• ایده های ملی من در تقابل با جشنواره ملی ایده های برتر

    ده سال است که جشنواره ای به نام “جشنواره ملی ایده های برتر” برگزار می شود و من تازه امروز از آن خبردار شدم. عجب جهالتی. به ایده های برتر جایزه نقدی هم می دهند. تا سقف یک میلیارد ریال. توصیه می کنم اگر شما هم ایده ای دارید، شانس خود را امتحان کنید. البته ایده شما باید خصوصیاتی داشته باشد که بر روی سایت فوق به روشنی ذکر شده اند.

    وزارت علوم تحقیقات و فناوری نه معیار برای خلاق بودن ایده ارائه داده است و هفت معیار برای کارایی آن. بر اساس صفحه فوق ایده خوب ایده ای است که

    خلاقیت1- ساده باشد
    خلاقیت2- زیرکانه باشد
    خلاقیت3- به خوبی ترسیم و ارائه شده باشد
    خلاقیت4- آشنا و مآنوس باشد
    خلاقیت5- قوی و رسا باشد
    خلاقیت6- در چند زمینه توانایی بکارگیری داشته باشد
    خلاقیت7- تازه و اصیل باشد
    خلاقیت8- انعطاف پذیر و قابل تغییر باشد
    خلاقیت9- توانایی به چالش کشیدن داشته باشد

    کارایی1- در عین بزرگی ساده باشد
    کارایی2- استراتژی کسب و کار را حمایت کند
    کارایی3- بطور مشخص جدید و بهتر باشد
    کارایی4- قابل اثبات باشد
    کارایی5- سودده باشد
    کارایی6- به سرعت و به آسانی اجرا شود
    کارایی7- در راستای اولویت های فناوری کشور باشد

    Oh My God

    طبق این شرایط و ضوابط من هرگز ایده خوبی نداشته و ندارم.  واقعا شرم آور است که در طول این مدت نه چندان کوتاه که درباره ایده های خوب و امکان مجاور تحقیق و تفحص می کردم، سندی را که وزارت علوم برای جشنواره ملی ایده های برتر ترجمه تحت الفظی کرده است، پیدا نکردم. نتیجه این شد که خیلی از ایده هایی که من دارم زیرکانه نیستند. یعنی با “درایت” راه حلی برای رفع مشکلی ارائه نمی دهند. متوجه منظورم که می شوید؟ خیلی از ایده هایی که من دارم در عین بزرگی ساده نیستند. یا در عین سادگی بزرگ نیستند. بیشتر ایده های من نه قابل اثبات هستند و نه سودده و نه به سرعت و به آسانی قابل اجرا. از همه بدتر اینکه ایده های من در راستای اولویت های فناوری کشور نیستد. البته این آخری را مطمئن نیستم چون من از اولویت های فناوری کشور خبر ندارم.

    و اما ایده های ملی من بعد از این مقدمه افسرده کننده:

    1- کم کردن درجه آب گرم در موتورخانه منازل مسکونی. تا جایی که من خبر دارم هیچ آدمی نمی تواند خودش را با آب جوش بشوید و نیازمند مخلوط کردن آب جوش با آب سرد است. این پدیده ساده، احمقانه ترین چیزی است که من در سطح ملی دیده ام. حتی احمقانه تر از فشرده کردن شکر به شکل حبه قند و کله قند. مسلما این ایده تازه و اصیل نیست. همراستاییش با اولویتهای فناوری کشور را مطمئن نیستم.

    2- روشن شدن چراغ ماشینها در روز به صورت خودکار. کشورهای زیادی زحمت ثابت کردنش را کشیده اند. اجرای این ایده باعث افزایش دید و کاهش تصادفات در روز می شود.

    3- جایگزین کردن دنده دستی با دنده اتوماتیک برای همه خودروهایی که از این به بعد قرار است ساخته شوند و یا وارد شوند. ظاهرا از نظر هزینه هیچ فرقی ندارند. ولی رانندگی با دنده دستی در شهرهای پرترافیک مثل تهران، نوعی خودآزاری ملی محسوب می شود.

    2+3- ترکیب ایده دو و سه می شود تعطیل کردن تولید خودرو در داخل. چرا که ما در چهل پنجاه سال اخیر بارها ثابت کرده ایم که این کاره نیستیم و در بخش عمده ای از این صنعت مزیت رقابتی نداریم. حدس می زنم این تنها ایده ای است که همه خصوصیات مطرح شده از سوی وزارت علوم را دارد.

    4- نصب یک شیر اهرمی بر روی شلنگ توالتها برای شستن راحت تر ماتحت در سطح ملی. فوایدش را خودتان تجسم کنید.

    5- برگزاری یک جشنواره ملی سکوت، مسابقه ملی سکوت و اعلام یک روز به عنوان روز ملی سکوت. دهنتو ببند. یا تنها روش باهوش شدن.

    6- ترویج ملی لینک یا هایپر لینک. ایده هایپرلینک اگرچه بسیار قدیمی است و سالها قبل از بوجود آمدن “WWW” متولد شده است ولی ظاهرا نیاز آن بیش از پیش در کشور ما حس می شود و من شخصا حدس می زنم که این ایده می تواند در راستای اولویتهای فناوری کشور باشد. در نظر بگیرید که نویسنده این صفحه “اولویتهای فناوری کشور” را به صفحه ای که این اولویتها در آن تشریح شده باشند، لینک می کرد. آیا بشریت با این کار ساده یک گام به جلو بر نمی داشت؟ نه جدی؟ این ایده هم ساده است و هم بزرگ. در تمام وب سایت جشنواره ملی ایده های برتر حتی یک لینک وجود ندارد. (به جز لینک حامیان جشنواره)  لینک به جشنواره های قبلی، ایده های ارسال شده و برندگان سالهای قبل هم همینطور. سرنوشت ایده های برگزیده و چرخه حیاتشان هم همینطور. منبعی که صفحه “ایده چیست” از روی آن ترجمه تحت الفظی شده است هم همینطور.

    7- ضمیمه کردن یک نسخه از کتاب امکان به دفترچه های کنکور در تمام مقاطع. یا حداقل قسمت علم زدگی و تمرین روزانه کتاب. یا حداقل دفترچه آغازگری.

    8- معرفی مفاهیمی مانند امکان مجاور، شبکه های مایع، رشد کند ایده (slow hunch)، غیر مترقبه بودن ایده (serendipityاشتباه، توهم، جفت گیری ایده ها و از همه مهمتر بستر یا platform به ایده پردازان ملی عزیز.

    9- کاشتن یک درخت گردو در حیاط همه ساختمانهای شهر. هر حیاط یک درخت. بدیهی است که برای بعضی از شهرها باید درخت گردو را با درخت دیگری جایگزین کرد.

    10- خودشناسی در سطح ملی. چندین دهه است که بشر می تواند به کمک یک تست ساده (این تست و یا این تست) خودش را بهتر بشناسد. نقاط ضعف و قوتش را. و پتانسیل هایش را. بعضی ها مثل آقای دکتر ناصر کرمی معتقدند که از بین رفتن خاک و آب و سایر منابع طبیعی بزرگترین معضل کشور ما هستند. بعضی دیگر فساد مالی، عدم ثبات اقتصادی، فرار مغزها، گران شدن دلار، بی فرهنگی، پهنای باند اینترنت یا عوامل دیگر را بزرگترین مشکل می دانند. من شخصا معتقدم که مشکل بزرگ، ناشناخته ماندن و عدم تحقق (حتی گوشه ای از) پتانسیل آدمها در سطح ملی است. البته ریشه این مشکل به شستشوی مغزی و فرمانبرداری محدود نمی شود.

    مؤخره:

    ایده های خوب به کجا می روند؟

     

  • رفتن رستم به نانوایی و خشم گرفتن نانوا بر رستم و رزم رستم با نانوا

     

    پای رستم

    داستان عکس فوق از این قرار است:

    دوست عزیز من که در این نوشته نام مستعارش رستم است، چند روز پیش صبح زود برای خریدن نان به نانوایی می رود. رستم در مورد کیفیت نان به نانوا اعتراض می کند. نانوا به جای پذیرش انتقاد سازنده رستم موضع دفاعی می گیرد و از او می خواهد که نانش را از جای دیگری بخرد. رستم به این برخورد نانوا هم اعتراض می کند. نانوا فحش رکیکی نثار رستم می کند. رستم تهدید می کند که نانوا را می اندازد توی تنور. نانوا و همکارش به رستم حمله می کنند. یکی با پاروی سنگکی یعنی چوبی که سرش میله ای فلزی نصب شده است و دیگری با شلوار پایین کشیده و تهدید به هتک حرمت رستم. ظاهرا در آن لحظه مشتری دیگری به جز رستم آنجا نبوده است.

    دعوا شروع می شود. هم رستم آنها را می زند و هم آنها رستم را ولی از آنجاییکه آنها دو نفر بوده اند و چوب و چماقی هم داشته اند اثر دعوا بر روی پاهای رستم می ماند. چیزی که در عکس فوق می توانید مشاهده کنید. متاسفانه من عکسی از جراحاتی که رستم بر روی بدن نانواها ممکن است به جا گذاشته باشد ندارم. ولی خود رستم به من گفت که از دهان یکیشان خون جاری بوده است. بالاخره چند نفر دیگر سر می رسند و دعوا خاتمه می یابد.

    تا جایی که من رستم را می شناسم آدم بسیار آرام و مأخوذ به حیایی است. از او پرسیدم که چرا این کار را کرد؟ در آن لحظه چه احساسی داشت؟ الان درباره اتفاقی که افتاد چه نظری دارد؟ و الخ.

    رستم گفت که در آن لحظه احساس خوبی داشت. حس می کرد که دارد از حقش دفاع می کند، که برای دلیلی ارزشمند می جنگد و از لحاظ ذهنی این آمادگی را داشت که در صورت بالا گرفتن کار، تا آخرش برود. رستم خودش اعتراف می کند که این جسارت و شجاعت می توانست به یک جراحت جدی یا حتی مرگ او منجر شود. مرگی که با ترکیب اعتراض و فحش و کتک حاصل می شود و نمونه های فراوانی از آن در فرهنگها و جوامع مختلف وجود دارد.

    حالا سؤال اساسی اینست که آیا رستم کار درستی کرده است؟ اگر نه، رستم چه کاری باید در آن موقعیت می کرد؟ رستم معتقد است که عکس العملش تا حد زیادی حاصل جمع اعتراضهای نکرده ای بود که به دلایل مختلف درون خودش ریخته بوده است. به عنوان مثال اعتراض به کیفیت بد نان آن نانوا و برخورد زشتش با مشتریان برای یک مدت طولانی. رستم فکر می کند که فحش نانوا در آن صبح پاییزی آخرین قطره ای بوده که کاسه صبرش را لبریز کرده است. مگر نه اینکه هر آدمی یک ظرفیتی دارد؟

    در ضمن این را هم باید اضافه کنم که داشتن هوش هیجانی و مهارت کنترل خشم در همه موقعیتها بکار نمی آید. رستم از هوش هیجانی بالایی برخوردار است و در کنترل خشم هم ید طولایی دارد ولی وقتی دو نفر با چماق به آدم حمله می کنند، چکار می توان کرد؟ رستم به من گفت که او را عملا “خفت” کردند وگرنه فکر فرار هم در مقطعی به سرش زده بوده است.

    من شخصا رستم را هم تحسین می کنم و هم به او غبطه می خورم. ای کاش من هم جسارت چنین کاری را داشتم. من تا به حال به کیفیت نان هیچ نانوایی اعتراض نکرده ام و احتمالا بعد از این هم نخواهم کرد. اگر یک نانوایی نانش بد باشد سعی می کنم جایی پیدا کنم که نانش بهتر باشد. اگر نان هیچ نانوایی خوب نباشد سعی می کنم خودم نان پختن یاد بگیرم و نان بپزم یا نان را کلا از رژیم غذاییم حذف بکنم. شاید چون اعتقاد دارم که بیشتر آدمها از جمله نانواها نمی خواهند تغییر بکنند. شاهد این ادعا هم رشد کیفی و تکنیکی نانواهای سنتی در صد سال (یا حتی بیشتر) گذشته است.  دلیل احتمالی دیگر من برای اعتراض نکردن به نانواها و فروشندگان دیگر اینست که معتقدم مسئولیت خریدار نامحدود است.

    به نظر من تنها عاملی که می تواند باعث بهبود کیفیت نان یک نانوایی و برخوردش با مشتریانش بشود، اقتصادی است. به عبارت دیگر تنها اعتراضی که به یک نانوای (یا هر فروشند یا سرویس دهنده یا …) “بد” می توان کرد نخریدن نان از اوست. این روش البته یک نقطه ضعف بزرگ دارد و آن اینست که به ازای هر یک مشتری که نان بد ر ا از نانوای بی ادب بی تمدن گستاخ درنده خو نمی خرد، ممکن است ده (یا هزار) مشتری دیگر وجود داشته باشند که حاضر باشند از آن نانوا نان بخرند. از روی انتخاب یا گوسفندوار. اینجاست که “بد” بودن نانوا و نانش زیر سؤال می رود و مورد تردید واقع می شود. مخصوصا در یک جامعه به شدت مردم سالار (دموکرات)، یعنی جایی که اکثریت مشتریان با خریدشان مهر تایید می زنند به نانوا و نانش و چوبش و شلوار پایین کشیده شده اش و چیزهای دیگرش.

    اشکال دیگر روش پیشنهادی من اینست که ممکن است همه نانواهای شهر کم و بیش همینجوری باشند و در نتیجه مشتری کیفیت مدار گزینه بهتری نداشته باشد. اشکال دیگر اینست که این مشتری به هزار و یک دلیل نتواند خودش نان بپزد و یا نان را از رژیم غذایی خود و خانواده اش حذف بکند.

    همانطوری که می بینید قضیه به این سادگی ها هم که به نظر می آید نیست. مخصوصا اگر مشتری کتک خورده گه گداری به گرفتن انتقام و دادن درسی به نانوا هم فکر بکند. مخصوصا اگر نانوا با فروختن هر یک نان اعتماد به نفس بیشتری برای تکرار کردار و گفتار و پندار زشتش پیدا بکند. چنین مسئله ای را شاید با دفاع شخصی یا بستن دهان نتوان حل کرد.

    از این خزعبلات تحلیلی که بگذریم، رستم کاری را که در آن لحظه فکر می کرده درست است، به درستی انجام داده و از انجامش هم به هیچ وجه پشیمان نیست. من به دوستی با رستم افتخارمی کنم و شعر زیر را از طرف فردوسی به او تقدیم می نمایم:

     

    هر آنکس که آید بر من بجنگ        شما دل مدارید از آن کار تنگ
    شما سر بسر  همگنان همگروه      مباشید از آن نامداران ستوه
    بنام نکو گر بمیرم رواست            مرا نام باید که تن مرگ راست
    ترا نام باید که ماند دراز              نمانی همی کار چندان مساز
    چنین گفت رستم بایرانیان            که من جنگ را بسته دارم میان
    که امروز رزمی بزرگ است پیش   پدید آید اندازه گرگ و میش
    که رزمی بود در میان دو کوه       جهانرا بشوید به خون همگروه
    پی کین نهان گردد از روی بوم      شود گرز پولاد برسان موم
    دو دستش ببندم بخم کمند              اگر یار باشد سپهر بلند
    مرا گر برزم اندر آید زمان          نمیرم به بزم اندرون بیگمان
    دل اندر سرای سپنجی مبند           بس ایمن مشو در سرای گزند
    اگر یار باشد روان با خرد          بنیک و ببد روز را نشمرد

    ~ قسمتی از “آغاز رزم” – لشگر آراستن ایرانیان و تورانیان – شاهنامه فردوسی

  • پیشنهاد یک مدل توزیع شده تخمی بدبینانه برای مدیریت ریسک

    همه تخم مرغهایت را توی یک سبد مگذار

    توی همه سبدهایت تخم مرغ مگذار

    توی بعضی از سبدهایت هیچ چیز مگذار

    بعضی از تخم مرغهایت را توی هیچ چیز مگذار

    بعضی از تخم مرغهایت را به دیگران بده

    با سبد یا بدون سبد

    بعضی از تخم مرغهای دیگران را بگیر

    با نرمش یا با زور یا با فریب یا با دزدی

    همه تخم مرغها یا همه سبدهای هیچ کس را مگیر

    گندیده بودن بعضی از تخم مرغهایت را بپذیر

    و سوراخ بودن بعضی از سبدهایت را

    تا می توانی از سبد و تخم مرغ، مال خودت یا مال دیگران، بپرهیز

    و بدان که ریسکهایت را تخمی تر از این هم می توانی مدیریت کنی

     

  • کنسل می کنم پس هستم

    دیروز یکی از شاگردهایم جلسه انگلیسی روزانه اش را با پیامک کنسل کرد. به دلیل آماده نبودن. من امروز یک قرار ملاقات را به دلیل کمی تاخیر در بازگشت از کوه کنسل کردم. از اینها جالبتر اینکه من این مطلب را می خواستم دیروز بنویسم ولی بعد از نوشتن اولین پاراگراف، نوشتن بقیه اش را کنسل کردم. شاید به این دلیل که فکر می کردم ایده خوبی نیست. شاید هم بدون هیچ دلیل خاصی.

    کنسل کردن یکی از بزرگترین ابداعات بشر مدرن محسوب می شود. همه چیز را می توان کنسل کرد. قرار ملاقات، بلیط هواپیما، جلسه کلاس، نوشتن یک مطلب، تولید یک محصول جدید، قرارداد همکاری و هر قول و قراری را که ممکن است بین دو نفر یا حتی یک نفر با خودش رد و بدل بشود. مثل تصمیم برای ترک سیگار.

    کنسل کردن را اصولا به دو دسته یا نوع کلی می توان تقسیم کرد. کنسل کردن از روی گشادی و کنسل کردن از روی تغییر. کنسل کردن از روی تغییر موضوع این نوشته نیست. کنسل کردن هایی به دلیل گران شدن دلار یا بچه دار شدن یا تصادف یا پدیده هایی که در قراردادها در بند فورس ماژور قرار می گیرند. من حدس می زنم که این نوع از کنسل کردن نسبت به نوع دیگر از قدمت بیشتری برخوردار است. به عبارت دیگر بشر کنسل کردن از روی گشادی را مدتها پس از ابداع کنسل کردن از روی تغییر ابداع کرده است.

    ذکر این نکته ضروری است که کنسل کردن با پشت گوش انداختن یک تفاوت اساسی دارد و آن اینست که کنسل کردن معمولا خنثی کردن اتفاقی است که قرار بوده بیفتد. مثل خنثی کردن یک مین. بدون انتظار خاصی از وقوع آن در آینده. شما هم می توانید وقت آرایشگاه خود را کنسل کنید و هم می توانید وقت گرفتن از آرایشگاه برای کوتاه کردن موهایتان را پشت گوش بیندازید، این دو با هم تفاوت ماهیتی دارند. وقتی کاری را پشت گوش می اندازیم به این معنی است که هنوز یک تصمیم قطعی برای انجام آن در یک زمان مشخص نگرفته ایم ولی کنسل کردن در حقیقت لغو کردن یک تصمیم قطعی است که در گذشته گرفته ایم.

    حالا سؤال اینست که چرا از روی گشادی کنسل می کنیم؟ به دلایل مختلف.

    برای مثال چون از روی گشادی تصمیم گرفته ایم. یعنی بدون داشتن اطلاعات کافی و سنجیدن حدود و صغور آن. دور هم جمع بوده ایم، غذای خوبی خورده ایم، آب و هوا هم خوب بوده است. هورمونهای مغزمان هم در بهترین وضعیتشان قرار داشته اند. در این وضعیت تصمیمی گرفته ایم و قولی داده ایم بدون اینکه به لحظه عمل به آن با جزئیاتش فکر کرده باشیم. مثل لحظه بیدار شدن ساعت پنج صبح و بیرون رفتن از خانه در سرما و تاریکی یک صبح زمستان.

    دلیل دیگر اینست که بعد از تصمیم گرفتن و قول دادن شروع می کنیم به ارزیابی کردن درستی تصمیمی که گرفته ایم و حدس زدن خروجی یا عواقب حاصل از عمل به آن. من امروز به یک نفر قول دادم که فردا به همراه او در یک همایش غذای سالم شرکت کنم. درست بعد از اینکه تلفن را قطع کردم شک من نسبت به این تصمیم شروع شد. اصلا من را چه به همایش غذای سالم؟ آنهم ساعت سه بعد از ظهر یک روز زیبای پائیزی. لیستی هم از کارهای جایگزینی که در آن سه ساعت می شود کرد نوشته ام. تا حالا دو سه تا سناریو هم برای کنسل کردن قرار توی ذهن خودم مرور کرده ام. تصویر خسته کننده ای از یک عده آدم بی درد که می خواهند درباره محصولات ارگانیک و چای سبز و این جور چیزها حرف بزنند و در یک نمایشگاه جانبی بروشورهای سبزرنگ پخش کنند، انگیزه من را برای رفتن به این همایش کمرنگ و کمرنگ تر می کند. ولی مشکل اینجاست که این آقا همان کسی است که قرار امروزم را با او به دلیل تاخیر در بازگشت از کوه کنسل کردم (هوا خیلی خوب بود.) شاید می خواستم با قرار فردا به نوعی جبران کنم. ولی به هر صورت برای کنسل کردن قرار فردا به سناریوی آبرومندانه ای نیاز دارم. چیزی متفاوت با یک بیماری ناگهانی یا مرگ یکی از نزدیکان یا بهانه های مشابه کلیشه ای.

    بدیهی است که قبل از اینکه نوشتن این مطلب را تمام کنم و دکمه publish را بزنم چند باری به ذهنم رسید که نوشتن و انتشارش را کلا کنسل کنم و به کار دیگری بپردازم. کاش کارهایی را که در طول زندگیم کنسل کرده ام جایی یادداشت کرده بودم و می توانستم یک چیزی مثل “کنسل گرافی” برای خودم درست کنم. شاید کنسل گرافی من برای خوانندگان وبلاگم جالبتر از این مطلب می توانست باشد. شاید چنین لیستی به من کمک می کرد که الگوهای کنسل کردن خودم را کشف کنم و تصمیم های بهتری بگیرم یا کمتر به دیگران وعده های تو خالی بدهم. گشادی درد بی درمان گشادی.

    مطالب مرتبط:

    حالشو ندارم

    هفت روش مؤثر در غلبه بر گشادی در صعود به قله های مرتفع

     

     

  • منطق نفتی یا ده سؤال و یک جواب درباره دلار و نفت

    سؤال اول: دلار از کجا می آید؟

    جواب اول: از نفت

    فرض اول: نفت ملی است. در سال 1329 ملی شد.

    فرض دوم: ملی بودن نفت یعنی اینکه نفت به ملت تعلق دارد.

    سؤال سوم: چرا ملت از بالا رفتن ارزش چیزی که متعلق به اوست نگران یا ناراحت می شود؟ یا به آن اعتراض می کند؟ درآمد ناخالص (GDP) هر ایرانی حدود 13000 دلار است که قسمت عمده اش را نفت و دلار حاصل از فروش آن تشکیل می دهد. چه فرقی می کند که دلار 1000 تومان باشد یا 10000 تومان؟

     

    دلار نفتی

    فرض سوم: نفت ملی نیست.

    سؤال چهارم: چرا ملت از بالا رفتن ارزش چیزی که متعلق به او نیست نگران یا ناراحت می شود؟ یا به آن اعتراض می کند؟ اگر نفت ملی نیست یا به عبارت دیگر نفت و دلار حاصل از آن (یا حاصل نشده از آن) متعلق به ملت نیست چرا ملت باید نسبت به تغییر قیمت آن واکنش نشان بدهد؟

    سؤال پنجم: آیا نفت اساسا می تواند ملی باشد؟ کاملا ملی؟ تا حدودی ملی؟

    سؤال ششم؟ چرا ما نمی توانیم چیزی را که متعلق به ماست بفروشیم؟

    سؤل هفتم: آیا امکان دارد که نفت هرگز ملی نشده باشد؟ آیا ممکن است که توهم ملی بودن نفت در ما انتظارات وهم آلودی درباره قیمت دلار و مؤلفه های دیگر اقتصادی ایجاد کرده باشد؟

    سؤال هشتم: تعریف، شرایط و ملزومات ملی شدن/بودن/ماندن نفت چیست؟

    سؤال نهم: آیا ملی شدن نفت بیشتر شبیه به یک رخداد است یا یک فرایند تکاملی درازمدت؟

    سؤال دهم: آیا یک شخص یا یک گروه کوچک اصولا می توانند نفت یا هر چیز دیگری را برای یک ملت ملی کنند؟

    سؤال بی ربط: چرا اولین کسانی که به گران شدن دلار اعتراض می کنند بازاری ها هستند؟

     

  • استادی در کار جهان

    یا هفت عادت مردمان بسیار مؤثر، مردمان کمی مؤثر، مردمان گشاد، مردمان آغازگر و بقیه مردمان

    1- مرغ همسایه غاز است. مجردها می خواهند متاهل باشند. متاهل ها آرزو می کنند که ای کاش مجرد بودند. کارمندها می خواهند کارآفرین باشند. کارآفرین ها می خواهند نویسنده باشند. نویسنده ها می خواهند هنرپیشه باشند. هنرپیشه ها می خواهند ورزشکار باشند. ورزشکاران می خواهند هنرمند باشند. هنرمندان می خواهند کارمند باشند.

    2- ترس. ترس از چی؟ مهم نیست. آدمیزاد همیشه چیزی برای ترسیدن دارد. ترس از خطری فیزیکی. یا ترس از دست دادن یک فرصت یا موقعیت. چند روز پیش یکی از خواننده های کتاب امکان یک ایمیل با موضوع “سوتی در کتاب امکان” برای من فرستاد. من املای کلمه هرس را به غلط حرس نوشته بودم. بدتر از آن اینکه چند صفحه جلوتر توی همان کتاب به یکی از دانشجوهایم گیر داده بودم که توی ورقه امتحانش بمباران را بنباران نوشته است. حالا هر وقت چیزی می نویسم از غلط نوشتن املای کلمات می ترسم. از اینکه اصلا چیزی برای نوشتن نداشته باشم هم همینطور. از اینکه با نوشتن یک مشت خزعبل خودم را مضحکه خاص و عام بکنم می ترسم. از گران شدن دلار هم همینطور.

    3- نگرانی از آینده. نیاز به توضیح دارد؟

    4- افسوس از گذشته. واقعا نیاز به توضیح دارد؟

    5- قضاوت درباره دیگران. فرقی نمی کند که چه کسی باشد. به محض اینکه چشم من به کسی می افتد یا حتی صدای کسی را پشت تلفن می شنوم، شروع می کنم به قضاوت درباره شخصیتش، طرز فکرش، طبقه اجتماعیش و حتی نقش احتمالیش در مشکلاتی که من در زندگی شخصی و اجتماعیم دارم. با یک نظر می فهمم که “این یارو از اون آدماس!”

    6- میل به کسب توجه و عشق از سوی دیگران. حتی قبل از اینکه این مطلب را منتشر کنم تصویری از توجه جامعه جهانی به این مطلب خردمندانه و سایر مطالبم در ذهن من شکل گرفته است. با وجود اینکه می دانم فقط تعداد انگشت شماری آنرا می خوانند. اگر مطلبی را بر روی فیس بوک به اشتراک بگذارم و یا حتی عکسی را، چه لذت وافری می برم از دیدن “لایک” شدنش و دیدن تعداد لایکهایش. ذره ای توجه حتی برای لحظه ای کوتاه می تواند قضاوت ما را نسبت به “یارو” 180 درجه تغییر دهد، افسوس از گذشته و نگرانی از آینده را پشت ابر ضخیمی از لذت مخفی نماید، ترسها را به امید تبدیل کند و مرغ ما را غازتر از غاز همسایه جلوه بدهد.

    7- احساس بدبختی. بعد از تجربه این همه احساسات جورواجور در طول روز، بالاخره زمانی فرا می رسد که از خودم می پرسم: “من چه غلطی دارم می کنم؟” نه، جدی؟ آیا واقعا کاری که دارم انجام می دهم درست است؟ آیا بهتر نیست که به شهر کوچکی در استرالیا یا لهستان بروم؟ آیا بهتر نیست که وارد صنعت نفت بشوم؟ آیا بهتر نیست که به گوشه ای از جنگلهای شمال بروم و بقیه عمرم را کنج عزلت اختیار کنم؟ آیا بهتر نیست که یک رمان بنویسم؟ آمدنم بهر چه بود؟ نقش من در این جهان هستی واقعا چیست؟!

     

    یک روز ز بند عالم آزاد نیم          یک دم زدن از وجود خود شاد نیم

    شاگردی روزگار کردم بسیار       در کار جهان هنوز استاد نیم

    خیام

  • فروپاشی – قسمت اول

    کمتر ایرانی پیدا می شود که در مقطعی از زندگیش این سؤال که “چی شد که ما اینجوری شدیم؟” برایش مطرح نشده باشد. و یا از عظمت گذشته با حسرت یاد نکند. از تخت جمشید. از کوروش کبیر و امپراطوری گسترده اش. از جاده ابریشم. از آن همه علم و هنری که زمانی نزد مردمان پارسی بوده است و بس. یا از هر چیز دیگری که زمانی در گذشته ممکن است بزرگ و با شکوه بوده باشد. حتی ایرانی هایی که سالها در خارج از کشور زندگی کرده اند، وقتی دور هم جمع می شوند یکی از موضوعات بحثشان علاوه بر تکرار نوستالژیک خاطرات باشکوه گذشته، بررسی و تحلیل عوامل پدیده ای است که خیلی ها آنرا در خوشبینانه ترین حالت، یک سیر نزولی می دانند. در زمینه های مختلفی مثل فرهنگ و اقتصاد و غیره.

    با وجود اینکه من هیچ تخصص و صلاحیتی برای اظهار نظر در این زمینه ندارم، ولی از آنجاییکه یک ایرانی هستم و میلیونها بار خواسته یا ناخواسته در چنین بحثهایی شرکت کرده ام، سؤال فوق یعنی اینکه “چی شد که ما اینجوری شدیم؟” از سالها پیش گریبانگیرم بوده است. بدون جواب قانع کننده ای.

    چندی پیش به طور کاملا اتفاقی با کتابی آشنا شدم به نام فروپاشی (Collapse: How Societies Choose to Fail or Succeed) نوشته آقای جرد دیاموند. آقای دیاموند که یک دانشمند برجسته آمریکایی و استاد دانشگاه در رشته جغرافیا و فیزیولوژی است، کتاب دیگری هم دارد به نام اسلحه، میکروب و فولاد (Guns, Germs and Steel) با حال و هوایی تقریبا برعکس کتاب اول. یعنی اینکه چطور بعضی جوامع نسبت به جوامع دیگر برتری پیدا کردند و آنها را تحت سلطه خود گرفتند. به دلیل نزدیکتر بودن موضوع کتاب فروپاشی به زمان و مکانی که خودم در آن زندگی می کنم، ترجیح دادم که این کتاب را زودتر بخوانم و به شما معرفی کنم، اگرچه کتاب فروپاشی تقریبا یک دهه بعد از کتاب دیگر منتشر شده است.

     

    Collapse

    نویسنده کتاب با بررسی جوامع مختلف از صدها و حتی هزاران سال قبل تا به امروز یک چارچوب پنج بعدی از فاکتورهای مؤثر در فروپاشی جوامع مختلف ارائه می دهد: 1- تخریب محیط زیست 2- تغییرات آب و هوا 3- دشمنی همسایگان 4- دوستی شرکای تجاری  5- پاسخ جوامع به مشکلات محیطی.

    آقای دیاموند معتقد است که چهار فاکتور اول ممکن است در فروپاشی یک جامعه نقش به سزایی داشته یا نداشته باشند ولی فاکتور پنجم همیشه از اهمیت زیادی برخوردار است. فاکتوری که به سازمانهای سیاسی، اقتصادی و اجتماعی یک جامعه و همچنین ارزشهای فرهنگی آن جامعه بستگی دارد. البته این عوامل بر روی هم تاثیر می گذارند و باعث تغییر یکدیگر نیز می شوند. مثلا تخریب محیط زیست و تضعیف اقتصادی یک جامعه ممکن است باعث افزایش دشمنی دشمنانش و کاهش دوستی دوستانش بشود.

    منظور نویسنده از فروپاشی “یک کاهش چشمگیر در جمعیت و/یا پیچیدگی سیاسی/اقتصادی/اجتماعی درمنطقه ای پهناور و برای مدت زمانی طولانی است.” مسلما پدیده فروپاشی شکلی افراطی از چندین گونه خفیف تر از سقوط می باشد و البته تشخیص این که سقوط تا کجا باید ادامه پیدا کند تا یک جامعه واجد شرایط پدیده فروپاشی بشود، امری سلیقه ای است.

    با این تعبیر نویسنده جوامع مختلفی از ایالت مونتانا در آمریکای امروزی گرفته تا جزیره ایستر، مایاها، گرین لند، رواندا و استرالیا را بررسی می کند و شواهد علمی در هر مورد را به قالب چارچوب پیشنهادی خودش می ریزد.

    خواندن فصل دوم کتاب که به بررسی زندگی ساکنان جزیره ایستر (امروزه جزیره ای توریستی است که به کشور شیلی تعلق دارد) می پردازد، برای من هم بسیار لذت بخش و هم بسیار روشنگر بود. داستان به طور خیلی خلاصه از این قرار است:

    یازده-دوازده قبیله ساکن جزیره تحت رهبری رهبران مذهبی در صلح و صفا زندگی می کنند. رهبران مذهبی برای اینکه قدرت و عظمتشان را به رخ هم بکشند، مجسمه های سنگی غول آسا می تراشند و بر روی پایه های سنگی بزرگتر از خود مجسمه نصب می کنند. با گذشت زمان مجسمه ها بزرگتر می شوند و حتی بعضی قبیله ها سعی می کنند با اضافه کردن یک تکه دوم بر روی مجسمه قبلی، برتری خودشان را نسبت به دیگران حفظ بکنند. مجسمه بازی بخش عمده ای از وقت و انرژی و منابع مردمان جزیره را به خودش اختصاص می دهد. برای مثال غذایی که حاصل کشاورزی در زمینهای تحت کنترل رهبران مذهبی است صرف سیر کردن شکم کارگران در پروژه های عظیم مجسمه تراشی می شود.

    آقای دیاموند دور بودن جزیره ایستر از جزیره های دیگر را یکی از چهار عامل بوجود آورنده پدیده فوق معرفی می کند. او می گوید “ساکنین جزیره های دیگر اقیانوس آرام که با جزیره های مجاورشان فقط چند روز با قایق فاصله داشتند، انرژی و منابع و نیروی کارشان را به تجارت بین جزیره ای، اکتشاف، استعمار و مهاجرت اختصاص می دادند. ولی آن فرصتها برای ساکنان جزیره ایستر بدلیل انزوایشان مطرح نبودند.”

    داستان پایانی تراژیک دارد. بیشتر منابع غذایی جزیره از بین می رود. نه پرنده چندانی برای شکار و سیر کردن شکمها باقی می ماند و نه درخت نخلی برای قایق ساختن و ماهیگیری. دندان موشها میوه های درختان را نابارور می کند. خیلی ها از گرسنگی می میرند. یک کودتای نظامی سران مذهبی را از قدرت خلع می کند. مردم گرسنه و عصبانی که از توهم باورهای قبلی بیرون آمده اند، به جان مجسمه های سنگی می افتند و آنها را تا جایی که می توانند از بین می برند. آن همه اثر و شکوه گذشتگان خود را. یک کشتی می آید و تعداد زیادی از مردم جزیره را به بردگی می گیرد. اروپایی ها با خودشان بیماریهای لاعلاج به جزیره ارمغان می آورند و باز هم تعداد بیشتری از مردم جزیره می میرند. جزیره ایستر بعد از صدها سال شکوه و علم کردن مجسمه های سنگی 10-12 متری چند صد تنی تبدیل به جزیره ای می شود بدون درخت، بدون خاک، بدون پرنده، بدون غذا. حتی بدون مجسمه سالم و  سرپا. آدمخواری به حدی رواج پیدا می کند که “گوشت مادرت بین دندونام چسبیده!” توهین رایج مردم جزیره می شود. مردم به دلیل نداشتن چوب برای سوزاندن و گرم کردن خودشان، خانه هایشان را رها می کنند و به غارها پناه می برند. و خلاصه جزیره ایستر در یک فرایند تدریجی و در یک بازه زمانی چند صد ساله با از دست دادن 90 درصد از جمعیتش و همچنین بیشتر منابع طبیعیش در اوایل قرن 18 میلادی دچار فروپاشی می شود. یا به عبارت دیگر کارش از سقوط می گذرد و به فروپاشی می رسد.

    چند روز پیش خبری خواندم حاکی از اینکه سازمان حفاظت از محیط زیست پارک پردیسان در تهران را فروخته است. در مقدمه کتاب فروپاشی به واژه جالبی برخوردم که برای من تداعی کننده این خبر و خبرهای مشابه زیادی بود که در سی سال گذشته از گوشه و کنار شنیده ام. و یا صحنه هایی که در سفرهایم به گوشه و کنار ایران دیده ام. خودکشی زیست محیطی یا ecological suicide یا ecocide که از هشت مؤلفه جنگل زدایی، تخریب خاک، مشکلات مدیریت آب، شکار و ماهی گیری بی رویه، تاثیر گونه های گیاهی و جانوری جدید (وارداتی؟) بر گونه های محلی و رشد جمعیت و افزایش سرانه تاثیر جمعیت بر محیط زیست تشکیل می شود. به فکر فرو رفتم که ما کدامیک از این کارها را در سطح گسترده و ملی انجام نداده ایم و نمی دهیم.

    کتاب فروپاشی کتابی است قطور و عمیق، با جزئیات فراوان و در عین حال بسیار جذاب. امیدوارم بتوانم خلاصه ای از بعضی فصلهای دیگر کتاب را هم در مطالب بعدی بنویسم. خواندن این کتاب را به هر کسی که تا اینجا به آن علاقه مند شده است، اکیدا توصیه می کنم.

     

  • چشم می گشايم به آسمان آبی

    چشم می گشايم به آسمان آبی
    و بادمجانهای رها شده در باغچه
    و سكوت بين گذشتن ماشينها از خيابان مجاور
    و تير چراغ برق كه لامپش ديشب روشن بود
    و كمی گرسنگی
    و كمی تشنگی
    و حس خوب بعد از خالی كردن مثانه
    چشم می گشايم به روزی كه از نه و نيم صبح می خواهد آغاز شود
    با آسمانی آبی
    و بادمجانهای رها شده در باغچه
    و سيم برقی كه يخچال را روشن می كند
    و هندوانه خنك توی يخچال
    امروز می خواهد از نه و نيم آغاز شود

     

    پرند – ساعت نه و نیم صبح

  • کمک کردن یا کمک خواستن؟ مسئله اینست

    چند روز پیش با دو نفر از دوستان قدیمی توی استخر راه می رفتیم و حرف می زدیم. یکی از این دوستان قدیمی داشت می گفت که از وضعیت زندگیش راضی نیست. فکر کنم می خواست با ما درد دل کند چون حرفهایش برای من تازگی نداشت و قبلا هم حرفهای مشابهی از او شنیده بودم. من و دوست دیگر، بدون اینکه به این موضوع توجه کنیم شروع کردیم به کمک کردن به او. هر چیزی که به فکرمان می رسید به او می گفتیم. از فواید مشاوره گرفته تا خطرات افسردگی. دوست مشکل دار من در تمام مدتی که ما حرف می زدیم با بی حوصلگی به ما گوش می داد و بعضی وقتها هم سرش را زیر آب فرو می کرد.

    امروز با دوست دیگری تلفنی حرف می زدم که داشت می گفت دلش برای فلانی به فلان دلیل می سوزد و برای بیساری به بیسار دلیل. این دوست من هم مثل خیلی های دیگر مقدار زیادی از وقت و انرژی خودش را به کمک به دیگران اختصاص می دهد. کاری که من به شدت با آن مخالفم. نه که اصولا با کمک به دیگران مخالف باشم بلکه به دلایلی که در ادامه خواهم نوشت.

    ده نکته در باب کمک کردن و کمک خواستن

    – سؤال اول در کمک کردن (مخصوصا کمک فکری از نوع راهنمایی و نصیحت و مشاوره) به یک آدم اینست که ما از کجا می دانیم که آن شخص نیاز به کمک دارد؟ صرف اینکه زندگی آن فرد یا تصمیمی که گرفته است یا می خواهد بگیرد با استانداردهای (یا الگوهای رفتاری) ما مطابقت ندارد، دلیل کافی برای نیاز داشتن یک آدم به کمک نیست. صرف اینکه خودش به ما بگوید مشکل دارد یا از زندگیش یا کارش یا هر چیز دیگرش راضی نیست هم همینطور.

    – دلسوزی. ما بطور ناخودآگاه در طیف بسیار گسترده ای از موقعیتها دستخوش این احساس می شویم. دلمان هم برای کودک چهار ساله ای که پدر و مادرش را در زلزله از دست داده و خانه اش خراب شده است می سوزد و هم برای مرد چهل ساله ای که معتقد است زنش به او زور می گوید. دلسوزی احساسی است که برای هر آدمی که زیاد دچار آن بشود، می تواند زنگ خطری باشد. چرا؟

    – دلسوزی احساسی است که با دریافت حداقلی از اطلاعات درباره یک موقعیت یا یک اتفاق درمورد یک شخص به ما دست می دهد. به نظر من تفاوت عمده دلسوزی با همدردی در همین نکته نهفته است. دلسوزی به صورت ناخودآگاه و به صورت غریزی و بدون اندیشه بوجود می آید، درصورتیکه همدردی نیاز به تفکر، کسب اطلاعات بیشتر و درنتیجه درک شرایط، وضعیت و احساسات طرف مقابل دارد. بدیهی است که دلسوزی نسبت به همدردی کار بسیار ساده تر و راحت تری است. دلسوزی ما را غمگین می کند. همانطور که از اسمش برمی آید یک قسمت حساس از وجود ما در این فرایند می سوزد. در صورتیکه همدردی می تواند با غم و اندوه همراه نباشد. من با این شعر سعدی موافق نیستم که “تو کز محنت دیگران بی غمی نشاید که نامت نهند آدمی” (مگر اینکه بی غم را بی خبر یا بی تفاوت ترجمه کنید.)

    – از بلایای طبیعی مثل زلزله یا قحطی که بگذریم، بیشتر مواردی که در زندگی روزمره موجب دلسوزی ما می شوند و انگیزه ای برای کمک کردن به دیگران، تله هایی هستند که ما را به چاله (یا چاه) فرو کردن میخ آهنین در سنگ ( یا میخ سنگی در آهن)  می اندازند.

    – بزرگترین مشکل در کمک کردن به دیگران، نداشتن اطلاعات کافی از وضعیت یا موقعیتی است که ما آنرا مشکل می نامیم. هر مشکلی حدود و صغور گسترده ای دارد که عوامل، اشخاص، زمانها، مکانها و بطور کلی اطلاعات زیادی را در بر می گیرد که ما یا امکان دسترسی به آنها را نداریم و یا ترجیح می دهیم که زحمت جمع آوریشان را به خودمان ندهیم. Context مهمترین چیزی است که در ارتباط با یک آدم و درک شرایط او نادیده گرفته می شود. آیا فلانی خوب می خوابد؟ آیا در همین لحظه که دارد مشکلش را به من می گوید از یبوست رنج نمی برد؟ آیا دروغ می گوید؟ آیا در ارائه بعضی از اطلاعات بزرگنمایی یا کوچکنمایی نمی کند؟ آیا من بدون قصد و غرض و تعصب دارم به مشکلات این بابا گوش می دهم؟ و الخ.

    – مشکل بعدی آماده نبودن طرف مقابل برای کمک ماست. دوست من توی استخر به ما نگفت که “من فلان مشکل رو دارم آیا شما می تونید به من کمک کنید؟” تا جایی که من یادم هست هرگز چنین حرفی نزد. او فقط داشت درد دل می کرد. فقط یک گوش شنوا لازم داشت. کاری که همه می کنند و بسیار طبیعی است. چیزی که طبیعی نیست تلاش برای کمک به آدمی است که دارد درد دل می کند. ممکن است کسی بگوید که خوب یارو خودش دارد به صورت مستقیم یا غیر مستقیم می گوید که از فلان وضعیت راضی نیست یا خسته شده است، بنابراین وظیفه ما به عنوان یک دوست اینست که به او کمک کنیم.

    – خسته شدن از یک وضعیت به معنی آماده بودن (یا حتی تصمیم) برای تغییر آن وضعیت نیست. خستگی یا ناراحت بودن یا هر احساس منفی دیگری ممکن است شرط لازم برای تغییر یک وضعیت باشد ولی به هیچ وجه شرط کافی برای اینکار نیست.

    – چه کسی آماده تغییر است؟ و چه کسی آماده کمک گرفتن؟ باز هم تکرار می کنم از بلایای طبیعی و غیر طبیعی، افسردگی حاد و چند تا بیماری دیگر که بگذریم، تنها کسی آماده کمک گرفتن است که خودش قبل از اینکه به کسی چیزی بگوید به مطالعه و تحلیل مشکلش اقدام کرده باشد. نیازی به گفتن نیست که درد دل کردن و شناخت مشکل دو چیز کاملا متفاوت هستند. کسی که آماده کمک گرفتن است باید بتواند مشکلش را به روشنی و با صراحت بیان کند یا حداقل اعتراف کند که خیلی دلش می خواهد اینکار را بکند و ساعتها هم درباره آن فکر کرده است ولی تاکنون قادر به بیان شفاف مشکلش نشده است. این آدم باید بتواند اطلاعات پیرامونی درباره مشکلش ارائه بدهد. و از همه مهمتر از شما به عنوان یک دوست به صورت مستقیم تقاضای کمک بکند. به همان مستقیمی که تقاضای پول برای قرض گرفتن می کند. “من این مشکلو دارم با این شرایط. خودم هم تا حالا این کار و اون کارو کردم. تو می تونی بهم کمک کنی؟” چنین آدمی شاید کمی آماده کمک گرفتن باشد.

    – بنی آدم اعضای یک پیکرند. مخصوصا از این نظر که همه ما دوست داریم که دوست داشته بشویم. دوست داریم دیگران به ما اهمیت بدهند. دوست داریم در جامعه دوستان خود یا حتی در جامعه ای بزرگتر مطرح باشیم و حرفی برای گفتن داشته باشیم. مشکلات دیگران – چه واقعی و چه ساختگی – و ارائه پند و اندرز نطلبیده در راستای حل آنها، مجالی است مناسب و آسان برای ارضای این خواسته های بدوی بشری.

    – دادن کمک فکری به دیگران یکی از راحت ترین کارهایی است که آدمها دوست دارند برای پر کردن اوقات فراغتشان انجام بدهند. دلسوزی و حل کردن مشکلات فردی و اجتماعی هم همینطور. این پدیده به خصوص در میان آدمهای بیکار، بی برنامه، بی هدف و به طور خلاصه آدمهایی که برای خودشان کار و زندگی یا سرگرمی ندارند، امری بسیار شایع است. در میان آدمهایی که تمام تلاششان را می کنند که از مشکلات خودشان فرار کنند و مواجهه با آنها را به تعویق بیندازند هم همینطور.

    حالا یک نگاهی به دور و بر خودتان بیندازید. از جمع دوستان گرفته تا خانواده، تا شهر و کشوری که در آن زندگی می کنید. چند درصد از آدمها کمک می خواهند و چند درصد از آنها کمک می کنند؟ البته در حد ارائه نظرات شخصی.

    مطالب مرتبط:

    معماری اطلاعاتی آغازگری یا تنها سه چیزی که برای آغازگری نیاز دارید بدانید

  • English on The Road

     

    اولین برنامه سفر و گردش به زبان انگلیسی که اسمش را گذاشته ام English on The Road قرار است روز چمعه چهاردهم مهرماه برگزار بشود. مقصد ما جنگل زیبای الیمستان خواهد بود و در طول این سفر همه شرکت کنندگان به زبان انگلیسی صحبت خواهند کرد.
    مناسب برای: کلیه کسانی که علاقه مند به تقویت زبان انگلیسی خود از طریق مکالمه و تمرین می باشند. در این سفر هیچگونه کلاس درسی برگزار نمی شود. آمادگی جسمانی برای یک پیاده روی سبک در جنگل شرط اول لذت بردن از این سفر می باشد.

    برای اطلاعات بیشتر و ثبت نام اینجا کلیک کنید.

     

    English on The Road