• ایده هایی برای تشنگی بدست آوردن

    افراط.

    یا تفریط که همان افراط است ولی از آن طرف.

    اگر می خواهید تشنگی بدست آورید راه دیگری جز افراط وجود ندارد.

    مثلا در شعر مولانا:

    تا نزاید طفلک نازک گلو             کی روان گردد ز پستان شیر او

    بچه دار شدن افراط است در رابطه بین دو نفر. یا

    هر کجا دردی دوا آنجا رود

    درد افراط بدن است در کنار هم قرار دادن عناصر ناسازگار. یا

    هر کجا کشتیست آب آنجا رود

    کاشتن دانه افراط دانه است در وابستگی به خاک و عدم جابجایی. یا

    هر کجا فقری نوا آنجا رود

    فقر افراط در نداشتن است.

    و الخ.

    thirsty
    تشنگی

    بعضی ها اصولا افراطی هستند. منظورم در گرایشهای سیاسی و حرکتهای انقلابی یا تروریستی نیست. منظورم در زندگی روزمره خودشان است. بعضی ها هم اصولا میانه رو هستند.

    حالا این سؤال مطرح می شود که اگر کسی اصولا افراطی نباشد و بخواهد گه گداری افراط کند چکار باید بکند؟ چگونه می توان آگاهانه و از روی انتخاب افراط کرد؟ آیا اصولا افراط کردن را می توان مانند یک مهارت فرا گرفت یا اینکه افراط کردن فقط یک خصیصه ذاتی است؟

    واقعیت اینست که هیچ یک از ما تجربه آموزش افراط کردن را به شکل مستقیم نداشته ایم. چیزی مثل کلاس افراط برای دانش آموزان متوسطه. یا سه واحد افراط برای رشته های مهندسی در مقطع کارشناسی. همیشه (یا فقط بعضی وقتها) افراط را به شکل تلویحی در رفتار و گفتار و پندار آدمهای دیگر مشاهده کرده ایم.

    در آموزش مستقیم افراط، افراط کردن هدف است نه وسیله. زمانی که برای استاد شدن در کاری ده هزار ساعت وقت صرف می کنیم ممکن است بعضی وقتها افراط هم بکنیم ولی هدف چیز دیگری است. هدف استاد شدن در کاری است که به آن علاقه داریم یا به هر دلیلی برای ما مهم است. منظور من از آموزش مستقیم افراط کردن، افراط برای افراط است. بدون هیچ دلیل دیگری.

    شما ممکن است یک روز بخواهید در آب خوردن افراط کنید و روز بعد در آب نخوردن. یک روز در ورزش کردن. روز دیگر در مصرف فست فود. البته افراط هم مثل خیلی چیزهای دیگر مراتبی دارد. درست است که بچه دار شدن به خودی خود افراط محسوب می شود ولی برای کسی که دو تا بچه دارد ممکن است شش تا بچه دار شدن افراط بحساب بیاید. افراط یعنی تجاوز به مرزهای محدودیت. کسی که ماهی یک میلیون درامد دارد با خرج کردن ماهی پنج میلیون افراط می کند و کسی که هر شب ساعت 9 می خوابد با بیدار ماندن سه شب پی در پی. حد وسط جایز نیست.

    ایده اینست که در چیزهای بیشتری افراط کنیم تا شاید در جایی از این مسیر تشنگی بدست آوریم. فرض کنید شما می خواهید زبان انگلیسی یاد بگیرید. روش میانه رو اینست که یک کلاس زبان ثبت نام کنید و هفته ای هفت هشت ساعت کلاس بروید. اینجوری نه سر کلاس تشنه مطالبی هستید که استاد می گوید، نه در خانه تشنه تمرین کردن و یادگیری. روزها و ماهها و سالها می گذرد و شما هنوز به آنجایی که می خواهید برسید نرسیده اید. راه دیگر اینست که در یادگیری زبان انگلیسی افراط کنید. برای یک ماه یا حتی یک هفته. منظورم از افراط اینست که مرخصی بدون حقوق بگیرید و 20 ساعت از وقتتان را در شبانه روز صرف یادگیری زبان انگلیسی بکنید.

    من سالها در سیگار کشیدن میانه روی می کردم. و سالها هم می خواستم سیگار کشیدن را ترک کنم. خیلی بعید است که یک سیگاری میانه رو بتواند سیگار را ترک کند. تا اینکه از یک جایی به بعد تصمیم گرفتم در سیگار کشیدن افراط کنم. منظورم از افراط در سیگار کشیدن یعنی اینکه بعضی وقتها مجبور بشوی برای روشن کردن سیگار بعدی حرف طرف مقابل را قطع کنی. یا برای خریدن سیگار نصف شب دنبال یک دکه باز بگردی. یا بعضی از مهمانیها را به دلیل اینکه نمی توانی آنجا سیگار بکشی نروی. منظورم از افراط در سیگار کشیدن حالتی است شبیه به تنگی نفس و به دنبال آن تشنگی زیاد برای ترک سیگار. یا همان تفریط در سیگار کشیدن. یعنی کاری که الان دارم انجام می دهم.

    با الهام از

    I go to extremes – متن شعر

    مطلب مرتبط:

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

  • طرز تهیه چایی برای دو نفر

    دو عدد استکان کمر باریک با کمربند طلایی را خوب بشویید و خشک کنید.

    با یکی از آنها دو استکان آب از شیر آب توی یک قوری کوچک فلزی که از قبل شسته اید بریزید.

    قوری را روی شعله کم گاز قرار دهید. یا روی هر شعله ای.

    به موسیقی گرم شدن آب و جوش آمدنش گوش بدهید.

    یک قاشق چایخوری چای خشک معطر نشده توی قوری بریزید. یا هر چیز خشک معطر نشده دیگری که آب جوش را آرامش بخش می کند.

    قوری را گرم نگه دارید تا چایی دم بکشد. با شعله شمع یا با گرمی دست یا با گرمی نگاه. یا یک شعر.

    چایی را بدون صافی توی استکانهای کمر باریک با کمربند طلایی بریزید.

    چایتان را بنوشید و مطمئن باشید کسانی که به هر دلیل در این لحظه چای کیسه ای مصرف می کنند با شما برابر نیستند.

  • منبع درآمد اینجانب

    —- می خواهد بداند منبع درآمد من از چیست؟ به نظر —- که ظاهرا خواسته هویتش فاش نشود، من زندگی جالبی دارم. سفر می کنم. به کنفرانس می روم. خانه می سازم. و اعتقاد دارم که دانشگاه نباید رفت.

     منبع درآمد من از شکار است.

    من هرگز کتاب پدر پولدار پدر بی پول را نخوانده ام. شاید چون پدرم را وقتی شش ساله بودم از دست دادم. شاید هم چون از هوش مالی پایینی بهره مندم. من هرگز سرمایه گذاری درستی در املاک  و مستغلات انجام نداده ام و هنوز هم نمی دانم بهترین کاری که با پول می شود کرد چیست.

    به نظر من زندگی فقط زمانی مزه می دهد که ما چیزی را می خوریم که خودمان شکار کرده باشیم. منظورم زمانی است که برای بدست آوردن پول تلاش می کنیم و یک نفر پیدا می شود که متناسب با خدمتی که به او ارائه داده ایم یا ایده ای که خلق کرده ایم، مزد ما را بدهد. متناسب با توان ما در اجرای ایده ای که خلق کرده ایم و متناسب با توان آن شخص در به مصرف رساندن ارزش دریافتی. منظورم را که متوجه می شوید؟

    شکارچی بودن در این زمان و مکان به این معنیست که به جنگل زندگی وارد شویم و در فن شکار و ادامه بقا بدون نیاز به اربابانی که امنیت شغلی به ما وعده می دهند، استاد بشویم. فرقی نمی کند که شما یک کارآفرین باشید یا یک کارمند. یک هنرمند یا یک بنا یا یک دانشجو. شاید زمان آن فرا رسیده باشد که همه راههای امن و راحتی را که برای کسب درآمد به شما وعده داده اند فراموش کنید.

    من قبل از اینکه این زندگی جالب را برای خودم دست و پا کنم، مثل یک جانور در یک باغ وحش توسط اربابان باغ وحش تغذیه می شدم. با قاشق. با حقوق سر ماه. حقوقی که هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با کاری که من انجام می دادم نداشت. این باغ وحش اربابهای زیادی دارد. سردمداران آموزش عمومی. سهامداران شرکتهای بزرگ. کسانی که با قیف رسانه های مختلف ترس و طمع به حلق ما می ریزند. در قالب فیلم و سریال و اخبار و پیام بازرگانی و هزار و یک چیز دیگر.

    شما هم می توانید زندگی جالبی داشته باشید. شما هم می توانید از این باغ وحش فرار کنید و در جنگل زندگی، آزاد و رها به شکار کردن بپردازید. البته معنیش این نیست که شکار کردن کار راحتی است. من فقط می گویم کار لذت بخشی است و خوردن چیزی که آدم خودش شکار کرده است، مزه می دهد. این مطلب را هم صرفا برای این نوشتم که —- می خواست بداند منبع درآمد من از چیست.

    می پرسید چگونه؟

    در یک چیزی استاد بشوید. فرقی نمی کند. آشپزی. فروش. باغبانی. موسیقی. بنایی. برنامه نویسی. داستان نویسی. هر چیزی. البته اگر این چیز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی نباشد بهتر است. چیزی که واقعا از انجامش لذت می برید. هر کتاب و وبلاگ و مقاله ای را درباره آن چیز بخوانید. با اساتید آن چیز صحبت کنید. شاگردیشان را بکنید. خاک آن چیز را بخورید. خواندن یکی دو مطلب بر روی این وبلاگ برای اینکه بفهمید منبع درآمد من از چیست کفایت نمی کند.

    خودتان را به یک کار، به یک رئیس، به یک شرکت، به یک حقوق و دستمزد محدود نکنید. پسر جوانی که به من ترومپت یاد می دهد هم نوازنده خیابانی است (اصلا آشنایی من با او از همین طریق بود) هم ایزوگام نصب می کند و  هم اینقدر در کارش استاد است که با یک گروه موسیقی حرفه ای موسیقی تئاتر(صحنه؟) می نوازد. و همه این کارها را هم از روی انتخاب و علاقه و با لذت انجام می دهد.

    شما شکارچی هستید. و تنها سلاح شما خلق ارزش. اگر در زندگی برای کسی ارزشی خلق نمی کنید معنیش اینست که دارند توی باغ وحش با قاشق به شما غذا می دهند. اگر صبحها به هزار و یک دلیل فعلا مجبور هستید که پشت یک میز بنشینید معنیش این نیست که عصر ها یا شب ها نمی توانید در کاری که به آن علاقه دارید استاد بشوید. اگر دانشجو هستید معنیش این نیست که نمی توانید برای کسی ارزش ایجاد کنید و یک منبع درآمد داشته باشید.

    مسئولیت همه شکستهایتان را تمام و کمال بپذیرید. جملات “اگر … اینجوری بود، من الان اونجوری بودم یا فلان کار را کرده بودم” را کلا از زندگیتان حذف کنید. این جملات شما را از جنگل طرد می کنند و باعث می شوند تا ابد در باغ وحش بمانید. از هر ده کار نه تایش به شکست منجر می شود. بیشتر ایده ها کار نمی کنند. این قانون جنگل است.

    به نظر دیگران درباره خودتان اهمیت ندهید. احساس و عقاید دیگران ممکن است برای شما مهم باشد و همچنین کارهایی که می کنند یا نمی کنند. اما نظرشان درباره شما؟ هیچ اهمیتی ندارد. صفر.

    صادق باشید. اگر چیزی را که دوست دارید بر زبان نیاورید و درباره آن با دیگران صحبت نکنید و درباره آن ننویسید احتمال اینکه آن چیز را بدست بیاورید خیلی کم می شود. منظورم قانون جذب و این خزعبلات نیست. منظورم اینست که وقتی چیزی را که می خواهید از خودتان و از دیگران مخفی می کنید، نمی توانید روابط لازم بین منابع مورد نیاز برای بدست آوردن آن چیز را برقرار کنید. اگر چیزی را که اعتقاد دارید بر زبان نیاورید در میان جمع برجسته نخواهید شد. برای فرار از باغ وحش دروغگوها، چاره ای به جز گفتن حقیقت ندارید. منظورم حقیقت مطلق فلسفی نیست. منظورم حقیقت چیزی است که احساس می کنید، باور دارید، فکر می کنید و می خواهید.

    صبور باشید. یک بچه سه ساله هم ممکن است صداقت داشته باشد ولی چه فایده؟ بچه گه گداری نمی تواند خودش را نگه دارد و توی شلوارش می ریند یا برای یک اسباب بازی ساعتها زر می زند. هر چقدر هم که در شکار کردن استاد بشوید ممکن است روزها و ماهها شکاری گیرتان نیاید و گرسنه بمانید. این اتفاق بارها برای خود من افتاده است. زمان رسیدن به نتیجه برای هیچ کس مشخص نیست. یک شکارچی باید بتواند از رقصیدن دور آتش با کسانی که دوستشان دارد حتی با شکم گرسنه هم لذت ببرد. و تا فردا صبر کند. یا تا کشتن شکار بعدی.

    با الهام از:

    من صبح روزی بدنیا آمدم که خورشید نور نداشت

    بیلم را برداشتم و به معدن رفتم

    و شانزده تُن زغال نمره نه بار زدم

    رییس ریزه ام گفت:ها ماشالله!خوشم آمد

    تو شانزده تُن بار می زنی و به جایش آنچه داری

    اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر

    آهای پطرس مقدس! دور روح ما خیط بکش

    که ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

    وقتی می بینید دارم می ایم،بهتر است کنار بروید

    خیلی ها این کار را نکردند و مردند

    من یک مشتم آهن است – آن یکیش فولاد

    اگر مشت راست بهتان نگیرد،مشت چپم می گیرد

    بعضی ها معتقدند که آدم از خاک خلق شده

    اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست

    که از عضله و خون درست شده

    از عضله و خون و پوست و استخوان

    و از مغزی ضعیف و پشتی قوی

    تو شانزده تُن زغال نمره نه بار می زنی و آنچه به جایش داری

    اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر

    آهای پطرس مقدس! ما را به مرگ مخوان

    ما نمی توانیم بیاییم

    ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

    ~ ارنی فورد این آهنگ را با عنوان 16 تن خوانده است. جلال آل احمد ترجمه فوق را از بتی توکلی در ابتدای کتاب غربزدگی آورده است.

    مطلب مرتبط:

    یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

  • لیدیز اند جنتلمن

    این آخر هفته ای که گذشت در “کنگره جراحی های چاقی” شرکت کرده بودم. (دلیل اینکه چرا دو هفته پشت سر هم در چنین برنامه های بی ربطی شرکت کردم را به شما نمی توانم بگویم.) کنگره در یک سالن بزرگ و با شکوه برگزار می شد که در آن سه دوربین غول پیکر تصاویر کنگره را به صورت زنده در یک وبینار پخش می کردند. برگزار کنندگان از شرکت کنندگان که توی سالن بزرگ پخش شده بودند خواهش می کردند توی مثلث بین سه دوربین بنشینند.

    و بعد یک دختر جوان و با اعتماد به نفس و بلند پرواز کنگره بین المللی جراحی های چاقی را به سه زبان افتتاح کرد. اول فرانسوی، بعد انگلیسی، بعد آلمانی. خوشبختانه من از اول توی مثلث نشسته بودم ولی همان لحظه شنیدم که یک آقای دکتر به یکی از خانمهای برگزارکننده اعتراض می کرد که چرا به زور او را از روی صندلی بلند کرده اند. خانم برگزار کننده با لحنی تند جواب داد که: “من که اولش معذرت خواهی کردم.”

    کنگره بین المللی داشت با انرژی هر چه تمام تر با نیم ساعت تاخیر شروع می شد. اعضای پنل همگی سر جایشان قرار گرفته بودند.

    ladies and gentlemen would you please welcome Doctor … with a round of applause….

    همه دست می زدند…

    من سعی می کردم بدون انتقاد یا قضاوت درباره دینامیک تبادل اطلاعات در کنگره، در لحظه حاضر باشم و بیشترین بهره را از آن کنگره بین المللی ببرم.

    در ارائه دوم یا سوم بود که فهمیدم حدود هفتاد درصد ایرانیها بیشتر از نیازشان غذا می خورند. هفتاد درصد یعنی من، شما و هر کسی که به طور تصادفی توی خیابان می بینید. البته باید اعتراف کنم که این موضوع تا حد زیادی باعث شد که نتوانم روی کنگره بین المللی تمرکز کنم.

    من هرگز کالری مصرفی خودم را نشمرده ام ولی آدم بعضی وقتها خودش می فهمد که کمتر از حد نیاز خورده است یا بیشتر از حد نیاز. مخصوصا اگر خیلی خیلی کمتر یا خیلی خیلی بیشتر از حد نیازش خورده باشد. بعد سعی کردم زمانهایی را که بیشتر یا کمتر از حد نیازم خورده بودم، به یاد بیاورم. و همچنین احساسم را در آن زمان. توانستم زندگیم را به سه دوران تقسیم کنم. دوران اول که از بچگی تا بیست و چند سالگی من طول کشید، من و خانواده ام که مماس با خط فقر زندگی می کردیم به اندازه نیاز می خوردیم. حداقل من اینطور فکر می کنم. این دوران که بعدها فهمیدم از نظر علم تغذیه ایده آل است و میلیاردها نفر آرزویش را دارند، دورانی است که آدم در آن نه گرسنه است و نه سیر.

    دوران دوم که خوشبختانه خیلی طولانی نبود، خدمت سربازیم بود که در آن بیشتر وقتها کمتر از نیاز می خوردم و خیلی وقتها گرسنه بودم. تشخیص این حالت راحت تر از دو حالت دیگر است. تشخیص اینکه آدم به اندازه نیازش یا حتی بیشتر خورده خیلی کار ساده ای نیست. شاید به همین علت هفتاد درصد ایرانیان بیشتر از حد نیازشان غذا می خورند. ولی تشخیص اینکه کمتر از حد نیازش خورده آسان ترین کار برای آدمیزاد است. از دیگر مشخصات این دوران می توان به خواب دیدن غذا، صحبت کردن درباره غذا به جای سکس در سن 23 سالگی و همچنین خوردن بیش از حد نان می توان اشاره کرد.

    دوران سوم که دوران معاصر است و بیشتر از پانزده سال است که شروع شده و هنوز ادامه دارد، دورانی است با این مشخصات: آدم از احساس گرسنگی خوشحال می شود چون می تواند با اشتها یکی از خوردنیهایی را که به وفور دور و برش پیدا می شود، بخورد. مثل آجیل، شکلات، شیرینی، میوه، بستنی، چیپس و خیلی چیزهای دیگر. آدم باید به سختی فکر کند تا رستورانی بیابد که غذا و محیطش ارزش امتحان کردن داشته باشد. آدم برای پیدا کردن زمان ناهار یا شام باید به ساعت نگاه کند. آدم وقتی به یک چیز خوردنی نگاه یا فکر می کند ناخودآگاه به یاد ورزش لازم برای سوزاندن کالری معادل آن می افتد. آدم به جراحی غیر تهاجمی برای خارج کردن چربیهای بدنش از یک سوراخ که بالای نافش ایجاد می کنند، به عنوان یک گزینه جدی توی زندگیش فکر می کند. آدم بیش از پیش نسبت به کارکردن مرتب شکمش احساس شکرگزاری پیدا می کند. آدم بعد از خوردن یک چیز خیلی خوشمزه مثل شکلات احساس عذاب وجدان می کند و به شکمش نگاه می کند. آدم دنبال فعالیتهایی می گردد که بتواند لذت آنها را جایگزین لذت خوردن بکند. و الخ.

    و بعد دکتر فارسی زبان بعدی که ابتدا به زبان فرانسوی و بعد به زبان انگلیسی (از زبان آلمانی فقط در افتتاحیه استفاده شد) معرفی می شد، پاورپوینتش را ارائه می کرد. بیشتر دکترها متونی را از روی اسلایدهایشان به صورت دست و پاشکسته می خواندند. بعضی ها هم عکسها یا فیلم هایی نمایش می دادند که من مجبور می شدم نگاه نکنم. نگاه کردن به دل و روده آدمیزاد در حال جراحی فراتر از توان من است.

    به نظر من ارائه مطالب به زبان انگلیسی در جایی که 99 درصد مخاطبین و ارائه کنندگان فارسی زبان هستند و زبان انگلیسی را حتی در حد متوسط صحبت یا درک نمی کنند کاملا منطقی است. هر مطلبی به زبان انگلیسی یا حتی فرانسوی علمی تر به نظر می رسد. مطالب پزشکی حتی علمی تر هم به نظر می رسند. مثلا خود شما ترجیح می دهید که توسط یک دکتر توی یک بیمارستان مورد عمل جراحی قرار بگیرید یا توسط یک داکتر یا یک سرجن توی یک هاسپیتال سرجری بشوید؟ نه جدی؟ کمی فکر کنید.

    یس (yes) مثبت تر از بله است و نو (NO) کمتر از نه دست رد به سینه آدم می زند. حتی اگر با لهجه بریتیش ادا شود کمی سکسی هم به نظر می رسد. اوبیسیتی کمتر از چاقی نگران کننده است. و یک داکتر قابل اعتماد تر از یک دکتر. به همین سادگی.

    روز آخر که جمعه یعنی دیروز بود، دیگر خبری از آن دختر چند زبانه نبود. ارائه کنندگان را یکی از اعضای پنل فقط به زبان انگلیسی معرفی می کرد. توی سالن ششصد نفری چیزی حدود بیست سی نفر به صورت پراکنده نشسته بودند. یک بار شنیدم که کسی حضار را به نشستن در مثلث بین سه دوربین دعوت کرد ولی کسی به این دعوت وقعی نگذاشت. اجباری هم مثل روز اول در کار نبود.

    دو ساعت مانده به پایان کنگره بین المللی جراحی های چاقی، یکی از ارائه کنندگان که یک داکتر میان سال بود خیلی آهسته به سوی سن قدم برداشت. لباسهای خیلی شیکی نداشت و یک پایش را می کشید. خیلی آرام و با وقار گفت که چون اکثر حضار فارسی زبان هستند او ارائه اش را به زبان فارسی خواهد داد. پاورپوینتی در کار نبود. کل حرفهایش را روی فیلمی از یکی از جراحی هایش زد. جراحی سرطان تخمدان یا یک همچین چیزی بود. توده های زرد رنگی را به کمک یک قیچی و یک دوربین که وارد کرده بود می برید و خارج می کرد. حرفهای این داکتر که تمام شد من از سالن خارج شدم و کنگره جراحی های چاقی را با این سؤال که آیا آن زن هم جزو آن هفتاد درصد بوده یا نه ترک کردم.

    پانوشت:

    مطلب بعدی مرتبط با هیچ کنگره پزشکی یا غیر پزشکی نخواهد بود.

    مطلب مرتبط بعدی:

    بحران اندازه گیری – تلاش برای ترسیم مرز میان کم، کافی و زیاد

  • مشاهدات من از کنگره سلولهای بنیادی

    گزارش:

    من آخر هفته ای که گذشت در برنامه ای شرکت داشتم به نام “کنگره سلولهای بنیادی”. این برنامه در سالن آمفی تئاتر مرکز قلب تهران با حضور 200-300 نفر که حدس می زنم بیشتر آنها پزشک بودند برگزار می شد. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور، اعضای هیئت علمی این کنگره را تشکیل می دادند. بیشتر از پنجاه نفر دکتر و پروفسور به مدت دو روز و نیم پشت تریبون به صورت بسیار فشرده مطالبشان را به همراه اسلایدهایی پراز متن و جدول و عدد ارائه می کردند. پنج پروفسور از آلمان و هلند و دیگر کشورهای اروپایی برای شرکت در این کنگره به ایران سفر کرده بودند.

    برداشت من:

    شرکت در چنین کنگره ای برای من دقیقا مثل این بود که برای جراحی قلب باز وارد بیمارستانی بشوم که در آن از سرنگ، آنتی بیوتیک، مسکن، گوشی پزشکی، داروی بیهوشی، مواد ضد عفونی کننده، آزمایش خون، نوار قلب، رادیولوژی و خیلی چیزهای دیگر استفاده نمی شود.

    سؤال من اینست که در سال 2014 با این همه پیشرفت در فناوری اطلاعات از سخت افزار و نرم افزار گرفته تا زیرساختهای ارتباطی، چرا باید سیصد نفر از بهترین پزشکان کشور این شکلی وقتشان را ضایع کنند؟ منظورم از بهترین پزشکان متخصصینی هستند که تخصصشان کاهش یا درمان درد انسانهاست به کمک پیوند سلولهای بنیادی.

    سؤال من اینست که متخصصینی که در علم پزشکی روی لبه علم و تکنولوژی حرکت می کنند، چطور ممکن است که در به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه خود، چنین در عهد بوق گیر کرده باشند؟ در عهد تی.وی. در عهد آمفی تئاتر. در عهد ارتباطات یکطرفه. در عهد سخنرانی.

    سؤال من اینست که آیا از حضور سیصد (یا دویست یا صد یا حتی پنجاه) متخصص داخلی و پنج پروفسور خارجی بهتر از این نمی توان استفاده کرد؟

    نشان دادن عکس مرکز …. و بعد ارائه آمار مربوط به تعداد پیوندهای سلولهای بنیادی انجام شده در آن مرکز توسط خانم دکتر …… در چند اسلاید چه ارزشی دارد؟ نه جدی؟ آیا این اطلاعات قابل ارائه بر روی وب سایت آن مرکز نیست؟ (اگر آن مرکز وب سایت داشته باشد.)

    سؤال من اینست که چرا کاری را که براحتی می توان بر روی اینترنت انجام داد، در یک کنگره و با حضور فیزیکی انجام می دهیم؟

    من مخالف برگزاری کنگره و کنفرانس (البته نه به عنوان یک قزوینی) نیستم ولی آیا واقعا در یک کنگره با حضور چنین متخصصینی کار بهتری نمی توان انجام داد؟ بهره بیشتری نمی توان برد؟

    جواب: می توان.

    چگونه؟

    کافیست که متخصصین و پروفسورها و هر کسی که یافته ای یا تجربه ای برای به اشتراک گذاری دارد، آنرا بر روی وب سایت کنگره ( یک جستجوی ساده به شما نشان می دهد که کنگره سلولهای بنیادی وب سایت ندارد) ارسال نماید. البته چند هفته قبل از برگزاری کنگره. باید تاکید کنم که منظورم از وب سایت بستری است با قابلیت جستجو و کشف اطلاعات. بستری با هدف تولید و مصرف و رشد محتوا. نه چیزی که عمدتا برای خالی نبودن عریضه و نوشتن آدرسی روی بروشوری ساخته می شود. و منظورم از محتوای ارسالی چیزی است فراتر از فایل پاورپوینتی که تا به امروز در کنگره های عصر حجری ارائه می شده است.

    از آنجایی که پزشکان در درمان دردهای بشری هیچ حد و مرزی نمی شناسند و علم پزشکی را بلند پروازانه جلو می برند، شایسته است که من هم مدینه فاضله ای را که از فضای تبادل اطلاعات و دانش و تجربه در ذهنم دارم بدون هیچ محدودیتی اینجا ارائه بدهم:

    ایده آل اینست که هر متخصصی که حرفی برای گفتن دارد یا مطلبی برای ارائه، آنرا بر روی یک بستر (platform) ارسال نماید. البته نه یک هفته مانده به برگزاری کنگره ای یا کنفرانسی. بلکه هر زمانی که تجربه ای جدید کسب می شود یا کشفی جدید حاصل می گردد یا ایده ای جدید به ذهن می رسد. هر زمان که نطفه ایده ای شکل می گیرد یا ایده جدیدی متولد می گردد. نیازی به منتظر ماندن تا کنگره بعدی نیست. چرا هر متخصص (حداقل آنها که دغدغه به اشتراک گذاشتن مطالب و تجربیاتشان را با دیگران دارند) نباید یک وبلاگ داشته باشد؟

    هر مطلب، هر ویدئو، هر عکس، هر داستان می تواند تعدادی برچسب داشته باشد. و تعدادی لینک به مطالب همان شخص یا اشخاص دیگر. به همین سادگی. مطالب یا محتوا به همین سادگی قابل کشف و جستجو می شوند. حالا دیگر کافیست لینک وبلاگ (یا هر بستر دیگری از) شرکت کنندگان یک کنگره به همراه یک ابر برچسب از نوشته ها و تجربه های آنها در وب سایت کنگره قرار بگیرد.

    به این ترتیب وب سایت کنگره پلی خواهد بود بین یک جستجوگر در آن زمینه خاص (سلولهای بنیادی) از یک طرف و از طرف دیگر آدمهایی که به علت سالها تحقیق و تمرین و تجربه و آزمون و خطا در آن زمینه خاص حرفی برای گفتن دارند. پلی که فراتر از یک موتور جستجو، وعده دور هم جمع شدن چنین آدمهای برجسته ای در یک زمان و مکان خاص و امکان گفتگو با آنها را هم می دهد.

    این یک داستان علمی تخیلی نیست. کاملا عملی است. سالیان سال است که عملی شده است. هزینه ای هم ندارد. این معجزه چند سالی است که اتفاق افتاده است. ما در عصر انقلاب اطلاعات زندگی می کنیم. خودتان را به خواب نزنید. همانطور که همه پذیرفته اند که پنیسیلین کشف شده است. و واکسن فلج اطفال و اشعه ایکس و داروی بیهوشی و قلب مصنوعی و سلولهای بنیادی و جراحی از راه دور و چرخیدن زمین به دور خورشید و مساوی بودن تعداد دنده های زن و مرد و خیلی چیزهای دیگر.

    با این فرض من شرکت کننده می توانم با صرف یکی دو ساعت وقت بر روی وب سایت کنگره 1- موضوعات و مطالب مورد علاقه خودم را پیدا کنم. 2- آدمهای صاحب آن تجربیات و مطالب را شناسایی کنم. 3- درباره تاریخچه و سوابق علمی، مطالعاتی، فرهنگی، فردی آن آدمها کمی مطالعه کنم. 4- لیستی از سؤالهایی را که دوست دارم از آن آدمها بپرسم تهیه کنم.

    در مدینه فاضله ای که من آرزو می کنم، سالن کنگره مثل سالن سینما طراحی نشده است. چون قرار نیست در آن فیلم سینمایی یا تئاتر یا موسیقی زنده پخش بشود. سالن کنگره فضایی است که در آن آدمها می توانند راه بروند. جایی که بتوانند در گروههای کوچک (3-4 نفره) بر حسب موضوع مورد علاقه شان دور یک میز بنشینند و با هم به گفتگو بپردازند.

    جستجو. گفتگو. کشف. الهام بخشی. گفتگو. آمیزش ایده ها. گفتگو. تصمیم و برنامه ریزی برای همکاریهای مشترک. گفتگو. جلب توجه. جلب اعتماد. گفتگو. کنجکاوی. پرسشگری. درک بیشتر. گفتگو.

    در یک رابطه انسانی. اگر از کامپیوتر و اینترنت خوب استفاده کنیم، تنها کاری که برای آدمها در یک کنگره باقی می ماند لذت بردن و الهام گرفتن و یاد گرفتن از یک رابطه انسانی است. چرا آدمها در انجام وظایف کامپیوترها تا این حد اصرار دارند؟ نه جدی؟

    مؤخره:

    این بیماری فقط محدود به کنگره سلولهای بنیادی نیست. سال قبل در کنفرانس تله مدیسین شرکت کرده بودم که آنهم به همین منوال برگزار شد. کنفرانس “تله” مدیسین! حدس می زنم اگر کنگره “اشتراک اجتماعی اطلاعات” هم برگزار بشود (گردهماییهای زیادی با عناوینی مانند مدیریت دانش و غیره برگزار شده و باز هم به تناوب می شود) به همین مرض مبتلا خواهد بود. این مرض یک اپیدمی است که گریبانگیر هر جلسه، هر سمینار، هر کنگره، هر کنفرانس و اصولا هر گردهمایی است که آدمها با هدف به اشتراک گذاشتن دانش و تجربه هایشان تشکیل می دهند.

    می پرسید این بیماری یا ریشه اش چیست؟

    نمی دانم ولی شاید شبیه همان چیزی باشد که در گذشته آدمها درباره ریشه بیماریها باور داشتند:

    – ورود یک جسم خارجی به بدن توسط نیروهای ماوراءطبیعی

    – جادو

    – تسخیر روح

    – پارس ناگهانی یک سگ

    – چشم بد

    – برخورد با یک روح سرگردان

    مطالب مرتبط:

    جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    سواد اطلاعاتی چیست؟

    برچسب می زنم پس هستم

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

    ده پیش نیاز یادگیری

  • حلال

    من: مترو

    راننده نگه داشت. جوانی سی ساله و نسبتا خوش تیپ که داشت فرامرز اصلانی گوش می داد.

    …… اگه یه روزی نوم تو تو گوش من …..

    یک مسافر دیگر: مستقیم

    راننده نگه داشت.

    ……به دل می گم کاریش نباشه ……

    یک مسافر دیگر: همینجا پیاده می شم.

    هزار تومانی داد.

    رانننده: خورد ندارم. خورد نداری؟

    یک مسافر دیگر: چقدر میشه؟

    راننده: هشتصد تومان.

    یک مسافر دیگر ششصد و پنجاه تومان داشت.

    راننده قبول نکرد.

    راننده: کسی دویست تومان خورد نداره؟

    من داشتم. دویست تومان دادم به راننده.

    راننده بعد از دو دقیقه راه افتاد. و بعد از سه دقیقه رسید به مترو.

    کرایه من هزار تومان بود. یک هزار تومانی دادم.

    فرامرز اصلانی همچنان با صدای آرام و رومانتیکش می خواند.

    بعد از تشکر در را باز کردم که پیاده بشوم.

    راننده: روز خوبی داشته باشید.

    من: چیزی نگفتم.

    رفتم توی پیاده روی سمت چپ.

    یک دقیقه بعد راننده به من رسید و سرش را به طرف من چرخاند:

    آقا اون پول خوردو حلال کن.

    من زیر لب: حتما، مادر فاکر.

  • پشت چراغ قرمز

    اول پسرک نزدیک شد و صورتش را به شیشه ماشین چسباند

    ن درها را قفل کرد

    بعد دخترک نزدیک شد و صورتش را در کنار صورت پسرک به شیشه چسباند

    پنج شش سال داشت

    با لپهای گل انداخته از سرما و موهای مشکی و چشمهای درشت پر از غم و امید و نگرانی و شیطنت و ترس و عشق و نفرت

    ن: چقدر نازه

    ن شیشه را پایین کشید و به هر کدامشان یک اسکناس پنج هزار تومانی داد

    پسرک ناپدید شد

    دخترک به کیف ن چشم دوخته بود و زر زر کنان از ن آن اسکناس ده هزار تومانی را طلب می کرد

    من به دخترک گفتم که ظاهرا به اسکناس پنج هزار تومانی نیاز ندارد و آنرا از دستش گرفتم و بعد شیشه را کشیدم بالا

    دخترک همچنان نگاه می کرد ولی صورتش دیگر به شیشه چسبیده نبود

    چراغ سبز شد

  • آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش

    احسان پس از خواندن مطلب قبلی نتیجه گرفته است که:

    “پس به نظر شما باید آدمهای بزرگسال هم برای هر روز خودشان قسمتی را برای بازی و سرگرمی که حتی ممکن است کودکانه هم به نظر برسد در نظر بگیرند تا ناخودآگاه اسیر بازیهایی که معمولاً نه برای خودشان لذتی دارد و برای دیگران هم مایه دردسر است ، نشوند!”

    من هرگز چنین نظری نداشتم و ندارم. به هیچ وجه. ولی مهم نیست. نمی خواهم اینجا با احسان بحث کنم. شاید حق با اوست. شاید از نوشته من چنین نتیجه ای برداشت می شود. شاید من نظر واقعیم را بد بیان کرده ام. به هر حال سوء تفاهم یکی از واقعیتهای زندگی بشری است.

    فرض کنید شانس به من رو کند و 100 یا 1000 سال بعد آدم معروفی بشوم. خیلی معروف. آنقدر معروف که چرندیاتی که اینجا روی وبلاگم نوشته ام به عنوان چندین اصل در زندگی بشری پذیرفته بشود و آنها را توی مدارس تدریس کنند.

    مثلا اصل سوم علی سخاوتی:

    “باید آدمهای بزرگسال هم برای هر روز خودشان قسمتی را برای بازی و سرگرمی که حتی ممکن است کودکانه هم به نظر برسد در نظر بگیرند تا ناخودآگاه اسیر بازیهایی که معمولاً نه برای خودشان لذتی دارد و برای دیگران هم مایه دردسر است، نشوند!”

    نویسنده همین کامنت از من خواسته است که مطلبی هم درباره “مهربانی همراه با انتظار ما از دیگران” بنویسم.

    فرض کنید که باز من مطلبی درباره مهربانی همراه با انتظار ما از دیگران بنویسم. بعد یک نفر پیدا می شود و می گوید که: “پس نظر شما اینست که اینجوری باید به دیگران مهربانی بکنیم یا نکنیم.”

    و بعد اصل چهارم علی سخاوتی در زمینه مهربانی کردن به دیگران بوجود می آید.

    والخ.

    بذر این برداشتهای اشتباه از سنین خیلی کم در ذهن ما کاشته می شود. توسط معلمهای (آدمها) مختلف. بذرهایی که به تدریج تبدیل به درختهای بزرگ باید و نباید می شوند. باید و نباید. درست و غلط. زشت و زیبا. کوچک و بزرگ. کلفت و نازک. سیاه و سفید. بد و خوب. و خیلی چیزهای دیگر. آدم حتما باید دانشگاه برود. دکترها آدمهای متشخصی هستند. رستوران کسب و کار پولسازی است. بچه شیرینی زندگی است. غذای ارگانیک خوب است. گوشت قرمز ضرر دارد. ورزش برای سلامتی ضروری است. بازی کردن بهتر از دکتر رفتن است.

    ولی مسئله اینست که قوانین نیوتن با نظریه نسبیت انیشتین جایگزین شد و آنهم با فیزیک کوانتوم و آنهم با …. پزشکان یک روز قهوه را برای سلامتی مضر می دانند و چند روز بعد آنرا برای سلامتی مفید. بسیار مفید. چند دهه دانشگاه رفتن اصل و ارزش می شود و چند دهه دیگر دانشگاه نرفتن. بعضی ها معتقدند که بدون هیچ انتظاری باید به دیگران مهربانی کنیم و بعضی دیگر می گویند مهربانی بدون انتظار اصلا معنا ندارد. حق با چه کسی است؟ چه کسی درست می گوید؟

    من فقط می دانم که بحث کردن بی فایده است. نظر کسی را نمی شود با بحث کردن عوض کرد. همه به خیال خودشان حق دارند. آیا شما تا به حال توانسته اید با بحث کردن نظر کسی را تغییر بدهید؟ نه جدی؟

    هدف اصلی من از نوشتن این وبلاگ یادآوری درسهایی است که از زندگی واقعی گرفته ام برای آنلرن کردن خزعبلاتی که سالها توی کله ام فرو شده و به صورت اصلهای مختلف در آمده است. هدف من از نوشتن “سندروم کم بازی” فقط این بود که به خودم یادآوری کنم که هر روز بیشتر بازی کنم. که هر روز فقط بازی کنم. من نمی دانم که آدم بزرگها چه کار باید بکنند. علاقه ای هم ندارم که بدانم چون اصلا به وجود چنین اصلی اعتقاد ندارم. شاید برای بعضی آدم بزرگها دکتر رفتن بهتر از بازی کردن باشد. شاید بازی کردن برای آنها همان دکتر رفتن است. من از کجا بدانم بقیه آدم بزرگها چه تعریف یا برداشتی از دکتر رفتن یا بازی کردن دارند؟

    آنلرن
    آنلرن

    ما چه بخواهیم و چه نخواهیم چیزهایی را در زمانهای مختلف یاد می گیریم. مثل جدول ضرب، رانندگی، اصول اخلاقی، طرز تهیه قورمه سبزی، مکالمه انگلیسی، وبلاگ نویسی و خیلی چیزهای دیگر. لزومی ندارد که این چیزی که یادگرفته ایم تا زمانی که زنده هستیم با ما بماند. بعضی وقتها بهتر است که آن را از خود جدا کنیم. درست مثل اینکه هرگز آن چیز را یاد نگرفته ایم. درست مثل ظرفی که قبل از پر شدن باید خالی بشود. درست مثل جدایی قبل از شروع یک رابطه جدید. به این عمل آنلرن کردن (unlearning) می گویند. متاسفانه هیچ معادل خوبی برای این واژه یا مفهوم بسیار مهم پیدا نکردم. شما اگر معادلی سراغ دارید لطفا پیشنهاد بدهید.

    یک راه آنلرن کردن پیدا کردن جایگزین است. مثلا سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد. یا سی کار که بجای سیگار کشیدن می توان کرد. یا سی کار که به جای ورزش کردن می توان کرد.

    روش دیگر شوک ذهنی است که بعضی وقتها ممکن است آنرا از زندگی دریافت کنیم یا از یک آدم دیگر. مثلا در تعالیم بودایی چنین داستانی وجود دارد: راهبی از اومون (Ummon) می پرسد بودا چیست؟ استاد جواب می دهد: “یک تکه چوب گهی خشک شده.” (ظاهرا در آن زمان به جای دستمال توالت از یک تکه چوب استفاده می کرده اند.)

    برای راهب که در خیال خودش تصویری با شکوه و جهان شمول از بودا داشته چنین جوابی بسیار شوک دهنده می توانسته باشد. راه ذهن مانند شیاری است که ما در طول زمان در خودآگاهمان کنده ایم و افکار و داستانهای تکراری ما مانند یک جویبار در آن بی وقفه جریان دارد. بعضی وقتها لازم است که راه را بر این جریان سد کنیم و جهان را با ذهنی نو تجربه کنیم.

    روش دیگر که به نظر من از همه روشهای دیگر سخت تر است خالی کردن ظرف خودآگاهی با مدیتیشن یا روشهای مشابه است. مثلا اینکه آدم با تمرین کافی قادر بشود هر فکری را با فضای خالی جایگزین کند. “دانشگاه رفتن خوب است.” این جمله یک تکه اطلاعاتی است که در خودآگاه ما قرار می گیرد. بعد ما می توانیم انتخاب کنیم که از آن برای مدت طولانی  در خودآگاه خود پذیرایی کنیم یا اینکه آنرا با فضای خالی جایگزین کنیم. یا با صدای آب. یا با هر اطلاعاتی که معنی خاصی مثل باید و نباید ندارد.

    گوشت سفید بهتر از گوشت قرمز است.

    زززززززززززززززززززززززززز

    آدم بزرگها باید بازی کنند.

    ووووووووووووووووووووووووووووووووووو

    هوش هیجانی باعث موفقیت می شود.

    جججججججججججججججججججججججججججججج

    فیزیک کوانتوم همه چیز را توضیح می دهد.

    ففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

    گرم شدن زمین پدیده خطرناکی است.

    مممممممممممممممممممممممممممممممممممممممممم

    تا 2140 نصف جمعیت کره زمین غذای کافی نخواهند داشت.

    بببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببببب

    وبلاگ علی سخاوتی کمترین خواننده را در میان وبلاگهای فارسی زبان دارد.

    سسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسسس

    مطالب مرتبط

    بیش آموختگی و مشکلاتش

  • سندروم کم بازی و معضل مواجهه با 12 میلیون دقیقه

    خواننده ای در زیر مطلب وقت دکتر پرسیده است: “آیا راه حلی برای درمان این بیماری می دانید؟”

    من هیچ راه حلی برای درمان این بیماری سراغ ندارم. من حتی مطمئن نیستم که اسم این پدیده را بیماری می توان گذاشت. من حتی دقیقا نمی دانم که این پدیده چه مشخصات و حدود و صغوری دارد. پس بهتر است ابتدا دور و بر پدیده “وقت دکتر دارم” کمی به جستجو بپردازیم.

    فرض کنیم که یک فرد بزرگسال در حالت عادی و متوسط 40 سال زندگی فعال داشته باشد. بین کودکی و کهن سالی یا مرگش. از این زمان اوقات خواب و استراحت و غذا خوردن و دستشویی رفتن را کم کنیم چیزی حدود دوازده میلیون و دویست و شصت و چهار هزار دقیقه باقی می ماند. 14 ساعت در روز. حدود شش هزار دقیقه در هفته. یک آدم با این همه زمان چه کار باید بکند؟ نه جدی؟

    برای بچه ها این سؤال اصلا مطرح نیست. بچه ها وقتشان را چگونه می گذرانند؟ با بازی کردن. صبح بازی می کنند. ظهر بازی می کنند. شب بازی می کنند. اگر از بچه ای بپرسید که: وقتی بازی نمی کنی چکار می کنی؟” متعجب خواهد شد. بچه ها با هر چیزی می توانند بازی کنند. من که بچه بودم با برادرم و پسردایی هایم همیشه در حال بازی کردن بودیم. تیله بازی. گردو بازی. پول بازی. فوتبال. والیبال. سنگ بازی. توپ بازی. چوب بازی. خر بازی. آب بازی. تف بازی. خاک بازی. آتش بازی. هر بازی که امکاناتش در آن زمان و مکان مهیا بود و به فکر بچگانه ما خطور می کرد. حتی یکبار توی زیرزمین خانه پدربزرگم تونل حفر کردیم که خانه زیر زمینی بسازیم. البته وسط کار لو رفتیم. یکبار هم با تلمبه یک خروس را باد زدیم که بیچاره مرد. ما واقعا با هر چیزی بازی می کردیم. مثل بیشتر بچه ها.

     

    بازی

    بعد ما (بچه های نوعی) کم کم بزرگ شدیم. و از یک جا یا چند جا به بعد به تدریج شدیم آدم بزرگ. آدم بزرگ کیست؟ آدمی که قرار است خرج زندگی و بازی خودش را خودش دربیاورد و مسئولیت زندگیش را خودش بپذیرد. و البته آدم بزرگ کسی است که از او انتظار می رود مثل بقیه آدم بزرگها رفتار بکند. مثل آنها لباس بپوشد. راه برود. حرف بزند. رفتار بکند. و خبر بد اینست که مجموعه کارهایی که آدم بزرگها می کنند مجموعه کوچکی است که آن 12 میلیون دقیقه را نمی تواند پر کند.

    صبح بیدار می شوی. سر کار می روی. (به احتمال زیاد) یکسری کار تکراری و بی معنی انجام می دهی. بر می گردی. غذا می خوری. تلویزیون تماشا می کنی. مغزت بیشتر شستشو داده می شود. یا بهتر است بگویم “فاکدآپ” می شود. بیشتر بزرگسال می شوی. نه از این جهت که حالا خرج خودت را خودت در می آوری و مسئولیت کارهایت را تمام و کمال می پذیری. – خروجی این مدرسه و دانشگاه و خانواده معمولا چنین نیست. – بلکه از این جهت که مجموعه کارهایی که می توانی بکنی کمتر و کمتر می شود. چون باید برای رسیدن به اهدافت تمرکز داشته باشی. برای رسیدن به آن نوع خاص از زندگی بزرگسالی که تلویزیون و شرکتهای بزرگ چند ملیتی به تو فروخته اند. با آن هنرپیشه های خوشگل و خوش هیکل که همیشه در حال بازی و بازی گوشیند. تو باید با جدیت اهداف جدیت را دنبال بکنی. باید خودت را جدی بگیری. و کارهایت را. و دیگران را. و کارهای دیگران را. قضیه جدی است. خیلی جدی.

    ولی خریدن و رسیدن و عمل به چیزهایی که تلویزیون به تو فروخته هنوز هیچ چیز را در تو عوض نکرده است. تو همان آدمی که بودی هستی با 12 میلیون دقیقه وقت باد کرده روی دستت که نمی دانی واقعا باید با آن چه کار بکنی.

    اینجاست که دکتر رفتن می شود یک چاره برای درد یا عارضه ای که مشخصاتش در بالا گفته شد. عارضه یا سندروم بی بازی بودن یا کمبود بازی یا بطور خلاصه کم بازی! مثل کم خونی. یا کم اشتهایی.  چاره های دیگری هم هست. کشف کودک درون به کمک تحلیل رفتار متقابل. رانندگی در ترافیک سنگین خیابانها و جاده ها. تلویزیون. فیسبوک. اس. ام. اس. فوتبال. منظورم تماشای فوتبال است. یا اصولا تماشای بازی دیگران. بازی آن عده کمی که به هر دلیل شانس این را دارند که 12 میلیون دقیقه شان را با بازی کردن پر کنند.

    آدمی که دچار سندروم “کم بازی” است با هر کسی و هر چیزی نمی تواند بازی کند. اصولا شرایط بازی کردن برای چنین آدمی به سختی و به ندرت فراهم می شود. یکی از خواننده های کتاب امکان نوشته بود که “همه ایده های کتاب پول می خواهد.” دیگری نوشته بود که “خیلی هاش واقعا تو ایران اجرایی نیست.” این آدم نمی تواند با یک تکه سنگ بازی کند. یا با یک مشت خاک. یا با یک تشت آب. یا با ایده های توی ذهنش. یا با مجموعه ای از کلمات. یا با تخ******

    آدم مبتلا به سندروم “کم بازی” اگر بازی هم بکند با تلفن هوشمند یا تبلتش بازی می کند آنهم برای اینکه شنیده بازیهای کامپیوتری از ابتلا به آلزایمر در سنین بالا جلوگیری می کنند. بازیهای این جور آدمها (که ممکن است خود من هم جزوشان باشم) آن بازیگوشی و هیجان و کنجکاوی و مخاطره بازیهای بچه ها را ندارد. شاید چون آدم بزرگها از یک جایی به بعد یاد می گیرند که (برای بیشتر از چند لحظه) بترسند. که همرنگ جماعت بشوند. که احساساتشان را مخفی بکنند. که بدبین و گوشه گیر بشوند. شاید هم به دلایل دیگر یا بی هیچ دلیل خاصی.

    دلیلش مهم نیست. انتخاب با شماست که آیا می خواهید بازی کنید یا خیر. در ضمن از روی تجربه به شما هشدار می دهم که اگر تصمیم بگیرید که با بازی کردن 12 میلیون دقیقه خود را پر کنید، بطور ناخودآگاه مورد خشم و نفرت آدم بزرگها واقع خواهید شد. آنها شما را در شب و روز، در تاریکی و روشنایی، در تنهایی و در جمع و در خودآگاه و ناخودآگاه تعقیب خواهند کرد تا پس گردن شما را بگیرند و به حلقه خط کشی شده استاندارد عصا قورت داده یبس خسته کننده خودشان برگردانند.

    بیشتر از این نمی توانم درباره این سندروم بنویسم چون می خواهم بروم و با ترومپتم بازی کنم.

    مطالب مرتبط

    آزادی کامل یا طیران آدمیت قسمت دوم

    پنج ایده برای کشتن زمان

     

    مطالب مرتبط آینده

    آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش