من درونگرا هستم. یعنی به درون گرایش دارم. اینکه این درون برای من چه معنی دارد و این گرایش تا چه اندازه است، چیز ثابت و مشخصی نیست. مثل خیلی گرایش های دیگر برای خیلی آدمهای دیگر. مثل گرایش به همجنس یا گرایش به هنر یا گرایش به غذاهای گیاهی. من بین به بیرون رفتن و در درون ماندن بیشتر وقتها – حتی وقتی باران باریده و هوا خیلی خوب شده- ترجیح می دهم که در درون بمانم. و توی کله خودم زندگی کنم. کتاب بخوانم. فکر کنم. ایده پردازی کنم. یا هیچ کاری نکنم. بعضی وقتها هم هوس می کنم یا مجبور می شوم که به بیرون بروم. برای خرید، برای کار، برای تفریح یا برای معاشرت. وقتی که به بیرون می روم گرایش دارم که زودتر به درون برگردم و انرژی از دست رفته را بازیابی کنم. وقتی هم که در درون هستم باید بر یک گرایش قوی غلبه کنم تا بتوانم به نیاز به بیرون رفتن پاسخ بگویم. پس درونگرایی برای من دو جنبه دارد یکی در درون ماندن و دیگری به درون برگشتن.
تا همین چند سال پیش که من به یاد دارم داشتن چنین گرایش هایی نه غیر عادی می نمود و نه مشکل خاصی ایجاد می کرد. زمانیکه من در یک شهرستان کوچک به دنیا آمدم حدود 70% جامعه این کشور در روستاها زندگی می کردند. 30% هم در شهرهایی که خیلی از نظر توزیع درون و برون با روستاها تفاوتی نداشتند. در آن زمان حتی برای آنها که گرایش به “برون” داشتند، برون تشکیل می شد از یک جامعه بسیار کوچک شامل چند نفر قوم و خویش و هم محلی ها. در چنین محیطی خیلی فرقی نمی کرد که برون گرا باشی یا درون گرا. در چنین جامعه ای آدمها بر اساس فضیلتها و صفاتشان برجسته می شدند. گفتار نیک پندار نیک رفتار نیک. یا زور زیاد. یا حافظه قوی.
و بعد ظرف کمتر از چهار دهه نه تنها نسبت هفتاد سی فوق برعکس شده است بلکه آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها مانده اند به هزار و یک دلیل همان برون زدگی را تجربه می کنند که من در تهران.
منظورم از برون زدگی فشار بی حد و مرزی است که برون به درون وارد می کند. برون تشکیل شده از کسانی که گرایشی برعکس گرایش من دارند یعنی گرایش به برون. مثلا (ولی نه محدود) به ثروت و قدرت و موقعیت اجتماعی و الخ. و این عده نه تنها استاندارد روابط و مناسبات اجتماعی را تعریف می کنند بلکه در گرایش به درون آدمهایی مثل من اختلالات و بیماریهایی می یابند که باید درمان شوند. با داروهای ضد اضطراب یا با self-help. در قالب کتاب و فیلم و سمینار و جلسات مشاوره.
من با ک** گ**د و دل تنگ و با ژن به ارث رسیده از پدر و پدر بزرگی که نه به دو تا قاره آن طرف تر مهاجرت کردند و نه جوامع دیگر را استعمار، حالا یک شبه ایده آلم می شود موفقیت فردی یا self-performance. یکهو سر و کله برون گراترین آدمهای برون گراترین جوامع در فرهنگ و ادبیات و رسانه های عمومی من پیدا می شود. دیل کارنگی، برایان تریسی، تونی رابینز و … این وسط اگر چهار تا آدم درون گرا هم باشند به دلیل رسیدن به استاندارد شهرت و ثروت برون گراها به عنوان الگوی نمونه معرفی و تبلیغ می شوند نه به دلیل اینکه هزاران ساعت در تنهایی درباره چیزی فکر کرده اند که ترجیح می دهند درباره آن در جمعهای بزرگ صحبت نکنند. منظورم را متوجه می شوید؟
دیگر نه داشتن فضایل و صفات برجسته کافی است، و نه اصلا اهمیتی دارد. در عصر موفقیت فردی، شخصیت (personality) مهم می شود. و کاریزما. و توفیق در بدست آوردن دوستی دیگران تا اینکه کارهای مورد نظر شما را با میل خودشان انجام بدهند. تا اینکه بلافاصله از شما خوششان بیاید. تا اینکه شبکه اجتماعی شما هر چه سریعتر و هر چه گسترده تر رشد کند.
در جامعه ای که بطور خستگی ناپذیری اجتماعی است، هوش اجتماعی لازم است و هوش هیجانی. تا هم بتوانم هیجاناتم را بفهمم و هم آنها را مدیریت کنم. فضیلت درونی باید جایش را به جذابیت بیرونی بدهد تا غریبه ها در اولین نگاه بفهمند که من انتخاب درستی هستم، به عنوان همسر، یا دوست، یا همکار یا شریک تجاری.
منظورم از برون زدگی خزیدن وقت و بی وقت تصویر نرمال-استاندارد شده برون باد کرده است از هر سوراخی به درون زندگی من. من که دوستان زیادی ندارم، لبخندم آماده نیست، به علایق دیگران نمی توانم – صادقانه و در هر شرایطی – علاقه نشان بدهم، موقعیت یا وجهه اجتماعی برایم اهمیت زیادی ندارد، زرق و برق زندگی برایم هیجان انگیز نیست، از تنهایی لذت می برم، دنبال موفقیت نیستم، شوخ طبعیم کنایه آمیز است و از همه بدتر از ساعتها بحث کردن درباره ایده های انتزاعی به اندازه سکس لذت می برم.
و به دنبالش این فکر و خیال می آید که ایکاش دوستان بیشتری داشتم که می توانستم در این لحظه اضطراب و نگرانی یا حس عدم تعلق به اجتماع، با آنها معاشرت کنم. مشکل من چیست؟ چرا فلان جا فلان حرف را زدم و فلانی را از خودم رنجاندم؟ چرا کسی از من خوشش نمی آید؟ چرا قیافه و لبخند جذابی ندارم؟ چرا با اعتماد به نفس حرف نمی زنم؟ چرا به همه چیز شک دارم؟ چرا همه چیز را تحلیل می کنم؟
و بعد باز هم به جای اینکه به برون بروم و به چند غریبه لبخند بزنم و به علایق آنها علاقه نشان بدهم و به حرفهایشان – حتی خارج از دایره مفاهیم انتزاعی که در ساعتها خلوت کردن و کتاب خواندن در سر پرورانده ام – گوش بدهم و آنها از من خوششان بیاید و من از آنها خوشم بیاید و با هم دوست بشویم و با هم موفق بشویم و …. باز هم به جای این کار ترجیح می دهم در درون بمانم و کتاب قطوری بخوانم درباره درونگرایی و قدرت درونگرایان در دنیایی که نمی تواند از حرف زدن باز ایستد.
با الهام از:
Quiet: THE POWER OF INTROVERTS IN A WORLD THAT CAN’T STOP TALKING By Susan Cain
و با الهام از متن زیر که در مقدمه کتاب فوق آمده است:
گونه ای که در آن همه ژنرال پاتون هستند پیشرفت ندارد، نژادی که در آن همه وینسنت ون گوگ هستند هم همینطور. من فکر می کنم که جهان هم به قهرمانان ورزشی نیاز دارد، هم به فلاسفه، هم به سمبولهای سکس، هم به نقاشان و هم به دانشمندان. جهان به آدمهای خونسرد، خونگرم، سنگدل، دل رحم، قوی و ضعیف نیاز دارد. جهان به آدمهایی نیاز دارد که همه عمرشان را وقف مطالعه این موضوع می کنند که چند قطره آب از غدد بزاق سگها در فلان شرایط ترشح می شود. و جهان به آدمهایی نیاز دارد که حس گذرای شکوفه های گیلاس را در یک شعر چهارده سیلابی به تصویر می کشند. یا احساسات یک پسر بچه را به هنگام دراز کشیدن روی تخت در انتظار بوسه شب بخیر مادرش در بیست و پنج صفحه…. حضور یک توانمندی برجسته واقعا حاکی از اینست که انرژی مورد نیاز در جاهای دیگر از آنها به جای دیگری هدایت شده است.
~ Allen Shawn
دیدگاهتان را بنویسید