دسته: اشعار

  • رفتنت

    هرگز برایم کافی نیست

    (بیشتر…)

  • همدلی از همزبانی خوشتر است

    همدلی از همزبانی خوشتر است

    جسارتی نهفته است در اینکه خودت را جای دیگری بگذاری

    و درد و رنجش را حس کنی آنچنان که تو دردمند آن درد و رنجور آن رنج باشی

    عظمت و شکوهی هست در دراز شدن دستی برای دادن سکه‌ای یا لقمه‌ای

    در یگانه شدن گرسنگی دو انسان و لقمه‌هایشان

    عظمت یک کوه

    شکوه یک درخت

    بی‌آگاهی از فضیلت خود

    بی‌اندیشه از عاقبت کار

    ترانه‌ای جاری است در بوسیدن صورتی که گریه می‌کند

    یا در شنیدن حرفهای ناگفته یک انسان

    در ساختن خانه‌ای خراب

    در گرفتن دستی تنها

    ترانه‌ای بی هدف اما نیازمند زاده شدن از یک لحظه آبستن

    از دایره اینجا و اکنون

    لحظه‌ای که دستت می‌رسد، چشمت می‌بیند، گوشت می‌شنود و قلبت می‌تپد

    و فقط تو با خبری از وسعت این دایره و مرزهایش

    فضیلتی در همدلی نیست

    همانطور که در نفس کشیدن نیست یا در تپش قلب

    اما رذیلتی هست در همدلی نشان دادن

    در تظاهر به همدلی

    اینکه از درد دیگران برای خودت دوا بسازی

    و چه دوایی؟

    خدا را شکر که دیگری می‌لنگد درحالیکه تو روی دو پا راه می‌روی

    دیگری از گرسنگی می‌میرد درحالیکه تو لقمه نانی داری

    رذالتی نهفته است در اینگونه شکرگزاری

    نه به این دلیل که تو هم دردمندی و نیازمند دوا

    تو هم شایسته دوا و تسکین دردی، مثل آنها که لنگند یا گرسنه یا گریان

    رذالتی نهفته است در اینگونه شکرگزاری

    به این دلیل که تو چیزی از دیگری برای خودت می دزدی

    چیزی که مال تو نیست و نمی‌تواند باشد

    تو با خیال درد دیگری در ذهن خودت برای درد خودت دوا می‌سازی

    و چه رذیلتی پست تر از اینکه با تصور درد دیگری درد خودت را التیام ببخشی

    همچون خندیدن به کسی که زمین خورده است

    یا تمسخر کسی که لکنت زبان دارد

    رذالتی نهفته است در حس خوب حاصل از تجسم درد دیگران

    به این دلیل که تو از درد دیگری پلی می‌سازی برای رد شدن از پرتگاه حس ناکافی بودنت

    به جای اینکه درد دیگری را در دلت حس کنی خود او را در ذهنت با خودت مقایسه می‌کنی

    او را در مسابقه‌ای خیالی به قضاوت می‌نشینی

    و در این مسابقه زشت، عقب بودن او جلو بودن تو را ممکن می‌کند

    درد دیگری را پرده‌ای می‌کنی برای پنهان کردن حس شرم از خواسته‌هایت، آرزوهایت، داشته‌ها و نداشته‌هایت

    چه دروغ کثیفی نهفته است در این همدلی بزدلانه!

    رذالتی نهفته است در نظاره توریستی درد یک انسان

    تو خوب می‌دانی که درد او در دایره اینجا و اکنون تو نیست

    تو صرفا در خیالت به آنجا سفر می کنی، به صحنه درد یک انسان

    تا که عکسی بگیری

    از یک ویرانی

    از یک تاریکی

    تو صرفا به آنجا سفر می‌کنی

    تا یک بار دیگر مطمئن شوی که در این مسابقه فرضی تو هنوز از بعضی جلوتری

  • پرسپکتیو

    پرسپکتیو

    پشت پنجره

    دانه‌های برف در باد می‌رقصند

    (بیشتر…)

  • ابر و باد و خورشید و فلک

    ابر و باد و خورشید و فلک

    ابرهای سفید غروب آسمان را می‌رقصانند

    باد پرده ابرهای خاکستری را می‌گرداند

    (بیشتر…)

  • کودک درون

    کودک درون

    کودک درون برخلاف تصور رایج فقط در قالب یک موجود چهار تا یازده ساله که شوخ و شنگ است و دوست دارد با دستهای باز بدود و آواز بخواند و از دیوار راست بالا برود ظاهر نمی‌شود.

    (بیشتر…)

  • به خاطر خدا این کارو نکن

    به خاطر خدا این کارو نکن

    ظاهرا یک نفر می‌خواست خودش را بکشد

    آدمهای زیادی از بالکن‌های ساختمان روبرو و ساختمان کناری با دست به بالای ساختمان ما اشاره می کردند و هیجان زده فریاد می زدند:

    «نپر نپر… این کارو نکن این کارو نکن»

    (بیشتر…)

  • از خودم

    از خودم

    باز می‌گریزم

    از این لحظه از این جا

    از خودم از بار زندگی

    از تنهایی از آدمها

    (بیشتر…)

  • sunset

    sunset

    “Did you catch the sunset?” he asked.

    (بیشتر…)

  • من کیستم؟

    من کیستم؟

    من یک شعرم

    یک بیتم

    مصرعی در زمین

    مصرع دیگر در هوا

    غزلی در پاییز

    یک رباعی در تابستان

    (بیشتر…)

  • صدای باران نیاز به ترجمه ندارد

    صدای باران نیاز به ترجمه ندارد

    مشاور: چرا باید آبجو رو با علف جایگزین کنی؟

    سشو: من یه معتادم. چی فکر می‌کنی؟