استاد پرسید زندگی چیست؟
همه به نوبت جواب دادند

دست در دست هم
یک بار دیگر متحد میشویم
ما قبلا هم این کار را کردهایم
قبلا هم دور هم جمع شدهایم

چگونه به یک درخت نگاه کنیم؟
از دور. از خیلی دور. از جایی که برگهایش با شاخههایش و با ساقههایش و با تنه اش یکی دیده میشوند. مثل یک نقاشی سیاه قلم.
از زیر. اگر بتوانی پهلو به پهلوی تنه اش بایستی و سرت را بالا بگیری. آسمان را به رنگ شاخههایش میبینی و برگهایش را به رنگ آسمان.
در بهار. که شاخه ها آبستن برگند.
با ماندن قطره های باران روی برگهای درخت.
با جستجوی تعداد برگهای درخت روی اینترنت.
در زمستان. روی زمین. هر جا که برگ زردی ریخته باشد درختی می بینی. درختی که برگهایش را رها میکند.
توی نهر آب. درخت با جریان آب می ماند و می لرزد و می رود.
در باد. شاید درخت واقعا میخواهد با باد برود. مثل خیلی چیزهای دیگر.

در آنجا که هیچ درختی نیست. یا آنجا که قبلا درخت بوده است. یا آنجا که بعدا درخت خواهد بود.
چگونه به یک درخت نگاه کنیم؟
با دست. با لمس پوست صاف یا ترک خوردهاش.
با ندیدن ریشهاش.
چگونه به یک درخت نگاه کنیم؟
با چشم کسی که از درخت عکس می گیرد.
یا از درخت بالا می رود. برای چیدن میوه اش. یا بستن تابش یا محکم کردن دارش.
با دستی که شاخه ها را هرس می کند.
با دستهای کارگرانی که صدها درخت می کارند. توی پارکها، وسط بزرگراهها و بالای قبر کسی که تازه دفن شده است.
با گوش کردن به موسیقی باد لابلای برگهایش.
با نشستن زیر درخت. در سایه درخت. یا در حضور درخت.
چگونه به یک درخت نگاه کنیم؟
با پنهان شدن پشت درخت.
با دستان معتادی که کیسه موادش را لای شاخهها می گذارد.
چگونه به یک درخت نگاه کنیم؟
با باز کردن یک پنجره. با نشستن روی یک نیمکت چوبی.
با شمردن حلقههای عمر درخت.
با آب دادن به درخت. با کود دادن به درخت. با دل بستن به درخت.
با اندیشیدن به درخت. به آن درخت. یا به مفهوم درخت. یا به بوی خاک اره که از سالها پیش در ذهنت مانده است.
با نوشتن شعری روی یک صفحه کاغذ.
با روشن کردن یک کبریت.
چگونه به یک درخت نگاه کنیم؟
با بیرون کشیدن درخت از خاک. درختی که خشک شده و حالا باید جایش درخت دیگری کاشت.
چه دشمنی با خودت داری که این چنین با خودت رفتار و گفتار می کنی. و از آن بدتر پندار.
چطور درباره خودت چنین می اندیشی؟
با هر کسی حرف می زنی کم و بیش از این مشکل رنج می برد. اپیدمی است.
هر آدمی گویی آزمایشگاهی است برای سنجش و اندازه گیری خطاها و فاکاپس سلف. و کم و کاستیهای ژنتیک و خانوادگی. و اقتصادی. و اخلاقی. البته به صورت کاملا غیر علمی و نامبتنی بر حقایق.
یا خودت را با بالاتر از خودت مقایسه می کنی. یا با پایین تر از خودت. این کل تجهیزات آزمایشگاه سلف شناسی تو را تشکیل می دهد. برداشتت از بالاتر و پایین تر از خودت. مقایسه اجتماعی.
و اصلا تو چه می دانی از بالاتر و پایین تر از خودت؟ و از خودت؟ و از خطا؟ و از اجتماع؟
گناه تو مگر چه بوده که خودت را به چنین مجازاتی محکوم کرده ای؟ از چه چیز خودت به این اندازه شرمساری؟
تو سیزیفی؟ محکوم به غلتاندن سنگ نفرت از خودت به بالای کوه خودشناسی؟ یا به بالای هرم مازلو؟
و اصلا چه چیزی برای شناختن در تو هست که شایسته چنین رنج و عذابی باشد؟
یک سگ سیاه بزرگ گه گداری روی پشت بام یکی از خانه های کوچه مجاور می چرخد
ایزوگام پشت بام همان خانه را چند روز پیش درست قبل از چند روز بارانی نو کردند. و چند روز قبل از نصب ایزوگام دو نفر روی پشت بام حرف می زدند و سگ برای خودش می چرخید. یک جایی هم ایستاد و رید. من نمی دانم با چه دقتی سطح پشت بام را برای نصب ایزوگام جدید تمیز می کنند. و نمی دانم که حس آن سگ نسبت به راه رفتن روی ایزوگام نو چه تغییری کرده است
اتوبوس خط واحد که سر چهارراه می پیچد تقریبا همه خیابان را می گیرد
کسی بالا را نگاه نمی کند
تا حالا کسی را پشت پنجره ای ندیده ام
روی یکی از بالکن های ساختمان روبرویی یک نفر سیگار می کشد. باید طبقه هفت یا هشت باشد. بالکن بقیه طبقه ها خالی است
کف بالکن های ساختمان کناری که چهار یا پنج طبقه است حسابی خاک گرفته است
ساختمان کناری آن بالکن ندارد و پشت بامش با موزائیک فرش شده است. نسبت به پشت بام ساختمانهای اطراف پشت بام خیلی تر و تمیزی است. اگرچه یک کولر آبی اسقاطی را گوشه پشت بام رها کرده اند
در یکی از بالکن های مثلثی ساختمان آن طرف خیابان دو تا درخت کریسمس چراغانی شده کل فضا را پر کرده است. و روی لبه بالکن یک طبقه بالاتر سراسر گلدانهای مستطیلی گذاشته اند
توی بالکن طبقه آخر ساختمان روبرو یک یخچال هست. و توی یکی از بالکنهای مثلثی ساختمان آن طرف خیابان سه تا دیش
بیشتر بالکن ها خالی هستند
توی یکی از بالکن های مثلثی یک صندلی هست. البته من هنوز ندیده ام کسی روی آن بنشیند
شاید چون هوا سرد است. یا آلوده
در یکی از ساختمانهای روبرویی بالکنها را با پنجره سراسری به فضای خانه اضافه کرده اند
شاید چون هوا سرد است. یا آلوده
یا شاید چون مرز بیرون و درون به اندازه کافی مشخص نبوده است
امروز یک زن و مرد خالی شدن آب یکی از کولرهای ساختمان روبرو را نظارت کردند. همان ساختمان که بالکن های خاک گرفته دارد
من از پنجره ای به بیرون نگاه می کنم که مثل در می ماند ولی پایین آن بسته است. دیواری از آهن و شیشه که گویی وسط کار از ساختن بالکن پشت آن منصرف شده اند

با کمی تمرین
می توان داد
از دست
یک زمین
یک سرزمین
خانه ای در دوردست را
یک دوست
یک دشمن
یک خرمن
لحظه های یک روز روشن
برگهای پاییز
بوی جوی مولیان
یاد یار مهربان را
با کمی تمرین
می توان داد
از دست
کودکی را
پشت سر را
پیش رو را
احتمال وصل
فرصت یک گفتگو را
می توان داد
از دست
راستی
چیستی
جستجو را
کنش را
واکنش را
ترس مردن
شور زندگی را
می توان داد
از دست
با کمی تمرین
می توان داد
از دست
بهرام همه عمر گور نمی گرفت.
بهرام هم بیشتر عمرش دست خوش حالاتی بوده است نیازمند توصیه های زیر:
ضایع مکن ایندم ار دلت شیدا نیست
یا
می خور که زمانه دشمنی غدار است
سالها قبل از اینکه گور بهرام را بگیرد، گور بهرام را گرفته بود
گور حسرت گذشته، گور ترس از آینده.
مثل میلیاردها خواهر و برادر دیگرش. مثل ایوان ایلیچ.
آن قصر که جمشید در او جام گرفت
فقط در زمان گذشته چنین قابل توصیف است.
وگرنه تلخی زندگی را در غالب لحظات آن قصر به راحتی می توان تجسم کرد. حتی برای جمشید.
شاعر – مثل هر کدام از ما – می تواند گذشته را ویرایش کند و از آن یک تصویر رمانتیک ارائه بدهد. جذابیت گذشته در همین ویرایش پذیر بودنش است.
توصیف صادقانه زمان حال بیشتر شبیه بیرون ریختن محتویات یک دستگاه گوارش خواهد بود تا:
روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد
اگر فرض کنیم که می خوردن نمادین نیست و اشاره مستقیم به مصرف الکل دارد:
می نوش که عمریکه اجل در پی اوست
آن به که بخواب یا به مستی گذرد
نشان می دهد که زمان حال چقدر در نظر شاعر نیز غیر قابل تحمل بوده است.
زندگی در زمان حال اگرنه غیر قابل تحمل، بسیار دشوار است.
با همه عدم قطعیتش
و همه گزینه هایی که پیش روی آدم می گذارد
و همه اتفاقهای بدی که در شکم خود جا داده است.
و تا این گزینه ها و این اتفاقها در گور گذشته آرام نگیرند، آدم با خیال راحت نمی تواند درباره آنها حرف بزند. و با نوستالژی از یادآوری آنها لذت ببرد. یا کمی حسرتشان را بخورد.
فرض کنیم می خوردن نمادین است، نماد چه چیزی؟
همه مهارتهایی که به آدم کمک می کند در زمان حال زندگی کند؟ جدی؟ واقعا احتمال دارد می اشاره ای بوده باشد به مدیتیشن؟
می خوردن نماد آن اکسیری است که به آدم کمک می کند هورمونهای سرکشش را مهار کند؟
هورمونهایی که هر لحظه آدم را بالا پایین می کنند. و مثل پاندول بین گذشته و آینده به نوسان در می آورند.
می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد
و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد
پرهیز مکن ز کیمیایی که از او
یک جرعه خوری هزار علت ببرد
و این کیمیا بعید است الکلی باشد که یک جرعه خوری چهار تا علت هم به علت هایت اضافه می کند.
این کیمیا شاید خود شعر باشد. شعری که هزاران سال است نوشته می شود. و خوانده.
بر گرد پیاله آیتی هست مقیم
کاندر همه جا مدام خوانند آنرا
It was beyond my genes
not mutated enough
for what you call
a normal life
or a healthy relationship
I wasn’t there historically
but you couldn’t wait
three thousand years
neither could I
I can hear a loud silence
the emergency is here
the words are going to die inside you
you are going to die inside your silence