دسته: error
-
کسری مخالفت در یک جامعه
از یک جمع دوستانه پنج شش نفره گرفته تا جامعه ای که در آن زندگی می کنیم اصولا هر جامعه ای پدیده ای درون خود دارد که خانم کاترین شولز نویسنده کتاب اشتباه کردن آنرا کسری مخالفت یا disagreement deficit می نامد. کاترین شولز چهار ستون برای این پدیده متصور است:اول اینکه جامعه بیش از حد از ایده های ما حمایت می کند.دوم اینکه جامعه همچون سپری در برابر مخالفتهایی که از خارج می شود، از ما دفاع می کند.سوم جامعه ما را تشویق می کند تا هر مخالفتی را هم که شانس رسیدن به درون جامعه پیدا کند، نادیده بگیریم.و آخر هم اینکه هر مخالفتی که از درون بوجود بیاید را از بین می برد.برای درک بهتر این پدیده جمع دوستان خود و روابط حاکم بر آن را تجسم کنید؟ آیا کسی که با ایده های شما مخالف است را به جمع خود راه می دهید؟ آیا اگر یکی از دوستان قدیمی شروع به کوک کردن ساز مخالف کند از جمعتان کنارش نمی گذارید؟ آیا پذیرای ایده های مخالف در جمع دوستانه خود هستید؟اشتباه ادامه دارد…. -
“It is not the case that I am caught in a web of beliefs, …Rather, I am caught in a network of witnesses.”The philosopher Avishai Margalitما از منابع مختلف اطلاعات به دست می آوریم و بعد بین این منابع و اطلاعاتی که از آنها بدست می آید تبعیض فراوان قائل می شویم و نهایتا بعضی از آنها را به عنوان عقیده خودمان می پذیریم. جالبتر اینکه عقیده ای که در ابتدایی ترین شکلش در قالب اطلاعات از منبعی به ما رسیده، قبل از آنکه برای خود آن منبع عقیده بوده باشد، اطلاعاتی بوده است که از منبع دیگری به آن رسیده است و خیلی وقتها کسی نمی داند که سرچشمه تولید کننده این اطلاعات کجا بوده است. بقیه منابع در این شجره نامه صرفا شاهدهایی بوده اند که در معرض انتقال این عقیده (اطلاعات) خاص قرار گرفته اند.آقای مارگالیت معتقد است که ما در شبکه ای از شهود گرفتار هستیم نه در تاری از عقاید.
-
تئورى، ديكتاتور جستجو
همه ما نظرياتی درباره چيزهاى مختلف داريم مثل اينكه همه قوها سفيد هستند، شب تاريك است، اجناس ژاپنى با كيفيت هستند، زنهاى روس زيبا هستند و الخزمانى كه به واسطه جستجو، اتفاق يا هر روش ديگرى اطلاعات جديد بدست مى آوريم، در ما اين ميل و كشش وجود دارد كه به اطلاعاتى كه نظريات ما را تاييد مى كنند بهاى بيشترى بدهيم تا اطلاعاتى كه آنها را رد مى كنند. روانشناسان به اين پديده “تعصب تاييد” يا confirmation bias مى گويند.نكته جالب ديگر اينست كه نظرياتى كه داريم خيلى وقتها به ما ديكته مى كنند كه چه سؤالهايى بپرسيم و دنبال چه جوابهايى بگرديم و حتى كجاها دنبال اين جوابها بگرديم. به همين طريق نظريات يا تئوريهاى ما به ما مى گويند كه چه سؤالهايى را نپرسيم و دنبال چه جوابهايى نگرديم. نكته اى كه الن گرينسپن در دفاعيه اش در “اتهام داشتن يك ايدئولوژى سياسى” مطرح كرد:يك ايدئولوژى، چارچوبى مفهومى است، روشى كه با آن آدمها با واقعيت كنار مى آيند. هر آدمى يك ايدئولوژى دارد. بايد داشته باشد. براى وجود داشتن شما به يك ايدئولوژى نياز داريد.و نكته آخر اينكه ما آدمها اصولا براى نتيجه گيرى بيشترين شواهد ممكن را جمع آورى نمى كنيم، بلكه براى رسيدن به ممكن ترين (محتملترين) نتيجه، كمترين شوهد ممكن را جمع مى كنيم.اشتباه ادامه دارد… -
عجب خری هستی
قسمت ششم – فرایند مخالفتالن گرينسپن رئيس پنج دوره اى بانك مركزى آمريكا در زمان خودش كسى بود و برو بيايى داشت، نه فقط در آمريكا كه در خيلى كشورهاى ديگر هم، تا آنجا كه فرانسويها نشان افتخار لژيون به او دادند و كتاب زندگى نامه اش ميليونها دلار فروش رفت.
قبل ازاينكه ورشكستگى همه دنيا را فرا بگيرد و به روايتى چهل درصد ثروت دنيا دود شود وآقاى گرينسپن را در مجلس بازخواست كنند افراد مختلفى بارها به او گفته بودند اشتباه مى كند ولى او چون به شدت عقيده داشت كه بازارهاى مالى خودشان را مى توانند تنظيم كنند، نه تنها با مخالفانش مخالفت مى كرد بلكه آنها را خطرناك مى خواند و به كمك همفكرانش قانونى را گذراند كه مخالفانش نتوانند با او مخالفت كنند. گرينسپن مخالفانش را براى اقتصاد خطرناك مى دانست.اين فرايند جالبى است كه همه ما در مورد كسى كه با ما مخالف است اعمال مى كنيم:
اول فرض جهالت يعنى مى گوييم يارو نمى داند، اطلاعات كافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى كنيم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجيه كنيم، قضيه را حاليش كنيم و خلاصه كلام با خودمان موافقش كنيم. ولى اگر موافق نشد؟قدم بعدى فرض حماقت. يعنى فرض مى كنيم يارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفيت عقلى درك چيزى را كه ما به آن رسيده ايم ندارد.
اگر يارو را خر فرض نكرديم و با آموزش هم با ما همراه نشد چى؟
قدم آخر فرض شرارت. مى گوييم يارو قصد بد دارد، دشمنى مى كند و مى خواهد حال ما را بگيرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شايد هنوز به ياد داشته باشيد!عقيده ما مدلى است كه از واقعيت داريم و وقتى مدل ما با مدل يك نفر ديگر از همان واقعيت فرق مى كند اين كارى را كه در بالا گفته شد با او مى كنيم يعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى كنيمش.
طبيعى است كه عين همين كار را ديگران هم با ما بكنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند. جاى تعجب ندارد كه اين همه از اشتباه كردن و در اشتباه بودن گريزانيم!
اشتباه ادامه دارد…
-
اشتباه از کجا می آید؟
قسمت چهارم – حواس و ادراکما در دو مرحله جهان اطراف خود را می فهمیم: در مرحله اول سیستم عصبی ما (حواس) به اطلاعاتی از محیط اطراف واکنش نشان می دهد. مثلا چیزی را بو می کشیم یا وزش نسیمی را حس می کنیم یا قیافه ای را می بینیم و …مرحله بعدی ادراک است که در آن اطلاعات به دست آمده را پردازش می کنیم و آنرا برای خود با معنی می سازیم. به عبارت دیگر ادراک، تفسیر حس است.حالا این پرسسشها مطرح می شود: یک– حواس ما چگونه از محیط اطراف اطلاعات به دست می آورند؟ دو– از کجا مطمئن می شویم که اطلاعات به دست آمده دقیق است؟اگر نتوانیم به حواس خود اعتماد کنیم چگونه می توانیم به دانش به دست آمده ( اطلاعات پس از مرحله ادراک در ذهن ما به دانش تبدیل می شود) توسط این حواس اعتماد کنیم؟پروتاگوراس (Protagoras) فیلسوف یونانی، راه حلی هوشمندانه برای رفع این مشکل داشت. پروتاگوراس که سر دسته گروهی از فیلسوفان به نام صوفیان ( نه آن صوفیان که معمولا ما در ذهن داریم، تفاوت این دو نوع صوفی هم به نظر من جالب است که کشف آن را به عهده خواننده کنجکاو می گذارم) در اوایل قرن پنجم قبل از میلاد بود، با وجود اینکه معتقد بود حواس ما مبدا همه دانش ما هستند ولی اصولا اینکه این حواس می توانند اشتباه کنند را از زیر نفی می کرد. البته این واقعگرایی بسیار جالبی است یعنی جهان دقیقا همانطور است که ما درکش می کنیم.بنابراین پروتاگوراس را اولین فیلسوف غربی می توان دانست که به مقوله اشتباه می پردازد البته با نفی آن از زیر! او می گوید وقتی که پای ادراک در میان است همه درست می گویند. چیزی که افلاطون با آن مخالف بود. مثالی از افلاطون:اگر نسیمی بوزد و من فکر کنم سرد است و تو فکر کنی گرم، دمای واقعی نسیم چیست؟ پروتاگوراس می گوید برای من گرم است و برای تو سرد، همین! واقعیتی در جهان خارج نیست، واقعیت ادراک ماست و اگر واقعیت من مخالف واقعیت توست، خوب واقعیتهامان متفاوتند. افلاطون این طرز فکر را چرند می داند و معتقد است نسیم هم برای خودش مستقل از ادراک ما باید واقعیتی داشته باشد و استفاده از دماسنج را اکیدا به پروتاگوراس توصیه می کند.اگر مانند افلاطون بپذیریم که واقعیتی مستقل از ادراک ما در جهان خارج وجود دارد، از کجا می توانیم مطمئن شویم که اطلاعات را درست و دقیق به دست آورده ایم؟ جواب: نمی توانیم! در نتیجه هیچ تضمینی وجود ندارد که همین الان درباره ادراکی در اشتباه نباشیم، همانطور که اغلب مردم زمانی درباره مسطح بودن زمین یا گشتن خورشید به دور زمین در اشتباه بوده اند.اشتباه ادامه دارد…. -
کور خطایی
قسمت سومنکته جالبی که نویسنده اشتباه کردن به آن اشاره می کند اینست که ما یا می توانیم در اشتباه باشیم و یا می توانیم به اشتباه خود، آگاهی داشته باشیم ولی هر دو اینها نمی توانند در یک زمان وجود داشته باشند.
بنابراین از فعل اول شخص زمان حال برای بیان اشتباه نمی توانیم استفاده کنیم. اصولا جمله “من در اشتباهم” معنی ندارد و به جای آن می گوییم “من در اشتباه بودم”. به عبارت دیگر به محض اینکه متوجه اشتباه خود می شویم دیگر در اشتباه نیستیم!کورخطایی یا error blindness پدیده ای است که توضیح می دهد چرا ما نمی توانیم خطای خود را ببینیم! گویی شکل گیری خطا در ذهن ما پدیده ای غیبی و خارج از کنترل ماست. چیزی مثل طوفان یا زلزله و اینجاست که آدم جایزالخطا می شود و اصولا در هیچ دادگاهی هم دربرابر کاری که خارج از کنترلش بوده مسئول نیست!افلاطون معتقد بود که روح ما زمانی با جهانی هستی وحدت داشته است و از وقتی به این قالب فیزیکی درآمدیم شروع به اشتباه کردن نمودیم. فیلسوف دیگری به نام جان لاک فکر میکرد اشتباههای ما ناشی از فاصله بین زبان گفتاری و واقعیت چیزهاست، شکافی بین اصالتی غیر قابل توصیف و نزدیکترین کلمات به آن واقعیت که سعی در توصیف آن دارند. مارتین هایدگر فیلسوف آلمانی هم معتقد بود ما اشتباه می کنیم چون مکان و زمان ما را محدود می کند و ما قادر نیستیم فراتر از این دو محدودیت، چیزها را ببینیم.دلیل پیدایش آن هر چه باشد، اشتباه در ذهن ما شکل می گیرد و زمانی هم که در اشتباهیم آنرا تجربه نمی کنیم و زمانی متوجه آن می شویم که آن اشتباه معمولا با یک درست دیگر جایگزین شده و دیگر وجود ندارد. به زندگی ادامه می دهیم تا درستی دیگر جای خود را به اشتباه تازه کشف شده بدهد!
اشتباه ادامه دارد…
-
اشتباه می کنم پس هستم
قسمت دوم – اشتباه شد!سن آگوستين دوازده قرن قبل از اينكه دكارت جمله معروف “من می انديشم پس هستم” را بگوید، گفته بود “من اشتباه می كنم پس هستم”.
اين دیگر چه چيزی است كه از طرفی جزئی از وجود ما و نشانه زنده بودن ماست ولی از طرف دیگر هر وقت آن را انجام می دهيم ( می فهميم كه اشتباه كرده ايم) طوری رفتار می كنيم كه انگار اتفاقی نيفتاده يا نبايد اتفاق می افتاده يا آنرا انكار می كنيم، ناديده می گيريم يا سعی مي كنيم گردن كس ديگری بيندازيمش يا ….
اصلا مهم نيست اشتباهي كه كرده ايم بزرگ است یا كوچك. فرقی نمی كند كه وسط يك بحث متوجه شویم حق با طرف مقابل بوده است يا وسط يك زندگی تشخيص دهيم كه در مورد خودمان، كارمان، عشقمان و يا عقايدمان اشتباه می كرده ايم. در هر صورت ابزار يا منابعی كه با كمكش بتوانيم چنين موقعيتی را مديريت كنيم در اختیار نداريم.در عوض در اين جور مواقع دو استراتژی را استادانه پياده مي كنيم:اول اينكه وقتی مي فهميم اشتباه كرده ايم می گوييم: “من اشتباه می كردم ولی…” جای خالی ای كه با انواع و اقسام توضيحات خلاقانه كه توضيح می دهند چرا آنقدرها هم در اشتباه نبوده ايم! پر مي شود.دومی هم جمله معروف و مجهول “اشتباه شد” است. گويی تنها كاری كه در برابر اشتباهمان بلديم بكنيم اينست كه تاييد كنيم مال ما نبوده است. مثل آشغالی كه در بچگی توی كلاس می ريختيم و وقتی ناظم می پرسيد، مال هيچ كس نبود. هنوز هم می ريزيم ولی توی كوچه و خيابان و طبيعت و هزار جای دیگر ولی ديگر نه كسی می پرسد و نه نيازی هست به توضيح.هرچقدر پذیرفتن و تایید اشتباهات خودمان برای ما سخت و غیر ممکن است در عوض تاييد اشتباه ديگران از مهارتهایی است که همه مدارج ترقی آن را تا آخر عمر طی مي كنند. در يافتن، تاييد و تاكيد بر اشتباهات ديگران لذتی موجود است كه در درست بودن نيست و گويی هیچکس هيچگاه از آن سير نمی شود. اين جمله “بهت نگفتم!” حتی مودبترين و مهربانترین آدم را به عرش اعلا می برد. گويی نه تنها درست هستيم بلكه در درست بودن هم درست هستيم، اصلا درست به توان دو هستيم، درست اندر درست.و چون با اندكی تامل می توان فهمید كه اين احساس خدشه ناپذير درستی را همه دارند در نتیجه برای درست بودن و درست ماندن بین طرفهای مقابل در یک رابطه جنگ در می گيرد. جنگی برای احقاق حق درست بودن!اشتباه ادامه دارد…
-
Truth is uniform and narrow
Perhaps the history of the errors of mankind, all things considered, is more valuable and interesting than that of their discoveries. Truth is uniform and narrow; it constantly exists, and does not seem to require so much an active energy, as a passive aptitude of soul in order to encounter it. But error is endlessly diversified; it has no reality, but is the pure and simple creation of the mind that invents it. In this field, the soul has room enough to expand herself, to display all her boundless faculties, and all her beautiful and interesting extravagancies and absurdities.Benjamin Franklin
