دسته: ترس

  • کمال طلبی، طلب کمال یا اسمی با شکوه برای چیزهای نه چندان باشکوه

    کمال طلبی، طلب کمال یا اسمی با شکوه برای چیزهای نه چندان باشکوه

    “من کمال طلبم.” یا “من آدم کمال گرایی هستم.”

    بعید می دانم که ون گوگ این جمله را در حین کشیدن نقاشی گل آفتابگردان یا هر نقاشی دیگرش گفته باشد.

    بعید می دانم که هر کسی که تا به امروز یک چیز به درد بخور خلق کرده است، این جمله را به خودش یا به دیگران گفته باشد.

    کمال طلبی

     

    “من آدم کمال طلبی هستم” واقعا یعنی چی؟

    یعنی آدمها دو دسته اند؟ یکدسته از آنها ذاتا کمال را طلب می کنند و دسته دیگر آنها با چیزهایی که عیب و ایراد دارند مشکلی ندارند؟ نه جدی؟

    وقتی تو به من می گویی که کمال طلب هستی، آیا داری به ضعفی در خودت اشاره می کنی، یا به کمبودی در من که کمال طلب نیستم؟

    آیا کمال چیز خوبی است ولی کمال طلبی ممکن است مشکل داشته باشد؟ چیزی شبیه سوء مصرف مواد مخدر؟

    مشکل اینجاست که تو در طلبیدن کمال، زیاده روی می کنی؟ کمال چیز خوبی است ولی هر چیزی حدی دارد؟ تو هنوز نتوانسته ای تعادل برقرار کنی؟ بین کمال طلبی و پدیده دیگری که هنوز اسمی برایش نداری؟

    خوب چیزی به نام کمال طلبی وجود خارجی ندارد.

    کمال طلبی نقاب یا محافظی است که ما پشت آن مخفی می شویم. یا به عبارت دقیقتر، احساسات خود را پشت آن مخفی می کنیم.

    کمال ‌طلبی، جمله “من فلان کار را انجام نخواهم داد.” را -خیلی ظریف- به جمله “من قادر نیستم فلان کار را انجام بدهم” تبدیل می‌کند. و بعد با برچسب کمال‌ طلبی همه چیز، شیک و مرتب جلوه داده می‌شود. هم برای خودت و هم برای دیگران.

    اما واقعیت اینست که تو آدم کمال طلبی نیستی. (چنین آدمی وجود خارجی ندارد.) تو صرفا در مورد احساساتت روراست نیستی. نه با خودت و نه با دیگران.

    چه احساساتی؟

    همان احساساتی که باعث شده اند تصمیم بگیری که: “من فلان کار را انجام نخواهم داد.”

    رایجترین این احساسات ترس است. و معمولا ترس از شکست. یا ترس از قضاوت دیگران. که در بیشتر موارد این دو، یکی هستند.

    اینکه سالهاست می خواهی بنویسی اما هنوز دست به قلم نبرده ای ربطی به کمالگرا بودنت ندارد. کافیست “جمله من نمی‌توانم بنویسم چون کمالگرا هستم” را با جمله “من نخواهم نوشت چون….” جایگزین کنی، تا ببینی که احساساتی مثل ترس و شرم توی نقطه چین ظاهر می‌شوند. می‌ترسی که آبرویت برود.

    یا از دست خودت عصبانی هستی. عصبانی هستی که این همه سال فرصت نوشت و تمرین کردن و یاد گرفتن را از خودت گرفته‌ای و حالا در سن ۴۶ سالگی به اندازه یک نوجوان ۱۷ ساله هم نمی توانی بنویسی.

    “نمی‌توانم!”

    پشت هر “نمی‌توانم بکنم” یک “نخواهم کرد” نهفته است. که یعنی می‌ترسم یا خجالت می‌کشم یا غرورم اجازه نمیده یا اگه جواب نده چی. و پشت اینها هم عصبانیت از شرایط و اوضاع و دیگران و جایی که می بایست آنجا بودی ولی اینجا هستی.

    پس ما این احساسات (هیجانها که ترجمه emotion است واژه دقیقتری است) ناخوشایند خودمان را پشت واژه باشکوه کمال طلبی یا کمال گرایی مخفی می کنیم.

    ما به جای کمال، چیزی که طلب می کنیم روبرو نشدن با این احساساتمان است. و بعد، نداشتن جسارت و آمادگی برای پذیرش و روبرو شدن با این احساسات انسانی را به نداشتن یک ویژگی ذاتی یا برعکس، به داشتن یک ویژگی ذاتی، یعنی همان کمال ‌گرایی نسبت می‌دهیم.

     

  • خروج از منطقه راحتی یا کامفورت زون

    خروج از منطقه راحتی یا کامفورت زون

    منطقه راحتی (comfort zone) فضایی است که عناصر آن آشنا هستند و به آنها در طی یک زمان طولانی عادت کرده‌ایم. زندگی کردن در منطقه راحتی لزوما چیز بدی نیست. منطقه راحتی به زندگی سر و سامان می‌دهد و آشوب یک دنیای بزرگ را به نظم یک دنیای کوچک قابل زندگی تبدیل می کند. تا اینکه حس کنیم این دنیای کوچک منظم قابل زندگی، دیگر خیلی هم قابل زندگی نیست. اینجاست که حس می کنیم باید به سرزمینهای ناشناخته برویم و دنیای منظم قابل زندگی جدیدی بسازیم. بعضیها این فرایند نسبتا پیچیده را تغییر می نامند.

    همچنین بعضیها معتقدند برای این کار کافی است که هدف مشخصی را در خارج از منطقه راحتی با دقت انتخاب کنیم و مراحل رسیدن به آن را برنامه‌ریزی کنیم و با مسئولیت و تعهد – به سوی هدف جدید – قدم برداریم.

    این آسان‌ترین قسمت کار است اما معمولا نتیجه‌ای در بر ندارد.

    کاری که سخت است رها کردن چیزهایی است که دست و پای ما را در منطقه امن – در عین فراهم کردن احساس راحتی – بسته اند. چیزهایی مانند:

    1- غرور یا منیت یا ego که اجازه نمی دهد واقعیت را بپذیریم. این واقعیت که یک چیزی دیگر کار نمی کند. شاید هم از اول کار نمی کرده است. منیت به هزار و یک روش تلاش می کند وضع موجود را حفظ کند.

    2- مُسکن ها. یا تکیه گاه های عاطفی که برای فرار از احساساتی مانند ترس، اضطراب یا شرم بکار می گیریم. خروج از منطفه راحتی مستلزم روبرو شدن از نزدیک و ماندن با این احساسات است. به جای این کار ما با چیزهایی مانند خوردن، نوشیدن، سکس، سلف هلپ، کار و غیره، احساسات ناخوشایندمان را سرکوب (بی‌حس) می کنیم. لذت جویی مانند مُسکنی، درد ماندن در منطقه راحتی را قابل تحمل می کند.

    3- حفظ ظاهر. خروج از منطقه راحتی لزوما یک فرایند تر و تمیز و شیک و پیک نیست. خروج از منطقه راحتی ممکن است کسی را به تصویر بکشد که برای اولین بار می خواهد بانجی جامپینگ یا اسکای دایوینگ کند. اما واقعیت اینست که این خروج با کلی گریه، بی تابی، خجالت، ترس، درد و تلاش برای فرار همراه است. فرار از بدنی که دیگر مثل قبل کار نمی‌کند یا فرار از رابطه ای که دیگر قابل تحمل نیست. این فرایندی است که کمتر کسی آنرا روی اینستاگرام به اشتراک می گذارد.

    4- مفهوم زمان. اگر به خودت بگویی که دیگر دیر شده است یا هنوز زود است، طبیعی است که از منطقه راحتی خارج نمی‌شوی. اصولا زمان در خروج از منطقه راحتی کاربردی ندارد و تنها زمان برای خروج، اکنون است.

    منطقه راحتی

    4-1- برنامه پنج ساله. اگر می دانی که تا یک سال دیگر به کجا قرار است برسی، به احتمال زیاد داری مسیر زندگی شده شخص دیگری را دنبال می کنی. دانستن اینکه در چند سال آینده به کجا خواهی رسید توهمی بیش نیست. در خروج از منطقه راحتی نمی توانی فرض کنی که در دو سال آینده یا حتی شش ماه بعد چه اتفاقی باید بیفتد.

    5- حس تعلق به بعضی از دوستان و آشنایان. مثل طنابی که به تدریج و طی سالها پوسیده است ولی به ظاهر سالم به نظر می‌رسد، بعضی از روابط هم برای ما احساس تعلق کاذب ایجاد می کنند. تصور می کنیم که در فضایی زندگی می کنیم که فلانی هم حضور دارد و اگر از آن فضا بیرون برویم ارتباط یا تعلقمان را به او از دست خواهیم داد. غافل از اینکه این ارتباط را مدتهاست از دست داده ایم.

    6- نیاز به دیده شدن. مردم برای فرایند دردناکی که باشکوه هم نیست کف نمی زنند. خروج از منطقه راحتی فرایندی است به تنهایی و در تنهایی. البته در این راه ممکن است از کسی کمک بگیری ولی کمک گرفتن یک چیز است و نیاز به تشویق تماشاچیان، چیز دیگر.

    7- نیاز به انتقام. مانده ای که چیزی را ثابت کنی. به کسانی که خدا می‌داند کِی تو را دست کم گرفتند و گقتند که تو اینکاره نیستی یا اشتباه می کنی. منطقه راحتی برای تو عملا به فضایی برای حسادت، کینه و انتقام تبدیل شده است. در چنین فضایی تو بر اساس نظر دیگران یا دقیقتر بگویم فرض خودت از نظر دیگران، یعنی توهم محض، تصمیم می گیری.

    8- قطعیت. انتظار داری که به یک نتیجه مشخص از پیش تعیین شده قطعی برسی. اما واقعیت اینست که در زندگی هیچ چیز قطعی وجود ندارد. قطعیت فقط در گذشته دیده می شود. مثل سودآور بودن فلان کسب و کار یا روش موفقیت بهمان شخص.

    9- هزینه های نابرگشتنی یا sunk cost. با وقت و پول و انرژی‌ات سرمایه‌گذاری‌ای کرده‌ای و تا برگشتش را نبینی حاضر به رها کردنش نیستی.

    10- یک ایده قدیمی از اینکه زندگیت در آینده چگونه خواهد بود. مثل جواب این سؤال که وقتی بزرگ شدی دوست داری چکاره بشوی. ایده ای از ذهن نابالغ شخصی که هنوز زندگی در دنیای واقعی را تجربه نکرده است. خود واقعی‌ات با تصویری که از خودت ساخته ای منطبق نیست. و تا این تصویر را رها نکنی، حرکت کردن برای تو درست مثل حرکت سایه ای روی یک دیوار خواهد بود.

    The curious paradox is that when I accept myself just as I am, then I can change.
    ~CARL ROGERS, On Becoming a Person

  • ده چیز که من امروز از مونیکا لوینسکی یاد گرفتم

    مونیکا لوینسکی با شهامت درباره “آبروریزی عمومی” حرف می زند.

    [ted id=2217]

    اینها چیزهایی است که من از تماشای این سخنرانی یاد گرفتم:

     1- هر کسی ممکن است در زندگیش مرتکب اشتباهی شده باشد و همیشه از انجام آن پشیمان.

    2- شاید آبروی ریخته شده بر نگردد ولی با مهرورزی و همدردی می توان هر گذشته ای را پشت سر گذاشت و به زندگی ادامه داد.

    3- این موضوع که آدمهای زیادی تلاش می کنند به قیمت ریخته شدن آبروی دیگران، توجه جلب کنند واقعیت دارد.

    4- نداشتن پاور پوینت و عکس و همچنین استفاده از یادداشت کاغذی در یک سخنرانی حتی سخنرانی TED قابل قبول است.

    5- صداقت و شهامت خیلی بیشتر از آنکه فکرش را بکنید تاثیر گذارند. حرف زدن درباره چنین چیزی شاید خیلی جرات بخواهد ولی غیر ممکن نیست.

    6- نیازی به توجیه یا توضیح یا انکار اشتباهی که در گذشته اتفاق افتاده است وجود ندارد. خانم لوینسکی حتی یک کلمه هم در این راستا حرف نمی زند.

    7- احساس شرم در انسان می تواند حتی از احساس عصبانیت شدیدتر باشد.

    8- ظرفیت بشر برای قضاوت و توهین به همنوعان خودش را در سطح فردی، ملی و جهانی نباید دست کم گرفت.

    9- شکنندگی بشر در برابر قضاوت و توهین شدن توسط همنوعان خودش را هم همینطور.

    10- مونیکا لوینسکی یک بار دیگر به ما نشان می دهد که درد – به هر شکلی – می تواند الهام بخش و تاثیرگذار باشد.

  • زیبایی آسیب پذیری در مرز قطعیت با عدم قطعیت

    تقریبا بیست سالم بود و توی دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسی خوشم می آمد ولی خجالت می کشیدم که این موضوع را به او بگویم. یک داستان کاملا کلیشه ای. من آن دختر را فقط بعضی از روزها توی راهروی دانشکده یا توی بعضی از کلاسهای مشترکی که داشتیم می دیدم. فقط برای چند لحظه. آن هم از چند قدمی. آن هم زیر چشمی. و خجالت می کشیدم که چند قدم جلوتر بروم و مستقیم نگاه کنم و به او بگویم که ازش خوشم می آید.

    می خواستم ارتباط برقرار کنم ولی خجالت می کشیدم. بهتر است بگویم می ترسیدم. می ترسیدم که نه تنها ارتباط جدیدی برقرار نشود بلکه همان ارتباط فعلی هم از بین برود. ارتباط فعلیم به عنوان یکی از دانشجوهای نامرئی دانشکده یا دانشگاه با بقیه اجزای نامرئی یا نسبتا نامرئی آن اکوسیستم. گویی همین نامرئی بودن بخشی از ماهیت/کیفیت ارتباط من با آن جامعه کوچک بود. درست مثل ارتباطات نامرئی بین اتمهای کربن در دود سیگاری که در آرزو یا حسرت آن ارتباط می کشیدم.

    البته فقط ترس نبود. فکر هم می کردم. بله برای پیدا کردن یک راه قطعی یا حداقل کم خطر که ارتباط من با آن دختر را ممکن کند فکر می کردم. و البته این مشکلی نبود که با فکر کردن بتوان حلش کرد. بیشتر وقتها به جای فکر کردن خیالپردازی می کردم و سیگار می کشیدم و به آهنگ love story گوش می دادم. تا اینکه بالاخره یکی از دوستهایم که نه به اندازه من روابط نامرئی با محیط اطرافش داشت و نه ترس از دست دادنشان را، پا در میانی کرد و شماره تلفن آن دختر را از او گرفت و به من داد.

    مابقی داستان خیلی سریع اتفاق افتاد. درست مثل پنج دقیقه آخر یک فیلم آبکی هندی یا آمریکایی یا ایرانی. من با کلی ترس و لرز به آن دختر تلفن کردم. دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دفعه اول خانه نبود و مادرش تلفن را جواب داد. دفعه بعد موفق شدم با او صحبت کنم. یک بار هم خارج از دانشگاه حوالی میدان ونک دیدمش. همین. پایان داستان.

    ممکن است بگویید که این مشکل را فیس بوک و وایبر و سایر ابزار ارتباطی دیجیتال حل کرده اند. بعید می دانم. شاید. ولی منظور من از “این مشکل” برقراری ارتباط رمانتیک در سنین نوجوانی یا جوانی نیست.

    منظور من از این مشکل، ترس از دست دادن ارتباطات نامرئی در انجام کاری است که نتیجه ای قطعی برای آن متصور نیستیم.

    چند روز پیش نوجوان شانزده ساله ای در “عصرانه بی هدف” داشت دغدغه اش را برای دانشگاه رفتن یا نرفتن بازگو می کرد. اگر دانشگاه بروم و بعد از ده سال ادامه تحصیل بفهمم که این آن چیزی نبوده است که دنبالش بوده ام چی؟ یا برعکس.

    اگر من بعد  از سالها وبلاگ نویسی بفهمم که تمام این مدت وقتم را تلف کرده ام و خزعبلاتم برای هیچ کس جذاب نبوده است چی؟

    اگر من شغلم را عوض کنم و بعد از ده سال بفهمم که همان شغل قبلی را دوست داشته ام چی؟

    اگر بچه دار بشوم (یا نشوم) و بعد از سه سال پشیمان بشوم چی؟

    اگر ازدواج کنم و بعد از شش ماه احساسم را به همسرم از دست بدهم چی؟

    اگر به کانادا مهاجرت کنم و بعد از ده سال بفهمم که ارزش از دست دادن این همه چیز را نداشته است چی؟

    بیشتر آدمها حداقل یکی از این سؤالها دارند.

    خجالت نکشید، جای خالی را خودتان پر کنید:

    اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

    همه آدمها به قطعیت نیاز دارند. همه نیاز دارند که بدانند ناهار فرداشان از کجا می آید. اجاره ماه بعدشان هم همینطور. بوس و کنار بعدیشان هم همینطور. ذخیره آب سدها برای مصرف سال بعد هم همینطور. و الخ.

    “There is no such thing as absolute certainty, but there is assurance sufficient for the purposes of human life.” ~ John Stuart Mill

    البته که چیزی به نام قطعیت مطلق وجود ندارد ولی شاید بعضی وقتها برای ادامه زندگی آدم به یک اطمینان خاطر (assurance) نیاز داشته باشد. چیزی مثل لباس گرم در زمستان. یا طناب در سنگ نوردی. یا حتی بیمه تامین اجتماعی. واقعا نمی دانم.

    ظاهرا آدم یک حیوان اجتماعی است. بله من با این نظریه موافقم. ما برای وصل شدن (ارتباط یا connection یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) اینجا هستیم. ما هر کاری می کنیم که وصل بشویم و وصل بمانیم. ارتباط با دیگران (البته نمود خارجی این ارتباط برای آدمهای مختلف اشکال مختلفی دارد.) به زندگی ما معنی می دهد. و نداشتن ارتباط یا از دست دادن آن ما را می ترساند. “خجالت می کشیم” که مبادا خدای نکرده کاری کنیم که باعث از دست رفتن این ارتباط حیاتی بشود.

    خانم براون که سخنرانی بی نظیرش را در TED  در زیر می توانید (با زیر نویس فارسی و شاید به کمک فیلتر شکن) ببینید، معتقد است آسیب پذیری وجه تمایز آدمهایی است که قابلیت وصل شدن دارند. وجه تمایزشان با آدمهایی که برای وصل شدن زور می زنند.

    [ted id=1042 lang=fa]

    “آسیب پذیری یعنی آمادگی برای انجام کاری که هیچ تضمینی برای نتیجه اش وجود ندارد.”

    “آسیب پذیری یعنی وقت و عشق و انرژی گذاشتن در رابطه ای که شاید ادامه پیدا کند شاید هم نکند.”

    (نقل قول از خانم براون)

    آسیب پذیری همانطور که باعث درد و ترس و یک مشت احساسات منفی دیگر می شود، منشا لذت و خلاقیت و عشق و تعلق هم هست. همانطور که مرز دریا و خشکی یا جنگل و مرتع با وجود آسیب پذیر بودن محیط مولدی است برای عشق و آفرینش گونه های متنوع.

    Ecotone
    Ecotone

    شاید بهتر باشد که سؤال:

    اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

    را کمی تعییر بدهیم:

    اگر به آن دختر بگویم که ازش خوشم می آید و او دست رد به سینه من بزند آیا باز هم به جامعه بشری متصل خواهم بود؟

    اگر برای متخصص قلب شدن بیست سال از عمرم را صرف کنم و بعد تازه بفهمم که دوست دارم ساندویچ سرد بفروشم آیا باز هم به جامعه آدمهایی که من را دوست دارند تعلق خواهم داشت؟

    اگر فلان ماشین را بخرم آیا بالاخره کسی پیدا می شود که من را واقعا دوست داشته باشد؟

    اگر …………………………………………………… آیا باز دوست داشته خواهم شد؟

     جواب به این سؤال ساده مخصوصا برای کسانی که در ارتباطات انسانی زور نمی زنند همیشه مثبت است.

    دوستی 74 ساله دارم که چند ماه پیش برای چهارمین بار ازدواج کرد. چند روز بعد از ازدواجش از من پرسید: “فکر می کنی این یکی با من بمونه؟”

  • در ناامیدی بسی امید نیست

    ترک امید
    ترک امید

    بحران آب. کم آبی. خشکسالی. کاهش چهل درصدی آب فلان سد. بارش فلان درصدی نزولات آسمانی. کاهش بی سابقه ذخایر آب زیر زمینی. خشکی فلان دریاچه یا بهمان رودخانه.

    من از وقتی به یاد دارم این عبارات و اخبار مرتبط با آنها را شنیده ام. گاهی کمتر. گاهی بیشتر. مثل امسال.

    من با شنیدن این عبارات دو احساس مختلف ولی مرتبط را تجربه می کنم:

    الف- ترس. ترس از تمام شدن آب. یا جیره بندی شدن آن. درست مثل ترس از گران شدن دلار. ترس از تورم. ترس از بیمار شدن. ترس از تصادف کردن. ترس از ورشکست شدن. یا به طور کلی ترس از دست دادن چیزی. ظاهرا ما از هر چیزی که ادامه بقای ما را با مشکل مواجه کند می ترسیم.

    ب- امید. امید به اینکه سال بعد طبیعت جبران کند. امید به اینکه بهار امسال شاهد بارندگی بیشتری باشیم. امید به اینکه تغییرات جوی و گرم شدن زمین باعث شود خاور میانه مانند قبل (چند میلیون سال قبل؟) آب و هوایی استوایی به خود ببیند و رودخانه ها از هر طرف جاری شوند.

    ترس و امید دو روی یک سکه هستند. سکه فرار از واقعیت.

    همه ما دوست داریم که شاد و خوشبخت و سعادتمند در سلامتی و نشاط و جوانی زندگی کنیم. و البته همه لحظات زندگیمان را. و البته واقعیت هرگز اینگونه نیست. بیشتر اوقات شرایط زندگی آنگونه که ما می خواهیم رقم نمی خورد. یک چیزی کم می شود. یک چیزی از دست می رود. یک چیزی گران می شود. یک چیزی را از ما می گیرند. و الخ.

    بعد نگران می شویم. می ترسیم. و بعد به کمک امید به آغوش یک زندگی خیالی شاد و سعادتمند در آینده پناه می بریم. و منتظر می مانیم تا محقق بشود.

    به ما یاد داده اند که امید چیز خوبی است. اینقدر خوب که بعضیها حتی اسم فرزندشان را امید می گذارند. امید داشتن و امیدوار بودن به هزار و یک شکل مختلف ترویج و تبلیغ و فضیلت شمرده می شود. امید به آینده ای روشن. امید به فردایی بهتر. امید به دیدن روشنایی در انتهای تونلی تاریک.

    نتیجه یک تحقیق 25 ساله در کشور آلمان نشان می دهد که آدمهای بیکار وقتی پس از سالها جستجوی ناموفق کار، بازنشسته می شوند، ناگهان رضایت از زندگیشان به میزان زیادی افزایش می یابد. نتیجه ای که ربطی به حقوق و مزایا ندارد و آدمهای شاغل وقتی که بازنشسته می شوند چنین احساسی را تجربه نمی کنند. محققین معتقدند که حتی قضاوت منفی دیگران در مورد آدمهای بیکار باعث بوجود آمدن این احساس نیست. چیزی که یک آدم بیکار دارد امید به یافتن کار است. باری که تا یافتن کار و همرنگ جماعت شدن بر روی دوشش سنگینی می کند و او را عذاب می دهد. امید به یافتن کار است که باعث ناراحتی آدمهای بیکار می شود و تنها زمانی که این امید به کلی از بین می رود، آدم بیکار و حالا بازنشسته، روی خوشی را دوباره می تواند بیند.

    واقعیت
    واقعیت

    آدم وقتی امیدش را به کلی از دست می دهد، چیز شگفت انگیزی بدست می آورد. تازه می فهمد که از اول به امید نیاز نداشته است. می فهمد که می تواند بدون ترس و امید با واقعیت روبرو شود و کاری را که از دستش بر می آید انجام بدهد. ممکن است بپرسید با ازدست دادن امید چه چیزی برای آدم باقی می ماند؟ واقعیت.

    با الهام از:

    When things fall apart

  • سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

    خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

    من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

    فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

    برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

     

    بازی

    بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

    صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

    ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

    اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

    آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

    آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

    دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

    بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

    مطالب مرتبط

    آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

    پنج ایده برای کشتن زمان

     

    مطالب مرتبط آینده

    آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

  • فرزند بیشتر، زندگی شادتر و تفاوت وبلاگ نویسی با تبلیغات کالاهای مصرفی

    من هیچ مشکلی با فرزند بیشتر یا اصولا هر چیزی که باعث شادی بیشتر آدمها بشود ندارم. اگرچه خودم شخصا از بچه خوشم نمی آید ولی شما اگر با پنج شش تا بچه قد و نیم قد شادتر می شوید از نظر من هیچ اشکالی ندارد. من هیچ تخصصی در این زمینه ندارم ولی خیلی ها معتقدند بچه بیشتر در دراز مدت به نفع اقتصاد و چیزهای دیگر کشور هم هست. کسی چه می داند؟ شاید همین بچه هایی که امروز زندگی شما را شادتر می کنند فردا حقوق بازنشستگی ما را تامین کنند. شادتر باشید.

    مشکل من با این تصاویر تک بعدی است که در تبلیغات مختلف دیده می شوند. شادی و هیجان خالص. درست مثل کنسانتره که برای بسته بندی در ظروف کوچک تا حد ممکن غلیظ می شود. کنسانتره شادی برای بسته بندی در یک ظرف زمانی هشت ثانیه ای تلویزیونی. یا یک کادر تنگ چند سانتیمتری روزنامه یا حتی چند متری یک بیلبورد. مادری که شور و شادی و هیجانش در استفاده از فلان پوشک بچه وصف نشدنی است. آخر چطور ممکن است؟ پس بوی گند گه بچه و قیافه مادرش به هنگام مشاهده و استشمام آن در کجای این تصویر قرار می گیرد؟ یا خانواده ای که با لباسهای اتوکشیده دور یک میز نشسته اند و با نوشیدن فلان چای یا خوردن فلان برنج به نقطه ارگاسم شادی می رسند. شادی زنهای خانه دار به هنگام استفاده ازفلان ماده شوینده بماند.

     

    پوشاک بچه

    کنسانتره آب میوه اگر رقیق نکرده نوشیده شود، حال آدم را بد می کند. یا دل را می زند. کنسانتره شادی هم همین حس را در مخاطب ایجاد می کند. البته مدیران تبلیغات شرکتها (یا کشورها) چاره ای ندارند. باید از تنگترین فضا بیشترین بهره را ببرند. بر آنها نمی توان خرده گرفت. و البته این کنسانتره شادی با یک مشت گند و گه دیگر از رسانه های مختلف خودبخود قاطی می شوند و تعادل تا حدودی برقرار می شود. با اخبار جنگ، تورم، اختلاص، شیوع فلان بیماری، کم شدن فلان دارو و غیره. یک بیلبورد هر چقدر که شادیش غلیظ باشد در میان تصویر هزاران خودروی نیمه کثیف با راننده های نیمه عبوس بعید است دل کسی را بزند.

    مشکل اصلی اینجاست. بر روی این فضای گل و گشاد اینترنت. یکی از تفاوتهای اصلی اینترنت با تلویزیون همین گشادی فضا برای مخاطب عام است. اینجا هیچ اجباری برای ارائه یک تصویر پاستوریزه شده از واقعیت وجود ندارد.

    “عشق چیست؟ جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد و مرد تکیه گاهی برای زن؟ یعنی فهم و اجرای این نیم خط اینقدر سخته که همه تنهایند؟” این جمله را امروز توی فیسبوک دیدم.

    من هیچ نقدی بر جمله فوق ندارم. بسیار هم زیباست. حتما نویسنده این جمله نظرش درباره عشق این بوده است. من فقط می گویم این جمله بیشتر مناسب رادیو و تلویزیون است. من شخصا اگر بخواهم بر روی اینترنت مطلبی درباره عشق بخوانم ترجیح می دهم جزئیات بیشتری داشته باشد از تجربه شخصی نویسنده اش از عشق. مثلا لحظاتی که به دلیل حرفی یا کاری یا دیدن چیزی ضربان قلبش تند شده و خون جلوی چشمانش را گرفته است. لحظاتی که آدم نمی تواند به چیزی به جز مرگ موش، چاقو، اسید یا حداقل یک بسته سیگار فکر کند. لحظاتی که آدم جز به بستن در و خراب کردن همه پلهای پشت سرش به هیچ چیز فکر نمی کند. این چیزها واقعیت دارد. خود من این چیزها را تجربه کرده ام و از خیلی آدمهای دیگر هم شنیده ام و خوانده ام.

    من می خواهم بدانم چگونه احساس زنده بودن بکنم. چگونه واقعی باشم. با همه واقعیتهای دور و برم. من می خواهم بدانم وقتی شما در حال پوشک عوض کردن یا پوشک خریدن هستید دقیقا چه حسی دارید. با جزئیات. اینجا فضای کافی برای همه جزئیات وجود دارد. محدودیتی برای تعریف عشق یا زندگی شادتر یا هر چیز دیگر در نیم خط وجود ندارد.

    جدی. من می خواهم برای گرفتن تصمیم های بهتر از تجربیات شما استفاده بکنم. چرا آنها را با جزئیات به خواننده هایتان نمی دهید؟ چکار کردید که در میان میلیونها آدم تنها شما توانستید عاشق شوید و عاشق بمانید و شادتر زندگی کنید؟ زمانی که پول کافی یا انگیزه کافی یا عشق کافی یا سلامتی کافی نداشتید چه تصمیم هایی برای زندگیتان گرفتید؟ آن لحظات را چگونه پشت سر گذاشتید؟

    اینجوری نوشتن ترس دارد. من هر بار که اینجوری می نویسم می ترسم. آیا من دارم بیش از حد از زندگی شخصیم اطلاعات بیرون می دهم؟ آیا ایده هایم را بد مطرح می کنم؟ یکی از خوانندگان کتاب امکان برایم نوشته که ایده های کتاب واقعا بد مطرح شده اند. آیا این خزعبلات به درد کسی می خورد؟ آیا خوانندگانم را بعد از این نوشته از دست خواهم داد؟ آیا خودم را دارم ضایع می کنم؟ این نیمچه وجهه ای هم که دارم پاک از دست می رود؟

     

    مطالب مرتبط

    خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها

     

    مطالب مرتبط بعدی

    از کجا به بعد شادی زندگی را ملال آور می کند؟

    اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید

     

     

  • بیش آموختگی و مشکلاتش

    شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

     

    تو یک بیش آموخته هستی

    YOU ARE OVER EDUCATED

    اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

    کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

    این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

    در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

    پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

    نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

    داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

    خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

    درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

     

    بیش آموخته

    مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

    درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

     

    It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
    “To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

    ~Arthur Schopenhauer

     

    پانوشت

    جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

     

    مطالب مرتبط

    ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    تنها روش باهوش شدن

    توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

     

    مطلب مرتبط بعدی

    آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

     

  • استادی در کار جهان

    یا هفت عادت مردمان بسیار مؤثر، مردمان کمی مؤثر، مردمان گشاد، مردمان آغازگر و بقیه مردمان

    1- مرغ همسایه غاز است. مجردها می خواهند متاهل باشند. متاهل ها آرزو می کنند که ای کاش مجرد بودند. کارمندها می خواهند کارآفرین باشند. کارآفرین ها می خواهند نویسنده باشند. نویسنده ها می خواهند هنرپیشه باشند. هنرپیشه ها می خواهند ورزشکار باشند. ورزشکاران می خواهند هنرمند باشند. هنرمندان می خواهند کارمند باشند.

    2- ترس. ترس از چی؟ مهم نیست. آدمیزاد همیشه چیزی برای ترسیدن دارد. ترس از خطری فیزیکی. یا ترس از دست دادن یک فرصت یا موقعیت. چند روز پیش یکی از خواننده های کتاب امکان یک ایمیل با موضوع “سوتی در کتاب امکان” برای من فرستاد. من املای کلمه هرس را به غلط حرس نوشته بودم. بدتر از آن اینکه چند صفحه جلوتر توی همان کتاب به یکی از دانشجوهایم گیر داده بودم که توی ورقه امتحانش بمباران را بنباران نوشته است. حالا هر وقت چیزی می نویسم از غلط نوشتن املای کلمات می ترسم. از اینکه اصلا چیزی برای نوشتن نداشته باشم هم همینطور. از اینکه با نوشتن یک مشت خزعبل خودم را مضحکه خاص و عام بکنم می ترسم. از گران شدن دلار هم همینطور.

    3- نگرانی از آینده. نیاز به توضیح دارد؟

    4- افسوس از گذشته. واقعا نیاز به توضیح دارد؟

    5- قضاوت درباره دیگران. فرقی نمی کند که چه کسی باشد. به محض اینکه چشم من به کسی می افتد یا حتی صدای کسی را پشت تلفن می شنوم، شروع می کنم به قضاوت درباره شخصیتش، طرز فکرش، طبقه اجتماعیش و حتی نقش احتمالیش در مشکلاتی که من در زندگی شخصی و اجتماعیم دارم. با یک نظر می فهمم که “این یارو از اون آدماس!”

    6- میل به کسب توجه و عشق از سوی دیگران. حتی قبل از اینکه این مطلب را منتشر کنم تصویری از توجه جامعه جهانی به این مطلب خردمندانه و سایر مطالبم در ذهن من شکل گرفته است. با وجود اینکه می دانم فقط تعداد انگشت شماری آنرا می خوانند. اگر مطلبی را بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم و یا حتی عکسی را، چه لذت وافری می برم از دیدن “لایک” شدنش و دیدن تعداد لایکهایش. ذره ای توجه حتی برای لحظه ای کوتاه می تواند قضاوت ما را نسبت به “یارو” 180 درجه تغییر دهد، افسوس از گذشته و نگرانی از آینده را پشت ابر ضخیمی از لذت مخفی نماید، ترسها را به امید تبدیل کند و مرغ ما را غازتر از غاز همسایه جلوه بدهد.

    7- احساس بدبختی. بعد از تجربه این همه احساسات جورواجور در طول روز، بالاخره زمانی فرا می رسد که از خودم می پرسم: “من چه غلطی دارم می کنم؟” نه، جدی؟ آیا واقعا کاری که دارم انجام می دهم درست است؟ آیا بهتر نیست که به شهر کوچکی در استرالیا یا لهستان بروم؟ آیا بهتر نیست که وارد صنعت نفت بشوم؟ آیا بهتر نیست که به گوشه ای از جنگلهای شمال بروم و بقیه عمرم را کنج عزلت اختیار کنم؟ آیا بهتر نیست که یک رمان بنویسم؟ آمدنم بهر چه بود؟ نقش من در این جهان هستی واقعا چیست؟!

     

    یک روز ز بند عالم آزاد نیم          یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

    شاگردی روزگار کردم بسیار       در کار جهان هنوز استاد نیم

    خیام

  • دوازده چیز غیر عادی درباره عبید زاکانی

    بیشتر مردم عبید زاکانی را با شعر موش و گربه می شناسند در حالیکه کارشناسان ادبی معتقدند موش و گربه به احتمال زیاد توسط عبید زاکانی سروده نشده است. من ازآنجاییکه همشهری عبید هستم و از روی تعصب، لازم دیدم که چند نکته ای را در کمالات این شخصیت بزرگ بازگو بکنم:

    الف- عبید خواننده اش را می خنداند. پدیده ای که در ادبیات فارسی به وفور یافت نمی شود.

    ب- عبید زاکانی شوخ طبعی کنایه آمیز (sarcastic sense of humor) بی نظیری دارد. خیلی وقتها می توان حدس زد که منظورش با چیزی که می گوید صد و هشتاد درجه فرق دارد.

    ج- عبید زاکانی پرگویی نمی کند و حرفش را بسیار خلاصه و مفید می زند.

    د- عبید زاکانی همه چیز را زیر سؤال می برد. از باورهای رایج اجتماعی گرفته تا هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. او هیچ چیز را جدی نمی گیرد.

    ه- عبید زاکانی به دو زبان فارسی و عربی مسلط است و به هر دو آنها هم می نویسد.

    و- عبید زاکانی شهامت نوشتن در اکثر قالبهای ادبی زمان خودش را دارد. غزل، مثنوی، ترجیع بند، نثر و غیره. شاید غزلیات او به خوبی غزلیات حافظ نباشند ولی او سعی خودش را کرده است. ما هرگز شانس آشنایی با نثر حافظ یا مولانا را پیدا نخواهیم کرد.

    ز- عبید زاکانی دائما عضله ایده پردازیش را با نوشتن لیستهای کوچک و بزرگ ورزیده می کند. رساله صد پند یا رساله ده فصل.

    ح- عبید زاکانی به شیوه ای منحصر بفرد با کلمات و عبارات بازی می کند و از آنها مثل رنگهای متنوع نقاشی بر بوم کلیاتش استفاده می کند. لغتنامه گوستاو فلوبر که پنج قرن بعد نوشته شده است از این نظر به رساله ده فصل شباهت زیادی دارد. برای مثال:

    Blonds: hotter than brunets. See also brunets.

    Brunets: hotter than blonds. See also blonds.

    ~ Gustave Flaubert (Dictionary of Received Ideas)

    البدبخت: جوانی که زن پیر دارد.

    الدیوث: پیری که زن جوان دارد.

    ~ عبید زاکانی (رساله ده فصل)

    ط- عبید زاکانی برای رسیدن به هدفش که عمدتا رساندن “حظی وافر به خواننده” است، هر قاعده و دستوری را زیر پا می گذارد. مثلا چسباندن ال عربی به کلمات فارسی.

    ی-  عبید زاکانی جسورانه و بدون ترس از همه کلمات موجود در لغتنامه اش استفاده می کند. او برخلاف ادبای دیگر به معنای واقعی کلمه بی پرده سخن می گوید.

    ک- عبید زاکانی گاهی مستقیم و گاهی هم با طعنه و کنایه درس زندگی می دهد. قرنها قبل از اینکه آقای ساموئل اسمایلز با نوشتن کتاب خودپروری (Self-Help) صنعتی به همین عنوان را در غرب پایه گذاری بکند.

    ل- عبید زاکانی قبل از نوشتن پند نامه خودش، پندنامه دیگران از جمله پندنامه انوشیروان، افلاطون و اخلاق ناصری را خوانده است. او مطالعه بسیار گسترده ای در آثار موجود زمانش داشته است.

     

    “ای عزیزان عمر غنیمت شمرید.

    وقت از دست مدهید.

    پادشاهی و غنیمت و نعمت در تن درستی و ایمنی دانید.”

    ~ از رساله صد پند