“من کمال طلبم.” یا “من آدم کمال گرایی هستم.”
بعید می دانم که ون گوگ این جمله را در حین کشیدن نقاشی گل آفتابگردان یا هر نقاشی دیگرش گفته باشد.
بعید می دانم که هر کسی که تا به امروز یک چیز به درد بخور خلق کرده است، این جمله را به خودش یا به دیگران گفته باشد.

“من آدم کمال طلبی هستم” واقعا یعنی چی؟
یعنی آدمها دو دسته اند؟ یکدسته از آنها ذاتا کمال را طلب می کنند و دسته دیگر آنها با چیزهایی که عیب و ایراد دارند مشکلی ندارند؟ نه جدی؟
وقتی تو به من می گویی که کمال طلب هستی، آیا داری به ضعفی در خودت اشاره می کنی، یا به کمبودی در من که کمال طلب نیستم؟
آیا کمال چیز خوبی است ولی کمال طلبی ممکن است مشکل داشته باشد؟ چیزی شبیه سوء مصرف مواد مخدر؟
مشکل اینجاست که تو در طلبیدن کمال، زیاده روی می کنی؟ کمال چیز خوبی است ولی هر چیزی حدی دارد؟ تو هنوز نتوانسته ای تعادل برقرار کنی؟ بین کمال طلبی و پدیده دیگری که هنوز اسمی برایش نداری؟
خوب چیزی به نام کمال طلبی وجود خارجی ندارد.
کمال طلبی نقاب یا محافظی است که ما پشت آن مخفی می شویم. یا به عبارت دقیقتر، احساسات خود را پشت آن مخفی می کنیم.
کمال طلبی، جمله “من فلان کار را انجام نخواهم داد.” را -خیلی ظریف- به جمله “من قادر نیستم فلان کار را انجام بدهم” تبدیل میکند. و بعد با برچسب کمال طلبی همه چیز، شیک و مرتب جلوه داده میشود. هم برای خودت و هم برای دیگران.
اما واقعیت اینست که تو آدم کمال طلبی نیستی. (چنین آدمی وجود خارجی ندارد.) تو صرفا در مورد احساساتت روراست نیستی. نه با خودت و نه با دیگران.
چه احساساتی؟
همان احساساتی که باعث شده اند تصمیم بگیری که: “من فلان کار را انجام نخواهم داد.”
رایجترین این احساسات ترس است. و معمولا ترس از شکست. یا ترس از قضاوت دیگران. که در بیشتر موارد این دو، یکی هستند.
اینکه سالهاست می خواهی بنویسی اما هنوز دست به قلم نبرده ای ربطی به کمالگرا بودنت ندارد. کافیست “جمله من نمیتوانم بنویسم چون کمالگرا هستم” را با جمله “من نخواهم نوشت چون….” جایگزین کنی، تا ببینی که احساساتی مثل ترس و شرم توی نقطه چین ظاهر میشوند. میترسی که آبرویت برود.
یا از دست خودت عصبانی هستی. عصبانی هستی که این همه سال فرصت نوشت و تمرین کردن و یاد گرفتن را از خودت گرفتهای و حالا در سن ۴۶ سالگی به اندازه یک نوجوان ۱۷ ساله هم نمی توانی بنویسی.
“نمیتوانم!”
پشت هر “نمیتوانم بکنم” یک “نخواهم کرد” نهفته است. که یعنی میترسم یا خجالت میکشم یا غرورم اجازه نمیده یا اگه جواب نده چی. و پشت اینها هم عصبانیت از شرایط و اوضاع و دیگران و جایی که می بایست آنجا بودی ولی اینجا هستی.
پس ما این احساسات (هیجانها که ترجمه emotion است واژه دقیقتری است) ناخوشایند خودمان را پشت واژه باشکوه کمال طلبی یا کمال گرایی مخفی می کنیم.
ما به جای کمال، چیزی که طلب می کنیم روبرو نشدن با این احساساتمان است. و بعد، نداشتن جسارت و آمادگی برای پذیرش و روبرو شدن با این احساسات انسانی را به نداشتن یک ویژگی ذاتی یا برعکس، به داشتن یک ویژگی ذاتی، یعنی همان کمال گرایی نسبت میدهیم.











