دسته: بی ربط

  • در باب نذر

    مادر بزرگ من شش پسر داشت. یک روز مادربزرگ من از یکی از آنها که خانه اش در جوار خانه مادربزرگ من بود، یک کیلو شکر تقاضا کرد. آن پسر با بهانه ای این تقاضا را رد کرد. بعد از مرگ مادربزرگم آن پسر و برادرانش که کارهای مشابه زیاد کرده بودند، تا سالها برای مادربزرگم دراین ایام نذری می دادند.

  • بی معرفتی، دفاع شخصی و هنر نوشتن

    اولین بار عنوان “دفاع شخصی” را از یکی از دوستهایم شنیدم که به کلاسی با همین عنوان می رفت. به نظر من خیلی جالب بود و هنوز هم هست. خیلی از تمرینهایی که در یک کلاس دفاع شخصی آموزش داده می شود ممکن است با خیلی ورزشهای دیگر مشترک باشد ولی چرا دفاع شخصی؟ چرا یک شخص در قرن بیست و یکم و در یک شهری که سر هر چهار راه آن یک کلانتری سیار هست نیاز به آموزش دفاع شخصی دارد؟ (قضیه را سیاسی نکنید در شهرهای بلاد فرنگ هم این کلاسها هست)

    شاید چون در باشگاه ورزشی دیگری (یا شاید هم همان باشگاه) یک عده آدم دیگر در کلاسهای ورزشهای تهاجمی شرکت می کنند. مثل کیک باکسینگ یا هر ورزش دیگر که من اسمش را بلد نیستم. شاید چون کسانی که به کلاسهای دسته اول می روند معتقدند که یک عده آدم متهاجم در سطح شهر آزادانه می چرخند. شاید آنها فقط فکر می کنند که حرکات ورزشی “دفاع شخصی” بهترین روش برای ورزیده کردن عضلات و پرهیز از ابتلا به دیسک کمر یا بیماریهای دیگر می باشد. شاید آموزش “دفاع شخصی” و تمرینات آن باعث بهبود روابط جنسی در مردان 35 تا 45 سال می شود. البته موضوع تهاجم و دفاع از شخص فراتر می رود و به ملتها هم می رسد. بعضی از ملتها ارتش خود را برای حمله تربیت می کنند و اصولا خصلت تهاجمی دارند، بعضی دیگر هم دفاعی هستند که البته این موضوع مطلب ما نیست.

    دفاع شخصینمونه ای از دفاع شخصی

    این قضیه از کجا آب می خورد؟ ریشه تهاجم و دفاع چیست؟ (برای جلوگیری از بوجود آمدن یک سوء تفاههم باید تاکید کنم که هدف از این نوشته به هیچ وجه از بین بردن جنگ و تهاجم و دفاع و اشاعه صلح و دوستی بین انسانها و ملتها نیست) شاید بشر هم مثل خیلی حیوانات دیگر به طور ذاتی و طبیعی درنده خو است و اثرات میلیونها سال زندگی و شکار در جنگل و میان بقیه حیوانات هنوز از ذهن و روان او پاک نشده است. شاید ما تعریف نادرستی از انسان داریم و انتظاراتمان از رفتار آدمها توهم آلود است. شاید همه چیز زیر سر تستسترون و سایر هورمونهای جنسی است.

    من شخصا تا جایی که به یاد دارم هیچ وقت نه به دفاع علاقه زیادی داشتم و نه به حمله (از نوع فیزیکی، انواع دیگر در ادامه نوشته خواهد آمد). بچه که بودم برادر بزرگم که زورش به مراتب بیشتر از من بود بدون رعایت اصول انسانی و اخلاقی رایج، به دلایل مختلف من را کتک می زد. اینکه من شکلاتهای برادرم را می خوردم یا او شکلاتهای من را  فرقی نداشت. در هر صورت من کتک می خوردم. با شروع دوره راهنمایی یعنی آغاز دوره نوجوانی و بلوغ، کتکهای برادرم به شکل معجزه آسایی از برنامه زندگی من حذف شد و من فرصت مواجهه با همکلاسیهایی را پیدا کردم که دوست داشتند هر روز بعد از مدرسه دعوا کنند. من همیشه دعوت به دعوای آنها را قبول می کردم ولی یادم نمی آید که کسی را زده باشم یا از کسی کتک خورده باشم. همیشه قضیه یک جوری ماست مالی می شد. شاید همکلاسیهای من به اندازه کافی تهاجمی نبودند. شاید حس می کردند که اگر حمله کنند من دفاع نمی کنم و دعوا لطفی نخواهد داشت.

    با قدم گذاشتن به دوره دبیرستان، حمله و دفاع فیزیکی روز به روز در زندگی من و دوستانم کمرنگتر شد. ما در آن زمان موضوعات مهمتری برای حمله داشتیم. تستهای کنکور. البته فقط این نبود. ما کم کم یاد می گرفتیم که با استفاده از کلمات و جملات هم می شود حمله یا دفاع کرد. درسهای ادبیات فارسی و صنایع پیشرفته ادبی انصافا ابزار مناسبی در اختیار ما قرار می داد. بعضی از معلمها هم که می دیدند ما به اندازه کافی بزرگ شده ایم به خودشان اجازه می دادند تیکه های آبداری بار ما کنند یا سر کلاس جکهای رکیک تعریف کنند. که البته جنبه های آموزشی هم حتما داشته است. خلاصه مهارتهای کلامی ما در قالب مسخره کردن، جک گفتن، متلک انداختن، فحش دادن و طعنه کنایه زدن در این دوره شروع به رشد و شکوفایی نمود. سفری که از آن زمان به بعد نیز به برکت آموزش عالیه و رسانه های عمومی و سایر منابع فرهنگی هرگز پایان نیافت.

    من شخصا در این راه استعداد زیادی از خودم نشان  دادم و در زمان نسبتا کوتاهی جزو آدمهایی شدم که اصطلاحا می گویند زبانشان نیش دارد. تعداد کسانی که در بیست سال گذشته مورد حمله زبانی من واقع شده اند، قابل محاسبه نیست. دلیل این امر شاید صرفا عدم علاقه من به حمله و دفاع فیزیکی بوده باشد. شاید هم ترشح نامنظم تستسترون در بدنم. شاید هم کتکهایی که در بچگی از برادر بزرگترم خورده بودم. دلیلش مهم نیست. موضوع بحث من بیشتر دفاع شخصی است. اگرچه حمله و دفاع لازم و ملزوم هم هستند. وقتی حمله زیاد می شود دفاع هم به همان میزان افزایش خواهد یافت. وبرعکس.

    دفاع شخصی آنهم به شکل کلامی این روزها خیلی زیاد توجه من را به خودش جلب می کند. به شکل وسواس گونه ای حرفهای خودم و دیگران را تحلیل می کنم و دفاع شخصی را بو می کشم. من به طور ناخودآگاه و حتی در پیش پا افتاده ترین گقتگوها از خودم دفاع می کنم. مثلا اگر کسی به من بگوید که دیروز هفت کیلو انار خورده است، به احتمال زیاد به من برمی خورد و شروع می کنم به دفاع کردن از خودم. مثلا به جای اینکه به او بگویم “چه جالب” یا “بعد از خوردن هفت کیلو انار چه احساسی داشتی؟” یا “انارها ترش بودن یا شیرین یا ملس؟”، جواب می دهم که: “امکان نداره کسی بتونه هفت کیلو انار بخوره” یا ” منم یه روز نه کیلو انار خوردم” یا “اینکه چیزی نیست من یه روز هشت کیلو خرمالو خوردم.”

    من چند هفته پیش در یک مهمانی بودم که پسربچه سه ساله ای  بچه های دیگر را به طور غیر متعارف و خشونت باری کتک می زد. مادر یکی از بچه های آسیب دیده به قهرمان داستان ما گفت که وقتی برای پسرش جشن تولد بگیرد همه را دعوت خواهد کرد به جز او. پسر بچه هم در جواب درآمد که “خیلی بی معرفتی.”

    من به آن پسر سه ساله به شدت حسودی کردم. ای کاش من هم در سه سالگی یا حتی سی سالگی به چنین حکمتی رسیده بودم. مگر نه اینکه معرفت همان دانش است. این پسر به ظاهر بیش فعال به ما می گوید که ما نسبت به قضیه معرفت نداریم. داستان را نمی فهمیم. او چیزی را می داند که ما از درک آن عاجز هستیم. ولی در عین حال نمی تواند آنرا برای ما توضیح بدهد.

    من از این به بعد سعی می کنم دهنم را ببندم و تسلیم کامل بشوم.  حتی اگر کسی به من توهین کند و یا تهمت بزند یا هر حمله کلامی دیگری. هرگونه دفاع کلامی بی فایده و وقت تلف کردن است چون هیچ قدرتی بر روی زمین نمی تواند ما را متقاعد کند که اشتباه کرده ایم.

    ولی چه جوری می شود در زندگی روزمره از شر دفاع شخصی (از نوع کلامی) خلاص شد؟

    برای خوب نوشتن تکنیکی هست از این قرار:

    بعد از نوشتن آخرین جمله، باید شروع کنید به حذف بعضی از چیزهایی که نوشته اید. پاراگراف اول و آخر. و بعد حذف یک در میان جملات و حتی بیشتر. چنین کاری را به هنگام حرف زدن هم می توان شبیه سازی کرد. با این تفاوت که در حرف زدن فرصتی برای بازگشت و ویرایش وجود ندارد و این کار را باید به صورت ذهنی انجام داد.

    هرگز اولین جمله ای که به ذهنتان خطور می کند را بر زبان نیاورید. آخرین جمله را هم همینطور.

    اون وسط ها هم بسیاری از جملات و کلمات را می توانید درز بگیرید. ایده این تکنیک اینست که هیچ کس حرفهایش برای دیگران آنقدر جالب نیست که همه آنها را بیرون بریزد. بنابراین حداقل نیمی از حرفهایتان را می توانید برای خودتان نگه دارید. اینطوری به نفع همه است.

    نکته آخر اینکه هیچ کس قصد حمله کلامی به کسی را ندارد. حمله کلامی در حقیقت به منظور دفاع شخصی حمله کننده انجام می شود. ولی از آنجاییکه ما “خیلی بی معرفت” هستیم آنرا حمله تلقی می کنیم.

     

  • اینترنت پرسرعت، توییتر و مدیریت زمان

    سؤال: اینترنت پر سرعت چیست؟

    جواب: اینترنتی که برای خریدن آن یک نامه از یک شرکت یا سازمان به سرویس دهنده، ارائه می کنید و ماهانه صرف نظر از از اینکه با چه سرعت و کیفیتی (دقیقترش با چه پهنای باندی) به اینترنت دسترسی دارید، مبلغ ثابتی را پرداخت می کنید.

    توضیح: پهنای باند اینترنت چیزی شبیه به آبی است که در یک لوله جریان دارد. اگر تعداد لوله هایی که از لوله اصلی منشعب می شوند افزایش پیدا کنند جریان آب در هر یک از آنها ضعیف تر و ضعیف تر می شود. این موضوع که مادربزرگ من هم آنرا می فهمد هیچ ربطی به تکنولوژی ساخت لوله یا لوله کشی ندارد. با همین منطق تکنولوژی ارتباط با سرویس دهنده اینترنت (وایمکس، ای.دی.اس.ال تو پلاس یا غیره) هیچ ربطی به پهنادی باند آن ندارد. به خصوص زمانی که تعداد کاربران اینترنت هیچ ربطی به میزان پهنای باند موجود در کشور ندارد.

    چه باید کرد؟ به خواندن ادامه بدهید.

    سؤال: توییتر چیست؟

    جواب:  سرویسی که به شما اجازه می دهد جملات کوتاهی را در حد صد و چهل کاراکتر(حرف) از خودتان صادر کنید. مثلا بگویید که در چه حالی هستید یا چه کار می کنید و الخ. صد میلیون نفر دیگر هم در سراسر دنیا همین کار را می کنند.

    سؤال: توییتر به چه درد می خورد؟

    جواب: من می توانم لیستی از کاربردهای توییتر را اینجا برای شما بنویسم ولی علمای توییتر معتقدند که تا عضو توییتر نشوید و چند هفته ای از آن به طور فعال استفاده نکنید، به درستی قادر به درک کاربرد توییتر نخواهید بود. من اولین بار چهار سال پیش عضو توییتر شدم و مثل خیلی های دیگر بعد از دو روز این سرویس را احمقانه ترین چیزی که بشر تا به حال ابداع کرده است یافتم. سه سال بعد دوباره عضو شدم. به همان نتیجه قبلی رسیدم. دیروز دوباره عضو شدم. این دفعه به نظرم ارزش امتحان کردن چند هفته ای را دارد. شما هم اگر عضو هستید یا می خواهید عضو بشوید، می توانید من را بر روی توییتر دنبال (follow) کنید. خواندن کتاب The Twitter Book هم بی فایده نخواهد بود.

    سؤال: من بارها سعی کرده ام از توییتر یا بعضی وب سایتهای دیگر که فلیتر شده هستند استفاده کنم ولی موفق نشده ام. اینترنت پرسرعت هم دارم. چه کار باید بکنم؟

    جواب: مدیریت زمان.

    سؤال؟ منظور شما از مدیریت زمان چیست؟

    جواب: یکی از مشکلاتی که کشور ما دست به گریبان آن است عدم پراکندگی زمانی است. به این معنی که ساعت کشور در همه شهرها یکی است. مثلا ساعت سه بعد از ظهر در همه جای کشور، ساعت سه بعد از ظهر است. به عنوان یک مثال ساده اگر نصف کشور (با فرض توزیع یکسان کاربران اینترنت) با نصف دیگرش دوازده ساعت اختلاف ساعت داشت، سرعت  اینترنت شما خود به خود دو برابر می شد.

    سؤال: حالا که اینجوری نیست چه کار باید کرد؟

    صبح ها باید دو سه ساعت زودتر بیدار شد. من امروز دو ساعت زودتر بیدار شدم. یعنی به جای نه و نیم، هفت و نیم. به این کار مدیریت زمان می گویند. فردا سعی می کنم سه ساعت زودتر بیدار شوم. کسی که می تواند مدیریت زمان انجام دهد می تواند از اینترنت پر سرعت هم استفاده کند. اگر بخواهبم تعریف جامع و دقیقی برای اینترنت پر سرعت ارائه بدهیم می توان گفت اینترنت پرسرعت یعنی اینترنتی که به هنگام استفاده از آن اکثریت کاربران دیگر در خواب و یا توی ترافیک هستند.

    اگر عضو توییتر هستید،  اینترنت پرسرعت دارید و می توانید مدیریت زمان انجام دهید، لطفا من را بر روی توییتر دنبال کنید.

     

  • برندینگ، کوکاکولا و شناسه شخصی

    یک نفر الان  از یک شرکت تبلیغاتی زنگ زد و گفت که وب سایت شرکت ما را دیده و دوست دارد که در خدمت ما باشد. من تشکر کردم و گفتم که نیازی نیست. یارو گفت که فکر می کند کار ما خیلی منحصر بفرد است و “حیف” است که مردم با آن آشنا نشوند. من گفتم که خوب اگر واقعا فکر می کنید حیف است مردم را با آن آشنا کنید. گفت که برای اینکار اجازه ما را می خواهد. من بهش گفتتم که از این لحظه به بعد اجازه این کار را دارد. یارو خداحافظی کرد.

    واقعا اگر مردم با کار ما آشنا نشوند “حیف” است؟ اصلا معنی حیف دقیقا چیست؟ تعریف حیف بماند برای یک مطلب دیگر.

    و اما چرا یک شخص و یا یک شرکت به یک شرکت تبلیغاتی نیاز دارد؟ اصلا چرا در این اقتصاد ورشکسته و برای این چهار تا کسب و کار نیم بند این همه شرکت تبلیغاتی هست؟ شرکتهایی که ادعا می کنند تعداد مشتریان شما را ظرف 48 ساعت چند برابر می کنند. شرکتهایی که ادعا می کنند این کار را به صورت آنلاین انجام می دهند ولی ما تبلیغاتشان را در بزرگراهها یا سر چهارراهها می بینیم! شرکتهایی که “پیک” چاپ می کنند، شرکتهایی که بروشور توزیع می کنند، شرکتهایی که پیامک می فرستند، شرکتهایی که ایمیل می فرستند و الخ.

    مگر کشوری که سرانه تولید ناخالصش کمتر از ماهی چهارصد دلار است، این همه تبلیغات لازم دارد؟ مگر لوله فاضلاب ساختمانها هر چند وقت یکبار می گیرد که نمای کدر ساختمانها با برچسبهای لوله بازکنیها براق شده است؟

    ریشه این درد کجاست؟ برندینگ.

    برندینگ چیست؟ از آنجاییکه در اقتصاد امروزی، ما چیزهایی را می خریم که واقعا آنها را نیاز نداریم و حتی پول خریدن آنها را هم نداریم بنابراین شرکتها و بنگاههای اقتصادی نیاز به روشی دارند تا ما را خر کنند. این روش برندینگ نام دارد. شرکتها با برندینگ به ما تلقین می کنند که چیزی را که آنها می فروشند ما واقعا نیاز داریم و گرهی از کار ما می گشاید. آب میوه ای که حاصل آب بستن به کنسانتره وارداتی است، با روش برندینگ به عنوان آب میوه صد درصد طبیعی به خورد ما داده می شود و ما که فرصت نوشیدن آب شیر را از دست داده ایم، بعد از نوشیدن آب میوه برند شده نه چندان ارزان قیمت، احساس تازگی می کنیم! اینترنت پر سرعت +ADSL2 هم داستان مشابهی دارد. چیپس و پفک هم همینطور. خودروهای تولیدی و وارداتی هم همینطور. کلاسهای زبان و کنکور هم همینطور. مدارس غیر انتفاعی هم همینطور. آیفون تصویری و نوشابه انرژی زا هم همینطور. و الخ.

    اصولا هر فروشنده ای که چیزی را عرضه می کند که مشتریانش به آن نیاز ندارند، به برندینگ رو می آورد. شاهد این مدعا هم کوکاکولا گران ترین برند دنیا که اساتید برندینگ با افتخار از آن نام می برند. عرضه کننده مایعی قهوه ای رنگ که به اندازه شاش آدمیزاد هم خاصیت ندارد ولی همه مردم دنیا آنرا با اشتیاق می نوشند. سالهاست که این کار را می کنند. پس ایده برندینگ ایده موفقی است. هر کس که چیزی برای فروش دارد که به درد مشتریانش نمی خورد باید به سراغ برندینگ برود. ولی چه جوری؟ از طریق متخصصین امر. شرکتهای تبلیغاتی. شرکتهایی که به ما کمک می کنند مشتریانمان را در سراسر کشور چند برابر کنیم. چه ایده فوق العاده ای. با این ایده می توان آب رنگی شیرین گازداری را که برای سلامتی مضر است به میلیاردها نفر فروخت. البته با برندینگ. با تصاویری از خوشبختی و آرامش و زندگی ایده آل. امواج اقیانوس، موسیقی ملایم، دختران و پسران جوان و سالم و شاداب. ظاهرا با این تصاویر و مقدار زیادی پول برای تبلیغات هر چیزی را می شود فروخت.

    حالا که عصر حاضر چنین ایده فوق العاده ای را در اختیار ما گذاشته است بیایید آنرا در سطح ملی گسترش دهیم. چه جوری؟ با کنفرانس بین المللی برندینگ.

    از اساتید ایرانی و خارجی که در زمینه برندینگ تخصص دارند، دعوت می کنیم تا سالی یکی دو بار این جادوی قرن را به ما هم آموزش بدهند. یکی دو سه بار این کنفرانس را برگزار می کنیم. شرکت کنندگان علاقه اولیه خود را کم کم از دست می دهند. آنها که مثل بقیه آدمها به دنبال یک راه حل معجزه آسا هستند که همه مشکلات را با هم یک شبه حل کند، امید خود را به برندینگ سازمانی از دست می دهند. برندینگ شهری و نسخه های دیگر برندینگ را در کنفرانسهای دیگری تجربه می کنیم. بالاخره یک مدلی از برندینگ باید برای ما کار کند. کلید معما در برندینگ است.

    تا زمانی که آن راه حل معجزه آسا پیدا شود اجازه بدهید به نسخه خاصی از برندینگ بپردازیم با نام شناسه شخصی یا personal brand. خبر خوب این است که جسم و ذهن و رفتار و هر چیزی که من و شما را می سازد، می تواند در قالب یک برند، بسته بندی شود. درست مثل کوکاکولا یا تویوتا یا اپل. کسی که مدتها به عنوان سازنده مسکن شناخته می شده وقتی تصمیم می گیرد یک بانک خصوصی تاسیس کند می تواند خودش را در قالب یک برند جدید شناسایی مجدد (rebrand) کند. فروشنده پوشاکی هم که تصمیم می گیرد معلم آیلتس بشود همینطور.

    اینجاست که به ریشه برندینگ می رسیم. دروغ.

    متخصص شناسه شخصی (عجب عنوانی!) از شما می خواهد دروغ بگویید. کاری را بکنید که در حالت عادی انجام نمی دهید. حرفی را بزنید که از شما صادر نمی شود. لباسی را بپوشید که دوست ندارید. مثل فیلمبردار مجالس عروسی که همه این چیزها را به عروس و داماد دیکته می کند و آنها مثل دو تا دلقک بازیچه اوامر او می شوند. چون باید در فیلم عروسیشان یک جور خاصی ظاهر شوند، نه آنطوری که واقعا هستند. متخصص شناسه شخصی به شما یاد می دهد چه جوری در فیلم زندگیتان بازی کنید. درست مثل دامادی که برای اولین و آخرین بار در زندگیش کت و شلوار و کراوات پوشیده و در حالیکه دست عروس را گرفته است و به نقطه ای دور دست نگاه می کند، به سوی ماشین عروس (بی ام و اسپرت اجاره ای) گامهایی مطمئن بر می دارد.

    یک آدم یا دروغ می گوید یا دروغ نمی گوید. حداقل درباره خودش و زندگی خودش. به همین سادگی. چه نیازی هست که کسی خودش را به عنوان یک سوپرمن که به موفقیتهای کار و زندگی یکی پس از دیگری دست می یابد، به آدمهای دیگر بشناساند؟ به عنوان آدمی که فرمول خوشبختی و موفقیت را کشف کرده است. به عنوان آدمی که کلید معما را در دست دارد. به عنوان آدمی که اشتباه نمی کند. به عنوان آدمی که چیزی برای عرضه دارد که حیف است مردم با آن آشنا نشوند. درست مثل کوکاکولا.

     

    مطالب مرتبط:

    بزرگترین دروغگو

     

  • ارزششو نداشت

    “مدرکی که گرفتم ارزش این همه درس خوندنو نداشت.”

    “به زحمتش نمی ارزید.”

    “یارو ارزش کارای منو نداشت.”

    “پولی که می گیرم ارزش کاری که می کنمو نداره.”

    بعد از پایان یک رابطه، آخر یک ماه کاری، بعد از فارغ التحصیل شدن، بعد از یک سفر و الخ.

    چگونه چیزی را که به دست آورده ایم با تلاشی که برای بدست آوردن آن کرده ایم، مقایسه می کنیم؟ ملاک این مقایسه چیست؟

    نکته در اینجاست که بیشتر وقتها “تلاش”، خود و به تنهایی، تنها چیزی است که بدست می آوریم.

    پس به جای سؤال “آیا ارزششو داشت؟”، می توان پرسید “آیا تلاش ارزشمندی دارم می کنم؟”

    سؤالی که قبل از رسیدن یا نرسیدن به مقصد و در حین سفر می توان پرسید.

     

  • دوازده روش غلبه بر تنهایی

    وقتی برای اولین بار در سرویس گوگل پلاس (+Google) ثبت نام کردم به من پیام داد که:

    you might be lonely!

    ممکن است تنها باشم؟ ممکن است احساس تنهایی بکنم؟ به گوگل پلاس چه ربطی دارد؟ گوگل پلاس می تواند به من کمک کند که از تنهایی در بیام. به روشهای مختلف. تنهایی چیز خوبی نیست. تنهایی می تواند علت خیلی از بیماریها باشد. مثل فشار خون، سرطان، بی خوابی، افسردگی یا سکته قلبی. تنهایی می تواند منجر به مرگ بشود. بسیاری از پزشکان معتقدند که تنهایی با بدن انسان همان کاری را می کند که کشیدن روزی یک بسته سیگار.

    ترس از تنهایی فقط به شبکه های اجتماعی مدرن امروزی مثل گوگل پلاس محدود نمی شود. تنهایی در فرهنگهای مختلف به عنوان یک نفرین یا بلای بزرگ که گریبان آدم را گه گداری می گیرد، به خصوص در آثار هنری به وفور یافت می شود. شاعری که از درد تنهایی می نالد. خواننده ای که می خواند “منو تنها گذاشتی و رفتی…” یا خواننده دیگری که خود را “مرد تنهای شب” می خواند. نقاشی که تنهایی را نقاشی می کند. و الخ.

    Van GoghThe Night Cafe – Van Gogh

    خطر تنهایی برای آدمها خیلی بیشتر و بزرگتر از آن است که من بتوانم اینجا توصیفش کنم. برای نمونه قبض تلفن و موبایل خود را با قبض آب و برقتان مقایسه کنید. بسادگی می توان نتیجه گرفت که ارسال پیامک و حرف زدن با دوستان یا اعضای خانواده با تلفن برای ما گران تر از آب و گاز لوله کشی و برق سیم کشی شده است.

    بعضی معتقدند انسان یک “حیوان اجتماعی” است و با دیگران زندگی کردن و رابطه داشتن توی خون و ژن اوست. بعضی دیگر مثل اگزیستانسیالیستها معتقدند که آدم اصولا تنها است. تنها بدنیا می آید، به تنهایی سفر (زندگی) می کند و تنها هم می میرد. ژان پل سارتر معتقد بود که آدمها دوست دارند برای زندگیشان معنایی پیدا کنند و چون این خواسته با پوچی و هیچی جهان هستی تضاد دارد، همین تضاد باعث احساس تنهایی در آنها می شود.

    صرف نظر از اینکه کدام نظریه درباره تنهایی درست است، تنهایی واقعیت دارد. همه ما به اندازه کافی در زندگی احساس تنهایی کرده ایم. باز هم خواهیم کرد. خیلی بیشتر از آنچه که انتظارش را داریم. هر بار سعی می کنیم که مثل یک حیوان اجتماعی رفتار کنیم دیر یا زود احساس می کنیم که یارو آدم نیست و بعد احساس می کنیم که ازدیو و دد ملول هستیم. از یک رابطه به رابطه دیگر می رویم. از یک دایره دوستی به دایره ای دیگر. از یک شهر به شهر دیگر. از فیس بوک به گوگل پلاس. فایده ای ندارد. ما تنها هستیم.

    با تنهایی چکار می شود کرد؟

    1- تماشا کردن تلویزیون.

    2- معاشرت بر روی یک شبکه اجتماعی مثل گوگل پلاس.

    3- حرف زدن با تلفن.

    4- ارسال و دریافت پیامک.

    5- رفتن به یک جای شلوغ مثل یک مرکز خرید به امید حرف زدن یا تماشا کردن غریبه ها.

    6- رفتن به یک مهمانی.

    7- خواندن یک کتاب.

    8- مشاوره یا روان درمانی.

    8- معاشرت با یک درخت یا هر پدیده طبیعی دیگر.

    9- معاشرت با یک حیوان مثل یک سگ.

    10- ازدواج. برای از تنهایی درآمدن هر یک از دو طرف.

    11- بچه دار شدن. بچه اول برای از تنهایی در آمدن دوطرف. بچه دوم برای از تنهایی در آمدن بچه اول. و الخ.

    12- پذیرش تنهایی و بیان آزادانه خود هر وقت که احساس تنهایی می کنیم. تنهایی خوبیهایی هم دارد. تنهایی باعث شکوفایی خلاقیت و آفرینش می شود. خیلی از هنرمندان در تنهایی آثار هنری بزرگی را خلق کرده اند. تنهایی باعث می شود آدم به هویت واقعی خودش نزدیکتر بشود. در تنهایی آدم کمتر دروغ می گوید. اصولا آدم هر چه تنهاتر باشد نیاز و فشار کمتری هم برای دروغ گفتن به خودش و دیگران پیدا می کند. در تنهایی آدم راحتتر می تواند دهنش را ببندد.

    13- شمردن مزایای تنهایی در یک موقعیت خاص و ترجیحا نوشتن آنها. مثلا هر وقت که احساس تنهایی می کنیم می توانیم موقعیتهایی را تصور کنیم که تنها نبودیم ولی همین تنهایی فعلی را به آن ترجیح می دادیم. من هر وقت احساس تنهایی می کنم خودم را در یک مهمانی تصور می کنم که شش تا بچه قد و نیم قد در آن ونگ می زنند و جیغ می زنند و به طرف هم چیزی پرتاب می کنند و پدر و مادرشان ضمن قربون صدقه رفتن هر از چندگاهی به آنها می گویند: “نکن” یا “آهسته تر”.  این روش را فقط برای از تنهایی درآمدن روش دوازده اضافه کردم.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    ماجرای رفتن من به مهمانی و احساس شدید تنهایی در آن شب

  • تنها روش با هوش شدن

    یک نفر(هر کسی): “شما کجا درس می خونین؟”

    من: “دانشگاه شریف”

    یک نفر: “وای پس شما خیلی با هوش هستین!”

    من:  جوابهای مختلف به آدمهای متفاوت. تظاهر به تواضع.

    من هیچ وقت هیچگونه تست IQ یا هوش نداده ام. حتی از این تستهای هوش آنلاین. همیشه می ترسیده ام ضریب هوشی من عدد کوچکی باشد. کوچکتر از آن چیزی که دیگران فکر می کردند یا خودم حدس می زدم. به همین دلیل ترجیح دادم این عدد را خودم به طور ذهنی اختیار کنم. عددی بزرگ. چیزی نزدیک به ضریب هوشی انیشتین یا همچین کسی. از یک جایی به بعد (دو سال آخر تحصیلم) نیازی برای حاضر شدن سر کلاسها احساس نمی کردم. و نه نیازی برای مطالعه کتابهای درسی. و نه نیازی برای صحبت کردن درباره درسی که قرار بود امتحانش را بدهم با همکلاسیهایم. نیازی به هیچ کاری نبود. من آدم با هوشی بودم. آدم وقتی سر جلسه امتحان قیافه استاد را برای اولین بار می بیند احساس باهوش بودن می کند. به خصوص اگر شب قبلش به دلایل مختلف تا صبح نخوابیده باشد. تقریبا همه درسها را می افتادم. اینقدر آدم باهوشی بودم که حتی وقتی سه ترم پشت سر هم مشروط شدم و طبق قانون باید از دانشگاه اخراج می شدم (هنوز هم نمی دانم چرا اخراجم نکردند) باز هم در هوش خودم شک نکردم. این کافی نبود.

    من هر کاری که می توانست بیشترین تعداد آدم را در کوتاهترین زمان ممکن، ناراحت کند و از من برنجاند انجام می دادم. هر کاری که می توانست هر فرصت کوچک یا بزرگی را از بین ببرد. و این ماجرا برای سالهای متمادی تکرار شد. البته با کمی تغییر:

    یک نفر(هر کسی): “شما کجا درس خوندین؟”

    من: “دانشگاه شریف”

    یک نفر: “جدا؟؟؟؟؟

    من: “بله”

    یک نفر: “شوخی می کنین؟”

    من: “نه”

    یک نفر: “وای پس شما باید خیلی با هوش باشین!”

    خوشبختانه زمانی به ضریب هوشی خودم شک کردم که هوش هیجانی تازه داشت مد می شد و این نظریه که اصولا هوش شناختی تاثیری در موفقیت آدمها ندارد و هوش هیجانی تایین کننده میزان پیشرفت و موفقیت آنها در زندگی است روز به روز بیشتر طرفدار پیدا می کرد. حالا دیگر با خیال راحت می توانستم کمبود هوشم را نادیده بگیرم و کلا به هوش هیجانی بپردازم. به خصوص که هوش هیجانی برخلاف هوش شناختی قابل اکتساب و توسعه هم تبلیغ می شد. (هنوز هم می شود.)

    ولی آیا واقعا ضریب هوشی مادرزادی است؟ هیچ کاریش نمی شود کرد؟ آیا باید آنرا بی خیال شد و فقط بر روی هوش هیجانی تمرکز کرد؟

    من به عنوان کسی که بیست سال (شایدم سی سال) در توهم باهوش بودن زندگی کرده است سعی می کنم جواب بعضی از این سؤالها را بدهم. من حتی قبلا نوشته ام که نخبه چه کسی است. یک بار هم نوشتم که دهنتو ببند.

    با هوش کسی است که دهنش را می بندد.

    بنا به این تعریف، هوش شناختی یا همان IQ هم می تواند  اکتسابی باشد. ولی چگونه؟

    یک – وقتی در یک مهمانی یا جایی یک نفر حرف می زند، آدم باهوش سکوت اختیار می کند. اجازه می هد طرف حرفش را تمام کند. آدم با هوش خوب به حرف طرف گوش می دهد و سعی می کند چیزی از آن یاد بگیرد. این قسمت آخر خیلی مهم است.

    دو – آدم با هوش وقتی حرفهای طرف تمام می شود به سکوت گوش می دهد. یارو حتما حرفهای بیشتری برای زدن دارد و بسیار خوشحال خواهد شد اگر آدم با هوش نوبت حرف زدنش را به او بدهد. آدم با هوش بیشتر گوش می دهد. بیشتر چیز یاد می گیرد.

    سه – این بار وقتی نوبت حرف زدن به آدم باهوش می رسد، آدم باهوش به جای حرف زدن یک سؤال خوب از طرف می پرسد. سؤالی که باعث شود یارو مرحله یک و دو را تکرار کند. آدم با هوش بیشتر گوش می دهد. باز هم بیشتر چیزی یاد می گیرد.

    چهار – آدم باهوش در تمام مدت سعی می کند فروتنی خود را حفظ کند. آدم باهوش معتقد است که دیگران بیشتر از او می دانند و هم صحبتی با آنها فرصت خوبی برای یادگیری است. نکته کلیدی اینست که آدم باهوش همیشه خودش را کم هوش ترین فرد یک جمع فرض می کند. همیشه.

  • WTF #3

    تاکسی خالی بود. من جلو نشستم. دو نفر مرد هم پشت. تاکسی راه افتاد. چند متر جلو تر راننده برای یک خانم بوق زد. آن خانم توی ماشین را نگاه کرد و هیچی نگفت. تاکسی دوباره حرکت کرد. یکی از مردها با صدای بلند گفت: “بیا بشین روش.” راننده گفت: “نه اینو باید یه شخصی ببره که هم بهش تجاوز کنه – سه چهار نفری بهش تجاوز کنن –  هم پولاشو ازش بگیرن.” بعد راننده تاکسی نظر داد که “خانمها کلا همشون … هستن.”

    من هم هر وقت مي بينم دو نفر هيكل گنده رو صندلي پشت يك پرايد نشستن سكوت مي كنم و منتظر تاكسي بعدي مي شم. اونا در مورد منم همين حرفها رو ميزنن؟. آيا به منم بايد تجاوز كنن و پولامو ازم بگيرن؟ يا منم بايد برم بشينم روش؟

    من در طول مسیر با مطرح شدن چنين سؤالهايي در ذهنم این سه نفر را تجسم می کردم که بر روی یک شبکه اجتماعی مثل فیس بوک دوستهای خوبی برای هم هستند. برای دهها میلیون دوست دیگر هم همینطور. درباره اختلاس های چند هزار میلیاردی با لایک زدن و فحش دادن افشا گری و فعاليت اجتماعي مي کنند. آنها حتی برندهای تقلبی ایرانی و چینی را که در بازار به عنوان برندهای اروپایی عرضه می شوند، افشا می کنند. آنها عکسهای جدیدشان را که در کنار خانواده محترمشان در سفری به خلیج فارس گرفته اند با هم به اشتراک می گذارند و تغییر نام خلیج فارس را به خلیج عربی محکوم می کنند. آنها حرف و عقیده و عکس و فیلم هر کسی را که فکر می کنند آدم نیست را مسخره می کنند و لایک می زنند. آنها درباره نحوه انجام انتخابات و برگزاری کنکور سراسری صاحب نظر هستند و گه گداری نظرشان را با به اشتراک گذاشتن نظرات موافق و مشابه بیان می کنند. یکی از آنها حتی ممکن است مثل من یک وبلاگ هم داشته باشد و نظراتش را با تفصیل بیشتری در اختیار جامعه قرار بدهد. این سه نفر مثل هفتاد میلیون نفر دیگر درباره گران شدن تخم مرغ و دلایل آن نظر و اعتراض دارند. درباره خشک شدن دریاچه ارومیه و شکست نظام سرمایه داری در آمریکا و ورشکستگی یونان و زلزله ژاپن و انزال زودرس و جراحی قلب باز و روشهای فعلی تربیت کودک و واردات بی رویه سس گوجه فرنگی هم همینطور.

    مطالب مرتبط:

    از دیو و دد ملولم و انسان آرزوست

  • چهارده ساعت

    از اولین باری که مفهوم کنکور را درک کردم تا زمانی که سر جلسه کنکور واقعی نشستم چند سال طول کشید. شاید 2 سال. شاید 4 سال. من در این مدت به تنها چیزی که فکر می کردم به دست آوردن رتبه تک رقمی بود. عددی بین یک تا نه. عددی بزرگتر از صفر و کوچکتر از ده. من چهار سال برای اینکه فقط یک عدد را مال خودم بکنم تلاش کردم. من از آن آدمهای نابغه ای (نخبه) که تو تلویزیون با آنها مصاحبه می کنند و می گویند که بیشتر وقتشان را به فوتبال بازی کردن و سینما رفتن می گذرانده اند و یک دفعه تو کنکور رتبه تک رقمی کسب کرده اند، نبودم. من باید در شبانه روز چهارده ساعت طبق برنامه ای که خودم تهیه کرده بودم درس می خواندم و تک تک ماهیچه های تست زنی و fact finding مغزم را ورزیده می کردم. باید جواب درست هر سؤالی را یا روش پیدا کردنش را در مغزم حکاکی می کردم. وقتی آن عدد یک رقمی مال من شد اولین حسی که داشتم این بود که خوب حالا چی کار باید بکنم که این عدد مال من بماند؟ اگر آنرا در مرحله دوم کنکور از دست می دادم چی؟ اگر بعد از شروع به تحصیلات عالیه همه عدد من را فراموش می کردند چی؟ من چهار سال برای آن شبانه روز تلاش کرده بودم؟ درست مثل وقتی که اولین تلویزیون کنترل دارمان را بعد از چهار سال پس انداز خریدیم و مادرم ریموت کنترلش را با نایلون جلد کرد. هنوز هم می کند. همانطور که دفتر کتابهایمان را در بچگی جلد می کرد. من هیچ کدام از آنها را الان ندارم. کاش آنها را داشتم. درست مثل مبل بعضی از فامیلهایمان که جلد داشت و عید که می شد جلدش را که از یک پارچه ارزان قیمت به شکل خود مبل دوخته شده بود از رویش بر می داشتند. ما آن وقتها مبل نداشتیم. شاید ما هم اگر داشتیم جلدشان می کردیم. درست مثل اولین باری که ماشین خریدم. بعد از چهار سال زور زدن. اولین کاری که بعد از تحویل گرفتنش کردم خریدن یک قفل فرمان بود. درست مثل اولین بار که کسی را دوست داشتم و او هم من را دوست داشت. زیر چشمی تلفن هایش را کنترل می کردم. موضوع ایمیلهایش را از پشت سرش سریع می خواندم. وقتی تلفنی با یک پسر حرف می زد مانند یک روانشناس حالات چهره و زبان بدنش را تحلیل می کردم. این کار روزی چهارده ساعت وقت و انرژی از من می گرفت. بعضی وقتها باید در خانه شان کشیک می دادم. باید از دوستهایش حرف می کشیدم. باید همه جا همراهیش می کردم. باید حرفها و کارهایش را مثل پازل کنار هم می چیدم تا مطمئن شوم تصویری که ساخته می شود فقط مال من است. بعد آن تصویر را در ذهنم قاب می کردم. چهارده ساعت در شبانه روز.

    من همیشه یا مشغول بدست آوردن چیزی بودم یا مشغول حفظ کردن چیزی که بدست آورده بودم. می توانستم خودم را ارزشیابی کنم و ببینم در هر لحظه چه وضعیتی دارم. مثلا وقتی درصد بدست آوردنم خیلی بیشتر از درصد حفظ کردن بود معنیش این بود که چیزهایی از  دست داده ام و حالا باید با چیزهای دیگر جایگزینشان کنم. یا معنیش این بود که چیزهای کمی دارم و باید بیشترشان کنم. اگر برعکس درصد حفظ کردن خیلی بیشتر بود معنیش این بود که موفق شده بودم. حالا باید شکارم را به بالای درخت حمل می کردم. اگر این دو با هم برابری می کردند حس خیلی بدی به من دست می داد. باید هرچه زودتر توازن آن دو را به هم می زدم. هنوز نمی دانم چرا.

     

  • WTF #2

    “هیچ کس به اندازه آدمهایی که به اشتباه خیال می کنند آزاد هستند، در اسارت بردگی بی پایان نیست.”

    گوته

    چه کسانی به درستی خیال می کنند آزاد هستند؟

    نشانه های به اشتباه خیال آزاد بودن داشتن کدامند؟

    نشانه های به راستی خیال برده بودن داشتن چطور؟

    مزیت آزاد بودن نسبت به برده بودن چیست؟

    آیا عکس جمله گوته هم درست است؟ یعنی:

    هیچ کس به اندازه آدمهایی که به اشتباه خیال می کنند برده هستند، آزاد نیست.