دسته: کلیات

  • اعتماد از کجا می آید؟

    اعتماد از کجا می آید؟

    پدربزرگ من اغلب این ضرب المثل را تکرار می کرد:

     

    گر نگهدار من آنست که من می‌دانم

    شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد

     

    اگرچه من پدربزرگم را خیلی دوست داشتم و برایش احترام خیلی زیادی قائل بودم و از شنیدن همه شعرهایی که می خواند و داستانهایی که تعریف می کرد لذت می بردم، ولی باید اعتراف کنم که شنیدن این یک بیت حس خوبی در من ایجاد نمی کرد. شاید به نظر خرافاتی یا نشات گرفته از یک ایمان کور می آمد. شاید هم پدربزرگم مواقعی از آن استفاده می کرد که من انتظار شنیدن چیز دیگری را داشتم. هر چه بود من قادر به درکش نبودم.

    پدربزرگ من که می توانیم او را حاج مهدی بنامیم – بدون استثنا – سر شب می‌خوابید و با طلوع آفتاب بیدار می‌شد و بعد از خواندن نماز صبح، به اصطلاح خودش به صحرا می رفت. صحرا چند تکه باغ یا زمین کشاورزی او در حاشیه قزوین بود. حاج مهدی همیشه فاصله بین خانه و صحرا را پیاده طی می‌کرد. البته قدیمتر که من هنوز به دنیا نیامده بودم ظاهرا چند راس خر هم داشت.

    حاج مهدی علاوه بر برنامه زمانی دقیق خواب و بیداریش اصول خدشه ناپذیر دیگری هم داشت.

    او هر سال بعد از برداشت محصول و فروختن قسمتی از آن در اوایل پاییز، با مادربزرگم و یکی دو تا از بچه‌ها برای زیارت به مشهد می‌رفتند. او همچنین نذر داشت که هر سال یکی دو نفر از آشنایان بی بضاعتش را هم با خودش ببرد. اگرچه با استاندارد امروز و داستانهایی که مادرم از سختی این سفرها نقل می‌کند، بضاعت حاج مهدی و منطق نذرش هر بار برایم زیر سؤال می‌رود.

    حاج مهدی با آب خالی خودش را می شست و معتقد بود که صابون پوستش را خراب می‌کند.

    حاج مهدی هرگز عصبی و مضطرب نمی شد و همیشه از کسی که از اعصاب نداشتن یا عصبی بودن شکایت می‌کرد می‌پرسید که “این اعصاب کجاست؟ پس چرا من نمی‌بینمش؟” به جرأت می‌توانم بگویم که سالها قبل از انتشار کتاب معروف مارک منسون، حاج مهدی استاد مسلم هنر ظریف بی خیالی بود.

    از همه اینها مهمتر حاج مهدی شکم یک خانواده ده نفری را با کار و تولید روی چند تکه زمین کوچک که حتی مالک همه آنها هم نبود (رعیت بعضیشان بود)، سیر می کرد.

    اینجا قصد ندارم از یک آدم معمولی که سالهاست درگذشته یک قهرمان بسازم ولی پدربزرگم برای من مظهر اعتماد است. اعتماد به خودش و اعتماد به آنی که شیشه را در بغل سنگ نگه می‌دارد.

     

    اعتماد

    اعتماد چیست؟

    برای درک مفهوم اعتماد ابتدا باید آنرا در کنار اطمینان تعریف کنیم و شباهتها و تفاوتهای این دو مفهوم را در نظر بگیریم.

    من در اینجا اعتماد را به جای کلمه انگلیسی trust و اطمینان را به جای کلمه انگلیسی confidence بکار می‌برم.

    اعتماد و اطمینان هر دو به نوعی نقطه اوج یک فرایند تصمیم‌گیری هستند. واژه اطمینان می تواند در کانتکستهای مختلف از جمله قضاوت درباره دیگران، خودمان، اشیا و وقایع بکار برود. واژه اعتماد هم همینطور. به علاوه، هم اعتماد و هم اطمینان انتظاراتی مثبت از وقایع پیش رو را در بر دارند.

    خوب آیا اعتماد همان اطمینان نیست؟

    بعضیها از جمله آقای توماس شاو معتقدند که اعتماد و اطمینان به دلیل دانش پشتشان با هم تفاوت دارند. “اطمینان در نتیجه یک دانش مشخص حاصل می‌شود؛ اطمینان بر پایه دلیل و واقعیت (fact) ساخته می‌شود. در مقابل، اعتماد تا حدودی بر پایه ایمان استوار است.”

    در این تعریف دو مؤلفه قابل توجه وجود دارد. یکی اینکه اطمینان به دانش مشخص ارتباط دارد و اعتماد تلویحا از چیزی (بیشتر از) دانش مشخص نشات می گیرد. اطمینان، به دانش مشخصی درباره یک چیز مورد اشاره، ربط دارد. با این تعریف، یک قضاوت بر پایه اطمینان به یک چیز کاملا مشخص اشاره می‌کند و تحت تاثیر احتمالات و روند مبنای پیشین قرار دارد. بنابراین قضاوتی که به اطمینان می‌انجامد، بر پایه مشاهدات گذشته و با کمترین تفسیر از آن مشاهدات، بدست می آید. تصمیم یک نفر برای اینکه اعتماد بکند یا نکند به چیزی بیشتر از این احتمالات گذشته نیاز دارد. اگرچه قضاوت اعتماد نیز می‌تواند دانش مشخصی درباره رفتار (مثلا احتمال اینکه فلان شخص رفتار خاصی را که از او انتظار می رود از خودش نشان بدهد) در بر داشته باشد، چنین قضاوتی معمولا با خصوصیات وسیعتری درباره چیزی که به آن اعتماد می شود (مثلا فلان شخص چطور آدمی است) ارتباط می‌یابد.

    در شکل دادن به یک قضاوت اعتماد، آدم علاوه بر رفتار یک شخص، دلیل پشت آن رفتار و همچنین نیت شخص را هم (حتی شاید مستقل از آن رفتار) در نظر می گیرد.

    تمایز آقای شاو همچنین به این موضوع اشاره می کند که اطمینان، از دلیل و واقعیت نشات می گیرد و اعتماد، از ایمان.

    یک قضاوت اطمینان، قضاوتی مجزا، گسسته، ناهمبسته یا مجرد، از یک هدف مشخص است. بر پایه ایمان دانستن اعتماد – فراسوی دلیل و منطق – آنرا در فضایی احساسی به تصویر می  کشد و اطمینان را در فضایی شناختی یا ادراکی.

    ولی آیا واقعا تمایز مهم اعتماد و اطمینان در اینست که پایه اعتماد، ایمان است و پایه اطمینان، دلیل و واقعیت؟

    قبل از اینکه به این پرسش پاسخ بدهم باید مؤلفه دیگری را به این بحث اضافه کنم. آقای لومان (Luhmann) وجه اشتراک اعتماد و اطمینان را در این می داند که هر دو شامل انتظارات مثبتی در آینده هستند که ممکن است برآورده بشوند یا نشوند. وجه تمایز اعتماد اینست که شخص اعتماد کننده از قبل می‌داند و می‌پذیرد که در کارش ریسک (خطر) وجود دارد. با قضاوت اعتماد، آدمها خود را در موقعیتی قرار می‌دهند که می‌دانند خطر در بر دارد و به این طریق خود را آسیب پذیر می کنند. اطمینان، از سوی دیگر، نیازی به این تشخیص و پذیرش ریسک ندارد.

    اعتماد غالبا به عنوان دغدغه‌ای در حضور خطر، عدم قطعیت، آسیب پذیری و روی هم بستگی (interdependency) به تصویر کشیده می‌شود. حضور یا عدم حضور این پیش شرط ها در موقعیت تصمیم‌گیری شاید دقیقترین وجه تمایز اعتماد و اطمینان محسوب شود. ما می‌توانیم از وقوع یک اتفاق اطمینان داشته باشیم حتی اگر خطری متوجه ما نباشد. اما صحبت از اعتماد در جایی که خطر و آسیب‌پذیری وجود ندارد بی‌معناست.

    اگر ساده ترین حالت اطمینان را، مثلا اطمینان از اینکه دو خط موازی هرگز به هم نمی رسند، یک سر یک طیف (طیف اطمینان-اعتماد) قرار دهیم و پیچیده ترین حالت اعتماد را، مثل ضرب المثل مورد علاقه حاج مهدی، سر دیگر طیف، آنوقت باید ببینیم که چه مؤلفه ها یا چه عواملی تصمیم ما یا انتظار ما را از اتفاقی که در آینده ممکن است بیفتد یا نیفتد، بر روی این طیف جابجا خواهند کرد. (بله جمله خیلی طولانی شد.)

    در عین حال، صرف نظر از چیستی این مؤلفه‌ها، تعداد مؤلفه‌ها و روابط بینشان به سمت “قضاوت اطمینان” کمتر می شوند و به جهت “قضاوت اعتماد” بیشتر. از این نظر قضاوت اعتماد، نسبت به قضاوت اطمینان، پیچیده‌تر است.

    برای بعضی از این مؤلفه‌ها یا معیارها می توانیم با شناخت یا ادراک، داده بدست بیاوریم. مثل اینکه علی همیشه سر وقت به قرار می‌رسد. از سوی دیگر قضاوت درباره بعضی از آنها را باید به احساس، شهود یا حدس و گمان واگذار کنیم. مثل اینکه علی چرا بیشتر وقتها دیر به قرار می‌رسد.

    ساخته شدن اعتماد فرایندی تکاملی است که در طول زمان با برقراری ارتباط میان مجموعه‌ای از داده‌های ادراکی و شهودی – در زمینه‌ای شامل خطر و آسیب‌پذیری و در جزء از کل بودن – چیزی را به آنی که به او اعتماد می‌کنیم نسبت می دهیم که لزوما با چشم دیده نشده است و صِرف تکرار آن در گذشته، ملاک احتمال وقوع آن در آینده نیست.

    اعتماد

     

    خانم براون در کتاب خیلی خوب Dare to Lead مؤلفه های زیر را که مخفف BRAVING را می سازند به عنوان مؤلفه های اساسی سازنده اعتماد معرفی می کند.

     

    مرز (boundaries)

    مرز یا اصول یا قوانین به قدری در شکل گیری اعتماد اهمیت دارد که بقیه مؤلفه ها را می‌توان زیر چتر آن توضیح داد. حتی می‌توان گفت که همه مؤلفه‌ها هر کدام به نوعی یک اصل هستند.

    مرز چیزی است که برای ما باید و نباید مشخص می‌کند. مثل قانونی که باید از آن اطاعت کرد و سرپیچی از آن جرم محسوب می‌شود و مجازات به دنبال خواهد داشت.

    آدمی را تصور کنید که مرز مشخصی ندارد. ممکن است بگویید بالاخره هر کسی برای خودش مرزهایی و اصولی دارد. جدی؟

    من از روی تجربه شخصیم به شما می‌گویم که آدم می تواند واقعا بدون مرز باشد. بدون مرز می‌گویم بیشتر به معنای هرهری مذهب تا پزشک بدون مرز. هر چه پیش آید خوش آید. و بعد هزار و یک جور توجیه اقتضایی که چرا فلان جا آن حرف را زدم و بهمان جا آن انتخاب را کردم.

    مرز مشخص نداشتن درجه بالایی از بی اعتمادی به زندگی و همه ابعاد آنست که به اشکال مختلف در رفتار و گفتار و پندار ما نمایان می شود.

    آیا برای شما شفاف است که چه چیزی اوکی هست و چه چیزی اوکی نیست؟ اصول خود را جایی نوشته‌اید؟ آیا به مرزهای مشخص خود احترام  می‌گذارید؟

     

    قابلیت اتکا (reliability) 

    این مؤلفه ای است که معمولا اطمینان را با کمک آن می سنجیم و نسبت به مؤلفه های دیگر نمود خارجی بیشتری دارد و آسانتر قابل اندازه‌گیری است. آیا من از عهده نوشتن این مطلب بر می‌آیم؟ آیا می توانیم به حسن اطمینان کنیم که کارش را درست انجام بدهد؟

     

    accountability که با مسئولیت پذیری فرق دارد و من آنرا صاحب کار بودن ترجمه می کنم.

    مسئولیت پذیری زمانی معنی دارد که یک نفر از بیرون به شما مسئولیت می دهد. مثلا به عنوان کارمند یک اداره به شما مسئولیت پاسخگویی به ارباب رجوع داده شده است. ولی اگر تصمیم بگیرید که برای سلامتی خود ورزش کنید چطور؟ چه کسی به شما این مسئولیت را واگذار کرده است؟ آیا این مسئولیت را به شخص دیگری می توانید واگذار کنید؟ اگر بچه‌دار شوید آیا “مسئول” نگه‌داری از او هستید یا حس می کنید که بچه مال شماست و شما تنها کسی هستید که باید این کار بکند؟ و اگر در این کار کوتاهی از شما سر بزند، آیا جز خودتان کسی را می توانید سرزنش کنید؟

    بنابراین صاحب کار بودن به این معنی است که شما می توانید و حاضرید و قبول می کنید که کاری را از آن خود بدانید و مسئولیت و ریسک و زحمت انجام و نتیجه و عواقبش را تمام و کمال بپذیرید.

    قابلیت اتکا معمولا به توانایی انجام درست یک کار مشخص بر می گردد. در حالیکه صاحب کار بودن به خلاقیت و توانمندی و اهمیت دادن (care) در یک کانتکست بزرگتر اشاره می‌کند.

     

    رازداری (vault)

    هر که عیب دگران پیش تو آورد و شمرد

    بی گمان عیب تو پیش دگران خواهد برد

    ~ سعدی

    این صرفا یک نصیحت اخلاقی نیست. شما چطور می توانید به کسی که جلوی دهانش را نمی تواند بگیرد اعتماد کنید؟ و از آن مهمتر، چطور می توانید به خودتان اعتماد کنید اگر نتوانید رازی را پیش خود نگه دارید؟

    رازداری اصلی اساسی است که عدم رعایت آن مثل سقفی که چکه می کند یا لاستیکی که پنچر است هر گونه خوش بینی به نتایج مثبت در آینده را از بین خواهد برد.

     

    یکپارچگی (integrity)

    “یکپارچگی ترجیح دادن شجاعت به راحتی است؛ ترجیح دادن کار درست است به کار آسان یا سریع یا سرگرم کننده؛ و آن عمل کردن به ارزشهایتان است نه فقط بیان آنها.”

    ~ برنه براون

    یکپارچگی جایی اتفاق می فتد که گفتار و پندار و کردار به هم می رسند و ما در عمل ثابت می کنیم که پای حرفمان ایستاده‌ایم. البته حرفی که به آن باور داریم.

     

    بی قضاوتی (nonjudgment)

    مگر می شود قضاوت نداشت؟ اطمینان و اعتماد ذاتا نوعی قضاوت هستند.

    منظور خانم براون بکارگیری قضاوت برای اجتناب از موقعیت خطرناک آسیب پذیری است که ما را بر سر دوراهی شرم و بی اعتمادی از یک سو و جسارت اعتماد از سوی دیگر قرار می دهد. نمونه‌ای که خانم بروان ارائه می دهد پیدا کردن یک نفر بدتر از خودمان در زمینه‌ای است که به احتمال زیاد در ما شرم ایجاد می کند و بعد مقایسه خودمان با اوست.

    “به اون نگاه کن. ممکنه اوضاع من بد باشه ولی اوضاع اون خیلی بدتره.”

    نمونه دیگر قضاوت که اعتماد را از بین می برد کمک نگرفتن است. کسی که معمولا کمک نمی گیرد آدمی است بریده از دنیای اطراف که ظرفیتهایش گسترش و مهارتهایش توسعه نمی‌یابند. کمک نگرفتن ارتباط مستقیم با قضاوت دارد، قضاوت ما از دیگران و قضاوت ما از قضاوت دیگران درباره خودمان.

    “وقتیکه در فضایی بدون قضاوت زندگی می‌کنیم من می‌توانم چیزی را که نیاز دارم تقاضا کنم و تو می‌توانی چیزی را که نیاز داری تقاضا کنی، بعد می‌توانیم درباره احساسمان بدون ترس از قضاوت شدن صحبت کنیم.”

    ~ برنه براون

     

    سخاوتمندی (generosity)

    “آدم هرچقدر هم که خودخواه باشد مشخصا اصولی در ذاتش وجود دارد که او را به سعادتمندی دیگران علاقه‌مند می‌کند و خوشبختی آنها را بر خود واجب، اگرچه جز لذت دیدنش چیزی نصیب او نشود.”

    ~آدام اسمیت

    طبق تعریفی که در بالا ارائه دادم اگر بخواهیم با قضاوت اعتماد، تصمیم بگیریم که در آینده انتظار مثبتی از ما برآورده شود، آن شخص یا پدیده ای که به آن اعتماد می کنیم باید ظرفیت بخشش و (پس) دادن چیزی به بیرون از خودش را داشته باشد. آیا به کسی که اصطلاحا فقط دست بگیر دارد می توان اعتماد کرد؟

    آقای آدام گرنت در کتاب عالیش دادن و گرفتن به آزمایش معروفی اشاره می کند که روانشناس برنده جایزه نوبل دانیل کانمن انجام داده است. این آزمایش که بازی اولتیماتوم نام دارد به این شکل است که شما با یک غریبه که به او ده دلار داده شده است روی یک میز بازی می کنید. وظیفه او اینست که برای تقسیم این پول بین شما دو نفر یک پیشنهاد به شما بدهد. این پیشنهاد نهایی است: شما یا آنرا قبول می کنید و آنگونه که او پیشنهاد داده است ده دلار را بین خود قسمت می کنید، یا پیشنهادش را رد می کنید و هر دو، با دست خالی میز را ترک می‌کنید. از آنجاییکه ممکن است هرگز همدیگر را نبینید، او مانند یک بگیر (taker) رفتار می کند و با نگه داشتن هشت دلار برای خودش، دو دلار به شما پیشنهاد می دهد. خوب شما چکار می‌کنید؟ اگر مبنای تصمیم گیری، سود خالص باشد، منطقی است که پیشنهادش را بپذیرید، هرچه باشد دو دلار بهتر از هیچی است. ولی اگر شما مثل اکثر آدمها باشید این پیشنهاد را رد می کنید. شما حاضرید از این پول بگذرید تا او را برای عادل نبودنش تنبیه کنید، حاضرید دست خالی از بازی بیرون بروید تا او هشت دلار گیرش نیاید. شواهد نشان می دهند که اکثریت آدمها پیشنهادهایی را که هشتاد درصد یا بیشتر به نفع طرف مقابل است رد می‌کنند.

     

    اعتماد

     

    من پیشنهاد می کنم که این معیارها را ابتدا روی خود بسنجید. آیا به خود اعتماد دارید؟

    یک وجه تمایز دیگر اعتماد و اطمینان حس خیانت است. به اعتماد می توان خیانت کرد ولی اطمینان را صرفا می توان از دست داد. آدم شاید با احساس خیانت، اعتمادش را به همسر یا دوستش برای همیشه از دست بدهد. ولی از دست دادن و ساختن دوباره و دوباره و دوباره اعتماد به خود، پدیده‌ای جالب، پیچیده و شایسته تامل است. اعتماد به زندگی و جهانی که در آن زندگی می کنیم هم همینطور.

    حاج مهدی هرگز و تحت هیچ شرایطی دارو نمی‌خورد و به جز یکی دو مورد آنهم اواخر عمر و به اصرار بچه‌هایش، هرگز به سراغ پزشک نرفت. او معتقد بود که دکترها آدم را می کشند. او وقتی در حدود 90 سالگی فتق گرفت حاضر نشد فتقش را عمل کند و بعد از چند ماه به دلیل ترکیدن فتق از دنیا رفت. پدربزرگ من به جهانی بخشنده و مهربان اعتماد داشت که مرزهایش را به خوبی می شناخت و به آنها احترام می گذاشت.

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت پنجم

    کونراد لورنز  (1989-1903)غالبا به عنوان پدر اتولوژی مدرن شناخته می شود. او لزوما کشفیات بیشتری نسبت به دیگر دانشمندان این شاخه انجام نداد، بلکه سبک نگارش جسورانه، شفاف و همراه با شوخ طبعی او توجه زیادی را به این رشته جدید جلب کرد.

    لورنز در یک خانواده اتریشی به دنیا آمد و بزرگ شد. پدرش پزشک سرشناسی بود و دوست داشت که لورنز هم پزشک بشود، بنابراین او از روی وظیفه شناسی مدرک پزشکی گرفت. ولی او هرگز علاقه کودکیش به طبیعت و حیات وحش را از دست نداد و پس از پزشکی به تحصیل در رشته جانورشناسی (zoology) در دانشگاه وین پرداخت و در این رشته دکترا گرفت. لورنز در اوایل دهه 1930 مطالعات اتولوژی خود را آغاز کرد، زمانی که متقاعد شد نشانه های تکامل در الگوهای رفتاری حیوانات به اندازه خصوصیات فیزیکی آنها قابل مشاهده است. او بسیاری از مشاهداتش را در املاک وسیع خود در اتریش که گونه های متعدد جانوران وحشی در آن آزادانه زندگی می کردند انجام داد.

    نیکو تینبرگن (1988-1907) در سایه لورنز و در سکوت کار کرد. با این حال اتولوژیست ها کار او را به اندازه کارهای لورنز حایز اهمیت می دانند. تینبرگن در لاهه هلند به دنیا آمد و مانند لورنز از بچگی شیفته حیوانات و حیات وحش بود. اگرچه نمره هایش در مدرسه خوب نبود و معلمهایش او را به عنوان بچه تنبلی که فقط به ورزش علاقه دارد می شناختند، ولی او در رشته زیست شناسی دکترا گرفت و مطالعات ارزنده ای را در رشته اتولوژی آغاز کرد. تینبرگن و لورنز به همراه اتولوژیست سرشناس دیگری به نام کارل ون فریش در سال 1975برنده جایزه نوبل پزشکی و فیزیولوژی شدند.

    اتولوژیست ها معتقدند که ما تنها در صورتی قادر به درک رفتار یک جانور هستیم که او را در محیط طبیعی خودش مطالعه کنیم.

    برای مثال ما نمی توانیم بفهمیم که چرا یک پرنده در جای خاصی و به شکل خاصی لانه می سازد مگر اینکه ببینیم این رفتار چگونه گونه او را در برابر مهاجمان در محیط طبیعیش محافظت می کند. روانشناسانی که جانوران را فقط در آزمایشگاه مطالعه می کنند چیزهای زیادی را از دست می دهند. در چنان شرایطی بسیاری از گونه ها حتی تولید مثل نمی کنند و فرصت مشاهده رفتارهای مرتبط با لانه سازی، جفت گیری، تشکیل قلمرو و فرزند پروری در آزمایشگاه وجود ندارد.

    رفتار غریزی

    در ادبیات روزمره ما معمولا هر رفتار غیر اکتسابی را غریزی یا غریزه می نامیم ولی اتولوژیست ها دسته خاصی از رفتار غیر اکتسابی را غریزه به حساب می آوزند.

    یک غریزه در درجه اول توسط یک محرک مشخص خارجی آزاد می شود. برای مثال به نظر می رسد که مرغ هر زمانی که حس کند جوجه هایش در خطرند به نجات آنها می شتابد. ولی با مشاهده دقیقتر می فهمیم که مرغ در حقیقت به یک محرک مشخص یعنی اعلام خطر جوجه هایش، عکس العمل نشان می دهد. اگر جوجه ها از دید مادر مخفی باشند ولی او صدایشان را بشنود به نجات آنها می رود. ولی اگر جوجه ها در جعبه ای شیشه ای قرار داشته باشند و مرغ آنها را ببیند ولی صدایشان را نشنود، بی تفاوت می ماند.

    محرک آزاد کننده مشخص، همچنین عکس العمل بچه ها را در قبال والدین تعیین می کند. برای مثال یک زاغچه جوان تنها در صورتی والدینش را به هنگام پرواز همراهی می کند که آنها با زوایه و سرعت مشخصی از زمین جدا شوند.

    غرایز، همچنین وابسته به گونه هستند. به این معنی که الگوهای رفتاری خاص تنها در اعضای یک گونه خاص دیده می شود.

    به علاوه رفتار غریزی همیشه چند الگوی ثابت عملی یا مؤلفه حرکتی ویژه دارند. حالتهای جنگ، رفتار جفت گیری و روشهای همراهی کردن همیشه جنبه های ثابت دارند.

    الگوی عملی ثابت، همچنین از یک مؤلفه محرک ذاتی برخوردار است، یک ضرورت درونی برای برانگیخته شدن رفتار غریزی. در نتیجه اگر رفتار غریزی برای مدت طولانی آزاد نشده باشد، نیروی پشت آن می تواند تا نقطه ای افزایش یابد که به محرک مشخص کمتری نیاز داشته باشد. در برخی موارد فشار درونی برای آزادسازی تا نقطه ای بالا می رود که الگوی عملی ثابت بدون تحریک آزاد می شود.

    در نهایت، غرایز به عنوان محصولات تکامل، برای ادامه بقا ارزشمندند. برای مثال تینبرگن مشاهده  کرد که مرغ ماهی خوار پوست تخمهایش را بعد از به دنیا آمدن جوجه ها از لانه دور می کند. این عمل به ظاهر زندگی جوجه ها را به خطر می اندازد چون مرغ باید زمانی را دور از لانه سپری کند. تینبرگن حدس زد که برق نور افتاب روی پوست تخمها ممکن است مهاجمان را به لانه جذب کند. او مقداری پوست تخم در منطقه ای ریخت و مشاهده کرد که مهاجمان آن منطقه را نسبت به مناطق فاقد پوست تخم بیشتر می کاوند.

    Imprinting

    در بسیاری از موارد پاسخگویی یک جانور به آزاد کننده های خاص ذاتی یا درونی است. ولی در موارد بسیار دیگری، جانور با یک شکاف در دانش خود به دنیا می آید. جانور به همه الگوهای یک غریزه مجهز است ولی اطلاعاتی درباره محرکهای آزاد کننده کم دارد. فرایندی که در آن این اطلاعات در یک دوره حیاتی زود هنگام به دست می آید، ایمپرینتینگ نامیده می شود.

    بچه های بسیاری از گونه های پرندگان و پستانداران با دانش ناقص درباره محرکی که پاسخ دنبال آنرا آزاد خواهد کرد به دنیا می آیند. مثل این که یک بچه غاز بگوید: “من می دانم که غریزه ای برای دنبال کردن دارم، من می دانم که باید در یک خط قرار بگیرم، و من چیزهایی درباره آزاد کننده غریزه ام – که مادرم وقتی که راه می افتد است – می دانم. ولی مادرم چه شکلی است؟” این اطلاعاتی است که بچه غاز کم دارد وقتی که در یک دوره حیاتی اولیه به دنبال اولین شی متحرک به راه می افتد. معمولا این شی مادر واقعی اوست، اما وقتی بچه غازهای بی مادر توسط لورنز بزرگ می شدند، آنها او را به عنوان مادر خودشان می شناختند. آنها با انرژی او را هر جا که می رفت در یک خط دنبال می کردند و غازهای دیگر را نادیده می گرفتند.

    اگرچه لورنز اولین کسی نبود که ایمپرینتینگ را مشاهده کرد، اما او اولین کسی بود  که فهمید این پدیده در یک دوره حیاتی اتفاق می افتد. به این معنی که حیوان جوان تنها در صورتی به یک شی پیوند می خورد که در زمان مشخصی در اوایل زندگیش با آن شی روبرو شود و آنرا دنبال کند. . پس از طی شدن این دوره پیوند زدن جانور به یک شی دیگر شاید غیر ممکن باشد.

    ایمپرینتینگ نه تنها پاسخ دنبال کردن در بچه ها، بلکه رفتار اجتماعی در بزرگترها را نیز تعیین می کند.

    لورنز کشف کرد که پیوند میان غازهای جفت بزرگسال به اندازه پیوند میان بچه غازها و والدینشان قوی است. وقتی که غازهای بزرگسال جفتشان را گم می کنند دیوانه وار جستجویش می کنند. “غاز شب و روز بطور خستگی ناپذیری اینور و آنور می رود، فاصله های طولانی پرواز می کند و به هر جایی که ممکن است جفتش را بیابد سر می زند و در همه حال آوازی سه بخشی و با نفوذ سر می دهد.” اگر جفت غاز برای همیشه ناپدید شود، غاز همه امیدش را از دست می دهد و محزون به نظر می رسد.

    اتولوژیستها بینش فراوانی درباره گونه های غیر انسانی در اختیار ما قرار داده اند ولی به طور کلی در بکارگیری این بینش برای انسان دست به عصا قدم برداشته اند. در قسمت بعد به بکارگیری بینش اتولوژیست ها در زمینه رشد انسان خواهیم پرداخت.

     

  • رشد درک ما از رشد – قسمت ششم

    در قسمت قبل به اتولوژی پرداختیم. اتولوژیست ها نشان دادند که غرایز برای انطباق با یک محیط خاص تکامل یافته اند و غرایز برای توسعه مناسب به محیط مناسب نیاز دارند.

    اتولوژیست ها ظاهرا از اینکه هم تراز جلوه دادن انسان و حیوانات دیگر با مقاومت شدید روبرو شود، واهمه داشته اند. هر چه باشد برای قرنها باور بر این بود که انسان باشکوه تر از آنست که با حیوان مقایسه بشود.

    جان بالبی و نظریه دلبستگی (attachment theory)

    جان بالبی (1990-1907) در یک خانواده مرفه در لندن به دنیا آمد. او در دو مدرسه پیشرو تدریس کرد، در رشته تحلیل روانی زمانیکه هنوز جدید بود به تحصیل پرداخت و در سال 1936 از اولین روانپزشکان انگلیسی شد که در زمینه تربیت کودکان شروع به کار کرد.

    بالبی در ابتدا متوجه بی قراری کودکان در یتیم خانه ها و مهدکودکهایی که پرسنل کافی نداشتند شد. جاییکه مراقبین کودکان نمی توانستند تعامل عاطفی زیادی با آنها داشته باشند. کودکان در ایجاد یک رابطه صمیمی و بادوام با دیگران مکررا از خود ناتوانی نشان می دادند. به نظر بالبی رسید که کودکان قادر به عشق ورزی نیستند چون در ابتدای زندگی فرصت برقراری یک رابطه قوی (دلبستگی) با یک شخصیت مادرانه نداشته اند. در سال 1948 سازمان جهانی بهداشت به بالبی ماموریت داد که نتیجه تحقیقاتش را در این زمینه منتشر کند. او در سال 1951 گزارشی به عنوان مراقبت مادرانه و سلامت روان (Maternal care and Mental Health) منتشر کرد.

     

    اما دغدغه مهمتر بالبی به گروه دیگری از بچه ها اختصاص داشت. کودکانی که دلبستگی قوی با والدین خود شکل داده بودند و بعد برای یک تا چند هفته به بیمارستان می رفتند. بالبی و همکارانش در اواخر دهه 1940 و اوایل دهه 1950 به جمع آوری اطلاعات درباره تجربه این کودکان پرداختند. در آن زمان اغلب بیمارستانها والدین را از بخش کودکان دور نگاه می داشتند. پرسنل بیمارستانها بر این باور بودند که والدین نظم بخش را مختل می کنند و باعث انتقال آلودگی می شوند. ولی زمانیکه والدین، کودکان را در بیمارستان رها می کردند، آنها به شدت ناراحت می شدند. برای چند روز بچه ها با صدای بلند گریه می کردند و والدینشان را جستجو می کردند. آنها دائما می پرسیدند: “مامان من کجاست؟” بعد از مدتی گویی که در وضعیت عزاداری باشند آرام می شدند ولی به طلب کردن والدین خود ادامه می دادند.

    برای مدتهای طولانی پزشکان این مشاهدات را جدی نمی گرفتند. آنها این رفتار کودکان را با دلایلی مثل تربیت نادرست توضیح می دادند. تمایل به این باور وجود داشت که بچه ها باید بالغانه تر رفتار کنند. ولی بالبی که حس می کرد اضطراب کودکان امری طبیعی است، زاویه دید جدیدی را که بتواند این موضوع را روشن کند جستجو می کرد. او جوابهایش را در اتولوژی یافت.

    نظریه دلبستگی

    در قسمت قبل دیدیم که جوجه های پرنده ها روی والدینشان ایمپرینت می کنند و آنها را اینطرف و آنطرف دنبال می کنند. اگر تماس خود را با والدین قطع کنند فریاد خطر سر می دهند. بالبی خاطر نشان کرد که چنین رفتاری در طیف گسترده و متنوعی از حیوانات مشترک است. البته همه حیوانات به طور فیزیکی قادر به دنبال کردن والدین خود بلافاصله پس از بدنیا آمدن نمی باشند. ولی هر موجودی روش خاص خودش را برای حفظ نزدیکی با والدینش دارد. برای مثال نوزاد شامپانزه خودش را به والدش می چسباند. بالبی رفتارهایی از قبیل دنبال کردن، فریاد زدن و چسباندن – فعالیتهایی که نزدیکی به یک والد را حفظ می کنند – رفتارهای دلبستگی (attachment behaviors) نامید. او گفت که رفتارهای دلبستگی بخشی از طبیعت غریزی جانور شده چون اهمیت بسیار بالایی در انطباق داشته است. نوزاد یک جانور که با دور ماندن از مادرش مشکلی ندارد طعمه راحتی برای شکارچیان محسوب می شود.

    بالبی تاکید کرد که رفتارهای دلبستگی مشابه در بچه های انسان اتفاق می افتد. بچه های انسان نیز می خواهند که به مادرشان نزدیک باشند. به محض اینکه بتوانند چهار دست و پا حرکت کنند مادرشان را دنبال می کنند و زمانی که از مادر جدا می شوند ناراحت می شوند. گریه می کنند و برای برقراری تماس مجدد با مادر تلاش مضاعف می کنند. بالبی گفت که ما باید رفتارهای دلبستگی در انسانها را در همان دسته رفتارهای گونه های دیگر در نظر بگیریم. در گونه ما نیز همانند گونه های دیگر، رفتارهای دلبستگی بخشی از ابزار بیولوژیکی ما شده که به نوزادان در ادامه بقا و محافظت از آنها در برابر شکارچیان کمک کرده است.

    لورنز و دیگران مفهوم ایمپرینتینگ را برای توصیف فرایندی که در آن دلبستگی به یک والد رشد می کند، توسعه  دادند. بالبی پیشنهاد کرد که نوعی از ایمپرینتینگ نیز در بچه های انسان اتفاق می افتد اگرچه نسبت به حیوانات دیگر رشد کندتری دارد.

    ایمپرینتینگ انسان به طور خلاصه چنین رشد می کند. در ماه های نخست زندگی نوزادان قادر نیستند که والدینشان را که آنها را تنها می گذارند دنبال کنند ولی روشها و علامتهای دیگری برای نزدیک نگه داشتن والدین در اختیار دارند. یک راه گریه کردن است. وقتی که نوزاد درد دارد یا ترسیده است، گریه می کند و والدینش وادار می شوند که به نزد او بشتابند. رفتار دیگر دلبستگی نوزاد، لبخند اوست. زمانیکه یک نوزاد به چشمان والدش لبخند می زند، والد نسبت به نوزاد احساس عشق می کند و از نزدیک او بودن لذت می برد.

    در ابتدا حالات اجتماعی نوزادان بدون تبعیض برای همه یکسان است. برای مثال آنها به هر چهره ای لبخند می زنند و برای هر کسی که ازشان دور شود گریه می کنند. ولی بین سه تا شش ماهگی، نوزادان پاسخشان را به چند فرد خاص محدود می کنند، برای یک فرد خاص ترجیح ویژه پیدا می کنند و نسبت به غریبه ها احساس خطر می کنند. آنها بلافاصله پس از این دوره توانایی حرکت بیشتری پیدا می کنند، چهار دست و پا اینور و آنور می روند و نقش فعالتری در نزدیک ماندن به شخصیت اصلی دلبستگی خود ایفا می کنند. آنها محدوده والد خود را زیر نظر می گیرند و هر نشانه ای از دور شدن او دنبال کردن از سوی کودک را به همراه خواهد داشت. کل فرایند – تمرکز روی یک شخصیت دلبستگی اصلی که دور شدنش باعث دنبال کردن می شود – متناظر ایمپرینتینگ در گونه های دیگر است. این شخصیت دلبستگی که عمدتا یکی از والدین است برای کودک بسیار اهمیت دارد و می خواهد که نزدیکیش را با او حفظ کند.

    فازهای دلبستگی

    فاز یک (تولد تا سه ماهگی) – حالتهای اجتماعی و انتخابگری محدود

    فاز دو (سه تا شش ماهگی) – تمرکز روی افراد آشنا

    فاز سه (شش ماهگی تا سه سالگی) – دلبستگی شدید و نزدیک ماندن فعال

    فاز چهار (سه سالگی تا آخر کودکی) – رفتار همکاری

    قبل از دو یا سه سالگی کودکان فقط به نیاز خودشان برای نزدیک ماندن به مراقبشان اهمیت می دهند. آنها قادر نیستند اهداف یا برنامه های مراقب را در نظر بگیرند. برای یک بچه دو ساله اینکه پدر یا مادر برای قرض گرفتن شیر به خانه همسایه می رود بی معنی است. بچه هم می خواهد که به همراه مادرش برود. در مقابل، بچه سه ساله می تواند درکی از چنین برنامه ای داشته باشد و والدش را هنگامی که نزد او نیست تجسم کند. در نتیجه کودک آمادگی بیشتری دارد که به والدش اجازه ترک او را بدهد. کودک شروع می کند که شبیه یک شریک در یک رابطه رفتار کند. البته هنوز محدودیتهایی در میزان زمانی که بچه سه ساله می تواند دوری والدش را تحمل کند وجود دارد.

    دلبستگی و جدایی در طول عمر

    اگرچه بالبی بطور اخص درباره دلبستگی در دوران کودکی نوشت، او معتقد بود که دلبستگی در تمام طول عمر مهم است. بزرگسالان از دایره نفوذ والدین خود خارج می شوند ولی دلبستگی به والدینشان ادامه می یابد. بزرگسالان خود را مستقل می پندارند ولی در زمان بروز مشکلات به عزیزان خود نزدیک می شوند و افراد مسن در می یابند که بیش از پیش به نسل جوان وابسته هستند. بالبی معتقد بود که به طور کلی تنهایی یکی از بزرگترین ترسها در زندگی بشر است. در طول تاریخ بشر، انسانها با کمک همراهان خود توانسته اند که در برابر فجایع تاب بیاورند و با خطرات مواجه شوند.

    بالبی در نوشته هایش در باب دلبستگی بزرگسالان، به چگونگی فراهم کردن یک پایگاه حمایتی امن توسط آدمها برای یکدیگر تاکید کرد. چنین رفتاری در سنین کم آغاز می شود. برای مثال زمانیکه یک کودک یک یا دو ساله برای بازی به یک پارک جدید می رود و از مراقبش به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کند. با علم به اینکه در صورت نیاز مراقبش در دسترس است، کودک با اشتیاق محیط اطراف را می کاود. بالبی پیشنهاد کرد که رفتار مشابه، ویژگی بارز سالمترین همکاریهای میان بزرگسالان است. هر شریک می داند که از حمایت بی دریغ برخوردار است، کسی که در صورت نیاز می توان از او حمایت عاطفی و کمک دریافت کرد. افراد با علم به اینکه چنین حمایتی وجود دارد، جسارت خطر کردن و مواجهه با چالشهای زندگی را پیدا می کنند. پایگاه های امن حمایتی همچنین توسط دوستان و بستگان می تواند فراهم شود.

    همه ما – ز گهواره تا گور – خوشحالترینیم وقتی که زندگی به شکل دنباله ای از سفرهای کوتاه و بلند از یک پایگاه امن فراهم شده توسط شخصیت (شخصیتهای) دلبستگیمان برنامه ریزی شده است.

    بالبی نظریه دلبستگی را آغاز کرد ولی عمده پیشرفت این نظریه به همراه مقبولیت کنونیش مدیون کارهای همکار او ماری آینزورث می باشد. در مطلب بعد به کارهای خانم آینزورث در این زمینه خواهیم پرداخت.

  • رشد درک ما از رشد – قسمت هفتم

    ماری آینزورث (1999-1913) در تورنتو بزرگ شد و در 16 سالگی وارد دانشگاه تورنتو شد. در آنجا تحت تاثیر نظریه روانشناختی ویلیام بلاتز قرار گرفت. بلاتز توضیح می داد که چگونه والدین ممکن است برای فرزندانشان امنیت فراهم بکنند یا نکنند. آینزورث احساس کرد که ایده های بلاتز به او کمک می کند که دلیل گوشه گیری خودش را در جمع درک کند. آینزورث در رشته روانشناسی در دانشگاه تورنتو دکترا گرفت و چند سالی را در همان دانشگاه به تدریس پرداخت. در سال 1950 با لن آینزورث ازدواج کرد و با او به انگلستان رفت. در آنجا به آگهی روزنامه جان بالبی برای دستیار تحقیق پاسخ داد. و اینگونه بود که یک همکاری 40 ساله آغاز شد. در 1954 لن یک کار تدریس در اوگاندا را قبول کرد و آینزورث از دو سالی که آنجا بود برای رفتن به دهکده ای نزدیک کامپالا و مشاهده دقیق و طبیعی چگونگی دلبستگی کودکان به مادرانشان پرداخت. او بعدا این تحقیق را در کتابش به نام نوزادی در اوگاندا منتشر کرد. او در تحقیقاتش به تشریح فازهای دلبستگی که بالبی در نوشته هایش به آنها اشاره کرده بود پرداخت و همچنین چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط نوزاد را توضیح داد. آینزورث با توصیف سه الگوی دلبستگی – سه شکل متفاوت از فرایند دلبستگی – در میان کودکان، در ارائه یک فرمول نوآورانه اولین قدم را برداشت.

    پس از رسیدن به ایالات متحده از آفریقا، آینزورث مطالعه 23 کودک و مادر از خانواده های طبقه متوسط در بالتیمور را آغاز کرد. تحقیقات بالتیمور که جامع تر از تحقیقات اوگاندا بود یافته های تحقیقات اوگاندا درباره الگوهای دلبستگی را تکرار کرد و زمینه ساز تحقیقات بسیار گسترده  ای در این زمینه شد.

    الگوهای دلبستگی

    در تحقیقات بالتیمور آینزورث و دانشجوهایش بچه ها و مادرانشان را درخانه هایشان در سال اول زندگی بچه ها – هر سه هفته یکبار به مدت 4 ساعت – مشاهده کردند. وقتی که نوزادان دوازده ماهه شدند آینزورث می خواست بداند که آنها در یک محیط جدید چگونه رفتار می کنند. بنابراین آنها را به همراه مادرانشان به یک اتاق بازی در دانشگاه جان هاپکینز آورد. او به طور اخص به چگونگی بکارگیری مادر به عنوان یک پایگاه امن برای اکتشاف توسط کودکان و همچنین واکنش آنها نسبت به دو جدایی کوتاه علاقه داشت. در جدایی اول مادر کودک را با یک غریبه (یک دانشجوی دختر با رفتار دوستانه) تنها می گذاشت. در دومی کودک کاملا تنها گذاشته می شد. هر جدایی سه دقیقه طول می کشید ولی اگر کودک خیلی بی تابی می کرد کوتاهتر می شد. کل این فرایند که بیست دقیقه به طول می انجامد، موقعیت ناآشنا (the strange situation) نامیده می شود.

     

     

    1- نوزادان با دلبستگی ایمن

    Securely Attached Infants

    این بچه ها کمی پس از وارد شدن به اتاق بازی با مادرشان، از او به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف استفاده می کنند. ولی هنگامیکه مادر اتاق را ترک می کند بازیهای اکتشافی آنها کم می شود و بعضی وقتها به طور مشهودی ناراحت می شوند. وقتیکه مادر به اتاق بر می گردد فعالانه با او ارتباط برقرار می کنند و برای چند لحظه به او نزدیک می مانند. این کودکان وقتی که از حضور مادر اطمینان پیدا می کنند دوباره به کشف دنیای جدید قدم می گذارند.

    وقتیکه آینزورث مشاهدات ابتدایی این کودکان در خانه هایشان را بررسی کرد متوجه شد که مادران آنها به گریه و سایر علائم کودکشان حساس و پاسخگو بوده اند. این مادرها به هنگام نیاز کودک، با عشق و توجه در دسترس بوده اند. بچه ها هم به نوبه خود خیلی کم در خانه گریه می کرده اند و از مادر به عنوان یک پایگاه برای اکتشاف در خانه نیز استفاده می کرده اند.

    آینزورث عقیده داشت این نوزادان الگوی سالم رفتار دلبستگی را نشان می دهند. پاسخگو بودن دائمی مادر در کودک ایمان به مادرش به عنوان یک محافظ ایجاد کرده بود. صرف حضور مادر در موقعیت ناآشنا به کودک جسارت کافی برای اکتشاف محیط اطراف می داد. در عین حال واکنش کودک به ترک مادر و بازگشتش نیاز شدید کودک به نزدیکی مادرش را آشکار می ساخت، نیازی که ارزش زیادی در بقا در طول تکامل بشر داشته است.

    2- نوزادان ناایمن – اجتنابی

    Insecure-Avoidant Infants

    این نوزادان در طول موقعیت ناآشنا کاملا مستقل ظاهر می شدند. آنها به محض ورود به اتاق به شناسایی اسباب بازیها می شتافتند. آنها اگرچه به اکتشاف می پرداختند، از مادرشان به عنوان یک پایگاه (به این شکل که گه گداری به او سر بزنند) برای این اکتشاف استفاده نمی کردند. آنها مادرشان را به سادگی نادیده می گرفتند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد ناراحت نمی شدند و وقتیکه به اتاق باز می گشت نزدیکش نمی رفتند. اگر مادر می خواست که کودک را بلند کند، سعی می کردند که با چرخش بدن یا نگاه نکردن به مادر، از او اجتناب کنند.

    از آنجاییکه این نوزادان استقلال زیادی در موقعیت ناآشنا نشان می دهند بسیاری گمان می کنند که آنها به طرز استثنایی سالم هستند. ولی آینزورث با مشاهده رفتار اجتنابی آنها حدس زد که آنها از درجه ای از مشکلات عاطفی رنج می برند. عدم دلبستگی آنها برای آینزورث یادآور بچه هایی بود که تجربه جدایی دردناک داشتند.

    مشاهدات خانگی حدس آینزورث را مبنی بر اینکه یک جای کار ایراد داشت تایید می کرد. این مادران نسبتا بی تفاوت و پس زننده ارزیابی شده بودند. و بچه ها اغلب ناایمن به نظر می رسیدند. اگرچه بعضی از بچه ها در خانه بسیار مستقل بودند، بسیاری از آنها نسبت به اینکه مادرشان کجاست نگرانی داشتند.

    تفسیر کلی آینزورث این بود که وقتی این بچه ها وارد موقعیت ناآشنا می شوند، آنها به حمایت مادرشان شک دارند و بنابراین به شکلی تدافعی واکنش نشان می دهند. آنها برای محافظت از خود، ظاهری بی تفاوت و مستقل اتخاذ می کنند. رنج پس زده  شدنهای مکرر در گذشته باعث شده که نیاز به حمایت مادر را سرکوب کنند تا از نا امید شدن بیشتر اجتناب کنند. و وقتیکه مادر به اتاق برمی گردد از نگاه کردن به او اجتناب می کنند، گویی که بخواهند داشتن هرگونه احساسی را نسبت به مادر انکار کنند. رفتارشان گویی می خواهد بگوید “تو کی هستی؟ آیا من باید تو رو بشناسم؟ تویی که وقتی من بهت نیاز دارم کمکم نمی کنی.”

    بالبی گمانه زنی کرد که این رفتار تدافعی می تواند به بخشی ثابت و بانفوذ از شخصیت تبدیل شود. کودک بزرگسالی می شود که بیش از اندازه به خود متکی و بی دلبستگی است، فردی که هرگز نمی تواند گاردش را پایین بیاورد و برای شکل دادن روابط نزدیک به اندازه کافی به دیگران اعتماد کند.

    3- نوزادان ناایمن – دوسوگرا

    Insecure-Ambivalent Infants

    این نوزادان در موقعیت ناآشنا به قدری چسبیده به مادر و نگران حضور او بودند که عملا اکتشاف نمی کردند. وقتیکه مادر اتاق را ترک می کرد، آنها به شدت ناراحت می شدند و وقتیکه باز می گشت به طور واضحی نسبت به او دو دل بودند. در یک لحظه به سمت او می رفتند و در لحظه بعدی با خشم او را پس می زدند.

    این مادران در خانه معمولا رفتار یکنواختی با نوزادانشان نداشتند. مادرها در بعضی موقعیتها با محبت و پاسخگو به نیاز نوزادشان بودند و در موقعیتهای دیگری اینطور رفتار نمی کردند. این عدم یکنواختی ظاهرا باعث شده بود که کودکان نسبت به اینکه مادرشان در موقع لزوم حضور دارد احساس عدم قطعیت کنند.

     

    بعضی از روانشناسان معتقدند که آینزورث نقش خصوصیات درونی را نادیده گرفته است. برای مثال جروم کگن معتقد است که نوزادان اجتنابی مادرشان را در موقعیت ناآشنا نادیده می گیرند نه به این دلیل که از خودشان در برابر پس زده شدن محافظت می کنند بلکه به این دلیل که آنها ذاتا نترس هستند. البته نظریه پردازان دلبستگی به اندازه کافی شواهد و مستندات برای الگوهای دلبستگی ارائه کرده اند که نتوان آن را به خصوصیات ذاتی تقلیل داد.

  • سلام دنیا: در باب کنکور، انتخاب، شانس و شکست

    در کنکور و به دنبال آن انتخاب رشته، من جزو آندسته از آدمهای خوش شانسی بودم که رتبه خوب دارند و هر رشته ای که بخواهند می توانند قبول بشوند. در انتخاب اولم با رتبه اول قبول شدم. مهندسی کامپیوتر – نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف.

    فقط یک مشکل وجود داشت. از تحصیل در این رشته لذت نمی بردم که هیچ، برایم عذاب آور هم بود. با دروس مهندسی رابطه برقرار نمی کردم. دلم نمی خواست دانشگاه بروم. نه از جو کلاسها و مطالبشان خوشم می آمد و نه از محیط دانشگاه. ترجیح می دادم توی خوابگاه بمانم و رمان بخوانم.

    چند بار خواستم انصراف بدهم ولی به اصرار خانواده و به هر بدبختی بود با چند ترم مشروطی و چندباره گذراندن بعضی درسها مثل درس ذخیره و بازیابی اطلاعات، بالاخره فارغ التحصیل شدم.

    تبریک می گم آقای مهندس. حالا تو رسما به جامعه ای از برگزیدگان تعلق داری. سقف بالای سر، غذای سر سفره و امکان جفت گیری را برای تو تضمین می کنیم. حالا می توانی با بیشتر ترسهای نیاکانت خداحافظی کنی.

    در دوران دانشگاه یک مشکل کوچک داشتم. اینکه از محتوای آن خوشم نمی آمد. بعد از دانشگاه یک مشکل بزرگ داشتم. اینکه حالا قرار است چه کار کنم. با این مهندس بودنم می خواهم چه کار کنم؟ چند ماهی برنامه نویسی کردم. یا بهتر است بگویم تلاش کردم برنامه نویسی کنم. این کار به شدت در من اضطراب ایجاد می کرد. سالها بعد فهمیدم که جزئیات من را عصبی می کند. در آن زمان خودم را قانع کردم که استعداد برنامه نویسی ندارم. یا این کار را به خوبی یاد نگرفته ام.

    چند روز پیش دوست دوران دانشگاه برادرم که بیست سالی بود از من خبر نداشت با من تماس گرفت تا پسر نوجوانش را در زمینه یادگیری اولین زبان برنامه نویسیش راهنمایی کنم.

    من هم فردای آن روز با یک جستجوی ساده یک مطلب – به نظر خودم – خیلی خوب در زمینه مزایا و معایب زبانهای مختلف برنامه نویسی و اینکه بهتر است از کجا شروع کنیم پیدا کردم و لینکش را برایش فرستادم.

    اصلا چه فرقی می کند که یک نوجوان پانزده ساله اول ++C یاد بگیرد یا Ruby on Rails یا جاوا اسکریپت؟

    فرض کنیم که در قدم اول یکی دو خط کد می نویسد و به کامپیوتر می گوید که از طرف او به دنیا سلام کند.

    سلام

    اگر تا به حال برنامه نویسی نکرده اید و از طریق کامپیوتر به دنیا سلام نکرده اید، توصیه می کنم حتما این کار را بکنید. فقط لطفا از من یا یکی از مهندس های کامپیوتر فامیل نپرسید به چه زبانی.

    حس خوبی در آدم ایجاد می کند. حتی اگر مجازی. حتی اگر ماشینی. احساس می کنید که از دنیای بسته خود فراتر رفته و با یک دنیای بزرگتر رابطه برقرار کرده اید. بعد با اضافه کردن چند خط دیگر کد، می توانید از کامپیوتر بخواهید که جواب سلام شما را بدهد.

    >>سلام دنیا

    <<سلام علی

    و کم کم گفتگویی شکل می گیرد. و به دنبال آن شاید رابطه ای.

    نوشتن کد “سلام دنیا” کم هزینه است. و اگر خطایی هم در کد وجود داشته باشد سریع می توان پیدایش کرد. هدف اینست که سریع سلام کنی و سریع هم جواب سلامت را بگیری. یا متوجه خطایت بشوی.

    پدیده ای که در دنیای واقعی خیلی کم از آن آموخته ایم.

    مثلا همین کنکور. من باور دارم کنکور شبیه برنامه نویسی است. البته از نوع پر هزینه و پر خطای آن.

    بچه ها تلاش می کنند با یک دنیای بزرگ ناشناخته رابطه برقرار کنند و در این راه سالها زحمت می کشند و پول و احساس صرف می کنند. تا کدی بنویسند که خطا نداشته باشد و از کد بقیه بهتر باشد. کدی در حد همین وردپرس که وبلاگ من را منتشر می کند.

    اگر کسی به اندازه سلام دنیا تجربه برنامه نویسی داشته باشد، می داند که چنین کدی قطعا خطاهای بی شماری خواهد داشت و کار نخواهد کرد. به عبارت ساده، سلام و ارتباطی ایجاد نخواهد کرد.

    ممکن است فکر کنید که باز هم من دارم علیه دانشگاه چیزی می نویسم. ولی به شما اطمینان می دهم که حداقل در  این مطلب چنین قصدی ندارم.

    از یک میلیون و 118 هزار نفری که امسال در کنکور شرکت کرده اند، حدود 450 هزار نفر، هم مجاز به انتخاب رشته شده اند و هم انتخاب رشته انجام داده اند. فرض کنیم همه آنها می دانند چه می خواهند و می دانند چگونه به چیزی که می خواهند، برسند. و دانشگاه در این راه برای آنها بهترین گزینه است. من قلبا برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

    و اما بقیه. حدود هفتصد هزار نفر تلاش کرده اند به دنیا سلام کنند. و در این راه شکست خورده اند.

    خوب که چی؟ این چه معنی می تواند داشته باشد؟ چه سؤالهایی می توان پرسید؟ چه درسهایی می توان آموخت؟

    من باور دارم که همه ما در همه مقاطع زندگی تلاش می کنیم به دنیا سلام کنیم. تلاش می کنیم در جامعه پذیرفته بشویم و مورد تایید باشیم. و این پذیرفته شدن و تعلق داشتن برای ما امری حیاتی است. از همین روست که پذیرفته نشدن (رد شدن)، احساسات منفی شدید در ما ایجاد می کند. برجسته ترین آنها: احساس شرم و ترس. شرم از کافی نبودن برای سلام کردن و سلام شنیدن. ترس از محروم ماندن از لایه اول هرم مازلو. خور و خواب و خشم و شهوت.

    حالا سؤال اینست که آیا برای پذیرفته شدن در جامعه، یک بچه 18 ساله حتما باید از چنین آزمون سختی با چنین شانس کمی، سربلند بیرون بیاید؟

    اشکال کار کجاست؟

    زمانیکه من دانشجو بودم تقریبا هیچ کسی کامپیوتر شخصی (PC) نداشت. پروژه های درسی را روی کاغذ می نوشتیم و بعد توی مرکز کامپیوتر دانشگاه تایپ می کردیم. تعداد کامپیوترهای آنجا هم کم بود و هر دانشجویی زمان محدودی برای استفاده از کامپیوتر داشت. برنامه ای که روی کاغذ نوشته بودیم آنقدر خطاهای زیادی داشت که معمولا رفع خطای آن از نوشتن اولیه اش بیشتر زمان می برد.

    البته خیلی زود کامپیوترهای شخصی فراگیر شدند و همزمان با توسعه سخت افزار، متدولوژیهای برنامه نویسی هم پیشرفت کردند و باور برنامه نویسان به قدرت “تکامل” روز به روز بیشتر شد.

    اشکال کنکور و به دنبال آن بسیاری از پدیده های دیگر در زندگی اجتماعی امروز را شاید بتوان با فقدان نگاه تکاملی به پدیده های اجتماعی مخصوصا پذیرفته شدن و تعلق داشتن توضیح داد.

    جامعه ای فرض می کند که پزشک/مهندس بودن بالاترین مقبولیت اجتماعی را به همراه می آورد و بعد یک میلیون نوجوان در تلاش برای سلام شنیدن از چنین جامعه ای، پزشک/مهندس شدن را هدف خودشان قرار می دهند. در چنین وضعیتی اغراق نخواهد بود اگر بگوییم که کنکور را می توان با تعداد فالوورهای اینستاگرام جایگزین کرد. صد نفر اول با بیشترین تعداد فالوور بدون کنکور وارد دانشگاه می شوند. بقیه بر اساس تعداد فالوورهایشان امتیاز می گیرند و مجاز به انتخاب رشته خواهند شد.

    سلام دنیا

    اینستاگرام (یا هر شبکه اجتماعی) یک اپلیکیشن است برای سلام کردن به دنیا. بدون نیاز به دانش برنامه نویسی. هر پست سلامی است به دنیا و هر لایک و فالو و کامنت جواب سلامی.

    شما هم اگر مثل من سلبریتی نباشید، حتما می دانید که پذیرفته شدن در اینستاگرام به تدریج و تکاملی اتفاق می افتد. حتی آنهایی که هیچ پستی ندارند چند تایی فالوور دارند. بعضی روزها سه چهار تا فالوور جدید اضافه می شوند و تا شب نشده دو سه نفر از قدیمی ها آنفالو می کنند. مشاهده من تا به اینجا نشان می دهد که اگر خودت باشی و حرف دلت را بزنی همیشه چند نفری هستند که جواب سلامت را بدهند. البته به شرطی که تو هم جواب سلام آنها را بدهی.

    خوب این چه ربطی به کنکور و مجاز نبودن به انتخاب رشته داشت؟

    ربطش اینست که تو به هزار و یک دلیل موفق نشده ای در یک جمع بزرگ پذیرفته شوی. مثل کسی که به هزار و یک دلیل قادر نیست در تهران خانه بخرد یا قادر نیست با تیلور سوییفت ملاقاتی داشته باشد. حرف من اینست که مشکل تو لزوما از جنس نداشتن مهارت در تست زنی نیست. تو هم مثل میلیونها (یا شاید میلیاردها) نفر رویکرد غیر تکاملی برای پذیرفته شدن در جامعه انتخاب کرده ای.

    من – شاید به دلیل درونگرا بودنم – همیشه با سلام کردن در جمع مشکل داشتم. شاید به همین دلیل بود که دانشگاه نمی رفتم و نداشتن مهارت در سلام کردن را پشت نداشتن علاقه به رشته ام مخفی می کردم. برای من زمان زیادی طول کشید تا این موضوع را بفهمم. و شروع کنم به سلام کردن به دنیا به زبانهای مختلف. و در جمع های خیلی کوچک. به امید آغاز گفتگویی و شکل گیری رابطه ای. آزمایش شگفت انگیزی است و پتانسیل زیادی برای تکامل دارد.

    سلام دنیا.

  • کی راهبر شوی؟

    راننده تاکسی گویی که روی  میخ نشسته بود. کمرش را صاف صاف کرده بود و تکیه نمی داد. مردی جوان، لاغر با صورت تکیده و ریش مرتب و پرپشت. به محض سوار شدنم شروع کرد به حرف زدن. معتقد بود کوچه ما خیلی پیچ در پیچ است. و اگر سفر را کنسل کند شرکت چه می کند. و شرکت دزد است. و اینکه خدا را شکر وضعش خوب است ولی بعضی از راننده ها از روی ناچاری این کار را می کنند. و اینکه صدقه بگیر مسافرها نیست. و اینکه ماشینش که پژو 206 است استهلاک بیشتری دارد و اگر کرایه کمتر از این باشد اصلا استارت نمی زند. امشب هم چون همین دور و بر بوده و کاری نداشته …

    بدون وقفه حرف می زد و گه گداری که من می خواستم حرف بزنم، حرف من را قطع می کرد و با عبارت “ببین دوست عزیز” من را با تحکم مورد خطاب قرار می داد. من به جای حرف زدن حواسم را جمع کردم که خروجی ها را رد نکند چون به قدری عصبی شده بود که به مسیر دقت نمی کرد.

    ممکن است بعضی از شما من را به تحریک کردن راننده بیچاره محکوم کنید. ولی حتی جایی که به من پیشنهاد کرد سر کوچه را به جای وسط کوچه (درب منزل) به عنوان مبدا علامت بزنم تا راننده ها راحت تر باشند – با وجود مخالفت درونی با پیشنهادش – چیزی نگفتم. البته من چند تا سؤال از او پرسیدم و قبول می کنم که سؤالهایم او را هیجان زده (عصبانی؟) می کرد. مثلا از او پرسیدم که آیا خودش را از شرکتی که برایش کار می کند نمی داند و او قاطعانه و با عصبانیت، جواب منفی داد.

    وقتی رسیدیم گفت ببخشید سرتون رو درد آوردم.

     

    “انرژی منفی، بدگویی از شرکت، لحن نامناسب در گفتگو با مسافر، زیادی حرف زدن و عدم دقت به مسیر.”

    فیدبک من بود با کمترین امتیاز.

    علیرغم فیدبک فوق، من با راننده همدلی داشتم. یعنی می توانستم خودم را جای او بگذارم. بارها و بارها چنین رفتاری از من سر زده است. بعد از نروس بریک داون چند هفته قبل خیلی به این موضوع فکر می کنم. اگر بخواهم یک مساله پیچیده (نه فقط شامل ترشح و عدم ترشح کلی هورمون) را ساده کنم اتفاقی که برای من و احتمالا راننده فوق الذکر افتاد دو ویژگی بارز دارد:

    الف- من بر این باور بودم که همه چیزهایی را که می شد دانست یا کشف کرد، می دانستم. بعد از این دیگر کشف جدیدی سر راه من قرار نداشت.

    ب- واقعیت آنگونه که من آنرا درک می کردم، برایم غیر قابل تحمل می نمود.

    ترکیب احساس ب با باور الف قدرت تخریب زیادی در احوال آدمیزاد دارد.

    آدم با ترکیب این دو، گویی برای خودش – در سطح فردی – یک حکومت تمامیت خواه به وجود می آورد.

    قبل از هر چیز موهبت “نمی دانم” و به دنبال آن “کنجکاوی” از جعبه ابزار آدمی حذف می شود. همه چیز تا به اینجا کشف شده است. هر چیزی را که می توان دانست، من می دانم و با قاطعیت و قطعیت آنرا بیان می کنم. البته بدون قصد و غرض خاصی (خدای ناکرده) و البته بدون قبول تمامیت خواه بودن خودم. بدون اینکه بخواهم و بتوانم زندگیم را با حکومت استالین مقایسه کنم. یا ظرف پر دانسته هایم را با کتابچه کوچک مارکس و انگلس.

    تصویری که من از واقعیت پیدا می کنم – با این دانسته های محدود و از یک جایی به بعد – غیر قابل تحمل می شود. و برای چپاندن زندگیم در آن کادر محدود نیاز به دروغ پیدا می کنم. دروغ در گفتار، دروغ در پندار و از همه بیشتر دروغ در کردار. دروغ برای خم کردن، کج کردن، کوتاه کردن. دروغ برای کوچک کردن. به جای اینکه خودم بزرگ شوم واقعیتم را کوچک می کنم.

    چرا که واقعیت را همانگونه که پیش چشمان من گسترده است و من مسئول زل زدن به آن، بر نمی تابم.

    نیچه معتقد بود که ارزش یک انسان با اندازه حقیقتی که می تواند تحمل کند مشخص می شود.

    با نروس بریک داون، بدنم به من یادآوری کرد که زمانش فرا رسیده که حقیقت بیشتری را برتابم.

    هر ذره یادگیری یک مرگ کوچک است. هر ذره اطلاعات دانسته های قبلی من را به چالش می کشد. و من برای پیشگیری از این مرگهای کوچک که البته با تولدهای کوچک همراه هستند، به دروغ متوسل می شوم.

    منظور من از دروغ چیزی است که خودم متوجه آن می شوم. حداقل بخشی از وجودم آنرا حس می کند. حس می کنم که در حال دو تیکه شدن و سقوط هستم. به جای اینکه حس قدرت و یکپارچه بودن داشته باشم. مثل وقتی که چیزی را که باید بگویم نمی گویم. یا چیزی را می گویم که نباید بگویم. مثل وقتی که چیزی می گویم فقط برای اینکه یک چیزی گفته باشم. هر کسی خودش می فهمد که کجا دارد دروغ می گوید. در حرف یا در عمل.

    کارکرد این دروغها رساندن من به نتیجه مورد انتظارم در کادری انتخابی از واقعیت است که توان و تحمل پذیرش بیرون آن را ندارم. گویی که با دروغهایم تلاش کنم مخ واقعیت را بزنم. برای آوردنش به اتاق کوچک ادراکم. و خوابیدن با آن تا زمانیکه بدنم به جز بیداری یا مرگ گزینه دیگری نداشته باشد.

    این فرایند ممکن است با یک دروغ کوچک شروع شود. بعد چند تا دروغ دیگر برای پوشاندن دروغ اول. هر دروغی دروغهای بیشتری به همراه می آورد. بعد برای اجتناب از شرم ناگزیر، فکر کردن مخدوش می شود. دروغهای بیشتر برای پوشاندن تفکر مخدوش به دنبال می آید.  و بعد، آنهمه دروغ که حالا ضروری به نظر می رسند، به باور و رفتار ناخودآگاه تحول پیدا می کنند.

    چرا نباید دروغ گفت؟ مگر نه اینکه واقعیت تلخ است؟

    دلیلش ساده است. چون چیزها خراب می شوند. چیزی که دیروز کار می کرد، لزوما دیگر امروز کار نمی کند. جدی؟

    حقوق اداره فلان دیگر کفاف زندگی را نمی دهد. اینترنت و گوشی هوشمند قواعد پیشین مسافرکشی را به هم ریخته اند. صاحب خانه شدن امنیت همیشگی ایجاد نمی کند. بازنشستگی معنی سنتیش را از دست داده است. فرهنگ به ارث رسیده از پدرانمان جوابگوی روبرویی با چالشهای امروز نیست.

    می توانیم چشممان را باز کنیم و به واقعیت – با شجاعت و جسارت و البته تحمل کلی تلخی و درد – نگاه کنیم. تا بتوانیم چیزهای جدید کشف کنیم، راه های جدید امتحان کنیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و ماشینی را که به ارث برده ایم در حرکت نگه داریم.

    می توانیم چشممان را ببندیم. یا دقیقتر بگویم بسته نگه داریم و اسقاط شدن ماشین را تسریع کنیم.

    چیزها خراب می شوند. ولی دور و بر هر چیز خراب کلی چیز سالم وجود دارد. برای دیدن و کشف کردن. که تا آن چیزها را – به دور از دروغ و توهم و همانگونه که هستند – کشف نکنیم، نمی توانیم با چالشهای زندگی امروزمان تطابق پیدا کنیم. این یک دعوت به مثبت اندیشی و اینکه برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد، نیست. به هیچ وجه.

    نگاه کردن به واقعیت و گفتن حقیقت، راه میانبر آسان برای رسیدن به اهداف (موفقیت) نیست. بلکه تنها راه است برای مواجهه با چالشهای پیچیده زندگی امروز. اینجا. اکنون.

    واقعیت (تلخ؟) اینست که راننده فوق الذکر (به هزار و یک دلیل) به نه هزار و پانصد تومان کرایه من، نیاز داشت. این پول برایش مهم بود. یادآوری اینکه “خدا را شکر به این پول نیاز ندارم” یک دروغ بود. هم خودش آنرا حس کرد و هم من. واقعیت دیگر اینست که اگر او محل زندگی مسافرش را زیر سؤال ببرد و کوچه اش را پیچ در پیچ بنامد و ترس و عصبانیتش را سر مسافر خالی کند و شرکتی را که امکان این کار را برایش فراهم کرده دزد خطاب کند، مسافر می تواند فیدبک بدی به راننده بدهد.

    چند شب قبل تر، راننده دیگری که لقب “حرومزاده خاک سفید” به خودش می داد، داستان طلاق و بعد از چند سال، بازگشت همسرش را برایم تعریف کرده بود. حس کردم که دروغ نمی گوید. من هم خلاصه داستانم را برایش تعریف کردم. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم ماشینش را خاموش کرد و ده دقیقه ای برایم حرف زد. صد میلیون تومان قرض داشت ولی مطمئن بود کار می کند و قرضش را می دهد. کار اصلیش کار ساختمانی بود. دلالی هم می کرد. خرید و فروش همه چیز. به من دلگرمی داد که در طلاقم ضرر نکرده ام. تشویقم کرد که عشق و حال کنم. دلگرم شدم و به شوق آمدم. چند تا از درسهای زندگیش را با من سهیم شد. یاد گرفته بود که ببخشد.  موقغ پیاده شدن گفت: “شمارمو که داری، کار داشتی زنگ بزن.”

    حقیقت تنها منبع طبیعی لایزال است. حقیقت زخم گذشته را التیام می بخشد و امکانهای آینده را سر راه ما قرار می دهد. حقیقت نوری است که راه تاریک ما را روشن می کند.

  • خوب که چی؟ کارنامه هشت سال جستجو و کشف

    اول دفتر، شروع داستان و بسیاری از نوشته های دیگر وبلاگ من شبیه حرفهایی است که یک پسر در قرار (date) اول و دوم به یک دختر می گوید. ایده های متنوع و درخشانی که مو لای درزشان نمی رود و هدف اصلی از بیان آنها صرفا اینست که مخاطب را قانع  کند که گوینده آن حرفها گزینه مناسبی برای دوستی (آمیزش؟) می باشد.

    دوستی

    مثلا این:

    “اگر در نوشتن این وبلاگ موفق باشم محتوای آن باید تا حدود زیادی رنگ و بوی تغییر داشته باشد، تغییری که زندگی ما را پر می کند و ما را از آنجا که هستیم به آنجاییکه می خواهیم باشیم ( نه آنجاییکه باید باشیم!) می برد.”

    شعار وبلاگم “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” بود که چند سال پیش کلمه تغییر را از آن حذف کردم. شاید چون فکر می کردم استفاده از واژه تغییر یبش از اندازه شعارم را بزرگ (گنده) جلوه می دهد. نمی دانم. مطمئن نیستم. از یک جایی به بعد در بکار بردن واژه “تغییر” محتاط و محافظه کار شدم. شاید چون می دیدم که بعد از این همه سال نوشتن درباره ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر، تغییری در من رخ نداده است. آیا این کشف است یا تغییر؟

    راستش را بخواهید دیگر با بقیه شعار هم راحت نیستم و چندین بار خواسته ام یکی از دو کلمه جستجو و کشف یا همه شعار را از بالای صفحه حذف کنم. بعد سؤال “خوب که چی؟” من را از این کار منصرف کرده است. آیا عدم احساس نیاز به داشتن یا نداشتن شعار یا تغییر آن هم یک تغییر محسوب می شود؟ اصلا چطور است به جای ایده هایی برای جستجو و کشف بنویسم “خوب که چی؟”

    البته خیلی زود به خودم یادآوری می کنم که به جای فکر کردن درباره شعار وبلاگ یا عوض کردنش بهتر است چیزی بنویسم. همانطور که کسی که دیت ندارد به خودش یادآوری میکند که به جای تمرین کردن حرفهایی که سر قرار به طرف مقابل خواهد زد بهتر است ابتدا دنبال یک دیت بگردد.

    بدون اینکه خودم بدانم یا از قبل چنین قصدی داشته باشم، خود نوشتن، برای من عامل جستجو و کشف بوده و هست. وقتی شروع به نوشتن یک مطلب می کنم نمی دانم که تا پایان چه چیزهایی خواهم نوشت و چند بار مسیر نوشته ام را تغییر خواهم داد و در حین نوشتن چه چیزهایی کشف خواهم کرد. این جستجو و کشف، هم در بازه زمانی نوشتن یک نوشته اتفاق می افتد و هم در بازه زمانی نوشتن به طور کلی. مثلا بعد از هشت سال که شروع داستان را می خوانم، می فهمم که به کمک نوشتن، چه چیزهایی – از جمله درباره نوشتن – کشف کرده ام.

    نوشتن به خودی خود و صرف نظر از هر توجیه و فایده جانبی، پدیده شگفت انگیزی است.

    اینکه آدم می تواند مجموعه ای از کلمات را کنار هم بچیند. برای بیان یک مفهوم یا ایده یا احساس. و اینکه آدم می تواند بعضی قسمتها را حذف و ویرایش کند. با چند حرکت ماوس و چند ضربه به کیبورد. و اینکه با یک کلیک چیزی که نوشته ای روی اینترنت منتشر می شود و دیگران می توانند آنرا بخوانند. شگفت انگیز نیست؟

    من بعد از هشت سال وبلاگ نویسی کشف کردم که نوشتن فی نفسه پدیده شگفت انگیزی است.

    و اینکه می توانی برگردی و به خزعبلی که هشت سال پیش – از خودت – بیرون ریخته ای یا بهتر بگویم به نسخه ای از خودت، خوب نگاه بکنی. نه فقط مثل یک عکس از روزهای جوانی. بلکه با کلی کلمه و جمله و جزئیات.

    “دیگر سیستمی نیست که برای زندگی منحصر بفرد هر آدمی چند گزینه و نهایتا گزینه درست را ارائه کند و درست اینجاست که این آدم که هیچ گاه یاد نگرفته فراتر از گزینه ها به جستجو و اکتشاف بپردازد، همدم تلویزیون(یا رسانه های مشابه) می شود.”

    شگفت انگیز نیست؟

    از این چیزهای قلبمه سلمبه در این هشت سال زیاد نوشته ام و هنوز می نویسم. البته سعی می کنم چیزی که می نویسم تا جایی که بتوانم قلمبه سلمبه نباشد. سعی می کنم قلمبگی سلمبگی نوشته ام را در حین نوشتن و قبل از انتشار بارها ویرایش کنم.

    هشت سال نوشتن شاید نشانه این باشد که من به نوشتن اهمیت می دهم. یا واقعا می خواهم وبلاگ بنویسم. هر نوشته، هر تلاش برای نوشتن، هر نشستن برای نوشتن، جستجویی بوده است در خودم و پدیده های اطرافم. تا اینجا 70 پیش نویس دارم که منتشر نکرده ام. عنوان یکی از آنها هست: fuck it nothing really matters. یا همان خوب که چی؟

    نوشتن شگفت انگیز است. مثل جستجو. مثل کشف.

     

     

     

     

     

  • انتقال زاویه دید – اغراض من هنوز 25 ساله هستم

    اشاره به محتویات کوله پشتیم و همچنین مفهوم شروع دوباره از صفر توی نوشته قبلی،  خزعبل و خودنمایانه بود. من هیچ وقت از صفر شروع نکرده ام و هر وقت که “شروع” کرده ام چیزهای زیادی داشته ام که خیلی ها از آن بی بهره بوده اند.

    خزعبل به همین راحتی در حین انتقال تجربه و زاویه دید به مخاطب منتقل می شود. نرم و آهسته. بعضی وقتها در قالب جمله ای که شبیه جملات الهام بخش به نظر می رسد. و گوینده، خزعبل شبه الهام بخش را به طرز مبهمی، باشکوه جلوه می دهد:

    من همیشه از صفر شروع کرده ام!

    فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

    هیچ کس از صفر شروع نمی کند.

    هر کسی از همان جایی که هست شروع می کند.

    اینجوری بهتر شد. حالا شاید بتوان گفت این دو جمله آخر  الهام بخش هستند.

    همه آدمها سعی می کنند (خودآگاه یا ناخودآگاه) زاویه دیدشان را منتقل کنند. بعضی ها حتی این کار را وظیفه/رسالت یا معنی زندگی خود می دانند.

    برای انتقال تجربه و زاویه دیدشان، بعضیها کتاب/وبلاگ می نویسند یا فیلم می سازند یا نقاشی می کشند یا آهنگ می سازند. بعضیها سیاستمدار/مدیر/مشاور/معلم/رهبر می شوند. بعضی ها هم هر جا که دو گوش شنوا گیر بیاورند به صورت محاوره ای اقدام به انتقال تجارب و زوایای دیدشان می کنند.

    انتقال زاویه دید با انتقال اطلاعات تفاوت اساسی دارد. انتقال زاویه دید یعنی اینکه در یک فرایند کسی بتواند کاری کند که مخاطبش با زوایه ای به جز زاویه دید همیشگی خودش به یک چیز/پدیده (موضوع زوایه دید) نگاه کند.

    نگاه کردن به یک پدیده با یک زاویه دید خاص یعنی چی؟

    اگر به یک نقاشی، خوب نگاه کنیم، کم کم متوجه زاویه دید نقاشش می شویم. از طریق توجه به چیزهایی که او دیده است و چیزهایی که او ندیده است. یا نخواسته است که ببیند. چیزهایی که بیشتر دیده است و چیزهایی که کمتر دیده است. چیزهایی که دیده و تغییر نداده است. چیزهایی که دیده و تغییر داده است. مثل رنگ و فرم و اندازه. چیزهایی که کوچک کرده است. چیزهایی که بزرگ کرده است. و الخ.

    با خواندن یک کتاب -فرقی نمی کند چه کتابی باشد – به زوایای دید نویسنده نسبت به چیزهایی که دیده است و درباره شان نوشته است، پی می بریم. اگر و تنها اگر به سؤالهایی که پرسیده است و جوابهایی که داده است توجه کافی بکنیم. و به سؤالهایی که پرسیده است و بی جواب رهایشان کرده است. و به سؤالهایی که نپرسیده است. و الخ.

    با گوش دادن به سخنرانی یک رئیس جمهور هم همینطور. یا با تماشای یک فیلم.

    در فرایند انتقال تجربه یا زاویه دید بخشی از کار به عهده انتقال دهنده است و بخشی از کار به عهده دریافت کننده یا مخاطب. چراکه انتقال دهنده زاویه دید – هر چقدر هم که حسن نیت داشته باشد – همیشه کارش را خوب انجام نمی دهد.  و به جای اینکه چیزهایی که می گوید یا می نویسد یا به تصویر می کشد یا به صدا در می آورد، به مخاطب کمک کنند که با چشمان او به چیزی نگاه کند، فقط چشمهای انتقال دهنده را انتقال می دهد که در حال خوب و ظریف دیدن هستند بدون اینکه خیلی به چیزی که در حال دیده شدن است بپردازند. مثل عکسهایی که فقط سلفی خود عکاس است.

    نویسنده کتاب What I talk about when I talk about running ظاهرا بیشتر درباره خودش حرف می زند. با وجود اینکه تقریبا همه کتاب توصیف کار و زندگی خود نویسنده در چند دهه است، در عین حال به خوبی به خواننده کمک می کند که به جای نوشتن یا دویدن که نویسنده به طور اخص درباره آنها نوشته است، هر موضوع دیگری را از زندگی خودش جایگزین کند و با زاویه دید آقای هاروکی موراکامی به آن نگاه کند.

    کتاب The Long Way نوشته Bernard Moitessier هم همینطور.

    کتاب Theft By Finding نوشته David Sedaris هم همینطور.

    یا کتاب Tales of a Fourth Grade Nothing نوشته Judy Blume.

    یا کتاب Tiny Beautiful Things نوشته Cheryl Strayed.

    این کتابها چند مثال از کتابهایی هستند که نویسنده آنها از همان جایی که بوده است نوشته است. نه از صفر و نه از صد. و خواندن کتاب می تواند فرایندی باشد برای انتقال زوایه دید نویسنده به خواننده کتاب. به شرطی که خواننده هم زاویه دید نویسنده را برای دیدن همان جایی که هست بکار بگیرد.

    زوایه دید برای دیدن است (جدی؟) نه برای حل کردن یک مشکل یا پیشگیری از یک اشتباه یا رسیدن به یک هدف. اینکه بعد از دیدن چه اتفاقی می افتد یا باید بیفتد موضوع این نوشته نیست. اینجوری انتظار از “انتقال زاویه دید” پایین می آید. و فرایند فوق ساده تر می شود.

    مثلا وقتی روی تخت خوابتان دراز کشیده اید می توانید بپرسید اگر ونگوک به جای شما دراز کشیده بود در این لحظه چی می دید؟

    یا وقتی به قیافه خود توی آینه نگاه می کنید می توانید بپرسید اگر خیام به تصویر شما توی آینه نگاه می کرد چی می دید؟

    یا وقتی دارید آشپزی می کنید می توانید بپرسید که آقای مواراکامی (با فرض اینکه کتاب فوق را خوانده اید) اگر الان به جای شما توی آشپزخانه بود چطور آشپزی می کرد.

    بعد از نوشتن یک مطلب روی وبلاگتان می توانید بپرسید که اگر خانم استرید آنرا می خواند نظرش چی بود.

    و الخ.

    ویژگی مشترک همه این سؤالها، این لحظه و این جاست. زاویه دید هر نویسنده یا هر شخصیتی را از هر زمان و مکانی می توانید قرض بگیرید. فرقی نمی کند که پدربزرگ فقیدتان باشد یا تولستوی.

    یک زاویه دید دیگر، فقط به درد “جور دیگر” دیدن چیزی که این جا و اکنون به آن اهمیت می دهید می خورد. برای دیدن چیزی که چشم از آن نمی توانید بردارید.

    حتی اگر به هیچ چیز اهمیت ندهید و بعد از مدتی “به هیچ چیز اهمیت ندادن” برایتان مهم بشود، کتابهایی مانند ناطور دشت یا The Bell Jar ممکن است به شما کمک کنند که با یک زاویه دیگر به هیچ چیز اهمیت ندادنتان نگاه کنید.

    وقتی چیزی را که برای شما مهم است با چیزی که برای نویسنده ( یا خالق هر گونه اثر دیگری) مهم بوده است -بدون واسطه – جایگزین می کنید شانس انتقال خزعبل به حداقل می رسد. و شانس انتقال یک زاویه دید جدید و تر و تازه به حداکثر. نسبت به حالتی که چیزی را که برای مادرتان مهم است – یا دقیق تر بگویم چیزی را که برای یک زن 65 ساله در روسیه در 250 سال قبل مهم بوده است و مهم بودنش در طول زمان هزار بار دچار دگردیسی شده است و سپس به شکل مبهم و خزعبل واری به هزاران نفر در مکانها و زمانهای مختلف از جمله مادر شما سرایت کرده است – با چیزی که برای نویسنده مهم بوده است جایگزین می کنید. یا نسبت به حالتی که چیزی را که برای شما مهم است با چیزی که برای مادر نویسنده مهم بوده است – یا دقیقتر بگویم … – جایگزین می کنید.

    شما کنجکاو هستید که با زاویه جدید ببینید و نمی دانید که با چیزی که می بینید چکار باید بکنید و با این ندانستن کنار آمده اید. و جسارتش را دارید که با چیزی که می بینید روبرو بشود و از آن فرار نکنید. قسمتی از این جرات و جسارت از نویسنده یا کارگردان یا پدربزرگی که برایتان قابل احترام و قابل اعتماد و الهام بخش است می آید. او -شاید برای اولین بار شاید برای هزارمین بار – به شما اطمینان داده است که زل زدن و کاویدن هر آنچه که به هر دلیل در این لحظه و اینجا روبروی شما قرار گرفته است و اهمیت پیدا کرده است کاری انسانی و شایسته توجه شماست. او همچنین پیشاپیش به شما اجازه داده است که دغدغه های خودتان را با دغدغه های او جایگزین کنید. پیاده روی خود را با دویدن او، آشپزی خود را با نوشتن او، کمردرد خود را با افسردگی او. او یا شخصیتهایی که او خلق کرده است.

     

  • حقوق بشر

    الف- تولد

    ب- عدم امنیت

    ج- رنج

    د- اینجا و اکنون

    ه- عدم قطعیت

    و- تنهایی

    ز- بیم و امید و ناامیدی

    ح- تحول

    ط- همینی که هست

    ی- مرگ

     

  • شما همه چیز می توانید داشته باشید

    شما همه چیز می توانید داشته باشید:

    کاری که به آن عشق می ورزید. عشقی که دو طرفه و لایزال است و مثل سرچشمه رود نیل از قلب شما و طرف مقابل شما بی وقفه می جوشد. امنیت شغلی و مالی. یعنی جایی که دیگر نیاز نیست نگرانی مالی داشته باشید. هر چه را که دوست داشته باشید می توانید بخرید. بدنی که از دیدن آن توی آینه به خود افتخار کنید. گذشته ای که هر پنج سال آن یک کتاب الهام بخش است برای بشریت. و آینده ای که هر یک سال آن نویدبخش فرا رفتن از محدودیتهای فیزیکی و شیمیایی.

    این پوپولیسم به زبان ساده است. مرض یا اگر نگویم مرض، پدیده ای که همه جا از جمله در میان کسانی که برای کوچینگ به من مراجعه می کنند به وفور دیده می شود. شعاری که برای رئیس جمهورها رای می آورد. ایده ای که چرخ اقتصاد را می چرخاند. و اندیشه ای که روح و روان میلیونها نفر را – اگر نگویم مثل خوره می خورد – به شدت به خودش مشغول می کند.

    شما همه چیز می توانید داشته باشید.

    این پیام از کانالهای متعدد به آدمهایی که همه چیز نمی توانند داشته باشند یا دقیقتر بگویم در حال حاضر همه چیز ندارند، داده می شود. گویی که جنبشی عالمگیر و غیر متمرکز در کار است. جنبشی مانند جنبش برابری حقوق زنان یا برابری سیاه پوستان. با همان منطق که یک زن از یک مرد چیزی کم ندارد و یک سیاه پوست از یک سفید پوست، کسی هم که همه چیز ندارد از کسی که همه چیز دارد، چیزی کم ندارد. جمله مسخره ای شد. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد با کسی که همه چیز دارد حقوق برابر دارند. این هم مسخره است. بهتر است بگویم کسی که همه چیز ندارد باید همه تلاش خودش را بکند و جامعه جهانی هم باید از او حمایت کند تا روزی همه چیز داشته باشد. گویی یک مارتین لوتر کینگ دیگر در جایی در این زمینه سخنرانی الهام بخشی کرده است. سخنرانی که با I have a dream شروع شده است.

    و حالا هر کسی را که ببینی در رویای رهبر جنبش عظیم “شما همه چیز می توانید داشته باشید” سهیم است. حالا همه ما با هم دست در دست یکدیگر گذاشته ایم – حداقل به صورت ذهنی یا در شبکه های اجتماعی یا حتی ناخودآگاه – تا یکبار و برای همیشه دوران تاریک “یه چیزی باید بدی تا یه چیزی بدست بیاری” را پشت سر بگذاریم. هم به عنوان یک فرد. هم به عنوان یک ملت. و هم به عنوان یک گونه.

    یکبار و برای همیشه هرم مازلو را دوباره تعریف می کنیم. با پایه ای چنان سترگ که همه نیازهای مالی ما و فرزندان ما و نوه های ما را تا چندین نسل تامین کند. مثل کوهپایه دماوند. به یک کیسه گندم و برنج یا حقوق کارمندی که دیگر ارضا شدن نیازهای اولیه نمی گویند. یک آپارتمان 65 متری که سقف بالای سر نیست. با این همه فرصت برای خلاقیت و نوآوری و بازار اپلیکیشن و فناوری با میلیونها کاربر بالقوه، بدیهی است که در پایه هرم مازلو شما همه چیز می توانید داشته باشید. البته اگر کارآفرینی جواب نداد در پزشکی همیشه به روی شما باز خواهد بود. یا هر دو با هم. با گرفتن یک تصمیم درست و ایمان به رویای رهبر جنبش، ساختن پایه هرم جدید مازلو نه تنها کاری است شدنی بلکه رسالتی است انسانی و اجتماعی که بر دوش شما گذاشته شده است. پایه یعنی لایه اول هرم که بزرگ و استوار ساخته شد مابقی خودش خودکار ساخته می شود. مثل قایقی که با کشیدن یک اهرم باد می شود. (self inflating)

    اهرم: رویای جنبش پوپولیستی “شما همه چیز می توانید داشته باشید”

    سلف: خود شما

    باد: امنیت مالی یا همان پول در ابعاد بزرگ

    در این پارادایم جدید بقیه لایه های هرم قدیمی مازلو مانند عشق، حس تعلق، اعتماد به نفس و سلف اکچوالیزیشن، بیش از آنکه یک لایه باشند گدازه های آتشفشان لایه اول هستند. یا دست کم دودی که از دهانه آن خارج می شود. دورانی که یک قرص نان برای کشیدن یک تابلو یا تحقیق درباره یک بیماری کافی بود گذشته است. حالا هنر شما مرغ است و کوهپایه عظیم امنیت مالی قبل از اینکه چهل ساله بشوید، تخم مرغ. یا برعکس. تحقق خود شما (self actualization) یعنی خلق ثروتی بزرگ و خلق ثروتی بزرگ یعنی تحقق خود شما. در جمله فوق می توانید سلف اکچوالیزیشن را با عشق یا اعتماد به نفس یا حس تعلق جایگزین کنید.