














معلوم نیست بعد از اینکه بدنیا آمد اسمش را حقیقت گذاشتند یا پدر و مادرش قبل از به دنیا آمدن پسرشان این اسم را برایش انتخاب کرده بودند. چیزی که مشخص است اینست که مادرش مثل مادرهای دیگر برای بدنیا آوردن حقیقت درد زیادی کشیده است و شبهای زیادی را برای نگهداری از حقیقت بیدار مانده. و روزهای زیادی را به بازی با حقیقت گذرانده. تا حقیقت بتواند راه برود و خودش با بچه های دیگر بازی کند. شاید حقیقت در کودکی به بیماری سختی مبتلا شده و تا دم مرگ رفته. احتمالا حقیقت به مدرسه رفته و از معلمهایش چیزهای زیادی آموخته است. مثل الفبا و جدول ضرب. البته زمانهایی هم بوده که حقیقت در مدرسه حضور نداشته است. به دلیل بیماری یا بازیگوشی. زمانهایی بوده که حتی پدر و مادرش هم نمی دانسته اند که حقیقت کجاست. زمانهایی هم بوده که واقعا از حقیقت خسته شده بوده اند. به هر حال آنها همیشه از اعماق وجودشان حقیقت را دوست داشتند و هر کاری می توانستند برای حقیقت می کردند. حتی اگر حقیقت بعضی وقتها به حرفهای آنها گوش نمی کرد یا حرفهایشان را نمی فهمید یا برعکس آنها نمی توانستند حقیقت را درک کنند.
من حقیقت را نمی شناختم تا اینکه دو هفته پیش به سفارش یکی از همسایه ها، حقیقت چند نهال زیتون برایم آورد. نهالهای حقیقت را با کمک خودش کاشتیم. حقیقت جوان لاغر سیه چرده ای است که یک پیکان سفید دارد و اطراف مزرعه سعدی کشاورزی می کند. شاید شما هم یک روز با حقیقت آشنا بشوید.
اگرچه این وبلاگ محل نوشتن است نه ترجمه کردن ولی بعضی وقتها به مطلبی بر می خورم که چشم و گوش آدم را مثل اکالیپتوس توی سونا باز می کند.
این هم ترجمه آماتور من:
———————
در باب ازدواج با آدم نامناسب
با هر کسی که ازدواج کنیم تا حدودی می تواند انتخابی نامناسب برای ما باشد. وقتی پای ازدواج در میان باشد عاقلانه این است که به اندازه کافی بدبین باشیم. انتخاب بی عیب و نقص وجود ندارد. خوشبختی بی وقفه نیست. با وجود این گه گداری به زوج هایی برمی خوریم که به نظر می رسد مشکلاتشان فراتر از تنشها و نارضایتی های عادی یک رابطه بلند مدت است. بعضی آدمها واقعا نباید با هم زندگی کنند.
چنین اشتباهاتی چگونه اتفاق می افتند؟ به این فراوانی و به این سادگی. با وجود اینکه ازدواج نامناسب آسانترین و همچنین پر هزینه ترین اشتباهی است که هر کدام از ما می تواند مرتکب شود (اشتباهی که هزینه های بسیار سنگینی را بر دوش دولت، کارفرمایان و نسل آینده تحمیل می کند)، غیر عادی و حتی جنایتکارانه است که همانند امنیت راهها یا مصرف سیگار – در سطح فردی و ملی و به طور سیستماتیک – به موضوع ازدواج هوشمندانه، پرداخته نمی شود.
ناراحت کننده تر اینست که دلایل انتخاب اشتباه آدمها در ازدواج به سادگی قابل شناسایی می باشند و ساختار عجیب و غریبی ندارند. این دلایل را اینگونه می توان دسته بندی نمود:
یک- ما خودمان را درک نمی کنیم
زمانیکه بدنبال همسر می گردیم، خواسته هایی در ذهن خود می پرورانیم که با احساسات مبهم و نامشخص رنگ آمیزی شده اند. مثلا کسی را می خواهیم که مهربان باشد یا جذاب یا ماجراجو.
داشتن چنین خواسته هایی اشتباه نیست، مشکل اینجاست که آنها حتی ذره ای به ما کمک نمی کنند که بفهمیم برای داشتن شانس خوشبخت بودن یا دقیقتر، دائما بدبخت نبودن، به چه چیزهایی نیاز داریم.
همه ما دیوانه بازی های خاص خودمان را داریم. ما به طور قابل تشخیصی عصبی، نا متعادل و نا بالغ هستیم ولی جزئیات آنرا نمی دانیم. چون هرگز کسی ما را به کشف این خصوصیات تشویق نمی کند. بنابراین کار مهم و اولیه همسران، درک خصوصیات غیر عادی خودشان می باشد. آنها باید اطلاعات کافی درباره اختلالات عصبی خودشان کسب کنند. آنها باید درک کنند که این اختلالات از کجا می آیند، باعث چه کارهایی در آنها می شوند و از همه مهمتر چه جور آدمهایی باعث تحریک یا تخفیف آنها می شوند. یک شراکت خوب، شراکتی نیست که بین دو انسان سالم (تعداد زیادی از این آدمها روی کره زمین وجود ندارد) بوجود می آید، بلکه شراکتی است بین دو دیوانه که با مهارت یا اتفاقی موفق شده اند آگاهانه سازشی مصالحت آمیز بین دیوانگی های نسبیشان برقرار کنند.
صرف تصور اینکه ما آدمها ممکن است موجودات خیلی مشکل داری نباشیم، از سوی یک شریک زندگی احتمالی، باید هشدار دهنده باشد. سؤال اینست که این مشکلات کجا خودشان را نشان خواهند داد: شاید زمانیکه کسی با ما مخالفت می کند گرایش پنهانی برای خشمگین شدن داشته باشیم، یا فقط به هنگام کار کردن می توانیم آرامش داشته باشیم، یا زمانیکه نگران هستیم نمی توانیم به خوبی مشکلمان را توضیح بدهیم. مشکلاتی از این دست هستند که – در طی چند دهه – فاجعه به بار می آورند و بنابراین برای پیدا کردن آدمهایی که توانایی تحمل آنها را دارند، نیاز داریم که پیشاپیش درباره آنها بدانیم. یک سؤال استاندارد برای قرارهای شام باید این باشد که: “تو چه جور دیوونه ای هستی؟”
مشکل اینجاست که دانش اختلالات عصبی ما به آسانی بدست نمی آید. بدست آوردن این دانش می تواند به سالها زمان و موقعیتهایی نیاز داشته باشد که هرگز آنها را تجربه نکرده ایم. قبل از ازدواج ما به ندرت در شرایطی قرار می گیریم که به خوبی یک آینه، اختلالاتمان را به ما نشان بدهد. هر زمانی که در روابط سطحی تر خطر نمایان شدن بعد مشکل دار طبیعتمان بروز می کند، طرف مقابل را سرزنش می کنیم و به رابطه پایان می دهیم. برای دوستانمان هم آنقدر مهم نیست که خود واقعی ما را کند و کاو کنند. آنها فقط می خواهند که لحظات خوبی را با ما بگذرانند. بنابراین چشم ما بر روی ابعاد مشکلدار طبیعتمان بسته می ماند. در تنهایی زمانیکه خشمگین می شویم فریاد نمی زنیم زیرا کسی نیست که فریاد ما را بشنود و بنابراین قدرت واقعی و نگران کننده خشم خود را نادیده می گیریم. یا بدون اینکه متوجه باشیم تمام مدت کار می کنیم چون کسی نیست که به ما زنگ بزند و یادآوری کند که برای شام باید به خانه برویم. بدون اینکه متوجه باشیم که کار برای ما ابزاری است که با آن احساس کنترل بر زندگی پیدا می کنیم و اگر کسی بخواهد جلوی ما را بگیرد جهنم به پا می کنیم. خیال می کنیم که شب هنگام، خوابیدن کنار کسی چقدر شیرین می تواند باشد، در حالیکه هرگز فرصت روبرو شدن با آن وجه صمیمیت گریز خود را پیدا نمی کنیم که باعث می شود هنگام احساس تعهد عمیق به کسی، سرد و غریبه بشویم. یکی از مزایای بزرگ مجرد بودن این توهم لذت بخش است که زندگی با ما کار آسانی است.
با چنین سطح پایینی از درک از خصوصیات خودمان تعحبی هم ندارد که ندانیم که دنبال چه جور آدمی باید بگردیم.
دو- ما آدمهای دیگر را درک نمی کنیم
از آنجاییکه آدمهای دیگر هم در همان سطح پایین شناخت از خود که ما قرار داریم گیر کرده اند، این مشکل چند برابر می شود. هرچقدر هم که نیتشان خوب باشد، آنها نیز مانند ما در مقامی نیستند که مشکلاتشان را درک کنند، چه رسد به اینکه ما را از آنها آگاه نمایند.
طبیعتا ما تلاش می کنیم که آنها را بشناسیم. خانواده شان را ملاقات می کنیم. حتی به جایی که برای اولین بار به مدرسه رفته اند سر می زنیم. به عکسهایشان نگاه می کنیم، با دوستانشان آشنا می شویم. همه اینها این احساس را در ما ایجاد می کند که تکلیف خود را انجام داده ایم. ولی مانند اینست که یک خلبان تازه کار فرض کند با چرخاندن یک هواپیمای کاغذی دور اتاق قادر به پرواز شده است.
در یک جامعه عاقلتر، همسران احتمالی، یکدیگر را مجبور به انجام تستهای جامع روانشناسی و همچنین ارزیابی مفصل توسط گروهی از روانشناسان می کنند. تا سال 2100 این جمله دیگر خنده دار به نظر نخواهد رسید. اینکه چرا اینقدر طول کشید تا بشریت به این نقطه برسد به عنوان یک راز باقی خواهد ماند.
ما نیاز داریم که از ظرایف روانی فردی که قرار است با او ازدواج کنیم آگاه باشیم. ما باید نگرش یا باور او را نسبت به قدرت، فروتنی، خودنگری، آینده نگری، صمیمیت جنسی، پول، فرزند، سالمندی، وفاداری و صدها چیز دیگر بدانیم. این دانش از طریق یک گفتگوی استاندارد بدست نخواهد آمد.
در غیاب همه اینها – بطور عمده – ما بر اساس ظاهر طرف مقابل تصمیم می گیریم. ظاهرا اطلاعات زیادی را می توان از چشمها، بینی، شکل پیشانی، توزیع چین و چروک، لبخند و … بدست آورد. ولی این نتیجه گیری همانقدر خردمندانه است که تصور کنیم عکس نمای خارجی یک نیروگاه می تواند همه چیز را به ما درباره شکافت هسته ای بگوید.
ما طیفی از خصوصیات کمالگرایانه را بر اساس شواهد ناچیزی بر روی معشوق می تابانیم. با کامل کردن کل یک شخصیت بر اساس جزئیات ناچیز – ولی بسیار قابل توجه – همان کاری را میکنیم که چشمان ما در کامل کردن طرح یک چهره انجام می دهند.

ما به این عکس به عنوان تصویر کسی که فقط هشت تار مو دارد و مژه و سوراخ بینی ندارد نگاه نمی کنیم. بدون اینکه متوجه باشیم جاهای خالی را پر می کنیم. مغز ما شرطی شده که با چند نشانه کوچک بصری کل یک تصویر را بسازد. و ما همین کار را برای شخصیت همسر آینده خود نیز انجام می دهیم.
سطح دانش مورد نیاز برای کارکرد یک ازدواج بالاتر از چیزی است که جامعه ما آمادگی تشخیص و فراهم کردن آنرا داشته باشد. و بنابراین رفتار اجتماعی ما در زمینه ازدواج عمیقا اشتباه است.
سه- ما به خوشبخت بودن عادت نداریم
باور ما اینست که ما خوشبختی را باید در عشق جستجو کنیم، ولی به این سادگی هم نیست. به نظر می رسد بسیاری از اوقات چیزی که بدنبالش هستیم آشنایی است. این موضوع ممکن است هر برنامه ای را که برای خوشبختی داریم با مشکل مواجه کند.
ما بعضی از احساساتی را که در دوران کودکی می شناختیم در روابط بزرگ سالیمان بازآفرینی می کنیم. ما برای اولین بار به عنوان کودک به معنای عشق پی بردیم. ولی متاسفانه درسهایی را که در بچگی فرا گرفتیم ممکن است ساده و شفاف نبوده باشند. عشقی را که به عنوان یک کودک شناختیم ممکن است با نیروهای ناخوشایند دیگری مانند کنترل شدن، احساس حقارت، رها شدن، شنیده نشدن و بطور خلاصه رنج، آمیخته باشد.
به عنوان بزرگسال، ما ممکن است گزینه های خاص سالمی را که سر راه ما قرار می گیرند رد کنیم. نه به این دلیل که آنها مشکل دارند بلکه دقیقا به این دلیل که آنها بیش از حد برای ما متعادل هستند. (دارای بلوغ زیاد، درک زیاد، قابلیت اعتماد زیاد هستند) و این مشکل نداشتن، حسی نا آشنا و بیگانه و غالبا ناخوشایند در ما ایجاد می کند. ما به سوی انتخابهایی می رویم که ناخودآگاهمان جذبشان می شود، نه به دلیل اینکه آنها باعث انبساط خاطرمان می شوند بلکه چون به گونه ای آشنا، حالمان را می گیرند.
ما با آدمهای ناجور ازدواج می کنیم چون آنها که جورند – به ناحق- احساس ناجور در ما ایجاد می کنند، چون ما هیچ تجربه ای از سلامت نداریم، چون ما نهایتا دوست داشته شدن را به احساس رضایت ربط نمی دهیم.
چهار- مجرد بودن خیلی بد و ناخوشایند است
وقتی مجرد ماندن غیر قابل تحمل باشد، طبیعی است که آدم در انتخاب شریک زندگی، منطقی تصمیم نگیرد. برای یافتن شانس شکل دادن به یک رابطه خوب، ما باید حسابی با احتمال سالها زندگی مجردی، کنار آمده باشیم. در غیر اینصورت به جایی می رسیم که دوباره تنها بودن را بیشتر از کسی که ما را از تنهایی در آورده است دوست خواهیم داشت.
متاسفانه جامعه، مجرد بودن بعد از یک سنی را به شکل خطرناکی ناخوشایند می سازد. زندگی اجتماعی کمرنگتر می شود، زوجها از استقلال فرد مجرد احساس خطر می کنند و او را همیشه به مهمانیهایشان دعوت نمی کنند، تنهایی به سینما رفتن عجیب و غریب به نظر می رسد.
پنج- غریزه زیادی با کلاس است
در روزگار قدیم ازدواج یک تصمیم منطقی بود حاصل مقایسه زمین یکی با زمین دیگری. سرد و بیرحم و بی توجه به خوشبختی طرفین. آسیبهای روانی این پدیده هنوز در ما دیده می شود.

ازدواج منطقی با ازدواج غریزی یا ازدواج رمانتیک جایگزین شد. این نوع از ازدواج به ما دیکته کرد که احساس ما به یک نفر باید تنها راهنمای ما برای ازدواج باشد. اگر کسی احساس می کرد که عاشق شده است همین کافی بود. نیازی به سؤالهای بیشتر نبود. احساس، پیروز این میدان بود. ناظران بیرونی فقط می توانستند پدیدار شدن احساس را تشویق کنند و به آن مثل ملاقات ارواح مقدس احترام بگذارند. والدین ممکن بود مبهوت شوند ولی باید فرض می کردند که تنها دختر و پسر قادر به درک موضوع هستند. ما سیصد سال است که داریم به هزاران سال مداخله بی فایده بر اساس پیش قضاوت، تفاخر و کوته فکری، واکنش جمعی نشان می دهیم.
ازدواج منطقی آنقدر محتاط و موشکاف بود که یکی از ویژگیهای ازدواج احساسی این شد که آدم اصلا نباید خیلی به چرای ازدواج بیاندیشد. تحلیل این تصمیم، غیر رمانتیک به نظر می رسد. ترسیم نمودار مزایا و معایب، احمقانه و سرد جلوه می کند. رمانتیک ترین کاری که آدم می تواند انجام دهد اینست که سریع و ناگهانی پیشنهاد ازدواج بدهد، شاید فقط پس از چند هفته و در شتاب اشتیاق – بدون هیچ شانسی برای استدلال وحشتناکی که هزاران سال برای آدمها بدبختی به بار آورد. بی پروایی رایج نشانه ای است از احتمال موفقیت ازدواج، دقیقا به این دلیل که احتیاط سنتی خطر بزرگی برای خوشبختی آدمها محسوب می شد.
شش- ما به دانشگاه عشق نمی رویم
زمان آن رسیده است که به نوع سومی از ازدواج بیاندیشیم. ازدواج روانشناسانه. ازدواجی که در آن کسی برای زمین یا احساس تنها، ازدواج نمی کند، بلکه تنها زمانیکه احساس به درستی آزمایش شده است و با آگاهی بالغ روانشناسی خود فرد و دیگران حمایت می شود.
در حال حاضر ما بدون اطلاعات ازدواج می کنیم. ما تقریبا هرگز کتابی در این زمینه نمی خوانیم، ما هرگز زمان زیادی با بچه ها نمی گذرانیم، ما درست و حسابی افراد مزدوج دیگر را مطالعه نمی کنیم یا با آنها که جدا شده اند صادقانه به گفتگو نمی نشینیم. ما بدون داشتن درک و بینش درستی از چرایی شکست ازدواجها – فراتر از فرض حماقت و کوته فکری طرفین – وسط گود ازدواج می پریم.
در دوران ازدواج منطقی دلایل زیر برای ازدواج مهم تلقی می شدند:
– والدین چه کسانی هستند
– چقدر زمین دارند
– چقدر تشابه فرهنگی دارند
در دوران ازدواج احساسی آدمها به نشانه های زیر توجه داشته اند:
– آدم یک لحظه هم نمی تواند خیال معشوق را از سرش بیرون کند
– جذابیت جنسی دیوانه کننده
– آدم فکر می کند که معشوقش فوق العاده است
– آدم دوست دارد دائما با معشوقش حرف بزند
ما به مجموعه جدیدی از شرایط نیاز داریم. ما باید بپرسیم:
– معشوق ما تحت چه شرایطی عقلش را از دست می دهد
– آدم چطور می تواند با او بچه بزرگ کند
– چطور می توانیم با هم رشد کنیم
– چطور می توانیم دوست باقی بمانیم
هفت- ما می خواهیم خوشبختی را جاودانه کنیم
ما شدیدا تمایل داریم که چیزهای خوب را همیشگی کنیم. اگر از خودرویی خوشمان بیاید سعی می کنیم بخریمش، در سفر اگر از جایی لذت ببریم دوست داریم همانجا زندگی کنیم. و می خواهیم با کسی که با او خیلی به ما خوش می گذرد ازدواج کنیم.
ما تصور می کنیم که ازدواج ضامن بقای شادی است که با یک نفر تجربه می کنیم. ازدواج چیزی را که ممکن است از دست ما برود تثبیت خواهد کرد. ازدواج به ما کمک خواهد کرد که لذتمان را در شیشه بریزیم. لذتی که باعث شد فکر پیشنهاد ازدواج برای اولین بار به سرمان بزند. زمانیکه کنار ساحل هنگام غروب آفتاب کنار یار نشسته بودیم. یا در آن رستوران کوچک و او لباس زیبایی به تن داشت. ما ازدواج کردیم که این احساسات را جاودانه کنیم.
متاسفانه هیچگونه ارتباط علت و معلولی بین ازدواج و اینگونه احساسات وجود ندارد. احساساتی که توسط ساحل دریا یا زمان خاصی از روز یا تعطیلات یا یک غذای خوب یا هیجان آشنایی دو ماهه با یک نفر بوجود آمده اند. احساساتی که هیچ کدامشان با ازدواج، زیاد یا جاودانه نمی شود.
ازدواج کردن قادرنیست که یک رابطه را در چنین مقطع زیبایی حفظ کند. کنترل مؤلفه های خوشبختی زندگی ما در اختیار ازدواج نیست. در حقیقت ازدواج رابطه را به لحظه کاملا متفاوت دیگری هدایت خواهد کرد. به خانه ای در حاشیه شهر، مسیر طولانی تا محل کار و دو فرزند خردسال. تنها مؤلفه مشترک بین این لحظه و لحظه قبلی، شریک زندگی ماست. و این مؤلفه ممکن است مؤلفه اشتباهی برای جاودانه کردن بوده باشد.
فلسفه ناآشکار “این نیز بگذرد” نقاشان امپرسیونیست قرن 19می تواند ما را به مسیر خردمندانه تری راهنمایی کند. آنها گذرا بودن خوشبختی را به عنوان یک ویژگی ذاتی وجود پذیرفته بودند. نقاشی سیسلی از یک منظره زمستانی در فرانسه، مجموعه ای از چیزهای جذاب ولی فرّار را به تصویر می کشد. غروب هنگام، خورشید گویی چشم انداز را تسخیر می کند. برای زمان کوتاهی درخشش آسمان از جدیت شاخه های لخت درختان می کاهد. برف و دیوارهای خاکستری همخوانی بی صدایی دارند. سرما قابل تحمل و حتی هیجان انگیز به نظر می رسد. ظرف چند دقیقه شب همه جا را فرا خواهد گرفت.

امپرسیونیسم به این حقیقت می پردازد که چیزهایی را که ما خیلی دوست داریم تنها برای مدت کوتاهی در کنار ما هستند و سپس ناپدید می شوند. امپرسیونیسم گونه ای از خوشبختی را تبلیغ می کند که تنها چند دقیقه دوام می آورد نه چند سال. در این نقاشی برف زیبا به نظر می رسد ولی آب خواهد شد. آسمان در این لحظه زیباست ولی در حال تاریک شدن است. این سبک از هنر مهارتی را پرورش می دهد که بسیار فراتر از خود هنر می رود: مهارتی برای پذیرش و حضور در لحظات کوتاه رضایت از زندگی.
نقاط اوج زندگی زودگذر هستند. خوشبختی در بسته های سالانه عرضه نمی شود. با راهنمایی یک امپرسیونیست ما باید برای درک و قدردانی از لحظات سعادت پراکنده در زندگی روزمره، هر زمانی که سراغ ما بیایند آماده بشویم. بدون ارتکاب اشتباه جاودانه ساختنشان، بدون نیاز به تبدیل آنها به یک ازدواج.
هشت- فکر می کنیم که ما خاص هستیم
آمار خیلی امیدوار کننده نیست. هر کسی مثالهای زیادی از ازدواجهای ناموفق، دور و بر خودش سراغ دارد. همه می دانیم که ازدواج چالشهای جدی زیادی به همراه دارد. با وجود این بینشی را که داریم برای خودمان بکار نمی بریم. خیال می کنیم که این قواعد تنها برای دیگران اعمال می شوند و ما مستثنی هستیم.
احتمال شکست یکی از دو ازدواج درست ولی وقتی کسی عاشق است تصور می کند شانس خیلی بیشتری در این بازی دارد. معشوق در نظر عاشق یکی از یک میلیون است. با چنین احساسی طبیعی است که قمار ازدواج خیلی هم پرخطر به نظر نرسد.
ما در سکوت، حساب خود را از بقیه جدا می کنیم. لزومی ندارد که خودمان را برای اینکار سرزنش کنیم ولی قطعا از اینکه خودمان را در معرض آن قاعده کلی ببینیم سود خواهیم برد.
نه- می خواهیم که به اندیشیدن به عشق خاتمه بدهیم
احتمالا بالا پایین های زیادی را در زندگی عشقی خود قبل از ازدواج تجربه کرده ایم. سعی کرده ایم با آدمهایی باشیم که از ما خوششان نمی آمد. رابطه هایی را شروع کرده ایم و قطع کرده ایم. در جستجوی عشق، هیجان و تلخی های زیادی را تجربه کرده ایم.
تعجبی ندارد که در نقطه ای از زندگیمان از همه اینها خسته شده باشیم. بخشی از اینکه دوست داریم ازدواج کنیم اینست که سایه سنگین عشق را از روح و روان خود برداریم. ما از جنگ ودعواهایی که نتیجه ای ندارند خسته هستیم. ما بی صبرانه منتظر چالشهای دیگر زندگی خود هستیم. ما امیدواریم که ازدواج بتواند به تنهایی، به سلطه دردناک عشق بر زندگی ما خاتمه بدهد.
ازدواج قادر به انجام این کار نخواهد بود: در یک ازدواج همانقدر شک، امید، ترس، خیانت و عدم پذیرش هست که در یک زندگی مجردی. یک ازدواج فقط از بیرون آرام و بی هیاهو و به خوبی کسالت آور به نظر می رسد.
آماده سازی ما برای ازدواج، وظیفه ای آموزشی است که بر دوش تمامیت فرهنگ قرار دارد. ما باورمان را به ازدواجهای خانوادگی از دست داده ایم. چشممان دارد به نقاط ضعف ازدواجهای رمانتیک نیز باز می شود. حالا زمان ازدواجهای روانشناسانه فرا رسیده است.
الف- تردید قبل از انتخاب
این که گویی این کنم یا آن کنم خود نشان اختیار است ای صنم
ب- شک و توجیه پس از انتخاب. مثلا پرس و جوی قیمت چیزی که به تازگی خریده ایم از فروشندگان دیگر و سپس پیدا کردن نشانه های تمایز در چیزی که خریده ایم برای توجیه اختلاف قیمت.
ج- اجتناب از اطلاعات. گریز از انتخاب. گریز از آزادی. یا گریز از هر چیزی.
د- دموکراسی، الیگارشی، مونارشی، اریستوکراسی، آنارشی و غیره.
ه- پوستر، بروشور و سایر فرم های تبلیغاتی.
و- ندامت. پشیمانی از انتخابی که می توانست بهتر باشد.
وان پشیمانی که خوردی زان بدی
ز اختیار خویش گشتی مهتدی
ز- ملامت. زمانیکه که فکر می کنیم انتخاب کننده کارش را درست انجام داده ولی انتخاب شونده می توانست کارش را بهتر انجام بدهد.
ح- خشم. زمانیکه انتخاب یا انتخابهای شخص یا اشخاص دیگر بدون میل یا حتی آگاهی ما گریبان ما را می گیرد.
آنک دزدد مال تو گویی بگیر
دست و پایش را ببر سازش اسیر
وآنک قصد عورت تو میکند
صد هزاران خشم از تو میدمد
ط- عدم نیاز به دلیل و منطق قبل از انتخاب.
We don’t want things because we have reasons for it, we find reasons for it because we want it.
ی- جبر. اگرچه همه انتخابهای ما از نگاه دیگران صد در صد انتخاب هستند ولی آنها نمی دانند که ما در آن لحظه خاص به هزار و یک دلیل مجبور به آن انتخاب بوده ایم.
یکشنبه شب (دوم اسفند) به صرف شام و گفتگو درباره هر چیزی که پیش آید و خوش آید.
ظرفیت باقی مانده: 3 نفر
هزینه شرکت در برنامه: 100 هزار تومان
مهلت ثبت نام: جمعه
محل: تهران – شهرک غرب
اگر مایل به شرکت هستید لطفا به من ایمیل بزنید.
بنیاد ملی نخبگان نخستین همایش با عنوان بالا و محورهای پایین را برگزار می کند:
1- توصیف زن آرمانی در ایران امروز از منظر تعدد نقشهای مورد انتظار.
2- چالشها و مشکلات زنان واجد چند نقش.
3- مهارت های لازم برای زندگی چند ساحتی.
4- بهبود شرایط زندگی متناسب با تعدد نقشهای زنان (تغییرات بیرونی مورد نیاز)
5- معرفی زنان موفق در ایفای چند نقش با هدف الگوسازی. فرد مدکور چگونه موفق به برقراری در میان نقشهای معتدد خود شده است؟ شما می توانید اقدام به نگارش تجربه موفق خود نمایید.
6- استخراج شیوه ها و تکتیکهای قابل تعمیم و تقلید از مصادیق زن موفق با زندگی چند ساحتی.
7- مواجهه از دیدگاه مردانه با این پدیده شامل چالشها، مسائل، الزامات و راهکارها.
7-1- مردان چه مشکلات و مسائلی با این زنان تجربه می کنند؟
7-2- بی آنکه بخواهیم رأی به حذف یکی از نقشها توسط زنان بدهیم، از موضع مردانه چه پیشنهادها یا ملاحظاتی را می توان ارائه داد؟
——————
از یک طرف من آخرین آدم واجد شرایط برای نوشتن چیزی برای این همایش هستم و از طرف دیگر عناوین بالا بیشتر از آن وسوسه کننده است که بتوانم جلوی خودم را بگیرم.
من از وقتی یادم می آید زنان دور و برم زندگی چند ساحتی داشتند. البته آنها روحشان هم خبر نداشت که به نوع زندگی که دارند چند ساحتی اطلاق می شود.
مثلا مادر مادرم که زن یک کشاورز رعیت (یعنی پدر بزرگم) بود در یک ساحت 14 شکم زاییده بود و در ساحت دیگر هشت تا از بچه ها را که زنده مانده بودند بزرگ کرده بود. در یک ساحت به پدر بزرگم سر زمین در کاشت و داشت و برداشت کمک می کرد. در ساحتی دیگر پاک کردن و خشک کردن و نگه داری محصولات کشاوزی را در زیرزمین خانه شان به عهده داشت. در یک ساحت از آب انبار آب می آورد. در ساحتی دیگر گاو می دوشید و ماست می زد و غذا می پخت. در یک ساحت حسابداری خانه را انجام می داد که دخل و خرج چنین خانواده بزرگ و فقیری جور بشود. در ساحتی دیگر برای پسرهایش خواستگاری می رفت و برای دخترها به فکر جهیزیه بود. و الخ.
و این تازه زندگی چند ساحتی زنی است که سقفی بالای سرش داشته و از نیمچه امکانات شهری برخوردار بوده است. من درباره زندگی چند ساحتی زن ایلاتی آن روزها (یا حتی همین روزها) هیچ ایده ای ندارم.
حالا اگر یک نفر پیدا بشود و به من بگوید که زن امروز به دلیل زندگی در “امروز” نقشهای متعدد دارد و زندگیش بنا به شرایط “امروز” چند ساحتی شده است، من در جواب می گویم:
give me a FU**IN break
مرد ایده آل وجود خارجی ندارد. زن ایده آل هم همینطور. مگر در مسابقه سالانه زن شایسته یا هر برنامه دیگری که بتواند تصویری ایده آل را در ناخودآگاه مخاطبینش تعریف کند. و کار به اینجا که برسد، نمایش مبتذل لنگ و پاچه با اظهار نظر سخیف درباره مسائل بغرنج سیاسی هم ارز می شوند.
من همان مشکلاتی را با مادر بچه ها تجربه می کنم که پدربزرگم با مادربزرگم تجربه می کرده است. یا پدربزرگ پدربزرگم با مادر بچه هایش. آیا این مشکلات در چند ساحتی بودن زندگی زنم ریشه دارند؟ به هیچ وجه. مشکلات من با مادر بچه ها همیشه و همیشه ریشه در انتظارات غیر واقعی از هم و سوء تفاهم در گفتگو داشته و دارند. چیزی که خانم گیلبرت پس از مشاهده زندگی زنان و مردان روستاهای اندونزی، در کتابش مفصل به آن اشاره کرده است. پنجاه سال پیش زن و مرد، کمتر با هم حرف می زدند و انتظار درک متقابل از یکدیگر نداشتند. انتظار همه چیز برای هم بودن هم همینطور. زن مادر بچه ها بود. مرد پدر بچه ها. چرا؟ شاید چون هنوز کسی موفق نشده بود که ایده آلی را برایشان به تصویر بکشد.

تضاد منافع مابین من و مادر بچه ها به این مربوط نمی شود که او زندگی چند ساحتی دارد. بلکه به این مربوط می شود که ما هر دو انسان هستیم و بسیاری از مواقع برداشت توهم آلودی از عدالت داریم. چالشی که خودش را هم در جارو زدن خانه نشان می دهد و هم در پرداخت اجاره خانه و هم در استفاده از پهنای باند اینترنت. ولی خوب که چی؟ تضاد منافع بین افراد و گروه های مختلفی که به منابع مشترک دسترسی دارند همیشه وجود داشته و همیشه وجود خواهد داشت. یک روز فئودال ها بیشتر بر می دارند، یک روز تکنوکراتها. یک روز مذهبیون آزادی کمتری دارند، یک روز آزادی خواه ها. یک روز مردان اجازه دارند دست روی زنشان بلند کنند. یک روز زنان می توانند مردان را زندان بیندازند. و الخ.
زن و مرد دیروز فرصت داشتند تا بیشتر حرفهایشان را در طول روز با زنهای همسایه و مردهای بازار بزنند و شب که همدیگر را می بینند انتظاراتی می نیمال از هم داشته باشند. حالا به شکرانه تلگرام و گروه ها و کانالهای متعددش، محیط گفتگوی کوچه و بازار دوباره فراهم شده و به تبع آن مشکلات و چالشهای بین من و مادر بچه ها نسبت به دوران ما قبل تلگرام به طرز معجزه آسایی کاهش یافته است.
با الهام از:
There is a war between the rich and poor,
A war between the man and the woman.
There is a war between the ones who say there is a war
And the ones who say there isn’t.
Why don’t you come on back to the war, that’s right, get in it,
Why don’t you come on back to the war, it’s just beginning.
Well I live here with a woman and a child,
The situation makes me kind of nervous.
Yes, I rise up from her arms, she says “I guess you call this love”
I call it service.
Why don’t you come on back to the war, don’t be a tourist,
Why don’t you come on back to the war, before it hurts us,
Why don’t you come on back to the war, let’s all get nervous.
You cannot stand what I’ve become,
You much prefer the gentleman I was before.
I was so easy to defeat, I was so easy to control,
I didn’t even know there was a war.
Why don’t you come on back to the war, don’t be embarrassed,
Why don’t you come on back to the war, you can still get married.
There is a war between the rich and poor,
A war between the man and the woman.
There is a war between the left and right,
A war between the black and white,
A war between the odd and the even.
Why don’t you come on back to the war, pick up your tiny burden,
Why don’t you come on back to the war, let’s all get even,
Why don’t you come on back to the war, can’t you hear me speaking?
~ COHEN, LEONARD
الف- دزدی. بیشتر وقتها ما چیزی را می کاریم که صد در صد متعلق به ما نیست. بسته به اینکه چقدر حال و حوصله بحث فلسفی درباره تعریف دقیق مالکیت را دارید، می توانید واژه دزدی را با واژه های گدایی، هدیه یا ارث یا کشف جایگزین کنید. مثلا من بذر گندم خراسان را از آقای طاهری هدیه گرفتم و ایده کتاب امکان را از آقای التوچر دزدیدم.
ب- اعتماد. شما مجبورید به بذری که می کارید و به خاکی که بذر را در آن می کارید اعتماد کنید. و به آسمانی که امیدوارید ببارد. شما مجبورید به هزار و یک چیز فراتر از خودتان اعتماد کنید. واژه اعتماد را می توانید با واژه های امید یا توکل جایگزین کنید.
ج- فروتنی. وقتی به هزار و یک چیز که تقریبا همه خارج از کنترل شما هستند اعتماد می کنید، به کوچکی خودتان آگاه می شوید.
د- آسیب پذیری. بسیاری از بذرها ممکن است جوانه نزنند. ممکن است دچار آفت بشوند. ممکن است صبح روز برداشت متوجه شوید که میوه های آبدار و رسیده شما درست شب قبل دزدیده شده اند.
ه- صبر. هر چیزی بکارید، مدت زمانی برای رشد و نمو و به بار نشستن نیاز دارد. کسی که صبر کاشتن ندارد، مجبور است بذرهایی را که دارد بخورد. منظورم را متوجه می شوید؟
و- باز بودن. عواملی که عمدتا خارج از کنترل شما هستند با بذر و چیزی که از آن می روید تعامل می کنند. مثل آب و باد و پرنده در مورد گیاه. مثل مشتری و تحریم و تورم در مورد کسب و کار. مثل فرهنگ و اقتصاد و اعتیاد در مورد فرزند.
ز- عدم قطعیت. یا بی هدفی. شما نمی دانید که آخر کار دقیقا چه چیزی و چقدر گیر شما می آید. تنها چیزی که قطعی است اراده شماست برای کاشتن.
ح- فراموشی. با دیدن حاصل بذری که خدا می داند کی کاشته بودید، شگفت زده می شوید.
ط- سخاوت. همه چیزی را که می کارید نمی توانید یا نمی خواهید به تنهایی برداشت کنید. چه بخواهید و چه نخواهید دیگران نیز در حاصل کشت شما سهیم می شوند.
ی- خودشناسی. پی می برید که خود شما چیزی نیستید مگر بذری که در طول عمرتان بارها و بارها دوباره کاشته می شوید.
سلام. میخوام بدونم چطور میشه بفهمم بیشتر به درد فعالیت تو چه زمینه ای میخورم ؟ استعدادم تو چه زمینه ای بیشتره ؟ ممنون میشم راهنمایی کنید
——————————————
قبل از کنکور و انتخاب رشته من هم می خواستم بدانم بیشتر به درد چه کاری می خورم. دوست داشتم معماری بخوانم به همین دلیل به دانشکده معماری دانشگاه بین المللی قزوین رفتم و با چند دانشجوی معماری گفتگو کردم. برداشت من از آن گفتگوها این بود که رشته معماری حجم زیادی ترسیم و طراحی دارد و من که فکر می کردم استعدادی در این زمینه ندارم بی خیال معماری شدم و در عوض رشته مهندسی نرم افزار را انتخاب کردم که کلا نمی دانستم چه استعدادی می طلبد.
همان سالهای اول دانشجویی به این نتیجه رسیدم که من به درد مهندسی کامپیوتر نمی خورم چون مهندسی کامپیوتر (با برداشت آن روز من) حجم زیادی برنامه نویسی داشت که خارج از استعداد و علاقه من بود.
اولین استعدادی که در خودم کشف کردم ساعتها دراز کشیدن و کتاب خواندن یا هیچ کاری نکردن بود که بعدا با مصرف سیگار و مواد مخدر تفریحی دیگر همراه شد. اگرچه بیشتر وقتها از تنهایی لذت می بردم ولی دوست داشتم با دیگران هم رابطه داشته باشم و در این زمینه کمترین استعداد را از خودم نشان می دادم. به خصوص در دوستی با جنس مخالف.
دوست داشتم برای خودم کسب و کاری داشته باشم ولی اولین و دومین و سومین و چهارمین و دهمین بار که اقدام به این کار کردم استعدادی در این زمینه از خودم نشان ندادم. تا حالا هزار بار به خودم گفته ام که شاید من به درد این کار نمی خورم.
دوست داشتم راننده کامیون بشوم ولی یک بار که تنهایی فاصله بین تهران-بندر عباس را از هفت صبح تا یازده شب رانندگی کردم، فهمیدم که استعدادی در این زمینه ندارم.
دوست داشتم از ایران بروم و در فرنگ زندگی کنم. از طریق چت با یک دختر آمریکایی دوست شدم و بعد از یک سال چت و رد و بدل کردن ایمیلهای رمانتیک، کار به ازدواج و آمریکا رفتن که رسید، فهمیدم استعدادش را ندارم. بعد از چند سال از طریق مهاجرت به کانادا رفتم. به زودی فهمیدم به درد این کار هم نمی خورم و به ایران برگشتم.
چند ترم شدم استاد دانشگاه. استعداد معلم بودن را هم نداشتم.
کسب و کارهایی که شروع کرده بودم سودی نداشت و قرارداد تدریسم هم تمدید نمی شد. نه پولی داشتم و نه می دانستم به درد چه کاری می خورم.
بدون این که چیزی از معماری سازمانی بدانم با پیشنهاد یکی از دوستانم در یک پروژه معماری سازمانی مشغول بکار شدم و کلی چیز درباره معماری یاد گرفتم.
صدای سلامت – یکی از کسب و کارهایی که چند سال قبل شروع کرده بودیم – کم کم به درآمد رسید. من به ارتباط خودم با آدمها و دنیای اطرافم -اگر نگویم استعداد- حداقل شروع کردم به کمی علاقه نشان دادن. و همانقدر که من به دنیای اطرافم توجه نشان می دادم دنیای اطرافم هم به من توجه نشان می داد. تازه بعد از سی چهل سال فهمیدم که من استعداد دیدن و شنیدن و پرسیدن و لمس کردن و بوییدن و چشیدن دارم. فهمیدم که استعداد بودن دارم. فهمیدم که به درد این کار می خورم.

دیروز من و مادر بچه ها در مزرعه سعدی کمی گندم کاشتیم. بذر این گندم هدیه سخاوتمندانه آقای احمد طاهری بود به من و معرفی آقای طاهری به من هدیه سخاوتمندانه محمد میرلوحی و معرفی محمد میرلوحی به من هدیه سخاوتمندانه آیدین یاسمی و الخ. از دست و زبان که بر آید کز عهده شکرش به در آید؟
این بذر ترکیبی است از گندم خراسان و بیش از 70 گونه دیگر که قرار است در اقلیمهای مختلف به-نژادی تکاملی بشوند.
گندم خراسان یکی از گونه های بومی ایران است که از اصلاح ژنتیک در امان مانده است. به-نژادی تکاملی یعنی تکامل در conetxt. یعنی تکامل با آب و خاک و آتش و انسان و حیوان و زمان و مکان و همه چیز. در این فرایند بذرهایی که توانایی تطابق بیشتری دارند می مانند و آنهایی که توانایی تطابق کمتری دارند حذف می شوند. و البته که این فرایند تدریجی است و برای سودآوری کوتاه مدت اصلا بهینه نیست. و البته که در فرایند بهینه کاشت بذر اصلاح شده، هم بو و مزه نان از بین رفته است و هم خیلیها به گلوتن موجود در آن حساسیت پیدا کرده اند. و البته این مشکل فقط محدود به گندم و نان گندم نیست.
در پیدا کردن استعداد هم مانند پیدا کردن بذر، دو رویکرد وجود دارد. یکی پیدا کردن و اصلاح بهترین بذر و دیگری بیشینه کردن گونه های بذر و سپردن “به-نژادی” به context. به چیزی بزرگتر از خودمان. یکی متمرکز است بر بذر و دیگری بر خاک. یک رویکرد تنها یک هدف مشخص دارد و دیگری میلیونها هدف نامشخص. یک رویکرد مبتنی بر ایده (idea) است – ایده برداشت – و دیگری برخاسته از اراده – اراده کاشت – (will).

شما نیازی ندارید بفهمید به درد فعالیت در چه زمینه ای می خورید یا در چه زمینه ای استعداد بیشتری دارید. کار ما نیست شناسایی راز گل سرخ. کاشت-داشت-برداشت را فراموش کنید. کار شما فقط کاشتن است. و آماده کردن زمین. و کاشتن. و تهیه بذر. و کاشتن.
با الهام از:
ز خاک من اگر گندم بر آید
از آن گر نان پزی مستی فزاید
خمیر و نانبا دیوانه گردد
تنورش بیت مستانه سراید
~ مولوی
مطالب مرتبط:
مطالب مرتبط آینده:
در باب آماده کردن زمین
ده نشانه کاشتن
جهان به عنوان ایده و اراده
ما از گذشته ارث می بریم یا از آینده قرض می گیریم؟
منظور شما از کارگاه چیست؟
ارتباط کواکتیو یعنی چی؟
چه عواملی ارتباط شما با دیگران را تحت تاثیر قرار می دهند؟
کجا ارتباط برقرار می شود؟ کجا ارتباط قطع می شود؟

به نظر شما 180 هزار تومان برای یک کارگاه یک روزه با پذیرایی و ناهار کمی گران یا کمی ارزان نیست؟
آیا روز پنجشنبه 15 بهمن از ساعت 9 صبح تا 5 عصر مایلید در این کارگاه که علی سخاوتی در تهران بر گزار می کند شرکت کنید؟
ظرفیت کارگاه تکمیل شده است. برای اطلاع از برنامه های بعدی عضو خبرنامه شوید.
بیست درصد تخفیف ثبت نام گروهی (بیشتر از 3 نفر) یا ثبت نام قبل از 2 بهمن.
کلیه درآمدهای حاصل از این کارگاه صرف خرید و نگهداری یک توله ژرمن شپرد خواهد شد.
الف- شما ایده ای دارید که از آن لذت می برید. از فکر کردن به آن. از تعریف کردن آن برای دیگران.
ب- ایده شما هیچ فایده ای برای کسی جز خودتان ندارد.
ج- ایده شما تکامل نمی یابد. در اثر جفت گیری با ایده های دیگر. یا صرفا در اثر گذشت زمان.
د- ایده شما معمولا با یک صفت تفضیلی مانند اولین یا بزرگترین همراه است.
ه- لذت بردن شما از ایده تان به تناوب کم و زیاد می شود ولی از بین نمی رود.
و- در شش ماه گذشته نه کاری (جز تشکیل جلسه) برای اجرا کردن ایده خود کرده اید و نه قصد این کار را در شش ماه آینده دارید.
ز- نه شما ایده را رها می کنید و نه ایده شما را.
ح- می توانید با جزئیات کامل پیش بینی کنید که اگر ایده شما اجرایی شود چه نتایجی در بر خواهد داشت.
ط- به تفاوت های جزئی ایده های دیگران – مخصوصا اگر اجرا شده باشند – با ایده خودتان، حساسیت نشان می دهید.
ی- منتظر هستید که زمان مناسب برای اجرای ایده تان فرا برسد و شرایط لازم مهیا شود.