دسته: بی ربط

  • نامه من به دختر جوانی که دیروز با من تصادف کرد

    راننده عزیز

    برای من تا به حال پیش نیامده است که سر چهارراه وسط خط عابر توقف کنم و بعد دنده عقب بگیرم، نه به دلیل اینکه آدم قانونمندی هستم و به محض دیدن چراغ زرد توقف می کنم، بلکه چون چراغ زرد را که ببینیم با حداکثر سرعت از آن عبور می کنم و هرگز شک و دودلی به خودم راه نمی دهم. دیروز فقط چون می خواستم به یک پیامک جواب بدهم با دیدن چراغ زرد توقف کردم. و بعد تو از سمت راست من رد شدی. بعد شک کردی. بعد چند ثانیه روی خط عابر توقف کردی. در همه این لحظات من تو را زیر نظر داشتم. تو حتما عجله داشتی که در آخرین روزهای سال به قرار مهمی برسی.

    تو حق داشتی که از آخرین لحظه های آن چراغ زرد و حتی لحظات ابتدایی چراغ قرمز متعاقبش برای گذر از آن چهارراه بهره مند بشوی. ولی تو بر خلاف منافع شخصی ات توقف کردی. نه تنها توقف کردی بلکه تصمیم گرفتی با برگشتن از قسمتی از مسیری که رفته بودی به حریم عابرین پیاده احترام بگذاری. اینها کیفیات متعالی ای هستند که در یک راننده جوان مانند تو به ندرت می توان یافت.

    متاسفانه در آن لحظه من پشت سرم را نگاه نمی کردم ولی حدس می زنم که یک عابر بی توجه به جای عبور از خط عابر پیاده که تو در آن لحظه می خواستی تمام و کمال در اختیارش قرار بدهی، در حال عبور از پشت ماشین تو بوده است. وگرنه چه دلیلی داشت که با آن زاویه دنده عقب بگیری و به ماشین من بکوبی؟ نه جدی؟ منظورم اینست که به اندازه یک پارکینگ عمومی پشت سر تو فضای خالی وجود داشت ولی تو باز هم حقوق عابران پیاده را در اولویت قرار دادی.

    من با تو موافقم. تصادف برای هر کسی “پیش می آید.” چیزی که برای هر کسی پیش نمی آید حساسیت به حقوق دیگران در هنگام رانندگی و مواقع دیگر است.

    با احترام

    علی سخاوتی

    بیست و پنجم اسفند نود و سه

  • ترک آسان و مطمئن سیگار با یک لذت جایگزین

    من تمام سالهایی که سیگار می کشیدم نمی دانستم که چه لذتی را دارم از دست می دهم. تا چند وقت پیش فکر می کردم که این لذت جایگزین وبلاگ نویسی بوده است ولی اخیرا لذتی را کشف کردم که هم به سیگار کشیدن بسیار شبیه تر است و هم بسیار لذت بخش تر: نخ دندان. فکر می کنم به نخ دندان معتاد شده ام. بعضی وقتها به فاصله چند دقیقه پس از نخ دندان زدن (مصرف نخ دندان؟) به شدت هوس می کنم که دوباره این کار را انجام بدهم. و همین کار را هم می کنم. با نخ دندان شاید حتی بتوان قانون کلیبر در ترک سیگار را هم شکست.

    ده شباهت نخ دندان با سیگار:

    1- برای هر بار مصرف باید در قوطی را باز کنی و یک نخ بیرون بیاوری.

    2- تماس انگشتان و نخ دندان با لبها  – مانند تماس انگشتها و فیلتر سیگار با لبها.

    3- تماس نخ با دندانها و زبان و بقیه قسمتهای داخلی دهان – مانند تماس دود با همه قسمتهای داخلی دهان.

    4- خروج اضافات غذا چسبیده به نخ دندان – مانند خروج دود از دهان.

    5- نگاه کردن به نخ دندان هر بار که از دهان بیرون می آید – مانند نگاه کردن به دود سیگار هنگام خارج شدن از دهان.

    6- گرفتن اضافات غذا با لب و قورت دادن آنها – مانند تکاندن سیگار توی زیرسیگاری.

    7- تمایل زیاد به نخ دندان زدن درست پس از غذا خوردن – درست مثل تمایل شدید به سیگار کشیدن بعد از صرف غذا.

    8- احساس گم کردن چیزی وقتی که نخ دندان نداری – مانند احساسی که در اثر نداشتن سیگار به یک سیگاری دست می دهد.

    9- تعارف کردن نخ دندان به بغل دستی – مانند تعارف کردن سیگار به بغل دستی.

    10- همراه داشتن نخ دندان در همه حال و همه جا. مانند همراه داشتن سیگار در همه حال و همه جا.

    11- از بین رفتن بخش عمده لذت نخ دندان زدن در تاریکی – مانند از بین رفتن لذت سیگار کشیدن در تاریکی.

    12- احساس معذب بودن در حین نخ دندان زدن در اماکن عمومی و در حضور غریبه ها – خوشبختانه این کار برای سلامتی کسی ضرر ندارد و هنوز ممنوع نشده است.

  • این کفش همان کفش است

    من داشتم به جعبه های کفش که روی هم چیده شده بودند نگاه می کردم. دو طرف مغازه سراسر میز بود و جعبه های روی هم چیده شده کفش. یک طرف مغازه آینه و چند صندلی و چند تا قفسه. یک طرف هم در مغازه و ویترین که کفشها و دمپاییها به همراه کدشان روی یک صفحه عمودی برای کسانی که بیرون مغازه بودند نمایش داده می شدند.  مادر بچه ها داشت دمپایی می خرید.

    مرد میان سالی به همراه دخترش وارد مغازه کفش فروشی شد. مرد میان سال سبیل پرپشت و ته ریش و قیافه خسته ای داشت. خودش را به میز روبروی در مغازه رساند و یک پایش را به کمک دستش تا جایی که می توانست (حدود سی سانتیمتر) بالا آورد و از فروشنده پرسید: “از اینا دارید؟”

    جواب فروشنده مثبت بود.

    مرد میان سال روی یکی از صندلیها نشست که کفش را به پایش امتحان کند. من زیر چشمی نگاه می کردم.

    مرد کفش خودش را در آورد و کفش نو را پوشید. شک کرد. چون کمی به کفش خودش نگاه می کرد و کمی به کفش نو.  از فروشنده پرسید: “آقا مطمئنی این همونه؟”

    فروشنده او را مطمئن کرد که این کفش همان کفش است.

    من حدس زدم که دلیل اطمینان زیاد فروشنده اینست که می داند کارخانه تولید کننده کفش ( یک برند ایرانی که بهتر است نامش را ذکر نکنم) هرگز مدل دیگری تولید نکرده است.

    من به کفش قبلی مرد میان سال نگاه کردم.

    حدس زدم که دلیل شک مرد میان سال اینست که کفش خودش آنقدر کهنه شده که باورش نمی شود یک روزی این شکلی بوده است.

    دوست داشتم بدانم مرد میان سال تا آخر عمرش چند جفت دیگر از آن کفشها را اینقدر خواهد پوشید.

  • ده پدیده که در جامعه بیداد می کند

    1- just movie

    2- just burger

    3- just education

    4- just wait

    5- just bullshit

    6- just happened

    7- just blame

    8- just eat

    9- just mall

    10- just blog

    با الهام از:

    “پدیده just friend در جامعه بیداد می کند.”

    ~ یک کارگردان زن معروف معاصر ایرانی

  • take it easy

    “میخواستم اگه بشه و لطف کنین مطلبی رو در مورد “سخت نگرفتن” مسائل و آدمایی که با مسائل خیلی سخت برخورد میکنن و اینکه این آدما چطور میتونن این مسئله رو در خودشون تشخیص بدن و رفع کنن این ایراد رو بنویسید. (نمیدونم نظر شما چیه ولی بنظر من واقعاً ایراد بزرگیه)”

    اینجا می خواهم یک نمونه از سخت گیری خودم را در مورد کسی که این سؤال را پرسیده است نشان بدهم.

    “آدما؟”

    “آدمایی که با مسائل خیلی سخت برخورد میکنن؟”

    اولین چیزی که من از این سؤال برداشت می کنم اینست که موجودی که این سؤال را مطرح کرده یا یکی از خدایان یونان باستان بوده است یا یک ربات بسیار پیشرفته که وظیفه دارد اطلاعاتش را درباره “آدمها” تا جایی که می تواند کاملتر کند تا بتواند یک طرح جامع برای یک جامعه ایده آل در مریخ ارائه بدهد. یا یک آدمی که خیلی سخت می گیرد.

    این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و بقیه مطالب این وبلاگ را برای این نوشتم که من هم مثل خیلی های دیگر از سخت گرفتن رنچ بسیار کشیده ام. حالا اگر مطالب فوق به شما که آدم سخت گیری هستید کمک نکرده اند، این مطلب را می نویسم که احتمالا باز هم کمکی به سخت گیری شما نخواهد کرد.

    در طول تاریخ همیشه آدمهایی بوده اند که سخت می گرفته اند و آدمهایی بوده اند که خیلی سخت می گرفته اند. تفاوت این دو گروه همیشه در این بوده است که آدمهای گروه اول برای زندگی خودشان سخت می گرفته اند و گروه دوم برای زندگی دیگران. مثلا کسانی که فکر می کرده اند (یا می کنند) آدمها باید غذای سالم بخورند. آدمها باید با یکدیگر مهربان باشند. آدمها باید محیط زیست را آلوده نکنند. آدمها باید سخت نگیرند. و الخ.

    سخت گیری من این است که:

    آدمها باید از تجربه شخصی خودشان حرف بزنند.

    یا

    آدمها باید آدم باشند.

    من خیلی وقتها خیلی چیزها را سخت گرفته ام. هنوز هم می گیرم. زندگی سخت است. از زندگی همه آدمها خبر ندارم ولی زندگی برای من سخت است. جدی. من نسب به خیلی ها زندگی بسیار راحتی دارم. تقریبا کار نمی کنم. در فضای خیلی زیبا و راحتی زندگی می کنم. در سلامت کامل به سر می برم. در حال حاضر هیچ خطری تهدیدم نمی کند. ولی باز هم زندگی برایم کار سختی است. حتی روزی سه بار غذا خوردن و شش بار توالت رفتن می تواند زندگی را سخت کند. صبح بیدار شدن و از توی تخت بیرون آمدن هم همینطور. و هر چه می گذرد سخت تر می شود. چهل سال است که دارم این کار را می کنم. دیگر جذابیتش را از دست داده است. خدا می داند تا به امروز چند بار قورمه سبزی یا آبگوشت -که غذای مورد علاقه ام هستند – خورده ام. دیگر آن جذابیت سابق را ندارد. هر روز صبح از خودم می پرسم چرا باید از تخت بیرون بروم؟ نه جدی؟

    در این حالت اگر کسی پیدا شود و به من بگوید که “ای بابا سخت نگیر” رکیک ترین و زننده ترین چیزی را که در آن لحظه به ذهنم برسد در جوابش خواهم گفت.

    اصلا سخت گرفتن یعنی چی؟

    ده نشانه اینکه زندگی را سخت می گیرید:

    1- از علی سخاوتی می خواهید که درباره یک مسئله کلی بشری بدون اینکه تجربه فردی خودتان را مطرح کنید، مطلب بنویسد.

    2- هدف دارید.

    3- آسیب پذیر نیستید. یا سعی می کنید نباشید.

    4- یک چیز را با یک چیز دیگر مقایسه می کنید.

    5- درباره مسائل کلان نظر می دهید.

    6- زمان را نکشته اید.

    7- دندان هایتان را در خواب یا بیداری به هم فشار می دهید.

    8- بیشتر از 99 درصد مواقع نگران هستید.

    9- خودتان را بیان نمی کنید.

    10- فرمانبردار هستید.

    11- سعی می کنید دیگران از شما خوششان بیاید.

    سخت نگرفتن یعنی چی؟

    یا

    آدم بودن یعنی چی؟

    مجسمه سخت نگرفتن
    مجسمه سخت نگرفتن

    در زندگی من مثل هر آدم دیگر در هر لحظه چیزهای مختلفی وجود دارد. احساسات مختلف. آرزوهای مختلف. ترسهای مختلف. اطلاعات مختلف. وسایل مختلف. ایده های مختلف. باورهای مختلف. خوردنیهای مختلف. آدمهای مختلف. و الخ.

    هر وقت که فضای خالی بین این چیزهایی که در زندگی من وجود دارد کم می شود می توانم بگویم که دارم زندگی را سخت می گیرم. درست مثل یک جسم جامد که فاصله بین مولکولهایش کم است. “سختی” یک جسم رابطه مستقیمی ( و معکوس) با فاصله بین مولکولهای آن دارد. مثلا کسی که در مورد غذا خوردن سخت می گیرد یعنی فاصله بین باور/خواسته اش از غذا و غذایی که عملا در دسترسش وجود دارد کم است و می خواهد این فاصله را حفظ کند. درست مثل یک تکه شیشه که فاصله بین مولکولهایش کم است و اگر این فاصله بخواهد افزایش پیدا کند منجر به شکسته شدن شیشه می شود.

    بعضی ها زندگی را سخت می گیرند. بعضی ها زندگی را سخت نمی گیرند. بعضی چیزها سخت هستند. بعضی چیزها نرم. بعضی چیزها می شکنند. بعضی چیزها هم مثل قطرات آب جاری می شوند و با پیمودن هزاران پیچ و خم به اقیانوس می رسند. یا نمی رسند.

    با الهام از:

    Take it easy BY Eagles

    lyrics:

    Well, I’m running down the road
    tryin’ to loosen my load
    I’ve got seven women on
    my mind,
    Four that wanna own me,
    Two that wanna stone me,
    One says she’s a friend of mine
    Take It easy, take it easy
    Don’t let the sound of your own wheels
    drive you crazy
    Lighten up while you still can
    don’t even try to understand
    Just find a place to make your stand
    and take it easy
    Well, I’m a standing on a corner
    in Winslow, Arizona
    and such a fine sight to see
    It’s a girl, my Lord, in a flatbed
    Ford slowin’ down to take a look at me
    Come on, baby, don’t say maybe
    I gotta know if your sweet love is
    gonna save me
    We may lose and we may win though
    we will never be here again
    so open up, I’m climbin’ in,
    so take it easy
    Well I’m running down the road trying to loosen
    my load, got a world of trouble on my mind
    lookin’ for a lover who won’t blow my
    cover, she’s so hard to find
    Take it easy, take it easy
    don’t let the sound of your own
    wheels make you crazy
    come on baby, don’t say maybe
    I gotta know if your sweet love is
    gonna save me, oh oh oh
    Oh we got it easy
    We oughta take it easy

  • نمی خواهم اینجا باشم پس هستم

    محمد نوشته است:
    با سلام
    من دانشجوی ترم یک کارشناسی ناپیوسته نرم افزارم کتاب شما دقیقا حرف دل من بود واقعا لذت بردم.من به برنامه نویسی علاقه دارم واستعداشم دارم و خیلی بیشتر از یک دانشجو نرم افزار دانشگاهی مهارت برنامه نویسی دارم ولی این مهارت برای بازار کار کم است.من خیلی جا ها برای برنامه نویسی به مصاحبه رفتم اونها تخصص میخوان نه مدرک لپ مطلب اینه که میخوام دانشگاه و بیخیال شم برم سربازی بعد کار ولی یه زره مرددم می خواهم از شما مشاوره بگیرم
    ممنون میشم کمکم کنید.

    محمد عزیز،

    اولا- هم بعید می دانم تو بتوانی از من “مشاوره” بگیری و هم بعید می دانم من بتوانم به تو مشاوره بدهم.

    ثانیا- امیدوارم این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب را با دقت و حوصله خوانده باشی.

    ثالثا- هیچ فرقی نمی کند که به سربازی بروی یا به دانشگاه رفتن ادامه بدهی.

    رابعا- اگر مطالب فوق در تصمیمی که می خواهی بگیری کمکی به تو نمی کنند مطلب زیر را می نویسم که به احتمال زیاد باز هم کمکی به تو نخواهد کرد.

    بیست سال پیش، اواخر سال سوم دانشگاهم بود که تصمیم گرفتم دانشگاه رفتن را ول کنم. بسیار بعید می دانم که دلیل من برای ترک دانشگاه در آن زمان سربازی رفتن و شروع به کار بوده باشد ولی خوب یادم می آید که در تصمیمم برای دانشگاه نرفتن خیلی جدی بودم. به همین دلیل با وجود مخالفت زیاد مادرم و اصرارش در اخذ (حداقل) مدرک لیسانس، اگرچه دانشگاه رفتن را رسما ترک نکردم ولی عملا دانشگاه نمی رفتم و درس نمی خواندم. درست مثل مردی که به دلیل مخالفتهای خانواده و دیگر موانع اجتماعی، رسما ازهمسرش جدا نمی شود ولی شبها دیر به خانه می آید یا اصلا نمی آید.

    دانشگاه نرفتن و درس نخواندن مقدمه ای شد برای ورود من به یک دنیای جدید. دنیایی که در آن روزها آقای مهندس بودم با درآمد نسبتا خوب و شبها دانشجوی دانشگاه مصرف ترکیب متنوعی از مواد مخدر به همراه تجربیات زیرزمینی با حضور اساتید برجسته فن.

    تقریبا دو سال به این منوال گذشت و من در دانشگاهی که ترک کرده بودم چهار ترم متوالی مشروط شدم و در دانشگاه جدید چنان درخشیدم که دوستان جدید و قدیمم به شوخی “دکتر” صدایم می کردند. ولی من یک بار دیگر می دانستم که “نمی خواهم اینجا باشم.”

    به طرز معجزه آسایی بدون دریافت نامه زیر فارغ التحصیل شدم:

    جناب آقای دکتر علی سخاوتی

    به شماره دانشجویی 713698989

    همانطور که می دانید طبق قوانین، ما دانشجوهایی را که سه ترم متوالی مشروط بشوند اخراج می کنیم ولی به شما فقط به دلیل اینکه از سوی دوستانتان دکتر خطاب می شوید اجازه می دهیم با چهار ترم مشروطی متوالی فارغ التحصیل بشوید.

    با آرزوی موفقیت روز افزون

    علی زارع

    ریاست آموزش

    دانشگاه صنعتی شریف

    خیلی خوب به یاد دارم که یک بعد از ظهر با یکی از دوستان جدیدم -در آپارتمانی که بیشتر شبیه یک خانه تیمی بود – هم آنقدر high بودیم که خیالپردازی کنیم و هم آنقدر low که برای اولین بار به خودمان عمیق تر نگاه کنیم و کوچکی آن آپارتمان و کارهایی را که تویش انجام می دادیم زیر سؤال ببریم. ناگهان ایده ای مطرح شد که برای هر دو ما الهام بخش بود. آنقدر الهام بخش که یک ساعت بعد توی فرودگاه مهرآباد در قسمت پروازهای خارجی نشسته بودیم و محو صدایی که از مسافران محترم پرواز شماره …. به مقصد …. دعوت می کرد برای تحویل بار و انجام عملیات بازرسی به …… مراجعه کنند. در آن لحظه فقط یک چیز برایم قطعیت داشت و آنهم اینکه می خواهم از ایران بروم.

    در مدت کوتاهی بعد از آن “الهام” با دانشگاه تسویه حساب کردم و به سربازی رفتم. دوران بیست و یک ماهه سربازی برای من اولین مواجهه بزرگسالانه با زندگی واقعی بود. تجربه ای که بعد از بیست و یک ماه زندگی در فراموشخانه آپارتمان فوق الذکر نه آسان بود نه لذت بخش. هر طور بود بیست و یک ماه خدمت سربازی هم تمام شد. حالا من هم کارت پایان خدمت داشتم و هم در کمتر از یک هفته پاسپورت و هم در کمتر از چهار سال ویزای مهاجرت به کانادا.

    الان که به گذشته نگاه می کنم – و سعی می کنم خوب نگاه کنم – می بینم که یک سال اول اقامت من در کانادا خیلی شبیه به یک سال اول اقامتم در آن آپارتمان بود. یا یک سال اول دانشجوییم در دانشگاه. یا یک سال اول (کمی کمتر یا کمی بیشتر) یک شغل یا یک سال اول یک کسب و کار یا یک سال اول یک رابطه که در این سالها تجربه کرده ام. به عبارت دیگر هر تجربه ابتدا با گریز از تجربه قبلی هویت پیدا کرده است و سپس در پایان، با گریز به تجربه بعدی. به عبارت دیگر هر تجربه برای من سکه ای بوده است که یک رویش حال و هوای تجربه قبلی و گریز از آن را داشته و روی دیگر خستگی از تجربه فعلی و تشنگی به گریز از آن را.

    زندگی در لحظه
    زندگی در لحظه

    این فقط داستان زندگی من است. چیزی که برای من اتفاق افتاد. نه از آن پشیمانم و نه ناراحت و نه آرزو دارم که سیر حوادث جور دیگری می بود. هچ نصیحت و مشاوره ای هم در کار نیست. ممکن است کسی بگوید که این شیوه زندگی حتما باعث از دست رفتن لحظه های زیبای زیادی در زندگی من شده است. نمی دانم. شاید. “زندگی در لحظه“، تا کسی خودش به این نتیجه نرسد خزعبلی بیش نیست. هر کسی حق دارد بین زندگی در زمان حال، آینده، گذشته یا ترکیبی از آنها، انتخاب کند و هیچ حالتی نسبت به حالت دیگر هیچ برتری ندارد.

    There is no conclusion.

    What is concluded that we might conclude in regard to it?

    There are no fortunes to be told.

    There is no advice to be given.

    ~ William James

    بعد از یکسال و چند ماه از کانادا برگشتم. بعد دوباره به کانادا برگشتم. بعد دوباره از کانادا برگشتم. یک بار دیگر به کانادا برگشتم و بعد دوباره از کانادا برگشتم. هنوز هم به نوعی همین کار را دارم تکرار می کنم. در سه سال گذشته حداقل بیست بار از رابطه با مادر بچه ها بیرون رفته ام و دوباره به آن برگشته ام. هنوز هم نمی خواهم اینجا باشم. نمی دانم. شاید.

    با الهام از:

    حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم                     خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
    چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست         روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
    عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم                         دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
    چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس                 که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
    اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید                        عجب مدار که همدرد نافه ختنم
    طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع                   که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
    بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار                       که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

    حافظ

    مطلب مرتبط آینده:

    گردشگری – طرح یک پدیده نسبتا پیچیده

  • نامه من به مدیر هتل مدرس اصفهان

    مدیریت محترم هتل مدرس اصفهان

    سلام

    در یک هتل مثل هتل شما به راحتی زحمات مدیر آن می تواند از دید مشتریانش مخفی بماند. من با نوشتن این نامه می خواهم از صمیم قلب به خاطر هتل تمیز و خلوتی که دارید به شما تبریک بگویم و از زحماتی که در این راستا می کشید تشکر و تقدیر کنم. زحماتی که باعث شد من و همکارم دو شب به یاد ماندنی را در تاریخ پنجم و ششم آذرماه در هتل شما سپری کنیم.

    اگرچه ورودمان به پارکینگ مجاور هتل به دلیل بسته بودن یکی از دو لنگه در آن کمی نیاز به دقت از سوی راننده یعنی همکارم داشت ولی وجود جای پارک و فاصله کم پارکینگ تا ورودی هتل و همچنین تعداد کم پله ها از پارکینگ به محوطه و از محوطه به ورودی هتل، از همان ابتدا، اقامت راحتی را در یک هتل خوب به ما وعده داد.

    اگرچه من و همکارم به محض ورود به اتاق، تختهایمان را با راهنمایی مهماندار هتل – که گوشه چشمش در اثر بازی با پسرش به اندازه یک گردو کبود شده بود و ما را برای نشان دادن اتاق و نحوه باز کردن در و روشن کردن چراغها همراهی کرد – از حالت عمودی به حالت افقی درآوردیم و تا لحظه پس دادن اتاق در همین حالت نگه داشتیم، ولی باید بگویم که طراحی شما برای به حداکثر رساندن فضای قابل استفاده از اتاق توسط مهمانانتان، از دید ما مخفی نماند. همچنین ما به وجود صندلیهای راحتی که در حالت عمودی بودن تختها قابل استفاده هستند و به هنگام تخت شدن تخت خوابها در زیر آن قرار می گیرند توجه کردیم.

    اگرچه شب اول که دیر وقت به هتل برگشتیم هر دو در ورودی بسته بود و زنگی هم برای دق الباب وجود نداشت، ولی نگهبان هتل بعد از حدود ده دقیقه انتظار – و بدون اینکه از انتظار ما خبر داشته باشد- خودش آمد و هر دو لنگه در پارکینگ را برای ما باز کرد. این را هم باید اضافه کنم که در زمانی که بدنبال راهی برای مطلع کردن پذیرش هتل از حضورمان پشت درهای بسته می گشتیم، تلاش شما را برای فراهم کردن حداکثر امنیت برای مهمانانتان تحسین کردیم.

    متاسفانه من و همکارم در این سفر کاری، فرصت بسیار کمی برای اقامت در هتل شما داشتیم و اقامت ما محدود به ساعات خواب و زمان صرف صبحانه در رستوران واقع در زیرزمین هتل بود. اما باید بگویم که چیزهایی که یک نفر برای خواب و استراحت به آن نیاز دارد مانند ملحفه و پتو و بالش با دقت کافی در داخل اتاق فراهم شده بود. دستگاه چای ساز، چند تا چای کیسه ای و همچنین دو بطری آب معدنی داخل یخچال هم کاملا توجه شما به نیازهای احتمالی مهمانانتان را نشان می دادند.

    پکیج
    پکیج

    البته دوست داشتم در مورد نحوه بسته بندی مواد عذایی داخل یخچال با شما گفتگو کنم که متاسفانه فرصتش پیش نیامد. چیزی که برایم سؤال ایجاد کرد این بود که چرا هفت عدد آبمیوه در یک پکیج و چهار تا بیسکوئیت و چهار بسته بادام زمینی در پکیجی دیگر بسته بندی شده بودند. منظورم اینست که ممکن بود (اگرچه احتمالش خیلی کم بود) یکی از شبها به دلیل خستگی و همچنین دوری هتل شما از مراکز خرید، من یا همکارم مایل باشیم یک (فقط یکی) رانی پرتقال با بادام زمینی بخوریم. کاری که پکیجینگ موجود اجازه انجام آنرا به ما نمی داد. تنها دلیلی که به ذهن من رسید تفاوت فاحش الگوی مصرف من و همکارم با الگوی مصرف سایر مهمانان شما بود. این را هم باید اضافه کنم که وجود آب معدنی خنک داخل یخچال، مخصوصا شب اول که اتاق ما خیلی گرم شده بود، حس قدردانی من را واقعا برانگیخت.

    همچنین اطلاع رسانی جسورانه شما در امتناع آگاهانه از فروش نوشابه های مشکی و قرمز در رستوران هتل و مقایسه هوشمندانه محتویات آنها با دوغ و همچنین اهمیتی که به سلامت مهمانانتان می دهید، فراتر از انتظار ما بود. اگرچه بعضی چیزها مانند بشقاب پر از قهوه آماده باز شده (instant coffee) و قاشق کنار آن یا گزینه اجتناب ناپذیر چای کیسه ای، با سلیقه شخصی من مطابقت کامل نداشت ولی باید اعتراف کنم که عدسی و لوبیای سر میز صبحانه می توانست دل هر مهمان مشکل پسندی را بدست بیاورد. همچنین سکوت نسبی رستوران و عدم پخش موسیقی ای که دائما فضای لابی را پر می کرد، چیزی نبود که بدون دقت و تلاش یک مدیر دلسوز و با درایت در هتلی مانند هتل شما برای مهمانانش فراهم شود.

    در مسیر برگشت از اصفهان من و همکارم و دو تن از شرکت کنندگان کارگاه یادگیری بدون آموزش که ما را تا تهران همراهی می کردند درباره چیزهای مختلفی حرف زدیم. مطمئن نیستم که درباره اقامتمان در هتل شما هم صحبت کرده باشیم ولی نزدیک قم که شده بودیم و هوا داشت تاریک می شد و باران هم شروع به باریدن کرده بود، آهنگ هتل کالیفرنیا که داشت از ضبط ماشین پخش می شد برای من الهام بخش نوشتن این نامه برای شما شد. در پایان می خواستم این بیت از آن آهنگ معروف را به هتل شما و زحمات شما و همکارانتان تقدیم کنم:

    you can check out whenever you like but you can never leave

    با احترام

    علی سخاوتی

    شانزدهم آذر 1393

  • اگر واقعا می خواهید بدانید حال من چطور است

     یک خودرو ارزان قیمت روشن بیشتر از من احوالش را بروز می دهد. حرارت و دور موتورش را، میزان بنزین و روغنش را، باز یا بسته بودن درهایش را، روشن یا خاموش بودن چراغهایش را و خیلی چیزهای دیگر.

    ولی حال من چطور است؟

    خوبم. یا

    خیلی ممنون. یا

    مرسی. یا

    بد نیستم. یا

    عالی.

    چهل سال است که هر وقت کسی حال من را پرسیده چنین جوابی شنیده است. اینقدر این جواب را به این سؤال داده ام که حالا اگر هم بخواهم نمی توانم جواب مفصل تری بدهم. نه که نتوانم، سخت است.

    واقعا الان حال من چطور است؟ نه جدی؟

    حال کسی را دارم که دارد سعی می کند چیزی بنویسد که دیگران خوششان بیاید و دوست دارد که اینگونه نباشد. کمی گیج. کمی نگران. کمی هم ترسیده ام. کمی زور می زنم. کمی هم کمرم درد می کند. قسمت پایین کمرم. پانزده سانت بالای باسن. تاهمین چند لحظه قبل داشتم پاهایم را خیلی تند تکان  می دادم. چند تا نارنگی خوردم. شکمم سیر است و خوب کار می کند. مغزم آنقدر آهسته کار می کند که می توانم صدای چند پرنده را بشنوم. آهسته نفس می کشم. در این لحظه تب یا میل جنسی یا تملایل به خودکشی یا کتک زدن کسی ندارم. حس خوبی دارم از اینکه می توانم بعضی از چیزهایی را که می نویسم پاک کنم. و بعد چیزهایی را که خوشم می آید دوباره و دوباره بخوانم. کمی افسرده هستم ولی نه آنقدر که بخواهم گریه کنم یا آرزو کنم زندگیم به یک blog post محدود بشود. یا به یک آپارتمان. یا به یک شهر.

    حال کسی را دارم که دارد سعی می کند برای همینی که هست سپاسگزار باشد ولی در عین حال دوست دارد دو سه تا کار را توی زندگیش جور دیگری انجام داده بود. احساس می کنم در یک جایی از وجودم یک حفره خالی کوچک وجود دارد. حفره ای به اندازه یک گردو یا کمی بزرگتر. حال کسی را دارم که بی فایده تلاش می کند هر طور شده این حفره را پیدا کند و آنرا با هر چی که دم دستش بیاید پر کند.

    حالم خوب است. خیلی ممنون که واقعا می خواستی بدانی حال من چطور است.

    با الهام از این نوشته.

    “It takes more courage to examine the dark corners of your own soul than it does for a soldier to fight on a battlefield.” ~ W. B. Yeats

  • ای برادر تو همه اندیشه ای

    اندیشه، فکر، باور، ایده، ذهنیت یا هر چیزی که اسمش را می گذارید.

    مثلا همین شعر مولانا ممکن است به اندیشه ای در شما تبدیل شده باشد. چه چیزی بهتر از این که مولانا به آدم بگوید که همه اندیشه است؟ این مصرع را که می شنوید حس خوبی بهتان دست می دهد. مدتهاست آن را به عنوان اندیشه خود پذیرفته اید. مابقی تو استخوان و ریشه ای. ای برادر تو همه اندیشه ای.

    شما اندیشه های زیادی دارید. آنقدر زیاد که نیاز به دسته بندی دارند. اندیشه های سیاسی، اقتصادی، مذهبی، فرهنگی، اجتماعی، هنری. اندیشه های مترقی. اندیشه های منحط. اندیشه های خصوصی. اندیشه های افراطی. اندیشه های دنباله رو. اندیشه های پیشرو. اندیشه های کودکانه. اندیشه های احمقانه. اندیشه های پوچ. اندیشه های خلاقانه. والخ.

    مثلا فکر می کنید که آزادی و دموکراسی برای همه جوامع لازم است. فکر می کنید که باید صبحانه کامل بخورید. فکر می کنید که حتما روزی باید صاحبخانه شوید. فکر می کنید که فرهنگ جامعه پایین است. فکر می کنید که زمین به دور خورشید می چرخد. فکر می کنید که یخهای قطب شمال در حال آب شدن هستند. فکر می کنید آب مصرفی کشور رو به اتمام است. فکرمی کنید که من چرت و پرت می نویسم. و الخ.

    بعضی از این اندیشه ها خوبند و بعضی بد. بعضیشان هم اصلا خاصیتی ندارند. البته نه به طور کلی و عمومی. خوب، بد یا خنثی برای شخص شما و در یک زمان و مکان خاص. اندیشه ای که (برای شما) دیروز خوب بود ممکن است امروز بد شده باشد. یا برعکس. معمولا در ابتدا همه اندیشه ها خوب هستند مگر اینکه خلافش ثابت شود. و خلاف این موضوع زمانی ثابت می شود که ما درک بیشتری نسبت به یک پدیده پیدا می کنیم. آن را در نور بیشتری می بینیم. یا از زاویه های متفاوتی.

    ولی دستیابی به اطلاعات جدید، درک بیشتر و پی بردن به بد بودن (یا بی فایده بودن) یک اندیشه لزوما به این معنی نیست که آن اندیشه بلافاصله در ذهن ما حذف می شود یا با نسخه جدیدی جایگزین. اندیشه بیشتر شبیه یک موجود زنده است تا شبیه اشیاء توی کابینت آشپزخانه یا لباسهای توی کمد. تبلیغ رادیو و تلویزیون قبل از تحویل سال نو برای “خانه تکانی اندیشه ها” خزعبلی بیش نیست.

    یک اندیشه حتی مدتها بعد از اینکه به بد یا بی فایده بودنش پی می بریم ممکن است به زندگی با ما ادامه بدهد.

    اندیشه را نه می شود دور ریخت و نه می شود با دستمال تمیز کرد. اندیشه را فقط می توان در یک فرایند آهسته و طبیعی به اندیشه (یا چیز) دیگری تبدیل کرد.

    چگونه؟

    من برای مدتهای طولانی یک اندیشه به ظاهر ساده داشتم. هنوز هم دارم:

    “بعد از قضای حاجت دکمه توالت را باید فشار داد.”

    توالت خانه ما
    توالت خانه ما

    این اندیشه ظاهرا اندیشه خوبی است. در کنار اندیشه های دیگری که سالهاست در ذهن من نهادینه شده اند. آدم باید بهداشت را رعایت کند. تمیزی خوب است. توالت نباید بو بدهد. و الخ.

    ولی این نکته را در نظر بگیرید که یک آدم که روزانه حداقل دو لیتر آب می خورد با توجه به حجم مثانه اش که کمتر از 300 سی سی است – اگر تکرر ادرار نداشته باشد-  به طور متوسط هشت بار به شاشیدن نیاز دارد. یعنی شما برای شستن دو لیتر ادرار بسته به این که از چه نوع توالتی استفاده می کنید، چیزی بین 40 تا 100 لیتر آب در یک روز مصرف می کنید.

    این نکته را هم در نظر بگیرید که ادرار یک انسان سالم به جز کمی بو هیچ آلودگی ندارد. حتی استریل هم هست. حتی می توانید از آن برای آب دادن گیاهان استفاده کنید.

    حالا من چند روزی است که یک بار در میان -بعضی وقتها هم دو بار در میان – کلید تخلیه توالت را می زنم. در این مدت که این کار را می کنم هیچ مشکلی پیش نیامده است. من می توانم با این کار ساده روزی بیست تا پنجاه لیتر آب صرفه جویی کنم. بد نیست نه؟

    حالا سؤال اینست که چه بلایی سر اندیشه اولیه من آمد؟

    خودم هم دقیقا نمی دانم. ولی حدس می زنم که این اندیشه در حال کمپوست شدن است. به عبارت دیگر دارد بازیافت می شود.

    در روش کمپوست کردن شما ترکیب متنوعی از مواد طبیعی (ارگانیک) را کنار هم قرار می دهید و آنها را در یک فرایند آهسته آنقدر هم می زنید که تجزیه و به مواد مفید جدیدی (مثلا کود) تبدیل شوند.

    نکته الهام بخش کمپوست کردن اینست که مواد مختلف باید در یک محیط مرطوب “در مجاورت یکدیگر” قرار بگیرند.

    چگونه می توان از فرایندی که برای میلیاردها سال در طبیعت وجود داشته است آگاهانه برای بازیافت اندیشه ها استفاده کرد؟

    الف- برای شروع، یک اندیشه را که فکر می کنید نیاز به بازیافت دارد انتخاب کنید.

    ب- آنرا به شکل یک یا چند جمله در یک دفترچه بنویسید. این دفترچه حکم سطل بازیافت (compost bin) را برای شما خواهد داشت.

    ج- توی دفترچه بازیافت خود چند اندیشه مرتبط و غیر مرتبط در زیر اندیشه فوق اضافه کنید. برای کمپوست کردن باید مواد مختلف را با هم مخلوط کنید.

    د- حالا زمان آنست که فعالیت هم زدن و مرطوب نگه داشتن محتویات سطل بازیافت را شبیه سازی کنید. اینکار را می توانید با اضافه کردن کلمات “ولی شاید” و سؤالاتی مانند “واقعا؟”  به عنوان آب انجام دهید. ساختن ترکیبات (اندیشه های) جدید با کلمات موجود در دفترچه، همان کار هم زدن محتویات سطل و اکسیژن رسانی را انجام خواهد داد.

    مثال- ابتدا چند جمله را توی سطل بازیافتم می ریزم:

    — اندیشه مورد بازیافت: بعد از شاشیدن، کلید تخلیه توالت را باید فشار داد.

    — اندیشه کمکی: تهران با کمبود آب مواجه است.

    — اندیشه کمکی: پاکیزگی دستشویی مهم است.

    حالا این جملات را مرطوب می کنم و هم می زنم:

    —– بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. واقعا؟

    —- بعد از شاشیدن کلید تخلیه توالت را باید فشار داد. ولی شاید برای شستن صد سی سی ادرار، هشت لیتر آب آشامیدنی لازم نباشد.

    —- پاکیزگی دستشویی مهم است. ولی شاید کمی رنگ زرد ادرار – همرنگ گل آفتابگردان – خللی در پاکیزگی دستشویی وارد نکند.

    —- تهران با کمبود آب مواجه است. ولی شاید آب در کوزه است و ما داریم توی کوزه می شاشیم.

    Compost Bin 02
    سطل بازیافت

    فرایند بازیافت شروع شده است. فراموش نکنید که این فرایند کند است و نیاز به زمان زیادی دارد. دائما باید محتویات سطل را مرطوب نگه داشت و آنرا هم زد. همچنین بهتر است دائما مواد جدید به آن اضافه کنید. مثلا:

    —– ای برادر تو همه اندیشه ای.

    —— ای برادر تو همه اندیشه ای. واقعا؟

    —— ای برادر تو همه اندیشه ای. ولی شاید بهتر باشد به بعضی از اندیشه هایت بشاشی.

    فرایند بازیافت ادامه می یابد.

    بعضی از اندیشه ها ممکن است تغییری نکنند.

    بعضی هاشان ممکن است بازیافت شوند.

    شاید به شکل الهامی که بذر ایده ای را بارور کند.

    شاید به شکل گرمی اشتیاقی برای یک آغازگری.

    ای برادر تو همه اندیشه ای.

     

    اندیشه های در حال بازیافت مرتبط:

    آب در کوزه است

    نیک کرد او، لیک نیک بد نما

    ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

  • هدف زندگی زندگی بی هدف

    تنها قسمتهایی از زندگی من باعث پشیمانی و خجالت من می شوند که در آنها یک یا چند هدف را دنبال می کرده ام. البته بدترین این قسمتها هم دورانی بوده است که هدف من “هدفگذاری” بوده است.

    شما چه هدفی دارید؟ “اومممممم. خوب الان هدف من اینه که برای خودم یه هدفگذاری درست و اصولی انجام بدم.” اوق.

    هدف
    هدف

    هدفگذاری از آن مفاهیمی است که تقریبا همه آنرا یک چیز خوب و لازم و مفید می دانند. هزاران کتاب و مقاله و فیلم و کارگاه و کلاس آموزشی برای هدفگذاری وجود دارد. شما باید یاد بگیرید که چگونه اهداف خوب/درستی برای خودتان تعیین کنید. یاد بگیرید که اهداف خوب را از اهداف بد تمیز بدهید. زندگی آدمهای موفقی را که هدفگذاران خوبی بوده اند مطالعه کنید. اهدافتان را با جزئیات بنویسید. برنامه اجرایی زماندار برای رسیدن به آنها تنظیم کنید. پیشرفت خود را در رسیدن به اهدافتان اندازه بگیرید و مسیر خود را اصلاح کنید. و الخ.

    حالا من به شما می گویم که همه اینها احمقانه ترین کاری است که با زندگی خودتان می توانید بکنید.

    نه داشتن هدف خوب است و نه هدفگذاری.

    شما نیازی به هدف ندارید.

     چرا؟

    چون:

    – داشتن هدف به این معنی است که تا به آنجا نرسید احساس خوشبختی نمی کنید. خوب بعد از آن که به آنجا رسیدید چی؟ داشتن هدف باعث رشد و پیشرفت آدم می شود؟ داشتن هدف باعث رشد و پیشرفت آدم نمی شود. سعی و خطا و انگولک کردن مرزهای امکان باعث رشد و پیشرفت آدم (وسایر موجودات) می شود. تکامل جهان هستی ظاهرا اینگونه و بدون داشتن یک هدف مشخص و از پیش تعیین شده صورت گرفته است. بله من به این موضوع اعتقاد دارم.

    – در هر هدف دو توهم نهفته است. یکی اینکه شما به تعداد زیادی عامل ناشناخته که بین شما و آن هدف قرار دارند، شناخت و تسلط دارید یا می توانید پیدا کنید. دوم اینکه “آن هدف” “آن” چیزی است که شما را به “آن جا” می رساند. مثل اینکه بتوانید مزه غذایی را که تا به حال نخورده اید حدس بزنید.

    – هدف چیزی است که فقط یکبار به آن دست پیدا می کنید. مثل استخدام در فلان شرکت. کسب ده میلیارد تومان. ازدواج با فلان دختر یا پسر. خوب بعدش چی؟ بلافاصله بعد از رسیدن به هدف نگرانی از دست دادنش به سراغ شما می آید. ترس و حسادت هم همینطور.

    – داشتن هدف بیشتر اوقات منجر به افسردگی می شود.

    آیا من پیشنهاد می کنم که بی هدف و باری به هرجهت زندگی کنید؟

    به جای هدف بهتر است یک تم (theme) یا مایه یا دستگاه یا حال و هوا برای زندگی خود داشته باشید. من می خواهم بیشتر بنویسم. (به جای من می خواهم یک رمان پر فروش چاپ کنم.) من می خواهم سالمتر زندگی کنم. (به جای من می خواهم سیکس پک داشته باشم با 45 کیلو وزن.) من می خواهم بیشتر یاد بگیرم. (به جای من می خواهم دکترا بگیرم.) من می خواهم خلاقتر باشم. (به جای من می خواهم طراح شرکت اپل باشم.) من می خواهم بیشتر ببینم. (به جای من می خواهم به صدوپنجاه کشور جهان سفر کنم.) من می خواهم با دیگران مهربانتر باشم. و الخ.اینطوری می  توانید روزها و شبهای خود را با این حال و هوا زندگی کنید. نه هدفی هست برای رسیدن و نه چیزی برای از دست دادن.

    در حال حاضر حال و هوای زندگی من کمتر کتاب خواندن، کمتر حرف زدن و بیشتر دیدن و بیشتر شنیدن است. شاید به همین دلیل است که کمتر می نویسم. من می خواهم بیشتر آنلرن کنم. هر روز در پاسخ به وقایع بیشتری می گویم “نمی دانم.” هر روز بیشتر دهنم را می بندم.

    هدف دانه ای است که حتی اگر رشد کند فقط تبدیل به مشکل می شود. تم آب و خاک و رنگ و بوی زندگی شما است. پرواز تم زندگی پرنده است نه هدفش. جستجو و اکتشاف و تکامل تم زندگی اجداد ما برای میلیونها سال بوده است نه هدفشان. عشق و محبت و بخشش تم زندگی مادر است نه هدف او. شکفتن و خشکیدن و دوباره شکفتن تم زندگی گل است نه هدفش. خلق ارزش و خرید و فروش تم زندگی یک کاسب است نه هدفش.

    مطلب مرتبط بعدی

    اگر واقعا می خواهید یک کسب و کار راه بیندازید