دسته: بی ربط

  • راهی آسان و مطمئن برای کسب درآمد از خانه

    اینجا که من هستم هر ده دقیقه یک بار، وانت باری عبور می کند که راننده اش از پشت بلندگو با صدای نسبتا بلندی آمادگی و اشتیاق خودش را برای خریدن اقلام زیر اعلام می کند:

    آهن آلات، شیر آلات، اتصالات، کاشی آلات، لوله، مبل و صندلی، یخچال، کولر، اجاق گاز، لوازم منزل، لوازم آشپزخانه، لوازم موتورخانه، لوازم ماشین، ماشین آلات، چدن، مفرغ، مس، آلومینیوم، فولاد، کابینت، فرش، موکت، پلاستیک، لاستیک، چوب و سایر چیزهایی که بشر تا به امروز کشف و یا موفق به ساخت آنها شده است.

     

    جدول مندلیف

    بعضی وقتها هم صدای بلندگوی دو یا سه وانت بار همزمان شنیده می شود، از کوچه ما و از کوچه های اطراف. از دوستانم که ساکن سایر مناطق تهران هستند سؤال کردم متوجه شدم آنها هم تجربه ای مشابه تجربه من را هر روز دارند. بالای شهر و جنوب شهر و شرق و غرب شهر ندارد. صدها وانت بار در هر لحظه در این شهر مشغول خریدن …آلات و لوازم مختلف از در خانه ساکنین این شهر ( و احتمالا شهرهای دیگر) هستند. این موضوع نشان می دهد که فرصتی استثنایی برای راه اندازی یک کسب و کار پردرآمد و با سرمایه گذاری اندک در این شهر وجود دارد که خیلی ها آن را ندیده می گیرند. خیلی ها به جای اینکه به اثرات مثبت این کار در اقتصاد کشور توجه کنند، از صدای بلندگوی وانت بارها شاکی می شوند و حتی بعضی وقتها با این قشر کارآفرین و زحمت کش به بهانه ایجاد مزاحمت برای مریض یا بچه ای که در خانه خوابیده است، درگیر می شوند و کسب و کار این افراد را به دلایل شخصی با چالش روبرو می کنند.

    البته این کسب و کار هم مثل خیلی از کسب و کارهای دیگر، پتانسیل زیادی برای نوآوری، تحقیق و توسعه و اشتغال زایی دارد که متاسفانه به دلایل نامعلومی هنوز آنچنان که باید و شاید، محقق نشده است. با امید به اینکه در آینده نه چندان دور و با مشارکت جوانان تحصیل کرده و نخبه، شاهد بالندگی این صنعت مفید در کشورمان باشیم، بنده به سهم خودم ایده های زیر را پیشنهاد می کنم:

    – استفاده از صدای ضبط شده یک گوینده حرفه ای (ترجیحا خانم) رادیو یا تلویزیون به جای صدای راننده وانت بار.

    – ایجاد و توسعه “برندینگ” در این صنعت. چرا این کسب و کارها (وانت بارها) اسم ندارند؟ مثلا “سمساری پارسیان” یا “سمساری کارآفرین” یا “لوازم ایرانیان” یا “آلات سبز”. اینجوری مردم راحتتر یادشان می ماند که چه چیزی را به چه کسی فروخته اند. شوهر: “می دونی این آلتی که اینجا بود کجاست؟” زن: “امروز صبح فروختمش به سمساری پارسیان.” شوهر: “مگه آلات سبز امروز نیومد؟” زن: “اومد ولی اونا این چیزا رو نمی خرن.”

    – مدیریت، راهبری و توسعه این کسب و کار به شکل فرانشیز (franchise).

    – استفاده از عبارات جدید، پویا و نوآورانه به جای تکرار نام علمی عناصر جدول مندلیف و یا اسم تک تک هر چیزی که در هر خانه ای ممکن است پیدا بشود. مثلا “همه چیز شما را می خریم.” یا “لوازم از شما خریدنش از ما.” یا “بیار دم در بفروشش به من.” یا “بیام بالا ازت می خرم.” و الخ. بدیهی است که مقدار زیادی فرهنگ سازی از طریق رسانه های جمعی لازم است تا جمعیت قابل توجهی بپذیرند که همه چیز شامل مفرغ، آهن آلات، لوله، کابینت و به طور کلی همه چیز می شود و نام بردن تک تک موارد واقعا غیر ضروری است.

    – استفاده از پرسنل خانم. هم برای جلب اعتماد خانم های خانه دار و خریدن بیشتر لوازمشان. هم ایجاد فرصتهای برابر شغلی برای خانمها و آقایان در این صنعت رو به رشد. درست مثل صنعت فست فود. یا تاکسی رانی.

    – استفاده از دوچرخه و هدست برای اعلان، به منظور کاهش مصرف بنزین و آلودگی هوا. از آنجایی که امروزه مردم به کسب و کارهای سبز (green) بسیار اهمیت می دهند، این حرکت می تواند به برندسازی کسب و کار کمک فراوانی کند.

    – برگزاری مسابقه، قرعه کشی و اهدای جوایز برای تشویق مردم به فروختن هرچه بیشتر لوازم و چیزهای دیگرشان.

    – تصویب قانون برای اختصاص وام کم بهره به کارآفرینان مشغول در این صنعت.

    – ایجاد پیوند بین دانشگاه و بخش تحقیقاتی کشور با صنعت فوق الذکر، به منظور کشف فرصتها و ایده های جدید و همراستا نمودن این صنعت مهم با چشم اندازهای استراتژیک کشور. همچنین ایجاد یک رشته جدید دانشگاهی در مقطع کارشناسی ارشد یا دکترا تحت عنوان “مدیریت سمساری” یا “سمساری استراتژیک” یا همچین چیزی.

    – برگزاری همایش و کنفرانسهای تخصصی به منظور تبادل دانش و تجربه و بهره برداری بهینه از فرصتهای موجود.

    – انتخاب سمسار نمونه سال و تقدیر از وی با اهدای نشان ملی، وانت ملی و همچنین بخشودگی مالیاتی.

    فیلتر کردن وب سایتهایی که مردم را تشویق به فروختن لوازم و چیزهای دیگر خود به صورت آنلاین می کنند.

    – اختصاص سهمیه بنزین به فعالان این صنعت.

    – ایجاد رابطه برنده-برنده بین صنایع وارد کننده لوازم و آلات چینی و کره ای و ژاپنی و آلمانی و اتحادیه اروپا و ترکیه و آمریکای جنوبی و مالزی و اندونزی و فیلیپین و مکزیک با صنعت فوق الذکر به منظور تکمیل چرخه تامین یا چرخه ارزش یا چرخه های دیگر یا زنجیره های دیگر.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    داستان حمله من به راننده یک وانت بار به منظور شکستن شیشه ماشینش و خاتمه کار با انجام یک مصاحبه با او

    آنتالوژی و نقش آن در صرفه جویی در زمان و انرژی

     

  • تو به زودی موفق می شی

    این جمله را یک خانم میانسال که کسب و کار موفقی در زمینه آموزش مادون متوسط دارد بعد از یک جلسه یک ساعته به من گفت: “تو به زودی موفق می شی.

    من تا چند روز احساس خیلی بدی داشتم و هر وقت لحظه شنیدن این حرف با جزئیات قیافه آن زن محترم و موفق و متشخص به یادم می آمد، دچار حالت تهوع می شدم. نه اینکه فکر کنید چون او این جمله را با اعتماد به نفس مخصوص آدمهای موفق به من گفت، حالم بد شد. حالم بد شد چون فکر می کردم او چیزی را می داند که من نمی دانم. او از کجا می دانست که من موفق می شوم؟ از کجا می دانست که من موفق نیستم؟ از کجا می دانست که من به زودی موفق خواهم شد؟ و الخ. بعدها فهمیدم که آدمهای موفق (کسانی که خودشان را موفق می دانند) این چیزها را به راحتی می توانند حدس بزنند. درست مثل کسی که ایدز دارد و بعد از رابطه جنسی (سکس) با یک نفر به راحتی می تواند به یارو بگوید که او به زودی به ایدز مبتلا خواهد شد. اصلا کار سختی نیست.

    موفقیت یک بیماری واگیردار است. واگیردار هم از طریق تماس جنسی و هم از راههای دیگر. منظورم این نیست که اگر با آدمهای موفق معاشرت کنید شما هم موفق خواهید شد. هدف من از نوشتن این خزعبلات نشان دادن راه موفقیت به شما نیست. بلکه برعکس می خواهم به شما هشدار بدهم که معاشرت با آدمهای موفق باعث دچار شدن به عوارض منفی درد و مرض آنها خواهد شد. غده ای سرطانی در شما بوجود می آید و شروع به بزرگ شدن می کند و شما هم این مرض را به اطرافیان و نزدیکان خود منتقل میکنید. حتی به همسر و بچه هایتان.

    موفقیت بیماری ای است که پزشکان نمی توانند آنرا تشخیص بدهند. روانشناسان کلا منکر آن هستند. دوستان و همکاران و خانواده و همسایه هم از درک درد و مرض شما عاجزند. مرضی لاعلاج که معمولا منجر به مرگ می شود. مرضی مانند ایدز که حتی وقتی دو نفر به آن مبتلا هستند رابطه آنها با هم منجر به بدتر شدن بیماری تک تکشان خواهد شد.

    و اما نشانه های بیماری موفقیت. این نشانه ها در همه کسانی که به این بیماری مبتلا هستند دیده می شود. هر آدم موفقی حتما در زندگیش این علائم را حس کرده است و شاید هنوز هم با آنها دست به گریبان باشد.

    الف – درد. درد جسمی یا ذهنی. آیا آدم موفقی را می شناسید که در طول مسیر موفقیت کسی از پشت به او خنجر نزده باشد؟ به علت حسادت، کم بینی یا هر دلیل دیگری. آیا از پشت خنجر خوردن باعث درد نمی شود؟ آیا مدیر موفقی را می شناسید که به دور از سیاست بازی موفق شده باشد؟ آیا کارآفرینی هست که بدون تجربه درد زیاد به دلیل از پشت خنجر خوردن و سیاست بازی و خیلی چیزهای دیگر، کسب و کاری را به موفقیت رسانده باشد؟ برای رسیدن به موفقیت سردرد، اضافه وزن، سوء تغذیه و بی خوابی اجتناب ناپذیر است. سوزش سر معده، یبوست، کمر درد، کاهش میل جنسی، آرتروز و سکته قلبی هم همینطور.

    ب – غم. بیشتر وقتها اتفاقی که باید بیفتد نمی افتد. یارو جواب منفی می دهد. کسب و کار شکست می خورد. اخراجت می کنند. سرمایه گذاری، کلاه برداری از آب در می آید. طلاق بهترین گزینه می شود. قراردادی که دنبالش بودی بسته نمی شود. قوانین به ضرر تو تغییر می کنند. و الخ. تو خودت را بر روی زمین حس می کنی. در حالیکه هیچ کس دست یاری به سویت دراز نمی کند. البته که غمگین و افسرده می شوی. می دانی که دوباره باید از اول شروع کنی. از اول شروع کردن خیلی سخت است. از اول شروع کردن بار اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و بار هشتم هم سخت بود. حالا دوباره باید از اول شروع کنی. غمناک است. تو غمگین هستی.

    ج – نگرانی. نگرانی و موفقیت جدایی ناپذیرند. همه زوجهایی  که می خواهند ازدواج موفقی داشته باشند، نگران زندگیشان هستند. “امشب کجاست؟”، “منو دوست داره؟”، “آیا همیشه با من خواهد ماند؟”، “آیا بچه هامون وقتی بزرگ بشن موفق خواهند بود؟”، “اگر… چی؟
    کسی که نمی خواهد موفق بشود اصولا نمی تواند نگران باشد. نگران چه چیزی؟ “آیا موفق خواهم شد؟”، “آیا به اندازه کافی سکس خواهم داشت؟”، “آیا بچه دار خواهم شد؟”، “آیا درآمد این ماه برای پرداخت حقوق کارمندان کافی خواهد بود؟”، ” آیا برای بازنشستگی پول کافی خواهم داشت؟”، “آیا به اندازه کافی تلویزیون تماشا خواهم کرد؟”، “آیا در کنکور رتبه تک رقمی کسب خواهم کرد؟” و الخ. نگرانی از شکست در طول سالیان گذشته چنان در من انباشته شده است که آن را در تک تک سلولهایم می توانم احساس می کنم.

    د – جهالت. مسیر موفقیت از توقفگاههای جهالت و توهم می گذرد که همه آدمها در طی این طریق، بارها از آنها عبور می کنند.

    خیالهایی مثل اینکه موفقیت برای همیشه باقی خواهد ماند. پول جاودانگی می آورد. یا اینکه اگر فقط “این…” را به دست بیاورم دیگر کار تمام است. دیگر خوشبخت خواهم شد. اگر فقط فلان قرارداد را ببندم. اگر فقط فلان دختر به من جواب مثبت بدهد. و الخ. در مسیر موفقیت معمولا آدمها خودشان را فراموش می کنند. در مسیر موفقیت مجبوری با کسی دوستی کنی که تو را به موفقیت نزدیکتر کند. مجبوری تظاهر کنی که از آدمهای خاصی خوشت می آید. مجبوری به جکهایشان بخندی. مجبوری با آدمهایی که قبلا دوستشان داشتی معاشرت نکنی. یکجایی یادت می رود که واقعا از چه کسی خوشت می آید و از چه کسی خوشت نمی آید. یاد می گیری که هر وقت که لازم است لبخند بزنی چون در کتاب یا مجله ای خوانده ای که این امر به موفقیتت کمک می کند. مجبوری در سمیناری، جلسه ای یا یک مهمانی ساعتها به خزعبلات آدمهای موفق گوش بدهی. مجبوری مالیات موفق شدن را به آدمهای موفق بپردازی. همانطور که آنها مالیاتشان را به آدمهای موفق قبل از خود، پرداخت کرده اند. مجبوری موقع دست دادن، فشار دست را مطابق کتاب تنظیم کنی. لباس پوشیدنت را هم همینطور. خیلی چیزهای دیگرت را هم همینطور.

     

    خانم فوق الذکر مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در معامله ای سر من کلاه گذاشت. من به زودی موفق شدم.

     

    مطالب مرتبط:

    راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

    ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

    روزی که احساس حسادت نکردم

  • اگر فقط یک چیز از او یاد بگیریم

    آنهم اینکه همه چیز را می توان زیر سؤال برد. فرقی نمی کند. هولوکاست باشد یا یازده سپتامبر. تهران باشد یا نیویورک. همه چیز را می توان زیر سؤال برد. حتی اگر خیلی ها خوششان نیاید و شما را ترک و طرد کنند.

    همه چیز را می شود زیر سؤال برد. و هر آدمی بهتر است روزانه چندین بار این کار را انجام بدهد. درس سقراط هم برای بشریت همین بود. سقراط به فاسد کردن جوانها محکوم و اعدام شد.

    آیا واقعا دانشگاه رفتن برای رسیدن به موفقیت و یک زندگی بهتر لازم است؟ آیا همه آدمها باید یک شغل تمام وقت کارمندی پشت میز نشینی داشته باشند؟ آیا ازدواج کردن برای خوشبخت شدن لازم است؟  آیا قلیان کشیدن از سیگار کشیدن بهتر است؟ آیا به حرف دکتر باید گوش داد؟ آیا بینی کوچکتر زیباتر است؟ آیا آلت بزرگتر لذت بخش تر است؟ آیا کوروش کبیر واقعا مرد بزرگی بود؟ آیا اگر اسم خلیج فارس به خلیج عربی تغییر کند اتفاق بدی می افتد؟ آیا حساب قرض الحسنه واقعا قرضی است که به شکل الحسنه به کسی می دهیم؟ آیا ما واقعا به وزارتخانه لبیلقثخهفعقثف یا مجمع ثنصمقعهصخقعثهصخ نیاز داریم؟ آیا کارمندان حتما برای کار کردن باید به ادارات تشریف بیاورند؟ آیا بچه ها را برای باسواد شدن حتما باید به مدرسه بفرستیم؟ آیا همه کشورها باید دموکراسی داشته باشند؟ و الخ.

    مغز ما در طی سالهای متمادی چنان شستشو داده شده است (توسط خانواده، رسانه های جمعی، سیستم آموزشی و تبلیغات محیطی و …) که خیلی چیزها را به اندازه مقدسات، بی چون و چرا می پذیریم. در صورتیکه خیلی وقتها واقعیت  چیز دیگری است.

    همه چیز را می توان زیر سؤال برد. البته این فعالیت را می توانید در سکوت و توی ذهنتان انجام بدهید. هر وقت کسی چیزی به شما گفت، قبل از هر تصمیمی، آن چیز را ببرید زیر سؤال. آیا دلیلی در اثبات و یا رد حرف یارو می توانید پیدا کنید؟ آیا دیدن تبلیغ کلاسهای آمادگی کنکور کارشناسی ارشد به این معنی است که تحصیلات عالیه زندگی شما را بهتر خواهد کرد؟ به چه دلیل؟ پنج دلیل در اثبات یا رد آن پیدا کنید. این کار در ابتدا مشکل به نظر می رشد ولی به زودی عادت خواهید کرد.

    به زودی شما هم مانند او همه چیز را زیر سؤال خواهید برد؟؟؟

     

  • همه شما از امروز به بعد آزادی بیان خواهید داشت

    اگر توی یک مهمانی یقه یک نفر را  بگیرید و نظرش را راجع به “آزادی بیان” بپرسید، به احتمال زیاد چنین جوابهایی دریافت خواهید کرد:

    – متاسفانه در جامعه ما آزادی بیان وجود ندارد.
    – آزادی بیان در کشور ما اونجوری که باید نیست.
    – از خیلی جهات آزادی بیان وجود ندارد.
    – آزادی بیان چیز خیلی خوبیه.
    – آزادی بیان واقعا لازمه.
    – و الخ.

    حالا اگر به همین  آدم بگویید “فرض کن آزادی بیان همانقدر که باید باشد، هست. خودت را بیان کن.” احساسی مرکب از ترس، تعجب، تمسخر، سرخوردگی، سردرگمی، استرس و نفرت  در چهره اش مشاهده خواهید کرد. چی؟ خودتو بیان کن. بذار هر چی اون تو هست بیاد بیرون. فکر کن همه آدمهای دنیا در همین لحظه محو شدن و فقط تو باقی موندی.

    Let it out

    Express yourself

    اصلا چرا قضیه را سیاسی می کنی؟ بیان کردن خودت ربطی به سیاست ندارد. برای اینکار آزادی بیان یا آزادیهای دیگر لازم نیست. داشتن یک روزنامه یا کانال تلویزیونی هم همینطور. مگر حتما باید خودت را برای دیگران بیان کنی؟ بیشتر آدمها به بیان کردن بیشتر آدمها وقعی نمی گذارند. مثلا اگر من خوابی را که دیشب دیده ام برای دوستم تعریف کنم، او کوچکترین علاقه ای به شنیدنش نشان نخواهد داد. مگر اینکه به دوستم بگویم که او هم توی خواب من بوده است و تازه اینجاست که گوشش را تیز می کند.

    من: “دیشب خواب دیدم توی یک توالت عمومی شبیه توالت دانشگاه هستم. خیلی تحت فشار بودم. برای رسیدن به امتحان هم عجله داشتم. بیشتر توالت ها در نداشت. اونایی هم که در داشت پر کثافت بود. و …”

    دوستم: “اوهوم.”

    من: “راستی یک دفعه صدای تو رو از یکی از توالتها که درش بسته بود، شنیدم.”

    دوستم: “جدی؟؟؟؟؟؟ چی گفتم؟؟؟؟ از توالت بیرون اومدم؟؟؟؟؟ توالتی که من توش بودم تمیز بود؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ آب قطع نبود؟؟؟؟؟ ترم چند بودیم؟؟؟؟؟؟ خیلی بوی بدی می اومد؟؟؟؟؟ منم امتحان داشتم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ نمره من چند شد؟؟؟؟؟ آخرش چی شد؟؟؟؟؟؟؟”

    می خواهی دنیا را تغییر بدهی؟ می خواهی مردم با دیدن نقاشیهایت در گالری نبیاسشعهریصبودئورزهخ یا شنیدن موسیقیت در کانال ابینستمعهخ دستخوش یک شیفت فرهنگی اقتصادی اجتماعی مذهبی بشوند؟ بیشتر آدمها تغییر نمی کنند. بیشتر آدمها نمی خواهند تغییر کنند.  وقتی مطلب “چرا تغییر نمی کنی؟” را نوشتم یکی از دوستهایم روی فیس بوک ازم پرسید: “چرا باید تغییر کنم؟” تازه الان سؤالش را می فهمم. بیشتر آدمها به بیان کردن بیشتر آدمها وقعی نمی گذارند، چه برسد به اینکه بخواهند تغییر کنند. اوباما نتوانست چیزی را تغییر دهد. خیلی از رئیس جمهورهای قبل و بعد از او در کشورهای دیگر هم همینطور. با همه آزادی بیان و آزادیهای دیگر. کوروش کبیر و داریوش هم همینطور. عباس میرزا و ایرج میرزا هم همینطور. لیدی گاگا و استیو جابز هم همینطور. نه نقاشیهای پیکاسو باعث تغییر کسی شده است نه سمفونیهای بتهوون نه رمانهای داستایوفسکی و نه اشعار مولانا. تو به مخاطب نیازی نداری. دهنتو ببند. خودت را بیان کن.

    همین امروز نیم ساعت برای بیان خودت وقت صرف کن. یک شعر بنویس حتی اگر قبلا هرگز این کار را نکرده ای. لیستی از ایده هایت بنویس. درباره یکی از خاطراتت یک مطلب بنویس. رنگهایی را که به خاطر داری لیست کن. روی دیوار توالتتان یک نقاشی بکش یا چیزی بنویس. با خودکار یا ماژیک یا هر وسیله دیگری. توالت بهترین جا برای این کار است. البته توالت خانه خودتان. توالت جایی است که کلی ایده جدید و خلاقانه به ذهن آدم خطور می کند و آدم می تواند به راحتی خودش را بیان کند. به دور از نگرانی و ترس و خطر و نیاز به مجوز و این چیزها. من فکر می کنم آدمها باید توی توالتشان یک جعبه لوازم تحریر و نقاشی و حتی یک بوم نقاشی اگر جا داشته باشد تعبیه کنند.  رو دیوار اتاقت با میخ کنده کاری کن. اجداد تو روی دیوار غار این کار را می کردند. تو چرا نکنی؟ آواز بخوان. خودت را بیان کن. دیوار حیاط خانه را سرامیک کن. با ایمیل خودت را بیان کن. برای یک نفر چیزی بنویس یا ایمیل یک نفر را که بی جواب رها کرده ای جواب بده. خودت را بیان کن. خودت را برای خودت بیان کن. فقط برای خودت.

    من در همینجا شنبه 2 مهرماه را روز جهانی آزادی بیان نام گذاری می کنم.

    مطالب مرتبط آینده:

    دوازده جمله که می خواستم روی دیوار توالتمان بنویسم و ننوشتم و هشت تای دیگر که نوشتم.

    مطالب مرتبط:

    در نکوهش فعل امری

  • ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    نخبه چه کسی است؟

    بر اساس تعریفی که در اساس نامه “بنیاد ملی نخبگان” آمده است: “نخبه: به فرد برجسته و كارآمدي اطلاق مي‌شود كه اثر گذاري وي در توليد علم، هنر و فناوري كشور محسوس باشد و هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكري وي در راستاي توليد دانش و نوآوري موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمي و متوازن كشور گردد. احراز نخبگی افراد براساس آيين نامه پيشنهادي هيئت امناء و تصويب شوراي عالي انقلاب فرهنگي خواهد بود.”

    کاملا واضح است که طبق این تعریف من نخبه نیستم. ولی از آنجاییکه در بچگی به دلیل نداشتن سرگرمی و بازی کافی،  درس زیاد می خواندم و نمره هایم خوب می شد خیلی ها فکر می کردند من نخبه هستم. البته آن وقتها کلمه نخبه هنوز مد نشده بود و به جایش از کلماتی مثل نابغه و خیلی با هوش استفاده می شد. خوب به هر کسی آنهم در بچگی به تکرار بگویند باهوش است، جو گیر می شود و خیالات برش می دارد. مخصوصا اگر اساس نامه بنیاد ملی نخبگان را هم نخوانده باشد. این اتفاق برای من افتاد.

    اتفاق این بود که قبل از اینکه چیزی در من رشد کرده باشد یا من برای انجام دادن کاری با تمرین کافی استاد شده باشم، صرفا به دلیل کسب نمره های بالا در سیستم آموزش مادون متوسط، آنهم صرفا به دلیل اینکه کار بهتری برای انجام دادن نداشتم، انتظار زیادی از خودم و زندگیم و دیگران و خیلی چیزهای دیگر پیدا کردم. این جمله خیلی طولانی شد.

    سالها طول کشید تا بفهمم که من نه تنها نابغه، با هوش یا هر چیز دیگر نیستم بلکه با چنین موجودی فاصله بسیار زیادی دارم. قبول این واقعیت برای من بسیار سخت بود. پذیرفتن مسئولیت شکستهایم برایم سخت بود. قبول کردن گشادیها و کم کاریهایی که در طول سالها به دلیل توهمات دوران بچگی مرتکب شده بودم، برایم سخت بود. وقتی این موضوع را فهمیدم که دیگر روابط زیادی را به خاطر غرور و تعصب به باد داده بودم. فرصتهای زیادی را به دلیل گشادی پنهادن شده در نبوغ تخیلیم، نشناخته بودم. از یاس فلسفی رنج برده بودم، بدون اینکه اصلا بدانم فلسفه یعنی چه. چه آدمهای نازنینی را که رنجانده بودم. چه زیباییهایی را که ندیده رها کرده بودم. و چه درسهایی که از شکستهایم نگرفته بودم. چه خنده هایی را که نخندیده بودم. و چه آرزوهایی که به خاطر افسرده شدن قبل از ابتلا به افسردگی، نپرورانده بودم.

    شاید به همین دلیل است که الان اگر کسی وصله هوش و نبوغ و نخبه بودن و این جور چیزها به من ببندد، حالم بد می شود. به چنین آدمی نباید اعتماد کرد. من حداقل 20 سال سابقه قابل استناد ریدن در زندگیم دارم(که خود می تواند موضوع مطلب دیگری باشد)، بعد چه جوری کسی می تواند به راحتی همچین نسبتی به من بدهد؟ در صداقت و حسن نیت یا حداقل قدرت تشخیص این آدم باید شک کرد.

    من هرگز آدم برجسته و کارآمدی نبوده ام. برجسته نمی دانم دقیقا چه کسی است ولی حدس می زنم کارآمد کسی است که کارهایش برای خودش و دیگران تاثیر گذار است. مطمئنم من چنین آدمی نبوده ام. اثرگذاری در تولید علم، هنر و فناوری کشور؟ خوب اینهم که بسیار واضح است. هوش، خلاقيت، كارآفريني و نبوغ فكری من در راستای توليد دانش و نوآوری، هرگز موجب سرعت بخشيدن به رشد و توسعه علمی و متوازن كشور نشده است. من هنوز تعریف دقیقی از توسعه علمی و متوازن کشور در ذهنم ندارم. اصلا مطمئن نیستم که هوش و نبوغ فکری من در این راستا بوده باشد. اصلا من معتقد به داشتن هوش و نبوغ فکری نیستم.

    از من و خیلیهای دیگر که گذشت ولی پیشنهاد می کنم این یک پاراگراف تعریف فوق، جایی در کتهابهای درسی نسلهای آینده درج بشود. اینجوری هر وقت از بچه ای معمولی مثل من با القاب باهوش و نخبه و نابغه تعریف بشود، او معیاری برای مقایسه و سنجش صحت و سقم تعریف و تمجید مذکور، خواهد داشت. شاید.

     

     

  • صف بازی

    ما  4 مهمان آنلاین داریم.

    بازدید کنندگان امروز: 35 نفر
    بازدید کنندگان دیروز: 72 نفر
    بازدید کنندگان پریروز: 68 نفر
    بازدید کنندگان پس پریروز: 81 نفر
    بازدید کنندگان هفته گذشته: 523 نفر
    بازدید کنندگان ماه گذشته: 2148 نفر

    شما اگر بر روی وب سایتی دارید به دنبال دستور پختن آش رشته می گردید یا بر روی وبلاگی ترجمه شعری از یک شاعرمکزیکی  را می خوانید یا اصولا هر کار دیگری که دارید می کنید را می کنید، برایتان چه فرقی می کند که چند نفر دیگر هم درست مثل شما درست بر روی همان سایت مهمان هستند؟ نه خداییش دانستن یا ندانستن این موضوع در زندگی شما چه تفاوتی ایجاد می کند؟

    حالا یک ساندویچی کنار خیابان را در نظر بگیرید. خیلی فرق می کند که چند نفر بیرون مغازه برای خریدن ساندویچ صف کشیده باشند یا چند نفر بیرون خیابان برای خریدن ساندویچ صف نکشیده باشند. من خودم در چنین موقعیتی معمولا ساندویچی با طولانی ترین صف را انتخاب می کنم. صف طولانی یک ساندویچی علاوه بر تضمین کیفیت ساندویچ و تازگی مواد اولیه آن (البته از نظر شرکت کنندگان در صف) فرصت مناسبی را هم برای گفتگو، گذران وقت، سرگرمی، آشنایی، تبادل نظر، تبادل شماره تلفن و … در اختیار مشتریان قرار می دهد.

    از ساده ترین تکنیکهای این فعالیت شهری که می توان آنرا “صف بازی” نامید، خارج شدن از صف، برداشتن یک منو و برگشتن به صف است. برای این کار حتما باید از نفر پشتی بخواهید که جای شما را نگه دارد و دلیل ترک صف خود را هم بطور شفاف به او بگویید. آیتمهای منو بهترین بهانه برای آغاز صحبت با نفر پشتی یا جلویی(بهتر است از همان اول انتخاب کنید و به انتخاب خود وفادار بمانید) است. پرسیدن راجع به آیتمهای منو از کارهایی مثل پرسیدن مدل گوشی تلفن یا قرض گرفتن سیگار یا آدامس خیلی بهتر است. نشان می دهد شما اطلاعات و همچنین سلیقه غذایی دارید. یا اینکه حداقل برایتان مهم است که غذاهای (چیزهای) جدید را تجربه کنید. کافیست خودتان را مشتاق نشان بدهید حتی اگر درباره سوسیس بندری سؤال می کنید. سؤالهایی مانند “شما تا حالا بندری اینجا رو خوردین؟” یا “شما می دونین که اینجا تو بندری فلفل قرمر می ریزن یا نه؟” با وجود اینکه ممکن است ساده و حتی احمقانه به نظر برسند، ولی در اکثر مواقع کارآمد هستند.

    می توانید بیشتر از یک منو بردارید تا به شخص مورد نظر بدهید ولی بهتر است اینکار را نکنید. اگر خیلی در صف بازی مهارت پیدا کنید و هدف شما نفر جلویی باشد ممکن است وقتی نوبتش می شود از شما بخواهد که برای شما هم ساندویچ سفارش یدهد. با کمی تعارف اجازه بدهید که این کار را بکند. ولی اگر هدف شما نفر پشتی بود، به هنگام سفارش غذا اصلا تعارف نکنید. سفارش خود را بدهید. بعد که هدف شما در حال سفارش دادن است یک دفعه ظاهر شوید و بگویید که یک چیزی یادتان رفته و از او خواهش کنید که برای شما سفارش بدهد. قدمهای بعدی را خودتان حدس بزنید. اگر تازه می خواهید صف بازی را شروع کنید برای رسیدن به نتیجه باید صبور باشید. فراموش نکنید که برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد.

    کسی ممکن است اعتراض کند که وب سایت با ساندویچی فرق می کند و صف کنار خیابان با یک عدد بر روی صفحه مانیتور آنهم در هنگام گرفتن سرویسی که بدون صف ارائه می شود، از زمین تا آسمان فرق دارند و الخ. مسئله تفاوت وب سایت و ساندویچی نیست. مسئله تشابه جهانبینی گردانندگان آن است.

     

    مطالب مرتبط:

    Paradigm shift

     

  • what if

    سناریوی زیر را تصور کنید:

    شما به عنوان مدرس سر کلاس مشغول تدریس هستید. توضیح می دهید که مارمولک مکانیزم تدافعی ای دارد که به هنگام مواجهه با خطر یعنی وقتی دشمن دمش را می گیرد، برای زنده ماندن، دم خود را قطع می کند و فرار می کند. اولین سؤالی که به ذهن کنجکاو بسیاری از دانشجوها می رسد اینست که اگر باز هم دشمن مارمولک را گرفت، چی؟

    در این موقع شما به دانشجویان کنجکاو چه جوابی می دهید؟

    اگر این نوشته من را کسی نخواند چه اتفاقی می افتد؟ اگر بعد از دو سال و نوشتن صدها مطلب دیگر، باز هم وبلاگ من خواننده نداشته باشد، چی؟ اگر این خزعبلاتی که اینجا می نویسم بر روی زندگی مشترکم ده سال بعد اثر منفی بگذارد و باعث جدایی احتمالی من از همسر احتمالی آینده ام بشود و برای باقی عمر تنها بمانم، چی؟ اگر بچه احتمالی من که احتمال دارد از همسر احتمالیم متولد بشود سرطان خون داشته باشد، چی؟ اگر تا شش ماه دیگر همه موهایم بریزد و بیست کیلو اضافه وزن پیدا کنم، چی؟ اگر دنیا به آخر برسد، چی؟ اگر قیمت طلا باز هم بالاتر برود و من در بازنشستگی پول کافی برای ایمپلنت دندانهایم نداشته باشم، چی؟ اگر دو ماه بعد شریکم به من خیانت کند، چی؟ اگر از من خوشش نیاید، چی؟ اگر فردا خورشید طلوع نکند، چی؟ و الخ.

    و اما جواب درست: دشمن اگر باز هم مارمولک را بگیرد حتما آنرا می خورد.

    نصیحت “آدم باید نیمه پر لیوان را ببیند” کلیشه است و بیشتر وقتها در مواجهه با “اگر چی؟” کمک کننده نیست. زمانیکه چنین سؤالی در ذهن آدم مطرح می شود بهترین کار اینست که به جای پرهیز از آن، جوابش را صادقانه به خود بدهد.

  • در امتداد لذت

    ده دقیقه دیگه بخوابم.

    یک لیوان دیگه بخورم.

    یک کم دیگه بازی کنم.

    یک بار دیگه …

    یک جام دگر

    من بنده آن دمم که ساقی گوید
    یک جام دگر بگیر و من نتوانم

  • در باب تلف کردن وقت

    دقیقا چه عامل یا عواملی باعث می شوند که احساس کنیم وقتمان دارد تلف می شود یا وقتمان در زمانی در گذشته تلف شده است؟ آیا حس تلف کردن وقت در دو سال پیش با حس وقت تلف کردن در زمان حال، ماهیتا متفاوت است؟ مثلا کسی ممکن است ادعا کند که نسبت به اتلاف وقتش در دو سال پیش واقف نبوده است یعنی نمی دانسته چه بلایی دارد سرش می آید. ولی کسی که می گوید الان وقتش دارد تلف می شود، قاعدتا از این موضوع با خبر است.

    آدمها به دلایل مختلفی ممکن است احساس کنند که وقتشان تلف می شود:

    الف- زمانی که کسی وقتش را به رایگان صرف کاری می کند. یا بعد از اینکه این کار را می کند می فهمد که پولی در کار نیست. یا میزان پولی که در قبال وقتش دریافت می کند به نظرش کمتر از چیزی است که باید باشد. به طور کلی وقتی بعد از انجام کاری به نتیجه مورد نظر نرسیم.

    ب- وقتی کسی کاری را از روی ناچاری انجام می دهد. مثلا از روی ناچاری به دانشگاه می رود. یا از روی ناچاری مسافرکشی می کند.

    ج- وقتی کاری که انجام می دهیم یادگیری و در نتیجه رشد به همراه نداشته باشد. کاری است تکراری و به مهارت خاصی هم نیاز ندارد. مثل تایپ این متن در صورتیکه فرض کنیم شخص دیگری آنرا نوشته و از من خواسته که آنرا تایپ کنم.

    د- وقتی بعد از انجام کاری به نتیجه برسیم که آن کار اشتباه بوده است. البته لزوما اشتباه به معنی اتلاف وقت نیست ولی خیلی وقتها این احساس به آدم دست می دهد.

    ه- وقتی می دانیم که کاری هست که باید انجام دهیم و وقتش را هم داریم ولی به هزار و یک دلیل (مثلا گشادی) آنرا انجام نمی دهیم.

    و- وقتی کسی به ما بگوید که “داری وقتتو تلف می کنی!” در این حالت ممکن است حق با گوینده نباشد ولی احتمال اینکه حس اتلاف وقت سراغ ما بیاید زیاد است.

    وقت تلف کردن بخشی کلیدی از زندگی همه ماست. به احتمال زیاد بدون آن تخیل، آزمایش و آفرینش اتفاق نخواهد افتاد. مسئله این نیست که وقت تلف بکنیم یا نکنیم. مسئله اینست که چگونه اینکار را انجام بدهیم.

     

  • دهنتو ببند

    من یکی از هفتاد میلیون نفری (و در تصویری بزرگتر یکی از هفت میلیارد نفر) هستم که تقریبا راجع به هر چیزی اظهار نظر می کنند. اگر توی تاکسی کسی درباره هزینه های دانشگاه آزاد یا قیمت گوشت توی آلمان حرف یزند من هم بلافاصله شروع می کنم به نظر دادن. راجع به شاخص بورس نیویورک، خشک شدن دریاچه ارومیه، انتخابات بعدی آمریکا و یا چیزهای کلی تری مثل روش درست زندگی،خوشبختی، از بین رفتن ارزشهای اخلاقی در جامعه و این جور چیزها. موضوع از شما، نظر دادن از من.

    فقط کافی است جمله اول را بشنوم. این جمله اول در حقیقت حکم شتاب دهنده ای را خواهد داشت برای اتمهای کم وزن کلمات معلق در ذهن من. این جمله اول حتی می تواند پستی باشد بر روی فیس بوک. عکسی، متنی و یا فیلمی. فرقی نمی کند. من راجع به هر چیزی می توانم نظر بدهم. در بیشتر مواقع هم اینکار را می کنم. حتی وقتی این جمله اول از دهن یک نفر توی تلویزیون بیرون می آید باز هم من نظر می دهم. با وجود اینکه می دانم این ارتباط یک طرفه خواهد بود و یارو اصلا حرفهای من را نمی شنود. و نمی تواند جواب آنها را بدهد. برای اطرافیان نظر می دهم. برای خودم نظر می دهم. همه باید نظر من را راجع به تحولات اخیر خاور میانه یا تغییرات قیمت جهانی نفت یا شلوار فلان خواننده بدانند.

    حجم استفاده از کلمات در دنیای اطراف ما تکان دهنده است. کلماتی که با آنها جملات کوتاه و بلند ساخته می شود. جملاتی برای ترساندن بقیه. جملاتی برای اینکه به دیگران بگوید آنها در اشتباه هستند. برای توهین به آنها. برای اینکه به آنها بگوید چکار باید بکنند و چکار نباید بکنند.

    برای یک ثانیه هم که شده دهنتو ببند.

    چرا؟ چون احتمالا به یکی از دلایل زیر داری حرف می زنی:

    –     برای اینکه خودتو توجیه کنی. من که از اول گفتم. یا دیدی گفتم؟ چطور اینکارو کرد. باید به حرف من گوش می کردید. باید ثابت کنی که حق با توست و یارو عجب خری است. اتخاذ یک موضع مخالف و استدلال در جهت اثبات آن موضع با اظهار نظر بی پایه و اساس و بعد هم فحش دادن تفاوت دارد. تمایز بین این دو، هنری است که در هیچ یک از سطوح آموزش مادون متوسط به کسی آموزش داده نمی شود.

    –     “برای منم پیش اومده.” اگه به یکی بگی دارم از سرطان خون می میرم اولین چیزی که در جواب می شنوی اینست که “پدر دوست منم چند سال پیش از سرطان خون مرد….” یارو ازت نمی پرسه که خوب حالا با این مریضیت چی کار می کنی؟

    –     منیت. من چیز مهمی برای گفتن دارم که همه باید بشنوند.

    –     برای متوقف کردن حرف دیگران! اگر من حرف یزنم طبیعتا مجبور نخواهم بود به حرف دیگران گوش بدهم. تو خفه شو الان دیگه نوبت منه.

    –     درد دل کردن. ماشینم تو بزرگراه خراب شد. زنم ازم جدا شد. ورشکست شدم. سرطان خون دارم. اجاره ها رفته بالا نمی تونم خونه پیدا کنم و الخ. خیلی وقتها درد دل کردن چیزی بیشتر از دردمند کردن بیهوده دل دیگران نیست.

    –     ترس. در جمعی هستی که فکر می کنی اگه حرف نزنی همه فکر می کنن لال هستی یا اجتماعی نیستی یا همچین چیزی.

    –     تنهایی. من امروز با کسی حرف نزدم. درد تنهایی مثل خوره داره منو می خوره. دوست دارم به یه نفر تلفن کنم و باهاش حرف بزنم. فقط برای کم شدن این درد.

    –     اجتناب از فکر کردن. اگه دائما درباره ایده هایی که دارم حرف بزنم مجبور نیستم که به اونا فکر کنم. ترجیح می دم از دیگران تایید ایده هامو بگیرم تا اینکه خودم دربارشون فکرکنم.

    –     به رخ کشیدن. دوست دارم درباره همه چیزهای خوبی که دارم و همه اتفاقات خوبی که برای من می افته (یا قبلا افتاده) صحبت کنم. اینجوری دیگران می فهمند که من از اونا بهتر هستم. یا حداقل منو از چیزی که خودم فکر می کنم هستم، بهتر می دونن.

    –   وقت کشی. در یک جاده زیبا در حال رانندگی هستی. تا رسیدن به مقصد دو ساعت وقت داری. اگه با کنار دستیت حرف نزنی ممکن است فکر کند که دیگر حرفی برای گفتن با هم ندارید. عشقتان تمام شده است. حرف می زنی. شکاف زمان را با گفتن چیزی پر می کنی. ثابت می کنی که هنوز چیزی که ارزش گفتن داشته باشد، وجود دارد.

     

    بله حرف زدن هم چیز خوبی است و بدون شک دلایلی هم برای آن وجود دارد که می تواند موضوع مطلب دیگری باشد. ولی خداییش من کمبود حرف نزدن را در این زمان و مکان به شدت و در سطح گسترده و ملی احساس می کنم. اگر هر آدمی در هر جایی هر از چند گاهی یک ساعت از عمرش را به سکوت بگذراند و کم کم آن را به دو ساعت، سه ساعت یا یک روز یا حتی یک هفته برساند، ما دنیای بهتری خواهیم داشت. خوب به اندازه کافی حرف زدم!