشاير هم ديگر آن عشاير بكري كه ما دوست داريم ببينيم نيستند. آنها هم دسترسی به دانشگاه آزاد دارند و برای تامین هزینه هایش گلیم هایشان را به دو برابر قیمت به من توریست می فروشند. نان و ماستشان را هم همینطور.

    شايد جستجوي جاها و آدمها و مناظر بكر، چيزي متعلق به گذشته است، هرچند گذشته اي نزديك. شايد زمان آن فرا رسيده باشد كه به دوره فرا-بكارت (post virginity) گذر كنيم.

    مطالب مرتبط:
    بد نبود ولي خيلي بهتر مي تونست باشه

    سفر من به سوئيس و بازگشت من از سوباتان

  • قانون کلیبر، ترک سیگار و توسعه پایدار

    یک گاو که وزنش تقریبا هزار برابر وزن یک دارکوب است پنج و نیم برابر دارکوب عمر می کند و قلبش هم پنج و نیم برابر کندتر از قلب دارکوب می زند. این قانون که به نام کاشفش کلیبر شناخته می شود می گوید که وزن همه حیوانها با سرعت متابولیسم آنها یک رابطه توان منفی یک چهارم دارد. ( از هزار دو بار رادیکال بگیرید می شود پنج و نیم). بعد از این قانون می توان نتیجه گرفت که همه حیوانها قلبشان تقریبا به یک تعداد می زند. بعضیها مثل گنجشک سهمیه شان را تندتر خرج می کنند و در نتیجه عمرشان کوتاه تر است، بعضی ها هم که مثل آدمیزاد آهسته تر و پیوسته تر می روند، عمر طولانی تری دارند.

    قانون کلیبر (Kleiber’s law) به نسبت وزن و سرعت متابولیسم حیوانها محدود نمی شود. مثلا از این قانون جالب می توان در ترک سیگار استفاده کرد. زمانی که شما سیگاری می شوید در ضمیر ناخودآگاه شما یک سهمیه سیگار به شما تعلق می گیرد. مثلا 2 میلیون نخ. به همین دلیل زمانی که هنوز سهمیه خود را تمام نکرده اید ترک سیگار تقریبا غیر ممکن و به معنی مبارزه با قوانین طبیعی خواهد بود. تنها راه اینست که سرعت سیگار کشیدن خود را افزایش دهید و در شبانه روز تعداد بیشتری سیگار بکشید تا سهمیه شما زودتر تمام شود. برعکس اگر از سیگار کشیدن لذت می برید و نگران هستید که مبادا به دلیل ناشناخته ای سیگار را ترک کنید، حالا دیگر می دانید چکار باید بکنید.

    کاربرد دیگر این قانون را می توان در توسعه پایدار مشاهده نمود. برای مثال وقتی کشوری 1000 برابر از کشوری دیگر آهسته تر توسعه پیدا می کند (تعریف توسعه با خود شما) می توان نتیجه گرفت که توسعه اش پنج و نیم برابر پایدارتر از آن کشوری است که در توسعه یافتن عجله می کند.

    از کاربردهای دیگر این قانون می توان به پیش بینی زمان طلاق، اندازه گیری رشد اقتصادی، ضریب کاهش اعتیاد و سایر معضلات اجتماعی، میزان تخریب جنگلها و همچنین رشد صدارات غیر نفتی اشاره نمود.

     

     

  • چرا اون اونجا با اون اون کارو کرد؟

    آدمها را از این منظر که در ادامه می آید به چند دسته می توان تقسیم کرد.
    یک دسته آنهایی که به دنبال توضیح و توجیه گذشته اند.
    چرا شوهرم به من خیانت کرد؟
    چرا ورشکست شدم؟
    چرا ما در مسابقات مقدماتی فوتبال جام کشورهای توسعه نیافته حذف شدیم؟
    چرا دیروز احساس بدی داشتم؟
    چرا اون اونجا با اون اون کارو کرد؟
    روانشناسها و رسانه های جمعی اصولا به صورت تمام وقت در خدمت این قشر از جامعه بشری هستند.
    دسته دیگر آدمهایی که آینده را پیش بینی می کنند. که خود سه دسته اند.
    دسته اول کسانی که برای تحقق پیش بینیشان کاری می کنند. مثلا کسب و کارشان را اینترنتی می کنند. مهاجرت می کنند. کارشان را عوض می کنند. همه سرمایه شان را طلا می خرند، مراسم عقد را کنسل می کنند، سر یک اسب شرط می بندند و الخ.
    دسته دوم کسانی هستند که فقط پیش بینی می کنند. مثلا من پیش بینی می کنم که تا بیست سال آینده تعداد رئیس جمهورهای زن دنیا شش تا اضافه خواهد شد.
    دسته سوم کسانی هستند که پیش بینی می کنند کار دسته اول یا پیش بینی دسته دوم درست یا اشتباه است.
  • این خلق پر شکایت گریان

    گرمای چهل و اندی درجه و هوای کثیف تهران با موسیقی ای که از ضبط تاکسی با صدای بلند پخش می شود همخوانی کامل دارد. فرقی نمی کند که خواننده زن باشد یا مرد. اینور آب بخواند یا آنور آب. پاپ بخواند یا راک یا رپ یا سنتی. چیزی که مشترک است آه و ناله است. خواننده سعی می کند صدایش را غمگین جلوه بدهد. آنقدر غمگین که حس می کنی یا قبل از خواندن یک شکم سیر گریه کرده است یا بعد از اینکه اجرایش تمام بشود حتما اینکار را خواهد کرد. من نمی دانم ژانر نالیدن از کی باب شد ولی محبوبیت این ژانر چند صباحی است که به اوج خودش رسیده است. شعر طوری تنظیم شده است که خواننده در عین نالیدن چیزی را از معشوقش یا روزگار یا یک همچین چیزی گدایی می کند. حس گدایی خیلی خوب در موسیقی منتقل می شود. بله دو عنصر ناله و گدایی در این عصر برای هر آهنگی می توانند محبوبیت بیاورند. گه گداری هم فحش و بد و بیراه به موسیقی اضافه می شود که در درجه سوم قرار دارد. البته حتی در حین فحش  دادن هم در صدای خواننده باید ناله ای جانسوز جاری باشد. ناله ای مرکب از خستگی و گدایی و گرما و دود و خشکسالی و  سردرگمی و احساس ظلم. همان چیزی که یک راننده تاکسی پشت ابدیت چراغ قرمز در یک ظهر گرم تیرماه حس می کند.

    کنار دست من جوان نسبتا سنگین وزنی نشسته است که از همان ابتدا بیش از نیمی از وزن خود را روی من می اندازد و شروع می کند به شکایت از اوضاع. او و راننده به ظاهر هر دو تحصیل کرده اند، چراکه هزینه فوق لیسانس در دانشگاه آزاد را با تحصیل در لندن و رم مقایسه می کنند. راننده قیمت گوشت پاک کرده گوسفند در آلمان را هم می داند. جوان تپل معتقد است هزینه زندگی یک زوج که هر دوشان در دانشگاه آزاد فوق لیسانس بخوانند و اجاره خانه هم بدهند کمر شکن است. راننده با برانگیختن حجم زیادی از بوق پشت ترافیک قفل شده از یک ماشین سبقت می گیرد. موسیقی باز هم می نالد. باز هم گدایی می کند. این خلق باز هم پر شکایت و گریان است. من باز هم آی-پادم را فراموش کرده ام.

    مطالب مرتبط:

    از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

  • خرد کاذب

    بعضی وقتها ما عادتهای بدمان را که حالا با بالا رفتن سن بدتر شده اند، به شکل خرد یا تجربه نشان می دهیم. مثل تنبلی که در چهل و پنج سالگی با موی سفید و انرژی کمتر، “آرامش” قالبش می کنیم. یا مثل ترس و محافظه کاری که از یک سنی به بعد اسمش می شود عاقبت نگری. هیچ وقت به سیگار کشیدن یک پیرمرد هشتاد ساله دقت کرده اید؟ با وجود اینکه او هم همان کثافتی را قورت می دهد که یک نوجوان پانزده ساله، ولی پیرمرد که سیگار می کشد انگار به جای مونوکسید کربن، هاله ای از خرد و تجربه از سوراخهای دماغش بیرون می آید.

    خرد کاذب باورهای متعصبانه است و عادات بد و بی فایده ای که در طی سالها مثل صخره ای رسوبی لایه لایه بر روی هم انباشته شده است. صخره ای که حالا با مته الماسه هم سوراخش نمی توان کرد. خرد کاذب خاطره مبهم شکست کارهای هرگز آغاز نشده ای است که حالا با موی سفید و صدای شل و وا رفته در قالب داستانهای تکراری به نسل جدید منتقل می شود.  خرد کاذب توهم همه دستاوردهای بزرگ تاریخی است که اثری ملموس از آنها دیده نمی شود. مثل منشور کوروش و تخت جمشید و  زیبایی مادر مادربزرگ من.

    شاید به همین دلیل است که ما آدم بزرگها در حضور بچه ها احساس خوبی داریم. حتی ابله ترین آدم پنجاه ساله هم خودش را در حضور یک بچه خردمند حس می کند. آدم بزرگ بیشتر امتحان داده است. بیشتر دروغ گفته است. بیشتر توالت رفته است. آب و غذای بیشتری خورده است. قلبش تعداد بیشتری تپیده است. آدم بزرگ می داند که آسمان همه جا همین رنگ است. می داند که اوضاع دائما بدتر می شود. می داند که اینجا کاری نمی شود کرد.

    خرد کاذب یعنی تعداد بیشتر پیراهن یا هر چیز دیگر پاره کرده.

     

     

     

  • از دیو و دد ملولم و انسانم آرزوست

    خداییش عجب شعری است. بر دل می نشیند. اولین بار که آنرا خواندم شاید بیست و پنج سال پیش بود ولی از آن وقت تا حالا هرگز از ذهنم بیرون نرفته و هزاران بار به بهانه های مختلف بیتهایی از آن را به خاطر آورده ام. هزاران بار بیتهایی از آن را از آدمهای مختلف شنیده ام. این شعر هزاران سلول مغز من را اشغال کرده است.

    اگر “دیو و دد” را بر روی گوگل جستجو کنی 106 هزار نتیجه به تو برمی گردد که تقریبا همه آنها با این شعر مرتبطند. شعرهایی که با الهام از این شعر سروده شده اند. ترانه هایی که این شعر را ترنم می کنند. این شعر هم برای خواننده های لوس آنجلسی قابل خواندن بوده است و هم برای خواننده های صدا وسیما. این شعر زیباست. انسانی است. حتی اگر فارسی بلد نباشی وقتی این شعر را می شنوی قلبت فشرده می شود و روحت اوج می گیرد و خلاصه با آن ارتباط برقرار می کنی.

    این ارتباط آنقدر قدیمی است که شاید حتی وارد ژن ما شده باشد. ما از وقتی به دنیا می آییم و قبل از آنکه فردیت پیدا کنیم و در نتیجه دیو و دد فردی، انواع و اقسام دیو و دد خانوادگی، محلی، اجتماعی، ملی و جهانی داریم. ما با دیو و دد زاده می شویم، رشد می کنیم، زندگی می کنیم و می میریم.

    دیو و دد کیست؟

    دیو و دد کسی است که از او احساس تنفر می کنی. کسی که ساعت دو صبح با مشت فشرده بیدارت می کند. کسی که ساعتها توی مغزت باهاش حرف می زنی و دعوا می کنی و برایش نقشه می کشی. کسی که یکدفعه می پیچد جلوی ماشینت یا بیخودی بوق می زند. کسی است که تو خط سبقت با سرعت شصت کیلومتر رانندگی می کند و اجازه سبقت به تو نمی دهد. کسی است که پشت سرش بدگویی می کنی. فرقی نمی کند که رئیس جمهور وقت باشد یا مادر شوهر خواهرت. دیو و دد کسی است که مقصرش می دانی. کسی که همراه سست عنصر است و در نتیجه سست عنصر بودن اوست که تو هنوز به مقصد نرسیده ای. دیو و دد همه کسانی هستند که از بودن آنها ملول گشته ای. همه کسانی که آنها را مانع بودن خودت در وضعیت “یک دست جام باده و یک دست زلف یار” می دانی. دیو و دد همان  محور شرارت جورج بوش است. دیو و دد کسی است که با نظر تو مخالف است. کسی که بد قولی کرده. کسی که غذای تو را آنجور که دوست داری نپخته است. دیو و دد هر کسی به جز توست. حتی همان یاری که زلفش در دست دیگر توست بعضی وقتها تبدیل به دیو و دد می شود. همرهی می شود پر شکایت و گریان. سست عنصر می شود. و باز هم شیرخدا و رستم دستان می شود آرزوی تو.

    حالا فهمیدی دیو و دد چه کسی است؟ همه ما در زندگیمان دهها دیو و دد داریم.

    ژان پل سارتر همه آدمها را دیو و دد می دانست:

    Hell is other people

     

    با دیو و دد چه کار می شود کرد؟ بستگی دارد:

    یک سری آدمها دیو و دد روزمره و گذرا هستند که معمولا سعی می کنیم آدمشان کنیم. مثل کسی که اجازه سبقت به ما نمی دهد. در این حالت حتما باید از راست سبقت بگیریم و جولوش بزنیم رو ترمز تا حالش جا بیاد. ( آدم بشود.)

    یک سری دیو و دد تاریخی هستند. مثل انگلیسها که ما را استعمار و اسثمار و استکبار و بطور کلی استفعال کردند و در نتیجه ما در عرصه جهانی عقب ماندیم. یا مثل پدر پدربزرگمان که اگر زمینهای فلان جا را نفروخته بود ما الان میلیاردر بودیم. یا مثل سعدی که به قول جلال آل احمد در حمله مغول به جای اینکه کاری جدی بکند گلستان را می نوشت. پشت سر اینها حرف بسیار می زنیم.

    یک سری دیو و دد خانوادگی هستند. کسانی که هر روز باهاشان سر و کار داریم. کاریش نمی شود کرد. آنجا هستند. با آنها باید زندگی بکنیم. با اینها رو در رو دعوا می کنیم. فحش می دهیم. طعنه کنایه می زنیم. اخم می کنیم. نفرین می کنیم. تلافی می کنیم.

    یک سری دیو و دد کاری هستند. در محل کار تقریبا همه دیو و دد هستند. از رئیس گرفته تا آبدارچی تا منشی شرکت همکار. برای اینها ترکیبی از همه موارد قبلی قابل استفاده است.

    دسته آخر هم دیو و دد نامرعی هستند. آدمهایی که دقیقا نمی دانیم کی هستند و کجا زندگی می کنند. ولی می دانیم تاثیر بدی در زندگی ما داشته و دارند. آدمهایی که نمی خواهند ما خوشحال باشیم.

     

    ما به دنبال کسی می گردیم که شبیه ما باشد. کارهای ما را آنطور که ما می خواهیم انجام بدهد. طوری که ما خوشمان می آید رانندگی کند. یا به عبارت دقیقتر ما از رانندگیش خوشمان بیاید. کسی که لباس پوشیدنش را تحسین کنیم. غذا خوردنش را بپسندیم. حتی وقتی بادی از خودش خارج می کند تو ذوقمان نخورد. بوی عرق ندهد. با ما بدخلقی نکند. ما را تایید کند. اگر چیزی می فروشیم مشتری ما باشد. اگر چیزی می خریم به ما تخفیف بدهد و هر چیز که به ما می فروشد ویژه باشد. حرفهای ما را آنطور که ما می خواهیم بفهمد. ما را آنطور که می خواهیم دوست داشته باشد. کسی که وقتی می رنجانیمش با ناز بگوید بیش مرنجان مرا برو و ما با سادیسم تمام آرزوی شنیدن اعتراض همراه با ناز او را بکنیم. ما آرزوی قند فراوان داریم. آرزوی آفتاب حسن و چهره مشعشع. کسی که این خصوصیات را ندارد آدم نیست. هر کسی که اینجوری نیست دیو و دد است.

     

    مطالب مرتبط:
    یارو آدم نیست
    من این توپو نداشتم

    مطالب مرتبط بعدی:
    این خلق پر شکایت گریان

  • گفت آنچه یافت می نشود آنم آرزوست

    وارد مغازه می شوید. به علت کوچکی مغازه خیلی زود خود را در یک فاصله صمیمی با فروشنده می یابید. هر چندکه احساس صمیمیتی وجود ندارد. مغازه دار لباسی را که از پشت ویترین پسندیده بودید برایتان پهن کرده است. چند رنگ و مدل دیگرش را هم همینطور. جنس و رنگ و قیمت مناسب به نظر می رسد. یکهو به شما حس عجیبی دست می دهد. ترکیبی از نگرانی، ترس و نفرت از فروشنده که حالا بیش از پیش دارد شما را به خریدن تشویق می کند. احساس می کنید که دارید انتخاب اشتباهی انجام می دهید. صدایی درونی به شما می گوید که همین لباس را دو تا مغازه آنطرفتر نصف قیمت می فروشد. یا صدای دیگری که خریدن لباسی گران قیمت در این وضعیت را تصمیمی احمقانه می داند.حس می کنید فروشنده می خواهد شما را مثل پرنده ای بی گناه شکار کند. کیفتان را محکمتر در دست می فشارید.
    تصمیم خود را گرفته اید. بدون هیچ دلیل مشخصی نمی خواهید بخرید. با وجود اینکه می دانید این همان چیزی است که به دنبالش بوده اید ولی در این لحظه نمی خواهید که این معامله صورت بگیرد. تمام انرژی و خلاقیت خود را بکار می بندید تا رنگی را که یارو در بساطش ندارد حدس بزنید.
    مغازه دار وقتی تقاضای شما را می شنود تعجب نمی کند. بارها چنین تقاضایی را شنیده است. می داند که شما بخر نیستید. رهایتان می کند.
  • غیر منطقی یا بدون دلیل

    با زحمت فراوانی در حالی که در گرمای 40 درجه عرق می ریزد مسافت قابل ملاحظه ای را دنده عقب می آید. کوچه بعدی را با کمی صبر برای خالی شدنش از ماشینهای روبرو ورود ممنوع می رود. به بزرگراه که می رسیم هر یک دقیقه خط عوض می کند.

    من فکر می کنم که بعضی از راننده های تاکسی به اشتباه انرژی بی خودی مصرف می کنند. یک بار هم اینرا به یکیشان گفتم. حتی یک کلمه هم جوابم را نداد.

    خیلی چیزها غیر منطقی یا اشتباه به نظر می رسند ولی بدون دلیل نیستند.

    خیلی وقتها پذیرفتن بدون دلیل چیزهای غیر منطقی زندگی را راحتتر می کند.

     

  • چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ – قسمت دوم

    این آخرین مطلبی است که بر روی بلاگر منتشر می کنم. از فردا وبلاگ من از بلاگر به وردپرس اسباب کشی می کند و کسانی که در گوگل ریدر یا هر جای دیگری از طریق آر اس اس فید مطالب من را دنبال می کنند باید زحمت تغییر آدرس فید را بر خود هموار کنند.

    بعد از هفت ماه و اندی نوشتن به بلاگر عادت کرده بودم. مثل یک آپارتمان اجاره ای که یک دیوار از یک اتاقش را رنگ می کنی. یا کاشی های توالتش را حسابی برق می اندازی. یا برای کف اتاق خوابش یک موکت ارزان قیمت می خری.
    حالا بعد از هفت ماه مجبور شدم اسباب کشی کنم درست مثل آپارتمان اجاره ای که صاحبخانه سر سال می آید و به بهانه عروسی پسرش عذرت را می خواهد. یا دقیقتر بگویم مثل یک آپارتمان اجاره ای که صاحبخانه دیگری که دقیقا هم صاحب آپارتمان تو نیست می آید و می گوید کسی حق ندارد در این آپارتمان به دیدن تو بیاید. یا باز هم دقیقتر بگویم مثل یک آپارتمان اجاره ای که کس دیگری که دقیقا هم صاحب هیچ آپارتمانی نیست می آید و می گوید که هر کسی در این آپارتمان به دیدن تو بیاید باید در و دیوارها را آنجور و آن رنگی که من می خواهم ببیند.

    بعد تو چی کار می کنی؟

    اسباب کشی.

    اسباب کشی مزایای زیادی دارد. هرچند که ناخواسته باشد. هرچند که به کسی که تو را مجبور به اسباب کشی کرده بد و بیراه بگویی. هرچند که وسایلت در جابجایی بشکند و یا خط بیفتد. اسباب کشی به زندگی معنا می دهد. اسباب کشی مثل مدیتیشن می ماند و در حال آن نمی توانی به چیز دیگری فکر کنی. اسباب کشی خواسته یا ناخواسته بارت را سبک می کند. در اسباب کشی است که می فهمی تو به جایی تعلق نداری. و در اسباب کشی است که می فهمی صاحب چیزهایی هستی که نمی توانی از زمین بلندشان کنی.

    امیدوارم وبلاگم اینجا هم فیلتر شود که باز هم اسباب کشی کنم. مثل کولی ها. هرچند که من چیزی نمی نویسم که مطلبم مورد فیلتر شدن واقع شود. یک وکیل و یک کارشناس آشنا به قوانین جرائم رایانه ای دائما مطالب من را قبل از انتشار می خوانند تا اگر چیزی از زیر دست من در رفته باشد حذف کنند. ولی می خواهم وبلاگم بدون ارتباط با مطالبم فیلتر شود. امیدوارم یک مهندس کامپیوتر روزی ویروسی تولید کند که مطالب وبلاگ من را چپکی نمایش دهد.
    اینجوری شاید روزی برسد که هر روز یک مطلب در یک آدرس جدید پست کنم و یک خواننده جدید مطلب جدید من را بخواند . شاید هم نخواند. مثل کولی ها که هر روز یک جا هستند. بعضی روزها کسی آنها را می بیند. و بعضی روزها هم کسی آنها را نمی بیند.
    اصلا چرا مردم باید به خزعبلات من که سه سال پیش نوشته ام دسترسی داشته باشند؟ آرشیو چیز مزخرفی است. درس گرفتن آیندگان از پیشینیان هم همینطور. آموختن از تاریخ هم همینطور. پیدا کردن مطلب من درباره تشابهات سیگار و وبلاگ با جستجوی عبارت ترک سیگار بر روی گوگل هم همینطور.

    آر اس اس خود را لطفا تغییر دهید. من هنوز به خواندن شما نیازمندم.

    آدرس قدیمی:

    http://alisekhavati.blogspot.com

    مطالب مرتبط:

    چه کسی اچ تی ام ال مرا جابجا کرد؟ – قسمت اول