دسته: نشانه شناسی

  • صبر و انتظار – مفهوم و نشانه شناسی

    صبر و انتظار – مفهوم و نشانه شناسی

    صبر کردن و منتظر ماندن خیلی وقتها یکی نیستند. ممکن هم هست که یکی باشند. بنابراین قصد من پرداختن به مفاهیم و نشانه‌هایی است که این کلمات به آنها اشاره می‌کنند و نه ارائه یک تعریف دقیق از آنها.

    صبر کردن حالتی است که تو کاری را که می‌بایست، کرده‌ای و حالا تنها کاری که از دستت بر می آید صبر کردن است که خود کاری است ارزشمند و نیازمند انرژی و آگاهی و تمرین.

    منتظر ماندن حالتی است که تو کاری را که می‌بایست، نکرده‌ای و نمی‌کنی و منتظری یک نفر دیگر بیاید و به جای (برای) تو آن را انجام بدهد. یا به تو بگوید که باید بکنی. مثل بچه‌ای که منتظر می ماند تا مادرش به او بگوید که باید مسواک بزند.

    در صبر کردن تو جایی را که هستی می‌شناسی و می‌دانی که چطور در آنجا (یا دقیقتر اینجا) بمانی. تو اینجا ماندن را پذیرفته‌ای. با همه درد و سختی‌هایش.

    انتظار حالتی است که تو جایی را که هستی نپذیرفته‌ای. مثل مسافری که در ایستگاه منتظر رسیدن قطار است. منتظری که کسی بیاید و تو را با خود ببرد. منتظری که کسی بیاید و از این وضعیت نجاتت بدهد. منتظری که مادرت با شیشه شیر پیدایش شود.

    بنابراین طبیعی است که در حالت انتظار مثل بچه‌ای که خودش را کثیف کرده است برای جلب توجه سر و صدا کنی. در صبر کردن، غر زدن و جیغ زدن و گریه کردن کمتر شنیده می‌شود.

    صبر کردن یعنی فعالانه در این جهان زندگی کردن. منتظر ماندن یعنی توریست منفعل شرایط و محیط اطراف بودن.

    صبر کردن حالتی است که در آن از مسیر لذت می‌بری. منتظر ماندن بی تابی برای رسیدن به مقصدی است که از پیش به آن وابسته شده‌ای.

    و وابسته بودن به مقصد یا نتیجه کار یعنی خودت و ذهنت را بسته‌ای. در صبر به مناظر و زیباییها و زشتیهای مسیر باز هستی.

    کم و کاستی هست در حال انتظار که قرار است با رسیدن به مقصد جبران شود. در صبر همه چیز سر جای خودش است و از همه مهمتر، تو هر آنچه را که باید داشته باشی داری و در هر لحظه همان جایی هستی که باید باشی. تو در هر لحظه رسیده‌ای.

    در حال صبر تو آن کاری را که باید بکنی می‌کنی، چون خود آن کار، فی‌الذاته مقصد است. در حال انتظار تو کاری نمی‌کنی چون مطمئن نیستی که آن کار تو را به مقصد از پیش تعیین شده می‌رساند یا نه.

    انفعال در انتظار، به دیگران و کارهایی که می کنند و کارهایی که قرار است بکنند و به طور کلی شرایط بیرونی وابسته است. حرکت در صبر، به دیگران و کارهایشان و محیط بیرونی مرتبط است. در صبر، تو اثرگذار و اثر پذیری. اثرگذاری از این‌رو که کاری را که باید بکنی می‌کنی. اثر پذیری از آن جهت که به هر آنچه که در بیرون از تو اتفاق می‌افتد یا نمی‌افتد باز هستی.

    صبر از نشانه‌های اعتماد است و بی اعتماد، صبر کردن غیر ممکن. انتظار آرزویی است کورکورانه برای اتفاقی که می‌خواهی بیفتد.

    صبر، خطر کردن در فضای عدم قطعیت است با ایمان به اینکه تو هر آنچه را که لازم است داری، با اعتماد به محیط بیرونت. منتظر ماندن تلاشی است برای ایمن شدن در محیطی شناخته شده و قابل پیش بینی، بی اعتماد به دنیای ناشناخته و هر آنچه که ممکن است از آن متولد بشود.

    اعتماد غالبا به عنوان دغدغه‌ای در حضور خطر، عدم قطعیت، آسیب پذیری و روی هم بستگی (interdependency) به تصویر کشیده می‌شود. حضور یا عدم حضور این پیش شرط ها در موقعیت تصمیم‌گیری شاید دقیقترین وجه تمایز اعتماد و اطمینان محسوب شود. ما می‌توانیم از وقوع یک اتفاق اطمینان داشته باشیم حتی اگر خطری متوجه ما نباشد. اما صحبت از اعتماد در جایی که خطر و آسیب‌پذیری وجود ندارد بی‌معناست.

     

  • اعتماد از کجا می آید؟

    اعتماد از کجا می آید؟

    پدربزرگ من اغلب این ضرب المثل را تکرار می کرد:

     

    گر نگهدار من آنست که من می‌دانم

    شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

     

    اگرچه من پدربزرگم را خیلی دوست داشتم و برایش احترام خیلی زیادی قائل بودم و از شنیدن همه شعرهایی که می خواند و داستانهایی که تعریف می کرد لذت می بردم، ولی باید اعتراف کنم که شنیدن این یک بیت حس خوبی در من ایجاد نمی کرد. شاید به نظر خرافاتی یا نشات گرفته از یک ایمان کور می آمد. شاید هم پدربزرگم مواقعی از آن استفاده می کرد که من انتظار شنیدن چیز دیگری را داشتم. هر چه بود من قادر به درکش نبودم.

    پدربزرگ من که می توانیم او را حاج مهدی بنامیم – بدون استثنا – سر شب می‌خوابید و با طلوع آفتاب بیدار می‌شد و بعد از خواندن نماز صبح، به اصطلاح خودش به صحرا می رفت. صحرا چند تکه باغ یا زمین کشاورزی او در حاشیه قزوین بود. حاج مهدی همیشه فاصله بین خانه و صحرا را پیاده طی می‌کرد. البته قدیمتر که من هنوز به دنیا نیامده بودم ظاهرا چند راس خر هم داشت.

    حاج مهدی علاوه بر برنامه زمانی دقیق خواب و بیداریش اصول خدشه ناپذیر دیگری هم داشت.

    او هر سال بعد از برداشت محصول و فروختن قسمتی از آن در اوایل پاییز، با مادربزرگم و یکی دو تا از بچه‌ها برای زیارت به مشهد می‌رفتند. او همچنین نذر داشت که هر سال یکی دو نفر از آشنایان بی بضاعتش را هم با خودش ببرد. اگرچه با استاندارد امروز و داستانهایی که مادرم از سختی این سفرها نقل می‌کند، بضاعت حاج مهدی و منطق نذرش هر بار برایم زیر سؤال می‌رود.

    حاج مهدی با آب خالی خودش را می شست و معتقد بود که صابون پوستش را خراب می‌کند.

    حاج مهدی هرگز عصبی و مضطرب نمی شد و همیشه از کسی که از اعصاب نداشتن یا عصبی بودن شکایت می‌کرد می‌پرسید که “این اعصاب کجاست؟ پس چرا من نمی‌بینمش؟” به جرأت می‌توانم بگویم که سالها قبل از انتشار کتاب معروف مارک منسون، حاج مهدی استاد مسلم هنر ظریف بی خیالی بود.

    از همه اینها مهمتر حاج مهدی شکم یک خانواده ده نفری را با کار و تولید روی چند تکه زمین کوچک که حتی مالک همه آنها هم نبود (رعیت بعضیشان بود)، سیر می کرد.

    اینجا قصد ندارم از یک آدم معمولی که سالهاست درگذشته یک قهرمان بسازم ولی پدربزرگم برای من مظهر اعتماد است. اعتماد به خودش و اعتماد به آنی که شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.

     

    اعتماد

    اعتماد چیست؟

    برای درک مفهوم اعتماد ابتدا باید آنرا در کنار اطمینان تعریف کنیم و شباهتها و تفاوتهای این دو مفهوم را در نظر بگیریم.

    من در اینجا اعتماد را به جای کلمه انگلیسی trust و اطمینان را به جای کلمه انگلیسی confidence بکار می‌برم.

    اعتماد و اطمینان هر دو به نوعی نقطه اوج یک فرایند تصمیم‌گیری هستند. واژه اطمینان می تواند در کانتکستهای مختلف از جمله قضاوت درباره دیگران، خودمان، اشیا و وقایع بکار برود. واژه اعتماد هم همینطور. به علاوه، هم اعتماد و هم اطمینان انتظاراتی مثبت از وقایع پیش رو را در بر دارند.

    خوب آیا اعتماد همان اطمینان نیست؟

    بعضیها از جمله آقای توماس شاو معتقدند که اعتماد و اطمینان به دلیل دانش پشتشان با هم تفاوت دارند. “اطمینان در نتیجه یک دانش مشخص حاصل می‌شود؛ اطمینان بر پایه دلیل و واقعیت (fact) ساخته می‌شود. در مقابل، اعتماد تا حدودی بر پایه ایمان استوار است.”

    در این تعریف دو مؤلفه قابل توجه وجود دارد. یکی اینکه اطمینان به دانش مشخص ارتباط دارد و اعتماد تلویحا از چیزی (بیشتر از) دانش مشخص نشات می گیرد. اطمینان، به دانش مشخصی درباره یک چیز مورد اشاره، ربط دارد. با این تعریف، یک قضاوت بر پایه اطمینان به یک چیز کاملا مشخص اشاره می‌کند و تحت تاثیر احتمالات و روند مبنای پیشین قرار دارد. بنابراین قضاوتی که به اطمینان می‌انجامد، بر پایه مشاهدات گذشته و با کمترین تفسیر از آن مشاهدات، بدست می آید. تصمیم یک نفر برای اینکه اعتماد بکند یا نکند به چیزی بیشتر از این احتمالات گذشته نیاز دارد. اگرچه قضاوت اعتماد نیز می‌تواند دانش مشخصی درباره رفتار (مثلا احتمال اینکه فلان شخص رفتار خاصی را که از او انتظار می رود از خودش نشان بدهد) در بر داشته باشد، چنین قضاوتی معمولا با خصوصیات وسیعتری درباره چیزی که به آن اعتماد می شود (مثلا فلان شخص چطور آدمی است) ارتباط می‌یابد.

    در شکل دادن به یک قضاوت اعتماد، آدم علاوه بر رفتار یک شخص، دلیل پشت آن رفتار و همچنین نیت شخص را هم (حتی شاید مستقل از آن رفتار) در نظر می گیرد.

    تمایز آقای شاو همچنین به این موضوع اشاره می کند که اطمینان، از دلیل و واقعیت نشات می گیرد و اعتماد، از ایمان.

    یک قضاوت اطمینان، قضاوتی مجزا، گسسته، ناهمبسته یا مجرد، از یک هدف مشخص است. بر پایه ایمان دانستن اعتماد – فراسوی دلیل و منطق – آنرا در فضایی احساسی به تصویر می  کشد و اطمینان را در فضایی شناختی یا ادراکی.

    ولی آیا واقعا تمایز مهم اعتماد و اطمینان در اینست که پایه اعتماد، ایمان است و پایه اطمینان، دلیل و واقعیت؟

    قبل از اینکه به این پرسش پاسخ بدهم باید مؤلفه دیگری را به این بحث اضافه کنم. آقای لومان (Luhmann) وجه اشتراک اعتماد و اطمینان را در این می داند که هر دو شامل انتظارات مثبتی در آینده هستند که ممکن است برآورده بشوند یا نشوند. وجه تمایز اعتماد اینست که شخص اعتماد کننده از قبل می‌داند و می‌پذیرد که در کارش ریسک (خطر) وجود دارد. با قضاوت اعتماد، آدمها خود را در موقعیتی قرار می‌دهند که می‌دانند خطر در بر دارد و به این طریق خود را آسیب پذیر می کنند. اطمینان، از سوی دیگر، نیازی به این تشخیص و پذیرش ریسک ندارد.

    اعتماد غالبا به عنوان دغدغه‌ای در حضور خطر، عدم قطعیت، آسیب پذیری و روی هم بستگی (interdependency) به تصویر کشیده می‌شود. حضور یا عدم حضور این پیش شرط ها در موقعیت تصمیم‌گیری شاید دقیقترین وجه تمایز اعتماد و اطمینان محسوب شود. ما می‌توانیم از وقوع یک اتفاق اطمینان داشته باشیم حتی اگر خطری متوجه ما نباشد. اما صحبت از اعتماد در جایی که خطر و آسیب‌پذیری وجود ندارد بی‌معناست.

    اگر ساده ترین حالت اطمینان را، مثلا اطمینان از اینکه دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند، یک سر یک طیف (طیف اطمینان-اعتماد) قرار دهیم و پیچیده ترین حالت اعتماد را، مثل ضرب المثل مورد علاقه حاج مهدی، سر دیگر طیف، آنوقت باید ببینیم که چه مؤلفه ها یا چه عواملی تصمیم ما یا انتظار ما را از اتفاقی که در آینده ممکن است بیفتد یا نیفتد، بر روی این طیف جابجا خواهند کرد. (بله جمله خیلی طولانی شد.)

    در عین حال، صرف نظر از چیستی این مؤلفه‌ها، تعداد مؤلفه‌ها و روابط بینشان به سمت “قضاوت اطمینان” کمتر می شوند و به جهت “قضاوت اعتماد” بیشتر. از این نظر قضاوت اعتماد، نسبت به قضاوت اطمینان، پیچیده‌تر است.

    برای بعضی از این مؤلفه‌ها یا معیارها می توانیم با شناخت یا ادراک، داده بدست بیاوریم. مثل اینکه علی همیشه سر وقت به قرار می‌رسد. از سوی دیگر قضاوت درباره بعضی از آنها را باید به احساس، شهود یا حدس و گمان واگذار کنیم. مثل اینکه علی چرا بیشتر وقتها دیر به قرار می‌رسد.

    ساخته شدن اعتماد فرایندی تکاملی است که در طول زمان با برقراری ارتباط میان مجموعه‌ای از داده‌های ادراکی و شهودی – در زمینه‌ای شامل خطر و آسیب‌پذیری و در جزء از کل بودن – چیزی را به آنی که به او اعتماد می‌کنیم نسبت می دهیم که لزوما با چشم دیده نشده است و صِرف تکرار آن در گذشته، ملاک احتمال وقوع آن در آینده نیست.

    اعتماد

     

    خانم براون در کتاب خیلی خوب Dare to Lead مؤلفه های زیر را که مخفف BRAVING را می سازند به عنوان مؤلفه های اساسی سازنده اعتماد معرفی می کند.

     

    مرز (boundaries)

    مرز یا اصول یا قوانین به قدری در شکل گیری اعتماد اهمیت دارد که بقیه مؤلفه ها را می‌توان زیر چتر آن توضیح داد. حتی می‌توان گفت که همه مؤلفه‌ها هر کدام به نوعی یک اصل هستند.

    مرز چیزی است که برای ما باید و نباید مشخص می‌کند. مثل قانونی که باید از آن اطاعت کرد و سرپیچی از آن جرم محسوب می‌شود و مجازات به دنبال خواهد داشت.

    آدمی را تصور کنید که مرز مشخصی ندارد. ممکن است بگویید بالاخره هر کسی برای خودش مرزهایی و اصولی دارد. جدی؟

    من از روی تجربه شخصیم به شما می‌گویم که آدم می تواند واقعا بدون مرز باشد. بدون مرز می‌گویم بیشتر به معنای هرهری مذهب تا پزشک بدون مرز. هر چه پیش آید خوش آید. و بعد هزار و یک جور توجیه اقتضایی که چرا فلان جا آن حرف را زدم و بهمان جا آن انتخاب را کردم.

    مرز مشخص نداشتن درجه بالایی از بی اعتمادی به زندگی و همه ابعاد آنست که به اشکال مختلف در رفتار و گفتار و پندار ما نمایان می شود.

    آیا برای شما شفاف است که چه چیزی اوکی هست و چه چیزی اوکی نیست؟ اصول خود را جایی نوشته‌اید؟ آیا به مرزهای مشخص خود احترام  می‌گذارید؟

     

    قابلیت اتکا (reliability) 

    این مؤلفه ای است که معمولا اطمینان را با کمک آن می سنجیم و نسبت به مؤلفه های دیگر نمود خارجی بیشتری دارد و آسانتر قابل اندازه‌گیری است. آیا من از عهده نوشتن این مطلب بر می‌آیم؟ آیا می توانیم به حسن اطمینان کنیم که کارش را درست انجام بدهد؟

     

    accountability که با مسئولیت پذیری فرق دارد و من آنرا صاحب کار بودن ترجمه می کنم.

    مسئولیت پذیری زمانی معنی دارد که یک نفر از بیرون به شما مسئولیت می دهد. مثلا به عنوان کارمند یک اداره به شما مسئولیت پاسخگویی به ارباب رجوع داده شده است. ولی اگر تصمیم بگیرید که برای سلامتی خود ورزش کنید چطور؟ چه کسی به شما این مسئولیت را واگذار کرده است؟ آیا این مسئولیت را به شخص دیگری می توانید واگذار کنید؟ اگر بچه‌دار شوید آیا “مسئول” نگه‌داری از او هستید یا حس می کنید که بچه مال شماست و شما تنها کسی هستید که باید این کار بکند؟ و اگر در این کار کوتاهی از شما سر بزند، آیا جز خودتان کسی را می توانید سرزنش کنید؟

    بنابراین صاحب کار بودن به این معنی است که شما می توانید و حاضرید و قبول می کنید که کاری را از آن خود بدانید و مسئولیت و ریسک و زحمت انجام و نتیجه و عواقبش را تمام و کمال بپذیرید.

    قابلیت اتکا معمولا به توانایی انجام درست یک کار مشخص بر می گردد. در حالیکه صاحب کار بودن به خلاقیت و توانمندی و اهمیت دادن (care) در یک کانتکست بزرگتر اشاره می‌کند.

     

    رازداری (vault)

    هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

    بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

    ~ سعدی

    این صرفا یک نصیحت اخلاقی نیست. شما چطور می توانید به کسی که جلوی دهانش را نمی تواند بگیرد اعتماد کنید؟ و از آن مهمتر، چطور می توانید به خودتان اعتماد کنید اگر نتوانید رازی را پیش خود نگه دارید؟

    رازداری اصلی اساسی است که عدم رعایت آن مثل سقفی که چکه می کند یا لاستیکی که پنچر است هر گونه خوش بینی به نتایج مثبت در آینده را از بین خواهد برد.

     

    یکپارچگی (integrity)

    “یکپارچگی ترجیح دادن شجاعت به راحتی است؛ ترجیح دادن کار درست است به کار آسان یا سریع یا سرگرم کننده؛ و آن عمل کردن به ارزشهایتان است نه فقط بیان آنها.”

    ~ برنه براون

    یکپارچگی جایی اتفاق می فتد که گفتار و پندار و کردار به هم می رسند و ما در عمل ثابت می کنیم که پای حرفمان ایستاده‌ایم. البته حرفی که به آن باور داریم.

     

    بی قضاوتی (nonjudgment)

    مگر می شود قضاوت نداشت؟ اطمینان و اعتماد ذاتا نوعی قضاوت هستند.

    منظور خانم براون بکارگیری قضاوت برای اجتناب از موقعیت خطرناک آسیب پذیری است که ما را بر سر دوراهی شرم و بی اعتمادی از یک سو و جسارت اعتماد از سوی دیگر قرار می دهد. نمونه‌ای که خانم بروان ارائه می دهد پیدا کردن یک نفر بدتر از خودمان در زمینه‌ای است که به احتمال زیاد در ما شرم ایجاد می کند و بعد مقایسه خودمان با اوست.

    “به اون نگاه کن. ممکنه اوضاع من بد باشه ولی اوضاع اون خیلی بدتره.”

    نمونه دیگر قضاوت که اعتماد را از بین می برد کمک نگرفتن است. کسی که معمولا کمک نمی گیرد آدمی است بریده از دنیای اطراف که ظرفیتهایش گسترش و مهارتهایش توسعه نمی‌یابند. کمک نگرفتن ارتباط مستقیم با قضاوت دارد، قضاوت ما از دیگران و قضاوت ما از قضاوت دیگران درباره خودمان.

    “وقتیکه در فضایی بدون قضاوت زندگی می‌کنیم من می‌توانم چیزی را که نیاز دارم تقاضا کنم و تو می‌توانی چیزی را که نیاز داری تقاضا کنی، بعد می‌توانیم درباره احساسمان بدون ترس از قضاوت شدن صحبت کنیم.”

    ~ برنه براون

     

    سخاوتمندی (generosity)

    “آدم هرچقدر هم که خودخواه باشد مشخصا اصولی در ذاتش وجود دارد که او را به سعادتمندی دیگران علاقه‌مند می‌کند و خوشبختی آنها را بر خود واجب، اگرچه جز لذت دیدنش چیزی نصیب او نشود.”

    ~آدام اسمیت

    طبق تعریفی که در بالا ارائه دادم اگر بخواهیم با قضاوت اعتماد، تصمیم بگیریم که در آینده انتظار مثبتی از ما برآورده شود، آن شخص یا پدیده ای که به آن اعتماد می کنیم باید ظرفیت بخشش و (پس) دادن چیزی به بیرون از خودش را داشته باشد. آیا به کسی که اصطلاحا فقط دست بگیر دارد می توان اعتماد کرد؟

    آقای آدام گرنت در کتاب عالیش دادن و گرفتن به آزمایش معروفی اشاره می کند که روانشناس برنده جایزه نوبل دانیل کانمن انجام داده است. این آزمایش که بازی اولتیماتوم نام دارد به این شکل است که شما با یک غریبه که به او ده دلار داده شده است روی یک میز بازی می کنید. وظیفه او اینست که برای تقسیم این پول بین شما دو نفر یک پیشنهاد به شما بدهد. این پیشنهاد نهایی است: شما یا آنرا قبول می کنید و آنگونه که او پیشنهاد داده است ده دلار را بین خود قسمت می کنید، یا پیشنهادش را رد می کنید و هر دو، با دست خالی میز را ترک می‌کنید. از آنجاییکه ممکن است هرگز همدیگر را نبینید، او مانند یک بگیر (taker) رفتار می کند و با نگه داشتن هشت دلار برای خودش، دو دلار به شما پیشنهاد می دهد. خوب شما چکار می‌کنید؟ اگر مبنای تصمیم گیری، سود خالص باشد، منطقی است که پیشنهادش را بپذیرید، هرچه باشد دو دلار بهتر از هیچی است. ولی اگر شما مثل اکثر آدمها باشید این پیشنهاد را رد می کنید. شما حاضرید از این پول بگذرید تا او را برای عادل نبودنش تنبیه کنید، حاضرید دست خالی از بازی بیرون بروید تا او هشت دلار گیرش نیاید. شواهد نشان می دهند که اکثریت آدمها پیشنهادهایی را که هشتاد درصد یا بیشتر به نفع طرف مقابل است رد می‌کنند.

     

    اعتماد

     

    من پیشنهاد می کنم که این معیارها را ابتدا روی خود بسنجید. آیا به خود اعتماد دارید؟

    یک وجه تمایز دیگر اعتماد و اطمینان حس خیانت است. به اعتماد می توان خیانت کرد ولی اطمینان را صرفا می توان از دست داد. آدم شاید با احساس خیانت، اعتمادش را به همسر یا دوستش برای همیشه از دست بدهد. ولی از دست دادن و ساختن دوباره و دوباره و دوباره اعتماد به خود، پدیده‌ای جالب، پیچیده و شایسته تامل است. اعتماد به زندگی و جهانی که در آن زندگی می کنیم هم همینطور.

    حاج مهدی هرگز و تحت هیچ شرایطی دارو نمی‌خورد و به جز یکی دو مورد آنهم اواخر عمر و به اصرار بچه‌هایش، هرگز به سراغ پزشک نرفت. او معتقد بود که دکترها آدم را می کشند. او وقتی در حدود 90 سالگی فتق گرفت حاضر نشد فتقش را عمل کند و بعد از چند ماه به دلیل ترکیدن فتق از دنیا رفت. پدربزرگ من به جهانی بخشنده و مهربان اعتماد داشت که مرزهایش را به خوبی می شناخت و به آنها احترام می گذاشت.

     

  • اسم من علی است. من یک معتاد به سلف هلپ هستم

    اسم من علی است. من یک معتاد به سلف هلپ هستم

    اگر از صبح تا شب در سلف هلپ – ده روش برای XXX و صد و یک روش برای YYY – غوطه ورید، شما یک معتاد هستید. معتاد به سوء مصرف سلف هلپ. و ساقی شما هزاران نفر با ایده ها و روشها و مدلهایشان که آمده اند تا به شما کمک کنند که به خودتان کمک کنید. چقدر کمک!


    علم زدگی یا بیماری نمی‌توانم نمی‌توانم


    صنعت سلف هلپ به شما یادآوری می کند که شما کافی نیستید. البته شما می توانید و شما باید، بهتر بشوید. در دنیای امروز، رسالت شماره یک هر انسانی این است که خودش را ارتقا بدهد. و با این شعار، صنعت سلف هلپ تولیداتش را در اختیار شما قرار می دهد تا بخرید و به خودتان اضافه کنید. چیزی در حد افزودن پلاگین نرم افزار یا آپشن خودرو یا دکوراسیون داخلی.

    من بر اساس تجربه شخصی به شما می گویم که داشتن حس کافی نبودن می تواند سنگ بنای محکم و استواری برای هرگونه اعتیادی باشد. با هر بار مصرف، یک چیزی از بیرون به آدم اضافه می شود و درد کافی نبودن شما را برای چند لحظه، چند ساعت یا چند روز تسکین می بخشد. بسته به اینکه به چه چیزی معتاد شده باشید. از موارد رایج مثل سیگار که بگذریم سلف هلپ، نامرئی ترین  وموذی ترین چیزی بوده که من را به خودش معتاد کرده  است. جایگاه بعدی را به رابطه می دهم که مجال دیگری می طلبد.

    اعتیاد

    یعنی اگر کسی حس کافی نبودن داشته باشد و به سراغ سلف هلپ برود حتما معتاد می شود؟

    اگر کسی حس کافی نبودن نداشته باشد و سلف هلپ مصرف کند چطور؟

    خوب اگر کسی حس کافی نبودن داشته باشد و بخواهد به خودش کمک کند که دیگر این حس را نداشته باشد باید چکار کند؟

    آیا اصلا اعتیاد به سلف هلپ چیز بدی است؟ چه اعتیادی بهتر از این؟

    آیا نباید خودمان را ارتقا بدهیم؟ پس رشد شخصی و یادگیری دائمی چه می شود؟

    اگر من بخواهم آدم بهتری بشوم چکار باید بکنم؟

    من در این نوشته فقط تلاش می کنم نشانه های اعتیاد به سلف هلپ را در خودم پیدا کنم و تا جایی که بتوانم این نوشته را به یک سلف هلپ دیگر تبدیل نکنم.

    من پس از سالها مصرف سلف هلپ نشانه های زیر را در خودم پیدا کرده ام:

    الف- فرض می کنید که کافی نیستید. و فرض می کنید که در بیرون چیزی هست که با اضافه کردنش کافی خواهید شد. فرض اول معمولا ناخودآگاه تر از فرض دوم است. باور این اصل که همینی که هستید کم و کاستی ندارد نه تنها غیر ممکن بلکه بازدارنده به نظر می رسد.

    الف-الف- فرض می کنید که تجربه دیگران را صرفا با خواندن یک کتاب یا تماشای یک ویدئو می توانید در زندگی خود بکار بگیرید. فرض می کنید که برای زندگی (معمولا یک جزء کوچک از کل زندگی) می توان فرمول ارائه داد. فرض می کنید که بامطالعه گذشته می توان آینده را پیش بینی کرد. با این فرض، بارها و بارها و بارها و بارها و بارها کدو را نمی بینید.

    نویسنده – یک سال قبل از اینکه نویسنده بشود – به یک جایی رسیده که فقط صد دلار داشته است. به همراه افسردگی شدید. و بعد از 24 ساعت فکر کردن به خودکشی، تصمیم می گیرد زندگیش را تغییر بدهد. شما هم فقط صد دلار دارید. به همراه افسردگی شدید. و البته آن 24 ساعت اندیشه خودکشی.

    یعنی آدم نباید از تجربه دیگران استفاده کند؟

    در ضمن نوشته ملاحظاتی در باب ندیدن کدو بیشترین بازدید را روی وبلاگ من دارد.

    ب- همانطوری که یک معتاد مواد مخدر (معمولا) برای پرهیز از درد اصلی خودش به مواد مخدر پناه می برد، شما هم با مصرف سلف هلپ از پرداختن به علت اصلی درد خود، فرار می کنید. سلف هلپ با منابع بی پایانش روی اینترنت و قفسه کتابفروشی ها برای شما به یک پناهگاه امن تبدیل شده است. در زمان مصرف سلف هلپ – به طرز مشهودی – آرام تر از زمانهای دیگر هستید.

    ج- فقط برای اینکه چیزی خوانده باشید چیزی می خوانید. و قبول این ایده که “خواندن فی الذاته یک فضیلت نیست” برای شما تقریبا غیر ممکن است.

    ب-ب- چون از علت اصلی درد خود و به تبع آن از درد خود فرار می کنید، به سراغ آن یک درصد منابع سلف هلپ یا دقیقتر بگویم منابع کمک که واقعا می توانند به شما کمک کنند نمی روید. سؤال مهم ولی مشوش کننده “من دقیقا به چه کمکی نیاز دارم؟” را با سلف هلپ سرکوب می کنید.

    سلف هلپ

    د- مثل همه آدمهایی که ساز می خرند ولی تمرین نمی کنند یا کلاس زبان ثبت نام می کنند ولی تمرین نمی کنند، اقدامات ذکر شده در منبع سلف هلپ را انجام نمی دهید و تمرین نمی کنید. من کتاب هفت عادت مردمان مؤثر را ده سال پیش خواندم. حتی یکی از اقداماتش را هم تا به امروز تمرین نکرده ام.

    begin with the end in mind

    چه جوری دقیقا؟

    هنوز هم تمرین نمی کنم. در عوض تازه دارم می فهمم که معتاد بوده ام.

    آیا آدم برای اینکه بفهمد معتاد است نباید اول معتاد بشود؟

    آیا آدم برای اینکه به نقطه ترک برسد نباید ابتدا به اندازه کافی مصرف کند؟

    چرا آدم به چیزی که می داند عمل نمی کند؟

    ه- دوست دارید درباره سلف هلپی که مصرف کرده اید با دیگران، مخصوصا معتادین دیگر، حرف بزنید. این یکی، بیشتر از بقیه من را شرمگین می کند. اگر شما هم یکی از آدمهایی هستید که من با آنها درباره سلف هلپ حرف زده ام، همینجا از شما معذرت می خواهم. هنوز روی اینستاگرام کتاب معرفی می کنم. اوق. خوب ترک عادت کار دشواری است.

    و- مثل شعر و رمان، سلف هلپ می خوانید. برای سرگرمی و لذت. واحتمالا بعد از مدتی توی ذهن خود آن را در دسته آثار هنری قرار می دهید. از آنجاییکه نیت تمرین ندارید و قرار نیست کاری در ادامه انجام بدهید یا تمرینی بکنید، ریلکس می کنید و با یک فنجان چای یا قهوه داغ شروع می کنید به مصرف چیزی که تقریبا هیچ ربطی به زندگی شما ندارد. بله حتی اگر در ظاهر با ربط به نظر برسد. من از کجا می دانم؟ خوب دارم از تجربه شخصیم می نویسم.

    و-و- بعد از مدتی خواندن شعر و رمان و کتابهای تاریخی و ژانرهای دیگر برای شما دشوار می شود. یا فکر می کنید برای شما یادگیری ندارند. بدون اینکه خودتان خبر داشته باشید، سلف هلپ در رژیم اطلاعاتی شما حکم فست فود با نمک و چربی فراوان پیدا کرده است.

    و-و-و- خیلی وقتها ژانرهای دیگر را هم به قالب سلف هلپ می ریزید. یا سلف هلپ را در آنها جستجو می کنید. مثل یک نقل قول از یک فیلم یا رمان. یا رباعیات خیام. مثل آدمهایی که به جای لذت بردن از چیزی که می خورند، روی برشمردن خواص درمانیش تمرکز می کنند. با تکرار “اسرار ازل را نه تو دانی و نه من”، نه از زیبایی این شاهکار هنری لذت می برید و نه زحمت اندیشیدن به اسرار ازل را به خود می دهید.

    ز- از آنجاییکه تمرینی در کار نیست، نتیجه ای هم در کار نیست. تنها دستاورد شما تعداد کتابها و مقالاتی است که خوانده اید. تعداد کلاسها، کارگاه ها و سمینارهایی که شرکت کرده اید. و گستره موضوعاتی که تا به امروز پوشش داده اید. چشم انداز شما، نقطه ای است که در آن، همه فرمولها و تجربه های زندگی را که تا به حال توسط آدمهای مختلف مستند شده اند، یک بار – هر چند سطحی و خارج از کانتکست – مرور کرده باشید.

    ح- علاوه بر اینکه سلف هلپ برای شما یک پناهگاه امن است، با مصرف آن برای مدت کوتاهی بالا هم می روید (های می شوید) و انگیزه پیدا می کنید. یک مدل جدید، هفت عادت جدید و یک استاد جدید که می تواند معجزه کند. ایده ای که قادر است شما را از وضعیت ناکافی به وضعیت کافی انتقال بدهد. بعد از یک شات مصرف سلف هلپ، حس می کنید حالا دیگر می دانید باید چکار کنید. مثل کسی که با مصرف مواد خیال می کند به خودآگاهی رسیده و اوضاع را کاملا در دست گرفته  است.

    ط- شما یک کوه از کتابها، مقالات، ویدئوها و کلاسهای سلف هلپ مصرف نکرده، در لیست انتظار خود انباشته اید. این وجه تمایز بزرگ اعتیاد به سلف هلپ و اعتیاد به مواد مخدر است. به جای اینکه با مصرف زیاد، کنار خیابان بیفتید و دسترسی به مواد، روز به روز برای شما سخت تر بشود، دسترسی شما به منابع سلف هلپ روز افزون است.

    کتابخانه

    ی- بعد از سالها مصرف سلف هلپ هنوز به تولید سلف هلپ نرسیده اید. منظورم چیزی در حد یک جمله است که از خودتان باشد و حداقل به خودتان کمک کند. یا بهتر از آن، تمرین یکی از ایده ها یا روشها یا عادتها و تامل درباره درس آموخته های آن فرایند. یا یک حلقه فیدبک.

    ک- مثل هر اعتیاد دیگری قادر نیستید مصرف سلف هلپ را با میل و اراده و هر زمانی که خود بخواهید متوقف کنید. شما به سلف هلپ وابسته شده اید و بدون آن روزتان شب نمی شود. بعضی وقتها حالتان از هر چی سلف هلپ است به هم می خورد ولی باز به سراغش می روید.

    خوب اگر کسی به سلف هلپ معتاد باشد چکار باید بکند؟

    “بیشتر از برق خیره کننده فرزانگان و افسانه سرایان، آدم باید یاد بگیرد تابش نوری را که از درون به ذهنش خطور می کند تشخیص بدهد و بنگرد. ولی او بدون اینکه بفهمد افکارش را نادیده می گیرد، چون مال خودش هستند. در هر اثر نبوغ آمیز، ما افکار پس زده خودمان را تشخیص می دهیم، آنها با یک شکوه خاص بیگانه وار به ما برمی گردند.”

    ~ رالف والدو امرسون

     

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت پنجم

    کونراد لورنز  (1989-1903)غالبا به عنوان پدر اتولوژی مدرن شناخته می شود. او لزوما کشفیات بیشتری نسبت به دیگر دانشمندان این شاخه انجام نداد، بلکه سبک نگارش جسورانه، شفاف و همراه با شوخ طبعی او توجه زیادی را به این رشته جدید جلب کرد.

    لورنز در یک خانواده اتریشی به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش پزشک سرشناسی بود و دوست داشت که لورنز هم پزشک بشود، بنابراین او از روی وظیفه شناسی مدرک پزشکی گرفت. ولی او هرگز علاقه کودکیش به طبیعت و حیات وحش را از دست نداد و پس از پزشکی به تحصیل در رشته جانورشناسی (zoology) در دانشگاه وین پرداخت و در این رشته دکترا گرفت. لورنز در اوایل دهه 1930 مطالعات اتولوژی خود را آغاز کرد، زمانی که متقاعد شد نشانه های تکامل در الگوهای رفتاری حیوانات به اندازه خصوصیات فیزیکی آنها قابل مشاهده است. او بسیاری از مشاهداتش را در املاک وسیع خود در اتریش که گونه های متعدد جانوران وحشی در آن آزادانه زندگی می کردند انجام داد.

    نیکو تینبرگن (1988-1907) در سایه لورنز و در سکوت کار کرد. با این حال اتولوژیست ها کار او را به اندازه کارهای لورنز حایز اهمیت می دانند. تینبرگن در لاهه هلند به دنیا آمد و مانند لورنز از بچگی شیفته حیوانات و حیات وحش بود. اگرچه نمره هایش در مدرسه خوب نبود و معلمهایش او را به عنوان بچه تنبلی که فقط به ورزش علاقه دارد می شناختند، ولی او در رشته زیست شناسی دکترا گرفت و مطالعات ارزنده ای را در رشته اتولوژی آغاز کرد. تینبرگن و لورنز به همراه اتولوژیست سرشناس دیگری به نام کارل ون فریش در سال 1975برنده جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی شدند.

    اتولوژیست ها معتقدند که ما تنها در صورتی قادر به درک رفتار یک جانور هستیم که او را در محیط طبیعی خودش مطالعه کنیم.

    برای مثال ما نمی توانیم بفهمیم که چرا یک پرنده در جای خاصی و به شکل خاصی لانه می سازد مگر اینکه ببینیم این رفتار چگونه گونه او را در برابر مهاجمان در محیط طبیعیش محافظت می کند. روانشناسانی که جانوران را فقط در آزمایشگاه مطالعه می کنند چیزهای زیادی را از دست می دهند. در چنان شرایطی بسیاری از گونه ها حتی تولید مثل نمی کنند و فرصت مشاهده رفتارهای مرتبط با لانه سازی، جفت گیری، تشکیل قلمرو و فرزند پروری در آزمایشگاه وجود ندارد.

    رفتار غریزی

    در ادبیات روزمره ما معمولا هر رفتار غیر اکتسابی را غریزی یا غریزه می نامیم ولی اتولوژیست ها دسته خاصی از رفتار غیر اکتسابی را غریزه به حساب می آوزند.

    یک غریزه در درجه اول توسط یک محرک مشخص خارجی آزاد می شود. برای مثال به نظر می رسد که مرغ هر زمانی که حس کند جوجه هایش در خطرند به نجات آنها می شتابد. ولی با مشاهده دقیقتر می فهمیم که مرغ در حقیقت به یک محرک مشخص یعنی اعلام خطر جوجه هایش، عکس العمل نشان می دهد. اگر جوجه ها از دید مادر مخفی باشند ولی او صدایشان را بشنود به نجات آنها می رود. ولی اگر جوجه ها در جعبه ای شیشه ای قرار داشته باشند و مرغ آنها را ببیند ولی صدایشان را نشنود، بی تفاوت می ماند.

    محرک آزاد کننده مشخص، همچنین عکس العمل بچه ها را در قبال والدین تعیین می کند. برای مثال یک زاغچه جوان تنها در صورتی والدینش را به هنگام پرواز همراهی می کند که آنها با زوایه و سرعت مشخصی از زمین جدا شوند.

    غرایز، همچنین وابسته به گونه هستند. به این معنی که الگوهای رفتاری خاص تنها در اعضای یک گونه خاص دیده می شود.

    به علاوه رفتار غریزی همیشه چند الگوی ثابت عملی یا مؤلفه حرکتی ویژه دارند. حالتهای جنگ، رفتار جفت گیری و روشهای همراهی کردن همیشه جنبه های ثابت دارند.

    الگوی عملی ثابت، همچنین از یک مؤلفه محرک ذاتی برخوردار است، یک ضرورت درونی برای برانگیخته شدن رفتار غریزی. در نتیجه اگر رفتار غریزی برای مدت طولانی آزاد نشده باشد، نیروی پشت آن می تواند تا نقطه ای افزایش یابد که به محرک مشخص کمتری نیاز داشته باشد. در برخی موارد فشار درونی برای آزادسازی تا نقطه ای بالا می رود که الگوی عملی ثابت بدون تحریک آزاد می شود.

    در نهایت، غرایز به عنوان محصولات تکامل، برای ادامه بقا ارزشمندند. برای مثال تینبرگن مشاهده  کرد که مرغ ماهی خوار پوست تخمهایش را بعد از به دنیا آمدن جوجه ها از لانه دور می کند. این عمل به ظاهر زندگی جوجه ها را به خطر می اندازد چون مرغ باید زمانی را دور از لانه سپری کند. تینبرگن حدس زد که برق نور افتاب روی پوست تخمها ممکن است مهاجمان را به لانه جذب کند. او مقداری پوست تخم در منطقه ای ریخت و مشاهده کرد که مهاجمان آن منطقه را نسبت به مناطق فاقد پوست تخم بیشتر می کاوند.

    Imprinting

    در بسیاری از موارد پاسخگویی یک جانور به آزاد کننده های خاص ذاتی یا درونی است. ولی در موارد بسیار دیگری، جانور با یک شکاف در دانش خود به دنیا می آید. جانور به همه الگوهای یک غریزه مجهز است ولی اطلاعاتی درباره محرکهای آزاد کننده کم دارد. فرایندی که در آن این اطلاعات در یک دوره حیاتی زود هنگام به دست می آید، ایمپرینتینگ نامیده می شود.

    بچه های بسیاری از گونه های پرندگان و پستانداران با دانش ناقص درباره محرکی که پاسخ دنبال آنرا آزاد خواهد کرد به دنیا می آیند. مثل این که یک بچه غاز بگوید: “من می دانم که غریزه ای برای دنبال کردن دارم، من می دانم که باید در یک خط قرار بگیرم، و من چیزهایی درباره آزاد کننده غریزه ام – که مادرم وقتی که راه می افتد است – می دانم. ولی مادرم چه شکلی است؟” این اطلاعاتی است که بچه غاز کم دارد وقتی که در یک دوره حیاتی اولیه به دنبال اولین شی متحرک به راه می افتد. معمولا این شی مادر واقعی اوست، اما وقتی بچه غازهای بی مادر توسط لورنز بزرگ می شدند، آنها او را به عنوان مادر خودشان می شناختند. آنها با انرژی او را هر جا که می رفت در یک خط دنبال می کردند و غازهای دیگر را نادیده می گرفتند.

    اگرچه لورنز اولین کسی نبود که ایمپرینتینگ را مشاهده کرد، اما او اولین کسی بود  که فهمید این پدیده در یک دوره حیاتی اتفاق می افتد. به این معنی که حیوان جوان تنها در صورتی به یک شی پیوند می خورد که در زمان مشخصی در اوایل زندگیش با آن شی روبرو شود و آنرا دنبال کند. . پس از طی شدن این دوره پیوند زدن جانور به یک شی دیگر شاید غیر ممکن باشد.

    ایمپرینتینگ نه تنها پاسخ دنبال کردن در بچه ها، بلکه رفتار اجتماعی در بزرگترها را نیز تعیین می کند.

    لورنز کشف کرد که پیوند میان غازهای جفت بزرگسال به اندازه پیوند میان بچه غازها و والدینشان قوی است. وقتی که غازهای بزرگسال جفتشان را گم می کنند دیوانه وار جستجویش می کنند. “غاز شب و روز بطور خستگی ناپذیری اینور و آنور می رود، فاصله های طولانی پرواز می کند و به هر جایی که ممکن است جفتش را بیابد سر می زند و در همه حال آوازی سه بخشی و با نفوذ سر می دهد.” اگر جفت غاز برای همیشه ناپدید شود، غاز همه امیدش را از دست می دهد و محزون به نظر می رسد.

    اتولوژیستها بینش فراوانی درباره گونه های غیر انسانی در اختیار ما قرار داده اند ولی به طور کلی در بکارگیری این بینش برای انسان دست به عصا قدم برداشته اند. در قسمت بعد به بکارگیری بینش اتولوژیست ها در زمینه رشد انسان خواهیم پرداخت.

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت ششم

    در قسمت قبل به اتولوژی پرداختیم. اتولوژیست ها نشان دادند که غرایز برای انطباق با یک محیط خاص تکامل یافته اند و غرایز برای توسعه مناسب به محیط مناسب نیاز دارند.

    اتولوژیست ها ظاهرا از اینکه هم تراز جلوه دادن انسان و حیوانات دیگر با مقاومت شدید روبرو شود، واهمه داشته اند. هر چه باشد برای قرنها باور بر این بود که انسان باشکوه تر از آنست که با حیوان مقایسه بشود.

    جان بالبی و نظریه دلبستگی (attachment theory)

    جان بالبی (1990-1907) در یک خانواده مرفه در لندن به دنیا آمد. او در دو مدرسه پیشرو تدریس کرد، در رشته تحلیل روانی زمانیکه هنوز جدید بود به تحصیل پرداخت و در سال 1936 از اولین روانپزشکان انگلیسی شد که در زمینه تربیت کودکان شروع به کار کرد.

    بالبی در ابتدا متوجه بی قراری کودکان در یتیم خانه ها و مهدکودکهایی که پرسنل کافی نداشتند شد. جاییکه مراقبین کودکان نمی توانستند تعامل عاطفی زیادی با آنها داشته باشند. کودکان در ایجاد یک رابطه صمیمی و بادوام با دیگران مکررا از خود ناتوانی نشان می دادند. به نظر بالبی رسید که کودکان قادر به عشق ورزی نیستند چون در ابتدای زندگی فرصت برقراری یک رابطه قوی (دلبستگی) با یک شخصیت مادرانه نداشته اند. در سال 1948 سازمان جهانی بهداشت به بالبی ماموریت داد که نتیجه تحقیقاتش را در این زمینه منتشر کند. او در سال 1951 گزارشی به عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal care and Mental Health) منتشر کرد.

     

    اما دغدغه مهمتر بالبی به گروه دیگری از بچه ها اختصاص داشت. کودکانی که دلبستگی قوی با والدین خود شکل داده بودند و بعد برای یک تا چند هفته به بیمارستان می رفتند. بالبی و همکارانش در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 به جمع آوری اطلاعات درباره تجربه این کودکان پرداختند. در آن زمان اغلب بیمارستانها والدین را از بخش کودکان دور نگاه می داشتند. پرسنل بیمارستانها بر این باور بودند که والدین نظم بخش را مختل می کنند و باعث انتقال آلودگی می شوند. ولی زمانیکه والدین، کودکان را در بیمارستان رها می کردند، آنها به شدت ناراحت می شدند. برای چند روز بچه ها با صدای بلند گریه می کردند و والدینشان را جستجو می کردند. آنها دائما می پرسیدند: “مامان من کجاست؟” بعد از مدتی گویی که در وضعیت عزاداری باشند آرام می شدند ولی به طلب کردن والدین خود ادامه می دادند.

    برای مدتهای طولانی پزشکان این مشاهدات را جدی نمی گرفتند. آنها این رفتار کودکان را با دلایلی مثل تربیت نادرست توضیح می دادند. تمایل به این باور وجود داشت که بچه ها باید بالغانه تر رفتار کنند. ولی بالبی که حس می کرد اضطراب کودکان امری طبیعی است، زاویه دید جدیدی را که بتواند این موضوع را روشن کند جستجو می کرد. او جوابهایش را در اتولوژی یافت.

    نظریه دلبستگی

    در قسمت قبل دیدیم که جوجه های پرنده ها روی والدینشان ایمپرینت می کنند و آنها را اینطرف و آنطرف دنبال می کنند. اگر تماس خود را با والدین قطع کنند فریاد خطر سر می دهند. بالبی خاطر نشان کرد که چنین رفتاری در طیف گسترده و متنوعی از حیوانات مشترک است. البته همه حیوانات به طور فیزیکی قادر به دنبال کردن والدین خود بلافاصله پس از بدنیا آمدن نمی باشند. ولی هر موجودی روش خاص خودش را برای حفظ نزدیکی با والدینش دارد. برای مثال نوزاد شامپانزه خودش را به والدش می چسباند. بالبی رفتارهایی از قبیل دنبال کردن، فریاد زدن و چسباندن – فعالیتهایی که نزدیکی به یک والد را حفظ می کنند – رفتارهای دلبستگی (attachment behaviors) نامید. او گفت که رفتارهای دلبستگی بخشی از طبیعت غریزی جانور شده چون اهمیت بسیار بالایی در انطباق داشته است. نوزاد یک جانور که با دور ماندن از مادرش مشکلی ندارد طعمه راحتی برای شکارچیان محسوب می شود.

    بالبی تاکید کرد که رفتارهای دلبستگی مشابه در بچه های انسان اتفاق می افتد. بچه های انسان نیز می خواهند که به مادرشان نزدیک باشند. به محض اینکه بتوانند چهار دست و پا حرکت کنند مادرشان را دنبال می کنند و زمانی که از مادر جدا می شوند ناراحت می شوند. گریه می کنند و برای برقراری تماس مجدد با مادر تلاش مضاعف می کنند. بالبی گفت که ما باید رفتارهای دلبستگی در انسانها را در همان دسته رفتارهای گونه های دیگر در نظر بگیریم. در گونه ما نیز همانند گونه های دیگر، رفتارهای دلبستگی بخشی از ابزار بیولوژیکی ما شده که به نوزادان در ادامه بقا و محافظت از آنها در برابر شکارچیان کمک کرده است.

    لورنز و دیگران مفهوم ایمپرینتینگ را برای توصیف فرایندی که در آن دلبستگی به یک والد رشد می کند، توسعه  دادند. بالبی پیشنهاد کرد که نوعی از ایمپرینتینگ نیز در بچه های انسان اتفاق می افتد اگرچه نسبت به حیوانات دیگر رشد کندتری دارد.

    ایمپرینتینگ انسان به طور خلاصه چنین رشد می کند. در ماه های نخست زندگی نوزادان قادر نیستند که والدینشان را که آنها را تنها می گذارند دنبال کنند ولی روشها و علامتهای دیگری برای نزدیک نگه داشتن والدین در اختیار دارند. یک راه گریه کردن است. وقتی که نوزاد درد دارد یا ترسیده است، گریه می کند و والدینش وادار می شوند که به نزد او بشتابند. رفتار دیگر دلبستگی نوزاد، لبخند اوست. زمانیکه یک نوزاد به چشمان والدش لبخند می زند، والد نسبت به نوزاد احساس عشق می کند و از نزدیک او بودن لذت می برد.

    در ابتدا حالات اجتماعی نوزادان بدون تبعیض برای همه یکسان است. برای مثال آنها به هر چهره ای لبخند می زنند و برای هر کسی که ازشان دور شود گریه می کنند. ولی بین سه تا شش ماهگی، نوزادان پاسخشان را به چند فرد خاص محدود می کنند، برای یک فرد خاص ترجیح ویژه پیدا می کنند و نسبت به غریبه ها احساس خطر می کنند. آنها بلافاصله پس از این دوره توانایی حرکت بیشتری پیدا می کنند، چهار دست و پا اینور و آنور می روند و نقش فعالتری در نزدیک ماندن به شخصیت اصلی دلبستگی خود ایفا می کنند. آنها محدوده والد خود را زیر نظر می گیرند و هر نشانه ای از دور شدن او دنبال کردن از سوی کودک را به همراه خواهد داشت. کل فرایند – تمرکز روی یک شخصیت دلبستگی اصلی که دور شدنش باعث دنبال کردن می شود – متناظر ایمپرینتینگ در گونه های دیگر است. این شخصیت دلبستگی که عمدتا یکی از والدین است برای کودک بسیار اهمیت دارد و می خواهد که نزدیکیش را با او حفظ کند.

    فازهای دلبستگی

    فاز یک (تولد تا سه ماهگی) – حالتهای اجتماعی و انتخابگری محدود

    فاز دو (سه تا شش ماهگی) – تمرکز روی افراد آشنا

    فاز سه (شش ماهگی تا سه سالگی) – دلبستگی شدید و نزدیک ماندن فعال

    فاز چهار (سه سالگی تا آخر کودکی) – رفتار همکاری

    قبل از دو یا سه سالگی کودکان فقط به نیاز خودشان برای نزدیک ماندن به مراقبشان اهمیت می دهند. آنها قادر نیستند اهداف یا برنامه های مراقب را در نظر بگیرند. برای یک بچه دو ساله اینکه پدر یا مادر برای قرض گرفتن شیر به خانه همسایه می رود بی معنی است. بچه هم می خواهد که به همراه مادرش برود. در مقابل، بچه سه ساله می تواند درکی از چنین برنامه ای داشته باشد و والدش را هنگامی که نزد او نیست تجسم کند. در نتیجه کودک آمادگی بیشتری دارد که به والدش اجازه ترک او را بدهد. کودک شروع می کند که شبیه یک شریک در یک رابطه رفتار کند. البته هنوز محدودیتهایی در میزان زمانی که بچه سه ساله می تواند دوری والدش را تحمل کند وجود دارد.

    دلبستگی و جدایی در طول عمر

    اگرچه بالبی بطور اخص درباره دلبستگی در دوران کودکی نوشت، او معتقد بود که دلبستگی در تمام طول عمر مهم است. بزرگسالان از دایره نفوذ والدین خود خارج می شوند ولی دلبستگی به والدینشان ادامه می یابد. بزرگسالان خود را مستقل می پندارند ولی در زمان بروز مشکلات به عزیزان خود نزدیک می شوند و افراد مسن در می یابند که بیش از پیش به نسل جوان وابسته هستند. بالبی معتقد بود که به طور کلی تنهایی یکی از بزرگترین ترسها در زندگی بشر است. در طول تاریخ بشر، انسانها با کمک همراهان خود توانسته اند که در برابر فجایع تاب بیاورند و با خطرات مواجه شوند.

    بالبی در نوشته هایش در باب دلبستگی بزرگسالان، به چگونگی فراهم کردن یک پایگاه حمایتی امن توسط آدمها برای یکدیگر تاکید کرد. چنین رفتاری در سنین کم آغاز می شود. برای مثال زمانیکه یک کودک یک یا دو ساله برای بازی به یک پارک جدید می رود و از مراقبش به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کند. با علم به اینکه در صورت نیاز مراقبش در دسترس است، کودک با اشتیاق محیط اطراف را می کاود. بالبی پیشنهاد کرد که رفتار مشابه، ویژگی بارز سالمترین همکاریهای میان بزرگسالان است. هر شریک می داند که از حمایت بی دریغ برخوردار است، کسی که در صورت نیاز می توان از او حمایت عاطفی و کمک دریافت کرد. افراد با علم به اینکه چنین حمایتی وجود دارد، جسارت خطر کردن و مواجهه با چالشهای زندگی را پیدا می کنند. پایگاه های امن حمایتی همچنین توسط دوستان و بستگان می تواند فراهم شود.

    همه ما – ز گهواره تا گور – خوشحالترینیم وقتی که زندگی به شکل دنباله ای از سفرهای کوتاه و بلند از یک پایگاه امن فراهم شده توسط شخصیت (شخصیتهای) دلبستگیمان برنامه ریزی شده است.

    بالبی نظریه دلبستگی را آغاز کرد ولی عمده پیشرفت این نظریه به همراه مقبولیت کنونیش مدیون کارهای همکار او ماری آینزورث می باشد. در مطلب بعد به کارهای خانم آینزورث در این زمینه خواهیم پرداخت.

  • رشد درک ما از رشد – قسمت هفتم

    ماری آینزورث (1999-1913) در تورنتو بزرگ شد و در 16 سالگی وارد دانشگاه تورنتو شد. در آنجا تحت تاثیر نظریه روانشناختی ویلیام بلاتز قرار گرفت. بلاتز توضیح می داد که چگونه والدین ممکن است برای فرزندانشان امنیت فراهم بکنند یا نکنند. آینزورث احساس کرد که ایده های بلاتز به او کمک می کند که دلیل گوشه گیری خودش را در جمع درک کند. آینزورث در رشته روانشناسی در دانشگاه تورنتو دکترا گرفت و چند سالی را در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. در سال 1950 با لن آینزورث ازدواج کرد و با او به انگلستان رفت. در آنجا به آگهی روزنامه جان بالبی برای دستیار تحقیق پاسخ داد. و اینگونه بود که یک همکاری 40 ساله آغاز شد. در 1954 لن یک کار تدریس در اوگاندا را قبول کرد و آینزورث از دو سالی که آنجا بود برای رفتن به دهکده ای نزدیک کامپالا و مشاهده دقیق و طبیعی چگونگی دلبستگی کودکان به مادرانشان پرداخت. او بعدا این تحقیق را در کتابش به نام نوزادی در اوگاندا منتشر کرد. او در تحقیقاتش به تشریح فازهای دلبستگی که بالبی در نوشته هایش به آنها اشاره کرده بود پرداخت و همچنین چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط نوزاد را توضیح داد. آینزورث با توصیف سه الگوی دلبستگی – سه شکل متفاوت از فرایند دلبستگی – در میان کودکان، در ارائه یک فرمول نوآورانه اولین قدم را برداشت.

    پس از رسیدن به ایالات متحده از آفریقا، آینزورث مطالعه 23 کودک و مادر از خانواده های طبقه متوسط در بالتیمور را آغاز کرد. تحقیقات بالتیمور که جامع تر از تحقیقات اوگاندا بود یافته های تحقیقات اوگاندا درباره الگوهای دلبستگی را تکرار کرد و زمینه ساز تحقیقات بسیار گسترده  ای در این زمینه شد.

    الگوهای دلبستگی

    در تحقیقات بالتیمور آینزورث و دانشجوهایش بچه ها و مادرانشان را درخانه هایشان در سال اول زندگی بچه ها – هر سه هفته یکبار به مدت 4 ساعت – مشاهده کردند. وقتی که نوزادان دوازده ماهه شدند آینزورث می خواست بداند که آنها در یک محیط جدید چگونه رفتار می کنند. بنابراین آنها را به همراه مادرانشان به یک اتاق بازی در دانشگاه جان هاپکینز آورد. او به طور اخص به چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط کودکان و همچنین واکنش آنها نسبت به دو جدایی کوتاه علاقه داشت. در جدایی اول مادر کودک را با یک غریبه (یک دانشجوی دختر با رفتار دوستانه) تنها می گذاشت. در دومی کودک کاملا تنها گذاشته می شد. هر جدایی سه دقیقه طول می کشید ولی اگر کودک خیلی بی تابی می کرد کوتاهتر می شد. کل این فرایند که بیست دقیقه به طول می انجامد، موقعیت ناآشنا (the strange situation) نامیده می شود.

     

     

    1- نوزادان با دلبستگی ایمن

    Securely Attached Infants

    این بچه ها کمی پس از وارد شدن به اتاق بازی با مادرشان، از او به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کنند. ولی هنگامیکه مادر اتاق را ترک می کند بازیهای اکتشافی آنها کم می شود و بعضی وقتها به طور مشهودی ناراحت می شوند. وقتیکه مادر به اتاق بر می گردد فعالانه با او ارتباط برقرار می کنند و برای چند لحظه به او نزدیک می مانند. این کودکان وقتی که از حضور مادر اطمینان پیدا می کنند دوباره به کشف دنیای جدید قدم می گذارند.

    وقتیکه آینزورث مشاهدات ابتدایی این کودکان در خانه هایشان را بررسی کرد متوجه شد که مادران آنها به گریه و سایر علائم کودکشان حساس و پاسخگو بوده اند. این مادرها به هنگام نیاز کودک، با عشق و توجه در دسترس بوده اند. بچه ها هم به نوبه خود خیلی کم در خانه گریه می کرده اند و از مادر به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف در خانه نیز استفاده می کرده اند.

    آینزورث عقیده داشت این نوزادان الگوی سالم رفتار دلبستگی را نشان می دهند. پاسخگو بودن دائمی مادر در کودک ایمان به مادرش به عنوان یک محافظ ایجاد کرده بود. صرف حضور مادر در موقعیت ناآشنا به کودک جسارت کافی برای اکتشاف محیط اطراف می داد. در عین حال واکنش کودک به ترک مادر و بازگشتش نیاز شدید کودک به نزدیکی مادرش را آشکار می ساخت، نیازی که ارزش زیادی در بقا در طول تکامل بشر داشته است.

    2- نوزادان ناایمن – اجتنابی

    Insecure-Avoidant Infants

    این نوزادان در طول موقعیت ناآشنا کاملا مستقل ظاهر می شدند. آنها به محض ورود به اتاق به شناسایی اسباب بازیها می شتافتند. آنها اگرچه به اکتشاف می پرداختند، از مادرشان به عنوان یک پایگاه (به این شکل که گه گداری به او سر بزنند) برای این اکتشاف استفاده نمی کردند. آنها مادرشان را به سادگی نادیده می گرفتند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد ناراحت نمی شدند و وقتیکه به اتاق باز می گشت نزدیکش نمی رفتند. اگر مادر می خواست که کودک را بلند کند، سعی می کردند که با چرخش بدن یا نگاه نکردن به مادر، از او اجتناب کنند.

    از آنجاییکه این نوزادان استقلال زیادی در موقعیت ناآشنا نشان می دهند بسیاری گمان می کنند که آنها به طرز استثنایی سالم هستند. ولی آینزورث با مشاهده رفتار اجتنابی آنها حدس زد که آنها از درجه ای از مشکلات عاطفی رنج می برند. عدم دلبستگی آنها برای آینزورث یادآور بچه هایی بود که تجربه جدایی دردناک داشتند.

    مشاهدات خانگی حدس آینزورث را مبنی بر اینکه یک جای کار ایراد داشت تایید می کرد. این مادران نسبتا بی تفاوت و پس زننده ارزیابی شده بودند. و بچه ها اغلب ناایمن به نظر می رسیدند. اگرچه بعضی از بچه ها در خانه بسیار مستقل بودند، بسیاری از آنها نسبت به اینکه مادرشان کجاست نگرانی داشتند.

    تفسیر کلی آینزورث این بود که وقتی این بچه ها وارد موقعیت ناآشنا می شوند، آنها به حمایت مادرشان شک دارند و بنابراین به شکلی تدافعی واکنش نشان می دهند. آنها برای محافظت از خود، ظاهری بی تفاوت و مستقل اتخاذ می کنند. رنج پس زده  شدنهای مکرر در گذشته باعث شده که نیاز به حمایت مادر را سرکوب کنند تا از نا امید شدن بیشتر اجتناب کنند. و وقتیکه مادر به اتاق برمی گردد از نگاه کردن به او اجتناب می کنند، گویی که بخواهند داشتن هرگونه احساسی را نسبت به مادر انکار کنند. رفتارشان گویی می خواهد بگوید “تو کی هستی؟ آیا من باید تو رو بشناسم؟ تویی که وقتی من بهت نیاز دارم کمکم نمی کنی.”

    بالبی گمانه زنی کرد که این رفتار تدافعی می تواند به بخشی ثابت و بانفوذ از شخصیت تبدیل شود. کودک بزرگسالی می شود که بیش از اندازه به خود متکی و بی دلبستگی است، فردی که هرگز نمی تواند گاردش را پایین بیاورد و برای شکل دادن روابط نزدیک به اندازه کافی به دیگران اعتماد کند.

    3- نوزادان ناایمن – دوسوگرا

    Insecure-Ambivalent Infants

    این نوزادان در موقعیت ناآشنا به قدری چسبیده به مادر و نگران حضور او بودند که عملا اکتشاف نمی کردند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد، آنها به شدت ناراحت می شدند و وقتیکه باز می گشت به طور واضحی نسبت به او دو دل بودند. در یک لحظه به سمت او می رفتند و در لحظه بعدی با خشم او را پس می زدند.

    این مادران در خانه معمولا رفتار یکنواختی با نوزادانشان نداشتند. مادرها در بعضی موقعیتها با محبت و پاسخگو به نیاز نوزادشان بودند و در موقعیتهای دیگری اینطور رفتار نمی کردند. این عدم یکنواختی ظاهرا باعث شده بود که کودکان نسبت به اینکه مادرشان در موقع لزوم حضور دارد احساس عدم قطعیت کنند.

     

    بعضی از روانشناسان معتقدند که آینزورث نقش خصوصیات درونی را نادیده گرفته است. برای مثال جروم کگن معتقد است که نوزادان اجتنابی مادرشان را در موقعیت ناآشنا نادیده می گیرند نه به این دلیل که از خودشان در برابر پس زده شدن محافظت می کنند بلکه به این دلیل که آنها ذاتا نترس هستند. البته نظریه پردازان دلبستگی به اندازه کافی شواهد و مستندات برای الگوهای دلبستگی ارائه کرده اند که نتوان آن را به خصوصیات ذاتی تقلیل داد.

  • یازده نشانه یک زندگی نسبتا نرمال

    الف- مجبور نیستی دائما خودت را به خودت یا به فرد دیگری توضیح بدهی.

    ب- خوردن و خوابیدن فعالیتهای مهم، لذت بخش و دائمی محسوب می شوند.

    ج- درام (drama) پیش فرض تعاملات روزمره زندگی نیست، اگرچه ممکن است گه گداری پیش بیاید.

    د- مجبور نیستی دائما چیزی را مخفی کنی.

    ه- اشتباه می کنی و بعضی از تصمیمهایت را زیر سؤال می بری.

    و- هیچ کاری نکردن یک گزینه معتبر محسوب می شود.

    ز- کوچکترین سوراخ تنهایی ات را دائما با بتونه معاشرت پر نمی کنی.

    ح- به هیچ چیز آنقدر معتاد نیستی که حتی برای یکی دو روز نتوانی آنرا ترک کنی.

    ط- بازی می کنی. و می بازی. یا می بری.

    ی- گه گداری از ته دل می خندی. یا گریه می کنی.

    ک- نگرانی، ترس و اضطراب همه لحظات را در بر نمی گیرند.

  • 26 نشانه بلوغ عاطفی

    26 نشانه بلوغ عاطفی

    مطلب زیر را از اینجا ترجمه کرده ام.

    1- می دانی که بیشتر رفتار بد دیگران از ترس و نگرانی است نه از روی حماقت یا رذالت. حق به جانب بودن را رها می کنی و به جهان به عنوان جایی که یا از احمق پر است یا از هیولا، نمی نگری. این باعث می شود که چیزها در ابتدا قطعیت کمتری داشته باشند ولی در طولانی مدت بسیار جالبتر به نظر برسند.

    2- فهمیده ای که چیزی که توی ذهن توست به طور خودکار توسط دیگران قابل درک نیست. قبول داری که، متاسفانه، ناگزیر هستی که احساسات و نیات خود را با بکارگیری کلمات، شفاف کنی و تا با آرامش و وضوح صحبت نکرده باشی نمی توانی دیگران را به خاطر درک نکردن منظورت سرزنش کنی.

    3- فهمیده ای که – به طور قابل توجهی – بعضی وقتها اشتباه می کنی. با شجاعت فراوان اولین قدمهای لرزان خود را به سوی معذرت خواهی (هر از چند گاهی) بر می داری.

    4- یاد گرفته ای که به خودت اعتماد کنی. نه با رسیدن به اینکه تو آدم بزرگی هستی، بلکه با فهمیدن این نکته که بقیه نیز به اندازه تو نادان، ترسیده و گم شده هستند. همه ما در طول مسیر جبران می کنیم و این اشکالی ندارد.

    5- دیگر از سندرم ایمپاستر رنج نمی بری چون پذیرفته ای که چیزی به نام یک آدم مشروع (موجه) وجود ندارد. همه ما، به درجات مختلف، سعی می کنیم در حالیکه داریم حماقتها و جنبه های ناشناخته خود را تحت کنترل نگه می داریم، یک نقش ایفا کنیم.

    6- پدر و مادرت را می بخشی چون می فهمی که آنها برای توهین به تو، تو را به این دنیا نیاورده اند. آنها نیز با مشکلات و بدبختی خودشان دست و پنجه نرم می کردند. از یک جایی به بعد، خشم جایش را به دلسوزی و شفقت می دهد.

    7- به تاثیر عظیم چیزهای کوچک روی احوال آدمی پی برده ای: زمان خواب، قند خون، استرس و غیره. و در نتیجه یاد گرفته ای که درباره موضوعات مهم و حساس با کسی که دوستش داری بحث نکنی مگر اینکه همه خوب استراحت کرده باشند، غذا خورده باشند، چیز دیگری ناراحتشان نکرده باشد و کسی برای رسیدن به قطار عجله نداشته باشد.

    8- می دانی که وقتی نزدیکانت سرت غر می زنند یا توی اعصابت می روند آنها معمولا قصد آزار و اذیت تو را ندارند، آنها احتمالا تلاش می کنند به تنها روشی که بلدند توجه تو را جلب کنند. یاد می گیری که استیصال را در پس لحظه های نه چندان خوشایند کسانی که دوستشان داری تشخیص بدهی و -در یک روز خوب – به جای اینکه قضاوت کنی به حساب عشق بگذاری.

    9- اگر کسی ناراحتت کند، دلخوری و نفرت را برای مدتها با خود حمل نمی کنی. به یاد می آوری که به زودی خواهی مرد. انتظار نداری که دیگران بدانند که مشکل چیست. تو مشکل را به طور مستقیم به آنها می گویی و اگر درک کردند، تو آنها را می بخشی. و اگر درک نکردند، به شکل دیگری باز هم تو از آنها می گذری.

    10- به این نتیجه رسیده ای که از آنجاییکه زندگی خیلی کوتاه است، بسیار مهم است که حرف دلت را بزنی، روی چیزهایی که واقعا می خواهی تمرکز کنی و به آنها که دوستشان داری بگویی که چقدر برایت مهم هستند. احتمالا هر روز.

    11- باورت را به کامل بودن تقریبا در همه زمینه ها از دست می دهی. هیچ آدم کامل، شغل کامل یا زندگی کاملی وجود ندارد. در عوض، قدر چیزهایی را که به اندازه کافی خوبند می دانی. فهمیده ای که خیلی چیزها در زندگیت از یک نظر نا امید کننده و از بسیاری جهات به اندازه کافی خوبند.

    12- فضایل کمی بدبین بودن درباره نتیجه کارها را درک می کنی. و در نتیجه به آدمی آرامتر، صبورتر و با گذشت بیشتر تبدیل می شوی. بعضی از ایده آل گراییهایت را رها می کنی و آدمی قابل تحمل تر می شوی. (کمتر عجول، کمتر صلب، کمتر خشمگین)

    13- می فهمی که نقاط ضعف شخصیت هر فردی با نقاط قوتی در تعادل است. به جای کنار گذاشتن ضعفهای یک نفر، به کلیت تصویر او می نگری. بله شخصی مو را از ماست می کشد ولی در عین حال به طرز زیبایی دقیق است و به هنگام حادثه محکم. بله شخصی کمی نامنظم است ولی در عین حال بسیار خلاق است با افق دیدی وسیع. می فهمی که آدم کامل وجود ندارد و هر قوتی را ضعفی همراهی می کند.

    14- فضیلت عقب نشینی را یاد می گیری. یاد می گیری که بعضی جاها کوتاه بیایی و این کارت را نشانه بلوغ می دانی نه نشانه ضعف. ممکن است رابطه ات را با کسی صرفا برای بچه ها ادامه بدهی یا چون از تنهایی می ترسی. بعضی از ناملایمات زندگی را تحمل می کنی چون می دانی که یک زندگی بی اصطکاک سرابی بیش نیست.

    15- کمی سخت تر عاشق می شوی. از یک نظر سخت است. وقتی کمتر بالغ بودی، می توانستی در یک نگاه به کسی دل ببازی. اکنون آگاهی که هر کسی هر چقدر هم که به ظاهر جذاب یا موفق به نظر برسد، از فاصله نزدیک کمی درد سر است. به همانی که داری وفاداری بیشتری پیدا می کنی.

    16- با شگفتی می فهمی که در زندگی خصوصی، آدم دیگری هستی. بعضی از توهمات قبلی درباره خودت را رها می کنی. به هنگام ورود به رابطه ها یا دوستی ها با مهربانی به دیگران هشدار می دهی که چطور و چه زمانی ممکن است چالش برانگیز باشی.

    17- یاد می گیری که خودت را بابت خطاها و حماقت هایت ببخشی. بی فایده بودن خودزنی بابت اشتباهات گذشته را می بینی. با خودت بیشتر دوست می شوی. البته که هنوز یک احمق هستی ولی یک احمق دوست داشتنی مثل همه ما.

    18- می فهمی که بخشی از بلوغ شامل به صلح رسیدن با تکه هایی بچگانه از توست که همیشه با تو می مانند. دیگر تلاش نمی کنی که همیشه و در همه حال یک آدم بزرگ باشی. می پذیری که همه ما لحظات عقب گرد داریم و زمانیکه بچه دو ساله درونت سرش را تکان می دهد، سخاوتمندانه از او استقبال می کنی و توجهی را که نیاز دارد به او نشان می دهی.

    19- دیگر خیلی به برنامه های جامع برای خوشبختی بادوام امید نمی بندی. چیزهای کوچک را که خوب از آب در می آیند جشن می گیری. می بینی که رضایت از دقیقه ها و لحظه ها می آید. اگر یک روز بدون دردسر خیلی زیادی سپری شود مشعوف می شوی. به گلها و به آسمان غروب علاقه بیشتری نشان می دهی. ذائقه ات برای چیزهای کوچک رشد پیدا می کند.

    20- فکر مردم درباره خودت به طور کلی، اهمیتش را از دست می دهد. می بینی که ذهن دیگران مکانهای درهم برهمی است و خیلی زور نمی زنی که تصویر خودت را در چشمان دیگران برق بیندازی. چیزی که اهمیت دارد اینست که تو و یکی دو نفر دیگر با خود واقعیت اوکی باشید. طلب شهرت را رها می کنی و کم کم به دوست داشتن رو می آوری.

    21- در بازخور شنیدن بهتر می شوی. به جای اینکه فرض کنی هر کسی که از تو اننتقاد می کند یا در اشتباه است یا سعی می کند به تو توهین کند. می پذیری شاید ایده بدی نباشد که به چند تا از چیزهایی که شنیده ای فکر کنی. کم کم می بینی که می توانی به یک انتقاد گوش بدهی و دوام بیاوری- بدون اینکه مجبور باشی به لاک دفاعی فرو بروی و وجود هرگونه مشکلی را انکارکنی.

    22- به میزان تمایلت برای اینکه هر روز در نزدیکی زیاد با بعضی از مشکلات و مسائلت زندگی کنی پی می بری. بیشتر و بیشتر به خودت یادآوری می کنی که نیاز داری که چیزهایی را که آزارت می دهند بهتر بشناسی. بیشتر در طبیعت پیاده روی می کنی، ممکن است یک حیوان خانگی بگیری و به ارزش کهکشانهای دور دست بالای سرمان بیشتر واقف شوی.

    23- دیگر به آسانی با رفتار منفی دیگران تحریک نمی شوی. قبل از اینکه ناراحت یا خشمگین بشوی یا از کوره در بروی، به این فکر می کنی که واقعا منظور آنها چه بوده است. می فهمی که ممکن است تفاوتی بین چیزی که یک نفر می گوید با چیزی که تو بلافاصله از منظور او استنباط کرده ای وجود داشته باشد.

    24- تشخیص می دهی که چگونه گذشته خاص تو روی پاسخت به رویدادها تاثیر می گذارد و یاد می گیری که چطور نتیجه نامطلوب را جبران کنی. می پذیری که به خاطر چگونگی دوران کودکیت به اغراق در بعضی از جنبه های زندگی تمایل داری. نسبت به عکس العمل اولیه خودت به برخی موضوعات دو دل می شوی. یاد می گیری که بعضی وقتها احساساتت را دنبال نکنی.

    25- وقتی یک رابطه دوستی را شروع می کنی، می بینی که بقیه آدمها آنقدر که دوست دارند درکی از چیزهایی که باعث نگرانی و آزار تو می شوند پیدا کنند تا با دردی که در قلب خود دارند کمتر احساس تنهایی نمایند، لزوما نمی خواهند که خبرهای خوبت را بشنوند. دوست بهتری می شوی چون می بینی چیزی که واقعا دوستی را شکل می دهد سهیم شدن در آسیب پذیری است.

    26- یاد می گیری که نگرانیهایت را آرام کنی، نه با گفتن این جمله که همه چیز رو به راه خواهد شد. در بیشتر زمینه ها نخواهد شد. ظرفیتی می سازی که فکر کنی حتی جایی که مشکلاتی پیش می آید، بیشترشان را می توان پشت سر گذاشت. می بینی که همیشه یک پلن بی وجود دارد، که جهان پهناور است، که همیشه چند آدم مهربان می توان پیدا کرد و بیشتر چیزهای وحشتناک در نهایت، قابل تحمل هستند.

  • ده نشانه اینکه شما به بچه داری (babysitting) نیاز دارید

    الف- کارهایی که به طور مستقل و بدون حضور یا اجازه یا تایید دیگران قادر/مایل به انجام آن هستید عمدتا عبارتند از: زر زر کردن، غر زدن، مقصر جلوه دادن دیگران و آسیب زدن به خود و محیط اطرافتان.

    ب- گرانی/کمبود گوشت را یک مانع اساسی بر سر راه رشد و تعالی خود می  دانید.

    ج- نیاز درونی شما به توجه دیگران، بی وقفه است.

    د- به چیزی اهمیت نمی دهید.

    ه- خود را مرکز جهان هستی می دانید و شایسته داشتن هر چیزی که توجهتان را جلب کند.

    و- با هر محتوای زردی که معصومیت یا مظلومیت شما را تایید کند – به راحتی- رابطه برقرار می کنید.

    ز-  در طلب جواب هستید نه در جستجوی سؤال.

    ح- مقایسه (چیزهای) خود با (چیزهای) دیگران باعث خوشحالی یا ناراحتی شما می شود.

    ط- بزرگترین ارزشی که برای دیگران خلق می کنید خواب نیمروز است.

    ی- اطرافیان شما آرزو می کنند روزی فرا برسد که موارد فوق در مورد شما صدق نکند.

  • ده نشانه اینکه شما می توانید نه بشنوید

    الف- همانقدر که به خود حق می دهید از دیگران درخواستی داشته باشید، به دیگران هم حق می دهید که به درخواست شما نه بگویند.

    ب- بعد از نه شنیدن، بیشتر از یکی دو ساعت (یا حداکثر یکی دو روز) اعتماد به نفس خود را از  دست نمی دهید و علت وجودی خود را زیر سؤال نمی برید.

    نه شنیدن

    ج- گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود را دشمن درجه یک خود نمی پندارید.

    د- با گوینده “نه” یا همان رد کننده درخواست خود – به امید عوض کردن نظرش – بحث و جدل نمی کنید.

    ه- بعد از نه شنیدن، باز می توانید همان درخواست را از اشخاص دیگری بکنید.

    و- بعد از نه شنیدن می توانید درخواست خود را – هر چه هست – بهتر کنید یا کلا تغییرش بدهید.

    ز- بعد از نه شنیدن، گوینده نه یا همان رد کننده درخواست خود را تحلیل روانی نمی کنید. خودتان را هم همینطور.

    ح- بعد از رد شدن درخواستتان، چیز دیگری در زندگی دارید که به آن بپردازید.

    ط- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که از آنها مدرک دارید – به شما بدهی ندارند. یا حداقل خودشان اینطور فکر می کنند.

    ی- به این اصل ساده اعتقاد دارید که همه آدمها – به جز کسانی که بعدا شما مجبور خواهید شد به آنها نه بگویید – بدون هیچ دلیل خاصی به شما نه می گویند.