دسته: سفر

  • سفری به گذشته، حال و آینده

    قلعه رودخان

    تابلوی دربند کوچک فومن را که رد کنی چند کیلومتر آن طرفتر به دربند بزرگش می رسی البته نه به این اسم. اسمش قلعه رود خان است.
    قلعه ای نيمه مخروبه بر قله كوه با عظمتی متعلق به گذشته و چند توالت فعال و غیر فعال در میانه قلعه برای توريستهایی كه فریاد می زنند. به نظر شما چرا یک آدم که قلعه ای چند صد ساله را در بالای قله ای وسط جنگل بازدید می کند فریاد می زند؟
    مسیر مثل هرجای تاریخی و توریستی دیگر با تعداد قابل ملاحظه ای دکه و رستوران و دست فروش شروع می شود. از چای سبز و گلپر و گل گاو زبان و عصای بامبو و عکس با لباس محلی که بگذریم، چیزی که نظر من را جلب می کند اسکیمو ( یا اسکمو) است. نوعي بستنی يخی ساخته شده از آب و سه تا آلبالو خشك و گلپر و مقدار زیادی رنگ قرمز با ماندگاری جوهر خودکار بیک.
    مسیر قلعه سنگفرشی پلکانی است که فروشنده عصا، تعداد پله هایش را هزار و دویست تا هشدار می دهد و با وجود دکه های زیادی که در طول مسیر نوشابه و چیپس می فروشند حجم زباله اطراف مسیر قابل چشم پوشی است.
    “ساختن آينده بدون شناخت گذشته ممكن نيست.”  پیام سازمان میراث فرهنگی است به  گردشگران در بدو ورودشان به قلعه.
    اصولا از قلعه رودخان چه چیزی می توان آموخت كه به ساختن آينده كمك كند؟ از سی و سه پل، چغازنبيل، ارك بم، تخت جمشید چطور؟
    بازديد از بنايی كه دو هزار سال پيش ساخته شده چه تاثيری در ما می تواند  داشته باشد كه بازدید از بنای ساخت پارسال ندارد؟ چرا یک خودروی کولردار و چند صد كيلومتر راه آسفالت که در کمال راحتی و آسایش ما را به پای این قلعه می رسانند باعث شگفتی ما نمی شوند؟  آدم دو هزار و پانصد سال پيش حتما ابزار و وسايل و دانش ساختن تخت جمشيد را داشته كه آنرا ساخته است. حالا ما از چه چيزی شگفت زده مي شويم؟ و از آن چه چیزی یاد می گیریم؟ اينكه با ابزار ابتدايی تر از چيزی كه ما الان داريم چيزی ساخته که ما الان نمی توانیم بسازیم؟ یا اینکه زمان ساخت آن خیلی دور به نظر می رسد؟
    مگر اصلا دو هزار سال در پهنه دويست هزار ساله تاريخ آدم و یا تاریخ چند میلیارد ساله جهان چه اهمیتی دارد؟
    چرا كوروش و نادر و اسكندر و فيليپ سوم و سربازانشان و قصرهايشان  با شكوه تر و با ابهت تر از آدمها و بناهای امروزی به نظر می رسند؟
    می گویند درختان همین جنگلی که این قلعه نهصد ساله بالای آن واقع شده است بیشتر از ده هزار سال قدمت دارند. چرا صدای اره ای که در دوردست این درختها را از زیر قطع می کند ما را کمتر از دزدیده شدن یا شکستن فلان سر ستون یا مجسمه یا سکه دو-سه هزار ساله ناراحت می کند؟
    چه چیزی را ما با شناخت گذشته ساخته ایم؟
    اصولا روش درس گرفتن از گذشته چیست؟
    ماسوله

    چهل کیلومتر آنطرفتر روستای زیبای ماسوله واقع شده است. اقليمی مشابه، درختانی مشابه، رطوبت كمتر و اينبار به جای قلعه ای بر بالای كوه كه از یک حكمران و سربازانش محافظت كند روستايي ساخته شده بر سينه كوه كه هم از پايين کوه ديده مي شود و هم از بالای آن. درختان بالای كوه هم دست نخورده باقي مانده اند. هنوز در خانه های این روستا مردم زندگی می کنند. خانه ها خرابه ای از گذشته برای درس گرفتن معاصران نیست. اينجا گذشته به حال رسيده است و اینجوری که من حس می کنم می رود تا به آینده پیوند بخورد. تابلويی هم از ميراث فرهنگی برای شناخت و حفظ ميراث گذشتگان به چشم نمی خورد. دسته ای آجر برای مرمت ديواری چند هزار ساله يا شبيه سازی تاريخ در گوشه ای انتظار نمی کشد. اينجا زندگی بدون وقفه جريان داشته است. نمی دانم برای چند صد يا چند هزار سال و برايم مهم هم نيست كه بدانم. اينجا هيچ دستفروشی بستنی تقلبی به كسی نمی فروشد و اصلا هيچ كس به زور هیچ چيزی نمی فروشد. اينجا اگر آهنی يا آجری در بنايی به كار رفته در بافت قديمی هضم شده و در سراسر روستا وصله ناجوری ديده نمی شود.
    اينجا زندگي همانگونه است كه می خواهی بسازی. گوبی سالها و قرنهاست كه مردم اين روستا بدون اهن و تلپ و ادعايی، گذشته و حال و آينده شان را ساخته اند. اينجا كوچه ها تميزند و مردم مهربان و خندان و آرام و بدون عجله برای پولدار شدن. اينجا مردم اگرچه اتاقی از خانه شان را به تو اجاره می دهند ولي هيچ كس تو را یک كيف پر پول نمی بيند.
    اينجا سالهاست که مردم فهميده اند كه پشت بام  خانه ای مي تواند حياط خانه ديگری باشد.
  • سفر من به سوئیس و بازگشت من از سوباتان

    قبل از رفتن
    “سوئیس ایران” کلمه کلیدی بود که تور چهار روزه دریاچه نئور را با وجود اینکه گرانتر از آنچه من می خواستم بود، به من فروخت. اصولا من هم مثل خیلی های دیگر به دو دلیل سفر می کنم: دلیل اول اینکه می خواهم جایی که هستم نباشم، از اینجا بروم، مهاجرت کنم و الخ. دلیل دوم هم اینست که جایی بروم که قبلا نبوده ام و سوئیس ایران جایی بود که من هرگز قبل از این سفر نبوده ام. سوئیس هم نبوده ام بنابراین با شنیدن عبارت سوئیس ایران ذهن من شروع کرد به ساختن یک یک تصویر. به ایجاد انتظار از سفری که در پیش روست. درست مثل تصور طعم غذا قبل از اینکه به یک مهمانی شام بروی یا تصور قیافه عروس قبل از یک خواستگاری سنتی.
    “سوئیس ایران چه شکلی است؟” از خانم فروشنده تور پرسیدم.
    “مراتع” و “عشایر” کلمات کلیدی دیگری هستند که از توصیفات خانم فروشنده تور یادم مانده است. من قبل از این سفر هرگز مرتع ندیده بودم. مثل دبیر شیمیمان که هرگز نفت خام ندیده بود. بعضی چیزها هست که بین خواندن درباره آن در کتابهای درسی و دیدن آن در دنیای واقعی فاصله زمانی زیادی می افتد. مثل مرتع، فلات، عشایر، نفت خام، خط مرزی، عقرب، زنبور عسل و …
    انتظار دیدن مراتع و عشایر و سوئیس ایران در من شکل می گیرد. جاهایی که قبلا نیوده ام و جاهایی که رفتن به آنجا من را از اینجایی که هستم دور می کند.
    رفتن
    اگر با یک تور(تور طبیعت گردی) سفر کرده باشید احتمالا می دانید که در ابتدای سفر همسفرها خودشان را معرفی می کنند. خیلی ها خیال می کنند که این کار برای آشنایی و آب شدن یخ و این چیزهاست. ولی من فکر می کنم معرفی اول سفر تعیین نقطه مرجع یا نقطه بازگشت است. بازگشت به همان جایی که می خواهی از آنجا به یک جای دیگر بروی. وقتی نقطه بازگشت را با صدای بلند جلوی چهل و پنج نفر توی بلندگوی اتوبوس می گویی احساس امنیت می کنی. من علی هستم مهندس کامپیوتر مجرد دانشگاه شریف درس خوندم و تو شرکت ردزثعهصصخضثصض مدیر یاصسهخحعه هستم. در این سفر هر چقدر هم که به جاهای ناشناخته ای بروم و آدمی بشوم که تا به حال نبوده ام، هرچقدر هم تغییر بزرگی اتفاق بیفتد که من را بترساند، من جای امنی دارم که به آن برگردم و آدرس این نقطه مرجع را با صدای بلند برای خودم و دیگران تکرار کرده ام: علی مهندس کامپیوتر مجرد فارغ التحصیل دانشگاه شریف مدیر یاصسهخحعه شرکت ردزثعهصصخضثصض.
    کنجکاوی و کشف جاها و چیزهای exotic
    exotic یعنی عجیب و غریب. یعنی متفاوت و اسرارآمیز. یعنی متعلق به جایی دیگر. یعنی خارجی.
    من مدتها با کلمه “خارج” مشکل داشتم. فلانی رفته خارج. فلانی از خارج برگشته. فلانی خارج زندگی می کنه. فلانی زن خارجی داره و الخ. تا فهمیدم این خارج اسم یک کشور یا شهر نیست. خارج یعنی همان exotic. یعنی همان جایی یا همان چیزی که نداریم و نیستیم و آرزویش را می کنیم. یعنی انگیزه سفر. یعنی شرق برای غربی. یعنی غرب برای شرقی. برای گوستاو فلوبر نویسنده فرانسوی قرن نوزده مصر، صحرا، شتر، حرم و زنان سیه چرده عرب، خارج محسوب می شد و برای من سوئیس و زنان بلوند و مراتع سر سبز و گاو گوسفند و عشایر.
    با هواپیما که سفر می کنی حس خارج رفتن از همان فرودگاه مقصد شروع می شود. شکل تابلوها و رنگ و فونت حروف آنها. کاشی توالتها و شکل آبریزگاهها. اینها اولین چیزی است که به آدم حس به خارج رسیدن را القا می کند.
    از دریاچه نئور به سمت روستای سوباتان که قرار بود محل اطراق ما باشد چیزهای خارجی زیادی را تجربه می کنم که نوشتن همه آنها حال و حوصله زیادی از من می گیرد و خواندن آنها وقت و انرژی زیادی از شما. پس خلاصه اش می کنم: 

    شیر تازه دوشیده شده و نجوشیده از قابلمه ای که احتمالا علاوه بر شیر حاوی چیزهای دیگر هم بود. این شیر برای من همانقدر خارجی بود که غذای روسی هواپیمایی اوکراین در اولین سفرم به فرنگ. حتی بیشتر.
    راه رفتن بر روی فرشی از گلهایی که نه اسمشان آشناست نه قیافه شان. وقتی برای رسیدن به مقصد مجبوری راه بروی و وقتی برای راه رفتن چاره ای به جز قدم گذاشتن بر روی فرشی از گل نداری … این کار خیلی خارجی بود.
    چادری که عشایر در آن زندگی می کردند. گاو و گوسفندی که کنار آن بودند. برای من شهری، که هر روز باید چند کیلومتر را با عوض کردن دو سه تا تاکسی طی کنم تا به محل کارم برسم دیدن آدمهایی که محل کار و زندگیشان فاصله ای از هم ندارد خیلی خارجی است. حتی روستایی کشاورز هم مسافتی را پیاده یا با الاغ طی می کند تا به زمینش برسد. برای عشایر دامدار این فاصله صفر است. خروجی کار من شهری مهندس مدیر پشت میز نشین خیلی مشخص نیست. شغل من تنها نتیجه مشخص و قابل اندازه گیری که دارد درآمد آخر ماهست که معلوم نیست به چه دلیل و حاصل تولید چه چیزی است. ولی عشایر دامدار اینجوری نیستند. می توانی گوساله ها و بره های تازه به دنیا آمده شان را بشمری. می توانی شیر دوشیده شده شان را وزن کنی. می توانی حرکت عشایر را از ییلاق به قشلاق یا برعکس متر کنی. عشایر فقط زندگی می کنند. کار نمی کنند. بین کار و زندگیشان فاصله نمی بینی. لباس کارشان با لباس زندگیشان فرق نمی کند. برای من شهری این خیلی خارجی است.
    توالت از آن جاهایی است که حتی وقتی به خانه عمه ات می روی به تو حس خارج بودن می دهد. توالت با اتاق پذیرایی یا مبلی که رویش می نشینی فرق اساسی دارد. توی توالت تنها هستی و با محیط اطراف کاملا صادقانه تعامل می کنی. وقتی برای اولین بار به توالت می روی همه چیز را به دقت بررسی می کنی. فاصله شلنگ. ریسک قطع شدن آب. کارآمد بودن هواکش و … اتاق پذیرایی اینجوری نیست. من معتقدم توالت رفتن در یک خانه غریبه برای اولین بار یک سفر کوتاه محسوب می شود.
    خانه ای که ما در حیاطش چادر زده بودیم سه توالت داشت که دو تای آنها در کنار هم به یک طرف ساختمان چسبیده بودند و سومی  در گوشه دیگر حیاط، وصل به کابین آشپزخانه بود. هر توالت اتاقکی چوبی با سقف کوتاه و دری بدون دستگیره و قفل. سنگ توالت بالای چاله ای تعبیه شده بود که چیزهای اضافی بدن از طریق مخروطی به آن هدایت می شد و محتویات چاله هم در نور کافی روز از شکاف چوبهای کناری قابل رویت بود. درست مثل مناظراطراف که از شکاف دیوارهای چوبی اطراف توالت می شد دید. شیر و شلنگ این توالتها با مقدار قابل توجهی پلاستیک مسدود شده بود و هر کاربری می فهمید که باید آفتابه را بیست متر آن طرفتر از لوله ای که آب چشمه ای خنک را تحویل این خانه اعیانی می داد، پر کند. توالت رفتن در آن دو روز برای من خیلی خارجی بود.
    تملک زیبایی
    آدمها وقتی یک چیز خارجی می بینند مثل مرغی که دارد خاک را برای تغذیه جوجه هایش می کند یا گاوی که گوساله اش را نوازش می کند یا دشتی غرق گلهای شقایق و گلهای دیگر که من اسمشان را نمی دانستم یا کلبه ای چوبی که شبیه نقاشیهای ون گوگ است یا گله گوسفندی که در زیر باران بدون حرکت به نقطه نا معلومی زل زده اند یا گاوی که با آرامش بودایی نشسته و جریان مه را روی صورت خود لمس می کند. آدمها وقتی چنین چیزهایی می بینند می خواهند تصاحبش کنند. چرایش را نمی دانم ولی تقریبا همه آدمها این کار را می کنند. ولی چطور می توان زیبایی را تصاحب کرد؟
    یک راه آن وسیله ای است به نام دوربین دیجیتال. این وسیله با یک حافظه چند صد xx بایتی و یک باطری با دوام زیاد طمع هر مغول زیبایی را فرو می نشاند. هرچه لنز آن درازتر، مگاپیکسل آن بزرگتر و سرعت آن بیشتر باشد بهتر است. در جایی که حجم زیبایی و تعداد چیزهایی خارجی زیاد است چشم و مغز و احساسات ما نگران می شوند. درست مثل آدم گرسنه ای که دستش به بوفه یک رستوران می رسد. اولین فرمانی که مغز صادر می کند تصاحب هر چه بیشتر منابع و ذخیره آنها برای مصرف آینده است. برای تصاحب هر چه بیشتر زیبایی هم چه ابزاری بهتر از دوربین دیجیتال؟
    از دیگر چیزهایی که تصاحب می کنی توجه، محبت، دوستی و نهایتا ارتباط با آدمهای با حالی است که در طول سفر با هم بوده اید. اگرچه با (یا از) این دوستان جدید و قدیم در طول سفر به تعداد نا مشخصی عکس انداخته ای ولی این عکسهای دیجیتال حس تصاحب تو را فرو نمی نشاند. بیشتر می خواهی. وقتی اتوبوس به سمت تهران بر می گردد تصاحب دوستان جدید را با گرفتن شماره تلفن، آدرس ایمیل و فیس بوکشان قطعی می کنی.
    نوستالژی
    نوستالژی اشتیاق بازگشت به گذشته یا خانه یا همان جایی که با سفرمان خواسته ایم آنجا نباشیم است. ترکیب دو کلمه یونانی نوستوس یعنی بازگشت به خانه و الگوس به معنی درد. من رادیو گوش کردن یا آواز خواندن در کوه را نوستالژی می دانم. در جایی خارجی آدم می خواهد با شنیدن یک صدا یا موسیقی آشنا درد دوری را کم کند، درست مثل سوت زدن برای غلبه بر ترس بودن در یک زیرزمین تاریک. پایکوبی کنار چادر عشایر ترک زبان با موسیقی بلند کردی که از پخش ماشین پخش می شود را یا باید نوستالژی دانست یا استفاده از جاهای خارجی (exotic)  برای تقویت تجربه های آشنا و قدیمی که این دومی باز هم اولی را درون خود دارد.
    بازگشت
    همیشه این جوری اتفاق می افتد. به جای جدیدی می روی. چیز جدیدی پیدا می کنی. آنرا تصاحب می کنی. برمی گردی جای امنی که برای خودت درست کرده ای. معمولا آخر سفر با بازگشت همراه است. مثل پدران ما که چند صد هزار سال پیش به شکار می رفتند و بعد از چند روز با یا بدون شکار به غار بر می گشتند. مثل آن کارگر ساختمانی که از روستایش به تهران آمده و هر از چندگاهی که پولی جمع می کند(یا نمی کند) به زن و بچه اش در روستا سری می زند.
    وقتی بر می گردی تا مدتی از چیزهایی که خارجی نیستند لذت می بری و مشعوف می شوی. مثل توالتی که هم لامپش روشن می شود و هم از لوله شلنگش آب بیرون می آید. مثل تخت خوابی که هم گرم است و هم نرم و هم کسی در اطرافش خروپف نمی کند. مثل دوشی که آب گرم دارد.
    توالت می روی، دوش می گیری، روی تختت دراز می کشی و شروع می کنی به تماشا کردن عکسهایی که با دوربین دیجیتالت انداخته ای.
    دوباره بعد از مدتی همه این چیزها عادی می شود. خوب بودنشان را فراموش می کنی. به آنها عادت می کنی. حوصله ات سر می رود. هوس سفر رفتن به سرت می زند. دنبال بهانه می گردی. به تعطیلی های تقویم نگاه می کنی. از آژانس کلوت پیامکی دریافت می کنی. تلفن می کنی. خانم فروشنده اغوایت می کند. جایی که هرگز نبوده ای. انتظاری جدید. سفری دوباره.
    “The sole cause of man’s unhappiness is that he does not know how to stay quietly in his room.”
    Pascal
    مطالب مرتبط:
    مطالب مرتبط آینده
    سفر بدون بازگشت
    تملک زیبایی بدون دوربین دیجیتال
  • بد نبود ولى خيلى بهتر مى تونست باشه

    بعد از يك مهمانى
    بعد از يك دوره يا كارگاه آموزشى
    بعد از ديدن يك فيلم
    بعد از يك كنسرت
    بعد از خواندن يك كتاب
    بعد از خوردن يك وعده غذا
    بعد از خواندن يكى از مطالب اين وبلاگ
    بعد از يك گشت يك روزه در روز زمين پاك
    احتمال دارد که فیدبک بدهیم یا از ما فیدبک بخواهند.
    انواع فيدبك:
    • سكوت
    • خوب بود
    • بد نبود
    • خوب بود، بد نبود
    • خيلى ممنون (در این باب مطلب دیگری خواهم نوشت)
    و تركيبهاى ديگرى از حالتهاى بالا بدويترين گونه هاى فيدبك را مى سازند.
    و اما بدترين، زشت ترين، غير انسانى ترين، بى ادبانه ترين، توهين آميز ترين، جهالت آميز ترين، جنايت آميزترين و غير طبيعى ترين نوع فيدبك:
    “خوب بود ولى مي تونست بهتر باشه” يا “بد نبود ولى خيلى بهتر مى تونست باشه!”
    بدون اینکه بگی چه جوری می تونست بهتر باشه.
    چه چيزى در اين دنيا وجود دارد كه نتواند بهتر باشد؟ يا خود تو چه سرويسى را به كسى ارائه كرده اى كه نمى توانسته بهتر باشد؟ نه جدا؟
    اگر اين فیدبک را حتى ٥ سال پيش به كسى داده ايد، پيشنهاد مى كنم يك جورى حتما دلش را به دست بياوريد. اين فيدبك را خداى نكرده اگر كسى به من بدهد انتظار كمترين هوش هيجانى را نبايد از من داشته باشد.
    Anyway
    اين مقدمه نسبتا طولانى آغاز فيدبكى است كه من مى خواهم براى گشتى بنويسم كه ديروز به دعوت كاوه احسانى و از طرف شركت كيسون به مناسبت روز زمين پاك در ارتفاعات ايگل ( روستايى در شمال شرق تهران) برگزار شد.
    معمولا فيدبك را در يك فرمى مي نويسند و مى دهند به سرويس دهنده ولى چون من يك مهمان خارجى ( خارج از شركت) بودم و قرار شد كه فرم فيدبك را از طريق كاوه در ايميلم دريافت كنم ترجيح دادم كه فيدبكم را اينجا بنويسم كه نه ريسك فراموشى كاوه را داشته باشم و نه محدوديت پرسشهاى فرم فيدبك را كه شايد گنجايش چرنديات من را نداشته باشد. البته مطمئنم كاوه فراموش نمی كند. كاوه را از سوم ابتدایی كه با هم روى يك نيمكت مى نشستيم مي شناسم. كم حرف مى زند ولى الكى حرف نمى زند و واقعا خيرش به آدم مى رسد. كم سراغت را مى گيرد ولى وقتى هم مى گيرد خوب مى گيرد. احوالپرسيش الكى نيست و سلامش هيچ وقت براى عبور خرى از پلى نيست. كاوه همانقدر كه حرف مى زند به حرفهايت هم با كنجكاوى گوش مى دهد . بيشتر از آنكه بگيرد مى دهد و خلاصه دوست خوبى است. به هر صورت من منتظر ايميل كاوه نشدم.
    اينم فيدبك من بعد از مقدمه دوم
    صبح با وجود اينكه قبل از كاوه رسيدم مثل يكي از همكاران تحويلم گرفتند اصلا احساس غريبگى نكردم.
    اتوبوس با تاخير حركت كرد ولى اگر شما مى توانيد ٥٠ نفر را در اين شهر بدون تاخير عازم مراسمى بكنيد حتما رزومه خود را برای من ايميل كنيد تا از توانمندی شما در برنامه هاى سیبه استفاده كنيم.
    هدف سفر در اتوبوس توسط مسئول سفر ( همين دو تا اسم كه بدون اجازه نوشتم كافى است) خيلى روشن تبيين شد: جمع كردن نمادين زباله از دل طبيعت به مناسبت فوق الذكر و توسعه ارتباطات همكاران خارج از محيط كار.
    هدف اول به خوبى محقق شد و حتى من براى اولين بار در عمرم كيسه زباله دستم گرفتم و از زمين آشغال جمع كردم. نه به دليل اينكه من واقعا به اينكار اهميت مي دهم چون اگر مى دادم هر هفته كه كوه مى روم اين كار را مى كردم و من تقريبا هر هفته كوه مى روم. بلكه چون هدف اين سفر بود و من هم از قبل اين را مى دانستم چون كاوه دعوتنامه سفر را برايم ايميل كرده بود و دعوتنامه سفر خيلي خوب طراحى شده بود. اينكه چرا به اينكار واقعا اهميت نمى دهم شايد بهانه مطلب ديگرى باشد بر روى همين وبلاگ و خيلى هم مهم نيست.
    در مورد هدف دوم فيدبك ندارم چون با وجودى كه گروه تصميم گرفت همان پايينها براى ناهار اطراق كند، من به دلیل از دست دادن هوش اجتماعیم در اثر هواى بهارى و مناظر خيره كننده تصميم گرفتم به همراه كاوه و يكى از همكارانش به ارتفاعات بالاتر، مناظر خيره كننده تر و زمين پاكتر برويم. نتيجه اينكه فرصت ناهار خوردن و معاشرت با افراد گروه تا حدود زيادى از دست رفت و من هيچ ايده اى ندارم كه در آن چند ساعت كه ما نبوديم هدف دوم چه جورى محقق شده است.
    اگر مهمان نوازى گرم را به سفره صبحانه اضافه مى كردى فرقش با صبحانه بوفه هتل كنتيننتال مى شد يك ليوان آب پرتقال تازه و نون تست كه اين دومى هم به شكل يك ساندويچ همان اول سفر از طرف يكى ديگر از همكاران كاوه فراهم شد و اولى هم از طرف خود كاوه البته خوب تازه نبود و آب پرتقال با آب هويج مخلوط كه اكيدا توصيه مى شود.
    شايد باور نكنيد موسيقى زنده هم داشتيم. يك ويولونيست كه البته سنتى مى نواخت و محض اطلاع شما نه موسيقى سنتى موسيقى مورد علاقه من است و نه ويولن سنتى. ولى نوازنده واقعا در كارش استاد بود و عالى مى نواخت و شواهد نشان مى داد كه اكثريت لذت مى بردند. من از خودم پرسيدم اگر جاى طراح گشت بودم آيا از على سخاوتى دوست كاوه قبل از سفر درباره موسيقى مورد علاقه اش نظر سنجى مى كردم و بعد هم يك نوازنده ترومپت دعوت مى كردم كه كارهاى مايلز ديويس را بزند؟ نه جدا؟ جواب منفى بود.
    بله اشتباه هم شد. راننده يا راهنماى تور يا هر كسى كه بايد تابلوی روستاى ايگل را سر دو راهى می ديد نديد و ما اشتباه رفتيم و يكى دو ساعت ديرتر رسيديم. ولى اگر اين اشتباه نمى شد خيلىها كه بلد نيستند يك ماشين سوارى دنده اتوماتيك را تو خيابان ولى عصر دور بزنند فرصت پيدا نمى كردند كه هنرنمايى يك راننده حرفه اي را كه يك اتوبوس سيزده متری را تو جاده روستا دور زد به چشم خودشان ببينند. تازه گيرم دو ساعت زودتر می رسيدى، آشغال بيشترى جمع مى كردى يا معاشرت بيشترى با همسفرها؟ نه خداييش چه فرقى مى كرد؟
    این گشت چطور می توانست بهتر باشد؟ یا
    گشتهای بعدی چطور می شود بهتر از گشت قبلی باشد؟ یا
    من به عنوان یک شرکت کننده چطور می توانم گشت بعدی را بهتر از گشت قبلی بکنم؟

    فیدبکی که شرکت کننده به خودش می دهد بسیار مهمتر و سازنده تر و مؤثرتر ار فیدبکی است که به سرویس دهنده می دهد.