• در جستجوی حقیقت

    “سلام

    یکی از دوستان بنده مطالب علم زدگی ای که شما در وبلاگتون منتشر کردید رو برای من نقل و ادعا کرد که این مطالب را شما با همکاری وی نوشته اید. چون مطالب نقل شده در قسمت هایی بسیار شبیه نوشته شما بود (حتی جمله ها با همان لحن بیان شده بود) خواستم بپرسم که آیا صحت دارد یا خیر؟ آیا شما با همکاری آقای ز این مطالب را نوشته اید یا خیر؟

    ممنون که زمان گذاشتید و مطالعه کردید.”

    نامه فوق را از یک ناشناس دریافت کردم. مطلب زیر هم جواب من است به این نامه:

    دوست آقای ز

    اگر من بگویم ادعای آقای ز صحت ندارد شما حرف من را باور می کنید؟ اصلا چرا به حرف آقای ز شک کرده اید؟ شاید مطلب علم زدگی را کلا ایشان بدون همکاری من نوشته و برای اینکه آبروی من نرود، من را هم شریک اثر خودش دانسته است. شاید با هم علم زدگی را نوشته ایم. شاید من و آقای ز با همکاری هم آنرا از شخص سومی دزدیده ایم. چه اهمیتی دارد؟ چطور می شود ثابت کرد؟

    سؤال این نیست که علم زدگی را چه کسی نوشته است. سؤال اینست که حالا که به کمک دوستتان آقای ز با این ایده آشنا شده اید با آن چکار می خواهید بکنید؟

    با احترام

    علی سخاوتی یا آقای ز یا …

    پانوشت

    من جواب نامه را برای دوست آقای ز ارسال نکردم.

  • هرگز نمی خواستم یک خیِّر باشم

    ساعت هشت و نیم شب با یک شماره ناشناس 0935 زنگ می زند

    پسر جوانی است که اعتماد به نفس کم یا سوء تغذیه یا نیکوتین زیاد صدایش را پشت تلفن می لرزاند

    – آقای سخاوتی؟

    – بله؟

    – شما خیِّر خیریه فلان هستید؟

    توی دلم: نه، هرگز.

    – خوب یکی دو بار یه چیزایی رو لازم نداشتیم دادیم به…

    جوانک می خواهد بداند من چه جور خیِّری هستم. آیا سرپرستی کسی را به عهده دارم؟ آیا به خیریه به طور مرتب کمک می کنم؟

    توی دلم: من حتی سرپرستی خودم را هم بر عهده ندارم.

    – نه من خیِّر مرتب و دائمی نیستم.

    جوانک یک داستان طولانی خسته کننده از پروژه ای که نیاز به کمک مالی دارد تعریف می کند.

    – من در حال حاضر کمک مالی نمی کنم.

    جوانک می خواهد من را به یک سمینار با هدف توانمندسازی زنان باردار بی سرپرست دعوت کند.

    – خیلی ممنون.

    از جوانک خواهش می کنم با من از طریق ایمیل در ارتباط باشند. فقط با ایمیل. اول خواستم درخواست کنم که اسمم را از لیست خیِّرین حذف کنند ولی خجالت کشیدم.

    – تلفن وسیله مناسبی برای اینکار نیست.

    جوانک مطمئن نیست که چه جوابی باید بدهد. مؤدبانه و با صدایی لرزانتر از اول مکالمه خداحافظی می کند.

    حالا من هم می خواهم یک خیریه داشته باشم. یک خیریه برای کمک به کسانی که نمی خواهند یا نمی توانند باور کنند چیزی به نام اینترنت و ایمیل وجود دارد. اگرچه هرگز نمی خواستم یک خیِّر باشم.

  • در ناامیدی بسی امید نیست

    ترک امید
    ترک امید

    بحران آب. کم آبی. خشکسالی. کاهش چهل درصدی آب فلان سد. بارش فلان درصدی نزولات آسمانی. کاهش بی سابقه ذخایر آب زیر زمینی. خشکی فلان دریاچه یا بهمان رودخانه.

    من از وقتی به یاد دارم این عبارات و اخبار مرتبط با آنها را شنیده ام. گاهی کمتر. گاهی بیشتر. مثل امسال.

    من با شنیدن این عبارات دو احساس مختلف ولی مرتبط را تجربه می کنم:

    الف- ترس. ترس از تمام شدن آب. یا جیره بندی شدن آن. درست مثل ترس از گران شدن دلار. ترس از تورم. ترس از بیمار شدن. ترس از تصادف کردن. ترس از ورشکست شدن. یا به طور کلی ترس از دست دادن چیزی. ظاهرا ما از هر چیزی که ادامه بقای ما را با مشکل مواجه کند می ترسیم.

    ب- امید. امید به اینکه سال بعد طبیعت جبران کند. امید به اینکه بهار امسال شاهد بارندگی بیشتری باشیم. امید به اینکه تغییرات جوی و گرم شدن زمین باعث شود خاور میانه مانند قبل (چند میلیون سال قبل؟) آب و هوایی استوایی به خود ببیند و رودخانه ها از هر طرف جاری شوند.

    ترس و امید دو روی یک سکه هستند. سکه فرار از واقعیت.

    همه ما دوست داریم که شاد و خوشبخت و سعادتمند در سلامتی و نشاط و جوانی زندگی کنیم. و البته همه لحظات زندگیمان را. و البته واقعیت هرگز اینگونه نیست. بیشتر اوقات شرایط زندگی آنگونه که ما می خواهیم رقم نمی خورد. یک چیزی کم می شود. یک چیزی از دست می رود. یک چیزی گران می شود. یک چیزی را از ما می گیرند. و الخ.

    بعد نگران می شویم. می ترسیم. و بعد به کمک امید به آغوش یک زندگی خیالی شاد و سعادتمند در آینده پناه می بریم. و منتظر می مانیم تا محقق بشود.

    به ما یاد داده اند که امید چیز خوبی است. اینقدر خوب که بعضیها حتی اسم فرزندشان را امید می گذارند. امید داشتن و امیدوار بودن به هزار و یک شکل مختلف ترویج و تبلیغ و فضیلت شمرده می شود. امید به آینده ای روشن. امید به فردایی بهتر. امید به دیدن روشنایی در انتهای تونلی تاریک.

    نتیجه یک تحقیق 25 ساله در کشور آلمان نشان می دهد که آدمهای بیکار وقتی پس از سالها جستجوی ناموفق کار، بازنشسته می شوند، ناگهان رضایت از زندگیشان به میزان زیادی افزایش می یابد. نتیجه ای که ربطی به حقوق و مزایا ندارد و آدمهای شاغل وقتی که بازنشسته می شوند چنین احساسی را تجربه نمی کنند. محققین معتقدند که حتی قضاوت منفی دیگران در مورد آدمهای بیکار باعث بوجود آمدن این احساس نیست. چیزی که یک آدم بیکار دارد امید به یافتن کار است. باری که تا یافتن کار و همرنگ جماعت شدن بر روی دوشش سنگینی می کند و او را عذاب می دهد. امید به یافتن کار است که باعث ناراحتی آدمهای بیکار می شود و تنها زمانی که این امید به کلی از بین می رود، آدم بیکار و حالا بازنشسته، روی خوشی را دوباره می تواند بیند.

    واقعیت
    واقعیت

    آدم وقتی امیدش را به کلی از دست می دهد، چیز شگفت انگیزی بدست می آورد. تازه می فهمد که از اول به امید نیاز نداشته است. می فهمد که می تواند بدون ترس و امید با واقعیت روبرو شود و کاری را که از دستش بر می آید انجام بدهد. ممکن است بپرسید با ازدست دادن امید چه چیزی برای آدم باقی می ماند؟ واقعیت.

    با الهام از:

    When things fall apart

  • پیچیدگیهای داشتن

    آدم وقتی یک چیز را بدست می آورد (یعنی از آن به بعد می تواند بگوید که او آن چیز را دارد) فقط آن چیز را بدست نمی آورد. چیزهای دیگری را هم بدون اینکه خودش بخواهد یا بداند، بلافاصله صاحب می شود. گویی که جهان هستی می خواهد تلاش ما را برای بدست آوردن آن چیز با دادن یک هدیه جبران کند. درست مثل سینمای خانگی رایگان که هدیه ای است برای خریدن یکدستگاه تلویزیون 85 اینچ.

    شما را نمی دانم ولی من به یاد ندارم که تا به امروز کسی به من گفته باشد: “پسر جان حالا که شروع کرده ای به داشتن چیزهای بیشتر و ایده ها و باورها و رابطه های بیشتر، چیزهایی هست که بهتر است درباره داشتن چیزها بدانی.” یا یک همچین چیزی. اصولا منبع مستقیمی برای یادگیری در زمینه داشتن وجود ندارد. تنها آموزه مرتبطی که در زندگی خودم به ذهنم می رسد اینست که “قدر چیزهایی را که داری بدان.”

    من مخصوصا در یک دهه اخیر سعی کرده ام که سپاسگزار چیزهایی که دارم باشم و این احساس را دائما در خودم تقویت کنم. ولی مشکل اینجاست که داشتن چیزی همیشه احساسات دیگری علاوه بر احساس سپاسگزاری در من بوجود آورده است. احساساتی که گاهی مثل موجهای یک دریای خروشان آدم را با خودش می برد و گاهی هم مثل آفتاب سوزان کویر پوست آدم را می سوزاند. داشتن یک چیز چه چیزی را در درون آدم تغییر می دهد؟ یا در بیرون او؟

    داشتن یک چیز به صورت پیش فرض مساوی است با داشتن چیزهای زیر:

    الف- ترس

    اولین چیزی که ما با داشتن یک چیز صاحب می شویم، ترس از دست دادن آن چیز است. ترس از دست دادن ثروت. جوانی. سلامت. خوانندگان وبلاگ. این ترس ممکن است از فرد به جامعه فرا برود. ترس از گرم شدن کره زمین. ترس از منقرض شدن نسل گونه های گیاهی و جانوری. والخ. ما چرا از منقرض شدن نسل فلان ببر می ترسیم؟ قبل از هر چیز چون ما نسل فلان ببر را در محیط زیست خود داریم. هیچ آدم نسبتا عاقلی از منقرض شدن نسل دایناسورها نمی ترسد.

    ب- مقایسه

    چیز دیگر، بلیط ورود به یک مسابقه ذهنی است. مسابقه با بقیه آدمهایی که آن چیز را دارند. مسابقه هم از نظر کیفی و هم از نظر کمی. شما از وقتی که صاحب یک خودرو می شوید شروع می کنید به مقایسه خودرو خود با خودرو دیگران. شما پراید دارید و فلانی سمند. شما یک خودرو دارید و فلانی دو خودرو. ممکن است بگویید کسی هم که خودرو ندارد خودش را با دارندگان خودرو مقایسه می کند. بله ولی این مقایسه با مقایسه قبلی تفاوت ماهیتی دارد. مقایسه فرد بی خودرو با فرد خودرو دار فاقد روح یا حداقل فاقد جزئیات است. مقایسه ای است در حد چهار کلمه “او دارد، من ندارم.” همین. ولی حالا شما می توانید شانزده هزار قطعه خودرو خودتان را با شانزده هزار قطعه خودرو طرف مقابل مقایسه کنید. شانزده هزار قطعه به علاوه ترکیباتشان و همچنین کیفیت سیستمهای ترکیبیشان. از صدای بوق گرفته تا قدرت موتور. از روکش صندلی ها گرفته تا ظرفیت صندوق عقب. از حجم موتور گرفته تا سایز چرخ ها. از حس سوار شدن گرفته تا حس سوار کردن. و الخ.

    فرقی نمی کند که آن چیز یک خودرو باشد یا یک فرزند یا یک مدرک دانشگاهی یا یک وبلاگ یا یک کتاب یا یک دوست یا یک آپارتمان یا یک همسر. در ضمن ورود مجانی به مسابقه فوق الذکر شامل چیزهای غیر اکتسابی مثل پدر، مادر، خواهر، برادر، سایر اعضای خانواده، شهر و کشور محل تولد، قد، سایز و شکل بینی یا سایر اعضای بدن، خصوصیات شخصیتی، رنگ چشم، تن صدا و غیره هم می شود. این یک مسابقه “دربرگیرنده” است. به عبارت دیگر در هنگام مقایسه شما مجاز هستید کلیه چیزهایی را هم که آن چیز موضوع مقایسه به صورت اکتسابی یا غیر اکتسابی دارد، به مقایسه بگذارید. بدیهی است که این کار به شکل نامحدود ممکن است تکرار شود و تنها عامل محدود کننده قدرت پردازشگر پردازنده مسابقه خواهد بود. برای مثال زمانیکه شما کشور محل تولد خودتان را با کشور محل تولد یک بلژیکی مقایسه می کنید، مجاز هستید همه چیزهایی را که یک کشور دارد به همراه همه چیزهایی که آن چیزها دارند، با همه چیزهای کشور مقابل و همه چیزهایی که آن چیزها دارند، مقایسه کنید. از تاریخ یا آب و هوا گرفته تا درآمد سرانه ناخالص ملی تا فرهنگ تا متوسط قد آدمها. چرا؟ چون شما یک کشور محل تولد دارید. یا می توانید همه چیزهای پدرتان را با همه چیزهای پدر دوستتان مقایسه کنید. چرا؟ چون شما یک پدر دارید. کسی که پدر ندارد اصولا در این مسابقه حضور ندارد.

    تعداد کسانی که چیزی شبیه چیز شما دارند هم در این مسابقه بسیار اهمیت پیدا می کند. بسته به نوع رابطه ای که شما با آن چیز دارید، گاهی دوست دارید که تعداد آدمهایی که شبیه آن چیز را دارند زیاد باشد. مثل داشتن یک باور یا یک عقیده. گاهی هم دوست دارید تعداد آنها کم باشد. مثل داشتن جواهرات یا خودروهای لوکس و گران قیمت.

    ج- شک

    چیز بعدی که به محض اکتساب یک چیز به صورت رایگان به ما داده می شود، شک است. ارزششو داشت؟ آیا با صرف هزینه یا زمان یا انرژی کمتری نمی شد همان چیز را بدست آورد؟ اگر دو دقیقه بعد از خریدن یک جفت کفش متوجه بشوید که همان کفش را مغازه دیگری ممکن است ارزانتر بفروشد، چه حسی خواهید داشت؟ این حس همان چیزی است که داشتن یک چیز را همراهی می کند. البته به این سادگی ها هم نیست. بعد پیچیده این حس زمانی بر شما آشکار می شود که شروع کنید به در نظر گرفتن جایگزین های آن چیزی که الان دارید. اگر به جای کفش قهوه ای، کفش مشکی خریده بودید. اگر به جای کفش، کت خریده بودید. اگر به جای حریدن کفش، پولش را توی بانک گذاشته بودید. یا اصلا اگر با پولی که بابت آن کفش پرداخت کردید، کسب و کاری راه می انداختید. یا اگر آنرا به یک خیریه داده بودید. و الخ.

    بعد پیچیده تر این شک زمانی بر ما نازل می شود که هزینه تمام شده یک چیز برای خودمان را با هزینه تمام شده همان چیز (یا چیز مشابه) برای فرد دیگری، مقایسه کنیم. چرا یک آدم دیگر توانسته است با صرف وقت کمتر در یک امتحان قبول بشود؟ چرا برای من اینقدر طول کشید؟ چرا فلانی توانست آن چیز را ارزانتر بخرد؟

    داشتن یک چیز (چیزهای اکتسابی)  در یک زمان اتفاق می افتد. آیا در زمان مناسب صاحب آن چیز شده اید؟ قبل از دیگران؟ آیا شما اولین نفر بودید که ایده هایی جایگزین برای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی داشتید؟ من دائما ایمیل هایی دریافت می کنم که نویسندگان آنها ادعا می کنند که قبل از من ایده ای شبیه ایده کتاب “امکان” داشته اند.

    مطالب مرتبط بعدی:

    پیچیدگیهای نداشتن

    پیچیدگیهای خواستن

    پیچیدگیهای نخواستن

  • آغاز افسردگی و افسردگی آغازگری

    زهرا پرسیده است:

    “بنظرشما کسیکه افسردگی مزمن داره یعنی مثلن افسردگی مثه دستشه که همراهشه همیشه بازم میتونه آغازگزباشه؟ موفق بشه؟”

    افسردگی
    افسردگی

    آغازگری چیست؟ آغازگر کیست؟

    همه ما قبل از اینکه آغازگر یا موفق یا پولدار یا سالم یا هر چیز دیگری باشیم، آدم هستیم. آغازگر فقط واژه ای است برای انتقال بعضی از مفاهیم و ایده ها. یا برای الهام بخشی. یا برای انتقال تجربه.

    من دفترچه آغازگری را کمی بعد از تمام شدن دوره سه ساله درمان افسردگیم نوشتم. منظورم از دوره درمان دوره ای است که هر سه ماه یک بار پیش روانپزشک می رفتم، او از من چند تا سؤال می پرسید و بعد داروی افسردگیم را عوض می کرد یا مقدار مصرفش را.

    افسردگی دو بعد دارد. یک بعدش اینست که آدم افسرده احساس می کند خودش و زندگیش هیچ ارزشی ندارد. اعتماد به نفس ندارد. بیرونش یا درونش را زیبا نمی بیند. از هیچ چیز لذت نمی برد. امید ندارد. یا آرزو. و الخ.

    بعد دیگر اینکه آدم افسرده هیچ کاری انجام نمی دهد. بله آدم افسرده حال انجام دادن هیچ کاری را ندارد. البته اینها تجربه من به عنوان آدمی است که یک دوران طولانی افسردگی را پشت سر گذاشته است، نه به عنوان یک روانشناس متخصص در زمینه افسردگی.

    بعد اول سالها من را همراهی کرد. شاید ده سال. شاید پانزده سال. بعد دوم زمانی که به حد اعلای خودش یعنی زمینگیر شدن و تمایل روز افزون به خودکشی رسید، به توصیه برادرم که پزشک حاذقی است به سراغ روانپزشک و درمان افسردگی با دارو رفتم.

    به نظرمن کسیکه افسردگی مزمن دارد باز هم میتواند آغازگز باشد؟

    بله می تواند. درست مثل کسی که دو دست یا دو پا یا دو چشم ندارد. یا مثل کسی که دیابت یا میگرن یا لوپوس یا آسم یا آرتروز یا اعتیاد یا هر بیماری مزمن دیگری دارد. یا ندارد. با کمی جستجو مثالهای زیادی از افرادی می توانید بیابید که هم افسرده بوده اند (هستند) و هم آغازگر و هم کارهای بزرگی را در زندگیشان انجام داده اند (دارند می دهند).

    برای شروع می توانید نگاهی به این لیست بیندازید.

    سؤال بهتر اینست که اصلا افسردگی چرا وجود دارد؟ یا اصولا چرا آدمها افسرده می شوند؟

    پروفسور راندولف نسه که بر روی تاریخ تکامل افسردگی مطالعات زیادی انجام داده است، معتقد است که بقای افسردگی در مجموعه ژنهای انسان حاکی از آن است که افسردگی نه تنها خیلی هم بد نیست بلکه در تکامل ما فایده هم داشته است. او معتقد است که افسردگی یک مکانیزم تدافعی (یا تطابقی) در برابر خوش بینی کور است. مکانیزمی برای جلوگیری از هدر رفتن منابعمان در جهت رسیدن به اهداف توهمی. به هنگام ضرورت دست طبیعت به کمک ما می آید تا وقت و انرژی گرانبهای خود را تا آخرین قطره به پای اهداف غیر قابل دستیابی نریزیم. بنابراین زمانی که پیشرفت سازنده ای در جهت اهدافمان نداریم، واکنش طبیعی سیستم عصبی ما این خواهد بود که سطح انرژی و انگیزه ما را کاهش بدهد.

    نظر آقای نسه اینست که در طول مدت این افسردگی خفیف ما فرصت خواهیم داشت که منابع خود را ذخیره کنیم و به دنبال یافتن اهداف واقعی تر باشیم. ولی اگر باز هم بر دستیابی به اهداف توهمی (تخمی تخیلی) خود پافشاری کردیم چی؟ آقای نسه معتقد است که مکانیزم فوق الذکر دوباره وارد عمل می شود و افسردگی ما کم کم از افسردگی خفیف به افسردگی شدید تبدیل خواهد شد.

    خلاصه داستان: ما هستیم و این مکانیزم تکامل یافته طی میلیونها سال برای حفظ نسل بشر و یک سری اهداف عظیم که از سوی پدر و مادر و مدرسه و دانشگاه و تلویزیون و غیره به ما تحمیل می شوند. نتیجه؟ افسردگی مزمن که رهایی از آن غیر ممکن به نظر می رسد.

    ما اهداف بزرگی برای خودمان تعیین می کنیم. شهرت، ثروت، شکوه، جاودانگی، دستاوردهای جهانی و غیره. ما را تشویق می کنند (شستشوی مغزی می دهند) که باور کنیم: خواستن توانستن است، کار نشد نداره،  آرزو بر جوانان عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. اوق.

    بعد سعی می کنیم به اهدافی برسیم که برای ما دست یافتنی نیستند. در این مسیر نه به مهارتها و تواناییهای واقعی خود توجه می کنیم و نه برای رسیدن به اهدافی که می توانیم بهشان برسیم، تلاشی می کنیم.

    غمگین ترین قسمت داستان اینجاست که حتی وقتی “مکانیزم طبیعی تکامل یافته افسردگی” وارد عمل می شود، هشدارش را درک نمی کنیم یا حتی فکر می کنیم که باید بعد از درمان افسردگی، دوباره در جهت رسیدن به همان اهداف عظیم تلاش کنیم. تلاشی که فقط ما را افسرده تر می کند.

    در ابتدای زندگی آرزوی یک مادر برای بچه اش فقط اینست که سالم باشد، غذایش را بخورد، آروغش را بزند. بازی کند، شکمش کار کند و خوب بخوابد. اما از یک جایی به بعد که دقیقا معلوم نیست کجا، بچه باید زبان انگلیسی، نقاشی، موسیقی، فوتبال، کاراته و اصولا هر چیزی را که می شود یاد گرفت، یاد بگیرد. بعد بچه باید دانشگاه برود. بعد بچه باید تحصیلات دانشگاهیش را ادامه بدهد. دکترا بگیرد. متخصص بشود. کارآفرین بشود. دانشمند بشود. پولدار بشود. موفق بشود. با فرد موفقی ازدواج بکند. ازدواج موفقی داشته باشد. بچه های سالم و موفقی تحویل جامعه بدهد. برای بازنشستگیش یک ویلا و حقوق بازنشستگی کافی داشته باشد. و الخ.

    افسردگی شما – فرقی نمی کند برای یک هفته یا برای ده سال – شاید نشانه اینست که مادر طبیعت شما را مثل یک بچه در آغوش گرفته و می خواهد ازتان مراقبت کند. مادر طبیعت می خواهد که شما سالم باشید، غذایتان را بخورید، آروغتان را بزنید. بازی کنید، شکمتان کار کند و خوب بخوابید. اگر این کارها را انجام بدهید (حتی اگر نه همیشه) دلیل اینست که شما یک آغازگر بزرگ هستید.

    پانوشت:

    افسردگی را جدی بگیرید و مراجعه به یک روانپزشک خوب و قابل اعتماد را از نان شب واجبتر بدانید.

    مطالب مرتبط:

    اولین کار روزانه هر آغازگر

    توهم – دسته بندی، ریشه یابی و تمرین روزانه برای شناسایی و پرهیز از آن

    ویکتور هوگو و آغاز افسردگی

    طیران آدمیت – قسمت اول

    کتاب برای مطالعه بیشتر:

    HOW TO BE SICK

    Sick and Tired of Feeling Sick and Tired

    if it doesn’t go away, come back

  • یک سفر نوروزی

    صبح نه خیلی زود، کمی بعد از اینکه بیدار شدم شروع به حرکت کردم. به سمت لبه تخت.

    برای رسیدن به آشپزخانه و درست کردن صبحانه، این یک مسیر شناخته شده و مطمئن به نظر می رسید.

    رسیدن به لبه تخت، نشستن، ایستادن، حرکت به سمت دستشویی، قضای حاجت و شستن دست و صورت، ترک دستشویی و حرکت به سمت آشپزخانه از میان هال، برنامه اولیه سفر من بود. برای خوردن صبحانه که قصد اصلی من از این سفر بود، هنوز هیچ تصویر مشخصی در ذهنم شکل نگرفته بود.

    مشکل ترین قسمت سفر ترک لبه تخت بود. جایی که از بالا پتو تمام می شود و از پایین تشک. یکدفعه نمی شود پتو و تشک را ترک کرد و وارد یک محیط کاملا نامتجانس شد. تخت خواب با بقیه فضای خانه ماهیتا تفاوت دارد. ورود به یک محیط نامتجانس نیاز به یک واسطه مناسب دارد. مثل تونلی که ما را از سالن فرودگاه به داخل هواپیما می برد. فصای تونل چیزی است مابین فصای سالن فرودگاه و فضای داخل هواپیما. بعضی جاهای تونل آدم دقیقا نمی داند که توی هواپیماست یا توی فرودگاه. عبور از تونل را مقایسه کنید با رفتن به نزدیک هواپیما توسط اتوبوس و بعد بالا رفتن از یک پلکان. آدم وقتی از اتوبوس پیاده می شود و هواپیمای غول پیکر را روبروی خودش می بیند، یکجوری می شود. انتقال نرم و یکنواخت و پیوسته ای نیست. ترک سالن فرودگاه. سوار و پیاده شدن از اتوبوس. تماس با خیابانهای آسفالت شده فرودگاه. بالا رفتن از پلکان زائده وار چسبیده به هواپیما. و بعد ورود به سالن هواپیما.

    چرا آدم باید یکدفعه پتو را کنار بزند و پایش را روی زمین سفت بگذارد؟ کاش می شد که از طریق یک تونل واسطه، خیلی نرم و یکنواخت و پیوسته می توانستم خودم را به دستشویی برسانم. یا حداقل به هال. آنهم از وسط تخت، نه لبه آن. وقتی آهسته و پیوسته از لبه تخت به وسط تخت و برعکس حرکت می کردم، به این چیزها فکر می کردم.

    تنها کاری که به جز فاصله گرفتن از لبه تخت به ذهنم رسید، این بود که پتو را به آهستگی کنار بزنم. ابتدا به صورت عمودی که نتیجه ای نداشت و سپس به صورت افقی. یعنی سعی کردم به تدریج قسمت چپ بدنم را از زیر پتو خارج کنم.

    هوای بهار اصلا قابل پیش بینی نیست. آدم شب که می خوابد نمی تواند پیش بینی کند که صبح بیرون پتو هوا چقدر سرد است. آن روز صبح هوای خارج از پتو سرد بود. باید بگویم که این حرکت افقی واقعا بدن را فریب می دهد. شما اگر پتو را از قسمت بالایی یا حتی پایینی بدنتان کنار بزنید، بدن به شدت عکس العمل نشان می دهد و سعی می کند هر طوری که هست به زیر پتو برگردد. ولی خارج کردن دست و پای چپ از زیر پتو و نگه داشتن دست و پای راست زیر پتو برای من تجربه شگفت انگیزی بود. فکر کنم توضیح علمیش را باید در کارکرد متفاوت نیم کره های چپ و راست مغز جستجو کرد. از یک جایی به بعد مغز و بدن نمی دانند که آیا آدم زیر پتو هست یا نیست. جایی که دیگر برایشان فرق نمی کند زیر پتو باشی یا نباشی. این همان جایی بود که آن روز صبح به عنوان مقصد جدیدم انتخاب کردم.

  • میوه داریم؟

    وقتی من بچه بودم – زمانی که تلفن نداشتیم یا آیفون تصویری – دید و بازدیدهای عید سرزده اتفاق می افتاد. وقتی زنگ در ما به صدا در می آمد اولین سؤالی که برای مادر من پیش می آمد این بود که: میوه داریم؟

    هرگز سؤال این نبود که:

    آیا حوصله پذیرایی از این مهمانها را داریم؟

    آیا حرفی با این آدمهایی که پشت در هستند داریم بزنیم؟

    یا اصلا تمایلی به داشتن مهمان در آن لحظه خاص داریم؟

    یا نظرمان درباره باز نکردن در چیست؟

    همیشه در را باز می کردیم و یک عده آدم که معمولا فقط سالی یک بار می دیدیمشان به خانه ما سرازیر می شدند. ( البته همین کار را هم متقابلا ما با آنها می کردیم.)

    بعد پذیرایی شروع می شد. بدترین قسمت پذیرایی برای من، پذیرایی با میوه بود. بعضی وقتها خیار به تعداد کافی نداشتیم. یا نارنگی. مهمانهای قبلی میوه هایی را که راحت تر می شد خورد، خورده بودند و همین باعث شده بود که سبد میوه ما ناقص باشد. پدیده ای که در آن زمان استرس زا بود.

    بعضی وقتها من یا برادرم مجبور بودیم که به سرعت خودمان را به میوه فروشی برسانیم و یک کیلو خیار یا دو کیلو نارنگی بخریم. یا پرتقال.

    میوه به نوعی نقش نرم کننده یا ملایم کننده یا بهتر است بگویم پر کننده را در فضای خالی آدمهایی که بر و بر همدیگر را نگاه می کردند، بازی می کرد. آدمهایی که بعد از چندین بار تکرار عید شما مبارک و ایشالا سال خوبی داشته باشید و احوالپرسی و گرفتن اخبار مربوط به مرگ و عروسی در سال گذشته، حرفی نداشتند بزنند. میوه بفرمایید. چرا پرتقال پوست نمی کنید؟ خواهش می کنم میوه بفرمایید. من براتون میوه پوست بکنم؟ تعارف می کنید؟ اوق.

    احتمالا رابطه من با میوه، میوه خریدن، پذیرایی کردن با میوه و پذیرایی شدن با میوه، مقدار زیادی تحت تاثیر آن دوران است. و خیلی از چیزهایی که به تدریج از سی سال پیش تا الان شاهدش بوده ام. مثل افزایش روز افزون اهمیت درشتی میوه ها. و یک شکل و یک اندازه بودنشان. درست مثل اهمیت دادن روزافزون به درشتی بعضی از قسمتهای بدن یا یک شکل و اندازه شدن گفتار و پندار و کردار آدمها.

    پرتقال ها روز به روز درشت تر می شدند و بی مزه تر. البته گه گداری آدم این شانس را پیدا می کرد که پرتقال کوچک خوشمزه و آبداری پیدا کند و خاطرات دوران کودکیش را با آن زنده کند. ولی روز به روز این شانس کمتر و کمتر می شد. میوه روز به روز شخصیت مهمتری پیدا می کرد. حالا دیگر هر پرتقال یا سیب برای خودش توی جعبه جای اختصاصی داشت. و برچسب خورده بود. تا اینجای کار قابل تحمل بود. می شد توجیه کنی که بسته بندی بهتر باعث کاهش ضایعات می شود. و باغدار یا واسطه میوه فروش هم مثل هر کاسب دیگری دل و حق دارد که به “برندینگ” محصولاتش فکر کند.

    ولی از آنجاییکه بشر هرگز به وضع موجود قانع نیست و دائما به دنبال خلاقیت و پیشرفت و نوآوری است، از یک جایی به بعد تصمیم گرفت میوه ها را واکس بزند. بله واکس. بیست سال پیش کسی حتی خواب برق انداختن میوه ها را با واکس نمی دید. حالا میوه ای که می خوریم خدا می داند از چند ماه پیش چیده شده و چه بلاهایی بر سرش آمده است. آخر مگر یک پرتقال را چقدر می توان دستمالی کرد؟ نه جدی؟ چه اشکالی دارد آدم یک پرتقال را همینجوری- واکس نزده- بخورد؟ یا جلوی مهمانش بگذارد؟

    هدف من به هیچ وجه ترویج یا تمجید از میوه های ارگانیک نیست. یا انکار خواص مفید میوه و سبزیجات به طور کلی. نکته من اینست که میوه برعکس چایی، اصلا گزینه مناسبی برای پذیرایی از مهمان نیست. سنگین است. زود خراب می شود. (برای بعضیها) گران است. انواع آبدار و خوش مزه آن ریز و کج و کله و کرمو است. انواع درشت و یک اندازه و واکس خورده آن بی مزه و سفت. خوردن بعضی از میوه ها جلوی آدمهای غریبه معذب کننده است و دستمال کاغذی می خواهد. و الخ. وقتی چند میلیون نفر در یک بازه زمانی کوتاه (شب عید) برای پذیرایی از مهمانهایشان نیاز به میوه درشت و یکدست داشته باشند، طبیعی است که در پاسخ به چنین نیازی صنعتی شکل می گیرد که تولیدات سفت و بی مزه و واکس خورده اش را می بینیم و می خوریم.

    میوه یک چیز شخصی است. چیزی که آدم باید در خلوت خودش یا یک جمع خیلی صمیمی بخورد. چیزی که انتخاب و خریدنش درست مثل کاشت و داشت و برداشتش، دقت و عشق و وسواس می طلبد. نه یک جیب پر و یک صندوق عقب خالی.

  • اگر واقعا می خواهید وبلاگ بنویسید

    یا حتی اگر واقعا نمی خواهید وبلاگ بنویسید.

    شما ممکن است ایده ای برای نوشتن داشته باشید ولی به محض اینکه شروع می کنید آنرا به شکل یک نوشته دربیاورید و به آن شاخ و برگ بدهید، حس می کنید دل و روده تان را دارند بیرون می کشند. نوشتن کار دلهره آوری است. استفاده از کلمات درست. نوشتن املای درست کلمات درست. رعایت قوانین دستوری. و از همه اینها بدتر، نگرانی در مورد نظر آنهایی که قرار است نوشته شما را بخوانند. یا نگرانی از خوانده نشدن نوشته تان.

    نوشتن برخلاف تصور خیلی ها یک هنر افسانه ای نیست. نوشتن یک مهارت عملی است. مهارتی که خیلی بیشتر از گذشته مورد نیاز است. (هنوز) بخش عمده ارتباطات ما بر روی اینترنت به صورت متنی است. اگر فعالیت شما بر روی اینترنت به خواندن، تماشای ویدئو و عکس، لایک کردن، فوروارد کردن یا به طور کلی مصرف اطلاعات محدود نمی شود، معنیش اینست که شما هم گه گداری می نویسید. پس شما هم یک نویسنده هستید.

    شما یک نویسنده هستید.

    اگر روزی یک ساعت روی صندلی بنشینید و به مانیتور زل بزنید شما یک نویسنده هستید. اگر یک کلمه نوشتید چه بهتر ولی اگر هم ننوشتید باز شما یک نویسنده هستید.

    خور و خواب و خشم و شهوت

    سعدی ممکن است  نظر متفاوتی درباره نوشتن داشته بوده باشد ولی نوشتن بعد از یک خواب خوب. بعد از یک غذا یا نوشیدنی خوب. بعد از یک قضای حاجت… چیز دیگری است. اهمیت کار کردن شکم را در نوشتن دست کم نگیرید. یبوست با نوشتن یا دیگر روشهای “بیان خود”  مثل آب و آتش هستند.

    بخوانید

    از آنجاییکه کار شما با کلمات است بهتر است قبل از تولید، مقدار زیادی مصرف کرده باشید. مثل کارگردانی که همه فیلمهای ساخته شده را تماشا می کند. یا آهنگسازی که به هر موسیقی ای گوش می دهد. هر نوشته ای حاصل کار کسی مثل شماست که یک روز نشسته و به یک صفحه خالی زل زده است و تلاش کرده است که احساسات و افکار و آرزوها و ترسها و توهماتش را به رشته تحریر در بیاورد. خودتان را به یک سبک و یک نویسنده محدود نکنید.

    بنویسید

    بدون نیاز به بهانه یا ایده عظیم و تاثیر گذاری که فردای بشریت را از امروزش بهتر کند. هر خزعبلی را که به ذهنتان می رسد بنویسید. البته مجبور نیستید مثل من همه آنها را منتشر کنید.

    نگران نظر دیگران نباشید

    من نمی گویم شما نیاز به تایید و دوست داشته شدن را در خودتان بکشید. فقط می گویم تلاش کنید این نیاز انسانی را جای دیگری برآورده کنید. جایی مثل فیس بوک یا مهمانی یا محل کار یا توی خیابان. نظر دیگران در نوشتن شما کوچکترین اهمیتی ندارد. لینک نوشته هایتان را برای دیگران ایمیل نکنید و یا بر روی فیس بوک به اشتراک نگذارید. من به این دلیل اشتراک فیس بوکم را بستم که نمی توانستم جلوی خودم را بگیرم و گه گداری مطالبم را توی صفحه فیس بوکم به اشتراک می گذاشتم. اوق.

    از خودتان شروع کنید

    بدترین  نوشته های من آنهایی است که در آنها نظریه پردازی کرده ام یا حرفهای دیگران را بدون اضافه کردن هیچ ارزشی نشخوار کرده ام. چه احساسی دارید؟ از چه چیزهایی می ترسید؟ کجاها دروغ می گویید؟ داستانهای شخصیتان را بازگو کنید. داستان خیانت، دزدی، از پشت خنجر زدن، عشق، آرزو، سفر، دوستی، از دست دادن یا بدست آوردن، نا امیدی، توهم، دروغ، فرار، خود ارضایی، خودکشی یا سایر پدیده هایی که خیلیها کلا وجودشان را انکار می کنند.

    خون و کثافت

    فرایند نوشتن مثل زاییدن است نه تولید شیر پاستوریزه یا کافی میت. ما همه آدم هستیم و دوست داریم با نوشته شما ارتباط برقرار کنیم. نوشته ای که حاصل زایش یک انسان است نه تولید یک ربات. درد و خون و داد و فریاد و آه و امید و آرزو و لبخند و گریه را از چیزی که می نویسید بیرون نکشید. خواننده از همان خط اول باید بفهمد که این نوشته را یک انسان نوشته است.

    وقتی عصبانی هستید

    یا دچار دیگر احساسات شدید انسانی هستید بهتر است شعر بنویسید. برای مثال زمانی که از رانندگی بد آدمهای بی شعوری که قوانین و حقوق دیگران را رعایت نمی کنند عصبانی هستید، بهتر است به جای اینکه درباره جامعه شناسی رانندگی در “کشور ما” و مقایسه آن با سیر تحولات فرهنگ رانندگی در آسیای میانه نظریه پردازی کنید، روبروی آن صفحه خالی بنشینید و احساسات شدید خود را در قالب یک شعر تخلیه کنید.

     صاحب نظر باشید

    احتمالا یکی دو موضوع وجود دارد که شما درباره آنها صاحب نظر هستید. درباره آنها بنویسید. لزومی ندارد که این موضوعات دغدغه اکثر آدمها باشد و نوشتن درباره آنها مشکلات بزرگ جامعه بشری را حل کند. لزومی ندارد که شما در آن حوزه ها  (حداقل با استانداردهای رایج) صاحب تحصیلات آکادمیک، خلاقیت یا نوآوری باشید.

    اجازه نگیرید

    شما آزادی بیان دارید. “به نظر من” در ابتدای هیچ جمله ای لازم نیست. همه ما می دانیم که شما دارید نظرتان را می نویسید.

    دزدی

    من خیلی از چیزهایی را که می نویسم از جایی دزدیده ام. البته نکته اینست که عین همان مطلب یا ایده را کپی نمی کنم. الهام می گیرم و با چیزهای دیگر ترکیب می کنم. از همه مهمتر چیزهایی را می دزدم که در زندگی شخصی خودم مصداق دارد و من هم می توانم با استفاده از تجربه های شخصی خودم به آن ایده بال و پر بدهم. مثل بعضی اشعار مولانا یا شعرای دیگر.

    ریسک

    زاییدن یکی از بزرگترین ریسک هاست. معلوم نیست بچه ای که بیرون می آید چه مشکلاتی دارد. چقدر زیباست. چقدر زنده می ماند. چگونه رشد می کند و آینده اش چگونه می شود. خواننده شما باید این ریسک را حس کند. پاستوریزه ننویسید. یعنی چیزهایی که نسبت به آنها مطمئن هستید. نوشته ای که هیچ اشتباه احتمالی نداشته باشد. دو دو تا چهار تا.

    نقطه

    از نقطه زیاد استفاده کنید. یعنی جملات کوتاه بکار ببرید. جملاتی که در خواننده نیاز به مکث و تامل ایجاد کند. به خودتان و همچنین به خواننده اجازه نفس کشیدن بدهید.

    با همان لحنی که حرف می زنید بنویسید

    انشاء الله شما با لحن منحصر بفرد خودتان حرف می زنید. نه مثل آقای فردوسی پور یا خانم شهره آغداشلو یا آقای رابرت دنیرو. با همان لحنی که حرف می زنید بنویسید.

    ایده

    شما برای نوشتن به ایده نیاز دارید. دائما و در همه حال عضله ایده پردازی خود را تقویت کنید. هر روز ده ایده بنویسید. درباره مطلبی که می خواهید بنویسید. لیست بنویسید. رساله صد پند. سی کار دیگر به جای دانشگاه رفتن. بیست مزیت رقابتی مسافرکشی. ده عنوان برای مطالب وبلاگتان. و الخ. به هنگام کتاب خواندن یا راه رفتن یا غذا خوردن یا جلسات کاری ممکن است ایده هایی به ذهنتان برسد، حتما آنها را جایی یادداشت کنید. این ایده ها در آینده بهترین منبع برای نوشتن شما خواهند بود.

    مشاهده کنید و الهام بگیرید

    همیشه و از همه کس و همه چیز و در همه جا. از فیلم، از موسیقی، از گربه ها، از جوشیدن آب، از بوی توالت، از جیغ زن همسایه. خودتان را به جملات الهام بخش بزرگان محدود نکنید.

    خیالبافی کنید

    درباره آدمها یا چیزها یا جاهایی که نمی شناسید. فیلمهایی که ندیده اید. کتابهایی که نخوانده اید. بدون اسپرم و تخمک و رحم و جفت گیری هم می توان بچه بدنیا آورد. با خیالبافی. جهان دیگری را به تصویر بکشید. جهانی که در آن قوانین فیزیک وجود ندارد. فوتبالی که در آن به جای تعداد گلها، تعداد آفسایدها یک تیم را برنده می کند. جامعه ای که در آن آدمها خجالت می کشند درباره تحصیلات آکادمیکشان حرف بزنند. والخ.

    تمرین

    هر روز بنویسید. حتی چند خط.

    کرسی شعر

    در مهمانیها و جمعهای دوستانه به جای حرفهای تکراری و خسته کننده، کرسی شعر بگویید. من این کار را با آدمهای مختلف آزمایش کرده ام و همه آنها تجربه لذت بخشی را گزارش کرده اند. برای اینکه بتوانید خوب بنویسید باید بتوانید خوب حرف بزنید.

    صبر

    از کاشتن دانه تا رویش جوانه، از شکل گیری نطفه تا بدنیا آمدن بچه، از چند روز تا چند ماه طول می کشد. به ایده هایتان اجازه بارور شدن بدهید. با سکوت و مدیتیشن و مشاهده و دراز کشیدن و اندیشیدن و ارتباط برقرار کردن بین ایده های مختلف. بذر چیزی که امروز می نویسید، روزها یا حتی ماهها قبل کاشته شده است. راسکولنیکف زمانی قتل پیرزن نزول خور و خواهرش را خلق کرد که مریض و بدبخت بر روی کاناپه دراز کشیده بود و به مادر و خواهر بیچاره اش می اندیشید. چندین روز قبل از وقوع قتل.

    حذف و ویرایش

    وقتی کار نوشتن تمام شد آنرا بخوانید. بیشتر وقتها می توان جملات را یک در میان حذف کرد. یا کل یک پاراگراف را. بیشتر قیدهای زمان را حذف کنید. “دیروز ساعت پنج و نیم عصر…” هر جمله ای را خسته کننده می کند. زمان را در نوشته هایتان هم بکشید.

    تشنگی

    نوشتن یک کار لوکس و از روی شکم سیری نیست. انسان به کمک زبان و با بکارگیری زبان، محیط اطرافش را می شناسد و با آن ارتباط برقرار می کند. (البته دوربین دیجیتال هم بی تاثیر نیست) بیماری فراموشی نام چیزها و کاربردشان در رمان صد سال تنهایی را به خاطر دارید؟ شاید به همین دلیل است که در بعضی موقعیتها منظورمان را نمی توانیم بیان کنیم. یا نمی توانیم زیبایی فضایی را که در آن قرار می گیریم درک کنیم. چون عبارات لازم برای توصیف آن زیبایی در ذهن ما شکل نمی گیرند. ملک الشعرای بهار در سفر نوروزیش به مازندران (شمال) برای توصیف زیباییهای حاشیه سپیدرود به عبارات “فوق العادس”، “چقدر قشنگه”، “وای”  یا “خدای من” محدود نبوده است:

    هنگامِ فرودين كه رساند ز ما درود

    بر مرغزارِ ديلم و طرفِ سپيد رود

    كز سبزه و بنفشه و گل هايِ رنگ رنگ

    گويي بهشت آمده از آسمان فرود

    دريا بنفش و مرز بنفش و هوا بنفش

    جنگل كبود و كوه كبود و افق كبود

    جايِ دگر بنفشه يكي دسته بدروَند

    وين جايگه بنفشه به خرمن توان درود

    كوه از درخت گويي مردي مبارز است

    پرهايِ گونه گونه زده چون جنگيان به خود

    اشجار گونه گون و شكفته ميانشان

    گل هايِ سيب و آلو و آبي و آمرود

    چون لوحِ آزمونه كه نقاشِ چربدست

    الوانِ گونه گون را بر وي بيازمود

    شمشاد را نگر كه همه تن قد است و جعد

    قدّي ست ناخميده و جعدي ست نابسود

    آزاده را رسد كه بسايد به ابر سر

    آزاد بُن ازين رو تارك به ابر سود

    بگذر يكي به خطـﮥ نوشهر و رامسر

    وز ما بدان ديار رسان نو به نو درود

    آن گلسِتانِ طُرفه بدان فرّ و آن جمال

    وان كاخ هاي تازه بدان زيب و آن نمود

    از تيغِ كوه تا لبِ دريا كشيده اند

    فرشي كش از بنفشه و سبزه است تار و پود

    آن بيشه ها كه دستِ طبيعت به خاره سنگ

    گل ها نشانده بي مددِ باغبان و كود

    ساري نشيد خوانَد بر شاخـﮥ بلند

    بلبل به شاخِ كوته خوانَد همي سرود

    آن از فرازِ منبر هر پرسشي كند

    اين يك ز پايِ منبر پاسخ دَهَدش زود

    يك جا به شاخسار، خروشان تذروِ نر

    يك سو تذروِ ماده به همراهِ زاد و رود

    آن يك نهاده چشم، غريوان به راهِ جفت

    اين يك ببسته گوش و لب از گفت و از شنود

    بر طَرف رود چون بوزد باد بر درخت

    آيد به گوش نالـﮥ ناي و صفيرِ رود

    آن شاخ هايِ نارنج اندر ميانِ ميغ

    چون پاره هايِ اخگر اندر ميانِ دود

    بنگر بدان درخش كز ابرِ كبود فام

    برجَست و رويِ ابر به ناخن همي شخود

    چون كودكي صغير كه با خامـﮥ طلا

    كژمژ خطي كشد به يكي صفحـﮥ كبود

    بنگر يكي به رودِ خروشان به وقتِ آنك

    دريا پيِ پذيره اش آغوش برگشود

    چون طفلِ ناشكيبِ خروشان ز يادِ مام

    كاينك بيافت مام و در آغوشِ او غنود

    ديدم غريو و صيحه دريايِ آبسكون

    دريافتم كه آن دلِ لرزنده را چه بود؟

    بيچاره مادري ست كز آغوشش آفتاب

    چندين هزار طفل به يك لحظه در ربود

    داند كه آفتاب، جگر گوشگانش را

    همراهِ باد بُرد و نثارِ زمين نمود

    زين رو همي خروشد و سيلي زند به خاك

    از چرخ بر گذاشته فريادِ رود رود !

    بنگر يكي به منظرِ چالوس كز جمال

    صد ره به زيب و زينتِ مازندران فزود

    زان جايگه به بابُل و شاهي گذاره كن

    پس با ترن به ساري و گرگان گراي زود

    بزداي زنگِ غم به رهِ آهنش ز دل

    اينجا بوَد كه زنگ به آهن توان زدود

    —————————–

    —————————–

    مطالب مرتبط آینده

    شعر چیست؟ چگونه بیشتر شعر بگوییم؟

    درباب الهام گرفتن

  • پیشاپیش

    ممکن است بهار به همان اندازه فصلهای دیگر برای شما زیبا باشد.

    ممکن است تعطیلات طولانی و شلوغی و ترافیک و گرانی شب عید و گشادی فراگیر اینور سال، عیدی دادن زورکی و دید و بازدیدهای اجباری عید و تکرار همه اینها برای سالیان سال، برای شما اتفاق میمون و هیجان انگیزی نباشد.

    ممکن است سال جدید برای شما بیشتر از عوض شدن یک عدد توی تقویم معنایی نداشته باشد.

    ممکن است جفت یابی یا جفت گیری شما مثل بعضی پرندگان به فصل بهار محدود نشود.

    ممکن است همدیگر را به خاطر آن کارها هرگز نبخشیم.

    ممکن است آنور سال با اینور سال برای شما هیچ فرقی نداشته باشد.

    ممکن است به جای بهار، پاییز حس رویش و رشد در شما ایجاد کند. یا تابستان یا زمستان.

    ممکن است به هم عیدی ندهیم. یا روبوسی نکنیم.

    ممکن است آغاز سال احوال شما را به عشق و محبت و دوستی تبدیل نکند. یا به احسن الحال.

    ممکن است در لحظه تحویل سال پای سفره هفت سین نشسته نباشید.

     در هر صورت من پشاپیش فرا رسیدنش را به شما تبریک می گویم.

  • چطور میشه وقت کم نیاریم؟

    مریم پرسیده است که “چطور میشه وقت کم نیاریم؟”

    این سؤال سؤال خوبی نیست. درست مثل اینکه بپرسیم  “چطور میشه پیر نشیم؟” یا “چطور میشه هلندی بشیم؟”

    هیچ کسی وقت کم ندارد. چرا؟ چون وقت یک منبع نیست. مثل پول یا آب یا قدرت بدنی. البته هنوز یک تعریف دقیق و نهایی و جهانی از زمان (وقت) وجود ندارد و بین فلاسفه و فیزیکدانها و علمای دیگر سر تعریف زمان هزاران سال است که اختلاف وجود دارد.

    همه ما یک توهم از داشتن یا نداشتن وقت داریم. “من امروز عصر دو ساعت وقت آزاد دارم.” یا “دکتر فلانی تا دو ماه بعد اصلا وقت خالی ندارد.” یا “من خیلی وقت کم دارم.”

    مفهومی که این جملات در بر دارند اینست که شخص مورد نظر (به هر دلیل) نمی تواند (یا نمی خواهد) در زمان مشخصی در مکان مشخصی حاضر بشود و فعالیت مشخصی را انجام بدهد. به عبارت دیگر همه این جملات اعلام کننده تصمیمی است که شخص مورد نظر برای کار و زندگیش گرفته است.

    ممکن است بگویید من دارم با کلمات بازی می کنم و این دو مفهوم در عمل یکی هستند. البته عوامل متعددی از جمله زمان در تصمیم های ما دخالت دارند. زمان، شب و روز، تابستان و زمستان، دوشنبه و جمعه و الخ. چیزی که من می گویم اینست که از بین همه عوامل نقش “وقت” چرا اینقدر پررنگ است؟

    همه آدمها به یک اندازه در اقیانوس زمان شناور هستند. چرا بعضی بیشتر وقت دارند بعضی کمتر؟ چرا “وقت” تا این اندازه بهانه می شود؟ “وقت نشد بهت زنگ بزنم.” “وقت نمیشه ورزش کنم.” “وقت نمی کنم به خودم برسم.” “وقت ندارم سرمو بخارونم.”

    وقت نداشتن یکی از پیش پا افتاده ترین دروغ هایی است که آدم به خودش و دوستانش می گوید.

    نکته اینجاست که ما چیزهای مختلف را با هم قاطی می کنیم. کسی که پول بیشتری دارد و می تواند با سپردن کارهایش به دیگران از وقتش جوری که دلش می خواهد استفاده کند، نسبت به کسی که مجبور است سه شیفت در شبانه روز کار کند، وقت بیشتری ندارد بلکه پول بیشتری دارد. حالا مسئله کسی که سه شیفت کار می کند این نیست که وقت کم دارد بلکه مسئله اش اینست که پول کم دارد. یا ایده. یا جرئت. در هر صورت وقت کم ندارد. وقت نداشتن و پول نداشتن دو چیز کاملا متفاوت هستند.

    شما باید ببینید که “وقت نداشتن” را با چه چیزی دارید اشتباه می گیرید.

    افراط کردن ممکن است به شما کمک کند که آن چیز را کشف کنید. مثلا اگر برای کتاب خواندن وقت ندارید شاید معنیش اینست که “وقت نداشتن” را با “به کتاب خواندن اشتیاق نداشتن” دارید اشتباه می گیرید. یک ماه یا یک هفته یا یک شبانه روز همه چیز را فدای آن کاری کنید که فکر می کنید برایش وقت ندارید. گندش را دربیاورید. بعد ببینید چه اتفاقی می افتد.

    زمان را بکشید. شما در حال شنا کردن در رودخانه ای (زمان) هستید که حتی یک قطره از آن به شما تعلق ندارد. دست و پا بزنید. خودتان را به جریان آب بسپارید. و در همه حال نفس کشیدن را فراموش نکنید. بازی کردن را هم همینطور.