• people fantasize about a no option world

    people fantasize about limiting their options all the time

    by what they do

    by what they think

    by what they ask

    by what they believe

    it’s not easy to have options

    so people fantasize about a no option world

    fifty shades of one color, one person, one ideology, one thing

    “if you could take only one thing with you to a deserted island, what would it be?”

    “if you had only one day to live, what would you do?”

    “if you had all the money in the world, what would you do?”

    (this one is really a no option question if you think about it)

    “if you could kill only one person, who would that person be?”

    “if you could sleep with only one person, who would that person be?”

    etc, etc

    and then there is this really interesting no option question

    “if you had to tattoo your forehead with one sentence, what would it be?”

    I came up with this question, googled it and found out that other people had asked it before me

    this is a real question

    someone may point a gun at you and really make you choose a sentence for your forehead

    just for the fun of it

    or other political reasons

    so I tried to be prepared

    here is my short list of ten forehead tattoo sentences:

    1- is that so?

    2- be kind

    3- everybody’s looking for something

    4- shut up

    5- workers are working

    6- seriousness ruins everything

    7- thanks

    8- you are what you eat

    9- love me

    10- you are not even wrong

    until then, I will live with my options

     

     

  • crime and punishment

    this morning I ran into a parked car, coming out of the parking with my pickup truck

    I made a small dent in it’s front door, a very small one

    then I left, I ran

    then i turned around and came back

    then I left a note, “Hi I dented your front door, please call…”

    then I left again

    then I came back four hours later

    the car was still there

    my note was still there, under the wiper blade

    then I ate my lunch

    then I left again

    then I came back one hour later

    the car was still there

    my note was still there

    I put my truck back in the garage

    hiding like a thief or a murdurer

    I waited for that call some more

    then I left again

    to see my doctor, to remove some stitches, to leave a scar

    on my belly and on my soul

    then she called, a nice lady, talking nice

    she wanted to know how I did the impossible, I guess

    I apologoized

    she accepted

    then she said her husband will call later

    I saw my doctor, all OK

    he was worried about the weather, too warm, not snowing

    my skin was OK, no cancer cells there

    then I came back

    three hours later

    the car was still there

    the note was gone

    that small orange sticky note with my name and number

    why she hasn’t moved the car yet? or he?

    I had an urge to smash the little white thing and burn it down

    a day is a very long time for a newly dented parked car

    I can still see the car from my window

    I am still waiting for the husband to call me

    or to come and kill me

    or to say something nice or not nice to me

    to finally settle a minor car accident

    I am still waiting for the husband to move his goddamn car

     

     

     

  • بعضیها فکر می کنند من درکشان می کنم

    بعضیها فکر می کنند من درکشان می کنم

    نه به این دلیل که من می توانم خودم را جای آنها بگذارم

    یا یک هزارم دردی را که دارند حس کنم

    یا چیزی را که می بینند ببینم

    یا از چیزهایی که می ترساندشان بترسم

    یا بخاطر اشکهایشان اشک بریزم

    نه به این دلیل که من به آنها حق می دهم

    نه به این دلیل که من فکر می کنم آنها آدمهای خوبی هستند

    نه به این دلیل که آرزوی من هم شبیه آرزوی آنهاست

    بعضیها فکر می کنند من درکشان می کنم

    فقط به این دلیل که من به حرفهایشان گوش می دهم

    به آنها نگاه می کنم

    نگاه کردن به کسی که دردی دارد آسان نیست

    یا گوش دادن به حرفهایش

    درد آدمها از طریق صدا یا نور منتقل می شود

    بعضی ها فکر می کنند من درکشان می کنم

    اما آنها اشتباه می کنند

    من کسی را نمی توانم درک کنم

    من فقط می توانم ببینم یا بشنوم. فقط بعضی وقتها

    بقیه اوقات نیاز دارم به چیری نگاه کنم که درد ندارد

    مثل یک درخت یا یک دیوار یا موهای دستم

    نیاز دارم به صدایی بی درد گوش بدهم

    مثل صدای سکوت، یا صدای آب، یا صدای فن کامپیوترم

     

    چون اجازه می دهم کمی از دردشان از طریق نور یا صدا به من منتقل شود

    بعضیها فکر می کنند من درکشان می کنم

     

  • گفتن جملات الهام بخش الهام بخش است

    جملات الهام بخش یا جملات قصار یا quotes جملاتی هستند که یک یا چند مشخصه زیر را دارند:

    – مبهم هستند.

    – بیشتر از یک مفهوم را می رسانند.

    – گوینده آنها مرده است یا خیلی مشهور است یا احتمال خیلی مشهور شدن دارد یا گمنام است.

    – امید به آینده را زنده می کنند.

    – با اگر شروع می شوند.

    – به نسل بشر گیر می دهند.

    – از کلمه زندگی یا عشق یا ثروت استفاده می کنند.

    – یک مفهوم را با مفهومی دیگر مقایسه می کنند.

    – قطعیت و تعمیم دارند.

    و الخ.

    مثلا ادیسون گفته است:

    “امروز تو به دیروز مبدل می شود، اما ممکن است فردای تو امروز نشود.”

    خوب ادیسون حتما یک چیزی می دانسته که این جمله الهام بخش را گفته است. ولی واقعا معنی این جمله چیست؟ تنها در صورتی فردای من امروز نخواهد شد که من همین امروز بمیرم یا دنیا به آخر برسد که در هر صورت امروز هم دیروز نخواهد شد.

    جملات الهام بخش فقط الهام بخش نیستند. آرام بخش هم هستند. امید بخش هم همینطور. لبخند آور هم همینطور.

    مثلا همین جمله فوق از آقای ادیسون اگرچه با منطق جور در نمی آید ولی الهام بخش است. به دل می نشیند. امروز تو به دیروز مبدل می شود، اما ممکن است فردای تو امروز نشود. WTF من الان با تکرار این جمله حس بهتری دارم.

    حالا سؤال اینست که ما چطور می توانیم جملات الهام بخش بگوییم؟ آیا همه جملات الهام بخش قبلا گفته شده اند؟ آیا جملات الهام بخش فقط به آدمهای مرده با مشهور می تواند منسوب باشد؟ من فکر می کنم هر آدمی می تواند جملات الهام بخش بگوید. ساده ترین روش برای این کار اینست که دغدغه فکری یا تجربیات زندگی خود را در یک جمله یا یک نصفه جمله با عنایت به مشخصات فوق الذکر فشرده کنید.

    مثلا ” پلاک ماشینم فرد است و روزهایی که کار می کنم زوج”

    ولی اشکال جمله فوق اینست که جهانی نیست. همه آدمها که مشکل زوج و فرد پلاک خودرو ندارند و تازه این مشکل ممکن است چند سال دیگر حتی توی تهران هم وجود نداشته باشد. پس این جمله شانس زیادی برای الهام بخش شدن ندارد.

    نکته دیگری که باید به آن توجه داشته باشید اینست که هر نویسنده یا هنرمند یا شخصیت معروف به ازای هر جمله (به ظاهر) الهام بخش، یک کتاب خزعبل از خودش صادر کرده است. تنها دو روش برای استاد شدن در تولید جملات الهام بخش وجود دارد. بنابراین اگر می خواهید جملات الهام بخش بگویید باید از همین حالا شروع به گفتن جملاتی کنید که شاید بعضی از آنها الهام بخش از آب در آیند.

    من در اینجا سعی می کنم که چند جمله الهام بخش تولید کنم:

    الهام گرفتن بیشتر از الهام بخشیدن نیاز به تمرین روزانه دارد.

    من در چهل سالگی تازه متوجه شدم که ده سال پیش سی سالم بوده است.

    قرض امروز ثروت فرداست.

    انسانیت یعنی ایجاد حس خوب در انسانهای دیگر.

    چیزی را که نتوان اندازه گرفت نباید اندازه گرفت.

    اعتماد چیز خوبیست ولی برای دیگران.

    همیشه اکثریت با اقلیت مخالفند. و برعکس.

    ثروت واقعی چیزیست که با دست لمس نمی شود.

    کسی که گوش نمی دهد نمی تواند بشنود.

    عشق چیزهای کوچک را بزرگ می کند.

    عشق واقعی یعنی بخشیدن مداوم خطاهای خود و دیگران.

    تو فقط می توانی خودت باشی.

    سکوت و حرف زدن دو روی یک سکه هستند.

    گفتن جملات الهام بخش الهام بخش است.

     

    البته این فقط یک شروع است. همیچ تضمینی برای اینکه یک جمله الهام بخش به نام شما در تاریخ ثبت شود وجود ندارد. بزرگترین ریسک کار اینست که جمله الهام بخش شما را به نام یک آدم معروف بزنند. مثلا کوروش کبیر یا گاندی. یا در بهترین حالت زیر جمله شما بنویسند گمنام. مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد اینست که:

    گفتن جملات الهام بخش الهام بخش است.

  • کار بعضی ها دست خودشان است و کار بعضی ها دست خودشان نیست

    چند دقیقه پیش کارشناس بانک تشریف آوردند و ملک اینجانب را برای دریافت یک وام کوچک در قالب کارت اعتباری (credit card) کارشناسی کردند. کپی سند و پایان کار و کروکی و عوارض شهرداری و … قبلا ارائه شده بود. ایشان فقط می خواستند مطمئن شوند که ملک بنده سر جایش قرار دارد. البته چند تا سؤال بی ربط هم برای خالی نبودن عریضه پرسیدند.

    “کف سرامیک است؟” بعله.

    “شوفاژ دارید؟” بعله.

    “کابینتها فلزی هستند؟” بعله.

    “چند ساله اینجا هستید؟” 4-5 سال.

    اینها سؤالهای خانم کارشناس بود. و به این ترتیب ملک بنده کارشناسی شد.

    سؤالی که من از خانم کارشناس پرسیدم این بود که “شما تعطیل نیستید؟” (امروز شنبه  16 دی ماه 1391 به علت آلودگی هوای تهران همه جا از جمله بانکها و بازار بورس تعطیل بود.)

    خانم کارشناس جواب دادند که “نه کار ما دست خودمونه.”

    من تا امروز نمی دانستم که در این شهر آدمهایی هستند که کارشان دست خودشان است. در برابر آدمهایی که کارشان دست خودشان نیست. حالا این سؤال مطرح می شود که از کجا می توان فهمید که چه کسی کارش دست خودش است؟ ملاک اینکه کار آدم دست خودش باشد چیست؟ آدم چه کار باید بکند که کارش اگر دست خودش نیست دست خودش بیاید؟ من هم دوست دارم که کارم دست خودم باشد. جدی.

    قبلا از اینکه جواب این سؤالها را بیابیم باید با مدل کسب و کار یا همان business model و انواع آن آشنا بشویم. یک رویکرد رایج در مدلهای کسب و کار، دسته بندی طرفین معامله است. مثلا در مدل B2B در هر دو سر معامله یک شرکت یا یک کسب و کار قرار دارد. مثلا یک پالایشگاه به یک کارخانه مواد اولیه می فروشد. یا مدل B2C که در آن یک کسب و کار به یک مشتری چیزی می فروشد. مثلا یک رستوران به یک مشتری غذا می فروشد.

    به نظر من دسته بندی فوق ساختگی است و به طور کلی در هر مدلی یک نفر خریدار است و یک نفر فروشنده. در یک مدل کسب و کار چیزی که اهمیت دارد و آنرا از مدلهای دیگر متمایز می کند اینست که مشتری چه خصوصیاتی دارد و با چه نیت و انگیزه ای عمل خرید را انجام می دهد.

    بر این اساس مشتریان را به دو گروه کلی b یا bored یا ملول و گروه d یا desperate یا مجبور (یا بیچاره) و به همین ترتیب مدلهای کسب و کار مربوطه را به دو مدل B2b و B2d می توان دسته بندی کرد.

    انگیزه مشتریان برای خریدن یک چیز در طیفی قرار می گیرد که یک سوی آن اجبار است و سوی دیگر آن ملال. وسطهای طیف هم ترکیبی از هر دو. این نظریه می گوید که یک آدم تا ملول یا مجبور نشود چیزی را نمی خرد. فرقی نمی کند که آن چیز چی باشد. فرش ماشینی، خودرو، شلوار جین، جوراب، ساندویچ هات داگ، سفره عقد، نان سنگک، آپارتمان یکخوابه، کارت اعتباری، پر کردن دندان و الخ. هر چیزی که شما در زندگیتان می خرید یا از روی ملال است یا از روی اجبار و یا ترکیبی از هردو. استثنایی وجود ندارد. سی درصد ملال هفتاد درصد اجبار. یا درصدهای دیگر. مهم اینست که جمعشان حتما صد می شود.

    آدمهایی کارشان دست خودشان است که با مدل B2d کار می کنند. یا به عبارت دیگر به مشتریانی که از روی اجبار چیزی را می خرند، چیزی را می فروشند. برای مثال جراحی قلب باز. وقتی دکتر به شما می گوید که باید جراحی قلب باز کنید، باید جراجی قلب باز کنید. یا … وقتی بانک به من می گوید که برای گرفتن کارت اعتباری با بهره 22.5 درصد باید سند آپارتمانم را در رهن بانک بگذارم و برای این کار کارشناس بانک باید بیاید و آپارتمانم را کارشناسی کند و برای این کار 110000 تومان بگیرد، من مجبورم که این کار را انجام بدهم. یا … وقتی یک نفر با چاقو شما را تهدید می کند که کیف پولتان را به او بدهید، باید کیف پولتان را به او بدهید یا …

    چند روز پیش آقای دکتر ناصر کرمی مطلب جالبی درباره زورگیری نوشته بود. “همه مردم از آن جهت عدالت را دوست دارند که می ترسند روزی به آنها ظلم شود. یعنی برای قاطبه بشر عدالت نه یک امر مسلم اخلاقی و انسانی بلکه صرفا تمهیدی مصلحت اندیشانه و بواقع سودجویانه است.” آقای دکتر کرمی با این مقدمه قانون اعدام زورگیران را تفسیر می کند و جامعه را به سه دسته تقسیم. یک دسته زورگیران، دسته دوم واضعان قانون اعدام زورگیران و دسته سوم اکثریتی انبوه که نه اینند و نه آن.

    البته که قضیه اخلاقی نیست. البته که قضیه کاملا جنبه اقتصادی دارد. البته که قاطبه بشر مصلحت اندیش و سودجوست. البته که اکثریتی انبوه نه اینند و نه آن. در زورگیری هم مثل معامله های دیگر، یک طرف خریدار قرار دارد و طرف دیگر فروشنده. مهم نیست که چه عواملی خریدار را در شرایط معامله (زورگیری) قرار داده است. خریدار ممکن است از روی ملال و برای قدم زدن بیرون رفته باشد. یا از روی ترکیبی از ملال و اجبار برای خریدن چیپس و ماست. فرقی نمی کند. چیزی که مهم است اینست که در شرایط خرید قرار دارد و شرایط خرید و قیمت آن را فروشنده تعیین می کند. درست مثل کارت اعتباری خریدن من.

    داستان من از این قرار است که یک روز از روی ملال تصمیم گرفتم که یک مزرعه بخرم. صد درصد ملال. ملال خالص. صد درصد. بعد از روی ترکیبی از ملال و اجبار تصمیم گرفتم که یک خودرو بخرم. بعد برای خریدن خودرو مجبور شدم که یک وام بخرم. با همه شرایط احمقانه و زورگیرانه ای که بانک تعیین می کرد.

    از این مثالها فراوان است. مثلا سیگار کشیدن را در نظر بگیرید. ابتدا از روی ملال شروع می کنید به سیگار کشیدن. بعد باز هم از روی ملال به سیگار کشیدن ادامه می دهید. بعد فکر می کنید که به سیگار کشیدن معتاد شده اید و مجبورید که به سیگار کشیدن ادامه بدهید. در این مرحله شما سیگار کشیدن را از روی ترکیبی از ملال و اجبار ادامه می دهید. ادامه این رفتار ممکن است شما را در شرایطی قرار دهد که مجبور به خریدن یک عمل جراحی قلب باز بشوید. زندگی کردن در هوای آلوده تهران هم همینطور.

    خریدار در مدل B2b حق انتخاب دارد.(بیشتر از دو انتخاب) شما می توانید از روی ملال سیگار بکشید یا تلویزیون نگاه کنید یا توی خیابانهای شهر ماشین سواری کنید یا وبلاگ من را بخوانید یا قدم بزنید و الخ. ولی خریدار در مدل B2d حداکثر دو انتخاب دارد. یا عمل جراحی قلب باز را انجام می دهید یا مرگی دردناک را می پذیرید. یا کیف پولتان را می دهید و یا با چاقوی زورگیر مواجه می شوید. یا سند آپارتمانتان را بعد از کارشناسی شدن ملک و پرداخت هزینه های مربوطه در رهن بانک می گذارید و یا ماشین خریدن را برای مدتی بی خیال می شوید.

    فروشندگان B2d کسانی هستند که کارشان دست خودشان است. فروشندگانی که به دلیل آلودگی هوا یا هر دلیل دیگری کسب و کارشان تعطیل نمی شود. آنها هم قیمت را تعیین می کنند و هم شرایط معامله را. و به همین دلیل هم می توانند بگویند “کار ما دست خودمونه.”

     

    مؤخره

    خریداران و فروشندگان کسب و کارهای B2d کمترین سهم را در آلودگی شهرهای بزرگ دارند.  از همین روست که اولین جایی که در شرایط بحرانی مثل آلودگی هوا یا یخبندان تعطیل می شود مدارس هستند. بچه ها صد درصد از روی ملال به مدرسه می روند. ملال خودشان یا ملال والدینشان. فرقی نمی کند. ادارات دولتی هم تا حدود زیادی از همین قاعده پیروی می کنند. بانکها هم همینطور. البته به جز دایره اعتبارات و تسهیلاتشان.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    خریدار با مسئولیت نا محدود

  • life is too long

    life is too long
    because we forget
    because we regret
    because we hope

    life is too long
    because of open heart surgery
    chemo therapy
    hemorrhoid
    because of contraception
    misconception

    life is too long
    because of education
    premature ejaculation
    because of reading
    writing
    because of books and blogs and papers and words

    life is too long
    because we say “life is too short” a million times

    life is too long
    because we think
    because of seriousness
    comedy
    tragedy

    life is too long
    because of art
    because of war
    because of life insurance

    life is too long
    because of celebration
    innovation
    creation
    certification
    customization
    beautification

    life is too long
    because of the way Ivan Ilych died
    or Socrates or Steve Jobs or my grand father
    because of buying and selling
    shaving a million times

    life is too long
    because we fear losing
    we fear choosing
    we fear coming
    we fear going
    we fear the beginning
    we fear the end

    life is too long
    because of induction
    because of deduction
    seduction
    logic
    because of ethics
    aesthetics
    metaphysics

    life is too long
    because of jobs
    resumes
    experience
    15 years of it
    because of management
    leadership
    because of success
    achievement
    improvement
    development
    because of meetings and meetings and meetings

    life is too long
    because of talking
    and talking
    and talking

    life is just too long

  • سلامی به گرمی آتش گاز طبیعی تقدیم به تو که از نسل پیامکیان هستی

    “سلامی به زیبایی نام اهورا مزدا به بزرگی نام ایران به گرمی آتش زرتشت به زرینی برگهای تاریخ ماد و آریا تقدیم به تو که از نسل کوروش کبیری. پیشاپیش یلدای پارس یت فرخنده باد.”

    این متن یک پیامک تبریک شب یلداست که در ذهن من چند سؤال ایجاد کرد:

    – زیبایی نام اهورا مزدا در چیست؟ اصولا زیبایی یک نام را چطور می توان حس/درک کرد؟ مثلا زیبایی نام علی (نام خودم) یا زیبایی نام چنگیز یا زیبایی نام محمود یا هر اسم دیگری.

    – یک سلام چطور می تواند به زیبایی یک نام باشد؟ سلام. سلامی به زیبایی نام علی سخاوتی.

    – بزرگی نام ایران چقدر است؟ این بزرگی چطور سنجیده می شود؟ نام ایران از نام چه کشورهایی بزرگتر و از نام چه کشورهایی کوچکتر و با نام کدام کشورها مساوی است؟ مثلا اگر بگوییم “نام ایران تقریبا به بزرگی نام سوریه است.” آیا گزاره درستی را بیان کرده ایم؟

    – گرمی آتش زرتشت چطور؟ آیا آتش زرتشت از آتشهایی که ما امروزه بر می افروزیم گرمتر بوده است؟ یا سردتر؟ یا اساسا گرمایش با آتشهای امروزی فرق داشته است؟

    – مادها و قوم آریایی برگ تاریخ زرینی داشتند؟ نه جدی؟ من شخصا از درس تاریخ بدم می آمد و چیزی از برگهای زرین تاریخ این اقوام در خاطرم نمانده است.

    همه این سؤالها به احتمال زیاد بی مورد و غیر منطقی است. نویسنده پیامک فوق برای زیباتر کردن متنش از صنایع ادبی مثل تشبیه و استعاره استفاده کرده است. مثل سلامی چو بوی خوش آشنایی. یا سلامی به زیبایی یک لبخند. یا سلامی به گرمی دستان مادر. و الخ.

    ولی چرا نسل کوروش؟ دو هزار و پانصد سال گذشته و بین ما و کوروش میلیونها ژن از نژادهای مختلف فرو شده است. ترک و عرب و مغول و غیره. چه کسی می داند که نسلش در دو هزار و پانصد سال پیش به چه کسی بر می گردد؟ و اصلا چه اهمیتی دارد؟ “سلامی به گرمی آتش زرتشت تقدیم به تو که از نسل کوروش کبیری.” اوق.  این جمله حتی شاعرانه هم نیست.

    اگر پیش بینی نوستراداموس درست از آب در نیاید و کره زمین چند هزار سال دیگر به حیاتش ادامه بدهد، من پیش بینی می کنم که دو هزار و پانصد سال دیگر یک عده آدم پیدا خواهند شد که به داشتن رابطه با نسل ما افتخار بکنند.

    تنها مشکل اینست که دوره ما مثل دوره مادها یک اسم مشخص ندارد. ما نیاز به یک اسم قومی/قبیله ای داریم. چیزی مثل پیامکیه یا پیامکیان.

    دو هزار و پانصد سال دیگر در این کشور مردمانی خواهند زیست که از این دوره با افتخار و حسرت یاد بکنند. دوره پیامکیان یک دوره پرشکوه تاریخی محسوب خواهد شد. با برگهایی زرین در تاریخ. عبارت “سلامی به گرمی آتش گاز طبیعی” احساسی شاعرانه، نوستالژیک و غرور آمیز در ایرانیان دو هزار و پانصد سال بعد ایجاد خواهد کرد. “سلامی به زیبایی نام پیامک” هم همینطور.

     

    آتش گاز طبیعی

    سلامی به گرمی آتش گاز طبیعی تقدیم به تو که از نسل پیامکیان هستی.

     

     

  • صبح آغازگری

    آخرین خبر خوب اینست که با همراهی دوست خوبم آیدین یاسمی قرار است با آغازگران در صبح آغازگری صبحانه بخوریم.

    صبح آغازگری

    برای شرکت در صبح آغازگری به وب سایت جدید آغازگر سری بزنید.

  • Catch 22

    تنها راه پاکیزه شدن هوا تعطیل شدن مدارس و ادارات دولتی است. به محض تعطیل شدن مدارس و ادارات دولتی کارمندان دولت و بچه ها و والدینشان و سایر شهروندان به خیابانها می آیند و با ماشین چرخ می زنند. اینجوری هوا بیشتر آلوده می شود. اگر مدارس و ادارات دولتی باز باشند هوا آلوده می شود و اگر تعطیل باشند هوا بیشتر آلوده می شود. اگر هوا آلوده باشد دولت مجبور است مدارس و ادارات دولتی را تعطیل کند. اگر مدارس و ادارات دولتی تعطیل باشند هوا به اجبار بیشتر آلوده می شود.

    یا

    بچه های بیشتری باید به مدرسه و بعد به دانشگاه بروند تا خودروهای بیشتری تولید بشود. خودروهای بیشتری برای بردن بچه های بیشتر به مدرسه نیاز است.

    یا

    تنها راه سالم ماندن بچه ها مدرسه نرفتن است. بچه های سالم باید به مدرسه بروند.

    یا

    “آنها حق دارند هر کاری را که ما نمی توانیم از انجامش منعشان کنیم، انجام بدهند.”

     

     

    Catch 22
    Catch 22

    “Catch-22 says they have a right to do anything we can’t stop them from doing.”

    or

    There was only one catch and that was Catch-22, which specified that a concern for one’s safety in the face of dangers that were real and immediate was the process of a rational mind. Orr was crazy and could be grounded. All he had to do was ask; and as soon as he did, he would no longer be crazy and would have to fly more missions. Orr would be crazy to fly more missions and sane if he didn’t, but if he were sane he had to fly them. If he flew them he was crazy and didn’t have to; but if he didn’t want to he was sane and had to. Yossarian was moved very deeply by the absolute simplicity of this clause of Catch-22 and let out a respectful whistle. (p. 56, ch. 5)

  • the optical illusion

    It was the silhouette of two people kissing

    and it was a vase

    we tried to communicate

    and failed

    it could only be two people kissing

    oh, but it’s so completely a vase

    more communication

    and more failing at it. At guessing what the reality really was

    or proving it

    It was both!

    Can the world sustain such a contradiction?

    the illusion of kissing and not kissing flipped back and forth

    we flipped with it

    it was both

    we were both

    the world continued to spin

    there was no kissing

    there was no vase

    there was no us

    the optical illusion