دسته: بی ربط

  • خبرزدگی، گشادی خبری و خبر بی خبر شدن من

    اعتراف می کنم که من برخلاف همه شعارهایی که می دهم و توصیه هایی که درباب گوش نکردن به اخبار به دیگران می کنم، اینبار هم اخبار مربوط به مذاکرات هسته ای را دنبال کردم. لطفا من را ببخشید. دیگر هرگز تکرار نخواهد شد. قول می دهم که از این به بعد دیگر هیچ خبری را دنبال نکنم. حتی اخبار مربوط به مذاکرات هسته ای در مسکو یا مذاکرات هسته ای بعدی در کشورهای دیگررا . لطفا من را ببخشید و توصیه ام را درباب گوش نکردن به اخبار جدی بگیرید.

    خبر چیست؟ خبر بازگویی اتفاقی است که در گذشته و البته در بیشتر مواقع خارج از کنترل ما اتفاق افتاده است. خبر روایتی مخدوش از واقعیت است، روایتی مطابق سلیقه و میل و سیاست و نفع رسانه و اربابانش. به جز موارد استثنا که آن موارد استثنا هم قطعا خواننده وبلاگ من نیستند، آگاه شدن از اخبار هیچ کاربرد عملی و یا نظری برای هیچ کسی ندارد. چه آگاه شدن از اصل واقعه چه آگاه شدن از روایت مخدوشش. با وجود این میلیونها نفر هر ساعت اخبار را دنبال می کنند. با خریدن روزنامه. با روشن کردن تلویزیون. با چک کردن سایتهای خبری. با پیامک! می توانید باور کنید که بعضی ها پول می دهند که خبرهای مهم را از طریق پیامک دریافت کنند! ولی چرا؟

    الف- اخبار توجیه کننده گشادی است. اوضاع خراب است و همه اخبار دنیا هم بر آن دلالت می کند. اوضاع هم در ایران خراب است هم در آمریکا. اوضاع هم در افغانستان خراب است هم در یونان. هم در اسپانیا هم در سومالی. همه جا اوضاع خراب است. مذاکرات 5+1 هم که فعلا به نتیجه نرسیده است. قیمت دلار هم که ثبات ندارد. پس فعلا هیچ کاری نمی شود کرد. همه کسانی که از اخبار دنیا آگاه هستند با جمله فوق موافقت خواهند کرد. فعلا زمان مناسبی برای آغازگری نیست.

    ب- اخبار به آدمهایی که چیزی برای گفتن ندارند چیزی برای گفتن می دهد. حضار یک مهمانی را تصور کنید که حرفی برای گفتن ندارند یا مهارتهای ارتباطی و پرسشگری و کنجکاویشان در حد صفر است. آنها حتی نمی توانند درباره دستپخت زن صاحبخانه یک مکالمه پانزده دقیقه ای داشته باشند. چه رسد به آخرین کتابی که نخوانده اند یا آخرین فیلمی که ندیده اند. یا آخرین سفری که اگر هم رفته باشند بلد نیستند چطور درباره آن حرف بزنند یا به حرفهای دیگری گوش بدهند. خبر و حواشی آن حضار را از سکوت نجات می دهد. لباس خانم کاترین اشتون و تغییرات آن را می شود نیم ساعت مسخره کرد. گرانی دلار و بنزین را هم همینطور.

    ج- دنبال کردن اخبار برای کسی که کاری و هدفی و زندگی ای برای خودش ندارد به تنهایی فعالیتی معنادار محسوب می شود. “چی کار داری می کنی؟” “دارم خبرهای مذاکرات هسته ای رو می خونم.” “خوب پس هر وقت کارت تموم شد ببین بچه چرا گریه می کنه!” دفعه بعد به قیافه های جدی پیرمردهای بازنشسته ای که کنار دکه های روزنامه فروشی مشغول خریدن روزنامه هستند، با دقت بیشتری نگاه کنید.

    د- خبر، امید کاذب ایجاد می کند. توهمی بی پایان. اگر در این مذاکرات، 5+1 با 1 به توافق برسند، من از اینجا به آنجا خواهم رسید. اگر قیمت دلار 500 تومن بشود من امسال می توانم در فستیوال برزیل شرکت کنم. اگر قیمت دلار 5000 تومان بشود و تحریمها هم برداشته شود و گوگل هم خلیج فارس را به رسمیت بشناسد من می توانم برای بازارهای جهانی نرم افزار تولید کنم. مثل چک کردن لیست برنده شدگان لاتاری یا حسابهای قرض الحسنه. من اگر یک میلیون دلار برنده بشوم به آنجا خواهم رسید. من از اینجا متنفرم!

    باد می وزد. روزی است خوش و هوا نه گرم است و نه سرد. شکم من سیر است. پرنده ها می خوانند. حتی گچ دستم هم اذیتم نمی کند. بلندگوی وانت-سمساری ها هم همینطور. همینجا که هستم خوب است. همین الان. من از اینجا به آنجا نمی خواهم برسم. من دیگر هیچ خبری را دنبال نخواهم کرد. قول می دهم.

     

    مطلب مرتبط بعدی:

    آنرا که خبر شد خبری باز نیامد

  • رساله صد دست

    1- بر سر آنم که گر ز دست برآید دست به کاری زنم که غصه سرآید

    2- دست بالای دست بسیار است

    3- اینقدر دست دست نکن

    4- به دستاویز آن پیغام واهی به دالان بردمش خواهی نخواهی

    5- دستت درد نکنه

    6- دست گرفتنت

    7- دست مالی نکن

    8- با دست پس میزنه با پا پیش میکشه

    9- دست و دلم به کار نمیره

    10- دست از این کارات بردار

    11- یارو خیلی دست و دل بازه

    12- دست شکسته وبال گردنه

    13- دست از پا خطا نکن

    14- با هر دست بدی با همون دستم میگیری

    15- دست رو دلم نذار

    16- چنان از هول گشتم دستپاچه که دستم رفت از پاچین به پاچه

    17- یه دست صدا نداره

    18- دست دشمن از آستین دوست بیرون اومده

    19- یک دستی زدم

    20- دست و پای اینکارو نداری

    21- دستم تنگه

    22- دستگیر شدم

    23- دست و بالم بستس

    24- از دور دستی بر آتش داری

    25- دستکش بپوش

    26- دست مریزاد

    27- دست سازه

    28- دست پرورده خودمه

    29- دست آموزه

    30- این غذا دست نخوردس

    31- دستش کجه

    32- دستفروشی که عار نیست

    33- یارو دستش خوبه

    34- بشکنه این دست که نمک نداره

    35- دست و صورتتو شستی؟

    36- داری یه کم به من دستی بدی؟

    37- یه دستی به سر و روش بکش

    38- دست فرمونش حرف نداره

    39- به بانک دستبرد زدن

    40- براش دست بزنین

    41- دستی بکش

    42- دست و پا چلفتی

    43- دستگیره رو ول کن

    44- صنایع دستی ایران معروفه

    45- با دست حساب کن

    46- دستکت بوسم بمالم پایکت

    47- دستی دستی خودمو انداختم تو هچل

    48- دست نزن بهش

    49- دست به هر چی میزنه طلا میشه

    50- یه دستنوشته بده

    51- این میوه ها رو خودم دستچین کردم

    52- دستشو بذار تو دستم

    53- مردونه دست بده

    54- دست ما رو گذاشت تو پوست گردو

    55- دست از طلب مدار

    56- دست خالی نرو جایی

    57- نمی خواستم دستمو جلوی کسی دراز کنم

    58- دست به سیاه و سفید نمی زنه

    59- مشترک مورد نظر در دسترس نمی باشد

    60- پشت دستمو داغ میذارم

    61- تهی دستی عیب نیست

    62- زود دستش رو شد

    63- باید با هر دستی بتونی بازی کنی

    64- به فرودستان کمک کنید

    65- دستمال کاغذی داری؟

    66- دست پخت منو دوست نداری؟

    67- دستبوس شماس

    68- از دست تو

    69- من چیزی برای از دست دادن ندارم

    70- یه دست کامل کله پاچه خوردیم

    71- کنار دستش نشسته بودم

    72- ولی بهش دست نزدم

    73- دستتو بنداز

    74- دست در دست هم دهیم به مهر میهن خویش را کنیم آباد

    75- دستم به دامنت

    76- دستاوردهای دولت بیستم زیاد خواهد بود

    77- دستگاههای دولتی هر کاری از دستشان بربیاد میکنن

    78- اینقدر دست و پا نزن

    79- دستشو به هر خس و خاشاکی بند میکنه

    80- برای نوشتن دستمایه ندارم

    81- دستنبو گیاهی نام آشناست

    82- من خودم دستم تو کاره

    83- مگه دستم بهت نرسه

    84- با یه دست چندتا هندونه می خوای بلند کنی؟

    85- دولت رو واردات دست گذاشته

    86- دست بردارم نیست

    87- دست محبت به سوی او دراز نمی شود

    88- گشاده دستی یک فضیلت است

    89- شوهرش دست بزن داره

    90- بخش خصوصی با دست اندازهای زیادی مواجه است

    91- دست افشانی و پایکوبی باعث شادی و حال خوش می شود

    92- بوی گلم چنان مست کرد که دامنم از دست برفت

    93- دستش به خون خیلیا آلودس

    94- یک دست جام باده و یک دست زلف یار رقصی چنین میانه میدانم آرزوست

    95- دست بعدی حتما می برمت

    96- دست ما کوتاه و خرما بر نخیل

    97- فلانی دست راست منه

    98- این دستگاه رو دستکاری کردن

    99- دستت درد نکنه خوب دستمزدمو دادی

    دوست عزیزم کورش تلفن کرده بود که حال دست من را بپرسد که ناخواسته سر ساختن جملات با کلمه “دست” کل درگرفت. کار به جایی رسید که درصد ادبیات کنکور من را هم پرسید و من هم مال او را. بسیاری از جملات فوق را کوروش پیشنهاد داد و الهام بخش رساله صد دست کسی نیست جز خود او.

    100- از دست و زبان که برآید کز عهده شکرش بدر آید

     

    مطالب مرتبط:

    تمرین روزانه

  • کار فردا را به امروز میفکن

    من قرار بود یک برنامه برای ثبت صورتجلسات بنویسم. به عنوان اولین کار جدی ام در یک سازمان دولتی بزرگ. کاری که بابت آن پول دریافت می کردم. من نه تنها برنامه نویسی بلد نبودم (برنامه نویسی هم یکی از دهها چیزی است که توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند) بلکه کوچکترین علاقه ای به نوشتن یک برنامه برای ثبت صورتجلسات نداشتم. احتملا فکر می کردم ثبت جلساتی که نود و نه درصد آنها به خمیازه کشیدن و چای خوردن و تکرار خزعبلات غیر عملی می گذرد، هیچ فایده ای برای هیچ کس ندارد. یا حداقل پشت گوش انداختن خودم را اینجوری توجیه می کردم.

    از طرف دیگر کار اولم بود و جذابیتهایی هم داشت. مثل نهار خوردن توی رستوران سازمان. آقای مهندس خطاب شدن در زمان دانشجویی و از همه مهمتر حقوق سر ماه که اینقدر بود که سبک زندگی دانشجویی من را متحول کند.  حیفم می آمد چنین کار راحتی را آنهم در آن شرایط از دست بدهم. تا جایی که می شد خودم را با کارهای دیگر سرگرم می کردم. کتاب می خواندم. پروژه پایان نامه ام را انجام می دادم البته آنرا هم با کلی پشت گوش انداختن. با همکارهایم حرف می زدم. دیر می آمدم. زود می رفتم. و خلاصه هر چیزی که توجه من را از نوشتن برنامه ثبت صورتجلسات منحرف می کرد.

    بعد از چند ماه یک روز در یک جلسه رسمی که چند نفر از همکاران هم حضور داشتند مدیرم که مرد میان سال و جا افتاده ای بود و در آن سازمان بزرگ پست نسبتا بالایی داشت از من درباره پیشرفت کار برنامه ثبت صورتجلسات پرسید. من در جواب فقط گفتم که “پروژه شکست خورد!” چند هفته بعد مدیرم یعنی آقای ت من را اخراج کرد. (البته بدون اینکه سرنوشتم را تباه بکند)

    هنوزم کارهای زیادی هست که پشت گوش می اندازم. به جای اینکه آن کارها را انجام بدهم ایمیلم را چک می کنم. یا صفحه فیس بوکم را. بعد دوباره ایمیلم را. آمار بازدید کنندگان وبلاگم را. یا آمار کسانی که برای دریافت کتاب جدیدم، امکان ثبت نام کرده اند. چند تا مطلب روی وبلاگهای مورد علاقه ام می خوانم. چند تا کتاب جدید پیدا می کنم و خلاصه آنها را می خوانم. همه این کارها را از اول دوباره انجام میدهم. تا جایی که می شود انجام آن کار را پشت گوش می اندازم.

    پشت گوش انداختن لزوما هم بد نیست و می تواند نتایج مثبتی به همراه داشته باشد:

    الف- پشت گوش انداختن باعث می شود که کارهایی را که واقعا دوست داریم انجام بدهیم. شما وقتی انجام کاری را به تعویق می اندازید قاعتا به جای آن کاری را انجام می دهید که از انجامش لذت می برید. مثلا بازی می کنید. یا فیلم تماشا می کنید. یا کتاب می خوانید. اگر کارمند فلان اداره انجام یک کار ساده را ماهها پشت گوش می اندازد، دلیلش لزوما فساد مالی اداری و طلب رشوه نیست. شاید یارو واقعا از انجام آن کار خوشش نمی آید!

    ب- پشت گوش انداختن باعث می شود که ایده های بد را کشف کنیم. بیشتر ایده هایی که داریم به هزار و یک دلیل ایده هایی خوبی نیستند. دلایلی مثل امکان مجاور یا توهم یا تفاوت شخصیتی. زمانی که اجرای ایده ای را پشت گوش می اندازیم ذهن و بدن ما می خواهند به ما بگوید که آن ایده، ایده خوبی نیست. باید یاد بگیریم که به ذهن و بدن خود گوش بدهیم. چون چیزی که آنها به ما می گویند باعث هدر نرفتن انرژی و در نتیجه سالم و خوشحالتر شدن ما می شود. آنها خیلی باهوش تر از ما هستند!

    پ- پشت گوش انداختن به ما کمک می کند که یاد بگیریم هر کاری را خودمان انجام ندهیم. که یاد بگیریم انجام آن کارها را به دیگران واگذار بکنیم. مثلا من همیشه هرگونه کار حسابداری را تا آخرین قطره خونم پشت گوش می انداختم و همین باعث می شد که شرکت من اصولا چیزی به نام اطلاعات حسابداری نداشته باشد. تا اینکه یاد گرفتم این کار را کلا به شخص دیگری واگذار بکنم.

    ت- پشت گوش انداختن باعث می شود که به کاری که دوستش نداریم، خواسته یا ناخواسته خاتمه بدهیم. پشت گوش انداختن باعث شد که آقای ت من را اخراج کند و یک بار دیگر همین پشت گوش انداختن باعث شد که من از دومین و آخرین کار برنامه نویسی ام بعد از یک ماه استعفا بدهم. پشت گوش انداختن را هم می توانید به ده دلیل برای ترک کار اضافه کنید.

    ث- پشت گوش انداختن بهترین فرصت برای ایده پراکنی است. یا بارش فکری (brainstorm) یا هر چیزی که اسمش را می گذارید. وقتی که نمی خواهید آن برنامه لعنتی را بنویسید. یا وقتی که نمی خواهید به فلان جلسه بروید. یا وقتی که نمی خواهید فلان تماس تلفنی را بگیرید. این زمان بهترین وقت برای نوشتن کارهایی است که دوست دارید انجام بدهید.

    به پشت گوش انداختن خودتان بیشتر دقت دارید. به احتمال زیاد پیامی برای شما دارد. پشت گوش انداختن لزوما ربطی به گشادی ندارد. کاری که دوست ندارید را انجام ندهید. زندگی کوتاه است و شما قرار است فقط یک بار زندگی کنید. (جدی؟!) شاید انجام آن کار را باید به شخص دیگری بسپارید. شاید ایده بدی را می خواهید اجرا کنید. نود و نه درصد ایده هایی که ما داریم ایده های بد هستند. ایده های خوب از کجا می آیند؟

     

    پانوشت:

    من نوشتن این مطلب را چند هفته ای بود که پشت گوش می انداختم تا اینکه امروز یک اتفاق، هر گونه احساس پشت گوش اندازی برای نوشتن آنرا از بین برد. من به دلایل غیر قابل عرضی داشتم نوار درزگیر پنجره آشپزخانه را عوض می کردم که از روی صندلی پرت شدم و با صورت زمین خوردم. خیلی محکم و درست با استخوان زیر گونه راستم. لازم به گفتن نیست که من عوض کردن نوار درزگیر را تا جایی که می شد (شاید بیشتر هم می شد) پشت گوش انداخته بودم. لازم به گفتن نیست که من اصلا از عوض کردن نوار درزگیر خوشم نمی آید. لازم به گفتن نیست که من انجام این کار را می توانستم به شخص دیگری بسپارم. شدت ضربه به قدری بود که هنوز از خرد نشدن استخوان فکم و همچنین بیرون نریختن دندانهایم به شدت احساس شعف و قدردانی دارم. کار فردا را به امروز میفکن.

  • اعتراف به آفتابه دزدی

    امروز توی کوچه با صحنه بسیار جالبی روبرو شدم. دو نفر داشتند به دنبال نفر سومی می دویدند و داد می زدند “دزد و بگیر!” من خودم را کنار کشیدم و دزد که جوان بیست و پنج شش ساله ای بود  با سرعت زیادی از کنار من رد شد، نفر بعد از من که دستش را دراز کرد دزد را بگیرد، یارو داد زد: “دروغ میگه!” و به دویدن ادامه داد. وقتی برگشتم دیدم که دست دزد یک کیسه نایلون حاوی چند تا بستنی چوبی است. دزد به همراه یکی از تعقیب کنندگان از کوچه خارج شدند. وسط کوچه تقریبا بیست نفر جمع شده بودند و درباره اینکه یارو فقط چند تا بستنی دزدیده است چیزهایی می گفتند و می خندیدند.

    پیشگیری از آفتابه دزدی

    فرض کنیم یارو واقعا چند تا بستنی سیصد تومانی دزدیده بود. فرض کنیم توی یکی از آن بستنیها مثل بعضی از فیلمهای هندی نقشه یک گنج مخفی نشده بود. فرض کنیم یارو بعد از خریدن بستنی، کیف کسی را ندزدیده بود. و فرض کنیم که یارو به هنگام تصمیم گیری برای دزدی می دانسته که توی کیسه نایلون چیز دیگری به جز چندتا بستنی چوبی نیست. از بیرون کیسه، محتویات آن حتی از فاصله چند متری به خوبی دیده می شد.

    با این فرضیات اولین نتیجه ای که خیلی ها می گیرند، سیاسی اجتماعی است. اوضاع خیلی خراب شده و جامعه نا امن است. گرسنگی منجر به دزدی می شود. و بعد خاطراتی چند از دزدیده شدن کیف زن همسایه یا کیسه نایلون حاوی گوشت فلانی یا عابر بانک شخص دیگری به دنبال می آید و همه حضار، نگرانیها و ترسشان از وضع موجود را بیان می کنند.

    نتیجه دیگر اینکه یارو شاید برای سرگرمی و از روی نداشتن تفریح این کار را کرده است. شاید با یکی از دوستانش سر دزدیدن چندتا بستنی شرط بسته بوده است. شاید می خواسته به خودش ثابت کند که می تواند دزدی کند. شاید این کار را از روی کنجکاوی انجام داده است. شاید یارو وبلاگ می نویسد و به دنبال ایده ای جذاب برای یک مطلب بر روی وبلاگش بوده است. شاید همه چیزی که من شاهدش بودم قسمتی از یک فیلم مستند بود که شخصی از یک گوشه و بدون اینکه دیده بشود، داشت فیلم برداری می کرد.

    از کجا می توان دلیل واقعی بستنی دزدی آن جوان را پیدا کرد؟

    من به همراه چند نفر از دوستانم در دوران دانشجویی، بعد از کشیدن یک نقشه نسبتا ساده و بودن هرگونه دوراندیشی و تحلیل عواقب کار، صندوق صدقات فروشگاه خوابگاه را دزدیدیم. الان که خوب فکر می کنم می بینم درست است که در آن زمان برای خریدن سیگار همیشه به پول نیاز داشتیم ولی دلیل اصلی دزدی ما بیشتر انجام یک کار هیجان انگیز و متفاوت بود تا دزدیدن مقدار کمی پول.

    اگر نمی دانستید بدانید که حتی کوچکترین صندوق صدقه را با همان ورق فولادی و تکنولوژی امنیتی می سازند که بزرگترین گاو صندوق را. باز کردن در آن با یک پیچ گوشتی، توهمی بیش نیست. از همینرو مقدار کمی پول که به دست نیاوردیم هیچ، بلکه ظرف چند دقیقه از بلندگوی خوابگاه شنیدیم که حراست دانشگاه درهای خوابگاه را بسته است و اتاق به اتاق به دنبال سارقین می گردد. هیجان انگیزترین کاری که انجام دادیم این بود که صندوق کوچک را با حوله مرطوبی به خوبی تمیز کردیم و آنرا قبل از رسیدن مامورین به اتاقمان بر روی میزی توی راهرو خوابگاه گذاشتیم.

    آفتابه دزدی بدترین کاری است که یک آدم می تواند بکند. نه به دلیل اینکه از نظر قوانین اخلاقی کار نادرستی است، بلکه به این دلیل که هیچ کسی با یک آفتابه دزد حس همدردی ندارد. کسی که دزدی بزرگی می کند به اختلاص متهم می شود. یا ورشکستگی. یا می گویند چکش برگشت خورده است. به مشکل برخورده است. ولی حداقل مجبور نیست به خاطر چند تا بستنی توی گرما با سرعت زیادی بدود. به کسی که چکش برگشت می خورد، دزد نمی گویند. به کسی که از شما پول می گیرد که برایتان یک وب سایت بسازد و بعد از مدتی تلفن شما را دیگر جواب نمی دهد، هم همینطور. آیا کسی که دو ساعت دیر سر قرار می آید دزد است؟ مگر وقت کسی را نمی توان دزدید؟ مگر وقت طلا نیست؟ چرا من نمی توانم توی کوچه دنبال آدمهای متشخصی که به روشهای فوق الذکر از من دزدی می کنند بدوم و فریاد بزنم “دزدو بگیر!”؟ چرا کسی توی خیابان دنبال لیندزی لوهان نمی دود؟

    لیندزی لوهان متهم به دزدی فرمول اسپری برنز کننده پوست، من این عکس را دزدیدم

    بیشتر نرم افزارهایی که بر روی کامپیوتر من نصب شده است از جمله مایکروسافت ویندوز، دزدی است. ولی به احتمال زیاد شما دزدی صندوق صدقات را کار به مراتب زشت تری می دانید و ممکن است حالا که از داستان دزدی من با خبر شده اید دیگر هرگز وبلاگ من را نخوانید. آیا دزدی از شرکت مایکروسافت کمتر از دزدی از بقال سر کوچه نادرست است؟

    به همین دلیل و دلایل دیگر که خجالت می کشم آنها را اینجا بنویسم، من با آفتابه دزدها احساس هم دردی دارم. احساس می کنم باید یک کتاب هم بنویسم با عنوان “امکان- سی کار که به جای آفتابه دزدی می توان کرد” و بعد پانزده گزینه را اختصاص بدهم به کسانی که از روی ناچاری آفتابه دزدی می کنند و پانزده گزینه هم برای کسانی که برای سرگرمی و ترشح آدرنالین دست به این کار زشت و ناپسند می زنند.

    تا انتشار کتاب فوق شما می توانید کتاب “امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد” را به رایگان دریافت کنید و بخوانید.

     

    مطالب مرتبط:

    خروج من از منزل به قصد تکدی و بازگشتم از میدان انقلاب

  • تنها روش برای درمان علم زدگی یا تمرین روزانه یا مدل فذار

    من اعتراف می کنم که مهارتهای زندگی را ندارم. حداقل بیشتر مهارتهای زندگی که آقای منصور دهستانی در چهار جلد کتاب “مهارتهای زندگی” نوشته است را ندارم. من هیچ وقت به این موضوع که سر میز غذا چنگال سمت چپ بشقاب است یا سمت راست آن، توجه نمی کنم. من خیلی وقتها مخصوصا اگر خیلی گرسنه باشم روی ظرف غذا خم می شوم و مثل اجدادم در چند صد هزار سال قبل آنرا تا ته می بلعم. من هیچ وقت قبل از نوشیدن آب، لبهایم را پاک نمی کنم. بعد از نوشیدن آب هم همینطور.

    برای اینکه این مقدمه طولانی نشود شما هر یک از سر فصلهای مهارتهای زندگی که بر اساس مدل جهان شمول 4H نوشته شده است را به جای نقطه چین بگذارید و من این جمله را اعتراف خواهم کرد: “………………. ندارم.(بلد)نیستم.” مثلا من سخت کوش نیستم. من کار تیمی بلد نیستم. من شهروند مسئولیت پذیری نیستم. من مهارتهای اجتماعی ندارم. من در امور خیریه مشارکت نمی کنم. و الخ.

    آیا بوسیدن خطرناک است؟ من حتی تا امروز نمی  دانستم که بوسیدن مطابق مدل جهان شمول 4H که مورد تایید سازمان جهانی بهداشت می باشد، خطرناک است. صحبت نمودن با افراد غریبه و نا آشنا هم همینطور. پوشیدن لباسهای نامناسب که جای خود دارد. ملاقات خصوصی با دوستانی که به خوبی آنها را نمی شناسید هم همینطور. همه این موارد و موارد مشابه دیگر می توانند منجر به ابتلا به بیماری ایدز بشوند. همه اینها را من امروز از مدل جهان شمول 4H یاد گرفتم.

    من از آنجایی که سخت کوش نیستم (گشادی درد بی درمان گشادی) و خود نظمی ندارم قادر به مطالعه و به خاطر سپردن چهارجلد کتاب مهارتهای زندگی نیستم. من نمی گویم که “مهارتهای زندگی” کتاب خوبی نیست. بلکه برعکس کتاب بسیار خوبی است و خواندن آنرا به همه شما توصیه می کنم. مشکل اینجاست که من برای زندگی خودم نیازمند مدل ساده تری هستم. مدلی که بتوان آنرا به همراه توضیحاتش بر روی یک صفحه کاغذ نوشت و چسباندش یک جایی جلوی چشم. مدلی که بتوان آنرا روی بازوی چپ خالکوبی کرد. چیزی در این حد خلاصه و مفید. چه کسی حاضر است سؤال “آیا بوسیدن خطرناک است؟”  را روی بازوی چپش خالکوبی بکند؟

    مدل 4H از چهار H  تشکیل شده است: Health, Head, Heart, Hands. مدل پیشنهادی من(فذار) هم از چهار قسمت به شرح زیر تشکیل شده است:

    – قسمت فیزیکی. شامل خوب غذا خوردن. هشت ساعت خوابیدن در شبانه روز. نکشیدن سیگار و قلیان و هر چیزی دیگری که برای بدن خوب نیست. برای قلب. برای ریه. برای پوست. برای روده بزرگ. برای آلت تناسلی. خور و خواب و خشم و شهوت، شغب و جهل و ظلمت نیست.

    – قسمت ذهنی. شامل پرورش عضله (ماهیچه) خلاقیت. پیدا کردن ایده های خوب. پیدا کردن امکان مجاور. چک کردن توهم و رویارویی با اشتباه.

    – قسمت احساسی. شامل دوری از این خلق پرشکایت گریان و ملول نشدن از دیو و دد.

    – قسمت روحی. این قسمت برای من شامل نوشتن چیزهایی است که به خاطر داشتن یا نداشتن آنها احساس سپاسگزاری دارم. همچنین شامل تسلیم شدن در برابر نتیجه حاصل از کاری که انجام داده ام. به عبارت دیگر رساندن انتظارم از دنیای خارج از کنترل من به صفر. به عبارت دیگر پذیرش بی چون و چرای چیزیکه خارج از کنترل من است.

    تا اینجا شد 154 کلمه. به احتمال زیاد 100 کلمه یا بیشتر را می توان از مدل فوق حذف کرد.

    تا اینجا من خودم و شما را در معرض ابتلا به بیماری علم زدگی قرار داده ام. در معرض حفظ کردن یک مدل جدید. در معرض چیدمان جدیدی از مفاهیمی که میلیاردها بار به اشکال مختلف گفته و نوشته شده است. مدل فذار (فیزیکی- ذهنی – احساسی – روحی) علی سخاوتی را حفط کنید و شما خوشبخت و موفق و پولدار خواهید شد! خوب اگر هم نبودید، دیگر الان شما یک علم زده هستید.

    تنها روش درمان بیماری علم زدگی

    تمرین روزانه

    تمرین روزانه در تک تک این قسمتها، تنها روش درمان بیماری علم زدگی است.

    – قسمت فیزیکی. هر روز باید هشت ساعت خوابید و خوب غذا خورد و ورزش کرد و سیگار نکشید و از هر کاری که برای سلامت جسم ما ضرر دارد، دوری کرد. جدی؟!!

    – هر روز باید امکان مجاور را جستجو کرد. هر فردی امکان مجاور منحصر بفرد خودش را دارد. هیچ قاعده و دستورالعمل جهان شمولی برای آن نمی توان تجویز کرد. به جز تمرین روزانه. هر کسی باید سعی کند تبدیل به یک ماشین ایده پردازی بشود. با یادداشت کردن روزی ده ایده. هر روز. هر روز. هر روز. روزی ده ایده می شود 3650 ایده در یک سال. این تمرین روزانه عضله ایده پردازی فرد را ورزیده خواهد کرد. با هر ایده های که یادداشت می کنیم تعداد بیشتری از نورونهای مغز ما به نورونهای همسایه شان متصل می شوند و شبکه های بیشتر و بزرگتر و پیچیده تری در مغز ما بوجود می آید. آدم اینجوری رشد می کند. مسلما نوشتن ایده به تنهایی کافی نیست. هر از چندگاهی هم یک ایده که همه مشخصات یک ایده خوب را دارد، اجرا می کنیم. مشخصات یک ایده خوب برای اجرا بماند برای مطلبی دیگر.

    – قسمت احساسی. هر روز باید از آدمهایی که منبع انرژی احساسی آدم را با خزعبلات منفی و حرف زدن درباره گرانی و بیکاری و یارانه و اخبار انتخابات فرانسه و هزاران چرند دیگر سوراخ می کنند، دوری کرد. هر روز، هر دقیقه، هر لحظه. و بر عکس باید با آدمهایی که منبع احساسی آدم را با کنجکاوی و اشتیاق و ایده های خوب پر می کنند، بیشتر و بیشتر معاشرت نمود.

    – قسمت روحی. بعضیها در این قسمت دعا می کنند یا نماز می خوانند یا مدیتیشن می کنند. کاری که من انجام می دهم اینست که هر روز لیستی از چیزهایی که به خاطر داشتن یا نداشتنشان، احساس سپاسگزاری دارم را می نویسم. کار دیگری که می کنم اینست که هر روز و هر ساعت و هر لحظه سعی می کنم نسبت به نتیجه حاصل از کارم و به طور کلی نسبت به چیزهایی که خارج از کنترل من است، تسلیم مطلق باشم. بدون بحث. بدون ایکاش و آرزو. کار بسیار سختی است، به همین دلیل به تمرین روزانه نیاز دارد.

    این مدل تا به امروز برای من کار کرده است. این تمرین روزانه من را از منجلاب بدبختی و افسردگی و عصبانیت و بی پولی و تنهایی بیرون آورده است. تمرین روزانه شما ممکن است بر اساس مدل متفاوتی باشد. بر اساس مدل 4H یا مدل 5G یا 3GS. فرقی نمی کند. چیزی که اهمیت دارد اینست که “تمرین روزانه” تنها روش درمان علم زدگی است. آیا بوسیدن واقعا خطرناک است؟

    من کتاب امکان – سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد – را با تمرین روزانه و در مدت سه هفته نوشتم.  اگر هنوز آنرا نخوانده اید می توانید با کلیک بر روی عکس زیر آنرا به رایگان دریافت نمایید.

    مطالب مرتبط:

    اولین کار روزانه هر آغازگر

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

  • خروج من از منزل به قصد تکدی و بازگشتم از میدان انقلاب

    از دیروز که تصمیم گرفتم امروز گدایی کنم، ترس و دلهره عجیبی داشتم. گویی که می خواهم آدم بکشم یا به سرقت بانک بروم. چیزی در این حد. دیشب سعی کردم با خواندن مثنوی و همچنین کتاب “در جستجوی تصوف ایران” ردپایی از مزایای تکدی گری در گذشته پیدا کنم. شاید بایزید بسطامی یا ابوسعید ابوالخیر الهام بخشم بشوند و کمی آرامتر بشوم. چیز خاصی پیدا نکردم. تمام شب را نخوابیدم. ضربان قلبم تند شده بود. احساس می کردم دارم می میرم. صبح که شد با بدبختی بلند شدم.

    صبحانه خوردم و بدون اینکه دوش بگیرم و اصلام بکنم، کهنه ترین لباسی را که داشتم پوشیدم و با جیبهای خالی زدم بیرون. بدون کیف پول و کارت بانک و تلفن همراه. هیچی. چهارراه پونک یک لیوان یک بار مصرف به عنوان کاسه گدایی از یک آب میوه فروشی گرفتم. به این خیال که کارم را از ابتدای راه شروع کنم. زهی خیال باطل. به سمت آریاشهر براه افتادم. آهسته راه می رفتم. احساس می کردم همه دارند به من نگاه می کنند. دو سه بار خواستم لیوانم را جلوی یکی دو نفر دراز کنم ولی حتی تصور این کار کشنده بود. به راهم ادامه دادم. به آریاشهر نزدیک می شدم. به خودم گفتم تا میدان آریاشهر باید اولین گداییم را کرده باشم. قولم را شکستم و از آریاشهر به سمت میدان آزادی حرکت کردم. پیاده رو خیلی خلوت به نظر می رسید. چند نفری هم که توی پیاده رو می دیدم سر و وضع خوبی نداشتند یا من ترس خودم را اینجوری  توجیه می کردم.

    دوباره خیلی زود به میدان آزادی رسیدم. میدان آزادی هنوز همان حال و هوای بیست سال پیش را داشت که من برای ثبت نام در دانشگاه به تهران آمده بودم. رفتم وسط میدان نشستم. گفتم شاید آنجا کسی را پیدا کنم که بتوانم ازش درخواست کمی پول بکنم. بیشتر خجالت کشیدم. هیچ یک از آدمهایی که آنجا نشسته بودند سر و وضع خوبی نداشتند. میدان بزرگ به شدت خلوت بود. در طول مسیر حتی یک گدا هم ندیده بودم. به خودم گفتم اینجا جای گدایی نیست. کسی که می خواهد برای اولین بار در عمرش گدایی کند باید یک جایی برود که خیلی شلوغ باشد. یک جایی شبیه به میدان انقلاب. راه افتادم به سمت میدان انقلاب.

    پیاده رو داشت شلوغ تر می شد. فکر کنم به خاطر ساعت هم بود. اگرچه من ساعت نداشتم و نمی دانستم دقیقا ساعت چند است. همچنان با لیوان خالی توی دستم داشتم بازی می کردم. هنوز فکر اینکه دستم را با لیوان جلوی کسی دراز کنم فراتر از توان من بود. کم کم داشتم آماده می شدم که بی خیال بشوم. که یک دربست بگیرم و برگردم. که رسیدم به نرده های دانشگاه شریف. بی اختیار نگاهم افتاد به دانشکده قدیمی کامپیوتر و تابلوی مرکز محاسبات و خاطرات ریز و درشت زمان دانشجوییم. همینطور داشتم از پشت نرده ها به داخل نگاه می کردم که متوجه شدم یک کسی دارد به من نگاه می کند. دیگر معطل نکردم. رفتم جلو و به یارو گفتم: “ببخشید میشه صد تومن به من بدید؟” یارو تعجب کرد: “فقط صد تومن؟؟” من سرم را به نشانه تایید تکان دادم. جیبهایش را گشت و جواب داد که پول خرد ندارد! آخر کدام خری فقط صد تومن گدایی می کند؟

    قبل از اینکه ترس دوباره به سراغم بیاید رفتم به سراغ نفر بعدی که تازه سوار ماشینش شده بود. اینبار سؤالم را عوض کردم. “ببخشید میشه به من کمک کنید؟” و دستم را با لیوان خالی دراز کردم از پنجره ماشین تو. یارو سریع در ماشین را قفل کرد. بعد که فهمید من گدای بی آزاری هستم، اولین اسکناس را توی لیوانم انداخت. من دقیقا جلوی در دانشگاه صنعتی شریف داشتم گدایی می کردم!! از شدت هیجان و ترس دهانم خشک شده بود. نفر بعدی توی ایستگاه اتوبوس نشسته بود. در جواب به سؤال من گفت که وضع مالی خودش هم خیلی خوب نیست. قیافه اش خیلی آشنا بود بعدا حدس زدم که شاید یکی از کارمندان دانشگاه باشد. نفر بعدی به حالت بدی فقط سر تکان داد و رد شد. دوباره ترسیدم. جوابهای نه خیلی بیشتر از جوابهای مثبت بود.

    با هر یک باری که جمله “میشه به من کمک کنید؟” رو می گفتم انگار شیر تخلیه انرژی روحی روانیم باز می شد. گویی هزار سی سی خون از من می رفت. خستگی یک راه پیمایی طولانی زیر آفتاب و تشنگی هم دائما شدیدتر می شد. باز دوباره بدون اینکه گدایی کنم فقط راه می رفتم. تا به در یک ایستگاه مترو رسیدم. جای شلوغی بود. روی پله های مترو نشستم و لیوان یکبار مصرفم که حالا چند تا اسکناس هم توش بود را گذاشتم جلوی خودم.

    همه با عجله به ایستگاه مترو وارد یا از آن خارج می شدند. به جز یک نفر که دو سه بار برگشت و من را با تعجب به دوستش نشان داد. نفهمیدم که من را می شناسد یا از وجنات من تعجب کرده است. دستفروش ها و راننده های خطی هم گه گداری من را به همدیگر نشان می دادند و چیزهایی می گفتند که من نمی توانستم از آن فاصله بشنوم. مسخره ترین چیزی که پوشیده بودم کفشهای نایکی ام بود که تازه شسته شده بودند و برق می زدند. هرچند که تی شرت و شلوارم هم خیلی به لباس گداها شباهت نداشت. کسانی که توی ماشین نشسته بودند حداقل کفشهایم را نمی دیدند و از اینرو احتمال اینکه یک کمکی بکنند در آنها بیشتر بود.

    البته حدس دیگرم هم این بود که آدم تا درخواست نکند کسی به او چیزی نمی دهد. مگر اینکه یک بچه کوچکی چیزی کنارش باشد یا بدنش دفرمه باشد. به یک آدم سالم که با کفش نایکی سبز و سفید مثل یک توریست خارجی روی پله های ایستگاه مترو نشسته و هیچ غم و نگرانی و بدبختی هم در چهره اش پیدا نیست چه کسی کمک می کند؟ فکر کنم نیم ساعتی آنجا نشستم. آفتاب حسابی داشت پوستم را می سوزاند. فراموش کرده بودم که ضد آفتاب بزنم. کوچکترین اثری هم از کسب درآمد نبود. دوباره به طرف میدان انقلاب به راه افتادم.

    به میدان انقلاب که رسیدم این قدر پول داشتم که با تاکسی به خانه برگردم. یا کمی خوردنی بخرم و مرحله دوم گدایی را به طرف دانشگاه تهران شروع کنم. بدون مکث گزینه اول را انتخاب کردم. وقتی سوار تاکسی شدم احساس کسی را داشتم که دارد از صحنه جرم فرار می کند. پولها را توی جیبم گذاشتم و لیوان را بیرون انداختم. احساس عجیبی داشتم. صدای دور و برم را درست نمی شنیدم. حس می کردم نیروی جاذبه زمین هم دو دهم کمتر شده است. این حس بعد از چند ساعت که دارم این چیزها را می نویسم هنوز کاملا از بین نرفته است.

    ولی چرا گدایی یا حتی تلاش برای گدایی یا به عبارت دقیقتر درخواست کمی پول از دیگران تا این حد ترسناک، انرژی بر، طاقتفرسا و غیرعادی است؟

    قسمت دوم کتاب Down and Out in Paris and London خاطرات زندگی جوروج اورول در لندن است. داستان فقر و گرسنگی و پیاده روی های طولانی بین خوابگاههای دولتی مخصوص بی خانمانها در لندن هشتاد سال پیش. قسمت اول کتاب خاطرات زندگی نویسنده در شهر پاریس است که تلاش می کند با روزی هفده ساعت کار طاقت فرسا در رستوران به زندگیش در آن شهر ادامه بدهد. جورج اورول در پایان کتاب به عنوان کسی که چند ماهی را از نزدیک با گداها زندگی کرده است و آنها را از نزدیک می شناسد نکته های جالبی را بیان می کند و باورهای رایج درباره گداها و زندگیشان را به چالش می کشد.

    چند خطی از این کتاب را برای شما ترجمه می کنم.

    “مردم فکر می کنند که یک تفاوت بنیادی بین گداها و آدمهایی که کار می کنند وجود دارد. گویی آنها از یک نژاد دیگری هستند. مثل جنایتکارها یا فاحشه ها. کارگرها کار می کنند. ولی گداها کار نمی کنند. آنها مانند انگلها، طبیعت بی ارزشی دارند. همه براین باورند که یک گدا مثل یک بنا یا یک منتقد ادبی کسب درآمد نمی کند. او یک زائده اجتماعی است و اصولا قابل دور ریختن، فقط به این دلیل تحملش می کنیم که در عصری انسانی زندگی می کنیم. ولی اگر کسی از نزدیک نگاه کند متوجه می شود که  بین زندگی یک گدا و زندگی بی شمار آدم محترم دیگر، هیچ تفاوت بنیادی وجود ندارد. گفته می شود که گداها کار نمی کنند، خوب مگر کار چیست؟

    یک عمله با حرکت دادن بیل کار می کند. یک حسابدار با جمع زدن اعداد کار می کند. یک گدا با ایستادن در بیرون در هر آب و هوایی و ابتلا به واریس و برونشیت مزمن و غیره کار می کند. گدایی هم کاری است مثل هر کار دیگری. البته تا حدود زیادی بی فایده. ولی خوب بسیاری از کارهای قابل احترام هم تا حدود زیادی بی فایده هستند. به عنوان یک طبقه اجتماعی، گدا چیزی از بقیه کم ندارد. او در مقایسه با فروشندگان بسیاری از داروها صادق است. در مقایسه با صاحب یک روزنامه یک شنبه روشنفکر است، خلاصه یک انگل است ولی از نوع بی آزارش.

    او به ندرت بیشتر از یک زندگی بخور و نمیر از جامعه می گیرد و مطابق اصول اخلاقی خودش، بهای چیزی را که بدست می آورد بارها و بارها با رنج کشیدن می پردازد. من فکر نمی کنم که چیزی درباره یک گدا وجود داشته باشد که او را در طبقه متفاوتی از بقیه مردم قرار بدهد یا به بیشتر آدمهای مدرن حق اینکه او را تحقیر کنند، بدهد.

    حالا این سؤال مطرح می شود که پس چرا گداها تحقیر می شوند؟ و در همه جای دنیا تحقیر می شوند. من عقیده دارم به این دلیل ساده که آنها نمی توانند درآمد خوبی داشته باشند. در عمل برای هیچ کس مهم نیست که کار سودمند است یا بی فایده، مولد است یا سربار. تنها چیزی که لازم است این است که سودآور باشد. در مکالمات مدرن امروزی درباره انرژی، بهره وری، خدمات اجتماعی و غیره، چه معنایی به جز “پول دربیار، از راه قانونی دربیار و به مقدار زیاد دربیار” وجود دارد؟

    پول به معیار بزرگ سنجش فضیلت تبدیل شده است. با این سنجش، گداها رد می شوند و به همین دلیل تحقیر. اگر کسی می توانست هفته ای حتی ده پوند از گدایی درآمد کسب کند، بلافاصله گدایی به شغل محترمانه ای تبدیل می شد. اگر به یک گدا واقعگرایانه نگاه کنیم، او هم به سادگی یک کاسب است که مثل بقیه کاسبها کسب درآمد می کند. او شرفش را، بیشتر از بسیاری از آدمهای مدرن نفروخته است. اشتباه او فقط اینست که کاری را انتخاب کرده که پولدار شدن در آن غیر ممکن است.”

     

  • چرا من به شعر گفتن ادامه می دهم؟

    چند روز پیش که شعر به روی ماشینها را بر روی فیس بوک به اشتراک گذاشتم چند نظر (feedback) قابل توجه دریافت کردم که الهام بخش نوشتن این مطلب شدند. دوستم بابک معتقد است که وقتی من نوشته ای را بر روی فیس بوک به اشتراک می گذارم به طور غیر مستقیم از دوستانم می خواهم که نظر بدهند. بهتر است بگویم من حتی قبل از اینکه شروع به نوشتن نوشته ای بکنم به طور مستقیم و غیر مستقیم از خوانندگانم می خواهم که نظر بدهند. این را کاملا جدی می گویم. هیچ کنایه ای در کار نیست. خواهش/تقاضا/تمنا می کنم که وقتی نوشته من را می خوانید نظر بدهید. نظر شما اگر چیزی به غیر از تعریف و تمجید و “خیلی خوب بود” باشد، حتما ایده های خوبی برای نوشتن مطالب بعدی به من خواهد داد.

    اولین نظر که متعلق به دوست دیگری است، این بود که این شعر “کافی بود برای اینکه آدم از زندگی سیر بشه” و اینکه چرا من شکوفه های روی درختان و دختران خوشگل توی ماشینها را نمی بینم. نویسنده نظر می پذیرد که من خود منفیم باقی بمانم. من شاید از نظر خیلی ها آدم منفی یا منفی گرایی باشم ولی اجازه بدهید اصل ماجرا را برایتان تعریف بکنم. البته نه با هدف دفاع شخصی.

    چند شب پیش حدود ساعت یازده طبق معمول هر شب دراز کشیده بودم و داشتم کتاب می خواندم که متوجه شدم کتاب نمی خوانم بلکه دارم تلاش می کنم که این کار را انجام بدهم. هر یک ثانیه یا یک ماشین می رفت یا یک ماشین می آمد. یا یک موتور سیکلت. دزدگیر یکی دو ماشین هم بدون وقفه کار می کرد. درب اتوماتیک پارکینگها با صدای زیادی بسته می شد. صاحبخانه ها با مهمانهایشان خداحافظی طولانی ای توی کوچه و کنار ماشینی که روشن شده بود، انجام می دادند. وقتی هم که خداحافظی تمام می شد ماشین ( راننده) هم برای خداحافظی چند تا بوق می زد. گویی که ماشین هم هویتی دارد که باید آنرا به شکلی اثبات کند.

    حالا شما من را در اتاق خواب رو به کوچه ام در آپارتمانی در طبقه چهارم ساختمانی واقع در کوچه ای باریک و در حال تحمل این همه سر و صدای آزار دهنده آنهم در ساعت یازده شب، تصور کنید. انتخابهای من به بستن پنجره، فحش دادن، فریاد زدن، درون ریزی، گوش کردن به یک موسیقی بلند با هدفون، فکر به خودکشی، خوردن قرص خواب، سرودن آن شعر و یا نوشتن پاراگراف قبلی و چند انتخاب ریز و درشت دیگر، محدود بودند. من هر چقدرهم که آدم مثبت و مثبت نگری بودم، دیدن شکوفه های درختان یا دختران خوشگل توی ماشینها در آن وقت شب و از طبقه چهارم نمی توانست  در لیست انتخابهابم قرار داشته باشد.

    اگر شعر من منفی به نظر می رسد دلیلش اینست که احساس من در آن لحظه واقعا منفی بود. شرایطی که در آن قرار داشتم هم همینطور. من فقط سعی کردم واقعیت لحظه ای را که در آن قرار داشتم به تصویر بکشم. سعی کردم از آن توسط کلمات عکس بگیرم. راستش را بخواهید اصلا سعی نکردم، بلکه این کار را با کمترین تلاش انجام دادم. در آن لحظه از زندگی من، صدای بوق وجود داشت و صدای دزدگیر و همه صداهای دیگری که در شعرم از آنها نام برده ام. این صداها را من اختراع نکردم. یا برای شعر گفتن به جایی سفر نکردم که سرشار از آن صداها باشد. مثل شاعری که برای شعر گفتن لب رود می نشیند. شما اگر به توالتی بروید که کثیف باشد و بوی گند بدهد و این موضوع را برای نفر بعدی تعریف کنید آیا آدم منفی ای محسوب می شوید؟ یا به استخری بروید که آبش کثیف باشد؟ یا به رستورانی که میز و صندلی و ظرف و ظروفش کثیف باشد؟ همه اینها توصیفاتی از آلودگی هستند. واژه آلودگی صوتی تا به حال به گوشتان نخورده است؟

    زندگی (حداقل زندگی من) از لحظات و تجربه های مثبت و منفی تشکیل شده است. همیشه همه چیز مثبت نیست، همیشه هم منفی نیست. و این برای من  نه خوب است و نه بد. واقعیت زندگی است. اگر من همیشه از روشنایی بنوسیم و چیزی از تاریکی نگویم، یا در توهم به سر می برم و یا دروغگوی بزرگی هستم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که اول به خودم و بعد به شما که این مطالب را می خوانید دروغ نگویم. برای آنها که غیر از این می خواهند، نوشته ها و آثار زیادی وجود دارد که به شکلی یک دست، سرشار از گل و بلبل و دختران زیبا و رودهای روان و به طور کلی روشنایی و نور و چیزهای مثبت می باشند. برای آنها که می ترسند یا نمی خواهند واقعیت را با تمامیتش ببینند یا به هر دلیلی تصمیم گرفته اند که بخشهایی از زندگی را از چشم خودشان و دیگران مخفی کنند.

    بابک – نویسنده نظر دوم –  به من پیشنهاد کرده که کاری را که در آن خوب نیستم ادامه ندهم. (stop doing what u are not good at) (در نکوهش فعل امری.) حدس می زنم منظورش شعر گفتن است. من قبول دارم که در شعر گفتن خوب نیستم. ولی چرا این کار را می کنم و چرا بدون توجه به پیشنهاد بابک به این کار ادامه خواهم داد؟

    اول از همه چون آزادی بیان دارم. دوم اینکه شعر گفتن کاری است که از آن لذت می برم و دوست دارم روزی در آن خوب بشوم. می خواهم در شعر گفتن استاد بشوم. برای استاد شدن در شعر گفتن هم دو روش بیشتر وجود ندارد. (تا حالا یک میلیون بار این جمله را تکرار کرده ام!) من تصمیم گرفته ام با تمرین و سرودن اشعار بد، در شعر گفتن خوب بشوم. کسی چه می داند، شاید خیام یا سعدی یا فروغ فرخزاد یا ایرج میرزا هم همین کار را می کرده اند. ولی زمان آنها اینترنت و وبلاگ نبوده است و آنها شعرهای بدشان را قبل از انتشار می سوزانده اند. ( البته پیدا کردن شعرهای بد (بد؟ شعر بد واقعا چه شعری است؟) در میان آثار این بزرگان هم کار سختی نیست.)

    اصلا خوب شعر گفتن را آدم کجا باید یاد بگیرد؟ شعر گفتن هم مثل هر هنر دیگری نیاز به یادگیری و تمرین دارد. چرا ما در مدرسه با وجود اینکه آن همه شعرهای جورواجور می خواندیم و حفظ می کردیم و صنایع ادبیشان را تحلیل، حتی یک کلاس برای شعر گفتن نداشتیم؟ (بچه ها الان دارند؟ من خبر ندارم.) حتی یک جلسه تمرین برای شعر گفتن. حتی یک سؤال امتحانی برای شعر گفتن. درکش برای من خیلی سخت است. در کشوری که خیلی ها معتقدند مردمش به دنیا از دریچه شعر نگاه می کنند. شعر برای ما مثل ساعت برای سوئیسی هاست. چرا در این شهر آموزشگاهی برای شعر گفتن و شاعر خوب شدن وجود ندارد؟ چرا شغل هیچ کس “تدریس خصوصی شعر گفتن” نیست؟ ما که فرهنگ و تاریخمان پر از شعر و شاعران خوب و بزرگ و سوپر بزرگ است. خیلی بیشتر از نقاشان خوب. ولی توی مدرسه کلاس نقاشی داشتیم. آموزشگاه نقاشی هم که به وفور. مدرسه فوتبال داریم ولی مدرسه شعر نداریم.

    اصلا مگر شعر گفتن چیست؟ مگر نه اینکه همان نوشتن است ولی با نادیده گرفتن قواعد دستوری. یا قواعد معنایی. یا قواعد اجتماعی یا هر قاعده دیگری. همان نوشتن است ولی با ترس و دروغ کمتر. همان نوشتن است ولی با استفاده از کلمات کمتر. من فکر می کنم ما شاعرها را بیخودی در ذهنمان باد کرده ایم. از آنها شبه پیامبری ساخته ایم که کنار جوی به آنها الهامات وحی گونه می رسد. به همین دلیل هم از شاعر و شعرش انتظارات ملکوتی پیدا کرده ایم. شعر و شاعری باید ساده تر و راحت تر از این حرفها باشد. هر آدمی یک شاعر است. همانطور که یک نقاش است. یا یک نویسنده. یا یک آهنگساز. یا یک آشپز. یا یک عکاس. ولی مردم فقط این آخری را و آنهم به ضرب و زور تبلیغات واردکنندگان دوربینهای دیجیتال و گوشی های تلفن دوربین دار، باور کرده اند. من به چه زبانی بگویم که همه شما آزادی بیان دارید؟

    بابک پیشنهاد دیگری هم دارد و آن اینکه اشعارم را به وبلاگ دیگری منتقل بکنم. برای اینکه ارزش وبلاگم را با این همه مطلب خوب و قابل فهمی که دارد، کم نکنم. سؤال اینست که ارزش وبلاگ من از کجا می آید؟ من خودم هم به درستی نمی دانم. ولی چیزی که مسلم است اینست که یک ارزش واحد برای همه خوانندگانش ندارد. beauty is in the eyes of the beholder. من به دنبال پیدا کردن یک فرمول جهانی برای خوشبختی نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم را بهتر بشناسم. ترسهایم را. دروغهایی را که می گویم. نگرانیهایی را که دارم. امکانهای مجاورم را. در این راه درحال جستجو و کشف هستم. ایده هایی را که پیدا می کنم و به نظرم خوب می رسد در اینجا می نویسم. این ایده ها را بیشتر وقتها در قالب نثر و بعضی وقتها هم در قالب شعر و البته بدون نظم بیان می کنم. این ایده ها برای بعضی ممکن است خوب و برای بعضی دیگر ممکن است چرند یا بی ارزش باشند. درباره تفاوت زیاد شخصیت آدمها و به دنبال آن تفاوت فاحش سلیقه و نیاز و نگرش و رفتارشان، در مطلب قبلی می توانید بخوانید.

    شاید زمانی که شعر “به روی ماشینها” را می نوشتم در ضمیر ناخودآگاهم از اینکه خودم ماشین ندارم، داشتم رنج می کشیدم و به صاحبان آنها حسادت می کردم. حالا می توانم “شعر گفتن” را هم به ده روش برای از بین بردن حسادت اضافه کنم. شاید از اینکه نمی توانستم در آنوقت شب، دخترهای خوشگل توی ماشینها را ببینم یا اصلا از اینکه خودم آن موقع شب با یکی از آنها توی یکی از آن ماشینها نبودم، دچار افسردگی شده بودم. شاید می خواستم هزار سال بعد، جای حافظ یا شاعر بزرگ دیگری را به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت ایران بگیرم. شاید می خواستم با معروف شدن اشعارم، دیگر کسی برای خداحافظی کردن بوق نزند. هزاران شاید دیگر! اصلا چه اهمیتی دارد که انگیزه خودآگاه یا ناخودآگاه من از نوشتن چهار خط شعر و بعد به اشتراک گذاشتنش بر روی فیس بوک چه بوده است؟

    در پایان باید تاکید کنم که قضیه حداقل برای خود من، آنقدرها هم که شما ممکن است فکر کنید جدی نیست. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مردنش کشف کند. نظر آخر از دوست عزیز دیگرم است که نه ایرانی است و نه به زبان فارسی آشنا. با من هم درباره این شعر هیچ حرفی نزده است. قاعدتا نظرش را باید صرفا در جواب بابک گفته باشد. ولی نظرش را به قدری زیبا و آغازگرانه می دانم که آنرا عینا و ترجمه نشده برایتان نقل قول می کنم:

    “Who really knows how to attract an “appropriate” audience for one’s thoughts… I suspect that the best thing one can do, is simply unravel your process and find out who likes to drink your water.” ~ My dear friend B.P.

     

    مطالب مرتبط:

    اشعار علی سخاوتی

  • من امروز سرنوشت یک نفر را تباه کردم

    می دانم این جمله دیگر تکراری شده است و شما از خواندن آن ممکن است حالتان بد بشود ولی من هنوز معتقدم برای استاد شدن در هر کاری دو روش بیشتر وجود ندارد. البته به جز استاد شدن در یک مؤسسه آموزش عالی که راههای دیگری هم دارد. از طریق یکی از همین راهها که هنوز برای خود من هم ناشناخته است بود که من سه سال پیش استاد شدم. برای ارائه درسی که نه در آن دکترا داشتم و نه ده هزار ساعت وقت صرف آن موضوع کرده بودم.

    از همان ترم اول با پدیده ای به نام عریضه نویسی در آخر ورقه های امتحانی و گدایی نمره آشنا شدم. در کمال ناباوری و با چشمان خودم می دیدم که دانشجویان در آخر ورقه امتحانیشان التماس دعا می نویسند و به هزار و یک بهانه واهی طلب نمره و مساعدت می کنند. بعضی هاشان هم زحماتی را که کشیده اند و وقتی را که برای این درس (درس من!!!) صرف کرده اند یادآور می شوند. زمانی هم که نمره ها را اعلام می کردم خیل اعتراضات حق به جانب مدعی بر اینکه انتظار چنین نمره ای را نداشته اند و حداقل باید … می گرفته اند، سرازیر می شد. بعضی ها حتی به دانشجویان دیگر در این درس کمک کرده بودند. بعضی ها هم صرفا دوباره التماس دعا و طلب مساعدت داشتند.

    از بعضی هم نامه های طولانی تر و با جزئیات بیشتر می گرفتم. شرح و تفصیل مشکلات خانوادگی. مسئولیتهای شغلی. خرج زندگی، بیماری و الخ. باورم نمی شد که کسی که کار دارد و مسئولیت یک زندگی بر دوشش سنگینی می کند تصمیم بگیرد که به تحصیل در مقطع کارشناسی ارشد بپردازد. شما باورتان می شود؟ می شود، چون حتما از این آدمها زیاد دیده اید. شاید خود شما یکی از آنها باشید. آیا واقعا یک مدرک اینقدر ارزش دارد؟  آیا این شخص به هنگام تحصیل در مقطع کارشناسی زمان کافی برای پی بردن به بی فایده بودن این سیستم آموزشی نداشته است؟ آیا پول درآوردن برای تامین مخارج خودش و خانواده اش را در تضاد با پرداخت شهریه به سیستم آموزش عمومی نمی بیند؟ سؤالاتی از این دست ذهن استاد که من باشم را مشغول می کند.

    ترم گذشته که من قبل از شروعش استعفای خودم را از استاد بودن اعلام کرده بودم، بدترین تجربه من بود. یکی از دانشجوها شماره تلفن من را از روی اینترنت پیدا کرده بود. به نظر من کسی که می خواهد استاد باشد نباید شماره تلفنش را روی اینترنت منتشر کند. اصلا استاد با اینترنت دو پدیده متضاد هستند. استاد برای دانشجو باید دست نیافتنی باشد. مثل طلبکار و بدهکار. اینجا استاد بدهکار است، دانشجو طلبکار و نمره هم بدهی. من وقتی دانشجو بودم یک استاد ریاضی داشتیم که نمره های پایان ترم درسمان را پشت شیشه پنجره اتاقش که طبقه دوم و رو به حیاط بود، چسبانده بود. اگرچه آن موقع حسابی سوژه شد و کل دانشگاه مسخره اش کردند ولی الان می فهمم که یارو یک چیزی می دانسته که این کار را کرده بود.

    خلاصه این دانشجو یک بار بعد از امتحان زنگ زد که خیلی زحمت کشیده و شب و روز درس خوانده ولی قبل از امتحان مشکلات فراوان داشته و سر امتحان یک روی برگه سؤالات را ندیده است. و اینکه سرنوشتش به نمره این درس بند است و التماس مساعدت. من قول مساعدت در حد امکان دادم. یک بار هم بعد از اینکه نمره اش را گرفت و متوجه شد که مساعدت من کافی نبوده است زنگ زد و اینبار درد دل مفصل تر و التماس مساعدت دوباره. یک بار هم امروز که متوجه شده دارند از دانشگاه اخراجش می کنند زنگ زد و اعلام این مطلب که زندگی و سرنوشتش دارد تباه می شود و الخ که من وسط حرفش معذرت خواستم و خداحافظی کردم.

    آخر چه جوری می شود به این آدم گفت که با اخراج شدن از دانشگاه نه تنها زندگیش تباه نمی شود بلکه این فرصت ارزشمندی است برای اینکه به خودش بیاید. برای اینکه راهش را از بقیه که وقتشان را در دانشگاه تلف می کنند جدا کند.

    آقای …. بهت تبریگ می گم که داری از دانشگاه اخراج می شی.

    پانزده سال پیش من از اولین کاری که در زمان دانشجویی پیدا کرده بودم اخراج شدم. درست همان زمانی که انتظار داشتم از دانشگاه اخراج بشوم ولی به دلیل نا معلومی نشدم. آدم وقتی از جایی اخراج می شود یعنی دیگر به آنجا تعلق ندارد. دلیلش خیلی مهم نیست. شاید خودش فکر کند که به ناحق اخراج می شود. یا کسی مثل من سرنوشتش را دارد تباه می کند. مهم اینست که دیگر به آنجا تعلق نداری و همین امر درهای جدیدی به رویت باز می کند. درست مثل آزادی از زندان.

    حتی تصور اینکه من چند سالی بیشتر  وقتم را در جایی که پانزده سال پیش از آنجا اخراج شدم می گذراندم، امروز برایم کابوسی وحشتناک است. اخراج من در آن زمان بهترین اتفاقی بود که می توانست برای من بیفتد و کسی که من را اخراج کرد بهترین کار را در حق من در آن زمان انجام داد.

    “آقای ت خیلی ممنون که من را در سال 1376 اخراج کردید. امیدوارم اینقدر قدرشناس باشم که به زودی یک دسته گل با یک بسته شکلات خارجی برایتان بفرستم. اگر هم نفرستادم بدانید که هرگز کاری که برای من کرده اید را فراموش نخواهم کرد. ارادتمند شما. علی سخاوتی”

    کسی که از دانشگاه اخراج می شود نه کار می تواند بکند. همان نه کاری که به جای دانشگاه رفتن می توان کرد. زمان زیادی نمانده است که اخراج شدن از دانشگاه مد بشود. زندگینامه های استیو جابز و بیل گیتس در حال ترجمه، چاپ و فروش است. کافی است یکی دو نفر ایرانی اخراجی از دانشگاه هم میلیاردر بشوند. بعد تمام کسانی هم که مدرک دکترا دارند یک نامه اخراج جعلی برای خودشان دست و پا می کنند. توی تلویزیون با اخراجی های نمونه مصاحبه می کنند. کلاسهای اخراج از دانشگاه با شهریه های سرسام آور مثل قارچ سبز می شوند. پدر و مادرها به اخراج شدن فرزندشان از دانشگاه پز می دهند. هر دانشگاهی یک واحد مشاوره اخراج از دانشگاه دایر خواهد کرد. معاونت اخراج از دانشگاه در وزارت علوم تحقیقات و فناوری تاسیس خواهد شد. کمیسیون اخراج از دانشگاه در مجلس هم همینطور. سهم اخراج از دانشگاه در افزایش تولید ناخالص ملی از زبان رئیس جمهور و یا مدیر سازمان آمار اعلام خواهد شد. والخ.

    این پیش بینی من از آینده است. کسی چه می داند. شاید من اشتباه می کنم. شاید من واقعا امروز زندگی یک نفر را تباه کرده باشم.

  • چه خبر؟

    کیو هه یو – فرمانروای سرزمین وی – مردی را به سراغ کونگ تسو فرستاد تا از اخبار او مطلع شود. کونگ تسو مرد را کنار خود نشاند و از او پرسید: “اربابت چه کارمی کند؟” مرد پیامرسان با احترام پاسخ داد: “ارباب من می خواهد تعداد خطاهایش را کم کند ولی نمی تواند آنها را کلا از بین ببرد.” وقتی مرد رفت، آن فیلسوف با خودش گفت: “عجب پیام رسان ارزشمندی، عجب پیام رسان ارزشمندی!”

     

  • بزرگان ایران زمین، تاثیر آنها و نیمه خالی لیوان

    بی بی سی فارسی نوروز امسال برنامه ای پخش کرد با عنوان “بزرگان ایران زمین” که در آن سعی شده بود با نظر مردم و کارشناسان برنامه شش نفر از بزرگان ایران به عنوان کسانی که بیشترین تاثیر را در ایران امروز و زندگی مردمش داشته اند، انتخاب شوند و زندگی و تاثیر آنها در شش برنامه کوتاه به نمایش و گفتگو و نظرسنجی گذاشته شود.

    این شش نفر عبارت بودند از: حافظ، زرتشت، مصدق، کوروش، بوعلی سینا و فردوسی. و حالا قرار است که یک نفر به عنوان تاثیرگذارترین شخصیت بزرگ ایران از بین این شش نفر انتخاب شود. من قبل از اینکه این اتفاق بیفتد می خواهم حدس خود را به همراه چیزهای دیگری اینجا بنویسم.

    با شنیدن عنوان برنامه به طور اتفاقی، اولین نکته ای که به ذهن من رسید این بود که چطور می توان تاثیر و تاثیرگذاری یک شخصیت را که در 2500 سال یا 900 سال یا 90 سال قبل زندگی می کرده است، به دقت تعریف و اندازه گیری کرد. شکی در این نیست که همه این شخصیتها انسانهای بزرگی بوده اند، حداقل با این ملاک که نامشان تا به امروز باقی مانده است و بهانه ای شده برای تحقیق و ساختن برنامه فوق الذکر. ولی سؤال اصلی اندازه گیری میزان تاثیر هریک از آنها در زندگی امروز ما به عنوان یک فرد یا به عنوان یک ملت است. از آن سخت تر مقایسه این تاثیرات با همدیگر می باشد. مثلا اگر کوروش نبود ما امروز چطور زندگی می کردیم؟ اگر بوعلی سینا نبود چطور؟ چه کسی می تواند با منطق و استدلال علمی ثابت کند که زندگی ما با نبودن هریک از آنها امروز شکل بدتر ( یا بهتری) داشت و با چه کیفیتی؟ پاسکال جمله معروفی دارد که می گوید “اگر بینی کلئوپاترا کوچکتر بود جهان کلا شکل متفاوتی می داشت.” این جمله قاعدتا در مورد شخصیت های بزرگ ما هم صدق می کند. ولی سؤال اینست که جهان ما بدون آنها امروزچه تفاوتی می داشت؟

    مثلا اگر زرتشت نبود ما امروز پندار، گفتار و رفتارمان چقدر بدتر از اینکه هست می بود؟ اگر کوروش نبود ما چقدر کمتر در این کشور به حقوق بشر یا همان انسان احترام می گذاشتیم و یا به آداب و رسوم و افکار و مذاهب و نگرشهای متفاوت با آنچه که خودمان داریم؟ اگر بوعلی سینا نبود چقدر بیشتر به سلامت خودمان اهمیت می دادیم و جسم و جانمان را چگونه در می یافتیم؟ اگر او نبود ما چقدر بیشتر یا کمتر تشنه علم بودیم و علوم مختلف را در کنار هم می توانستیم فرا بگیریم. مثلا فلسفه و طب را با هم؟ اگر حافظ نبود زاهد چقدر کمتر در خلوت آن کار دیگر را می کرد؟ اگر فردوسی نبود تعداد کلمات غیر فارسی که من در این نوشته استفاده کرده ام چند درصد بیشتر یا کمتر می بود؟ اگر مصدق نبود، نفت ما امروز به چه شکلی فروخته می شد و به چه مصرفی می رسید؟

    اینها فقط بعضی از تاثیراتی است که من حدس می زنم شخصیتهای فوق با آنها شناخته می شوند. شما می توانید با تاثیراتی که خودتان برای این شخصیتها قائل هستید، سؤالهای فوق را تغییر دهید.

    متاسفانه دانش بسیار محدود من از تاریخ کشورم به من اجازه نمی دهد جواب هیچ یک از سؤالهای فوق یا سؤالهای مشابه را پیدا کنم. من همیشه از درس تاریخ بدم می آمد. شاید به این دلیل که باید کتاب قطوری را حفظ می کردیم. اطلاعات زیادی درباره ظهور فلان سلسله یا سقوط فلان طایفه. با تاریخ و اسمهای عجیب و غریب. من هیچ چیز از درس تاریخ نمی فهمیدم. شاید چون معلم تاریخ ما کارش را بد انجام می داد. شاید چون نویسنده کتاب درسیمان کارش را بد انجام داده بود. شاید مورخین کارشان را بد انجام داده بودند. به هر صورت دانش من از تاریخ کشورم محدود شد به اطلاعاتی که بعدا بیشتر جنبه احساسات و “تفاخر و تخرخر” (به قول جلال آل احمد) به خودش گرفت. کوروش پادشاهی بزرگ و عادل بود که برای اولین بار منشور حقوق بشر را نوشت. بوعلی سینا دانشمندی نابغه و باهوش بود. و الخ. و از همه اینها نتیجه گرفتم که ایران سرزمین بزرگی بوده است که آدمهای بزرگ بسیاری در آن زندگی می کرده اند. آدمهایی که هر چه پندار و گفتار و رفتار زندگی روزمره ما با پندار و گفتار و رفتار آنها تفاوت بیشتری پیدا می کند برایمان بزرگتر جلوه می کنند. شاید مثل ثروت ثروتمندی که هر چه فقیرتر باشی بیشتر به چشمت می آید.

    پدربزرگ من که یک کشاورز بی سواد بود همیشه برای من و برادرم و بقیه نوه هایش اشعار شاهنامه را از بر و با آب و تاب خاصی می خواند. برای ما تعریف می کرد که وقتی بچه بوده، شبهای زمستان که خانواده کشاورزها که بیکار بوده اند دور هم جمع می شده اند و تفریحشان این بوده که یک نفر داستانهای شاهنامه را برایشان بخواند و آنها اینجوری سرگرم می شده اند. او اینجوری شعرهای فردوسی را یاد گرفته بود. من را هم همینجوری به شاهنامه علاقه مند کرد. ده سالم که بود از خاله ام خواهش کردم کادوی تولد برایم شاهنامه بخرد. او هم خرید. کتابی بزرگ، هم در اندازه و هم در محتوا. من هیچ وقت نتوانستم بیشتر از چند بیت از اشعار فردوسی را حفظ کنم یا از این کتاب عظیم چیزی بیشتر از داستان رستم و سهراب یاد بگیرم. امشب بعد از سالها به بهانه نوشتن این مطب به کتاب شاهنامه ام نگاهی انداختم. گشادی درد بی درمان گشادی. به همین ترتیب اعتراف می کنم که نسبت به زرتشت، کوروش، بوعلی سینا، حافظ و مصدق هم جهل تاریخی اختیار کرده ام و هرگز در پی این برنیامدم که فراتر از چیزی که از کتابهای درسی برای امتحان مجبور بودم حفظ کنم یا چیزی که در بعضی سریالهای تلویزیونی دیده ام، از این شخصیت های بزرگ یا شخصیت های بزرگ دیگر ایران یا حتی شخصیت های بزرگ کشورهای دیگر چیزی یاد بگیرم و زندگیم را متاثر از یافته ها و آموزه های آنها بکنم.

    برگردیم به صورت مسئله اصلی و اینکه من می خواهم حدس بزنم کدامیک از این شش شخصیت بیشتر از شخصیتهای دیگر در ایران امروز تاثیرگذار است. واضح است که این کار را می خواهم به صورت غیر علمی و با ارائه نظر شخصی خودم انجام بدهم.

    به نظر من حافظ تاثیرگذارترین شخصیت بزرگ ایران است. ولی چرا؟

    1- (حداقل) یک جلد دیوان حافظ تقریبا در خانه هر فارسی زبانی پیدا می شود.

    2- فارسی زبانها و به خصوص ایرانی ها این کتاب را بیشتر از هر کتاب دیگری و به تکرار و تناوب می خوانند.

    3- فال حافظ را هم بچه های دستفروش سر چهارره ها در پاکتهای دویست تومنی می فروشند، هم دوست من که مدیر فناوری اطلاعات یک سازمان بزرگ در کاناداست به صورت یک برنامه (app) فال حافظ برای گوشی آی فون و بعد هم گوشی های اندرویید نوشته است و آنرا بر روی app store  می فروشد. بماند که هر کسی هم به طور فردی یا جمعی در زمانها و مکانهای مختلف مجانی فال حافظ می گیرد.

    4- غزلیات حافظ در انتشارات دیگر مانند سررسید یا خیلی از روزنامه ها و مجله ها درج می شود. بعضی از گویندگان رادیو و تلویزیون هم خیلی وقتها برنامه شان را با یکی دو بیت از حافظ شروع می کنند.

    5- فال حافظ از طریق سرویسهای مختلف تلفنی، ایمیل و اس. ام. اس. قابل دریافت است.

    6- یقه هر آدم فارسی زبانی را که بگیرید حداقل چند بیتی از غزلیات حافظ می تواند برای شما از بر بخواند.

    7- بسیاری از اشعار حافظ را می توان حتی به صورت یک تک مصراع یا یک تک بیت از ابتدا، میانه و یا انتهای یک غزل، در محاوره های امروزه فارسی استفاده کرد. در ابتدا، میانه یا انتهای یک جمله، یا به صورت یک جمله مستقل. کاری که خیلی ها می کنند.

    8- اشعار حافظ امید بخش است. چیزی که بسیاری از مخاطبینش بسیار زیاد و به کرات در شبانه روز به آن نیازمندند.

    9- اشعار حافظ برخلاف اشعار فردوسی یا مولانا کوتاه، قابل هضم، سرگرم کننده و لذتبخش است. از این نظر حافظ را می توان با توئیتر (tweeter)  مقایسه کرد. شاید یکی از دلایل محبوبیت و همه پسند بودنش هم همین موضوع باشد.

    10- اشعار حافظ به خصوص زمانی که به صورت فال خوانده می شوند، کاربرد مشاوره دارند. حافظ خواننده اش را بر سر یک دو راهی یا تصمیم گیری سخت زندگی راهنمایی می کند. چطور؟ من نمی دانم.

    11- اشعار حافظ را خوانندگان مختلف با سبکهای مختلف خوانده اند و می خوانند. حافظ بین موسیقی سنتی، پاپ، جاز، راک یا حتی رپ تبعیض قائل نمی شود.

    12- در بسیاری از اشعار حافظ، خواننده تشویق می شود که گر ز دستش برآید دست به کاری بزند که غصه سرآید. وضعیتی که قرنهاست برای خواننده فارسی زبان، آشنا و معنی دار می باشد.

    13- خیلی وقتها وسط یک مکالمه، فارسی زبانان به جای توضیح دادن درباره یک موضوع یا توجیه کاری که کرده اند(یا نکرده اند) یا مطرح کردن ایده ای که دارند، چند بیت از اشعار حافظ را می خوانند و طرف مقابل هم معمولا می پذیرد.

    چیزی که برای من از موارد فوق جالب تر است اینست که حافظ در بسیاری از اشعارش از یک شخصیت ریاکار به نام “زاهد” در برابر شخصیتی خوب به نام “رند” انتقاد می کند که همین باعث شده خیلی ها حافظ را منتقد سیاسی اجتماعی زمان خودش بدانند. حال شما ملتی را در نظر بگیرید که چندین قرن است که به طور روزانه به بهانه تفال یا هر بهانه دیگری چنین انتقادی را در قالب اشعاری بسیار زیبا می خواند. قاعدتا می توان حدس زد که دروغ و فریب و ریاکاری در میان فارسی زبانان باید از ملتهای دیگری که به اشعار حافظ دسترسی ندارند، کمتر باشد. چه تاثیری بزرگتر و بالاتر از این؟

    اشعار حافظ مملو از استعاره و تشبیه و کنایه است. ابهام خاص و مثبت گرایانه ای در سراسر غزلیات حافظ حس می شود. حافظ بر خلاف سعدی یا مولانا معمولا از زندگی روزمره و یا تجربیات عینی شخص خودش سخن نمی گوید. راهکار عینی و عملی هم پیش پای خواننده قرار نمی دهد. من حدس می زنم اینها هم از دیگر دلایل محبوبیت اشعار حافظ است. مفاهیم جذابی مانند عشق، می، میکده، وصال، دوست، زلف او، شراب، بوس او، شمع رویت، لب شیرین، نظربازی، عاشق مفلس، سیمین بناگوش، شیرین دهنان و صدها ترکیب دیگر در اشعار حافظ را از زمین تا آسمان می توان به برداشتهای مختلف تعبیر کرد. کاری که من حدس می زنم خوانندگان اشعارش بسته به حال و هوایی که دارند و جا و مکانی که در آن واقع شده اند و کاری که به آن مشغولند، می کنند و در عین حال از اشعار لسان الغیب هم حظ وافی را می برند.

    بعد از خواندن یک غزل از حافظ معمولا (نه همیشه) لازم نیست که درسی بگیری یا کاری انجام بدهی یا تغییری بکنی یا حتی تاثیری بپذیری. به عبارت دیگر اشعار حافظ بیشتر با احساس سروکار دارند تا با عمل و فکر و منطق. شاید این هم دلیل دیگری باشد که فارسی زبانان که به احساسی بودن معروفند از اشعار حافظ استقبال ویژه ای در طول تاریخ نموده اند.

    اگر محبوبیت و شهرت دیوان حافظ را به عنوان یک کتاب و بر اساس تعداد نسخه فروش رفته با کتابهای پر فروش جهان مقایسه کنیم، خواهیم دید که به راحتی می توان آنرا در لیست کتابهای بسیار پرفروش جهان (بین ده تا صد میلیون نسخه) قرار داد. بنابراین به هزار و یک دلیل من حافظ را تاثیرگذارترین شخصیت بزرگ ایران زمین می دانم.

     

    مطالب مرتبط:

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    همه شما از امروز به بعد آزادی بیان خواهید داشت

    مطالب مرتبط آینده:

    شخصیتهای بزرگ چه کسانی هستند، چگونه آنها را پیدا کنیم و چگونه از آنها چیزی یاد بگیریم؟