دسته: بی ربط

  • آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

    احسان پس از خواندن مطلب قبلی نتیجه گرفته است که:

    “پس به نظر شما باید آدمهای بزرگسال هم برای هر روز خودشان قسمتی را برای بازی و سرگرمی که حتی ممکن است کودکانه هم به نظر برسد در نظر بگیرند تا ناخودآگاه اسیر بازیهایی که معمولاً نه برای خودشان لذتی دارد و برای دیگران هم مایه دردسر است ، نشوند!”

    من هرگز چنین نظری نداشتم و ندارم. به هیچ وجه. ولی مهم نیست. نمی خواهم اینجا با احسان بحث کنم. شاید حق با اوست. شاید از نوشته من چنین نتیجه ای برداشت می شود. شاید من نظر واقعیم را بد بیان کرده ام. به هر حال سوء تفاهم یکی از واقعیتهای زندگی بشری است.

    فرض کنید شانس به من رو کند و 100 یا 1000 سال بعد آدم معروفی بشوم. خیلی معروف. آنقدر معروف که چرندیاتی که اینجا روی وبلاگم نوشته ام به عنوان چندین اصل در زندگی بشری پذیرفته بشود و آنها را توی مدارس تدریس کنند.

    مثلا اصل سوم علی سخاوتی:

    “باید آدمهای بزرگسال هم برای هر روز خودشان قسمتی را برای بازی و سرگرمی که حتی ممکن است کودکانه هم به نظر برسد در نظر بگیرند تا ناخودآگاه اسیر بازیهایی که معمولاً نه برای خودشان لذتی دارد و برای دیگران هم مایه دردسر است، نشوند!”

    نویسنده همین کامنت از من خواسته است که مطلبی هم درباره “مهربانی همراه با انتظار ما از دیگران” بنویسم.

    فرض کنید که باز من مطلبی درباره مهربانی همراه با انتظار ما از دیگران بنویسم. بعد یک نفر پیدا می شود و می گوید که: “پس نظر شما اینست که اینجوری باید به دیگران مهربانی بکنیم یا نکنیم.”

    و بعد اصل چهارم علی سخاوتی در زمینه مهربانی کردن به دیگران بوجود می آید.

    والخ.

    بذر این برداشتهای اشتباه از سنین خیلی کم در ذهن ما کاشته می شود. توسط معلمهای (آدمها) مختلف. بذرهایی که به تدریج تبدیل به درختهای بزرگ باید و نباید می شوند. باید و نباید. درست و غلط. زشت و زیبا. کوچک و بزرگ. کلفت و نازک. سیاه و سفید. بد و خوب. و خیلی چیزهای دیگر. آدم حتما باید دانشگاه برود. دکترها آدمهای متشخصی هستند. رستوران کسب و کار پولسازی است. بچه شیرینی زندگی است. غذای ارگانیک خوب است. گوشت قرمز ضرر دارد. ورزش برای سلامتی ضروری است. بازی کردن بهتر از دکتر رفتن است.

    ولی مسئله اینست که قوانین نیوتن با نظریه نسبیت انیشتین جایگزین شد و آنهم با فیزیک کوانتوم و آنهم با …. پزشکان یک روز قهوه را برای سلامتی مضر می دانند و چند روز بعد آنرا برای سلامتی مفید. بسیار مفید. چند دهه دانشگاه رفتن اصل و ارزش می شود و چند دهه دیگر دانشگاه نرفتن. بعضی ها معتقدند که بدون هیچ انتظاری باید به دیگران مهربانی کنیم و بعضی دیگر می گویند مهربانی بدون انتظار اصلا معنا ندارد. حق با چه کسی است؟ چه کسی درست می گوید؟

    من فقط می دانم که بحث کردن بی فایده است. نظر کسی را نمی شود با بحث کردن عوض کرد. همه به خیال خودشان حق دارند. آیا شما تا به حال توانسته اید با بحث کردن نظر کسی را تغییر بدهید؟ نه جدی؟

    هدف اصلی من از نوشتن این وبلاگ یادآوری درسهایی است که از زندگی واقعی گرفته ام برای آنلرن کردن خزعبلاتی که سالها توی کله ام فرو شده و به صورت اصلهای مختلف در آمده است. هدف من از نوشتن “سندروم کم بازی” فقط این بود که به خودم یادآوری کنم که هر روز بیشتر بازی کنم. که هر روز فقط بازی کنم. من نمی دانم که آدم بزرگها چه کار باید بکنند. علاقه ای هم ندارم که بدانم چون اصلا به وجود چنین اصلی اعتقاد ندارم. شاید برای بعضی آدم بزرگها دکتر رفتن بهتر از بازی کردن باشد. شاید بازی کردن برای آنها همان دکتر رفتن است. من از کجا بدانم بقیه آدم بزرگها چه تعریف یا برداشتی از دکتر رفتن یا بازی کردن دارند؟

    آنلرن
    آنلرن

    ما چه بخواهیم و چه نخواهیم چیزهایی را در زمانهای مختلف یاد می گیریم. مثل جدول ضرب، رانندگی، اصول اخلاقی، طرز تهیه قورمه سبزی، مکالمه انگلیسی، وبلاگ نویسی و خیلی چیزهای دیگر. لزومی ندارد که این چیزی که یادگرفته ایم تا زمانی که زنده هستیم با ما بماند. بعضی وقتها بهتر است که آن را از خود جدا کنیم. درست مثل اینکه هرگز آن چیز را یاد نگرفته ایم. درست مثل ظرفی که قبل از پر شدن باید خالی بشود. درست مثل جدایی قبل از شروع یک رابطه جدید. به این عمل آنلرن کردن (unlearning) می گویند. متاسفانه هیچ معادل خوبی برای این واژه یا مفهوم بسیار مهم پیدا نکردم. شما اگر معادلی سراغ دارید لطفا پیشنهاد بدهید.

    یک راه آنلرن کردن پیدا کردن جایگزین است. مثلا سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. یا سی کار که بجای سیگار کشیدن می توان کرد. یا سی کار که به جای ورزش کردن می توان کرد.

    روش دیگر شوک ذهنی است که بعضی وقتها ممکن است آنرا از زندگی دریافت کنیم یا از یک آدم دیگر. مثلا در تعالیم بودایی چنین داستانی وجود دارد: راهبی از اومون (Ummon) می پرسد بودا چیست؟ استاد جواب می دهد: “یک تکه چوب گهی خشک شده.” (ظاهرا در آن زمان به جای دستمال توالت از یک تکه چوب استفاده می کرده اند.)

    برای راهب که در خیال خودش تصویری با شکوه و جهان شمول از بودا داشته چنین جوابی بسیار شوک دهنده می توانسته باشد. راه ذهن مانند شیاری است که ما در طول زمان در خودآگاهمان کنده ایم و افکار و داستانهای تکراری ما مانند یک جویبار در آن بی وقفه جریان دارد. بعضی وقتها لازم است که راه را بر این جریان سد کنیم و جهان را با ذهنی نو تجربه کنیم.

    روش دیگر که به نظر من از همه روشهای دیگر سخت تر است خالی کردن ظرف خودآگاهی با مدیتیشن یا روشهای مشابه است. مثلا اینکه آدم با تمرین کافی قادر بشود هر فکری را با فضای خالی جایگزین کند. “دانشگاه رفتن خوب است.” این جمله یک تکه اطلاعاتی است که در خودآگاه ما قرار می گیرد. بعد ما می توانیم انتخاب کنیم که از آن برای مدت طولانی  در خودآگاه خود پذیرایی کنیم یا اینکه آنرا با فضای خالی جایگزین کنیم. یا با صدای آب. یا با هر اطلاعاتی که معنی خاصی مثل باید و نباید ندارد.

    گوشت سفید بهتر از گوشت قرمز است.

    زززززززززززززززززززززززززز

    آدم بزرگها باید بازی کنند.

    ووووووووووووووووووووووووووووووووووو

    هوش هیجانی باعث موفقیت می شود.

    جججججججججججججججججججججججججججججج

    فیزیک کوانتوم همه چیز را توضیح می دهد.

    ففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

    گرم شدن زمین پدیده خطرناکی است.

    مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

    تا 2140 نصف جمعیت کره زمین غذای کافی نخواهند داشت.

    بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

    وبلاگ علی سخاوتی کمترین خواننده را در میان وبلاگهای فارسی زبان دارد.

    سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

    مطالب مرتبط

    بیش آموختگی و مشکلاتش

  • کار نشد نداره

    این عبارت اگر نابجا بکار برده شود می تواند حال بهم زن ترین جمله الهام بخشی باشد که بشر تا به امروز از زبان همنوعان خودش شنیده است. (شبه) نجاری برای من کار می کند که دائما این جمله را تکرار می کند.

    پرانتز

    اگر بچه ای کارنامه اش را به والدینش نشان بدهد، اولین واکنش آنها در برابر دو تا نمره 18 و دو تا نمره 12 چیست؟ به احتمال زیاد اندیشیدن به 18 کردن آن دو نمره 12 در کارنامه بعدی. چرا؟ چون بچه شان می تواند. چون با هوش است. چون با استعداد است. چون حیف است. چون کار نشد نداره.

    پرانتز بسته

    و این ماجرا در سالهای بعد زندگی همه ما ادامه می یابد. به دنبال کارهایی می رویم که در آنها خوب نیستیم و استعداد زیادی در انجامشان از خودمان نشان نمی دهیم. دوست داریم در چیزی متخصص بشویم که ذره ای در آن استعداد نداریم. گویی که مسابقه ای در جریان است و برندگان آن کسانی هستند که بیشترین واگرایی را بین کاری که انجام می دهند و استعدادهای طبیعیشان ایجاد کرده اند. ظاهرا استعدادهای طبیعی و در دسترس راضی کننده نیستند. یا شاید جذابیت ندارند. چیزی است که بطور طبیعی هست. مثلا اگر بچه ای نمره درس فیزیکش را 18 می گیرد و نمره درس شیمیش را 12 یعنی او باید به شیمی بپردازد. فیزیک که برای او آسان است. کاری ندارد. او بطور طبیعی استعداد فیزیک دارد. فیزیکدان شدن برای همچین بچه ای که هنر نیست. استعداد شیمی چیزی است که این بچه باید از خودش بروز بدهد. چرا؟ چون کار نشد نداره.

    یکی از این حضرات همین نجاری است که برای من کار می کند و من از این به بعد او را آقای اف می نامم. به جرأت می توانم بگویم که آقای اف یکی از پدیده های صنعت ساختمان است. حجم کاری که او به تنهایی در یک روز می تواند انجام بدهد خیره کننده است. آقای اف می تواند مثل بدل کارهای سینما در هر ارتفاعی و در هر شرایط جوی کار کند. با همه این اوصاف آقای اف یک اشکال بزرگ دارد. در نجاری خوب نیست. و او تلاش زیادی می کند که خودش را به عنوان یک اوستا نجار ماهر جا بزند. چند هفته قبل خانه ای که آقای اف برای من ساخته بود کج شد. بله کج. آقای اف به کمک یک جرثقیل دستی ده تنی خانه را تا حدود زیادی راست کرد. کاری که می توان گفت خیلی خوب انجام داد. نکته در اینجاست که چالش اصلی آقای اف ساختن خانه ای بود که کج نشود نه راست کردن خانه ای با کمک جرثقیل دستی ده تنی. متوجه منظورم که هستید؟

    آقای اف که خودشیفتگیش به مهارت نجاریش برتری دارد، دیروز از من پرسید: “آقای مهندس وجدانأ کار من چطوره؟” من جواب دادم که واقعأ می خوای نظر منو بدونی؟ واقعا می خواست بداند. گفتم اشکالی نداره که نظرمو جلوی آقای الف (کارگرش) بگویم؟ اشکالی نداشت. من (خیلی جدی) جواب دادم که: “وجدانأ کارتو بلد نیستی.” آقای اف ساکت شد. جواب من هم دقیقا مؤید همین قانون بود. که من کاری را دارم می کنم که اصلا در آن استعدادی از خودم نشان نمی دهم. سر و کله زدن با کارگر و پیمانکار برای من چالشی است بزرگتر از 18 کردن یک نمره 12. آدم اگر در روابط اجتماعی یک ذره استعداد داشته باشد اینجوری تو ذوق کسی نمی زند. آنهم کسی که دارد برایش خانه می سازد.

    صحبت از گریز از چالشها و انتخاب اهداف سهل الوصول نیست. صحبت از انتخاب چالشهایی است که تا حدودی با استعدادهای آدم همراستا باشند نه صدوهشتاد درجه مخالف. مسلما هر کسی در یک چیزی خوب هست. یا چیزهایی. ولی چرا اینقدر اصرار در زور زدن برای انجام کارهایی داریم که سر سوزنی استعداد انجامشان را نداریم؟ چون کار نشد نداره؟ اوق.

     

     

  • ملالی نیست جز دوری شما

    تعداد زیادی از خوانندگان این وبلاگ (دو نفر) دغدغه خودشان را از طولانی شدن تاخیر من در نوشتن مطلب بعدی اعلام کرده اند. یک نفر از دوستان هم امروز تلفن کرد. شما نمی دانید که چه لذتی دارد که چند نفر وبلاگ آدم را دنبال کنند. خیلی ممنون.

    همانطور که قبلا گفته بودم من مشغول ساختن خانه ای هستم که به طرز عجیبی بزرگتر از چیزی که پیش بینی کرده بودم شده است. و ساختنش طولانی تر. البته ساختن خانه ای که بزرگتر از پیش بینی قبلی شده است دلیل ننوشتنم نیست. دلیل اصلیش اینست که هرچقدر به خودم فشار می آورم ایده ای برای یک مطلب جدید ندارم. گویی که کفگیر به ته دیگ خورده باشد. یا حداقل در این جغرافیای جدید چنین حسی دارم.

    اینجا طبیعت به شکل خیره کننده ای دارد کارش را انجام می دهد. یکی دو روزی باد شدید می وزد. بعد ابرها می آیند. بعد هم باران و البته این روزها مخلوط با برف. بعد هم یکی دو روز آفتابی زیبا به دنبالش. این چرخه بی وقفه در حال تکرار است و من روزهایی که بارش و سرما شدید نباشد سعی می کنم آجری بگذارم بر روی آجرهایی که روزهای قبل گذاشته ام. توسط آدمهایی که نمی دانم باید با آنها چگونه تعامل بکنم. برای من که در حالت عادی ارتباط با هر آدمی در هر شرایطی کار دشواری است، حالا اینجا در مقام کارفرما یا آقای مهندس کارم سخت تر هم شده است.

    پسر اوستا امروز برگشته به من می گوید که “مهندس من که اینجا کار می کنم پولمو به خودم بده به بابام نده. بابام به من پول نمی ده.” اوستا بنایی است که همیشه پسرش را به عنوان وردست با خودش می آورد. ماجرا را به اوستا گفتم. اوستا درآمد که “ازش پرسیدی چرا؟” جواب من که “بله پسرت گفت که تو گفتی چون خرج خونه می دی بهش پول نمی دی.”

    اوستا که یک بیست سالی از بازنشستگیش گذشته است درد دلش باز شد. پسره معتاد بوده است. زنش خیلی تلاش می کند ترکش بدهد. موفق نمی شود و از او جدا می شود. با یک بچه. حالا اوستا این پسر را که تقریبا همسن من است با خودش سر کار می آورد تا دوباره آلوده نشود. البته معتقد است که فقط مرگ می تواند او را ترک بدهد. اوستا می گوید “آخه دولت درست و حسابی هم نداریم.” می گویم “چرا اوستا؟ برای همچین آدمی دولت چکار می تواند بکند؟” جواب اوستا اینست که دولت باید اینها را توی دریا بریزد.

    نه که توی تهران از این داستانها نیست و من برای اولین بار روی کره زمین با یک پدر که پسرش معتاد است برخورد کرده ام. برای من تفاوت در اینست که اینجا فضای خالی برای دیدن و گشتن و حس کردن بیشتر است. دور هر آدمی کیلومترها فضای خالی وجود دارد که به آدم این امکان را می دهد که دور یارو بچرخد و زاویه دیدش را تغییر بدهد. این طرف دیوار. آن طرف ستون. بالای بشکه. اوستا ملات می ریخت و من آجر می چیدم. البته فقط سمت خودم را. اوستا آجرهای طرف خودش را شاقول می کرد. من طرف خودم را با تراز میزان می کردم. پسر اوستا هم با سرعت لاک پشت ملات درست می کرد یا آجر می داد. خدا می داند چند سال شیشه و کراک مصرف می کرده است. پسر اوستا معمولا بیکار می ایستد و بی حرکت به نقطه ای خیره می شود. وقتی هم که از او چیزی می خواهی بی اختیار حرفت را با لحن سؤالی تکرار می کند.

    محمد آجر بده.

    محمد: “آجر؟”

    محمد ملات بده.

    محمد: “ملات؟”

    محمد شاقول رو بده.

    محمد: “شاقول؟”

    اوستا که پانزده سالی به دلیل قتل غیر عمد زندانی بوده و حالا با سرطان حنجره و آلزایمر خفیف دست به گریبان است امکان ندارد که دو ردیف آجر را یکنواخت و با یک کیفیت بچیند. ولی من شوخ طبعیش را دوست دارم. مثلا یک بار که کارش نسبتا خوب از آب در آمد گفت: “پارسال هم به این خوبی نبود!”

    برای آنها هم که به گزارش پیشرفت کار و عملکرد و کارنامه و اینجور چیزها علاقه دارند باید بگویم که در این دو ماه و اندی که کار ساختن این ساختمان را شروع کرده ام تا امروز تقریبا کار سفت کاری آن به پایان رسیده است. حدودا صد و پنجاه متر مربع زیربنا در چهار طبقه. ترکیبی از آجر و ابرخشت و چوب. یک زیرزمین کوچک. طبقه همکف. طبقه دوم. و یک اتاق زیر شیروانی. به محض بازگشت من به تهران که خیلی هم دور نیست این ساختمان یک وب سایت (و البته یک اسم) خواهد داشت و علاقمندان می توانند عکسها و داستانهای مرتبطش را ببینند و بخوانند. از همه اینها هیجان انگیزتر برای خود من کتابی است که با الهام از فرایند ساختن این ساختمان در حال تولد است. امیدوارم تا قبل از پایان سال کار نوشتنش تمام بشود.

     

    ملالی نیست جز دوری شما.

    علی سخاوتی

    هجدهم آذر هزار و سیصد و نود و دو

     

     

     

     

  • دیگر بوق کافی نیست

    یا گذار به دوران فرابوق یا سلف اکچوالیزیشن

    به نظر من اوضاع جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم حداقل در بازه زمانی عمر من، روز به روز بهتر شده است. شاید برای همه روز به روز بهتر نشده باشد. همیشه استثنا وجود دارد ولی برای خیلی ها از جمله خود من و اطرافیانی که می شناسم روز به روز بهتر شده است. مثلا سی سال پیش نان خریدن کار آسانی نبود. انتظار طولانی در صف نانوایی و خطر تمام شدن نان درست قبل از رسیدن نوبت به آدم، بیشتر شهروندان به خصوص کودکان را تهدید می کرد. یا همین ترافیک و آلودگی هوا نشان می دهد که تعداد آدمهای زیادی (خیلی زیاد) قدرت خریدن خودرو و سوار شدنش را دارند. سی سال یا بیست سال پیش اینطوری نبود.

    از این تحلیل های اقتصادی سطحی که بگذریم چیزی که واقعا من را تحت تاثیرقرار می دهد، فراتر از گسترش ارتباطات با خودرو و اینترنت و تلفن همراه، پدیده ای به نام آوای انتظار است. حالا شما می توانید انتخاب کنید که برای کسی که به شما تلفن می کند چه آهنگی پخش بشود. سی سال پیش یا حتی پنج سال پیش اینطوری نبود.

    دیگر بوق کافی نیست. جدی. شما اگر شماره تلفن من را داشته باشید و تا چند روز پس از انتشار این مطلب به من تلفن بزنید به شما اطمینان می دهم که بوق نخواهید شنید. (اگر شماره تلفن من را ندارید مهم نیست چون حتما در میان دوستانتان کسی هست که آوای انتظارش فعال باشد.)

    من قبلا فکر می کردم که شنیدن بوق از توی گوشی تلفن برای تماس گیرنده کافی است. ولی اینطور نیست. زود جواب دادن تلفن مثل قبل دیگر یک فضیلت محسوب نمی شود. حالا می توانید با دیر جواب دادن به تماسهای تلفنی خود، به تماس گیرنده فرصت لذت بردن از آوای انتظار انتخابیتان را بدهید. حالا دیگر صحبت با شما تنها دلیل برای تماس تلفنی نیست و گوش کردن به موسیقی با پایین ترین کیفیت  ممکن (32 کیلو بیت در ثانیه؟) هم می تواند دلیل دیگری برای ارتباطات گسترده مخابراتی باشد.

    عکس العملهایی از قبیل:

    نه خواهش می کنم الان برندار

    کاش تو جلسه/توالت باشه

    ای بابا چرا جواب دادی؟

    اه تو هم که نمی ذاری تلفنت چهارتا زنگ بخوره

    در میان تماس گیرندگان در حال گسترش است. سی سال پیش اینطوری نبود.

    وقتی اوضاع جامعه ای روز به روز بهتر می شود نیازهای افراد آن جامعه هم تغییر می کند و از لایه های پایین هرم مازلو به لایه های بالاتر متمایل می شود. اگر روزی ارتباطات در خدمت برآورده  کردن نیازهای لایه وسط به پایین هرم یعنی همان عشق و دوستی و امنیت و آب و غذا بود، حالا باید نیازهای لایه های وسط به بالا مانند اعتماد به نفس، موفقیت و از همه مهمتر سلف اکچوالیزیشن را ارضا نماید.

    دیگر بوق کافی نیست.

     

    پانوشت

    هرم مازلو بیشتر از آنکه یک واقعیت ثابت شده علمی باشد، یک نظریه شخصی است و قابل بحث و نقض.

     

  • تو به اینجا نمی خوری

    تو به اینجا نمی خوری

    به اندازه کافی جستجوگر نیستی

    به اندازه کافی تسلط به کار نداری

    اگر شما را به این دلایل یا هر دلیل دیگری اخراج کنند چه کار می کنید؟

    قبل از جواب دادن خوب فکر کنید.

    من حدس می زنم اولین کاری که می کنید اینست که همه دلایل اخراج شدنتان را زیر سؤال می برید. چرا؟ چرا من؟ چرا من به اندازه کافی … نیستم؟ چرا …؟ چرا …؟ دهها سؤال برای شما ایجاد می شود. من که از آقا/خانم … بیشتر … هستم. بعد شروع می کنید به بافتن یک رشته طولانی از توجیهات جورواجور.

    بعد از همه اینها بخش اصلی کار شما شروع می شود. قضاوت و تحلیل شخصیت و تصمیم های شخص اخراج کننده را می گویم. آقا/خانم … آدم …ی است. شما چندین حکم ریز و درشت برای رئیستان صادر می کنید.

    این نوار ذهنی برای ساعتها و روزها و ماهها توی گوش شما پخش می شود و همه انرژیتان را مثل یک چاه به درون خودش می کشد.

    چه کار باید کرد؟ جواب این چراها را کجا باید جستجو کرد؟

     

    صورت مسأله اینست که شما در یک رابطه قرار داشتید. یا سعی می کردید یک رابطه برقرار کنید. فرقی نمی کند چه جور رابطه ای. این رابطه می تواند بین دو نفر باشد مثل دو دوست یا دو همسر. یا رابطه بین یک نفر و یک گروه از آدمها که در یک شرکت یا سازمان کار می کنند. این رابطه به هزار و یک دلیل ممکن است شکل نگیرد یا کار نکند یا بعد از مدتها بهم بخورد.

    یکبار بعد از چند هفته آشنایی دوستم به من گفت علی ما به هم نمی خوریم و دیگر هرگز جواب تلفن های من را نداد. من خیلی سعی کردم دلیل اینکارش را که با ایمیل به اطلاع من رسانده بود بفهمم ولی فایده ای نداشت. یکبار هم اخراج شدم. در حقیقت بارها و بارها اخراج شدم. از روابط مختلف.

    بیشتر روابط کار نمی کنند. مخصوصا روابط کاری. شما یک مدیر به من نشان بدهید که روزی دو بار به اخراج حداقل نیمی از پرسنلش فکر نکند. ممکن است آدم یک حیوان اجتماعی باشد ولی این این حیوان آفریده نشده که روزی هشت ساعت پشت یک کامپیوتر متصل به اینترنت بنشیند و با بیست ( یا دویست) نفر دیگر همکاری کند برای رسیدن به اهداف نامعلومی که حتی در صورت معلوم بودن برای اکثریت اعضای گروه معنادار نیستند. اینگونه است که این حیوان اجتماعی در محل کار رفتارهای جالبی از خود بروز می دهد. رفتارهایی مانند غیبت، از پشت خنجر زدن، دروغگویی، کارشکنی، فرار از کار، غر زدن و الخ.

    من معتقدم بهترین هدیه ای که رئیس یک کارمند می تواند به او بدهد اینست که او را اخراج کند. جدی. البته به شرطی که هنوز به اندازه یک جو آغازگری، ارزش آفرینی، جستجوگری، جسارت، یادگیری، امید، عزت نفس، اعتماد به نفس و ریسک پذیری در آن کارمند باقی مانده باشد. تا به حال هیچ حیوان اجتماعی با این خصوصیات به خاطر از دست دادن کارش ضرر نکرده است. به شما قول می دهم.

    اخراج از یک کار به این معنی نیست که شما به درد هیچ کار و هیچ شرکت دیگری نمی خورید. درست مثل اینکه وقتی دوستی به شما می گوید ما به درد هم نمی خوریم به معنی این نیست که شما تا آخر عمر باید تنها بمانید. مشکل اینجاست که این حیوان اجتماعی از نه شنیدن ترس زیادی دارد. یک “نه” را به همه زندگیش تعمیم می دهد.

    وقتی یک گروه به شما نه می گوید دلیلش اینست که شما به آن گروه تعلق ندارید و باید به دنبال گروه دیگری باشید. گروه دیگری که (شاید) خریدار ارزشی باشد که شما آفریننده آن هستید. به عنوان یک کارمند یا به عنوان یک کارآفرین. فرقی نمی کند.

    دلیل اینکه کسی به شما نه گفته هیچ اهمیتی ندارد. البته منظورم این نیست که از نه هایی که می شنوید هیچ چیز یاد نگیرید و چشم بسته با همان فرمان به راهتان ادامه بدهید. منظورم اینست که:

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

     

  • درباب پشیمانی

    یکی از خواننده های وبلاگم بر روی یکی از نوشته ها کامنت گذاشته و بعد خواهش کرده که کامنتش را حذف کنم. او معتقد است که وسواس فکری دارد. یعنی هر کاری که می کند یا هر حرفی که می زند بلافاصله از آن پشیمان می شود. او همچنین معتقد است که نیاز به روان درمانی دارد ولی خواسته که نظر من را درباره این موضوع بداند.

    من می خواهم درباره این موضوع نظر بدهم. اگرچه شخص مورد نظر ممکن است تا حالا از این درخواستش پشیمان شده باشد. خود من ممکن است بلافاصله بعد از نوشتن این مطلب از نوشتن آن پشیمان بشوم. من هیچ تخصصی در زمینه روان شناسی یا روان درمانی یا به طور کلی روان، ندارم چه برسد به درمان وسواس فکری. من می توانم درباره پشیمان شدن نظر بدهم. نه بدلیل اینکه روانشناس هستم یا در این زمینه دوره ای چیزی گذرانده ام. بلکه به ابن دلیل که تا به امروز میلیونها بار پشیمان شده ام.

    چرا من باید وقت گرانبهایم را به نوشتن این خزعبلات اختصاص بدهم و بعد هم یک نفر از من درباره وسواس فکری نظر بخواهد؟ من هم از وبلاگ نویسی خودم پشیمان هستم هم از نظرخواهی آدمهایی که وسواس فکری دارند. یا ندارند. من از اینکه شما (بله خود شما) خواننده وبلاگ من هستید پشیمانم. اگر چیزهای دیگری می نوشتم ممکن بود خواننده های بهتر یا بیشتری داشته باشم.

    تقریبا همه کارهایی که می کنم یا حرفهایی که می زنم شایسته پشیمانی است. چرا؟ چون وقتی کاری انجام می شود یا حرفی زده می شود یا فکری از مخیله آدم عبور می کند یک چیزی که قبلا نبوده پا به عرصه حیات می گذارد. مثل یک کوزه یا یک نقاشی یا یک دیوار آجری یا یک نوزاد یا یک فایل اکسل یا یک مطلب بر روی این وبلاگ.

    حالا می شود از زوایای مختلف به آن نگاه کرد. با خط کشهای مختلف می توان آن را اندازه گرفت.

    طول را می توان با متر یا با اینچ اندازه گرفت ولی برای اندازه گیری درست و غلط گفتار و پندار و کردار آدمها هنوز هیچ واحد استانداردی وجود ندارد. شاید پیشرفت علم ما را آن جا برساند ولی هنوز که نرسیده ایم. آینده ای را تصور کنید که وقتی حرفی می زنید یا کاری را انجام می دهید بتوانید درست و غلط آنرا با یک استاندارد جهانی یا ملی یا حتی محلی بسنجید.

    آقای سخاوتی این مطلب شما 80 درصد غلط و 92 درصد قابلیت پشیمانی دارد.

    هنوز همچین استانداردی وضع نشده است. ولی ما در ذهن خودمان استانداردهای متعدد و گوناگون و البته متضادی برای گفتار و پندار و کردارمان داریم که خیلی وقتها در ما احساس پشیمانی ایجاد می کنند.

    استاندارد مامان. استاندارد بابا. استاندارد معلم کلاس چهارم ابتدایی. استاندارد معلم کلاس دوم دبیرستان. استاندارد هالیوود. استاندارد تلویزیون. استاندارد اخلاقی. استاندارد مذهبی. استاندارد اقتصادی. استاندارد وبلاگ علی سخاوتی. و دهها ایده دیگری که از درست و غلط در ذهن ما فرو شده است.

    هرچقدر تعداد بیشتری از این استانداردها در زمان کوتاهی پس از خلق آن چیزی که تا به حال وجود نداشته، فعال بشود احتمال پشیمانی بیشتر است. پس از خلق آن چیز یا پس از فکر کردن به خلق آن چیز. یا خلق نکردن آن چیز.

    من در سال 1380 پول کافی برای خریدن یک آپارتمان داشتم ولی به جای اینکار با پولم خوشگذرانی کردم. داستانی کلیشه ای ولی واقعی که از خیلی پیرمردهایی که توی پارک می نشینند می توانید بشنوید. پیرمردهایی که از تصمیم بیست یا سی سال پیششان پشیمان هستند.

    پس ماجرا اینگونه اتفاق می افتد. ما یک تصمیم می گیریم. یک ثانیه بعد یا سی سال بعد بر می گردیم به عقب و به آن نگاه می کنیم. یا با استاندارد شخص دیگری. یا با استاندارد خودمان ولی با اطلاعات بیشتر. در ظرف زمان و مکانی متفاوت.

    روی دیگر این سکه اینست که سناریوی موفقیت آمیز و خوشحال کننده ای که به عنوان جایگزین گزینه مورد پشیمانی به ذهن ما خطور می کند، حدس خامی بیش نیست. اگر بیست سال پیش به جای اصغر با جواد ازدواج می کردید آدم خوشبخت تری بودید؟ اگر دوسال پیش به جای آپارتمان دلار می خریدید چی؟ اگر دیشب به جای بله نه می گفتید چطور؟ اگر داریوش به یونان حمله نکرده بود؟ اگر مادر شما به جای پدرتان با یک دانشمند آلمانی ازدواج می کرد؟ اگر به جای کامپیوتر روانشناسی می خواندید؟ شما حق دارید از هر چیزی که فکرش را بکنید پشیمان باشید ولی نکته اینجاست که احتمال پشیمان شدن از جایگزینی که به فکرتان می رسد هم اصلا کم نیست.

    قبول ندارید؟ امتحان کنید. از هرچیری که پشیمان هستید جایگزین آن را امتحان کنید. چی؟ بیشتر وقتها امکان پذیر نیست؟ زمان را نمی توان به عقب برگرداند؟ عمر شما تباه شده است؟ فرصتها سوخته است؟ دیگر هیچ فرصت جدیدی برای شما وجود ندارد؟ پشیمانی دیگر سودی ندارد؟

    به جز تصمیم هایی که باعث مرگ یا نقص عضو کسی شده باشد هر تصمیمی که احساس پشیمانی در شما بر می انگیزد، چندین فرصت جایگزین برای امتحان کردن دارد که به احتمال زیاد باز هم شما را پشیمان خواهند کرد.

    سیصد سال بعد اسم شما بر سر در هیچ ساختمانی نوشته شده نخواهد بود. هیچ کسی درباره شما و تصمیم های کوچک و بزرگتان و پشیمانی هایتان صحبت نخواهد کرد. دفعه بعد که از حرفی یا کاری یا تصمیمی پشیمان شدید جهان سیصد سال بعد را تجسم کنید. اگر باز هم پشیمان بودید شما برای درمان وسواس فکری واقعا نیاز به روان درمانی دارید.

     

    پانوشت

    اگر از خواندن این نوشته پشیمان نشده اید می توانید از من درباره مشکلات خود یا اطرافیانتان که فکر می کنید نیاز به روان درمانی دارد، نظر بخواهید

  • فراسوی نیک و بد

    یا داستان اجازه به خودم برای درک دیگران

    داستان تقریبا به طور جدی از زمانی آغاز شد که تصمیم گرفتم با
    سنگ، خاک، چوب، سیمان، ماسه، آجر، سیم خاردار، پهن تازه گاو، آرد گندم، گونی پلاستیکی، کاه، کارتن مقوایی، شیشه، بطری شیشه ای، میلگرد و یک سری خرت و پرت دیگر خانه ای در یک روستا بسازم.
    شما اگر می خواهید دیگران درباره کارتان (یا حتی طرحتان) نظر بدهند بروید و در یک روستا خانه بسازید. بعید می دانم اگر در شهر این کار را بکنید همان اندازه نظر بشنوید. البته در این مورد خاص که من با آن روبرو هستم نظر دادن واژه مناسبی نیست. سعی می کنند من را قانع کنند که اشتباه می کنم و یک روز پشیمان می شوم. که دوره این کارها گذشته است. که حالا که دارم هزینه می کنم بهتر است یک کار اساسی انجام بدهم. که خیلی کوچک است. که زیرزمین کاربردی ندارد. و الخ.
    در اوایل کار توضیح اینکه خانه ام را چگونه می خواهم بسازم کار دشواری بود و انرژی زیادی از من می گرفت. سالها بود که می دانستم که در وجود هر آدمی یک آرشیتکت نهفته است ولی این موضوع را تا به حال با پوست و گوشت خودم لمس نکرده بودم. حال که من خودم بدون هیچ تخصص رسمی یا تجربه ای در زمینه طراحی و ساخت خانه دست به این کار زده بودم، عادلانه به نظر می رسید که نصیحت های خیرخواهانه هر کسی را که به هر دلیلی در این سفر سر راهم قرار می گرفت، بشنوم.
    البته در اوایل کار اینگونه فکر نمی کردم. بیشتر نظرات را احمقانه یا در بهترین حالت بی ربط قضاوت می کردم. مثل بیشتر مواقع که از کسی چیزی می شنویم یا می بینیم. فکرش را. یا احساسش را. یا نظرش را. یا کارش را. درست – غلط. خوب – بد. زیبا – زشت. منطقی – غیر منطقی. عادی – غیر عادی.  قضاوت می کنیم. برچسب می زنیم. اولین عکس العملی که از خود نشان می دهیم. یا بهتر بگویم اولین عکس العملی که به اولین عکس العمل دیگران نشان می دهیم.

    به ندرت اتفاق می افتد که به جای اولین عکس العمل که به اولین عکس العمل دیگران نشان می دهیم، درباره معنای آن پرسش کنیم. حتی اگر این اولین عکس العمل، نصیحت ناخواسته ای باشد از سوی کارگری که وظیفه اش کندن زمین برای شماست. وظیفه ای هر چند ضروری ولی کم اهمیت در کل فرایند ساخت خانه. و این فقط نظر دادن ناخواسته کارگر زمین کن نیست. که فرار از کارش هم هست. به شکل صحبت با موبایل. یا زل زدن به نقطه ای در دوردست. یا آهسته راه رفتن. خیلی آهسته راه رفتن.

    معنای اینقدر آهسته راه رفتن این کارگر چیست؟ گویی ابدیت برای او بین بیل و جایی که باید بکند، قرار دارد. فاصله ای که با واحد متریک چیزی حدود ده متر است. چرا قدمهایش اینقدر آهسته و سنگینند؟ شاید انرژی کافی برای این کار ندارد. شاید هم انگیزه کافی. شاید می خواهد بیشتر طول بکشد. شاید به نظر خودش دارد سریع کار می کند.

    شوپنهاور معتقد بود که برای آدم حساس ارباب یا برده بودن هر دو کار مشکلی است.
    شاید چون آدم حساس به خودش اجازه نمی دهد که دیگران را درک کند. یا به خودش اجازه داده که دیگران را هرگز درک نکند. (این هم یک تعریف برای آدم حساس.)

    من هر وقت که احساس نیاز به داد زدن سر یکی از کارگرها می کنم این جمله شوپنهاور یادم می آید. فقط داد زدن هم نیست. بعضی وقتها دلم می خواهد دوران برده داری تمام نشده بود و من می توانستم حتی برای چند ماه، چند برده داشته باشم. با تمام اختیاراتی که از یک ارباب توی فیلمها دیده اید. شلاق و این جور چیزها را می گویم. ولی ارباب بودن برای من مشکل است چون برای ارباب بودن آدم باید بتواند یک برده را درک بکند. برای برده بودن هم آدم باید بتواند یک ارباب را درک بکند. در غیر اینصورت کار مشکل می شود.

    چند هفته پیش کار کندن زمین را به کارگری سپرده بودم که جوان جالبی بود. کم کار می کرد ولی حرف زیاد می زد. با لبخندی انرژی بخش. از آن کارگرها نبود که از سر و رویشان غم و غصه و نارضایتی می بارد. رواقی گری خاصی از چهره و صدایش متصاعد می شد. به کرات بی کار می ایستاد و در حالیکه بقیه مشغول کار بودند، نظر می داد. درباره همه چیز. درباره نقشه ساختمان. درباره جای ستونها. درباره رئیس جمهور جدید. درباره خیلی چیزها.
    زمین خیلی سفت بود. سنگ هم زیاد داشت. بعضی وقتها مجبور می شد با یک دیلم بزرگ سنگ بزرگی را بشکند یا جابجا بکند. یک بار بدون اینکه دیگران را خطاب قرار بدهد ایستاد و گفت: “هر چه می کنم به حقیقت نمی رسم.”

    فردای آن روز من مجبور بودم جایی بروم. محل های حفاری را نشانش دادم و وقتی ظهر برگشتم دیدم که چند جا را به اشتباه کنده است. به خودم اجازه دادم درکش کنم. شاید واقعا به دنبال حقیقت می گشت.

    پانوشت
    اگر باز هم تا نوشته بعدی زمان زیادی طول کشید دلیل عمده اش خستگی کار ساختمانی و نداشتن اینترنت پر سرعت است. تا آن زمان شما هم می توانید مثل من از خواندن این دو وبلاگ خوب تازه راه اندازی شده لذت ببرید.

    www.mehrandokht.ir

    www.masorian.com

  • چرا؟

    یا در گریز از معنا

    یا چرا انجام خیلی از کارها دلیل لازم ندارد

     

    دو

    سی

    دو

    می

    سل می سل می سل لا سل می سل می سل می سل لا سل می

    دو

    سی

     

    بچه که بودم از مادرم می پرسیدم چرا (با پدرم که در آن زمان در قید حیات نبود) تصمیم گرفته بودند که بچه دار بشوند؟ چرا به اسباب بازیی که من در آن زمان می خواستم و مادرم نمی توانست برایم بخرد فکر نکرده بودند؟ و خیلی چراهای دیگر.

    چند ماه پیش یک ترومپت خریدم. ترومپت سومین سازی است (اسباب بازی؟) که اقدام به یادگیریش می کنم. بعضی وقتها ملودیهای کوچکی را از روی نت تمرین می کنم. ولی بیشتر وقتها همینطوری توی ساز فوت می کنم. دو——————-می——————دو——سی—–لا—سل—-لا—-سی—-دو——-سل——–دو——– نت های کشیده بلند. بعضی وقتها هم نت های کوتاه و مقطع. بعضی وقتها ضرب را رعایت می کنم. بیشتر وقتها رعایت نمی کنم. ارتعاش بین لبهایم تبدیل به صدا می شود. تبدیل به فرکانسهای مختلف. شگفت انگیز است.

    در بعضی از همین لحظه هاست که معنی زندگیم یکهو خودش را نشان می دهد. در بعضی از همین لحظه هاست که می فهمم چرا یک روز پدر و مادرم تصمیم به بچه دار شدن گرفتند. البته منظورم از معنی، یک دلیل منطقی یا چیزی که بتوانم آنرا برای شما توصیف کنم نیست. چیزی است شبیه سل لا سل لا سل لا سل می سل فا ر لا سی لا سی لا سی دو یا شبیه دو دو دو سی دو دو دو سی لا سی لا سی دو دو.

    ما دوست داریم که همه کارهایمان یک توجیه منطقی داشته باشند. که بشود انگیزه و دلیل پشت آنها را توضیح داد. دوست داریم که کارهایمان معنا داشته باشند. شاید به این دلیل که کارهای معنادار معمولا در خدمت حفظ و ادامه نسل می باشند. کارهایی مثل خوردن، خوابیدن، سکس، کار کردن و غیره. آیا تا بحال کسی از شما پرسیده است: “چرا غذا می خوری؟” یا خود شما تا به حال به این دلیل که هر روز سه وعده غذا می خورید احساس پوچی کرده اید؟ نه جدی؟

    یک سری کارها هم هستند که ارتباط مستقیمی (یا حتی غیر مستقیمی) با حفظ و ادامه نسل بشر ندارند. مثل سوت زدن. یا وبلاگ نوشتن. یا آب در هاون کوبیدن (به معنای واقعی کلمه). یا شمردن درختهای وسط بزرگراه همت. یا خیلی کارهای دیگر. ما با اینگونه کارها مشکل داریم. از نظر بسیاری آنها بی معنی هستند. و موجب اتلاف وقت.

    بعضی از کارها با معنی هستند ولی رویکرد ما به انجام آنها ممکن است آنها را بی معنی جلوه بدهد. مثلا من ساز اولم را بعد از پنج سال تمرین کنار گذاشتم. ساز دومم را بعد از یکسال رها کردم. بعضیها پیشاپیش به من هشدار داده اند که ساز سومم را هم بدون اینکه آنرا به جایی برسانم، مانند سازهای قبلیم رها خواهم کرد.

    بعضی فیلمها خیلی عمیق و معنادار هستند. یا حداقل بعضی ها در مورد بعضی از فیلمها اینطور فکر می کنند. من تا همین چند وقت پیش فقط فیلمهای خاصی را تماشا می کردم و بقیه فیلمها به نظرم بی معنی بودند. دوست من کاوه معتقد است بهترین کاری که یک فیلم می تواند بکند اینست که یک سری تصاویر جذاب (شما می توانید خصوصیت جذاب را با هر خصوصیت دیگری که می خواهید جایگزین کنید) را به بیننده اش منتقل کند. اعتراف می کنم که الان از فیلمهای بیشتری می توانم لذت ببرم.

    در آن لحظه که به زندگی اجازه می دهیم بی معنی باشد، زیبایی خاصی نهفته است.

    سل می سل می سل می سل لا سل می سل لا سل لا سل می دو سی

     

    مطالب مرتبط

    پنج ایده برای کشتن زمان

     

  • مطلب مرتبط آینده

    شیدا در مطلب طیران آدمیت قسمت اول پرسیده است “خواننده های وبلاگتون همچنان منتظر قسمت دوم باشند یا اینکه قصد نوشتنشو ندارید؟”

    راستش را بخواهید نظم و ترتیب زیادی در کارهای من از جمله نوشتنم وجود ندارد. من لیستی از “مطالب مرتبط آینده” ندارم که برای نوشتن به آن مراجعه کنم. ممکن است بپرسید چرا در آخر بعضی مطالب چنین چیزی را اضافه می کنم؟ دلیل اصلیش اینست که بعد از نوشتن یک مطلب احساس کرده ام که آن مطلب یک چیزی کم دارد. که باید در تصویر بزرگتری قرار بگیرد. که آن مطلب ممکن است من (یا خواننده) را به امکانهای مجاور دیگری ببرد.

    بیشتر مواقع مطلب مرتبط آینده ای که در زیر یک نوشته عنوانش را می نویسم، در ذهنم آماده ندارم. بیشتر شبیه یک حدس است. یک جای خالی. یک پستو. یا یک کانال توی دیوار یا زیر زمین. ممکن است روزی مورد استفاده قرار بگیرد. ممکن است برای همیشه خالی بماند. بعضی وقتها هم “مطلب مرتبط آینده” تنها یک مؤلفه ( یا المان یا شیء) است در حد یک عنوان. چیزی برای متصل کردن دو مؤلفه دیگر. بر روی سیستم این وبلاگ. یا زندگی من. یا ذهن خواننده. چیزی است در حد یک گیره. یا یک دستاویز. برای جلوگیری از غرق شدن در خزعبلات یک نوشته خاص یا چندین نوشته یا همه نوشته هایم.

     

  • همچنان در بند خود بودی که بود

    بیشتر آدمها مثل من خودشیفته هستند.

    اگر در خودشیفتگی خودتان شک دارید کمی فکر کنید. به همه ساعتهایی که همه توجهتان معطوف خودتان بوده است. به همه ساعتهایی که فقط درباره خواسته ها، نظرات، عقاید، آرزوها و هر جیز دیگری متعلق به خودتان با دیگران صحبت کرده اید. به همه ساعتهایی که وقتی کسی در حال حرف زدن با شما بوده، شما تنها در حال فکر کردن به خودتان بوده اید. به همه روزها و ماهها و سالهایی که نقش مهم خود را بر روی این کره خاکی در ابری بالای سرتان حمل کرده اید. کمی فکر کنید. به همه لحظه هایی که در بند خود بوده اید. به همه لحظه هایی که عکس خود را روی فیس بوک گذاشته و چند دقیقه بعد برای شمردن لایک هایش به فیس بوک برگشته اید. و چند دقیقه بعد  دوباره برگشته اید. و چند دقیقه بعد باز هم بازگشته اید تا خزعبلاتی که در تمجید عکس فوق العاده شما نوشته شده را لایک کنید. باز هم فکر می کنید شما یک نفر استثنائا خودشیفته نیستید؟ نه جدی؟

    خودشیفتگی

    خودشیفتگی برخلاف بار منفی ای که این واژه القا می کند، لزوما چیز بدی نیست. شاید هم مثل خیلی دیگر از خصوصیات انسانی تا حدی برای بقای نسل بشر ضروری بوده که تا این اندازه در همه وجود دارد. به نظر من بزرگترین مشکلی که خودشیفتگی ایجاد می کند از بین بردن یک مکالمه جذاب و لذت بخش است. از آنجاییکه هزار و یک جور خودشیفتگی وجود دارد این مشکل هم به اشکال مختلفی بروز می کند.

    مثلا خود من در حالت عادی به زندگی طرف مقابل و داستانهای شخصیش کوچکترین توجه و علاقه ای نشان نمی دهم و درباره آنها سؤال و کنجکاوی نمی کنم. دوست من کاوه برعکس، به داستانهای ریز و درشت آدمها علاقه زیادی نشان می دهد و به آنها با دقت گوش می کند.

    بعضی ها بی وقفه حرف می زنند. بعضی ها بدون مقدمه از سیر تا پیاز زندگی خصوصیشان را تعریف می کنند. بعضی ها با فرض اینکه شما هم اکنون با یک ضریب هوشی تک رقمی از کره دیگری به زمین پا گذاشته اید از هر فرصتی برای با هوش نشان دادن خودشان استفاده می کنند. بعضی ها همواره سعی می کنند خودشان را بی تفاوت نشان بدهند. بعضی ها صرف نظر از موقعیت و شرایط و زمان و مکان، فقط درباره یک موضوع ثابت حرف می زنند. بعضی ها هر موضوعی را به خودشان نسبت می دهند و ارتباط آن را با تجربیات خودشان بازگو می کنند. بعضی ها به شما اجازه نمی دهند حرف بزنید. بعضی ها به شما اجازه می دهند حرف بزنید ولی بدون اینکه گوش بدهند منتظر می مانند تا حرفهایتان تمام بشود و آنها شروع به حرف زدن بکنند.

    نتیجه این می شود که آدم درست مثل اینکه بعضی وقتها هوس یک کباب کوبیده یا قرمه سبزی درست و حسابی می کند، هوس یک گفتگوی اصیل و درست و حسابی هم گریبانش را می گیرد. چیزی که ماهها و حتی سالها از آخرین تجربه آن می گذرد.

    گفتگویی که در آن دو طرف:

    الف- صادقانه به همدیگر توجه و علاقه نشان بدهند و چهار تا سؤال بپرسند.

    ب- بتوانند دهنشان را ببندند و ده دقیقه گوش بدهند.

    ج- سعی نکنند برای حرفهای همدیگر شواهد علمی بیاورند و یکدیگر را اصلاح کنند.

    د- قابلیت گفتن دو بیت شعر و چند تا جک را داشته باشند. همانگونه که قبلا در زیر کرسی کرسی شعر می گفتند و لذت فراوان می بردند.

    ه- بتوانند گفتگویی سیال درباره چندین موضوع مختلف داشته باشند.

    و- به خیال خود بال و پر بدهند و مانند گویندگان اخبار فقط ذکر وقایع نکنند.

    ز- بتوانند گه گداری نظرشان را تغییر بدهند.

    ح- بتوانند از عباراتی مانند “بله”، “چه جالب”، “راست می گی” و مانند اینها استفاده بکنند.

    ط- قضیه را شخصی نکنند و بتوانند فراتر از منیت خودشان درباره موضوعی صحبت بکنند.

    ی- کمی فروتنی نشان بدهند و بتوانند برای چند دقیقه عقل کل بودن را بی خیال بشوند.

    مطلب مرتبط بعدی:

    آموزش گفتن کرسی شعر به زبان ساده

    پانوشت

    یک شب آتش در نیستان می فتاد       سوخت چون اشکی که بر جانی فتاد

    شعله تا سرگرم کار خویش شد         هر نیی شمع مزار خویش شد

    نی به آتش گفت کین آشوب چیست؟    مرتورا زین سوختن مطلوب چیست؟

    گفت آتش بی‌سبب نفروختم               دعوی بی‌معنیت را سوختم

    زانکه می‌گفتی نی‌ام با صد نمود        همچنان در بند خود بودی که بود

    مرد را دردی اگر باشد خوش است     درد بی دردی علاجش آتش است

    ~ مولانا