• فرزند بیشتر، زندگی شادتر و تفاوت وبلاگ نویسی با تبلیغات کالاهای مصرفی

    من هیچ مشکلی با فرزند بیشتر یا اصولا هر چیزی که باعث شادی بیشتر آدمها بشود ندارم. اگرچه خودم شخصا از بچه خوشم نمی آید ولی شما اگر با پنج شش تا بچه قد و نیم قد شادتر می شوید از نظر من هیچ اشکالی ندارد. من هیچ تخصصی در این زمینه ندارم ولی خیلی ها معتقدند بچه بیشتر در دراز مدت به نفع اقتصاد و چیزهای دیگر کشور هم هست. کسی چه می داند؟ شاید همین بچه هایی که امروز زندگی شما را شادتر می کنند فردا حقوق بازنشستگی ما را تامین کنند. شادتر باشید.

    مشکل من با این تصاویر تک بعدی است که در تبلیغات مختلف دیده می شوند. شادی و هیجان خالص. درست مثل کنسانتره که برای بسته بندی در ظروف کوچک تا حد ممکن غلیظ می شود. کنسانتره شادی برای بسته بندی در یک ظرف زمانی هشت ثانیه ای تلویزیونی. یا یک کادر تنگ چند سانتیمتری روزنامه یا حتی چند متری یک بیلبورد. مادری که شور و شادی و هیجانش در استفاده از فلان پوشک بچه وصف نشدنی است. آخر چطور ممکن است؟ پس بوی گند گه بچه و قیافه مادرش به هنگام مشاهده و استشمام آن در کجای این تصویر قرار می گیرد؟ یا خانواده ای که با لباسهای اتوکشیده دور یک میز نشسته اند و با نوشیدن فلان چای یا خوردن فلان برنج به نقطه ارگاسم شادی می رسند. شادی زنهای خانه دار به هنگام استفاده ازفلان ماده شوینده بماند.

     

    پوشاک بچه

    کنسانتره آب میوه اگر رقیق نکرده نوشیده شود، حال آدم را بد می کند. یا دل را می زند. کنسانتره شادی هم همین حس را در مخاطب ایجاد می کند. البته مدیران تبلیغات شرکتها (یا کشورها) چاره ای ندارند. باید از تنگترین فضا بیشترین بهره را ببرند. بر آنها نمی توان خرده گرفت. و البته این کنسانتره شادی با یک مشت گند و گه دیگر از رسانه های مختلف خودبخود قاطی می شوند و تعادل تا حدودی برقرار می شود. با اخبار جنگ، تورم، اختلاص، شیوع فلان بیماری، کم شدن فلان دارو و غیره. یک بیلبورد هر چقدر که شادیش غلیظ باشد در میان تصویر هزاران خودروی نیمه کثیف با راننده های نیمه عبوس بعید است دل کسی را بزند.

    مشکل اصلی اینجاست. بر روی این فضای گل و گشاد اینترنت. یکی از تفاوتهای اصلی اینترنت با تلویزیون همین گشادی فضا برای مخاطب عام است. اینجا هیچ اجباری برای ارائه یک تصویر پاستوریزه شده از واقعیت وجود ندارد.

    “عشق چیست؟ جز آنکه زن همدمی باشد برای مرد و مرد تکیه گاهی برای زن؟ یعنی فهم و اجرای این نیم خط اینقدر سخته که همه تنهایند؟” این جمله را امروز توی فیسبوک دیدم.

    من هیچ نقدی بر جمله فوق ندارم. بسیار هم زیباست. حتما نویسنده این جمله نظرش درباره عشق این بوده است. من فقط می گویم این جمله بیشتر مناسب رادیو و تلویزیون است. من شخصا اگر بخواهم بر روی اینترنت مطلبی درباره عشق بخوانم ترجیح می دهم جزئیات بیشتری داشته باشد از تجربه شخصی نویسنده اش از عشق. مثلا لحظاتی که به دلیل حرفی یا کاری یا دیدن چیزی ضربان قلبش تند شده و خون جلوی چشمانش را گرفته است. لحظاتی که آدم نمی تواند به چیزی به جز مرگ موش، چاقو، اسید یا حداقل یک بسته سیگار فکر کند. لحظاتی که آدم جز به بستن در و خراب کردن همه پلهای پشت سرش به هیچ چیز فکر نمی کند. این چیزها واقعیت دارد. خود من این چیزها را تجربه کرده ام و از خیلی آدمهای دیگر هم شنیده ام و خوانده ام.

    من می خواهم بدانم چگونه احساس زنده بودن بکنم. چگونه واقعی باشم. با همه واقعیتهای دور و برم. من می خواهم بدانم وقتی شما در حال پوشک عوض کردن یا پوشک خریدن هستید دقیقا چه حسی دارید. با جزئیات. اینجا فضای کافی برای همه جزئیات وجود دارد. محدودیتی برای تعریف عشق یا زندگی شادتر یا هر چیز دیگر در نیم خط وجود ندارد.

    جدی. من می خواهم برای گرفتن تصمیم های بهتر از تجربیات شما استفاده بکنم. چرا آنها را با جزئیات به خواننده هایتان نمی دهید؟ چکار کردید که در میان میلیونها آدم تنها شما توانستید عاشق شوید و عاشق بمانید و شادتر زندگی کنید؟ زمانی که پول کافی یا انگیزه کافی یا عشق کافی یا سلامتی کافی نداشتید چه تصمیم هایی برای زندگیتان گرفتید؟ آن لحظات را چگونه پشت سر گذاشتید؟

    اینجوری نوشتن ترس دارد. من هر بار که اینجوری می نویسم می ترسم. آیا من دارم بیش از حد از زندگی شخصیم اطلاعات بیرون می دهم؟ آیا ایده هایم را بد مطرح می کنم؟ یکی از خوانندگان کتاب امکان برایم نوشته که ایده های کتاب واقعا بد مطرح شده اند. آیا این خزعبلات به درد کسی می خورد؟ آیا خوانندگانم را بعد از این نوشته از دست خواهم داد؟ آیا خودم را دارم ضایع می کنم؟ این نیمچه وجهه ای هم که دارم پاک از دست می رود؟

     

    مطالب مرتبط

    خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها

     

    مطالب مرتبط بعدی

    از کجا به بعد شادی زندگی را ملال آور می کند؟

    اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید

     

     

  • دومین کارگاه دو روزه مهارتهای مربی گری کواکتیو

    من و آیدین یاسمی این کارگاه را در روزهای 17 و 18 بهمن ماه در تهران برگزار خواهیم کرد. تا 28 دی ماه می توانید با 25% تخفیف ثبت نام کنید.

    co-active-workshop-17-18-Bahman

     

  • کار نشد نداره

    این عبارت اگر نابجا بکار برده شود می تواند حال بهم زن ترین جمله الهام بخشی باشد که بشر تا به امروز از زبان همنوعان خودش شنیده است. (شبه) نجاری برای من کار می کند که دائما این جمله را تکرار می کند.

    پرانتز

    اگر بچه ای کارنامه اش را به والدینش نشان بدهد، اولین واکنش آنها در برابر دو تا نمره 18 و دو تا نمره 12 چیست؟ به احتمال زیاد اندیشیدن به 18 کردن آن دو نمره 12 در کارنامه بعدی. چرا؟ چون بچه شان می تواند. چون با هوش است. چون با استعداد است. چون حیف است. چون کار نشد نداره.

    پرانتز بسته

    و این ماجرا در سالهای بعد زندگی همه ما ادامه می یابد. به دنبال کارهایی می رویم که در آنها خوب نیستیم و استعداد زیادی در انجامشان از خودمان نشان نمی دهیم. دوست داریم در چیزی متخصص بشویم که ذره ای در آن استعداد نداریم. گویی که مسابقه ای در جریان است و برندگان آن کسانی هستند که بیشترین واگرایی را بین کاری که انجام می دهند و استعدادهای طبیعیشان ایجاد کرده اند. ظاهرا استعدادهای طبیعی و در دسترس راضی کننده نیستند. یا شاید جذابیت ندارند. چیزی است که بطور طبیعی هست. مثلا اگر بچه ای نمره درس فیزیکش را 18 می گیرد و نمره درس شیمیش را 12 یعنی او باید به شیمی بپردازد. فیزیک که برای او آسان است. کاری ندارد. او بطور طبیعی استعداد فیزیک دارد. فیزیکدان شدن برای همچین بچه ای که هنر نیست. استعداد شیمی چیزی است که این بچه باید از خودش بروز بدهد. چرا؟ چون کار نشد نداره.

    یکی از این حضرات همین نجاری است که برای من کار می کند و من از این به بعد او را آقای اف می نامم. به جرأت می توانم بگویم که آقای اف یکی از پدیده های صنعت ساختمان است. حجم کاری که او به تنهایی در یک روز می تواند انجام بدهد خیره کننده است. آقای اف می تواند مثل بدل کارهای سینما در هر ارتفاعی و در هر شرایط جوی کار کند. با همه این اوصاف آقای اف یک اشکال بزرگ دارد. در نجاری خوب نیست. و او تلاش زیادی می کند که خودش را به عنوان یک اوستا نجار ماهر جا بزند. چند هفته قبل خانه ای که آقای اف برای من ساخته بود کج شد. بله کج. آقای اف به کمک یک جرثقیل دستی ده تنی خانه را تا حدود زیادی راست کرد. کاری که می توان گفت خیلی خوب انجام داد. نکته در اینجاست که چالش اصلی آقای اف ساختن خانه ای بود که کج نشود نه راست کردن خانه ای با کمک جرثقیل دستی ده تنی. متوجه منظورم که هستید؟

    آقای اف که خودشیفتگیش به مهارت نجاریش برتری دارد، دیروز از من پرسید: “آقای مهندس وجدانأ کار من چطوره؟” من جواب دادم که واقعأ می خوای نظر منو بدونی؟ واقعا می خواست بداند. گفتم اشکالی نداره که نظرمو جلوی آقای الف (کارگرش) بگویم؟ اشکالی نداشت. من (خیلی جدی) جواب دادم که: “وجدانأ کارتو بلد نیستی.” آقای اف ساکت شد. جواب من هم دقیقا مؤید همین قانون بود. که من کاری را دارم می کنم که اصلا در آن استعدادی از خودم نشان نمی دهم. سر و کله زدن با کارگر و پیمانکار برای من چالشی است بزرگتر از 18 کردن یک نمره 12. آدم اگر در روابط اجتماعی یک ذره استعداد داشته باشد اینجوری تو ذوق کسی نمی زند. آنهم کسی که دارد برایش خانه می سازد.

    صحبت از گریز از چالشها و انتخاب اهداف سهل الوصول نیست. صحبت از انتخاب چالشهایی است که تا حدودی با استعدادهای آدم همراستا باشند نه صدوهشتاد درجه مخالف. مسلما هر کسی در یک چیزی خوب هست. یا چیزهایی. ولی چرا اینقدر اصرار در زور زدن برای انجام کارهایی داریم که سر سوزنی استعداد انجامشان را نداریم؟ چون کار نشد نداره؟ اوق.

     

     

  • ملالی نیست جز دوری شما

    تعداد زیادی از خوانندگان این وبلاگ (دو نفر) دغدغه خودشان را از طولانی شدن تاخیر من در نوشتن مطلب بعدی اعلام کرده اند. یک نفر از دوستان هم امروز تلفن کرد. شما نمی دانید که چه لذتی دارد که چند نفر وبلاگ آدم را دنبال کنند. خیلی ممنون.

    همانطور که قبلا گفته بودم من مشغول ساختن خانه ای هستم که به طرز عجیبی بزرگتر از چیزی که پیش بینی کرده بودم شده است. و ساختنش طولانی تر. البته ساختن خانه ای که بزرگتر از پیش بینی قبلی شده است دلیل ننوشتنم نیست. دلیل اصلیش اینست که هرچقدر به خودم فشار می آورم ایده ای برای یک مطلب جدید ندارم. گویی که کفگیر به ته دیگ خورده باشد. یا حداقل در این جغرافیای جدید چنین حسی دارم.

    اینجا طبیعت به شکل خیره کننده ای دارد کارش را انجام می دهد. یکی دو روزی باد شدید می وزد. بعد ابرها می آیند. بعد هم باران و البته این روزها مخلوط با برف. بعد هم یکی دو روز آفتابی زیبا به دنبالش. این چرخه بی وقفه در حال تکرار است و من روزهایی که بارش و سرما شدید نباشد سعی می کنم آجری بگذارم بر روی آجرهایی که روزهای قبل گذاشته ام. توسط آدمهایی که نمی دانم باید با آنها چگونه تعامل بکنم. برای من که در حالت عادی ارتباط با هر آدمی در هر شرایطی کار دشواری است، حالا اینجا در مقام کارفرما یا آقای مهندس کارم سخت تر هم شده است.

    پسر اوستا امروز برگشته به من می گوید که “مهندس من که اینجا کار می کنم پولمو به خودم بده به بابام نده. بابام به من پول نمی ده.” اوستا بنایی است که همیشه پسرش را به عنوان وردست با خودش می آورد. ماجرا را به اوستا گفتم. اوستا درآمد که “ازش پرسیدی چرا؟” جواب من که “بله پسرت گفت که تو گفتی چون خرج خونه می دی بهش پول نمی دی.”

    اوستا که یک بیست سالی از بازنشستگیش گذشته است درد دلش باز شد. پسره معتاد بوده است. زنش خیلی تلاش می کند ترکش بدهد. موفق نمی شود و از او جدا می شود. با یک بچه. حالا اوستا این پسر را که تقریبا همسن من است با خودش سر کار می آورد تا دوباره آلوده نشود. البته معتقد است که فقط مرگ می تواند او را ترک بدهد. اوستا می گوید “آخه دولت درست و حسابی هم نداریم.” می گویم “چرا اوستا؟ برای همچین آدمی دولت چکار می تواند بکند؟” جواب اوستا اینست که دولت باید اینها را توی دریا بریزد.

    نه که توی تهران از این داستانها نیست و من برای اولین بار روی کره زمین با یک پدر که پسرش معتاد است برخورد کرده ام. برای من تفاوت در اینست که اینجا فضای خالی برای دیدن و گشتن و حس کردن بیشتر است. دور هر آدمی کیلومترها فضای خالی وجود دارد که به آدم این امکان را می دهد که دور یارو بچرخد و زاویه دیدش را تغییر بدهد. این طرف دیوار. آن طرف ستون. بالای بشکه. اوستا ملات می ریخت و من آجر می چیدم. البته فقط سمت خودم را. اوستا آجرهای طرف خودش را شاقول می کرد. من طرف خودم را با تراز میزان می کردم. پسر اوستا هم با سرعت لاک پشت ملات درست می کرد یا آجر می داد. خدا می داند چند سال شیشه و کراک مصرف می کرده است. پسر اوستا معمولا بیکار می ایستد و بی حرکت به نقطه ای خیره می شود. وقتی هم که از او چیزی می خواهی بی اختیار حرفت را با لحن سؤالی تکرار می کند.

    محمد آجر بده.

    محمد: “آجر؟”

    محمد ملات بده.

    محمد: “ملات؟”

    محمد شاقول رو بده.

    محمد: “شاقول؟”

    اوستا که پانزده سالی به دلیل قتل غیر عمد زندانی بوده و حالا با سرطان حنجره و آلزایمر خفیف دست به گریبان است امکان ندارد که دو ردیف آجر را یکنواخت و با یک کیفیت بچیند. ولی من شوخ طبعیش را دوست دارم. مثلا یک بار که کارش نسبتا خوب از آب در آمد گفت: “پارسال هم به این خوبی نبود!”

    برای آنها هم که به گزارش پیشرفت کار و عملکرد و کارنامه و اینجور چیزها علاقه دارند باید بگویم که در این دو ماه و اندی که کار ساختن این ساختمان را شروع کرده ام تا امروز تقریبا کار سفت کاری آن به پایان رسیده است. حدودا صد و پنجاه متر مربع زیربنا در چهار طبقه. ترکیبی از آجر و ابرخشت و چوب. یک زیرزمین کوچک. طبقه همکف. طبقه دوم. و یک اتاق زیر شیروانی. به محض بازگشت من به تهران که خیلی هم دور نیست این ساختمان یک وب سایت (و البته یک اسم) خواهد داشت و علاقمندان می توانند عکسها و داستانهای مرتبطش را ببینند و بخوانند. از همه اینها هیجان انگیزتر برای خود من کتابی است که با الهام از فرایند ساختن این ساختمان در حال تولد است. امیدوارم تا قبل از پایان سال کار نوشتنش تمام بشود.

     

    ملالی نیست جز دوری شما.

    علی سخاوتی

    هجدهم آذر هزار و سیصد و نود و دو

     

     

     

     

  • دیگر بوق کافی نیست

    یا گذار به دوران فرابوق یا سلف اکچوالیزیشن

    به نظر من اوضاع جامعه ای که ما در آن زندگی می کنیم حداقل در بازه زمانی عمر من، روز به روز بهتر شده است. شاید برای همه روز به روز بهتر نشده باشد. همیشه استثنا وجود دارد ولی برای خیلی ها از جمله خود من و اطرافیانی که می شناسم روز به روز بهتر شده است. مثلا سی سال پیش نان خریدن کار آسانی نبود. انتظار طولانی در صف نانوایی و خطر تمام شدن نان درست قبل از رسیدن نوبت به آدم، بیشتر شهروندان به خصوص کودکان را تهدید می کرد. یا همین ترافیک و آلودگی هوا نشان می دهد که تعداد آدمهای زیادی (خیلی زیاد) قدرت خریدن خودرو و سوار شدنش را دارند. سی سال یا بیست سال پیش اینطوری نبود.

    از این تحلیل های اقتصادی سطحی که بگذریم چیزی که واقعا من را تحت تاثیرقرار می دهد، فراتر از گسترش ارتباطات با خودرو و اینترنت و تلفن همراه، پدیده ای به نام آوای انتظار است. حالا شما می توانید انتخاب کنید که برای کسی که به شما تلفن می کند چه آهنگی پخش بشود. سی سال پیش یا حتی پنج سال پیش اینطوری نبود.

    دیگر بوق کافی نیست. جدی. شما اگر شماره تلفن من را داشته باشید و تا چند روز پس از انتشار این مطلب به من تلفن بزنید به شما اطمینان می دهم که بوق نخواهید شنید. (اگر شماره تلفن من را ندارید مهم نیست چون حتما در میان دوستانتان کسی هست که آوای انتظارش فعال باشد.)

    من قبلا فکر می کردم که شنیدن بوق از توی گوشی تلفن برای تماس گیرنده کافی است. ولی اینطور نیست. زود جواب دادن تلفن مثل قبل دیگر یک فضیلت محسوب نمی شود. حالا می توانید با دیر جواب دادن به تماسهای تلفنی خود، به تماس گیرنده فرصت لذت بردن از آوای انتظار انتخابیتان را بدهید. حالا دیگر صحبت با شما تنها دلیل برای تماس تلفنی نیست و گوش کردن به موسیقی با پایین ترین کیفیت  ممکن (32 کیلو بیت در ثانیه؟) هم می تواند دلیل دیگری برای ارتباطات گسترده مخابراتی باشد.

    عکس العملهایی از قبیل:

    نه خواهش می کنم الان برندار

    کاش تو جلسه/توالت باشه

    ای بابا چرا جواب دادی؟

    اه تو هم که نمی ذاری تلفنت چهارتا زنگ بخوره

    در میان تماس گیرندگان در حال گسترش است. سی سال پیش اینطوری نبود.

    وقتی اوضاع جامعه ای روز به روز بهتر می شود نیازهای افراد آن جامعه هم تغییر می کند و از لایه های پایین هرم مازلو به لایه های بالاتر متمایل می شود. اگر روزی ارتباطات در خدمت برآورده  کردن نیازهای لایه وسط به پایین هرم یعنی همان عشق و دوستی و امنیت و آب و غذا بود، حالا باید نیازهای لایه های وسط به بالا مانند اعتماد به نفس، موفقیت و از همه مهمتر سلف اکچوالیزیشن را ارضا نماید.

    دیگر بوق کافی نیست.

     

    پانوشت

    هرم مازلو بیشتر از آنکه یک واقعیت ثابت شده علمی باشد، یک نظریه شخصی است و قابل بحث و نقض.

     

  • هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    اگر بوی بدی به مشامت می رسد

    اگر تصویر روبرویت چشم نواز نیست

    اگر غذایی که نیم ساعت پیش خوردی خوشمزه نبود

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    اگر اینترنت به اندازه کافی سریع یا باز نیست

    اگر ترافیک بزرگراه روان نیست

    اگر دیگران تو را نمی فهمند

    اگر کارها کند پیش می رود

    اگر باری که باید بلند کنی سنگین است

    اگر راهی که باید بروی طولانی است

    اگر صداهایی که می شنوی آزار دهنده است

    اگر پول کافی نداری یا عشق کافی یا خواب کافی

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

    اگر جایی که نشسته ای گرم و نرم نیست

    اگر هوایی که تنفس می کنی تمیز نیست

    اگر محدود هستی یا محروم یا مجبور یا مطرود یا مردود یا مزدور یا محبوس یا مخمور یا مغبون یا محزون یا مظلوم یا مشکوک یا منفور

    هیچ کس بیشتر از تو به اینجا تعلق ندارد

  • تو به اینجا نمی خوری

    تو به اینجا نمی خوری

    به اندازه کافی جستجوگر نیستی

    به اندازه کافی تسلط به کار نداری

    اگر شما را به این دلایل یا هر دلیل دیگری اخراج کنند چه کار می کنید؟

    قبل از جواب دادن خوب فکر کنید.

    من حدس می زنم اولین کاری که می کنید اینست که همه دلایل اخراج شدنتان را زیر سؤال می برید. چرا؟ چرا من؟ چرا من به اندازه کافی … نیستم؟ چرا …؟ چرا …؟ دهها سؤال برای شما ایجاد می شود. من که از آقا/خانم … بیشتر … هستم. بعد شروع می کنید به بافتن یک رشته طولانی از توجیهات جورواجور.

    بعد از همه اینها بخش اصلی کار شما شروع می شود. قضاوت و تحلیل شخصیت و تصمیم های شخص اخراج کننده را می گویم. آقا/خانم … آدم …ی است. شما چندین حکم ریز و درشت برای رئیستان صادر می کنید.

    این نوار ذهنی برای ساعتها و روزها و ماهها توی گوش شما پخش می شود و همه انرژیتان را مثل یک چاه به درون خودش می کشد.

    چه کار باید کرد؟ جواب این چراها را کجا باید جستجو کرد؟

     

    صورت مسأله اینست که شما در یک رابطه قرار داشتید. یا سعی می کردید یک رابطه برقرار کنید. فرقی نمی کند چه جور رابطه ای. این رابطه می تواند بین دو نفر باشد مثل دو دوست یا دو همسر. یا رابطه بین یک نفر و یک گروه از آدمها که در یک شرکت یا سازمان کار می کنند. این رابطه به هزار و یک دلیل ممکن است شکل نگیرد یا کار نکند یا بعد از مدتها بهم بخورد.

    یکبار بعد از چند هفته آشنایی دوستم به من گفت علی ما به هم نمی خوریم و دیگر هرگز جواب تلفن های من را نداد. من خیلی سعی کردم دلیل اینکارش را که با ایمیل به اطلاع من رسانده بود بفهمم ولی فایده ای نداشت. یکبار هم اخراج شدم. در حقیقت بارها و بارها اخراج شدم. از روابط مختلف.

    بیشتر روابط کار نمی کنند. مخصوصا روابط کاری. شما یک مدیر به من نشان بدهید که روزی دو بار به اخراج حداقل نیمی از پرسنلش فکر نکند. ممکن است آدم یک حیوان اجتماعی باشد ولی این این حیوان آفریده نشده که روزی هشت ساعت پشت یک کامپیوتر متصل به اینترنت بنشیند و با بیست ( یا دویست) نفر دیگر همکاری کند برای رسیدن به اهداف نامعلومی که حتی در صورت معلوم بودن برای اکثریت اعضای گروه معنادار نیستند. اینگونه است که این حیوان اجتماعی در محل کار رفتارهای جالبی از خود بروز می دهد. رفتارهایی مانند غیبت، از پشت خنجر زدن، دروغگویی، کارشکنی، فرار از کار، غر زدن و الخ.

    من معتقدم بهترین هدیه ای که رئیس یک کارمند می تواند به او بدهد اینست که او را اخراج کند. جدی. البته به شرطی که هنوز به اندازه یک جو آغازگری، ارزش آفرینی، جستجوگری، جسارت، یادگیری، امید، عزت نفس، اعتماد به نفس و ریسک پذیری در آن کارمند باقی مانده باشد. تا به حال هیچ حیوان اجتماعی با این خصوصیات به خاطر از دست دادن کارش ضرر نکرده است. به شما قول می دهم.

    اخراج از یک کار به این معنی نیست که شما به درد هیچ کار و هیچ شرکت دیگری نمی خورید. درست مثل اینکه وقتی دوستی به شما می گوید ما به درد هم نمی خوریم به معنی این نیست که شما تا آخر عمر باید تنها بمانید. مشکل اینجاست که این حیوان اجتماعی از نه شنیدن ترس زیادی دارد. یک “نه” را به همه زندگیش تعمیم می دهد.

    وقتی یک گروه به شما نه می گوید دلیلش اینست که شما به آن گروه تعلق ندارید و باید به دنبال گروه دیگری باشید. گروه دیگری که (شاید) خریدار ارزشی باشد که شما آفریننده آن هستید. به عنوان یک کارمند یا به عنوان یک کارآفرین. فرقی نمی کند.

    دلیل اینکه کسی به شما نه گفته هیچ اهمیتی ندارد. البته منظورم این نیست که از نه هایی که می شنوید هیچ چیز یاد نگیرید و چشم بسته با همان فرمان به راهتان ادامه بدهید. منظورم اینست که:

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

     

  • درباب پشیمانی

    یکی از خواننده های وبلاگم بر روی یکی از نوشته ها کامنت گذاشته و بعد خواهش کرده که کامنتش را حذف کنم. او معتقد است که وسواس فکری دارد. یعنی هر کاری که می کند یا هر حرفی که می زند بلافاصله از آن پشیمان می شود. او همچنین معتقد است که نیاز به روان درمانی دارد ولی خواسته که نظر من را درباره این موضوع بداند.

    من می خواهم درباره این موضوع نظر بدهم. اگرچه شخص مورد نظر ممکن است تا حالا از این درخواستش پشیمان شده باشد. خود من ممکن است بلافاصله بعد از نوشتن این مطلب از نوشتن آن پشیمان بشوم. من هیچ تخصصی در زمینه روان شناسی یا روان درمانی یا به طور کلی روان، ندارم چه برسد به درمان وسواس فکری. من می توانم درباره پشیمان شدن نظر بدهم. نه بدلیل اینکه روانشناس هستم یا در این زمینه دوره ای چیزی گذرانده ام. بلکه به ابن دلیل که تا به امروز میلیونها بار پشیمان شده ام.

    چرا من باید وقت گرانبهایم را به نوشتن این خزعبلات اختصاص بدهم و بعد هم یک نفر از من درباره وسواس فکری نظر بخواهد؟ من هم از وبلاگ نویسی خودم پشیمان هستم هم از نظرخواهی آدمهایی که وسواس فکری دارند. یا ندارند. من از اینکه شما (بله خود شما) خواننده وبلاگ من هستید پشیمانم. اگر چیزهای دیگری می نوشتم ممکن بود خواننده های بهتر یا بیشتری داشته باشم.

    تقریبا همه کارهایی که می کنم یا حرفهایی که می زنم شایسته پشیمانی است. چرا؟ چون وقتی کاری انجام می شود یا حرفی زده می شود یا فکری از مخیله آدم عبور می کند یک چیزی که قبلا نبوده پا به عرصه حیات می گذارد. مثل یک کوزه یا یک نقاشی یا یک دیوار آجری یا یک نوزاد یا یک فایل اکسل یا یک مطلب بر روی این وبلاگ.

    حالا می شود از زوایای مختلف به آن نگاه کرد. با خط کشهای مختلف می توان آن را اندازه گرفت.

    طول را می توان با متر یا با اینچ اندازه گرفت ولی برای اندازه گیری درست و غلط گفتار و پندار و کردار آدمها هنوز هیچ واحد استانداردی وجود ندارد. شاید پیشرفت علم ما را آن جا برساند ولی هنوز که نرسیده ایم. آینده ای را تصور کنید که وقتی حرفی می زنید یا کاری را انجام می دهید بتوانید درست و غلط آنرا با یک استاندارد جهانی یا ملی یا حتی محلی بسنجید.

    آقای سخاوتی این مطلب شما 80 درصد غلط و 92 درصد قابلیت پشیمانی دارد.

    هنوز همچین استانداردی وضع نشده است. ولی ما در ذهن خودمان استانداردهای متعدد و گوناگون و البته متضادی برای گفتار و پندار و کردارمان داریم که خیلی وقتها در ما احساس پشیمانی ایجاد می کنند.

    استاندارد مامان. استاندارد بابا. استاندارد معلم کلاس چهارم ابتدایی. استاندارد معلم کلاس دوم دبیرستان. استاندارد هالیوود. استاندارد تلویزیون. استاندارد اخلاقی. استاندارد مذهبی. استاندارد اقتصادی. استاندارد وبلاگ علی سخاوتی. و دهها ایده دیگری که از درست و غلط در ذهن ما فرو شده است.

    هرچقدر تعداد بیشتری از این استانداردها در زمان کوتاهی پس از خلق آن چیزی که تا به حال وجود نداشته، فعال بشود احتمال پشیمانی بیشتر است. پس از خلق آن چیز یا پس از فکر کردن به خلق آن چیز. یا خلق نکردن آن چیز.

    من در سال 1380 پول کافی برای خریدن یک آپارتمان داشتم ولی به جای اینکار با پولم خوشگذرانی کردم. داستانی کلیشه ای ولی واقعی که از خیلی پیرمردهایی که توی پارک می نشینند می توانید بشنوید. پیرمردهایی که از تصمیم بیست یا سی سال پیششان پشیمان هستند.

    پس ماجرا اینگونه اتفاق می افتد. ما یک تصمیم می گیریم. یک ثانیه بعد یا سی سال بعد بر می گردیم به عقب و به آن نگاه می کنیم. یا با استاندارد شخص دیگری. یا با استاندارد خودمان ولی با اطلاعات بیشتر. در ظرف زمان و مکانی متفاوت.

    روی دیگر این سکه اینست که سناریوی موفقیت آمیز و خوشحال کننده ای که به عنوان جایگزین گزینه مورد پشیمانی به ذهن ما خطور می کند، حدس خامی بیش نیست. اگر بیست سال پیش به جای اصغر با جواد ازدواج می کردید آدم خوشبخت تری بودید؟ اگر دوسال پیش به جای آپارتمان دلار می خریدید چی؟ اگر دیشب به جای بله نه می گفتید چطور؟ اگر داریوش به یونان حمله نکرده بود؟ اگر مادر شما به جای پدرتان با یک دانشمند آلمانی ازدواج می کرد؟ اگر به جای کامپیوتر روانشناسی می خواندید؟ شما حق دارید از هر چیزی که فکرش را بکنید پشیمان باشید ولی نکته اینجاست که احتمال پشیمان شدن از جایگزینی که به فکرتان می رسد هم اصلا کم نیست.

    قبول ندارید؟ امتحان کنید. از هرچیری که پشیمان هستید جایگزین آن را امتحان کنید. چی؟ بیشتر وقتها امکان پذیر نیست؟ زمان را نمی توان به عقب برگرداند؟ عمر شما تباه شده است؟ فرصتها سوخته است؟ دیگر هیچ فرصت جدیدی برای شما وجود ندارد؟ پشیمانی دیگر سودی ندارد؟

    به جز تصمیم هایی که باعث مرگ یا نقص عضو کسی شده باشد هر تصمیمی که احساس پشیمانی در شما بر می انگیزد، چندین فرصت جایگزین برای امتحان کردن دارد که به احتمال زیاد باز هم شما را پشیمان خواهند کرد.

    سیصد سال بعد اسم شما بر سر در هیچ ساختمانی نوشته شده نخواهد بود. هیچ کسی درباره شما و تصمیم های کوچک و بزرگتان و پشیمانی هایتان صحبت نخواهد کرد. دفعه بعد که از حرفی یا کاری یا تصمیمی پشیمان شدید جهان سیصد سال بعد را تجسم کنید. اگر باز هم پشیمان بودید شما برای درمان وسواس فکری واقعا نیاز به روان درمانی دارید.

     

    پانوشت

    اگر از خواندن این نوشته پشیمان نشده اید می توانید از من درباره مشکلات خود یا اطرافیانتان که فکر می کنید نیاز به روان درمانی دارد، نظر بخواهید

  • فراسوی نیک و بد

    یا داستان اجازه به خودم برای درک دیگران

    داستان تقریبا به طور جدی از زمانی آغاز شد که تصمیم گرفتم با
    سنگ، خاک، چوب، سیمان، ماسه، آجر، سیم خاردار، پهن تازه گاو، آرد گندم، گونی پلاستیکی، کاه، کارتن مقوایی، شیشه، بطری شیشه ای، میلگرد و یک سری خرت و پرت دیگر خانه ای در یک روستا بسازم.
    شما اگر می خواهید دیگران درباره کارتان (یا حتی طرحتان) نظر بدهند بروید و در یک روستا خانه بسازید. بعید می دانم اگر در شهر این کار را بکنید همان اندازه نظر بشنوید. البته در این مورد خاص که من با آن روبرو هستم نظر دادن واژه مناسبی نیست. سعی می کنند من را قانع کنند که اشتباه می کنم و یک روز پشیمان می شوم. که دوره این کارها گذشته است. که حالا که دارم هزینه می کنم بهتر است یک کار اساسی انجام بدهم. که خیلی کوچک است. که زیرزمین کاربردی ندارد. و الخ.
    در اوایل کار توضیح اینکه خانه ام را چگونه می خواهم بسازم کار دشواری بود و انرژی زیادی از من می گرفت. سالها بود که می دانستم که در وجود هر آدمی یک آرشیتکت نهفته است ولی این موضوع را تا به حال با پوست و گوشت خودم لمس نکرده بودم. حال که من خودم بدون هیچ تخصص رسمی یا تجربه ای در زمینه طراحی و ساخت خانه دست به این کار زده بودم، عادلانه به نظر می رسید که نصیحت های خیرخواهانه هر کسی را که به هر دلیلی در این سفر سر راهم قرار می گرفت، بشنوم.
    البته در اوایل کار اینگونه فکر نمی کردم. بیشتر نظرات را احمقانه یا در بهترین حالت بی ربط قضاوت می کردم. مثل بیشتر مواقع که از کسی چیزی می شنویم یا می بینیم. فکرش را. یا احساسش را. یا نظرش را. یا کارش را. درست – غلط. خوب – بد. زیبا – زشت. منطقی – غیر منطقی. عادی – غیر عادی.  قضاوت می کنیم. برچسب می زنیم. اولین عکس العملی که از خود نشان می دهیم. یا بهتر بگویم اولین عکس العملی که به اولین عکس العمل دیگران نشان می دهیم.

    به ندرت اتفاق می افتد که به جای اولین عکس العمل که به اولین عکس العمل دیگران نشان می دهیم، درباره معنای آن پرسش کنیم. حتی اگر این اولین عکس العمل، نصیحت ناخواسته ای باشد از سوی کارگری که وظیفه اش کندن زمین برای شماست. وظیفه ای هر چند ضروری ولی کم اهمیت در کل فرایند ساخت خانه. و این فقط نظر دادن ناخواسته کارگر زمین کن نیست. که فرار از کارش هم هست. به شکل صحبت با موبایل. یا زل زدن به نقطه ای در دوردست. یا آهسته راه رفتن. خیلی آهسته راه رفتن.

    معنای اینقدر آهسته راه رفتن این کارگر چیست؟ گویی ابدیت برای او بین بیل و جایی که باید بکند، قرار دارد. فاصله ای که با واحد متریک چیزی حدود ده متر است. چرا قدمهایش اینقدر آهسته و سنگینند؟ شاید انرژی کافی برای این کار ندارد. شاید هم انگیزه کافی. شاید می خواهد بیشتر طول بکشد. شاید به نظر خودش دارد سریع کار می کند.

    شوپنهاور معتقد بود که برای آدم حساس ارباب یا برده بودن هر دو کار مشکلی است.
    شاید چون آدم حساس به خودش اجازه نمی دهد که دیگران را درک کند. یا به خودش اجازه داده که دیگران را هرگز درک نکند. (این هم یک تعریف برای آدم حساس.)

    من هر وقت که احساس نیاز به داد زدن سر یکی از کارگرها می کنم این جمله شوپنهاور یادم می آید. فقط داد زدن هم نیست. بعضی وقتها دلم می خواهد دوران برده داری تمام نشده بود و من می توانستم حتی برای چند ماه، چند برده داشته باشم. با تمام اختیاراتی که از یک ارباب توی فیلمها دیده اید. شلاق و این جور چیزها را می گویم. ولی ارباب بودن برای من مشکل است چون برای ارباب بودن آدم باید بتواند یک برده را درک بکند. برای برده بودن هم آدم باید بتواند یک ارباب را درک بکند. در غیر اینصورت کار مشکل می شود.

    چند هفته پیش کار کندن زمین را به کارگری سپرده بودم که جوان جالبی بود. کم کار می کرد ولی حرف زیاد می زد. با لبخندی انرژی بخش. از آن کارگرها نبود که از سر و رویشان غم و غصه و نارضایتی می بارد. رواقی گری خاصی از چهره و صدایش متصاعد می شد. به کرات بی کار می ایستاد و در حالیکه بقیه مشغول کار بودند، نظر می داد. درباره همه چیز. درباره نقشه ساختمان. درباره جای ستونها. درباره رئیس جمهور جدید. درباره خیلی چیزها.
    زمین خیلی سفت بود. سنگ هم زیاد داشت. بعضی وقتها مجبور می شد با یک دیلم بزرگ سنگ بزرگی را بشکند یا جابجا بکند. یک بار بدون اینکه دیگران را خطاب قرار بدهد ایستاد و گفت: “هر چه می کنم به حقیقت نمی رسم.”

    فردای آن روز من مجبور بودم جایی بروم. محل های حفاری را نشانش دادم و وقتی ظهر برگشتم دیدم که چند جا را به اشتباه کنده است. به خودم اجازه دادم درکش کنم. شاید واقعا به دنبال حقیقت می گشت.

    پانوشت
    اگر باز هم تا نوشته بعدی زمان زیادی طول کشید دلیل عمده اش خستگی کار ساختمانی و نداشتن اینترنت پر سرعت است. تا آن زمان شما هم می توانید مثل من از خواندن این دو وبلاگ خوب تازه راه اندازی شده لذت ببرید.

    www.mehrandokht.ir

    www.masorian.com

  • بیش آموختگی و مشکلاتش

    شما که دارید این مطلب را می خوانید به احتمال زیاد مثل نویسنده آن یک “بیش آموخته” هستید.

     

    تو یک بیش آموخته هستی

    YOU ARE OVER EDUCATED

    اولین آشنایی جدی من با اصطلاح over educated زمانی بود که چند سال پیش برای گرفتن شغل نظافتچی توی شرکتی در کانادا رزومه فرستادم. چند روز بعد عبارت فوق را در جواب ایمیلم دریافت کردم.

    کسی که رزومه من را به دلیل بیش آموخته بودن رد کرده بود کاملا حق داشت. من برای نظافت یک دفتر کار یا هر جای دیگری بیش آموخته بودم. هنوز هم هستم. نه به دلیل مدرک دانشگاهیم. چراکه من در رزومه ای که برای شغل نظافتچی فرستاده بودم کلمه ای از مدرک و تخصصهای مرتبط ننوشته بودم. پس یارو از کجا فهمید که من بیش آموخته هستم؟ چه اشکالی داشت که من بیش آموخته دفتر کارشان را نظافت کنم؟ مگر بیش آموختگی چه اشکالی دارد؟ چه آسیب یا ضرری ممکن است به کسی برساند؟ من از آن روز دارم به این سؤالها و سؤالهای مشابه فکر می کنم.

    این یک حقیقت غیر قابل انکار است که ما از سنین خیلی کم مورد آموزش قرار می گیریم. اینجا باید تاکید کنم که مورد آموزش قرار گرفتن با یادگیری دو مقوله اساسا متفاوت هستند. مورد آموزش واقع شدن مثل مورد حمله واقع شدن. یا مورد تجاوز واقع شدن. ما از سنین خیلی کم “مورد آموزش” قرار می گیریم. مدرسه. کلاس. کلاس. کلاس. مدرسه. آموزشگاه. دانشگاه. کلاس. کلاس خصوصی. تور آموزشی. کمپ آموزشی. آموزش نظامی. آموزش حین خدمت. آموزش متوسطه. آموزش عالی. آموزش تکمیلی. آموزش رانندگی. آموزش مهارتهای زندگی. آموزش جنسی. آموزش. آموزش. آموزش.

    در این فرایند، بیشتر (99 درصد) خزعبلاتی که به ما آموزش داده می شود بی ربط است. مثل انتگرال گرفتن. مثل مساحت چین. مثل برنامه نویسی به زبان ماشین. مثل فرمول شیمیایی مواد آلی. مثل خیلی چیزهای دیگر. بی ربط می گویم نه بی فایده. ممکن است فایده داشته باشد ولی برای شخص خاصی در زمان و مکان خاصی. آن شخص به احتمال 99 درصد، شخص مورد آموزش نیست.

    پدیده جالب توجه دیگر اینست که سازمان آموزش دهنده، با مکانی برای یادگیری اشتباه می شود. منظورم از سازمان آموزش دهنده همه اماکن آموزش عمومی است. مدرسه، دانشگاه، مؤسسات آموزشی. اعم از دولتی و آزاد و غیر انتفاعی و داخلی و خارجی و غیره. اینها همه “شبه دکانهایی” هستند که پکیج های آموزشی می فروشند. شبه دکان از این جهت که دکان از دو کان (رکن) ارائه یک ارزش برای مشتری و ارتباط با مشتری ساخته می شود. ارزشی که یک دانشگاه برای مشتریانش ایجاد می کند چیست؟ اشتغالزایی برای کارمندان و اساتیدش؟ نه جدی؟ در چه ارتباطی این ارزش ارائه می شود و این ارتباط در طول زمان چگونه حفظ می شود و توسعه می یابد؟

    نتیجه اینکه فرد بیش آموخته تصور توهم آلود و مخدوشی از دنیای واقعی پیدا می کند. یکی از بامزه ترین این توهم ها شکایت از نبودن کار برای جوانان تحصیل کرده توسط خود یا والدینشان است.

    داستان از این قرار است که کارهایی (شغلهایی) که در یک محیط وجود دارد – چه از نظر تعداد و چه از نظر سطح یا پیچیدگی – بیانگر واقعیتهای آن محیط است. بد یا خوب. واقعیت مثل تعداد دخترهای مجرد در سن ازدواج. واقعیت مثل میزان برداشت گندم دیم در سال 1392. البته که می توان با کارآفرینی این واقعیت را به واقعیت دیگری تغییر داد ولی توسط چه کسانی و با چه شرایطی و در چه فرایندی؟

    خریدن یک بسته آموزشی (فرقی نمی کند که یک دوره 2 روزه باشد یا یک مدرک دکترا) از یک شبه دکان آموزشی هیچ ارتباطی به دینامیک عرضه و تقاضای بازار کار در یک جامعه ندارد. همانطور که هیچ ارتباطی بین خریدن یک دستگاه مرسدس بنز با بازار مسافرکشی وجود ندارد.

    درک این مفهوم ساده که پدربزرگ های من و شما آنرا به راحتی می فهمیدند و در زندگیشان جاری بود، برای فرد بیش آموخته غیر ممکن است.

     

    بیش آموخته

    مشکلات بیش آموخته ها به بیکاری یا بی پولی یا مقروض بودن محدود نمی شود. بیش آموخته ها اصولا در محیطی که زندگی می کنند وصله ناجور به حساب می آیند. توی روابط اجتماعی فیت نمی شوند. هم آنها دیگران را بی فرهنگ می پندارند و هم دیگران آنها را عجیب و غریب (یا بی شعور). بیش آموخته اگر شاغل هم باشد معمولا دیگران به خصوص مدیران بالادستیش را به بی سوادی محکوم می کند. او باهوش تر است و از آنها بیشتر می داند. اگر از آدم بیش آموخته بپرسید سر کارش دقیقا چه کاری انجام می دهد، بهترین جوابی که می تواند بدهد اینست که با کامپیوتر کار می کند. بیش آموخته مشکلات و ضعفها را می داند و می بیند و می تواند آنها را تحلیل کند و درباره آنها تئوری بدهد و عاملانش را شناسایی بکند، ولی دریغ از یک قدم برای حل آن مشکلات. دیوار عظیمی بین آدم بیش آموخته و واقعیت آدمهایی که قرار است با آنها زندگی کند وجود دارد. دیواری که با سالها آموزش خواسته و ناخواسته و صدها لایه از خزعبل و ترس و دروغ و توهم و غرور و تعصب و توقع بنا شده است. جامعه او را درک نمی کند. مردم بی فرهنگند. مام وطن برای ایجاد شغل برای بیش آموخته ای چون او به اندازه کافی توسعه نیافته است.

    درسهایی که از زندگی واقعی در محیط واقعی و در رابطه با آدمهای واقعی (خارج از محیط شبه دکانهای آموزشی) یاد می گیریم تا سالهای سال باید به زدودن این لایه های آموزش یافته اختصاص یابد. فرایندی که خیلی وقتها تلخ و دردناک است. فرایندی که بسیاری از بیش آموخته ها ترجیح می دهند هرگز به آن قدم نگذارند.

     

    It is incredible how much harm is done when the seeds of wrong notions are laid in the mind in those early years, later on to bear a crop of prejudice; for the subsequent lessons, which are learned from real life in the world have to be devoted mainly to their extirpation.
    “To unlearn the evil” was the answer, according to Diogenes Laertius, Antisthenes gave, when he was asked what branch of knowledge was most necessary; and we can see what he meant.

    ~Arthur Schopenhauer

     

    پانوشت

    جستجوی “بیش آموخته” بر روی گوگل هیچ نتیجه ای برنگرداند. شاید شخص دیگری قبل از من آنرا بکار برده باشد ولی من از آن بی اطلاعم. شاید اصطلاح over educated معادل بهتری در زبان فارسی داشته باشد که من از آن بی اطلاعم. فرقی هم نمی کند چون در هر صورت من و شما بیش آموخته هستیم.

     

    مطالب مرتبط

    ای زمین بر قامت رعنا نگر زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    تنها روش باهوش شدن

    توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

     

    مطلب مرتبط بعدی

    آنلرن کردن خزعبلات – ضروری ترین شاخه دانش