• ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

    ملاحظاتی در باب ندیدن کدو

    داستانی در دفتر پنجم مثنوی معنوی هست با این عنوان:

    “داستان آن کنیزک که با خر خاتون شهوت می راند، و او را چون بز و خرس آموخته بود شهوت راندن آدمیانه، و کدویی در قضیب خر می کرد تا از اندازه نگذرد، خاتون بر آن وقوف یافت. لکن دقیقه کدو را ندید، کنیزک را به بهانه به راه کرد جای دور، و با خر جمع شد بی کدو، و هلاک شد به فضیحت، کنیزک بیگاه بازآمد و نوحه کرد که ای جانم و ای چشم روشنم، ..یر دیدی کدو ندیدی، ذکر دیدی آن دگر ندیدی…”

    کدو

    داستان نسبتا ساده ای است حول این محور که خاتون کدو را ندیده است. الیته مولوی در این داستان هم مانند بسیاری از داستانهای دیگرش خیلی سریع و با عجله به همان تله ای می افتد که خاتون داستانش افتاده است. یعنی ندیدن کدو. به همان تله ای که من همین الان در نوشتن این مطلب دارم می افتم.

    مولوی از همان ابتدای داستان نتیجه اخلاقی مورد نظرش را اینجوری ارائه می دهد:

    میل شهوت کر کند دل را و کور               تا نماید خر چو یوسف، نار نور

    کدو در اینجا آن قسمتی از اطلاعات است که به عمد یا غیر عمد دریافت نمی شود. یا نادیده گرفته می شود. همه انسانها در طول عمرشان برای تصمیمهایی که می گیرند (یا نمی گیرند) هزاران بار کدو را نمی بینند یا آنرا نادیده می گیرند. اشتباه از کجا می آید؟ البته من از مولوی انتظار ندارم که به تئوری اطلاعات، گشادی اطلاعاتی، تفاوتهای شخصیتی و غیره تسلط داشته باشد و در شعرش دلایل کدو ندیدن خاتون را به شکلی علمی و از ابعاد مختلف تشریح کند. چیزی که در این داستان خیلی توی ذوق می زند اینست که شاعر دقیقا همان کار خاتون را انجام می دهد. چه کاری؟

    “تصمیم گیری سریع با اطلاعات محدودی که دریافت کرده است.”

    خاتون جماع کنیزکش با خر را می بیند و سریع تصمیم می گیرد که او هم می تواند عین این عمل را تکرار بکند.

    در فرو بست آن زن و خر را کشید      شادمانه، لاجرم کیفر کشید

    مولانا هم با همین سرعت به آسیب شناسی خربازی خاتون می پردازد. اگرچه کنیزکی هست که سعی می کند اشکال کار هر دو آنها را یادآدوری کند. ولی خاتون مرده است و مولوی هم بدون اینکه بخواهد به کنیزک داستانش گوش بدهد، فقط بدنبال نتیجه گیری اخلاقی است:

    آن کنیزک می شد و می گفت آه        کردی ای خاتون تو استا را به راه

    کار بی استاد خواهی ساختن            جاهلانه جان بخواهی باختن

    ای ز من  دزدیده علمی ناتمام           ننگت آمد که بپرسی حال دام؟

    …..

    پس کنیزک آمد از اشکاف در          دید خاتون را بمرده زیر خر

    گفت ای خاتون احمق این چه بود       گر ترا استاد خود نقشی نمود؟

    ظاهرش دیدی، سرش از تو نهان      اوستا ناگشته بگشادی دکان؟

    ..یر دیدی همچو شهد و چون خبیص    آن کدو را ندیدی ای حریص؟

    یا چو مستغرق شدی در عشق خر      آن کدو پنهان بماندت از نظر؟

    ظاهر صنعت بدیدی زواستاد            اوستادی برگرفتی شاد شاد؟

    همانطور که ملاحظه می کنید مولوی در مورد حرص و جهالت خاتون تصمیمش را گرفته است و سؤال بیشتری برای روشنتر شدن انگیزه های خاتون ندارد. سؤالهایی چون: آیا خاتون مجرد بوده است؟ آیا همسر خاتون از اختلالات جنسی رنج می برده است؟ آیا خاتون یک شخصیت برونگرا و بسیار ماجراجو داشته است؟ آیا خاتون چنین فانتزی هایی را در سر می پرورده است؟ آیا خاتون قصد خودکشی داشته است؟ آیا خاتون اصولا به جزئیات بی توجه بوده است؟ و الخ. شاید خاتون کدو را دیده و تصمیم گرفته است که به آن نیازی ندارد.

    کسانی هستند که با یک نگاه و تو سی ثانیه اول یا برخورد اول می فهمند “طرف مقابل چه جور آدمی است یا اصطلاحا چه کاره است.” توانمندی این آدمهای باهوش در اینست که می توانند خیلی سریع پدیده های اطرافشان را در یکی از دسته بندیهای ذهنی که دارند قرار بدهند. طبیعی است که هرچه تعداد دسته بندیهای ذهنی یک آدم کمتر باشد این عمل را سریعتر می تواند انجام بدهد. مثل کامپیوتر که در ساده ترین حالت داده ها را به دو شکل صفر و یک ذخیره می کند.

    نکته در اینجاست که ایده های خوب یا مفاهیم جدید معمولا در دسته بندیهای موجود نمی گنجند. بلکه آنها را متحول می کنند. شما ممکن است بتوانید اطلاعاتی را که دریافت می کنید از هر آدم دیگری سریعتر پردازش و دسته بندی کنید. ولی این احتمال هم وجود دارد که همین دسته بندی ربات گونه از مواجهه شما با ترسهایتان جلوگیری بکند. از رشد شما هم همینطور. یا توهمهایتان.

    فکر می کنی می دانی یارو چه کاره است؟ حریص است؟ جاهل است؟ چی؟ نیازی به خواندن کل کتاب نیست؟ نیازی به تماشای همه فیلم وجود ندارد؟ نیازی نیست همه حرفهای یارو را بشنوی؟ همین که دهانش را باز کند کافی است؟

    صورتی بشنیده گشتی ترجمان     بی خبر از گفت خود چون طوطیان

    مطالب مرتبط:

    نیک کرد او، لیک نیک بدنما

    جهالت 2.0: باتلاقی که هر اقتصادی را به قعر خود فرو می برد

    علم زدگی یا بیماری نمی توانم نمی توانم

    عاشقم بر قهر و بر لطفش بجد

    برچسب می زنم پس هستم

    چون به خلوت می روند آن کار دیگر می کنند

    سواد اطلاعاتی چیست؟

    averted vision

    مطلب مرتبط آینده

    گوارش اطلاعات، اسهال و یبوست اطلاعاتی و سایر بیماریهای دستگاه گوارش اطلاعات

  • Lost, a poem by Charles Bukowski

    no

    we can’t we can’t win it

    I’ve decided we can’t win it

    just for a while we thought we could but that was just for a while

    now we know we can’t win it

    we can’t stand still and win it or run and win it

    or do right and win it

    or do wrong and win it

    somebody else is going to win it

    that’s why somebody else is there and we are here

    it is terrible to be defeated in what seems to count

    it will happen

    to accept it is impossible

    to know it is more important than doves or switchbrakes or love

     

  • برنامه اجرایی من برای حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به همراه سوابق اجرایی اینجانب

    مقدمه یا چیزهایی که من از علف هرز یاد گرفتم.

    رویش و فراگیر شدن علف هرز در حقیقت پاسخ زمین است به آسیب دیدگی خاک یا پوشش گیاهی آن. کاشت بی رویه، شخم زدن، آلودگی آب و خاک، چرای بی رویه و عوامل دیگر باعث می شوند که در یک منطقه علف هرز رشد کند و مانع از رشد گونه های گیاهی مفید (برای انسان) بشود. درست مثل زخمی که پل بین بریده شدن پوست و ترمیم آن است. علف هرز سعی می کند انسان ( و چارپایانش) را از خاک دور کند. تا خاک بتواند نفسی دوباره بکشد و جانی تازه بیابد. حتی برای مدتی کوتاه.

     

    علف هرز

    Do-Nothing Farming یا کشاورزی گشاد یا کشاورزی طبیعی

    اینجانب پارسال یک زمین کشاورزی خریدم. بدون برنامه مشخصی برای آن. شاید برای پاسخ دادن به یک رویای کودکی یا یک فانتزی بزرگسالی. دلیلش خیلی مهم نیست. چیزی که جالب است اینست که از دوستان و اطرافیان هر کسی که از ماجرا مطلع شد از من پرسید “برنامه ات برای زمینت چیست؟” یا “چه کار می خواهی بکنی؟” یا “چه چیزی می خواهی بکاری؟”

    جواب من: “فعلا هیچی.”

    اصلا چرا حتما باید یک کاری کرد؟

    قبل از اینکه من بتوانم جواب این سؤال را پیدا کنم سر و کله کسی که زمین را از او خریده بودم پیدا شد و اصرار بر اینکه زمینم را برای از بین بردن علف های هرزی که تا کمر آدم رشد می کند و همه زمین را می پوشاند شخم بزنم. از او اصرار و از من که حالا یک کاریش می کنیم. البته همین باعث شد که با کمی جستجو بفهمم فلسفه وجودی علف هرز چیست و چرا رشد می کند و اینکه علف هرزی که در زمین من رشد کرده یک نوع گیاه دارویی است که پنجاه برابر گندم ارزش دارد. چند روز پیش اینجانب اولین محصولم را برداشت کردم.

    آقای ماسانوبو فوکواکا (Masanobu Fukuoka) فیلسوف و کشاورز ژاپنی در کتاب بی نظیرش می نویسد “بزرگترین آدم کسی است که سعی نمی کند دستاوردی داشته باشد.”

    در یکی از افسانه های ازوپ وقتی که قورباغه ها از خدا یک پادشاه می خواهند، خدا به آنها یک تکه چوب می دهد. قورباغه ها تکه چوب خنگ را مسخره می کنند و وقتی که پادشاه بزرگتری از خدا طلب می کنند، او برای آنها یک مرغ ماهیخوار می فرستد. تا پایان داستان مرغ ماهیخوار قورباغه ها را آنقدر نوک می زند تا همه آنها بمیرند.

    “مردم فکر می کنند کسی که قوی و باهوش است شخص برجسته ای است و به همین دلیل نخست وزیری انتخاب می کنند که کشور را مانند یک لوکوموتیو دیزلی می کشد.”

    از فوکواکا سؤال می شود: “چه جور آدمی باید برای نخست وزیری انتخاب شود؟”

    جواب می دهد: “یک تکه چوب خنگ. هیچ فردی بهتر از داروما-سان نیست. او آنقدر راحت است که می تواند سالها بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند در حالت مدیتیشن بنشیند. اگر او را هل بدهید خم می شود ولی همیشه و بدون هیچ مقاومتی دوباره به حالت نشسته اولیه اش برمی گردد.”

     

    داروما سان

    از فوکواکا سؤال می شود: “اگر شما هیچ کاری نکنید چرخ دنیا نمی چرخد. بدون توسعه چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد؟”

    جواب می دهد: “چرا باید توسعه داد؟ اگر توسعه اقتصادی از 5% به 10% افزایش یابد آیا خوشبختی دو برابر خواهد شد؟ نرخ رشد صفر درصد چه اشکالی دارد؟ مگر این یک اقتصاد پایدار نیست؟ آیا بهتر از ساده زیستی و راحتی هم چیزی می تواند باشد؟”

    “در آغاز دلیلی برای پیشرفت و کاری برای انجام دادن وجود نداشت. ما به جایی رسیده ایم که تنها راه برای ایجاد یک جنبش، ایجاد نکردن هیچ جنبشی است.”

    ~ ماسانوبو فوکواکا The one-Straw Revolution

    چرا حتما باید یک کاری کرد؟ یا یک لیست بلند و بالا برای انجام کارها داشت؟ برای اشتغال زایی جوانان. برای فنافرینی. برای نانوتکنولوژی. برای آبیاری قطره ای. برای درمان سرطان. برای صادرات. برای رشد اقتصادی. برای فرهنگ. برای تجارت. برای ورزش. برای فوتبال. (تا جایی که من می دانم فوتبال با ورزش فرق دارد.) برای ازدواج جوانان. برای معضل اعتیاد. فرار مغزها. واردات بی رویه. فاضلاب شهری. ساخت و ساز غیر مجاز. تامین اجتماعی. هم افزایی. گفتمان. اخلاق و الخ.

    می توان هیچ کاری نکرد.

     

    پیوست – سوابق اجرایی اینجانب – قسمت اول

    بیش از بیست سال سابقه مفید و قابل استناد در هیچ کاری نکردن.

    اینجانب هیچ کاری نکردن را به طور جدی از زمان دانشجویی شروع کردم. مثلا سر کلاس نمی رفتم. یا سر امتحان هیچ چیزی نمی نوشتم. نه از سر اعتراض به استاد یا با هدف ایجاد یک جنبش بلکه صرفا نمی خواستم کاری انجام بدهم. با ساعتها خوابیدن و کتاب داستان خواندن و چرت و پرت گفتن با هم اتاقیها و چای خوردن و سیگار کشیدن کاملا راحت بودم. آشنایی با مواد مخدر تفریحی و سه ترم مشروطی متوالی همزمان شد با بستن یک قرارداد که در آن کار من این بود که به شهرهای مختلف سفر کنم و یک پرسشنامه را از مشخصات سیستمهای نرم افزاری ادارات تابعه پر کنم. به عنوان اولین شغل مهندسیم در آن هیچ کاری نمی کردم. سفرها که تمام شد نشستم پشت میز و قرار شد که یک برنامه بنویسم. من در طول روز با همکارانم صحبت می کردم یا چیزی می خواندم یا خیال پردازی می کردم. بعد از شش ماه که به رئیسم گفتم “پروژه شکست خورد” من را اخراج کرد.

    بعد از چند ماه به خدمت سربازی رفتم و به مدت بیست و یک ماه هیچ کاری نمی کردم. البته در آن زمان اینجوری فکر نمی کردم و از این موضوع که هیچ کاری نمی کنم خیلی ناراحت و عصبانی بودم. تا جایی که چند بار نزدیک بود به دردسر جدی بیفتم. در ماههای آخر سربازی در یک سازمان دولتی به عنوان مسؤول شبکه کار می کردم. از ساعت سه عصر تا 11-12 شب. آنجا هم به جز چت کردن معمولا هیچ کاری نمی کردم.

    بعد از خدمت سربازی با کمک چند نفر از دوستان و آشنایان و یک سرمایه گذار خارجی سعی کردم یک کسب و کار راه اندازی کنم که ظرف مدت کوتاهی به شکست انجامید. اعتراف می کنم که دلیل اصلی آن بی تجربگی خودم بود. بعد از آن حدود یک سال هیچ کاری نکردم تا اینکه دوباره به عنوان مسؤول شبکه استخدام شدم. اینبار در یک شرکت خصوصی. از آنجاییکه شرکت کوچک بود و کار زیادی برای یک مسؤول شبکه (آنهم آدمی مثل من) نداشت خیلی زود وقت زیادی برای استفاده شخصی از اینترنت در محل کار پیدا کردم. رئیس من آدم خوبی بود. بعضی وقتها از من می پرسید که تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ من جوابی نداشتم و فقط نگاه می کردم.

    بعد به کانادا مهاجرت کردم. در اینجا باید یک چیزی حدود نه ماه را از رزومه هیچ کاری نکردنم حذف کنم. ولی چون اینجا نیازی به دروغ گفتن نیست آنرا حذف نمی کنم. نه ماه مثل لوکوموتیو دیزلی توی یک کارخانه کار کردم. اوایل به عنوان کارگر ساده و اواخر به عنوان سرپرست خط تولید شیفت شب. هم به عنوان راننده لیفت تراک توی کانتینرهای یخ زده در منهای سی درجه کار می کردم. هم مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید به عنوان کارگر خط تولید. بعد از نه ماه کارم را ول کردم. سعی کردم درس بخوانم و یک مدرک بگیرم ولی عملا هیچ کاری نمی کردم و آنرا هم ول کردم.

    بعد از مدتی به ایران برگشتم. چند ماهی هیچ کاری نمی کردم تا اینکه به همان شرکت قبلی برگشتم. اینبار با یک عنوان شغلی متفاوت. مدیر توسعه کسب و کار. هنوز نمی دانم چه چیزی من را واجد شرایط مدیریت کرده بود آنهم مدیریت توسعه کسب و کار. ولی باور کنید عین واقعیت است. باز هم هیچ کاری نمی کردم و باز هم رئیسم که آدم خوبی بود هر از چند گاهی از من می پرسید “تو واقعا می خواهی چکار کنی؟” و باز هم من جوابی نداشتم. این کار را هم رها کردم. حدودا سال 1386 بود.

     

     

    مطالب مرتبط

    ده دلیل برای ترک کار

    مطالب مرتبط آینده

    سوابق اجرایی اینجانب – قسمت دوم

     

  • در سفر باید شناخت

    سفر خیلی چیزها به آدم می آموزد

    آدم

    در سفر چیزهای جدید می بیند

    به جاهای نرفته می رود

    با آدمهای جدید آشنا می شود

    همسفرهایش را بهتر می شناسد

    چیزهایی را در خودش کشف می کند که قبلا از وجود آنها بی خبر بوده است

    ساعت هشت و نیم از تهران حرکت کردیم

    اتوبان تهران کرج خیلی شلوغ بود

    ترافیک غیر ممکنی بود

    گویی همه آدمهای روی کره زمین می خواستند از طریق اتوبان تهران کرج سفر کنند

    همه آدمها می خواستند

    به جاهای نرفته بروند

    چیزهای جدید ببینند

    همسفرهایشان را بهتر بشناسند

    چیزهای ناشناخته ای را در خودشان کشف کنند

    ساعت یازده از خروجی همت شرق برگشتیم

    ساعت یازده و نیم رسیدیدم به همانجایی که ساعت هشت و نیم بودیم

     

  • دستشویی داخل مغازه

    یا مدل انتخاب مبتنی بر قضای حاجت

    از شهرستانهای رودبار یا منجیل که عبور می کنید تعداد زیادی تابلو به چشمتان می خورد که بر روی آنها عبارت “دستشویی داخل مغازه” به همراه یک فلش رنگی جلب نظر می کنند. اینها مغازه هایی هستند که زیتون، روغن زیتون و به طور کلی سوغات آن منطقه را عرضه می کنند.

    در این مدل که حدس می زنم فقط مختص منطقه رودبار نیست و در همه جا نمونه های مختلفی از آنرا می توان یافت، فروشنده به جای تمرکز بر روی خصوصیات و کیفیات کالایی که عرضه می کند، بر روی یک مشکل اساسی مشتری دست می گذارد. به عبارت دیگر صاحب مغازه زیتون فروشی با بهره گیری از فشار طبیعی که به مشتری وارد می شود و تبدیل مغازه اش به یک توالت عمومی، سعی می کند مشتری را مانند یک طعمه به داخل مغازه بکشاند. پیامی که مشتری دریافت می کند: من به تو کمک کردم خودت را راحت کنی، در عوض تو هم از من چیزی بخر.

    مهم نیست من چه چیزی و با چه کیفیتی یا قیمتی به تو می فروشم. همانطور که مهم نیست تو توی توالت چه کار کردی. حتی مهم نیست که آنرا پشت سرت تمیز کردی یا نه. اینجا رابطه بلند مدت معنا ندارد. دفعه بعد که از این شهر (یا شهر دیگری) رد شوی به احتمال زیاد جلوی مغازه دیگری توقف خواهی کرد. جلوی اولین تابلوی “دستشویی داخل مغازه”.

    چیزی که مهم است اینست که کی، کجا و به چه میزان  به تو فشار وارد شده باشد. اتفاقی که دیر و زود دارد ولی سوخت و سوز ندارد.

  • you never know

    you never know how small your life is

    until you look at your 13″ computer screen

    or into your drawer, a mirror or your soul

    or inside your skull, your stomach or your mouth

    or outside your window

    or inside your mailbox

    or outside your box

    you never know

    until you look at your spoon

     

    there might be people who lead a really big life

    or a big death

    but you never know

    until you kill someone

    or love someone

    until you watch enough TV

    until you read enough history

    until you spend enough money

    until you look at your spoon

    you never know

     

  • نیازمندیها

    آگهی روزنامه:

     

    پراید سفید مدل 87

    کارکرد: 87 هزار کیلومتر

    بدون رنگ و تصادف

    با بیمه بدنه

    قیمت: 10 میلیون مقطوع

     

    تماس تلفنی:

    – سلام

    – سلام

    – خسته نباشید

    – خیلی ممنون

    – برای آگهیتون تماس گرفتم

    – خواهش می کنم بفرمایید

    – رنگ؟

    – سفید

    – چقدر کار کرده؟

    – 87 هزار کیلومتر

    – مال چه ماهیه؟

    – بهمن

    – قیمت؟

    – 10 میلیون

    – خیلی ممنون

    – خواهش می کنم

    – خدافظ

    – خدافظ

     

    … تماس بعدی

     

  • برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

    و مشکل من؟

    نوشتن یک مطلب دیگر بر روی این وبلاگ.

    اضافه کردن چند بایت دیگر به اقیانوس خزعبلات اینترنت. یا برداشتن یک قدم دیگر. به کدام سمت؟ در کدام مسیر؟ با چه هدفی؟ نمی دانم. شاید با هدف نخ نما شدن. واقعی شدن. یا شاید با هدف جستجو و کشف و تغییر. در هر صورت مهم نیست. چیزی که مهم است این است که من یک مشکل دارم. من دوسال و نیم است که این مشکل را دارم و هیچ وقت هم از شدت آن کاسته نشده است. بعضی ها معتقدند که برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد.

     

    برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

    مثلا آقای وین دایر معتقد است که “برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد.” شخص دیگری ممکن است ادعا کند که برای هر مشکلی یک راه حل نرم افزاری وجود دارد. یا یک راه حل مکانیکی. یا یک راه حل شیمیایی. یا یک راه حل پولی. و الخ. آقای مازلو معتقد است که هر کسی که تنها ابزارش چکش است همه مشکلات را به شکل میخ می بیند. به این ترتیب می توان گفت که برای هر مشکل کسی که فقط چکش دارد یک راه حل چکشی وجود دارد.

    دو سال پیش ترجمه این کتاب را که تا کنون نخوانده ام به همراه ترجمه یک دوجین کتاب دیگر برای تحقیقی که هرگز انجام نشد خریدم.  آنرا نخواندم شاید چون با آقای دایر هم عقیده بودم. شاید هم چون در خودم نمی دیدم که خلاف نظریه اش را ثابت کنم. فرض کنید که کسی پیدا بشود که یک مثال نقض برای نظریه “برای هر مشکلی یک راه حل … وجود دارد” پیدا بکند. مطمئن باشید صاحب نظریه راه حلی برای آن مشکل ارائه خواهد داد. شک نکنید. “همیشه یک توجیه برای هر مثال نقض وجود دارد.” (این جمله قصار را خودم گفتم.) من ترجیح دادم که با نویسنده کتاب موافق باشم تا مخالف. البته بدون خواندن آن.

    امروز حس کردم اگر تشک مبلی که رویش نشسته بودم کمی بالاتر بیاید باعث راحتی بیشتر خواهد شد. این مشکل را با قرار دادن چند جلد کتاب زیر تشک مبل حل کردم. و یکی از آن کتابها هم همین کتاب فوق الذکر بود. سعی کردم کتابهایی را که هرگز نخوانده بودم در اولویت قرار بدهم، اگرچه برای همسطح شدن تشکها مجبور شدم بعضی از کتابهایی که خوانده بودم را هم به دلیل ضخامت مناسبشان استفاده کنم. بین کتابهای شعر، تاریخ، داستان، روانشناسی و غیره تبعیضی قائل نشدم. تقریبا بیست کتاب برای همه تشکها استفاده شد. دیوان حافظ را به اصرار مادرم به کتابخانه برگرداندم.

     

    مطلب مرتبط بعدی

    چگونه درباره کتابهایی که نخوانده اید حرف بزنید

     

  • خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها

    اگر به شما بگویند که این وبلاگ را یک ربات یا یک برنامه نرم افزاری می نویسد چه فرقی برایتان می کند؟

    واقعا؟

    از کجا مطمئن هستید که این وبلاگ یا نویسنده اش واقعی است؟

    یا هر چیز دیگری که با پسوند واقعی به دست ما می رسد. حراج واقعی. ماست واقعی. داستان واقعی. انسان واقعی. عشق واقعی. علت واقعی. و از همه اینها جالبتر درد واقعی یا لذت واقعی.

    اصولا چه کیفیتی یک چیز را واجد شرایط واقعی شدن می کند؟ کدام یک از خواسته های ما واقعی هستند؟ در چه زمانها یا حالاتی ما واقعا خودمان هستیم؟ چطور می توان واقعی شد؟ حس واقعی داشت، حرفهای واقعی زد، خواسته های واقعی داشت و یا کارهای واقعی کرد؟

    خرگوش مخملی و خرگوش های واقعی

    قصد من از پرسیدن این سؤالها نه فلسفه پردازی است و نه ادعای داشتن جواب آنها. قصدم معرفی داستان کوتاهی است به نام”خرگوش مخملی یا چگونگی واقعی شدن اسباب بازیها” که چند روز پیش خواندم و بسیار از خواندنش لذت بردم و بسیار من را به فکر کردن واداشت. (متن کامل داستان در آدرس داده شده قابل دسترس است.)

    این داستان کوتاه ماجرای تلاش یک عروسک است برای واقعی شدن. از طریق عشق پسربچه ای که صاحبش است. حتی اگر حال خواندن کل داستان را ندارید حداقل چند خط زیر را حتما بخوانید.

     

    “What is REAL?” asked the Rabbit one day, when they were lying side by side near the nursery fender, before Nana came to tidy the room. “Does it mean having things that buzz inside you and a stick-out handle?”
    “Real isn’t how you are made,” said the Skin Horse. “It’s a thing that happens to you. When a child loves you for a long, long time, not just to play with, but REALLY loves you, then you become Real.”
    “Does it hurt?” asked the Rabbit.
    “Sometimes,” said the Skin Horse, for he was always truthful. “When you are Real you don’t mind being hurt.”
    “Does it happen all at once, like being wound up,” he asked, “or bit by bit?”
    “It doesn’t happen all at once,” said the Skin Horse. “You become. It takes a long time. That’s why it doesn’t happen often to people who break easily, or have sharp edges, or who have to be carefully kept. Generally, by the time you are Real, most of your hair has been loved off, and your eyes drop out and you get loose in the joints and very shabby. But these things don’t matter at all, because once you are Real you can’t be ugly, except to people who don’t understand.”