دسته: نوشتن

  • خوب که چی؟ کارنامه هشت سال جستجو و کشف

    اول دفتر، شروع داستان و بسیاری از نوشته های دیگر وبلاگ من شبیه حرفهایی است که یک پسر در قرار (date) اول و دوم به یک دختر می گوید. ایده های متنوع و درخشانی که مو لای درزشان نمی رود و هدف اصلی از بیان آنها صرفا اینست که مخاطب را قانع  کند که گوینده آن حرفها گزینه مناسبی برای دوستی (آمیزش؟) می باشد.

    دوستی

    مثلا این:

    “اگر در نوشتن این وبلاگ موفق باشم محتوای آن باید تا حدود زیادی رنگ و بوی تغییر داشته باشد، تغییری که زندگی ما را پر می کند و ما را از آنجا که هستیم به آنجاییکه می خواهیم باشیم ( نه آنجاییکه باید باشیم!) می برد.”

    شعار وبلاگم “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” بود که چند سال پیش کلمه تغییر را از آن حذف کردم. شاید چون فکر می کردم استفاده از واژه تغییر یبش از اندازه شعارم را بزرگ (گنده) جلوه می دهد. نمی دانم. مطمئن نیستم. از یک جایی به بعد در بکار بردن واژه “تغییر” محتاط و محافظه کار شدم. شاید چون می دیدم که بعد از این همه سال نوشتن درباره ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر، تغییری در من رخ نداده است. آیا این کشف است یا تغییر؟

    راستش را بخواهید دیگر با بقیه شعار هم راحت نیستم و چندین بار خواسته ام یکی از دو کلمه جستجو و کشف یا همه شعار را از بالای صفحه حذف کنم. بعد سؤال “خوب که چی؟” من را از این کار منصرف کرده است. آیا عدم احساس نیاز به داشتن یا نداشتن شعار یا تغییر آن هم یک تغییر محسوب می شود؟ اصلا چطور است به جای ایده هایی برای جستجو و کشف بنویسم “خوب که چی؟”

    البته خیلی زود به خودم یادآوری می کنم که به جای فکر کردن درباره شعار وبلاگ یا عوض کردنش بهتر است چیزی بنویسم. همانطور که کسی که دیت ندارد به خودش یادآوری میکند که به جای تمرین کردن حرفهایی که سر قرار به طرف مقابل خواهد زد بهتر است ابتدا دنبال یک دیت بگردد.

    بدون اینکه خودم بدانم یا از قبل چنین قصدی داشته باشم، خود نوشتن، برای من عامل جستجو و کشف بوده و هست. وقتی شروع به نوشتن یک مطلب می کنم نمی دانم که تا پایان چه چیزهایی خواهم نوشت و چند بار مسیر نوشته ام را تغییر خواهم داد و در حین نوشتن چه چیزهایی کشف خواهم کرد. این جستجو و کشف، هم در بازه زمانی نوشتن یک نوشته اتفاق می افتد و هم در بازه زمانی نوشتن به طور کلی. مثلا بعد از هشت سال که شروع داستان را می خوانم، می فهمم که به کمک نوشتن، چه چیزهایی – از جمله درباره نوشتن – کشف کرده ام.

    نوشتن به خودی خود و صرف نظر از هر توجیه و فایده جانبی، پدیده شگفت انگیزی است.

    اینکه آدم می تواند مجموعه ای از کلمات را کنار هم بچیند. برای بیان یک مفهوم یا ایده یا احساس. و اینکه آدم می تواند بعضی قسمتها را حذف و ویرایش کند. با چند حرکت ماوس و چند ضربه به کیبورد. و اینکه با یک کلیک چیزی که نوشته ای روی اینترنت منتشر می شود و دیگران می توانند آنرا بخوانند. شگفت انگیز نیست؟

    من بعد از هشت سال وبلاگ نویسی کشف کردم که نوشتن فی نفسه پدیده شگفت انگیزی است.

    و اینکه می توانی برگردی و به خزعبلی که هشت سال پیش – از خودت – بیرون ریخته ای یا بهتر بگویم به نسخه ای از خودت، خوب نگاه بکنی. نه فقط مثل یک عکس از روزهای جوانی. بلکه با کلی کلمه و جمله و جزئیات.

    “دیگر سیستمی نیست که برای زندگی منحصر بفرد هر آدمی چند گزینه و نهایتا گزینه درست را ارائه کند و درست اینجاست که این آدم که هیچ گاه یاد نگرفته فراتر از گزینه ها به جستجو و اکتشاف بپردازد، همدم تلویزیون(یا رسانه های مشابه) می شود.”

    شگفت انگیز نیست؟

    از این چیزهای قلبمه سلمبه در این هشت سال زیاد نوشته ام و هنوز می نویسم. البته سعی می کنم چیزی که می نویسم تا جایی که بتوانم قلمبه سلمبه نباشد. سعی می کنم قلمبگی سلمبگی نوشته ام را در حین نوشتن و قبل از انتشار بارها ویرایش کنم.

    هشت سال نوشتن شاید نشانه این باشد که من به نوشتن اهمیت می دهم. یا واقعا می خواهم وبلاگ بنویسم. هر نوشته، هر تلاش برای نوشتن، هر نشستن برای نوشتن، جستجویی بوده است در خودم و پدیده های اطرافم. تا اینجا 70 پیش نویس دارم که منتشر نکرده ام. عنوان یکی از آنها هست: fuck it nothing really matters. یا همان خوب که چی؟

    نوشتن شگفت انگیز است. مثل جستجو. مثل کشف.

     

     

     

     

     

  • بنویس

    سلام علی سخاوتی عزیز
    من خیلی دوست دارم هرانچه در ذهنم میگذره و یا برایم اتفاق افتاده را بنویسم و تعریف کنم اما چه کنم که موقع نوشتن و حرف زدن مانند گنگ ها که حرفی دارند و نمیتوانند بیان کنند میشوم.

    ممنون میشوم من را در این مورد راهنمایی کنی.


    این نوشته یا این نوشته یا نوشته قبلی ممکن است راهنمای بهتری برای شما باشد. ولی آنها به اندازه کافی ساده و روان نیستند.

    نوشته پیش رو قرار است یک راهنمای ساده و روان برای نوشتن باشد.

    راهنمایی: این راهنمای ساده را ساده نگیرید. کوئیز بعدی مربوط به آن خواهد بود. البته برای سادگی بیشتر من جاهای مهم را برای شما علامت می گذارم.

    قبل از هر چیز مطمئن شوید که شکمتان کار می کند. نوشتن با یبوست کار خیلی سختی است. صبح قبل از هر چیز یک لیوان آب بخورید.

    فعلا تا همینجای این راهنما برای شما کافی است.

    بعد از دو سه روز می توانید درباره آب خوردنتان یکی دو جمله بنویسید.

    جملات خیلی ساده خبری.

    مثل آن مرد با اسب آمد.

    اگر نوشتید:

    صبح ساعت 9 رفتم توی آشپزخانه و از توی کابینت بالای ظرفشویی یک لیوان بزرگ سفید را که یک طرفش یک گل قرمز برجسته دارد برداشتم و 3/4 از شیر آب پر کردم و قبل از اینکه بخورم خواهر کوچیکم آمد توی آشپزخانه ….

    اشکالی ندارد. خودتان را سرزنش نکنید و چند روز دیگر به ناشتا آب خوردن ادامه بدهید.

    من ناشتا آب می خورم.

    من آب می خورم.

    آب می خورم. آب صبح.

    آب سحری.

    سحراب.

    من امروز ناشتا آب خوردم.

    آب مایه حیات است.

    آب مایع حیات است.

    آب مایع مایه حیات است.

    همه آدمها با این جمله ارتباط برقرار می کنند. و با آب خوردن. نوشتن جمله من یک لیوان آب خوردم نشان می دهد شما آدم هستید. چون هم آب می خورید و هم درباره آن می نویسید. مثل آب خوردن.

    نوشتن مثل آب خوردن است. (این جمله را من نوشتم و شما فعلا قرار نیست از این گنده گوزیها بکنید. در تمام طول این راهنما انتظار شما از نوشتن، در پایین ترین سطح خودش نگه داشته خواهد شد.)

    نوشتن مثل راه رفتن است. راه بروید. و با هر قدم یک کلمه به کلمه قبلی اضافه کنید. هر جمله هم بیشتر از 4 کلمه نباشد. مثل ریتم 4/4 یا 3/4 که به عنوان ساده ترین ریتمها به هنگام آموزش موسیقی به هنرجویان یاد می دهند.

    یک دو سه یک دو سه

    یک دو سه چهار یک دو سه چهار

    یک دو سه چهار شاید شما را به یاد رژه آموزشی سربازی بیندازد. مهم نیست.

    بابا نان داد.

     

    شما همان آدمی هستید که ده یا بیست یا چهل سال قبل، این جمله را برای اولین بار توی دفترش نوشت. شما همان آدم هستید. تنها با این تفاوت که سالهای زیادی غذای بدمزه و بی خاصیت خورده اید و از آن مهمتر صبح ها یک لیوان ….

    شما سه نقطه نگذارید. جمله را کامل بنویسید و در پایان نقطه بگذارید.

    من سالهاست صبحها یک لیوان آب نخورده ام.

    بابا آب خورد.

    بابا یک لیوان آب داد.

    سارا با لیوان آمد.

    آن مرد صبح ها آب می خورد.

    راه بروید. هر قدم یک کلمه. لزومی هم ندارد که بیش از حد به آب گیر بدهید. اگر چه آب خیلی مهم است. توی پارک قدم بزنید. به درختان نگاه کنید. درخت خیلی مهم است. آب با درخت یک رابطه مرغ و تخم مرغی دارد.

    تا اینجا می توان گفت این راهنمای ساده کامل شده است. به عبارت دیگر اگر زندگی شما، چیزهایی که در ذهنتان می گذرد و اتفاقاتی که برای شما می افتد فراتر از آب و درخت است، معنیش اینست که زندگی پیچیده ای دارید و بهتر است آنرا ساده کنید.

    آب بخورید، راه بروید و بنویسید. هر قدم یک کلمه. هر جمله چهار کلمه. حداکثر.

    خزعبلاتی را که می نویسید توی شبکه های اجتماعی به اشتراک نگذارید. از بریده های کاغذ باطله برای نوشتن استفاده کنید که انتقاد محیط زیستی به شما نشود.

    فراموش نکنید که نوشتن درباره چیزهایی که ذهن شما را درگیر می کند، ایده هایی که دارید یا تجربیات زندگیتان، هیچ ارزشی برای بشریت خلق نمی کند. مگر اینکه بتوانید آنها را ساده و بدون گیر و گور بیان کنید. مثل آب خوردن. مثل راه رفتن.

    البته چیزی که ساده و بدون گیر و گور می توانید بیان کنید همان چیزی نیست که قبلا ذهن شما را درگیر می کرد و نمی توانستید آن را بیان کنید. وقتی هر روز صبح آب می خورید و راه می روید، فقط مهارت نوشتن و بیان کردن شما زیاد نمی شود. مهارت دیدن و شنیدن شما هم بیشتر می شود. آب کافی و غذای خوب از یک طرف، دفع راحت و خوشایند از طرف دیگر. بیشتر شبیه مرغ و تخم مرغ تا علت و معلول.

    منظورم را متوجه می شوید؟

    کجای منظورم را متوجه نمی شوید؟

    بخشی از منظورم که ترجیح می دادم به طور تلویحی برداشت بشود این است که خیلی از چیزهایی که نمی توانید بیان کنید همان بهتر که هرگز بیان نشود. تاریخ مکتوب بشری پر است از خزعبلاتی که آدمها با زور زدن زیاد از ذهن خودشان به بیرون انتقال داده اند. با بواسیر آشنایی دارید؟

    سؤال بپرسید.

    از خودتان، نه از کس دیگری.

    ادای سؤال پرسیدن در نیاورید. یعنی سؤالی که جوابش را می دانید نپرسید. سؤالهایی بپرسید که فکر می کنید اصلا جواب ندارند. یا می شود به جوابشان شک کرد.

    چرا آن مرد آب نمی خورد؟

    بهتر است از چرا استفاده نکنید.

    چه کسی می داند چرا؟ هیچ کس نمی داند. شما از کجا می دانید هیچ کس نمی داند؟

    بهتر نشد؟

    کجا آب هست؟

    چه کسی آب رودخانه را جابجا کرد؟

    آب از کجا می آید؟

    آب به کجا می رود؟

    بهتر است از اعداد و ریاضی و چیزهایی که می توان اندازه گرفت در جملات خود استفاده نکنید.

    راه بروید. آب بخورید. به دنیای اطراف با چشم یک بز نگاه کنید. بز که چیزی را اندازه نمی گیرد. اندازه گیری مانع نوشتن اشت. به هزار و یک دلیل.

    خودتان و چیزهایی را که می نویسید – قبل از نوشتن – نقد نکنید. اجازه هضم بدهید. آدم غذایی را که می خورد همان لحظه پس نمی دهد. با دستگاه گوارش آشنایی دارید؟

    کاغذهایی را که نوشته اید کنار هم بگذارید. البته اگر هنوز آنها را دور نریخته اید. این کار ساده ای نیست. بی خیال.

    آب بخورید. راه بروید. دست بزنید. به چیزها دست بزنید. به پوست یک درخت. یا به موی سرتان. یا به پوستش اگر مو ندارید. توصیفهای رمانتیک لازم نیست. با دو سه کلمه چیزی را که دستتان حس می کند بنویسید. انگشتان شما بیش از حد صفحه گوشی موبایلتان را لمس کرده اند. بیخودی از اوضاع اجتماعی فرهنگی اقتصادی، وسط نوشته تان درج نکنید.

    حس لامسه در نوشتن مهم است. مثل حس بویایی و حواس دیگر. مگر نمی خواهید درباره چیزهایی که برایتان اتفاق می افتند بنویسید؟

    چه چیزهایی برایت اتفاق افتاد؟

    آنچه بدیدی بگو

    آنچه شنیدی بگو

    بهتر است از اشعار معروف وسط نوشته هایتان استفاده نکنید.

    آشپزی کنید. هیچ کس بهتر از آدمی که آشپزی می کند نمی تواند بنویسد. (به جز آدمی که آشپزی می کند ولی این راهنمای ساده و روان را نخوانده است.)

    چی پختی؟

    چه جوری پختی؟

    همیشه می توان با این دو سؤال دو سه صفحه نوشت. حداقل.

    با این سؤالها می توان نوشت.

    عجب دستپختی!

    ساده ترین و زیباترین جملات، جملات تحسینی هستند. با دو یا حتی یک کلمه می توان یک جمله زیبا نوشت.

    تحسین و تعجب.

    نیازی به فعل ندارد.

    چه سالادی!

    تعجب کنید.

    آنقدر به آب خوردن و راه رفتن و لمس کردن و غذا پختن ادامه بدهید تا بالاخره از چیزی تعجب کنید. اینقدر ویدئوهای عجیب غریب توی شبکه های اجتماعی دیده اید که دیگر از هیچ چیز تعجب نمی کنید.

    از چی تعجب کردی؟

    مطمئن نیستم.

    شک کنید.

    درباره شکتان بنویسید. درباره شک نوشتن کار ساده ایست.

    به چی شک کردی؟

    به کجاش شک کردی؟

    چرا شک کردی؟ به کسی مربوط نیست که چرا شک کردی.

    نمی دونم آب خوردم یا نخوردم.

    آب خوردم ولی انگار آب نخوردم.

    می دونم آب نخوردم ولی حس می کنم آب خوردم.


    پایان قسمت اول – سؤالهای کوئیز تا همینجا میاد.


     

    با الهام از:

    بنویس نامه نویس
    حرف های خوب خوب بنویس
    بنویس وقتی تو نیستی
    دیگه انگار چیزی نیست
    بنویس ، نامه نویس
    اگه عاشقانه نیست
    حرف های بهتر بنویس
    اگه خنده اش می گیره
    گریه مو از سر بنویس
    بنویس ، نامه نویس
    بنویس ، خواستنم از جنس گل ابریشمه
    بنویس پاکی من ، پاکی نور و شبنمه
    همه ی دوست داشتنم رو ، نقطه نقطه بنویس
    بنویس قصه زیاده ، ولی کاغذم کمه
    بنویس خواستن من شمردنی نیست ، بنویس
    بنویس دل که به خاک سپردنی نیست ، بنویس
    بنویس خسته شدم ، اون قده خسته که نگو
    همه ی دلتنگی من که گفتنی نیست ، بنویس
    ننویس ، نه ننویس ، هر چی که گفتم ننویس
    ننویس ، نه ننویس ، هر چی دلت خواست بنویس
    ننویس چون که براش ، نامه ها تکراری شده
    چیزی از من ننویس ، فقط براش راست بنویس
    نامه نویس ، راست بنویس ، نامه نویس…

     

    از این آهنگ بسیار زیبا هم ممکن است یک سؤال در کوئیز بیاید. پس بهتر است آن را چند بار گوش کنید.