• مشکلات خویش را خاص پنداشتن همانا و گیرکردن همان

    اچ.تی.تی.پی.اس. (HTTPS) ارتباط اینترنت من  به قدری در این چند روز اخیر کند شده است که باز کردن جی میل سه روز طول می کشد. بقیه سرویسهای اصطلاحا امن (secure) هم همینطور. من حتی نتوانستم وارد اینترنت بانک سامان بشوم که یک اکانت وی.پی.ان. بخرم تا شاید این مشکلم را بتوانم حل کنم. هنوز موفق به دانلود کتابی که هفته پیش از آمازون خریدم نشده ام. خلاصه از کار و زندگی افتاده ام. چرا؟

    چون اچ.تی.تی.پی.اس. من کار نمی کند.

    درست مثل وقتی که معده ام کار نمی کند. یا یک جای دیگرم.

    یک چیزی کار نمی کند و من در حالیکه ساعتها روی صندلی نشسته ام و به مانیتور زل زده، انتخابهایی را توی ذهنم بررسی می کنم که همه آنها دور از دسترس هستند. کارهایی مثل اینکه کامپیوترم را به ماشین زباله خشک بدهم و قسم بخورم که هرگز تا آخر عمرم از اینترنت استفاده نکنم. یا اینکه روی پیشانیم واژه اچ.تی.تی.پی.اس. را خالکوبی کنم. یا روی مودم اینترنتم بالا بیاورم. یا به بخش پشتیبانی ایرانسل یا بانک سامان زنگ بزنم و فحش بدهم. یا یک بلیط بخرم و به جایی بروم که در آنجا اچ.تی.تی.پی.اس. کار کند.

    شما نمی دانید که این مشکل برای من چقدر بزرگ است. شما درک نمی کنید که من اسپرگر دارم و مثل آدمهای معمولی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و به همین خاطر اینترنت و به خصوص ارتباط امن آن یعنی اچ.تی.تی.پی.اس. از اهمیت خاصی برای من برخوردار است.

    یک معلم رانندگی داشتم که توی یک جلسه تعلیم رانندگی همه بدبختیها و بلاهایی که توی زندگی سرش آمده بود و همه چیزهایی را که می توانسته بشود ولی نشده بود را برای من تعریف کرد و در آخر هم گفت: ” می دونی چیه؟ من آدم خاصی هستم.”

    من هم مثل او برای سالیان سال فکر می کردم که آدم خاصی هستم. با مشکلات خاص. ولی حقیقت این است که من آدم خاصی نستیم. هیچ مشکلی هم ندارم که خاص باشد. هیچ آدمی خاص نیست. هیچ آدمی مشکل خاصی ندارد.

    اگر کسی ادعا بکند که مشکل خاص دارد چون – شکمش کار نمی کند، سنگ کلیه دارد، پدرش را در کودکی از دست داده، مادرش او را در بچگی کتک می زده است، در جامعه ای به دنیا آمده که تواناییهای او را نادیده می گیرد و به او ظلم می کند، همسرش او را ترک کرده است، همسایه هایش بی فرهنگ هستند، دوستانش به او خیانت کرده اند و در حال حاضر پول کافی برای سیر کردن شکمش ندارد – من سر یک اینترنت پرسرعت با اچ.تی.تی.پی.اس. باز شرط می بندم که در همین لحظه حداقل هزار نفر دیگر در سراسر جهان وجود دارند که این مجموعه مشکلات را دارند. درست مثل او.

    یک آدم خاص

    ………………….

    جای خالی فوق را با هر مشکلی که به ذهنتان می رسد پر کنید. حداقل چند هزار نفر دیگر یا شاید هم چند میلیون نفر دیگر این مشکل را دارند. هیچ مشکلی خاص نیست. چیزی که آدمها را خاص و منحصر بفرد می کند مشکلاتشان نیست. قیافه و شخصیتشان هم نیست. خدا می داند چند میلیون نفر دیگر در جهان دقیقا مثل من INTP با مقداری سندروم اسپرگر و افسردگی و درد و مرضهای دیگر هستند. چیزی که آدمها را از هم متمایز می کند، حتی حرفهایی که می زنند یا اعتقاداتی که دارند هم نیست.

    چیزی که آدمها را ممکن است (شاید، مطمئن نیستم) از هم متمایز کند کارهایی است که انجام می دهند. در غیر اینصورت همه آدمها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. آدمهایی که مرده اند و آدمهایی که زنده اند. در میان آنها که زنده اند آدمی با مشکل خاص وجود ندارد.

    برای من خیلی آسان است که بگویم من آدم خاصی هستم. که شرایطم خاص است. که مشکلاتم با بقیه فرق دارد. خیلی آسان است که به دلیل خاص بودن مشکلاتم هیچ کاری نکنم یا به مانیتور زل بزنم. کاری که سخت است اینست که مسئولیت زندگیم را با همه مشکلاتش بپذیرم و مثل آدم بزرگها کارهای خودم را انجام بدهم.

    برای شروع باید 3000 تومان از عابربانک سر کوچه کارت به کارت کنم. برای یک ماه سرویس وی.پی.ان.

    از همه این حرفها که بگذریم اینترنت بدون اچ.تی.تی.پی.اس. واقعا مشکل خاصی است.

    مطالب مرتبط:

    در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

  • علی عزیز در 1420

    علی عزیز در 1420

    اول از همه امیدوارم که در سال 1420 زنده نباشی. که تا آن زمان زمان تو را کشته باشد. ولی به هر حال این نامه را برایت می نویسم. اگر زنده بودی و این نامه به دستت رسید امیدوارم به بعضی از توصیه های آن عمل کرده باشی.

    امیدوارم در آن زمان به آرامش رسیده باشی و صبحها با عضلات منقبض شده از خواب بیدار نشوی. مثل امروز صبح.

    امیدوارم تا آن موقع خودت را به خاطر همه ایده های احمقانه ای که برای کسب و کار یا چیزهای دیگر داشتی، بخشیده باشی.

    امیدوارم تا 1420 خودت را به خاطر فرصتهایی که فکر می کردی از دست داده ای بخشیده باشی. به خاطر همه زمانی که کشتی. به خاطر همه اشتباههایی که کردی. یا نکردی.

    امیدوارم تا آن زمان هنوز آغازگر مانده باشی و دست از جستجو و کشف برنداشته باشی. امیدوارم خرفت نشده باشی و خیال کنی که جواب سؤالهایت را پیدا کرده ای و به نتیجه رسیده ای.

    خودت را به خاطر همه گیرهایت ببخش. به خاطر همه کارهایی که برای انجامشان زور زدی. زور زدی که فلان دختر از تو خوشش بیاید. زور زدی که وبلاگ بنویسی. زور زدی که صبحها زود از خواب بیدار بشوی. زور زدی که بلند پرواز باشی. بیشتر وقتها زور زدن بی فایده است. امیدوارم در آن زمان بتوانی هر روز با آرامش به طلوع یا غروب آفتاب یا به یک درخت نگاه بکنی و غذایی بخوری که راحت هضم بشود.

    امیدوارم تا آن موقع یاد گرفته باشی که مثل بقیه حیوانات با آرامش غذا بخوری و بخوابی و راه بروی. امیدوارم تا آن موقع توانسته باشی خزعبلاتی را که مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و خانواده و اطرافیان توی کله ات فرو کردند، از ذهن خودت پاک بکنی.

    بخشش

    خودت را به خاطر همه آدمهایی که ناراحتشان کردی ببخش. شاید آنها انتظارات زیادی از تو داشتند. شاید تو می خواستی انتظاراتت را از خودت پایین بیاوری. شاید زور می زدی انتظارات آنها را هم از خودت پایین بیاوری. در هر صورت تمام شده است. آنها به دنبال زندگی خودشان رفته اند.

    امیدوارم هنوز تمرین روزانه ات را انجام بدهی. اگر تا آن موقع زنده بودی امیدوارم بتوانی هر روز ایده های جدیدت را بنویسی. هر روز کمی کار فیزیکی انجام بدهی. هر روز سپاسگزار چیزهایی که داری باشی. امیدوارم هر روز بتوانی به نتیجه کارهایی که می کنی و اتفاقات دیگری که برایت می افتد تسلیم بشوی.

     

    ارادتمند شما

    علی سخاوتی

    فروردین 1392

     

     

     

  • عصر جمعه

    در یک بعد از ظهر آرام بهاری

    چشم دوخته ام به کیسه آبی روی بالکن

    پر از زباله های نسبتا خشک، ظرفهایی که به تازگی خالی شده اند

    ظرفهایی که ممکن است روزی به شکل ظرفهای دیگری دربیایند. یا به شکل جلد یک کتاب. یا کود. یا دسته مسواک. یا کیسه های آبی دیگری برای بازیافت بیشتر

    فقط خدا می داند چه بوهایی از لوله هواکش ساختمان روبرویی بیرون می آید

    باید تعداد نفس هایم را کمتر کنم و زمان آنها را بیشتر

     

  • سالی که نکوست از بهارش پیداست

    یا پیش بینی من برای سال 1392

    معمولا پیش بینی کردن یا حدس زدن آینده از تحلیل گذشته سخت تر است. ولی در این مورد خاص یعنی پیش بینی سال 1392 کار ساده ای است که هر کسی می تواند انجام بدهد.

    سال 1392 چگونه سالی خواهد بود؟ چه اتفاقاتی در آن خواهد افتاد؟

    من پیش بینی می کنم که سال 1392 بسیار شبیه به سال 1391 خواهد بود. چرا؟ چون سال 1391 بسیار شبیه به سال 1390 بود. سال 1390 هم بسیار شبیه به سال 1389 بود. سال 1335 هم بسیار شبیه به سال 1334 بود. و الخ.

    در سال 1391 چه اتفاقاتی افتاد؟ چه چیزی تغییر کرد؟ اتفاق خاصی نیفتاد. چیز خاصی تغییر نکرد.

    من پیش بینی می کنم که سال 1392 هم به همین منوال خواهد گذشت.

    البته بعضی ها تحت تاثیر نوسانات قیمت دلار و برخی مسائل جزئی مشابه آن، احساساتی می شوند و خیال می کنند که تغییراتی رخ داده است. از این آدمها باید پرسید چه چیزی اساسا تغییر کرده است؟ کدام عنصر اساسی به جدول مندلیف زندگی آنها اضافه یا از آن کم شده است؟ همه عناصر موجود، 40 سال پیش هم وجود داشته است. 400 سال پیش هم همینطور. زمان کوروش کبیر هم همینطور. قبل از او هم همینطور.

    البته اینکه می گویم سال 1392 بدون تغییر خواهد بود، از روی نا امیدی با منفی نگری نیست. از روی واقع بینی هم نیست، چرا که کسی واقعیت را نمی داند. این فقط یک حدس ساده است بر اساس مشاهدات گذشته. اکنون که به سی و اندی سال زندگیم نگاه می کنم می بینم که هیچ سالی نیست که بتوان آنرا یک نقطه عطف نامید. 1374 یا 1384 یا 1369؟ همه آنها کم و بیش مثل هم بودند. چند هفته تعطیلی و چندین هفته بین چند روز تعطیلی. هنوز همان غذاهایی را می خوریم که سی سال پیش می خوردیم. با کمی تغییر در مواد اولیه و کمی تغییر در طرز تهیه آنها. آیا کسی پیدا شده است که بتواند با باد هوا یا نور آفتاب یا سنگ مرمر شکم خودش را سیر کند؟

    خوب ممکن است تغییرات تکنولوژی و ارتباطات و خودرویی را که سوار می شوید تغییر بزرگی بدانید؟ این تغییرات در چه سالی اتفاق افتاد؟ اگر موبایل یا آی پد یا اینترنت ای.دی.اس.ال. یا پراید یا تلویزیون ال.ای.دی. نبود الان زندگی شما چند درصد فرق داشت؟ نه جدی؟

     

    "In general, indeed, the wise in all ages have
    always said the same thing, and the fools, who at all times form the
    immense majority, have in their way too acted alike, and done just the
    opposite; and so it will continue. For, as Voltaire says, _we shall
    leave this world as foolish and as wicked as we found it on our
    arrival."
    ARTHUR SCHOPENHAUER

     

    مطالب مرتبط:

    گوسفندان از کوه برگشته اند

    در تشابه و تفاوت من با ناصرالدین شاه

     

  • هر روزمان نوروز است

    چند سالی است که اینگونه است.

    زمستانها خیلی سرد نیست.

    ماهی و سبزی و سبزی پلو در هر روزی از سال در دسترس است.

    گل و سبزه هم همینطور.

    لباس نو هم همینطور.

    قبلا اینجوری نبود.

    کانتکست نوروز تغییر کرده است.

    شاید نوروزمان پیروز نباشد ولی هر روزمان نوروز است.

    من وقتی این موضوع را فهمیدم که قادر بودم هر وقت دلم می خواست کفش نو بخرم.

     

  • پنج ایده برای کشتن زمان

    “زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.”

    این جمله تنها اصل زندگی مردی است که توی درکه یک مغازه آب انار فروشی دارد و من اسمش را نمی دانم.

    ولی چگونه می توان زمان را کشت؟ لطفا اگر جواب این سؤال را می دانید به من هم بگویید که از جمعه گذشته که در حین خوردن یک لیوان آب انار آنرا شنیدم حسابی ذهنم را مشغول کرده است.

    جسنجوی عبارت kill time before it kills you بر روی گوگل حدود سی و هشت میلیون نتیجه بر می گرداند. هزاران سال است که آدمها با “زمان” و مفاهیم مرتبط با آن درگیر بوده و هستند. گذشته، حال، آینده. آیا واقعا آدمی موجودی است که رو به آینده و پشت به گذشته دارد؟ آیا باید در حال زندگی کرد؟ آیا باید زمان را کشت؟ آیا زمان واقعا ما را می کشد؟

    من شخصا معتقدم که بیشتر آدمها زمان زیادی دارند که روی دستشان باد می کند و نمی دانند با آن چکار کنند. شاید خوابیدن شاهدی بر همین مدعا باشد. در طی میلیونها سال تکامل، خواب به عنوان مکانیزمی برای کشتن زمان (بزرگترین دشمن انسان) بوجود آمده است ولی ما آنرا با دلایل سطحی مثل استراحت و بازسازی سلولها توجیه می کنیم. شاید یک میلیون سال بعد آدمهایی بوجود بیایند که در شبانه روز هجده ساعت بخوابند و متوسط عمرشان صدوپنجاه سال باشد.

    ولتر معتقد بود که اگر نمی خواهید خودکشی کنید همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشید. برای من خیلی سخت است که همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشم و شاید به همین دلیل گه گداری فکر خودکشی به سرم می زند. ولی بعضیها همیشه کاری برای انجام دادن دارند. آدمهایی که هیچ وقت وقت ندارند. بیزی هستند. شاید بتوان گفت این آدمها موفق شده اند که زمان را بکشند. آنها وقت ندارند. چرا؟ چون آنرا کشته اند. قاتلان زمان کسانی هستند که وقت ندارند. آنها که وقت دارند توسط زمان کشته خواهند شد.

    البته قضیه به این سادگی هم نباید باشد. زمان هم مثل خیلی چیزهای دیگر برای آدمهای مختلف معانی متفاوتی دارد. برای بعضی ها زمان یعنی گذشته و هر چیزی که در آن اتفاق افتاده است. بعضیها زمان را در آینده متصور هستند و اتفاقاتی که قرار است بیفتد. بعضیها هم زمانشان در حال است. پلی که گذشته را به آینده متصل می کند. برای بعضیها زمان یعنی اتفاقاتی که می افتد. مثل تحویل سال. یا دریافت حقوق. برای بعضیها زمان یعنی عددی که ساعت نشان می دهد. برای بعضیها زمان یعنی بار هستی. برای بعضیها یعنی طلا. زمان بعضیها خطی است. زمان بعضیها دوره ای. و الخ.

    به طور کلی علما دو جور به زمان نگاه می کنند. نگاه اول، زمان را بخشی از ساختار اساسی جهان هستی می داند. یک بعد مستقل از حوادث که همه اتفاقات به توالی در آن به وقوع می پیوندند. نیوتن اینگونه به زمان نگاه می کرد. نگاه مقابل نگاه اول، زمان را یک چیز یا یک حادثه و بنابراین آنرا قابل اندازه گیری یا سفر نمی داند. کسانی مثل کانت و لایبنیتز معتقد بودند که زمان هم مثل مکان و اعداد ساخته ذهن بشر است.

    انتخاب یکی از این دو نگاه به زمان، تا حدودی به یافتن راهی برای کشتن آن کمک می کند. اینکه شما بدانید که زمان نیوتنی را می خواهید بکشید یا زمان کانتی را به نظر من خودش نیمی از راه است. نگاه من بیشتر به نگاه دوم نزدیک است و با همین نگاه ایده های زیر را برای کشتن زمان کانتی پیشنهاد می کنم:

    1- عدم استفاده از ساعت مگر در مواقع ضروری مثل تنظیم جلسات و قرارهای بیش از یک نفر. اگر کسی از شما ساعت را پرسید می توانید از جوابهایی مثل “پیش از ظهر” یا “وقت شام” یا “صبح علی الطلوع” استفاده کنید. زمان اولین ضربه اش را هنگامی به شما وارد می کند که با زنگ ساعت بیدار می شوید. ضربه بعدی ساعت زدن در محل کار است.

    2-  کشتن مفاهیمی مانند “دیر شدن” یا “دیر کردن”. اگر پدیده زمان را در ذهن خود بکشید دیگر هیچ کار و هیچ چیز “دیر” نیست. اما برای کشتن زمان اول باید مفاهیم مرتبط با آنرا کشت. مفاهیمی مانند دیر و زود، مدیریت زمان، تقویم، سال نو و غیره.

     

    زمان

    3- به زمان اهمیت ندهید و برای آن کوچکترین ارزشی قائل نباشید. اصطلاح “وقت طلاست” هم مثل خود “وقت” ساخته ذهن توهم ساز بشر است. وقت طلا نیست. کشتن آن طلاست. از بین بردن زمان را به صورت آگاهانه تمرین کنید. زمان را یک شبه نمی توان کشت. کشتن “زمان” زمان می برد. به تمرین نیاز دارد. بدون اینکه ایده شماره یک را زیر پا بگذارید، هر شب اندازه تقریبی زمانی را که کشته اید، جایی یادداشت کنید.

    4- تا جایی که می توانید از کارهایی که به زمانبندی نیاز دارند، پرهیز کنید. هنگام تردد در بزرگراه ها به تابلوی “… روز مانده به اتمام پروژه …” نگاه نکنید.

    5- انار فروش فوق الذکر را پیدا کنید و از او بپرسید که چگونه زمان را می کشد. او که همه عمرش را با این اصل (زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.) زندگی کرده است، قاعدتا باید جواب خوبی برای این سؤال داشته باشد.

     

  • یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

    1- کار فردا را به امروز میفکن.

    2- سخت کوشی فضیلت نیست. زندگی سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش. بیشتر از آنچه بدست می آوری، انرژی مصرف نکن.

    3- نشستن یا دراز کشیدن در خلوت و اندیشیدن استراتژیک را به کرات ولی برای مدتی کوتاه انجام بده.

    4- نگاه کن ببین بقیه چکار می کنند، تو خلاف آنرا انجام بده یا حداقل آنرا انجام نده.

    5- دهنت را ببند. همه حرفها قبلا زده شده است. جملاتت را حداقل یکی در میان حذف کن.

    6- به خطاهایت (یا ترسهایت یا ضعفهای شخصیتی یا فیزیکیت) مباهات کن و آنها را در جمع با آب و تاب بازگو کن. هیچ چیز را جدی مگیر.

    7- تعداد مؤلفه های زندگیت را کمینه کن. و روابط بین آنها را بیشینه.

    8- جستجوهایت را در مرزها متمرکز کن. به جای عبور از مرزها به یافتن مرزهای جدید بیندیش. هر مرزی انباشته از منابعی است که تلاش می کنند از یکسو به سوی دیگر مهاجرت کنند. فرصتهای بسیار برای تو.

    9- تا می توانی به مدرسه نرو و گوش به حرفهای معلم مسپار. از درخت بیاموز یا از گربه دم در یا از سریال حریم سلطان. اگر از شستشو داده شدن مغزت جلوگیری کنی نیاز به هیچ عادت دیگری نخواهی داشت.

    10- هرگز و تحت هیچ شرایطی به موفقیت میندیش. از آدمهای موفق و هر چیزی مرتبط با موفقیت برحذر باش.

    11- آدمهایی که عادتهای 1 تا 10 را دارند جستجو کن و با آنها همسفر شو.

     

  • بهترین سفر با نوشیدن یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی آغاز می شود

    چند روز پیش به دیدن یکی از دوستان خوبم که مدیر داخلی یک رستوران مجلل است رفته بودم. یکی دو ساعتی که آنجا بودم با یک فنجان قهوه، یک لیوان چای سبز و یک بطری آب معدنی پذیرایی شدم. ساعت حدودا پنج عصر بود و من هم تمایلی به خوردن کباب نیم متری با مخلفات سلفون کشیده شده نداشتم. با وجود اصرار زیاد دوستم، من به مایعات ذکر شده بسنده کردم.

    هنگام خداحافظی و بازگشت به منزل در دستشویی رفتن و خالی کردن مثانه کوتاهی کردم. حدس می زدم که حداکثر بیست دقیقه بعد به خانه می رسم. وقتی به پل سید خندان رسیدم، صف تاکسی مقصد من از صد متر هم بیشتر بود. یک ربعی منتظر ماندم. فایده ای نداشت. حتی یک تاکسی هم نمی آمد. نیاز به قضای حاجت هر لحظه در من بیشتر می شد. تا جایی که تصمیم گرفتم زرنگی کنم و یک مسیر جایگزین با صف تاکسی خلوت تر انتخاب کنم. این کار هم فایده ای نداشت. گویی پلیس همه راهها به پل سید خندان را مسدود کرده بود. داشتم به حد انفجار می رسیدم.

    تصمیم گرفتم برای رفع مشکلم به پارک اندیشه بروم. پارک کوچکی در خیابان شریعتی جنوب پل سید خندان. هوا تاریک شده بود. پارک خیلی خلوت بود. حتی دستشویی پارک هم خلوت و بدون صف بود. بهتر از چیزی بود که انتظارش را داشتم. یک ساختمان نو با کاشیهای نو و شیرآلات نو و حتی مایع دستشویی. بدون بو یا حتی یک توالت گرفته شده. همه چیز سر جای خودش قرار داشت.

    از توالت پارک که بیرون آمدم احساس عجیبی داشتم. گویی وارد بهشت شده بودم. درختان چنار سر به فلک کشده در نسیم آخر زمستان تکان می خوردند. اثری از سر و صدای خیابان شریعتی توی پارک نبود. چه آرام و چه خلوت. یک لحظه به حال همه کسانی که در آن لحظه توی صف تاکسی زیر پل سید خندان منتظر بودند، افسوس خوردم. آدمها چرا اینقدر برای به خانه برگشتن عجله دارند؟ باز عجله سر صبح برای رسیدن به سر کار و ساعت زدن یک چیزی ولی عجله در بازگشت به یک آپارتمان شصت متری با یک تلویزیون 42 اینچ و یک توالت یک متری و آشپزخانه اوپن 3 متری با کابینتهای ام.دی.اف؟ نه جدی؟

     

    پارک اندیشه

    تک و توک آدمهای توی پارک با هزاران آدمی که توی خیابان یا توی صف تاکسی می بینی فرق دارند. اینها عجله ندارند. خیلی آرام روی نیمکت نشسته اند و یا مشغول راه رفتن هستند. آدمهای توی پارک نگاه می کنند. به هم یا به درختها یا به آسمان یا به زمین یا به چمن یا به فواره. و دو تا از زیباترین آبنماهای جهان در پارک اندیشه قرار دارد. یکی در جنوب پارک در نزدیکی ساختمان توالت عمومی و یکی هم در شمال پارک روبروی فرهنگسرای اندیشه. اولی مستطیل شکل است و دومی گرد. با نورپردازی و رقص آب و همه چیزهایی که آدم از زیباترین آبنمای جهان انتظار دارد. در گوشه ای از یک پارک خلوت در وسط یک شهر شلوغ. و کثیف.

    نگاه کردن به تک تک درختهای پارک، تک تک لوله های آب فواره ها و تغییر حالتشان حدودا دو ساعت طول کشید. در این دو ساعت من روی چند نیمکت در قسمتهای مختف پارک نشستم، سری به کتابخانه فرهنگسرای اندیشه زدم که بوی جوراب و موکت می داد و چندین بار هم بطور نامنظم مسیرهای بین درختان را قدم زدم. در طول مدتی که من آنجا بودم پارک نه خیلی شلوغ تر شد نه خیلی خلوت تر. انگار که پارک اندیشه از دید عموم مخفی بود و فقط بعضی ها از وجود آن خبر داشتند.

    وقتی به زیر پل سید خندان برگشتم همه صفها از بین رفته بود. حدودا ده دقیقه طول کشید تا تاکسی پر شود و حرکت کند.

     

  • در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

    آیا می دانید که حادترین مشکلی که در حال حاضر جامعه ما از آن رنج می برد چیست؟

    گرانی آجیل و به خصوص پسته.

    پسته یک مشکل جدی است. ما در این کشور میلیونها سال است که به وفور پسته داشته ایم و پسته خورده ایم.  بچه ها همیشه با جیبهای پر از پسته به مدرسه رفته اند. پسته در سبد هزینه های خانوار یک جای ثابت داشته و دارد. درست مثل بنزین یا گوشی موبایل یا حتی شیر و نان و مرغ. بدون وجود پسته ما هرگز به اینجا که هستیم، نمی رسیدیم. مگر می شود یک شبه پسته را حذف کرد؟ دیروز گزارشگر رادیو توی تاکسی داشت می گفت که “پسته که خودش خندان است، خنده را از لبان مردم گرفته است.”

    اوق. (این یکی واقعا از تهوع آور ترین جملاتی بود که تا به حال شنیده ام.)

    من معتقدم آدمها چه به صورت فردی و چه به شکل جمعی و چه به شکل ملی یا فراملی و چه به شکل سازمانی، بعضی جاها گیر می کنند. مثلا همین کمربند هواپیما را در نظر بگیرید. آیا کسی پیدا می شود که نداند چطور باید کمربندش را توی هواپیما ببندد؟ با وجود این مهمانداران هواپیما نحوه باز و بسته کردن کمربند را هر ساله میلیونها بار تکرار می کنند. در همه جای دنیا. بدون اینکه کسی به آن دستورات نیاز داشته باشد. یا کوچکترین توجهی به آن بکند. یک عده آدم یک جایی گیر کرده اند. گیر کردن می گویم نه مثل زندانی شدن یا غل و زنجیر شدن، بلکه بیشتر شبیه گرفتگی لوله. متوقف شدن در وسط مسیر. ایستادن در سر جریان تکامل هستی. و نادیده گرفتن میلیاردها اتم که به هم می خورند و مولکولهای جدید می سازند. و جریان رودخانه جهان هستی را.

    حالا ما حتما باید آجیل بخوریم. آجیلی که پسته دارد. ما میلیونها سال است که به پسته خوردن عادت کرده ایم. درست مثل چیزی که وسط لوله گیر کرده است و نه پیش می رود و نه پس. درست مثل مهماندار هواپیما که حتما باید نحوه باز و بسته کردن کمربند را نشان بدهد. یا مثل میلیونها بچه که فکر می کنند حتما باید دانشگاه بروند. یا مثل میلیاردها زن که فکر می کنند حتما باید آرایش بکنند. یا مثل میلیاردها مرد که فکر می کنند حتما باید…

    پیشنهاد خود را برای جای خالی می توانید در قسمت کامنت بنویسید.

    حالا سؤال این است که برای رفع گیر چه باید کرد؟

    جواب

    1- لوله باز کن. (وکیوم)

    2- آمادگی برای مواجهه با نظر دیگران.

    تغییر معمولا توسط کسانی ایجاد می شود که خودشان را و دیگران را در لوله تنگ و گرفته عادات فردی-اجتماعی به هر زور و ضربی شده، یک سانتی متر به جلو هل می دهند. یا به عقب. البته که آجیل چیز خوبی است. البته که پسته سرشار از مواد مغذی است. البته که پسته خوشمزه است و خوردن آن باعث سرگرمی و نشاط فرد و جمع می شود. ولی خوب خیلی چیزهای خوب دیگر هم برای خوردن وجود دارد. مثل هویج، آب، تخمه کدو، گوجه فرنگی، بستنی، سنجد و غیره. در هر جامعه ای می توان آجیل خورد یا نخورد. این یک امر کاملا شخصی است و نیازی به آرای عمومی یا مصوبه دولت ندارد.

    الان وقت پسته خوردن نیست، زمان پسته کاشتن است. (برای کسی که قیمت پسته لبخند را از لبانش گرفته است.) پدر یکی از دوستان من در بچگی به او نصیحت کرده بود که “ببین بقیه چه کار می کنند، تو عکس آن را انجام بده.” آقای وارن بافت ثروتمندترین مرد جهان با همین استراتژی ثروتمندترین مرد جهان شد. “وقتی بقیه می فروشند تو بخر، وقتی بقیه می خرند تو بفروش.” اصولا ثروت همینطوری به وجود می آید و چرخ اقتصاد همینجوری می چرخد. در جایی که همه فروشنده یک چیزند یا همه خریدار یک چیز، یک چیزی “گیر” کرده است. وقتی همه پسته می خرند و مشکل پسته خریدن دارند و پسته گران شده است، معنیش اینست که نباید پسته خرید، بلکه باید پسته فروخت. به همین سادگی.

    بعضی وقتها باید لوله باز کن را محکمتر فشار داد. چیزی که گیر کرده یا از این ور خارج می شود و به اصل خودش می پیوندد، یا از آن طرف و به یک جریان آزاد.

     

    لوله بازکن

     

  • it could be

    it could be anything

    she could be anyone

    it could be anywhere

    anytime

    anywhere

    anyone

    anything