دسته: رشد

  • سفر رشد: از فلسفه و زیست شناسی تا روانشناسی

    درک رشد انسان سفری است که از فلسفه آغاز می‌شود و به زیست‌شناسی و روانشناسی قرن بیستم می‌رسد. قرن‌ها پیش، فیلسوفانی چون جان لاک و ژان ژاک روسو تلاش کردند مسیر شکل‌گیری شخصیت و رفتار انسان را توضیح دهند. لاک با نظریه مشهور «لوح سفید» باور داشت که انسان با ذهنی خالی به دنیا می‌آید و تجربه و محیط است که شخصیت، توانایی‌ها و اخلاق او را شکل می‌دهد. برای لاک، کودک همچون مسیری آغاز نشده است که محیط، با آموزش و تجربه، مسیرش را تعیین می‌کند.

    در سوی دیگر، روسو توجه خود را به طبیعت ذاتی انسان معطوف کرد. او بر این باور بود که انسان‌ها ذاتاً نیک هستند و جامعه و قوانین اجتماعی گاهی این خلوص و سلامت طبیعی را تحریف می‌کنند. روسو تاکید می‌کرد که رشد سالم نیازمند محیطی است که آزادی و فرصت تجربه مستقیم را فراهم کند، جایی که کودک بتواند با نیازهای طبیعی و کنجکاوی خود تعامل کند. این دو دیدگاه پایه‌های فکری نسل‌های بعدی پژوهشگران را شکل داد و دریچه‌ای به سوی درک پیچیدگی رشد انسان گشود.

    نسل بعدی، زیست‌شناسان و اتولوژیست‌ها، با مشاهده دقیق رفتار حیوانات در محیط طبیعی، به واقعیت پیچیده این تعامل میان طبیعت و تجربه پی بردند. کنراد لورنز و نیکو تینبرگن نشان دادند که بسیاری از رفتارها، از جمله غرایز اولیه و پیوندهای اولیه، برای انطباق با محیط تکامل یافته‌اند. لورنز کشف کرد که ایمپرینتینگ، یعنی پیوند اولیه میان حیوان و والد یا شی مشابه، در دوره‌های حساس شکل می‌گیرد و مسیر رفتارهای اجتماعی آینده را تعیین می‌کند. مشاهده او از بچه غازهایی که او را به عنوان مادر خود می‌پنداشتند، درسی مهم برای ما داشت: رشد موجود زنده تنها با محیط و تجربه مناسب معنا پیدا می‌کند.

    رفتارهای غریزی حیوانات نشان می‌دهد که بسیاری از پاسخ‌ها به محرک‌های خاص ذاتی هستند و حتی اگر این پاسخ‌ها به ظاهر ساده باشند، ارزش بقا و سازگاری بسیار بالایی دارند. برای مثال، مرغ‌ها با شنیدن صدای جوجه‌هایشان به نجات آن‌ها می‌شتابند، و حتی اگر جوجه‌ها را نبینند اما صدایشان را بشنوند، رفتار محافظتی خود را نشان می‌دهند. چنین رفتارهایی تنها در گونه خاصی دیده می‌شوند و همیشه شامل مؤلفه‌های ثابت عملی هستند، مانند الگوهای جنگ، جفت‌گیری یا همراهی کردن.

    ایمپرینتینگ در حیوانات به ما می‌آموزد که دوره‌های حساس، فرصت‌هایی هستند که اطلاعات حیاتی برای رشد مناسب در موجود زنده تثبیت می‌شوند. لورنز دریافت که پیوند میان غازهای جوان و والدین آن‌ها تعیین‌کننده رفتارهای اجتماعی آینده است و حتی پیوند میان جفت‌های بالغ نیز از همین الگو تبعیت می‌کند. این بینش‌ها، با وجود تمرکز بر حیوانات، به روشنی نشان می‌دهند که رشد انسان نیز به ترکیبی از ذات و تجربه وابسته است.

    در این میان، جان بالبی نظریه دلبستگی را بر پایه چنین بینش‌هایی توسعه داد. او مشاهده کرد که کودکان، همانند حیوانات، برای ادامه بقا و احساس امنیت نیاز به یک شخصیت والد پایدار دارند. رفتارهایی مانند دنبال کردن والد، گریه کردن و چسبیدن به او، ابزارهای بیولوژیکی برای حفاظت از کودک و برقراری امنیت هستند. بالبی تاکید کرد که دلبستگی، فراتر از یک نیاز احساسی، نقشی حیاتی در بقا و رشد اجتماعی انسان دارد.

    ماری آینزورث سپس با تحقیقات میدانی خود در اوگاندا و بالتیمور نشان داد که کیفیت پاسخ والد، مسیر دلبستگی و رفتار آینده کودک را تعیین می‌کند. او سه الگوی دلبستگی متفاوت را توصیف کرد: ایمن، ناایمن اجتنابی و ناایمن دوسوگرا. کودکان با دلبستگی ایمن، از حضور والد به عنوان پایگاه برای اکتشاف محیط استفاده می‌کنند و در غیاب والد، موقتا ناراحت می‌شوند اما با بازگشت او دوباره به کشف محیط ادامه می‌دهند. کودکان ناایمن اجتنابی ظاهراً مستقل هستند و در موقعیت‌های ناآشنا، نیاز خود به والد را سرکوب می‌کنند، در حالی که کودکان ناایمن دوسوگرا شدیداً به والد وابسته‌اند اما نسبت به بازگشت او دو دل و متناقض عمل می‌کنند.

    این مسیر فکری، از فلسفه تا اتولوژی و نظریه دلبستگی، نشان می‌دهد که رشد انسان محصول پیچیده تعامل میان ذات و تجربه است؛ میان غرایز ذاتی و محیطی که فرصت کاوش و یادگیری فراهم می‌کند؛ میان نیاز به امنیت و آزادی برای تجربه. لاک و روسو نخستین کسانی بودند که ما را متوجه اهمیت محیط و ذات کردند و دانشمندان قرن بیستم نشان دادند که این تعامل چگونه در رفتارهای اولیه، شکل‌گیری دلبستگی و مسیر شخصیت تجلی می‌یابد.

    در نهایت، هر کدام از ما از لحظه تولد تا بزرگسالی، در سفری مستمر از تجربه، رابطه و کشف قرار داریم؛ مسیری که از فلسفه آغاز شده، در زیست‌شناسی و روانشناسی تثبیت شده و درک آن، کلید فهم رشد انسان است. فهم این مسیر به ما یادآوری می‌کند که محیط، والدین، تجربه و فرصت اکتشاف، همگی در کنار ذات و استعدادهای ذاتی، مسیر زندگی و رشد ما را شکل می‌دهند.

    مطالعه بیشتر:

    رشد درک ما از رشد – قسمت اول

    رشد درک ما از رشد – قسمت دوم

    رشد درک ما از رشد – قسمت سوم

    رشد درک ما از رشد – قسمت چهارم

    رشد درک ما از رشد – قسمت پنجم

    رشد درک ما از رشد – قسمت ششم

    رشد درک ما از رشد – قسمت هفتم

  • رشد درک ما از رشد – قسمت چهارم

    داروین و نظریه تکامل

    چالز داروین (1809-1882) در یک خانواده سرشناس انگلیسی به دنیا آمد. پدربزرگش اراسموس داروین یک پزشک معروف، شاعر و فلیسوف بود. پدرش نیز یک پزشک برجسته بود. داروین در عوض به نظر می رسید که در مسیر تعالی گام بر نمی دارد. همانطور که پدرش یکبار گفته بود: “تو به چیزی به جز تیراندازی، سگها و گرفتن موش اهمیت نمی دهی و تو برای خودت و خانواده یک آبروریزی خواهی بود.”

    داروین مدتی در رشته پزشکی تحصیل کرد و بعد برای کشیش شدن به کمبریج رفت. اگرچه نمره های داروین خوب نبود ولی توانست روی بعضی از اساتیدش مخصوصا آنها که به طبیعت و حیات وحش علاقه داشتند، اثر خوبی بگذارد. یکی از آنها، جان هنسلو، داروین را به عنوان طبیعی دان در سفر اکتشافی بیگل معرفی کرد. سفری که در آن مشاهدات داروین به نظریه تکامل او منجر شد.

    چیستی نظریه تکامل داروین و چگونگی شکل گیری آن در این مطلب نمی گنجد. چیزی که برای ما اهمیت دارد اینست که داروین پیشنهاد کرد که تداوم تکاملی در حوزه رفتاری نیز دیده می شود. در حوزه های منطق و احساس. او همچنین نگاه دیرینه غرب را مبنی بر اینکه منطق و احساس منحصر به گونه انسان است، به چالش کشید.

    داروین تشخیص داد که انسانها تفکر منطقی را به درجه بالاتری نسبت به سایر گونه ها توسعه داده اند. ما برای بقا مجبور بودیم که به هوش و ابداعاتمان تکیه کنیم، چون گونه ما به لحاظ فیزیکی ضعیف تر و کند تر از بسیاری از گونه های دیگر است. ولی انسانها قدرت هوش را از هیچ توسعه ندادند. این ظرفیتها به تدریج در بستر تکاملی تاریخی ما، پدیدار شدند و هوش در بسیاری از جانورانی که با ما نیاکان مشترک دارند دیده می شود.

    برای مثال داروین داستان خرسی را تعریف کرد که دستش به تکه نانی که روی آب شناور بود نمی رسید. خرس چاله ای در مسیر آب حفر می کند و در نتیجه نان به سمت او شناور می شود. این کار خرس قطعا به تفکر خلاق نیاز داشت. داروین نتیجه گرفت که طبیعی دانها هر چه بیشتر رفتار هر جانوری را مطالعه کنند، بیشتر به هوش او پی خواهند برد.

    گونه های دیگر همچنین در ظرفیت ما برای یک زندگی پر از احساس سهیم هستند. برای مثال بسیاری از حیوانات خوشحالیشان را ابراز می کنند. این موضوع هنگامیکه بچه های حیوانات مشغول بازی هستند به خوبی مشهود است. درست مانند زمانیکه بچه های انسان بازی می کنند.

    داروین به طور اخص به احساسات اخلاقی، به دغدغه برای دیگران، علاقه داشت. داروین تشخیص داد که اخلاق انسانی از اخلاق سایر حیوانها متمایز است. ما بیشتر درباره مسائل اخلاقی فکر می کنیم. ولی داروین پیشنهاد کرد که پایه های اخلاق که اساس اخلاقیات انسانی است در بسیاری از حیوانها نیز توسعه یافته است.

    اعضای بسیاری از گونه ها نزدیک بودن به همراهانشان را مطلوب می دانند، به هنگام خطر به دیگران هشدار می دهند، و بعضی وقتها برای کمک به دیگران می آیند. داروین داستان دسته ای از بابونها را نقل می کند که برای رسیدن به یک تپه از دره ای عبور می کردند. زمانیکه هنوز بعضی از بابون ها توی دره بودند یک گله سگ به آنها حمله می کنند. چند تا نر بزرگ تر وقتی متوجه حمله می شوند، از تپه پایین می آیند و چنان می غرند که سگها عقب نشینی می کنند. وقتی سگها دوباره حمله می کنند همه بابون ها از منطقه خطر خارج شده اند به جز یک بابون شش ماهه که پایین مانده است و با صدای بلند تقاضای کمک می کند. او توسط سگها محاصره شده است. حالا یکی از بزرگترین نرها، یک قهرمان واقعی، دوباره از تپه پایین می آید، آهسته به طرف بابون جوان می رود و او را به منطقه امن هدایت می کند. سگها از شدت تعجب هیچ کاری نمی کنند.

    تاکید داروین بر همکاری و دیگرخواهی باعث تعجب دانشمندان شده است چون او همچنین درباره تلاش برای بقا که شامل رقابت بین اعضای یک گونه است فراوان نوشته است. برای مثال هنگام بهار گوزنهای نر به مبارزه می پردازند. این مبارزه ها تضمین می کنند که قوی ترین گوزن خصوصیاتش را به نسل بعد منتقل کند نه ضیعف ترین گوزن. ولی داروین همچنین به اهمیت رفتار دیگرخواهانه در بقای گروه، اعتقاد داشت. آندسته از حیوانات (از جمله انسانها) که قادر به تشکیل گروه و حمایت از یکدیگر بودند، شانس بهتری برای بقا داشتند.

    داروین اعتقاد داشت که انتخاب طبیعی نه تنها در خصوصیات فیزیکی بلکه همچنین در انواع مختلف رفتار، دیده می شود. داروین راه را برای شاخه ای از زیست شناسی که الگوهای رفتاری جانوران را از منظر تکاملی مطالعه می کند (ethology) باز کرد.

    در قسمتهای بعد به ایده های بعضی از متفکرین معاصر این شاخه، در مطالعه رشد انسان، خواهیم پرداخت.

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت سوم

    روسو معتقد بود که رفتار، مطابق با برنامه یا زمانبندی درونی طبیعی تکامل پیدا می کند. امروزه این فرایند را بلوغ بیولوژیکی می نامیم و در آغاز مطالعه بلوغ، آرنولد گِزل(1880-1961) بیشترین نقش را ایفا کرد.

    گِزل در آلما – ویسکانسین بزرگ شد. جایی که به قول خودش “در شهر من، تپه، دره، آب و هوا برای تمایز و عمق بخشیدن به فصول وجود داشتند. هر فصلی چالشها و لذتهای خاص خودش را داشت که با حضور رودخانه [می سی سیپی] همیشه در حال تغییر و استوار، برجسته تر می شد.”

    گِزل از زبان مشابهی برای توصیف زیبایی که در فرایند رشد می دید – با فصلها و توالیش – استفاده می کرد.

    او با مشاهده سختگیرانه به مطالعه رشد کودکان پرداخت. برای افزودن به دانشش در زمینه فرایندهای فیزیولوژیکی در سن سی سالگی به دانشکده پزشکی رفت اگر چه در آن زمان دکترای روانشناسی داشت و با موفقیت در این رشته مشغول به کار بود.

    در طی پنجاه سال خدمتش  در کلینیک رشد کودک ییل، او و همکارانش مطالعات جامعی در زمینه رشد نوزادان و کودکان انجام دادند. نُرم های رفتاری که آنها توسعه دادند چنان کامل هستند که هنوز یک مرجع اصلی اطلاعات برای رواشناسان و متخصصان کودکان محسوب می شوند.

    مفهوم بلوغ

    گِزل معتقد بود که رشد کودک از دو عامل عمده تاثیر می پذیرد. اول اینکه کودک محصولی از محیطش است. ولی از آن اساسی تر اینست که رشد کودک از درون توسط فعالیت ژنهایش هدایت می شود. گزل این فرایند را بلوغ (maturation) نامید.

    یک ویژگی بارز بلوغ اینست که همیشه در یک توالی ثابتی اتفاق می افتد. این پدیده را می توان در رشد جنین مشاهده کرد. جاییکه برای مثال قلب همیشه اولین عضوی است که رشد و شروع به کار می کند. بلافاصله بعد از آن سلولهایی که متمایز می شوند،سیستم عصبی مرکزی، مغز و نخاع را شکل می دهند. رشد مغز و سر، قبل از سایر اعضا مانند دستها و پاها صورت می گیرد. این ترتیب که توسط نقشه ژنتیکی هدایت می شود، هرگز تغییر نمی کند.

    به طریق مشابه، رشد با توالی، بعد از تولد هم ادامه می یابد. برای مثال نوزادان ابتدا بر لبها و زبانشان کنترل پیدا می کنند و سپس بر حرکات چشمانشان.

    بچه ها در حین رشد، یاد می گیرند که بنشینند، بایستند، راه بروند و بدوند. این ظرفیتها هم در یک توالی خاص توسعه پیدا می کنند.

    البته نرخ رشد همه بچه ها یکسان نیست. در عین حال همه آنها از یک توالی عبور  می کنند. به علاوه از نظر گزل تفاوتهای فردی در نرخ رشد تا حد زیادی توسط مکانیزم ژنتیکی کنترل می شود.

    همانطور که اشاره شد اثرات بلوغ و اثرات محیط از هم تفکیک می شوند. این در رشد جنین به معنای آنست که بلوغ از جنبه های محیط داخلی مانند دمای جنین و اکسیژنی که از مادر دریافت می کند، تفکیک می شود. این فاکتورهای محیطی بدون شک حیاتی هستند و رشد جنین را حمایت می کنند ولی در عین حال هیچ نقش مستقیمی در توالی ساختارها و الگوهای اتفاقات ندارند. این، کار مکانیزم بلوغ است.

    بعد از تولد، کودک به محیط متفاوتی قدم می گذارد. محیطی که تنها نیازهای فیزیکی کودک را برآورده نمی کند. بلکه یک محیط فرهنگی و اجتماعی است که تلاش می کند شیوه های رفتار مناسب را نیز به کودک بیاموزد. گزل اذعان داشت که کودک به محیط اجتماعی برای به فعل در آوردن استعدادهای بالقوه اش نیاز دارد، ولی او همچنین باور داشت که عوامل اجتماعی زمانی بهترین کارایی را دارند که با اصول بلوغ داخلی هماهنگ باشند.

    گِزل مشخصا با آموزش زود هنگام چیزها به کودکان مخالف بود. زمانیکه آماده باشند، زمانیکه سیستم عصبیشان به اندازه کافی بالغ شده باشد، کودکان خواهند نشست، راه خواهند رفت و حرف خواهند زد.

    زمان مناسب که فرا برسد، کودکان بر اساس نیازهای درونی شروع به یادگیری یک مهارت می کنند. قبل آن آموزش ارزش زیادی ندارد و ممکن است باعث ایجاد تنش بین کودک و پرستارانش بشود.

    بر اساس نگاه گِزل، تربیت فرزند باید با درک قوانین ضمنی (خرد) بلوغ شروع شود. کودکان با یک زمابندی داخلی که محصول حداقل سه میلیون سال تکامل بیولوژیکی است قدم به این جهان می گذارند. آنها به طور مشخص درباره نیازهایشان و اینکه برای چه کاری آماده هستند یا آماده نیستند، خردمندند. بنابراین والدین نباید فرزندانشان را به زور در یک قالب آماده بریزند، بلکه باید از خود آنها برای تربیتشان، سرنخ بگیرند.

    ایده روسو از یک نیروی رشد درونی در دستان گِزل به اصل هدایتگر پشت تحقیقات گسترده علمی بدل شد. گزل نشان داد که مکانیزم بلوغ چگونه در عین مخفی بودن، خودش را در توالیهای رشد ظریف و فرایندهای خود کنترلی نشان می دهد. گزل نتیجه گرفت که دلایل خوبی برای این فرض که رشد از یک برنامه درونی تبعیت می کند وجود دارد.

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت دوم

    در قسمت قبل دو برداشت از رشد را بررسی کردیم. یکی نظریه پیش ریختاری که معتقد بود کودک یک نسخه مینیاتوری از آدم بزرگ است و دیگری نظریه جان لاک که کودک را یک لوح سفید یا یک ظرف خالی می دانست که توسط بزرگسالان پر می شود.

    ژان ژاک روسو (1712-1778) برای اولین بار نگاه دقیقتری از رشد در کارهایش به ما ارائه داد. او با جان لاک هم عقیده بود که کودک با بزرگسال تفاوت اساسی دارد ولی این تفاوت را با نگاه مثبت تری نگاه می کرد. کودکان الواح سفید یا ظروف خالی نیستند بلکه حالتهای فکری و احساسی خاص خودشان را دارند. این از آن روست که آنها بر اساس برنامه طبیعت رشد می کنند که هدایتشان می کند تا ظرفیتها و جنبه های متفاوت را در مراحل مختلف توسعه بدهند.

    روسو معتقد بود که ما باید به طبیعت این فرصت را بدهیم که رشد کودک را هدایت کند. برخلاف لاک، روسو به قدرت محیط مخصوصا محیط اجتماعی در شکل دادن به یک شخصیت سالم ایمان نداشت. روسو گمان می کرد بزرگسالانی که زیادی در جمع قرار گرفته اند، بیش از حد به نظرات دیگران وابسته هستند. آنها فراموش کرده اند که چگونه با چشمان خود ببینند و چطور با ذهن خود بیندیشند. آنها فقط آنچه را که جامعه ازشان انتظار دارد می بینند و می اندیشند. بنابراین به جای تعجیل در آموزش روشهای درست به بچه ها، ما باید به آنها اجازه بدهیم که ظرفیتهای خود را تکامل بخشند و به روشهای خاص خودشان و مطابق با طبیعت خود یاد بگیرند. به این طریق یاد می گیرند که به قضاوت خود اعتماد کنند.

    عقاید روسو مخصوصا ایمانش به طبیعت در برابر تاثیرات اجتماعی و همچنین باور به وجود یک برنامه طبیعی برای رشد سالم، سنت رشد محور (developmental) در روانشناسی را پایه گذاری کرد.

    مادر روسو به هنگام تولد او از دنیا رفت و در هشت سال اول زندگیش، پدر و عمه اش او را بزرگ کردند. روسو می نویسد پدرش به او می رسید ولی در عین حال هرگز از یادآوری این موضوع که او مسبب مرگ مادرش بوده دست برنداشت. عمه روسو نیز با او مهربان بود ولی به او اجازه نمی داد که با بچه های دیگر توی کوچه بازی کند و به همین دلیل او بیشتر وقتش را به مطالعه می گذراند و تا هفت سالگی همه رمانهای کتابخانه مادرش را خوانده بود.

    اولین موفقیت روسو در سن 37 سالگیش بدست آمد. زمانیکه در یک مسابقه مقاله نویسی با موضوع اینکه آیا علم و هنر باعث پیشرفت اخلاقیات شده اند، شرکت کرد. روسو به این پرسش پاسخ منفی داد و جایزه مسابقه را از آن خودش کرد.

    در سالهای بعد روسو چندین مقاله و کتاب نوشت که در میان مهمترین آنها می توان به قرارداد اجتماعی (The Social Contract) و امیل (Emile) اشاره کرد.

    کتاب قرارداد اجتماعی با این جمله معروف آغاز می شود:

    انسان آزاد به دنیا می آید و همه جا، او در غل و زنجیر است. این کتاب جامعه بهتری را به تصویر می کشد که انسانها برخلاف فطرتشان توسط نیروهای اجتماعی به اسارت در نیامده اند.

    امیل کتاب اصلی روسو در زمینه رشد کودک و آموزش است. عنوان کتاب اسم داستانی پسری است که روسو تعلیم و تربیت او را بر اساس برنامه طبیعت برای رشد سالم به عهده گرفته است.

    زندگی شخصی روسو در سن 33 سالگی دستخوش تغییر عمده ای شد. او عاشق یک دختر بیسواد خدمتکار به نام تریس شد و بقیه عمرش را با او گذراند. آنها صاحب پنج فرزند شدند ولی روسو همه آنها را به یتیم خانه سپرد. روسو گفت که بعدها فهمیده که کارش اشتباه بوده ولی در آن زمان برای بزرگ کردن آنها پول نداشته و حس می کرده که اگر این کار را نکند آنها هم در نهایت یک زندگی فلاکت بار مانند پدرشان خواهند داشت.

    بسیاری روسو را به عنوان یک انسان، آنقدر ناکارمد می دانند که عقایدش را مخصوصا در زمینه آموزش جدی نمی گیرند. چطور مردی که فرزندان خودش را در یک یتیم خانه رها می کند می تواند به خودش اجازه بدهد برای آموزش بچه های دیگران نسخه تجویز کند؟

    بعضی وقتها به کسی که خارج از مرزهای عرف اجتماعی زیسته است نیاز است تا یک نگاه رادیکال خلق کند. روسو معتقد بود که “او برخلاف میل خودش به این دنیای بزرگ انداخته شده بود، بدون اینکه آدابش را داشته باشد و ناتوان از بدست آوردن و هماهنگ شدن با آنها.”  او باور داشت که تنها پاسخ درست برای او این بود که جامعه را به شدت نقد کند و برای آن چشم انداز متفاوتی از چگونگی زندگی را جستجو نماید.

    او تلاش کرد که نشان بدهد که سالم ترین شکل رشد نه از تاثیر جامعه که از طبیعت ممکن است حاصل شود. در این راه ژان ژاک روسو پدر روانشناسی رشد شد.

     

  • رشد درک ما از رشد: قسمت اول

    پیش ریختاری و جان لاک

    جان لاک و ژان ژاک روسو پیشروانی بودند که از نگاه پیش از خودشان درباره رشد انسان به شکل بنیادینی فاصله گرفتند. جان لاک را می توان پدر محیطگرایی (environmentalism) و تئوری یادگیری دانست. دانشمندانی مانند پاولوو و اسکینر راه او راه دنبال کردند. روسو سنت رشد را در روانشناسی آغاز کرد. با پیروانی مانند گسل، مونتسوری، ورنر و پیاژه.

    پیش ریختاری (Preformationism)

    به نظر می رسد که بشر برای قرنها به کودکان به عنوان بزرگسالان مینیاتوری که کامل شکل گرفته اند نگاه می کرده است. کودکان نه تنها در مجسمه و نقاشی با تناسب اندام و ویژگیهای چهره آدم بزرگها به تصویر کشیده می شدند بلکه در زندگی اجتماعی نیز با آنان مثل آدمهای بزرگ رفتار می شد. در شش هفت سالگی برای شاگردی و کار به روستاهای دیگر فرستاده می شدند تا نجاری، کشاورزی، نساجی و سایر صنایع دستی را در عمل بیاموزند. کودک در خانه استادش به همراه بقیه شاگردان که اغلب از او خیلی بزرگتر بودند زندگی می کرد. کودک همان لباسی را می پوشید که بزرگسالان می پوشیدند، همان بازی آدمهای بزرگ را بازی می کرد و در همان مراسمی شرکت می کرد که بزرگسالان شرکت می کردند.

    مردم به نیازها و خصوصیات ویژه کودکان بی توجه بودند. کسی به خودش زحمت مطالعه رشد یک نوزاد را نمی داد.

    برای قرنها دانشمندان باور داشتند که یک انسان ریز کامل، درون اسپرم یا تخمک به هنگام لقاح کاشته می شود.

    اگرچه ما چنین گذشته و طرز فکری را به راحتی، متحجرانه برچسب می زنیم ولی با کمی تامل قادر خواهیم بود تکرار همان الگو را در زندگی روزمره خود مشاهده کنیم. وقتیکه از یک بچه انتظار داریم آرام روی صندلی بنشیند یا مفاهیم پیچیده بزرگسالان را درک کند.

    در جنین شناسی نظریه پیش ریختاری در قرن 18 به کمک میکروسکوپ جایش را به رشد تدریجی و تکاملی داد. ولی تفکر اجتماعی درباره پیش ریختاری، خیلی پیش از آن، در قرن شانزدهم به همراه تغییرات در مشاغل در اروپا به چالش کشیده شده بود.

    در طول قرون وسطی بسیاری از مشاغل مانند کشاورزی، نجاری، کارهای خانه، آهنگری و بافندگی به مهارت نیاز داشتند ولی بزرگسالان باور داشتند که بچه های 6-7 ساله قادرند آن مهارتها را حین انجام کار کسب کنند. بعد از حدود 1500 میلادی دنیای کار دستخوش تغییر قابل توجهی شد. با اختراع ماشین چاپ، رشد بازرگانی، اقتصاد بازار و گسترش شهرها و ممالک، دنیای مشاغل شروع کرد به ظاهر حرفه ای به خود گرفتن. فرصتهای تازه ای برای تاجران، وکلا، بانکداران، روزنامه نگاران و کارمندان دولت بوجود آمد. مشاغلی که نیازمند مهارتهای خواندن، نوشتن و ریاضیات بودند. اعضای خانواده های یک طبقه متوسط نوظهور دیدند که می توانند وضعیت زندگیشان را با ارائه آموزشهای آکادمیک مورد نیاز مشاغل جدید، بهتر کنند. این تقاضای جدید برای آموزش، منجر به رشد عظیم مدارس در اروپای قرنهای 16 و 17 شد.

    حالا تعداد بیشتری از والدین (مخصوصا از طبقه متوسط) دیگر تمایل نداشتند بچه هایشان را از سن شش هفت سالگی سر کار بفرستند. آنها می خواستند که بچه هایشان ابتدا به مدرسه بروند. بنابراین رشد مدارس، مزیت جدیدی را برای بچه ها به ارمغان آورد. بچه دیگر کسی نبود که برای دنیای بزرگسالی آماده است، بلکه کسی که باید از دنیای بزرگسالی دور نگه داشته شود و آموزشهای زیادی ببیند. بچه کمتر به عنوان یک بزرگسال کوچولو و بیشتر به عنوان یک بزرگسال آینده دیده شد.

    جان لاک (John Locke)

    جان لاک

    1632 – 1704 م

    لاک در روستای سامرست در انگلستان بدنیا آمد. پدرش که یک خرده مالک بود اولین کسی بود که باور به دموکراسی را در او پروراند.

    لاک پس از تبعید به هلند در مجموعه مکاتباتی با دوستش ادوارد کلارک نصایحی به او برای تعلیم و تربیت پسرش ارائه داد که دست مایه مهمترین اثر او در زمینه آموزش شد: تاملاتی چند در باب آموزش و پرورش.

    نگاه لاک به رشد

    نقطه آغازین نظریه لاک رد دکترین ایده های فطری بود. بسیاری از فلاسفه قبل از لاک معتقد بودند که بعضی از ایده ها مانند حقایق ریاضی و باور به خدا فطری هستند و قبل از تجربه در ذهن وجود دارند. لاک بحث کرد که مشاهده بچه ها نشان خواهد داد که این ایده ها از ابتدا وجود ندارند و آنها یاد گرفته می شوند. لاک گفت که دقیقتر خواهد بود اگر ذهن کودک را همانند یک لوح سفید در نظر بگیریم. هر آنچه که به ذهن وارد می شود از محیط بیرون به آن می رسد.

    لاک اگرچه کمی خودش را اصلاح کرد و پذیرفت که یک فرد می تواند در طول زمان با تامل در افکار و باورهای خودش یاد بگیرد ولی معتقد بود که قسمت عمده دانش یک فرد از محیط می آید. و تاثیر محیط به ویژه در سالهای ابتدایی عمر کودک بسیار قوی است. زمانیکه ذهن او خالی است و ما هر طور که به خواهیم می توانیم به آن شکل بدهیم.

    محیط دقیقا چگونه اثر می گذارد؟

    در ابتدا بسیاری از افکار و احساسات ما با برقراری تناظر توسعه می یابند. دو ایده به کرات همزمان اتفاق می افتند و بنابراین نمی توانیم به یکی بدون دیگری فکر کنیم. برای مثال اگر کودکی در یک اتاق خاص تجربه بدی داشته باشد، او نمی تواند بدون تجربه احساسات منفی وارد آن اتاق بشود.

    همچنین بسیاری از رفتارهای ما در اثر تکرار توسعه پیدا می کنند. زمانیکه یک عمل مثل مسواک زدن را به تناوب انجام می دهیم آن کار تبدیل به یک عادت طبیعی می شود و اگر انجامش ندهیم احساس معذب بودن خواهیم داشت.

    ما همچنین از راه تقلید یاد می گیریم. ما تمایل داریم کارهایی را که در دیگران می بینیم تکرار کنیم.

    در پایان و از همه مهمتر ما از طریق پاداش و تنبیه یاد می گیریم. کارهایی را که تحسین و تشویق و سایر اشکال پاداش به همراه می آورند انجام می دهیم و از کارهایی که عواقب ناگوار دارند می پرهیزیم.

    لاک معتقد بود که این اصول اغلب با هم در رشد شخصیت اثر دارند.

    لاک هدف اصلی آموزش را کنترل بر خود (self control) می داست:

    بر من واضح است که اصل هر فضیلت و تعالی در قدرت تسلیم نشدن در برابر ارضای خواسته های خلاف منطقمان نهفته است.

     

    به عنوان یک روانشناس، لاک بسیار جلوتر از زمان خودش بود. اصول او در یادگیری، اصول تناظر، تکرار، تقلید و پاداش و تنبیه همه و هر کدام به شکلی از پایه های یکی از تئوریهای یادگیری مدرن به شمار می آیند.

    بسیاری از معلمان  امروز همانند لاک باور دارند که آموزش اساسا یک فرایند اجتماعی شدن است. کودک یاد می گیرد که تایید بزرگسالان را بدست بیاورد و در این راه چیزهایی می آموزد که برای تبدیل شدن به یک عضو مفید و با فضیلت جامعه به آنها نیاز دارد.

  • تجربه دیگران، ندیدن کدو و عاشقی در دریایی که موج خون فشان دارد

    تجربه دیگران، ندیدن کدو و عاشقی در دریایی که موج خون فشان دارد

    تجربه دیگران

    من در زندگیم به ندرت از تجربه دیگران استفاده کرده‌ام. یا اصلا برای این کار دلیلی نداشته‌ام یا اگر هم داشته‌ام این بوده است که آدم اگر از تجربه دیگران استفاده کند دیگر خودش قادر به تجربه دست اول نخواهد بود.

    در اعتراض به این منطق ممکن است بگویید که «خب بعضی از تجربه‌ها بهای سنگینی دارند.»

    کاملا حق با شماست.

    بعضی از تجربه‌ها حتی ممکن است منجر به مرگ شوند. همانند مرگ خاتون زیر خر. اما در مورد من این اتفاق – حداقل هنوز – نیفتاده است.

    یا شاید کاملا حق با شما نیست.

    در اینجا چند نکته باریک‌تر از مو یا شاید کدو وجود دارد که ما را از درک درست پدیده‌ای که با آن مواجهیم عاجز می‌کند:

    کدوی اول

    ما غالبا در حالیکه از تجربه، زندگی، تجربه زندگی و یا استفاده از تجربه دیگران حرف می‌زنیم، به مفاهیم اساسا متفاوتی اشاره کنیم.

    طیفی را فرض کنید که یک سرش مسائلی هستند که فقط یک جواب دارند. یک جواب مشخص. مثل؟ من چیزی به ذهنم نمی‌رسد. شما که با تجربه‌تر از من هستید یا از تجربه آدمهای با تجربه استفاده می‌کنید بگویید. حتی قوانین فیزیک هم بعد از مدتی از این سر طیف به آن سر طیف مهاجرت می‌کنند.

    سر دیگر طیف مسائلی هستند که بیشتر از یک جواب دارند یا اصولا جواب ندارند. مثل؟ چگونه باید همسر انتخاب کرد؟ چه نوع حکومتی برای کشور … در سال … مناسب است؟ چه شغلی برای من مناسب است؟ چه سنی برای ازدواج یا بچه دار شدن مناسب است؟ (آیا اصلا این کار درست است؟) با وقت آزادم چکار کنم؟ معنی زندگی چیست؟ چی بخورم؟ با اضطرابم چه کار کنم؟ با احساس تنهاییم چطور؟ با یک رابطه یا شغل یا مملکت نابسامان چکار باید کرد؟ و الخ.

    کدوی دوم

    برخلاف داستان خاتون و کنیزک، پیدا کردن یک استاد در بسیاری از چالشهای زندگی غیر ممکن است. البته کار سختی نیست که بعد از طلاق یا ورشکستگی یا سکته قلبی یک نفر، نقش کنیزک را برایش بازی کنیم و کدوهایی را که ندیده است یکی یکی برشماریم. بعد از طلاقم خیلی‌ها این نقش را برای من ایفا کردند. حتی یکی از نزدیکانم گفت که می‌دانسته است که کار ما به اینجا (یا آنجا) خواهد کشید. یکی دیگر به نحوه انتخاب همسر من انتقاد کرد (مادرو ببین دخترو بگیر.)

    کاری که غیر ممکن است بکارگیری تجربه یک شخص در زندگی دیگریست که صدها مؤلفه متفاوت، منحصر بفردش می کند.

    نکته دیگر این است که این شبه اساتید در انتقال تجربیاتشان به شکل باور نکردنی دروغ می‌گویند یا حداقل همه حقیقت را بازگو نمی‌کنند. مثلا اینکه چطور تجربه «مادرو ببین دخترو بگیر» بیشتر از چهار دهه است که زندگیشان را در یک چاه سرخوردگی و نارضایتی بلعیده. یا اینکه اولویت بیش از حد دادن به پس انداز برای روز مبادا چطور باعث شده است که هرگز از جوانیشان لذت نبرند.

    کنیزک داستان هنوز زنده است اما آیا از زندگیش راضی هم هست؟

    شاید بگویید که «تجربه دیگران نشان می‌دهد که تعادل داشتن در زندگی مهم است.» جدی؟

    خود شما که این مطلب را می‌خوانید به احتمال زیاد مسئله یا سؤالی دارید (حتی بیشتر از یکی) که هیچ استادی برایش روی کره زمین وجود ندارد. زنده یا مرده. بیل گیتس یا مادربزرگ خانواده ممکن است ایده‌های الهام بخشی برای شما داشته باشند. اما تجربه‌ای که کدو را دقیقا به شما نشان بدهد هرگز! زمانی که ک*ر خر مشخص نیست یا حتی اگر مشخص باشد پدیده‌ای است پیچیده با مؤلفه‌های متعدد، چطور ممکن است برایش کدویی یافت؟

    کدوی سوم

    خبر بد اینست که اجتناب کامل از ک*ر خر در زندگی اصولا غیر ممکن است. خبر خوب اینکه در بیشتر موارد برخلاف داستان زیبای مولانا، این تجربه کشنده نیست.

    افسانه استفاده از تجربه بزرگان، ما را به این اشتباه می‌اندازد که اگر حواسمان را جمع کنیم و از تجربه پیشینیان درس بگیریم قادر خواهیم بود که با آسودگی خاطر – در حالیکه خود را با یک کدو محافظت می‌کنیم – از قسمت امن زندگی لذت ببریم.

    بعضی وقتها می‌توان این کار را کرد. مثل آموختن مهارت رانندگی یا شنا قبل از زدن به جاده یا آب.

    خیلی وقتها هم نمی‌توان.

    واقعیت این است که ک*ر خر بی کدو در پیش بینی نشده ترین حالات فرود می‌آید. به شکل یک بیماری مزمن، تغییر قوانینی که همه کسب و کارمان به آن وابسته است، شیوع یک بیماری همه گیر یا جدا شدن ناگهانی مسیر همسری وفادار بعد از سی سال زندگی مشترک. یا احساس پوچی و افسردگی بدون هیچ دلیل خاصی. خب ممکن است بگویید «حتما دلیلی وجود دارد و یک متخصص (استاد) می‌تواند به ما کمک کند دلیلش را پیدا کنیم.» شاید.

    کدوی چهارم

    تجریه بدون کدوی زندگی همان چیزی است که بیشتر وقتها زندگی را در درجه اول ارزشمند تجربه کردن می‌سازد. مثل قدم زدن در یک جنگل بدون ماسک، نوازش یک گربه بدون دستکش یا نوشیدن شیری که تازه از گاو دوشیده شده است.

    شاعر اگرچه نمی‌دانسته که این دریا چه موج خون فشان دارد اما دقیقا به همین دلیل، وقتی عاشق شده احساس کرده که گوهر مقصود را برده است.

    ونگوگ به چه تجربه‌ای نیاز داشت تا گوش خودش را نبرد؟ کدام استاد با تجربه‌ای می‌توانست داستایفسکی را از قمار زندگیش برحذر دارد؟

    کدوی پنجم

    مامعمولا قضاوت درستی از نتیجه ندیدن کدو نداریم.

    از اکتشافات علمی گرفته تا آثار هنری، تاریخ بشر پر است از تجربه‌های ارزشمند انسانهای جسوری که آگاهانه یا ناآگاهانه کدو را ندیده‌اند. کسی نمی‌داند که رنج حاصل از خطای امروز چه بذری را به خاک زندگی فردا خواهد افشاند.

    کدوی ششم

    مامعمولا قضاوت درستی از ندیدن کدو نداریم.

    خیلی وقتها شکستهای ما ربطی به ناقص بودن اطلاعاتمان ندارند. اما ما سعی می‌کنیم که تصمیم‌گیری را تا جایی که می‌شود به تاخیر بیندازیم و منتظر بمانیم ( به جای اینکه صبر کنیم) تا همه کدوها را ببینیم. اما هیچ کس نمی‌داند که چه میزان اطلاعات کافی است؟ برای انتخاب همسر. برای تغییر شغل. برای مهاجرت. برای انتخاب یک رژیم غذایی. حتی برای انتخاب یک کتاب. از کجا می‌فهمیم که کدو را دیده‌ایم؟ نه جدی!

    به فتراک ار همی‌بندی خدا را زود صیدم کن

    که آفت‌هاست در تاخیر و طالب را زیان دارد


    با همه احترام به مولانا و اشعار فوق العاده‌اش و همه چیزهایی که می‌توان از او الهام گرفت، من ترجیح می‌دهم خاتون را زنی شجاع تصور کنم که توسط کنیزکی محافظه کار و دست به عصا (دست به کدو) مورد انتقاد قرار می‌گیرد. خاتون برای من کسی است که اول عاشق می‌شود – با حس در دست گرفتن گوهر مقصود – و بعد با تمام وجود در این دریای خون فشان (زندگی) غوطه ور. در حالیکه دنیای کنیزک داستان محدود است به خری نحیف و کهنه کدویی سوراخ.

  • جلب توجه –  اگر می‌خواهی بدون جلب توجه، توجه جلب کنی

    جلب توجه –  اگر می‌خواهی بدون جلب توجه، توجه جلب کنی

    الف- دهنت رو ببند. و گوش بده. جلب توجه با حرف زدن اولین کاری است که بیشتر آدمها می‌کنند. من هم بیشتر وقتها همین کار را می‌کنم. حرف می‌زنم. شاید در ابتدای معاشرت در یک جمع بتوانم خودم را کنترل کنم. اما به محض مطرح شدن یک موضوع جالب یا چیزی که من خودم را در آن صاحب نظر می‌دانم یا ایده‌ای که من با آن مخالفم یا وقتی حس کنم کسی چرند می‌گوید، دهنم باز می‌شود و چشمهایم بسته.

    ب- به چیزها و آدمها علاقه نشان بده. تقریبا هیچ چیز و هیچ آدمی برای من جالب نیست. و اگر هم باشد و به آن علاقه‌ای نشان بدهم صرفا از روی ادب و احترام است و برای مدت کوتاهی تا موضوع صحبت به علایق من برسد. توجه به این نکته ضروری است که بقیه هم دقیقا مثل تو سعی می‌کنند توجه جلب کنند. گرفتن توجه بدون دادن آن غیر ممکن است. اجازه بده چیزها و آدمها توجهت را جلب کنند. چگونه؟ الف.

    ج- خودت را بیان کن. بدون سر و صدا. بدون تلاش برای جلب توجه. به دور از گنده گو*ی. بدون امید به جلب توجه. شعر بگو. چرا من هنوز روی اینستاگرام پست می کنم یا وبلاگ منتشر می کنم؟ ه ه ه ه ه + ج

    د- به چیزی اهمیت بده. در این زمینه حتما تمرین ب کمک می کند. هیچ چیزی اهمیت ندارد تا اینکه یک نفر پیدا بشود و به آن چیز اهمیت بدهد.

    ه- هر نوع مخدری را که استعمال می کنی ترک کن. منظورم فقط سیگار و الکل و شیشه و این جور چیزها نیست. به تعداد آدمهای روی کره زمین مخدر وجود دارد. حتی بیشتر. تو خودت بهتر می‌دانی که به چه چیزی معتاد هستی. و احتمالا به بیشتر از یک چیز معتادی. این را از روی تجربه شخصی می‌گویم. البته همه چیز را معمولا نمی‌توان با هم یا یکجا یا همزمان کنار گذاشت. و طبیعی است که بعضی وقتها اعتیادی با اعتیادی دیگر جایگزین بشود. ترک اعتیاد چه ربطی به جلب توجه دارد؟ شاید باور نکنی اما در دنیایی که خیلی‌ها معتاد هستند نداشتن اعتیاد یا کمتر معتاد بودن، توجه زیادی جلب می کند. آیا اعتیاد به جلب توجه هم داریم؟ خودت چی فکر می کنی؟

    و- کمتر قضاوت کن. هم توی ذهنت و  هم با صدای بلند. کمتر قضاوت کردن با صدای بلند آسانتر است و در این زمینه الف کمک می‌کند. توی ذهنت قضاوت نکردن سخت‌تر است و ممکن است ه پیش نیازش باشد.

    ز- دروغ نگو. خزعبل نباف. حقیقت را بگو. هر چی که خودت فکر می کنی دروغ نیست. یا اصلا چیزی نگو. در غیاب دروغ و خزعبل کلی فضای خالی ایجاد می‌شود. به فضای خالی توجه کن. به سکوت. به ناگفته‌ها. فضای خالی را پر نکن. نمی‌دانم چرا، اما پر نکردن فضای خالی توجه جلب می‌کند.

    ح- نه بگو. بیشتر چیزها و کارها و داشتن‌ها و رفتن‌ها و جلسه‌ها و پروژه‌ها غیر ضروری هستند و هدفی جز جلب توجه دنبال نمی‌کنند. آنهم توجهی که هرگز جلب نمی‌شود. من همیشه بعد از زمانی طولانی زور زدن، متوجه شده‌ام که واقعا لزومی نداشت زور بزنم. هنوز هم این کار را می‌کنم. هنوز هم زور می‌زنم جلب توجه کنم. ه ه ه ه ه

    ط- صبر کن. هرگز منتظر توجه کسی نباش. چیزی پیدا کن و به آن توجه کن. یک تکه چوب، یک بیت شعر، یک جفت چشم، هسته زردآلو یا یک لیوان چای. بعد صبر کن. هرگز منتظر توجه کسی نباش. تو توجه کن. دوباره صبر کن. بیشتر صبر کن. بیشتر توجه کن. هرگز منتظر توجه کسی نباش. چیزهای بی شماری در حال جلب توجه تو هستند. توجه کن. نه بگو. صبر کن. منتظر نباش.

     

  • صبر و انتظار – مفهوم و نشانه شناسی

    صبر و انتظار – مفهوم و نشانه شناسی

    صبر کردن و منتظر ماندن خیلی وقتها یکی نیستند. ممکن هم هست که یکی باشند. بنابراین قصد من پرداختن به مفاهیم و نشانه‌هایی است که این کلمات به آنها اشاره می‌کنند و نه ارائه یک تعریف دقیق از آنها.

    صبر کردن حالتی است که تو کاری را که می‌بایست، کرده‌ای و حالا تنها کاری که از دستت بر می آید صبر کردن است که خود کاری است ارزشمند و نیازمند انرژی و آگاهی و تمرین.

    منتظر ماندن حالتی است که تو کاری را که می‌بایست، نکرده‌ای و نمی‌کنی و منتظری یک نفر دیگر بیاید و به جای (برای) تو آن را انجام بدهد. یا به تو بگوید که باید بکنی. مثل بچه‌ای که منتظر می ماند تا مادرش به او بگوید که باید مسواک بزند.

    در صبر کردن تو جایی را که هستی می‌شناسی و می‌دانی که چطور در آنجا (یا دقیقتر اینجا) بمانی. تو اینجا ماندن را پذیرفته‌ای. با همه درد و سختی‌هایش.

    انتظار حالتی است که تو جایی را که هستی نپذیرفته‌ای. مثل مسافری که در ایستگاه منتظر رسیدن قطار است. منتظری که کسی بیاید و تو را با خود ببرد. منتظری که کسی بیاید و از این وضعیت نجاتت بدهد. منتظری که مادرت با شیشه شیر پیدایش شود.

    بنابراین طبیعی است که در حالت انتظار مثل بچه‌ای که خودش را کثیف کرده است برای جلب توجه سر و صدا کنی. در صبر کردن، غر زدن و جیغ زدن و گریه کردن کمتر شنیده می‌شود.

    صبر کردن یعنی فعالانه در این جهان زندگی کردن. منتظر ماندن یعنی توریست منفعل شرایط و محیط اطراف بودن.

    صبر کردن حالتی است که در آن از مسیر لذت می‌بری. منتظر ماندن بی تابی برای رسیدن به مقصدی است که از پیش به آن وابسته شده‌ای.

    و وابسته بودن به مقصد یا نتیجه کار یعنی خودت و ذهنت را بسته‌ای. در صبر به مناظر و زیباییها و زشتیهای مسیر باز هستی.

    کم و کاستی هست در حال انتظار که قرار است با رسیدن به مقصد جبران شود. در صبر همه چیز سر جای خودش است و از همه مهمتر، تو هر آنچه را که باید داشته باشی داری و در هر لحظه همان جایی هستی که باید باشی. تو در هر لحظه رسیده‌ای.

    در حال صبر تو آن کاری را که باید بکنی می‌کنی، چون خود آن کار، فی‌الذاته مقصد است. در حال انتظار تو کاری نمی‌کنی چون مطمئن نیستی که آن کار تو را به مقصد از پیش تعیین شده می‌رساند یا نه.

    انفعال در انتظار، به دیگران و کارهایی که می کنند و کارهایی که قرار است بکنند و به طور کلی شرایط بیرونی وابسته است. حرکت در صبر، به دیگران و کارهایشان و محیط بیرونی مرتبط است. در صبر، تو اثرگذار و اثر پذیری. اثرگذاری از این‌رو که کاری را که باید بکنی می‌کنی. اثر پذیری از آن جهت که به هر آنچه که در بیرون از تو اتفاق می‌افتد یا نمی‌افتد باز هستی.

    صبر از نشانه‌های اعتماد است و بی اعتماد، صبر کردن غیر ممکن. انتظار آرزویی است کورکورانه برای اتفاقی که می‌خواهی بیفتد.

    صبر، خطر کردن در فضای عدم قطعیت است با ایمان به اینکه تو هر آنچه را که لازم است داری، با اعتماد به محیط بیرونت. منتظر ماندن تلاشی است برای ایمن شدن در محیطی شناخته شده و قابل پیش بینی، بی اعتماد به دنیای ناشناخته و هر آنچه که ممکن است از آن متولد بشود.

    اعتماد غالبا به عنوان دغدغه‌ای در حضور خطر، عدم قطعیت، آسیب پذیری و روی هم بستگی (interdependency) به تصویر کشیده می‌شود. حضور یا عدم حضور این پیش شرط ها در موقعیت تصمیم‌گیری شاید دقیقترین وجه تمایز اعتماد و اطمینان محسوب شود. ما می‌توانیم از وقوع یک اتفاق اطمینان داشته باشیم حتی اگر خطری متوجه ما نباشد. اما صحبت از اعتماد در جایی که خطر و آسیب‌پذیری وجود ندارد بی‌معناست.

     

  • خروج از منطقه راحتی یا کامفورت زون

    خروج از منطقه راحتی یا کامفورت زون

    منطقه راحتی (comfort zone) فضایی است که عناصر آن آشنا هستند و به آنها در طی یک زمان طولانی عادت کرده‌ایم. زندگی کردن در منطقه راحتی لزوما چیز بدی نیست. منطقه راحتی به زندگی سر و سامان می‌دهد و آشوب یک دنیای بزرگ را به نظم یک دنیای کوچک قابل زندگی تبدیل می کند. تا اینکه حس کنیم این دنیای کوچک منظم قابل زندگی، دیگر خیلی هم قابل زندگی نیست. اینجاست که حس می کنیم باید به سرزمینهای ناشناخته برویم و دنیای منظم قابل زندگی جدیدی بسازیم. بعضیها این فرایند نسبتا پیچیده را تغییر می نامند.

    همچنین بعضیها معتقدند برای این کار کافی است که هدف مشخصی را در خارج از منطقه راحتی با دقت انتخاب کنیم و مراحل رسیدن به آن را برنامه‌ریزی کنیم و با مسئولیت و تعهد – به سوی هدف جدید – قدم برداریم.

    این آسان‌ترین قسمت کار است اما معمولا نتیجه‌ای در بر ندارد.

    کاری که سخت است رها کردن چیزهایی است که دست و پای ما را در منطقه امن – در عین فراهم کردن احساس راحتی – بسته اند. چیزهایی مانند:

    1- غرور یا منیت یا ego که اجازه نمی دهد واقعیت را بپذیریم. این واقعیت که یک چیزی دیگر کار نمی کند. شاید هم از اول کار نمی کرده است. منیت به هزار و یک روش تلاش می کند وضع موجود را حفظ کند.

    2- مُسکن ها. یا تکیه گاه های عاطفی که برای فرار از احساساتی مانند ترس، اضطراب یا شرم بکار می گیریم. خروج از منطفه راحتی مستلزم روبرو شدن از نزدیک و ماندن با این احساسات است. به جای این کار ما با چیزهایی مانند خوردن، نوشیدن، سکس، سلف هلپ، کار و غیره، احساسات ناخوشایندمان را سرکوب (بی‌حس) می کنیم. لذت جویی مانند مُسکنی، درد ماندن در منطقه راحتی را قابل تحمل می کند.

    3- حفظ ظاهر. خروج از منطقه راحتی لزوما یک فرایند تر و تمیز و شیک و پیک نیست. خروج از منطقه راحتی ممکن است کسی را به تصویر بکشد که برای اولین بار می خواهد بانجی جامپینگ یا اسکای دایوینگ کند. اما واقعیت اینست که این خروج با کلی گریه، بی تابی، خجالت، ترس، درد و تلاش برای فرار همراه است. فرار از بدنی که دیگر مثل قبل کار نمی‌کند یا فرار از رابطه ای که دیگر قابل تحمل نیست. این فرایندی است که کمتر کسی آنرا روی اینستاگرام به اشتراک می گذارد.

    4- مفهوم زمان. اگر به خودت بگویی که دیگر دیر شده است یا هنوز زود است، طبیعی است که از منطقه راحتی خارج نمی‌شوی. اصولا زمان در خروج از منطقه راحتی کاربردی ندارد و تنها زمان برای خروج، اکنون است.

    منطقه راحتی

    4-1- برنامه پنج ساله. اگر می دانی که تا یک سال دیگر به کجا قرار است برسی، به احتمال زیاد داری مسیر زندگی شده شخص دیگری را دنبال می کنی. دانستن اینکه در چند سال آینده به کجا خواهی رسید توهمی بیش نیست. در خروج از منطقه راحتی نمی توانی فرض کنی که در دو سال آینده یا حتی شش ماه بعد چه اتفاقی باید بیفتد.

    5- حس تعلق به بعضی از دوستان و آشنایان. مثل طنابی که به تدریج و طی سالها پوسیده است ولی به ظاهر سالم به نظر می‌رسد، بعضی از روابط هم برای ما احساس تعلق کاذب ایجاد می کنند. تصور می کنیم که در فضایی زندگی می کنیم که فلانی هم حضور دارد و اگر از آن فضا بیرون برویم ارتباط یا تعلقمان را به او از دست خواهیم داد. غافل از اینکه این ارتباط را مدتهاست از دست داده ایم.

    6- نیاز به دیده شدن. مردم برای فرایند دردناکی که باشکوه هم نیست کف نمی زنند. خروج از منطقه راحتی فرایندی است به تنهایی و در تنهایی. البته در این راه ممکن است از کسی کمک بگیری ولی کمک گرفتن یک چیز است و نیاز به تشویق تماشاچیان، چیز دیگر.

    7- نیاز به انتقام. مانده ای که چیزی را ثابت کنی. به کسانی که خدا می‌داند کِی تو را دست کم گرفتند و گقتند که تو اینکاره نیستی یا اشتباه می کنی. منطقه راحتی برای تو عملا به فضایی برای حسادت، کینه و انتقام تبدیل شده است. در چنین فضایی تو بر اساس نظر دیگران یا دقیقتر بگویم فرض خودت از نظر دیگران، یعنی توهم محض، تصمیم می گیری.

    8- قطعیت. انتظار داری که به یک نتیجه مشخص از پیش تعیین شده قطعی برسی. اما واقعیت اینست که در زندگی هیچ چیز قطعی وجود ندارد. قطعیت فقط در گذشته دیده می شود. مثل سودآور بودن فلان کسب و کار یا روش موفقیت بهمان شخص.

    9- هزینه های نابرگشتنی یا sunk cost. با وقت و پول و انرژی‌ات سرمایه‌گذاری‌ای کرده‌ای و تا برگشتش را نبینی حاضر به رها کردنش نیستی.

    10- یک ایده قدیمی از اینکه زندگیت در آینده چگونه خواهد بود. مثل جواب این سؤال که وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشوی. ایده ای از ذهن نابالغ شخصی که هنوز زندگی در دنیای واقعی را تجربه نکرده است. خود واقعی‌ات با تصویری که از خودت ساخته ای منطبق نیست. و تا این تصویر را رها نکنی، حرکت کردن برای تو درست مثل حرکت سایه ای روی یک دیوار خواهد بود.

    The curious paradox is that when I accept myself just as I am, then I can change.
    ~CARL ROGERS, On Becoming a Person

  • رشد درک ما از رشد – قسمت پنجم

    کونراد لورنز  (1989-1903)غالبا به عنوان پدر اتولوژی مدرن شناخته می شود. او لزوما کشفیات بیشتری نسبت به دیگر دانشمندان این شاخه انجام نداد، بلکه سبک نگارش جسورانه، شفاف و همراه با شوخ طبعی او توجه زیادی را به این رشته جدید جلب کرد.

    لورنز در یک خانواده اتریشی به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش پزشک سرشناسی بود و دوست داشت که لورنز هم پزشک بشود، بنابراین او از روی وظیفه شناسی مدرک پزشکی گرفت. ولی او هرگز علاقه کودکیش به طبیعت و حیات وحش را از دست نداد و پس از پزشکی به تحصیل در رشته جانورشناسی (zoology) در دانشگاه وین پرداخت و در این رشته دکترا گرفت. لورنز در اوایل دهه 1930 مطالعات اتولوژی خود را آغاز کرد، زمانی که متقاعد شد نشانه های تکامل در الگوهای رفتاری حیوانات به اندازه خصوصیات فیزیکی آنها قابل مشاهده است. او بسیاری از مشاهداتش را در املاک وسیع خود در اتریش که گونه های متعدد جانوران وحشی در آن آزادانه زندگی می کردند انجام داد.

    نیکو تینبرگن (1988-1907) در سایه لورنز و در سکوت کار کرد. با این حال اتولوژیست ها کار او را به اندازه کارهای لورنز حایز اهمیت می دانند. تینبرگن در لاهه هلند به دنیا آمد و مانند لورنز از بچگی شیفته حیوانات و حیات وحش بود. اگرچه نمره هایش در مدرسه خوب نبود و معلمهایش او را به عنوان بچه تنبلی که فقط به ورزش علاقه دارد می شناختند، ولی او در رشته زیست شناسی دکترا گرفت و مطالعات ارزنده ای را در رشته اتولوژی آغاز کرد. تینبرگن و لورنز به همراه اتولوژیست سرشناس دیگری به نام کارل ون فریش در سال 1975برنده جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی شدند.

    اتولوژیست ها معتقدند که ما تنها در صورتی قادر به درک رفتار یک جانور هستیم که او را در محیط طبیعی خودش مطالعه کنیم.

    برای مثال ما نمی توانیم بفهمیم که چرا یک پرنده در جای خاصی و به شکل خاصی لانه می سازد مگر اینکه ببینیم این رفتار چگونه گونه او را در برابر مهاجمان در محیط طبیعیش محافظت می کند. روانشناسانی که جانوران را فقط در آزمایشگاه مطالعه می کنند چیزهای زیادی را از دست می دهند. در چنان شرایطی بسیاری از گونه ها حتی تولید مثل نمی کنند و فرصت مشاهده رفتارهای مرتبط با لانه سازی، جفت گیری، تشکیل قلمرو و فرزند پروری در آزمایشگاه وجود ندارد.

    رفتار غریزی

    در ادبیات روزمره ما معمولا هر رفتار غیر اکتسابی را غریزی یا غریزه می نامیم ولی اتولوژیست ها دسته خاصی از رفتار غیر اکتسابی را غریزه به حساب می آوزند.

    یک غریزه در درجه اول توسط یک محرک مشخص خارجی آزاد می شود. برای مثال به نظر می رسد که مرغ هر زمانی که حس کند جوجه هایش در خطرند به نجات آنها می شتابد. ولی با مشاهده دقیقتر می فهمیم که مرغ در حقیقت به یک محرک مشخص یعنی اعلام خطر جوجه هایش، عکس العمل نشان می دهد. اگر جوجه ها از دید مادر مخفی باشند ولی او صدایشان را بشنود به نجات آنها می رود. ولی اگر جوجه ها در جعبه ای شیشه ای قرار داشته باشند و مرغ آنها را ببیند ولی صدایشان را نشنود، بی تفاوت می ماند.

    محرک آزاد کننده مشخص، همچنین عکس العمل بچه ها را در قبال والدین تعیین می کند. برای مثال یک زاغچه جوان تنها در صورتی والدینش را به هنگام پرواز همراهی می کند که آنها با زوایه و سرعت مشخصی از زمین جدا شوند.

    غرایز، همچنین وابسته به گونه هستند. به این معنی که الگوهای رفتاری خاص تنها در اعضای یک گونه خاص دیده می شود.

    به علاوه رفتار غریزی همیشه چند الگوی ثابت عملی یا مؤلفه حرکتی ویژه دارند. حالتهای جنگ، رفتار جفت گیری و روشهای همراهی کردن همیشه جنبه های ثابت دارند.

    الگوی عملی ثابت، همچنین از یک مؤلفه محرک ذاتی برخوردار است، یک ضرورت درونی برای برانگیخته شدن رفتار غریزی. در نتیجه اگر رفتار غریزی برای مدت طولانی آزاد نشده باشد، نیروی پشت آن می تواند تا نقطه ای افزایش یابد که به محرک مشخص کمتری نیاز داشته باشد. در برخی موارد فشار درونی برای آزادسازی تا نقطه ای بالا می رود که الگوی عملی ثابت بدون تحریک آزاد می شود.

    در نهایت، غرایز به عنوان محصولات تکامل، برای ادامه بقا ارزشمندند. برای مثال تینبرگن مشاهده  کرد که مرغ ماهی خوار پوست تخمهایش را بعد از به دنیا آمدن جوجه ها از لانه دور می کند. این عمل به ظاهر زندگی جوجه ها را به خطر می اندازد چون مرغ باید زمانی را دور از لانه سپری کند. تینبرگن حدس زد که برق نور افتاب روی پوست تخمها ممکن است مهاجمان را به لانه جذب کند. او مقداری پوست تخم در منطقه ای ریخت و مشاهده کرد که مهاجمان آن منطقه را نسبت به مناطق فاقد پوست تخم بیشتر می کاوند.

    Imprinting

    در بسیاری از موارد پاسخگویی یک جانور به آزاد کننده های خاص ذاتی یا درونی است. ولی در موارد بسیار دیگری، جانور با یک شکاف در دانش خود به دنیا می آید. جانور به همه الگوهای یک غریزه مجهز است ولی اطلاعاتی درباره محرکهای آزاد کننده کم دارد. فرایندی که در آن این اطلاعات در یک دوره حیاتی زود هنگام به دست می آید، ایمپرینتینگ نامیده می شود.

    بچه های بسیاری از گونه های پرندگان و پستانداران با دانش ناقص درباره محرکی که پاسخ دنبال آنرا آزاد خواهد کرد به دنیا می آیند. مثل این که یک بچه غاز بگوید: “من می دانم که غریزه ای برای دنبال کردن دارم، من می دانم که باید در یک خط قرار بگیرم، و من چیزهایی درباره آزاد کننده غریزه ام – که مادرم وقتی که راه می افتد است – می دانم. ولی مادرم چه شکلی است؟” این اطلاعاتی است که بچه غاز کم دارد وقتی که در یک دوره حیاتی اولیه به دنبال اولین شی متحرک به راه می افتد. معمولا این شی مادر واقعی اوست، اما وقتی بچه غازهای بی مادر توسط لورنز بزرگ می شدند، آنها او را به عنوان مادر خودشان می شناختند. آنها با انرژی او را هر جا که می رفت در یک خط دنبال می کردند و غازهای دیگر را نادیده می گرفتند.

    اگرچه لورنز اولین کسی نبود که ایمپرینتینگ را مشاهده کرد، اما او اولین کسی بود  که فهمید این پدیده در یک دوره حیاتی اتفاق می افتد. به این معنی که حیوان جوان تنها در صورتی به یک شی پیوند می خورد که در زمان مشخصی در اوایل زندگیش با آن شی روبرو شود و آنرا دنبال کند. . پس از طی شدن این دوره پیوند زدن جانور به یک شی دیگر شاید غیر ممکن باشد.

    ایمپرینتینگ نه تنها پاسخ دنبال کردن در بچه ها، بلکه رفتار اجتماعی در بزرگترها را نیز تعیین می کند.

    لورنز کشف کرد که پیوند میان غازهای جفت بزرگسال به اندازه پیوند میان بچه غازها و والدینشان قوی است. وقتی که غازهای بزرگسال جفتشان را گم می کنند دیوانه وار جستجویش می کنند. “غاز شب و روز بطور خستگی ناپذیری اینور و آنور می رود، فاصله های طولانی پرواز می کند و به هر جایی که ممکن است جفتش را بیابد سر می زند و در همه حال آوازی سه بخشی و با نفوذ سر می دهد.” اگر جفت غاز برای همیشه ناپدید شود، غاز همه امیدش را از دست می دهد و محزون به نظر می رسد.

    اتولوژیستها بینش فراوانی درباره گونه های غیر انسانی در اختیار ما قرار داده اند ولی به طور کلی در بکارگیری این بینش برای انسان دست به عصا قدم برداشته اند. در قسمت بعد به بکارگیری بینش اتولوژیست ها در زمینه رشد انسان خواهیم پرداخت.