نویسنده: علی سخاوتی

  • سخت ترین جدایی

    قبل از اینکه جسارت این را پیدا کنی که خیلی جدی با او صحبت کنی، چند ماه یا چند سال یا چند دهه از شروع رابطه گذشته است.

    چند ماه یا چند سال یا چند دهه پیش که با هم آشنا شدید همه چیز عالی بود. فکر می کردی نیمه گم شده ات را پیدا کرده ای. او مثل یک آینه هر آنچه را که دوست داشتی و آرزو می کردی به تو نشان می‌داد. از اینکه او هم مانند تو دوست دارد در یک روستای کوچک کوهستانی زندگی کند تا نگاهش به محیط زیست و معنای زندگی در کل. او خیلی زود با شناخت عمیقی که از تو بدست آورده بود، عشق و علاقه جدی به تو نشان می داد و مستقیم و غیر و مستقیم بیان می کرد که نگاهش به رابطه تازه شکل گرفته بین شما بلند مدت است.

    در نتیجه تو هم به موجودی که چیزی به جز حسن و کمال در تو نمی دید و همانی بود که همیشه دنبالش بوده ای علاقه پیدا کردی. البته چیزی بیشتر از یک علاقه ساده اولیه که در یک رابطه سالم و ارگانیک به تدریج ممکن است رشد کند. فاصله بین علاقه و عشق سریع سپری شد و تو خیلی زود چشمانت را در یک رابطه که جدی شده بود باز کردی.

    ولی یک جای کار می لنگید. اشکالی وجود داشت که برای تو به راحتی قابل درک نبود. رابطه با آدمی که تو را دوست داشت و تو دوستش داشتی اثر مخربی روی سلامت جسم و جانت داشت. چیزی از درون مثل خوره وجود تو را می خورد و خالی می کرد و تو نمی دانستی که آن چیز چیست. البته بعد از مدتی شروع کردی به یافتن سرنخهایی. حدسهایی می زدی. و خیلی زود با هزار و یک توجیه با خودت مخالفت می کردی.

    آخر چطور می شود کسی که آدم را به این اندازه دوست دارد این کارها را بکند؟ چه کارهایی؟ کارهای زیادی اینجا می توان بر شمرد. که به دست بلند کردن و خشونت فیزیکی محدود نمی شوند. شریک آدم می تواند بدون دست بلند کردن او را به ورطه نابودی بکشاند. با پنهان کردن زندگیش، با دروغهای سریالی، با خیانت، با ولخرجی، با اعتیاد به هر چیز، با بی مسئولیتی و با حضور نداشتن.

    شاید هم اولین بار که این چیزها را دیدی اعتراضی کردی. ولی خیلی ملایم و با حسن نیت. هر چه باشد تو آدم معمولی خوبی هستی. تو با تکیه بر اعتماد تلاش کردی که دوستانه گفتگو کنی و مطمئن شوی که تو اشتباه می کنی. فقط خواستی از زبان او هم بشنوی که مسئله واقعی آن چیزی نیست که در ظاهر به نظر می رسد. و همین اتفاق هم افتاد. و هر دفعه که تو دوستانه مسئله را با او در میان گذاشتی، گفتگو از سمت او استادانه به حاشیه کشیده شد و اصطلاحا ماستمالی شد.

    تا اینکه بالاخره بعد از چند ماه یا چند سال یا چند دهه تصمیم گرفتی به گونه دیگری گفتگو کنی. مثل یک بالغ عاقل نه مثل یک بچه خوب. تلاش کردی که همه راه های به حاشیه کشاندن گفتگو را به روی او ببندی و این بار دیگر اجازه ماستمالی به او ندهی.

    با همه جدیتی که می توانی توی صدایت خرج کنی به او می گویی که به اندازه کافی دروغ یا خیانت یا ولخرجی یا سردی یا بی احترامی را تحمل کرده ای. یا تصمیمت را به جدایی اعلام می کنی یا اولتیماتوم می دهی که اگر تغییر نکند او را ترک خواهی کرد. و با یکی از این دو واکنش روبرو می شوی که برای هیچ کدام آماده نیستی.

    الف- اعتراف

    به تو می گوید که حق با توست. همسر سابق من بعد از یک ساعت گریه بی وقفه این جمله را به من گفت. که از این قضیه متاسف است و این مشکل وجود دارد و من به او کمک کردم که خودش هم مشکلش را با وضوح بیشتری ببیند و درک کند. او به همه آن شواهدی که جمع کرده ای اعتراف می کند و ابراز ندامت و پشیمانی.

    او تصمیم و اراده اش را برای تغییر اعلام می کند. چراکه تو و رابطه اش با تو از هر چیز برایش مهمتر است و می خواهد که خودش را برای حفظ رابطه تغییر دهد و اصلاح کند.

    او به تو قول می دهد که تغییر کند. فقط به کمی زمان نیاز دارد و البته درک و حمایت از سمت تو. تو ناامیدانه می خواهی که باورش کنی. قول می دهد که پیش مشاور برود. و تو هم کمکش کنی. آینده بهتری برای تو ترسیم می کند. برای مخاطب خوب و مستاصل و آسان باوری که تو باشی.

    ولی واقعیت اینست که تغییری اتفاق نمی افتد. او ممکن است چند جلسه پیش مشاور یا روانپزشک برود و حتی شروع کند به مصرف یکی دو نوع دارو. به اندازه کافی در ظاهر تغییر می کند که تو نتوانی تهدیدت را عملی کنی.

    و در این فاصله زمانی تا تو بفهمی که او توانایی یا در حقیقت تمایل به تغییر ندارد، او فرصت کافی پیدا می کند که دست و بال تو را اصطلاحا بند کند. نمونه رایج تعهدات دست و پاگیر در این جا بچه است که خوشبختانه گریبان من یکی را نگرفت. البته تعهدات در شکلها، اندازه ها و رنگهای بسیار متنوعی ارائه می شوند. تعهدات روی هم انباشته می شوند. هزینه ریخته شده هم همینطور. دیگر جوان نیستی. یا حداقل خودت اینطور فکر می کنی. حالا جسارت تو برای جدایی کمتر شده است. گزینه ها و امید به آینده ات هم همینطور.

    ب- انکار

    داستان همان داستان است. او را به یک گفتگوی سخت و بدون راه فرار به حاشیه دعوت می کنی. و او همه چیز را خیلی محکم و با اعتماد به نفس انکار می کند. به تو می گوید که خیالاتی شده ای. کلی هم از دستت ناراحت و دلخور می شود. چطور به خودت اجازه داده ای که درباره اش چنین فکر کنی؟ مگر به او اعتماد نداری؟ آنهم بعد از این همه محبت و فداکاری که در حق تو کرده است؟ اصلا تو لیاقت محبت نداری. و بعد توپ را توی زمین تو می اندازد. هر مشکلی را که درباره اش حرف می زنی، خودت داری. خودت عصبی یا افسرده یا سرد یا دروغگو هستی. مشکل تو هستی نه او.

    تو می مانی و یک سری ادعا که برای آنها شواهد و مستندات کافی نداری. از رابطه که فیلم نمی گیرند. حرف باد هواست و به راحتی قابل انکار. هر چی می گویی تهمت نارواست و باید از خودت بابت گفتنشان خجالت بکشی.

    احتمالا تو یک آدم معمولی هستی. و یک آدم معمولی قادر است به خودش شک کند. شاید تو اشتباه می کنی. مخصوصا حالا که کسی که دوستش داری به تو اطمینان می دهد که تو در اشتباهی. شاید چیزی را که دیده ای یا حس کرده ای واقعیت ندارد. شاید یک مشکلی داری که خودت هم نمی دانی چیست. پذیرفتنش کار آسانی نیست ولی به حفظ رابطه می ارزد. می پذیری که یک جوری هستی.

    و اینگونه است که زمان بیشتری می گذرد و در این زمان تعهدات بیشتری برای تو انباشته می شوند. و تو هر روز بیشتر صدایت را از دست می دهی و جسارتت را برای اعتراض یا حتی گفتگو درباره خوره ای که روز و شب وجودت را نابود می کند.

    دیوار حاشا بلند است و یک بار که بازی انکار به شکل جدی شروع شد، بعد از آن به شکل جدی ادامه می یابد. در مورد شخص من بعد از شروع بازی انکار حتی آن یک مورد اعتراف هم توسط همسر سابقم انکار شد. نه چنان اعترافی توسط او شده بود و نه قول و قراری برای تغییر و بهبود داده شده بود.

    بالاخره یک جایی بعد از چند ماه یا چند سال یا چند دهه باید او را ترک کنی. عوارض چنین رابطه ای به آفت دهان، زخم معده، بواسیر، افسردگی، بی خوابی، عدم تمرکز، گوشه گیری و از دست دادن کار و روابط اجتماعی محدود نمی شوند.

    و تو در این تصمیم به شدت احساس تنهایی می کنی. و به شدت احساس ضعف. کار آسانی نیست ترک کردن کسی که ادعا می کند دوستت  دارد ولی همیشه چیزهایی که تو را ناراحت می کند یا از اساس انکار می کند یا برای تغییر وعده های الکی به تو می دهد.

    واقعیت اینست که او قادر به تغییر نیست. و برای اینکه چنین رابطه ای را ترک کنی باید بارها به خودت یادآوری کنی که تو کسی را دوست داری که آسیب دیده است. کسی که نه می خواهد و نه می تواند تغییر کند و از خوبی و شک تو به خودت سو استفاده می کند تا هرگز به درون خودش نگاه نکند. او در حقیقت با انکار همه چیز، از تو برای تغییر نکردن استفاده می کند. و تو باید بارها به خودت یادآوری کنی که شاید چیزی در گذشته ات اتفاق افتاده است که باعث می شود چنین موقعیت های آزاردهنده ای را تحمل کنی.

    در راه ترک چنین رابطه ای تو به یک همراه نیاز داری. به یک دوست خوب. به یک مشاور. به یک مربی. کسی که وقتی به عاقلانه بودن تصمیمت شک می کنی دستت را بگیرد و به تو اطمینان بدهد که در حال عملی کردن بهترین تصمیم زندگیت هستی.

     

  • روزی که نیامده ست و روزی که گذشت

    بهرام همه عمر گور نمی گرفت.

    بهرام هم بیشتر عمرش دست خوش حالاتی بوده است نیازمند توصیه های زیر:

    ضایع مکن ایندم ار دلت شیدا نیست

    یا

    می خور که زمانه دشمنی غدار است

    سالها قبل از اینکه گور بهرام را بگیرد، گور بهرام را گرفته بود

    گور حسرت گذشته، گور ترس از آینده.

    مثل میلیاردها خواهر و برادر دیگرش. مثل ایوان ایلیچ.

    آن قصر که جمشید در او جام گرفت

    فقط در زمان گذشته چنین قابل توصیف است.

    وگرنه تلخی زندگی را در غالب لحظات آن قصر به راحتی می توان تجسم کرد. حتی برای جمشید.

    شاعر – مثل هر کدام از ما – می تواند گذشته را ویرایش کند و از آن یک تصویر رمانتیک ارائه بدهد. جذابیت گذشته در همین ویرایش پذیر بودنش است.

    توصیف صادقانه زمان حال بیشتر شبیه بیرون ریختن محتویات یک دستگاه گوارش خواهد بود تا:

    روزیست خوش و هوا نه گرم است و نه سرد

    اگر فرض کنیم که می خوردن نمادین نیست و اشاره مستقیم به مصرف الکل دارد:

    می نوش که عمریکه اجل در پی اوست

    آن به که بخواب یا به مستی گذرد

    نشان می دهد که زمان حال چقدر در نظر شاعر نیز غیر قابل تحمل بوده است.

    زندگی در زمان حال اگرنه غیر قابل تحمل، بسیار دشوار است.

    با همه عدم قطعیتش

    و همه گزینه هایی که پیش روی آدم می گذارد

    و همه اتفاقهای بدی که در شکم خود جا داده است.

    و تا این گزینه ها و این اتفاقها در گور گذشته آرام نگیرند، آدم با خیال راحت نمی تواند درباره آنها حرف بزند. و با نوستالژی از یادآوری آنها لذت ببرد. یا کمی حسرتشان را بخورد.

    فرض کنیم می خوردن نمادین است، نماد چه چیزی؟

    همه مهارتهایی که به آدم کمک می کند در زمان حال زندگی کند؟ جدی؟ واقعا احتمال دارد می اشاره ای بوده باشد به مدیتیشن؟

    می خوردن نماد آن اکسیری است که به آدم کمک می کند هورمونهای سرکشش را مهار کند؟

    هورمونهایی که هر لحظه آدم را بالا پایین می کنند. و مثل پاندول بین گذشته و آینده به نوسان در می آورند.

    می خور که ز دل کثرت و قلت ببرد

    و اندیشه هفتاد و دو ملت ببرد

    پرهیز مکن ز کیمیایی که از او

    یک جرعه خوری هزار علت ببرد

    و این کیمیا بعید است الکلی باشد که یک جرعه خوری چهار تا علت هم به علت هایت اضافه می کند.

    این کیمیا شاید خود شعر باشد. شعری که هزاران سال است نوشته می شود. و خوانده.

    بر گرد پیاله آیتی هست مقیم

    کاندر همه جا مدام خوانند آنرا

  • I wasn’t prepared

    It was beyond my genes

    not mutated enough

    for what you call

    a normal life

    or a healthy relationship

    I wasn’t there historically

    but you couldn’t wait

    three thousand years

    neither could I

  • سلام دنیا: در باب کنکور، انتخاب، شانس و شکست

    در کنکور و به دنبال آن انتخاب رشته، من جزو آندسته از آدمهای خوش شانسی بودم که رتبه خوب دارند و هر رشته ای که بخواهند می توانند قبول بشوند. در انتخاب اولم با رتبه اول قبول شدم. مهندسی کامپیوتر – نرم افزار دانشگاه صنعتی شریف.

    فقط یک مشکل وجود داشت. از تحصیل در این رشته لذت نمی بردم که هیچ، برایم عذاب آور هم بود. با دروس مهندسی رابطه برقرار نمی کردم. دلم نمی خواست دانشگاه بروم. نه از جو کلاسها و مطالبشان خوشم می آمد و نه از محیط دانشگاه. ترجیح می دادم توی خوابگاه بمانم و رمان بخوانم.

    چند بار خواستم انصراف بدهم ولی به اصرار خانواده و به هر بدبختی بود با چند ترم مشروطی و چندباره گذراندن بعضی درسها مثل درس ذخیره و بازیابی اطلاعات، بالاخره فارغ التحصیل شدم.

    تبریک می گم آقای مهندس. حالا تو رسما به جامعه ای از برگزیدگان تعلق داری. سقف بالای سر، غذای سر سفره و امکان جفت گیری را برای تو تضمین می کنیم. حالا می توانی با بیشتر ترسهای نیاکانت خداحافظی کنی.

    در دوران دانشگاه یک مشکل کوچک داشتم. اینکه از محتوای آن خوشم نمی آمد. بعد از دانشگاه یک مشکل بزرگ داشتم. اینکه حالا قرار است چه کار کنم. با این مهندس بودنم می خواهم چه کار کنم؟ چند ماهی برنامه نویسی کردم. یا بهتر است بگویم تلاش کردم برنامه نویسی کنم. این کار به شدت در من اضطراب ایجاد می کرد. سالها بعد فهمیدم که جزئیات من را عصبی می کند. در آن زمان خودم را قانع کردم که استعداد برنامه نویسی ندارم. یا این کار را به خوبی یاد نگرفته ام.

    چند روز پیش دوست دوران دانشگاه برادرم که بیست سالی بود از من خبر نداشت با من تماس گرفت تا پسر نوجوانش را در زمینه یادگیری اولین زبان برنامه نویسیش راهنمایی کنم.

    من هم فردای آن روز با یک جستجوی ساده یک مطلب – به نظر خودم – خیلی خوب در زمینه مزایا و معایب زبانهای مختلف برنامه نویسی و اینکه بهتر است از کجا شروع کنیم پیدا کردم و لینکش را برایش فرستادم.

    اصلا چه فرقی می کند که یک نوجوان پانزده ساله اول ++C یاد بگیرد یا Ruby on Rails یا جاوا اسکریپت؟

    فرض کنیم که در قدم اول یکی دو خط کد می نویسد و به کامپیوتر می گوید که از طرف او به دنیا سلام کند.

    سلام

    اگر تا به حال برنامه نویسی نکرده اید و از طریق کامپیوتر به دنیا سلام نکرده اید، توصیه می کنم حتما این کار را بکنید. فقط لطفا از من یا یکی از مهندس های کامپیوتر فامیل نپرسید به چه زبانی.

    حس خوبی در آدم ایجاد می کند. حتی اگر مجازی. حتی اگر ماشینی. احساس می کنید که از دنیای بسته خود فراتر رفته و با یک دنیای بزرگتر رابطه برقرار کرده اید. بعد با اضافه کردن چند خط دیگر کد، می توانید از کامپیوتر بخواهید که جواب سلام شما را بدهد.

    >>سلام دنیا

    <<سلام علی

    و کم کم گفتگویی شکل می گیرد. و به دنبال آن شاید رابطه ای.

    نوشتن کد “سلام دنیا” کم هزینه است. و اگر خطایی هم در کد وجود داشته باشد سریع می توان پیدایش کرد. هدف اینست که سریع سلام کنی و سریع هم جواب سلامت را بگیری. یا متوجه خطایت بشوی.

    پدیده ای که در دنیای واقعی خیلی کم از آن آموخته ایم.

    مثلا همین کنکور. من باور دارم کنکور شبیه برنامه نویسی است. البته از نوع پر هزینه و پر خطای آن.

    بچه ها تلاش می کنند با یک دنیای بزرگ ناشناخته رابطه برقرار کنند و در این راه سالها زحمت می کشند و پول و احساس صرف می کنند. تا کدی بنویسند که خطا نداشته باشد و از کد بقیه بهتر باشد. کدی در حد همین وردپرس که وبلاگ من را منتشر می کند.

    اگر کسی به اندازه سلام دنیا تجربه برنامه نویسی داشته باشد، می داند که چنین کدی قطعا خطاهای بی شماری خواهد داشت و کار نخواهد کرد. به عبارت ساده، سلام و ارتباطی ایجاد نخواهد کرد.

    ممکن است فکر کنید که باز هم من دارم علیه دانشگاه چیزی می نویسم. ولی به شما اطمینان می دهم که حداقل در  این مطلب چنین قصدی ندارم.

    از یک میلیون و 118 هزار نفری که امسال در کنکور شرکت کرده اند، حدود 450 هزار نفر، هم مجاز به انتخاب رشته شده اند و هم انتخاب رشته انجام داده اند. فرض کنیم همه آنها می دانند چه می خواهند و می دانند چگونه به چیزی که می خواهند، برسند. و دانشگاه در این راه برای آنها بهترین گزینه است. من قلبا برایشان آرزوی موفقیت می کنم.

    و اما بقیه. حدود هفتصد هزار نفر تلاش کرده اند به دنیا سلام کنند. و در این راه شکست خورده اند.

    خوب که چی؟ این چه معنی می تواند داشته باشد؟ چه سؤالهایی می توان پرسید؟ چه درسهایی می توان آموخت؟

    من باور دارم که همه ما در همه مقاطع زندگی تلاش می کنیم به دنیا سلام کنیم. تلاش می کنیم در جامعه پذیرفته بشویم و مورد تایید باشیم. و این پذیرفته شدن و تعلق داشتن برای ما امری حیاتی است. از همین روست که پذیرفته نشدن (رد شدن)، احساسات منفی شدید در ما ایجاد می کند. برجسته ترین آنها: احساس شرم و ترس. شرم از کافی نبودن برای سلام کردن و سلام شنیدن. ترس از محروم ماندن از لایه اول هرم مازلو. خور و خواب و خشم و شهوت.

    حالا سؤال اینست که آیا برای پذیرفته شدن در جامعه، یک بچه 18 ساله حتما باید از چنین آزمون سختی با چنین شانس کمی، سربلند بیرون بیاید؟

    اشکال کار کجاست؟

    زمانیکه من دانشجو بودم تقریبا هیچ کسی کامپیوتر شخصی (PC) نداشت. پروژه های درسی را روی کاغذ می نوشتیم و بعد توی مرکز کامپیوتر دانشگاه تایپ می کردیم. تعداد کامپیوترهای آنجا هم کم بود و هر دانشجویی زمان محدودی برای استفاده از کامپیوتر داشت. برنامه ای که روی کاغذ نوشته بودیم آنقدر خطاهای زیادی داشت که معمولا رفع خطای آن از نوشتن اولیه اش بیشتر زمان می برد.

    البته خیلی زود کامپیوترهای شخصی فراگیر شدند و همزمان با توسعه سخت افزار، متدولوژیهای برنامه نویسی هم پیشرفت کردند و باور برنامه نویسان به قدرت “تکامل” روز به روز بیشتر شد.

    اشکال کنکور و به دنبال آن بسیاری از پدیده های دیگر در زندگی اجتماعی امروز را شاید بتوان با فقدان نگاه تکاملی به پدیده های اجتماعی مخصوصا پذیرفته شدن و تعلق داشتن توضیح داد.

    جامعه ای فرض می کند که پزشک/مهندس بودن بالاترین مقبولیت اجتماعی را به همراه می آورد و بعد یک میلیون نوجوان در تلاش برای سلام شنیدن از چنین جامعه ای، پزشک/مهندس شدن را هدف خودشان قرار می دهند. در چنین وضعیتی اغراق نخواهد بود اگر بگوییم که کنکور را می توان با تعداد فالوورهای اینستاگرام جایگزین کرد. صد نفر اول با بیشترین تعداد فالوور بدون کنکور وارد دانشگاه می شوند. بقیه بر اساس تعداد فالوورهایشان امتیاز می گیرند و مجاز به انتخاب رشته خواهند شد.

    سلام دنیا

    اینستاگرام (یا هر شبکه اجتماعی) یک اپلیکیشن است برای سلام کردن به دنیا. بدون نیاز به دانش برنامه نویسی. هر پست سلامی است به دنیا و هر لایک و فالو و کامنت جواب سلامی.

    شما هم اگر مثل من سلبریتی نباشید، حتما می دانید که پذیرفته شدن در اینستاگرام به تدریج و تکاملی اتفاق می افتد. حتی آنهایی که هیچ پستی ندارند چند تایی فالوور دارند. بعضی روزها سه چهار تا فالوور جدید اضافه می شوند و تا شب نشده دو سه نفر از قدیمی ها آنفالو می کنند. مشاهده من تا به اینجا نشان می دهد که اگر خودت باشی و حرف دلت را بزنی همیشه چند نفری هستند که جواب سلامت را بدهند. البته به شرطی که تو هم جواب سلام آنها را بدهی.

    خوب این چه ربطی به کنکور و مجاز نبودن به انتخاب رشته داشت؟

    ربطش اینست که تو به هزار و یک دلیل موفق نشده ای در یک جمع بزرگ پذیرفته شوی. مثل کسی که به هزار و یک دلیل قادر نیست در تهران خانه بخرد یا قادر نیست با تیلور سوییفت ملاقاتی داشته باشد. حرف من اینست که مشکل تو لزوما از جنس نداشتن مهارت در تست زنی نیست. تو هم مثل میلیونها (یا شاید میلیاردها) نفر رویکرد غیر تکاملی برای پذیرفته شدن در جامعه انتخاب کرده ای.

    من – شاید به دلیل درونگرا بودنم – همیشه با سلام کردن در جمع مشکل داشتم. شاید به همین دلیل بود که دانشگاه نمی رفتم و نداشتن مهارت در سلام کردن را پشت نداشتن علاقه به رشته ام مخفی می کردم. برای من زمان زیادی طول کشید تا این موضوع را بفهمم. و شروع کنم به سلام کردن به دنیا به زبانهای مختلف. و در جمع های خیلی کوچک. به امید آغاز گفتگویی و شکل گیری رابطه ای. آزمایش شگفت انگیزی است و پتانسیل زیادی برای تکامل دارد.

    سلام دنیا.

  • دوازده چیز درباره طلاق که هیچ وکیلی به تو نمی گوید

    1- همسرت را نکش. ممکن است باورش سخت باشد ولی در میان دعواها و تنش های شدید حین طلاق، تمایل به از بین بردن فیزیکی طرف مقابل، یکی از احساساتی است که گریبان آدم را می گیرد. اکس من در آخرین دعوایی که داشتیم به من گفت که می خواهد کاری کند که من او را بکشم تا بقیه عمرم را توی زندان باشم تا مادرم به خاطر این موضوع از غصه دق کند.

    سطح بسیار بالای خشونت، سوء استفاده از کلام، تخریب شخصیت و بی رحمی در جنگهای روانی حین طلاق، یک واقعیت است. مهارت کنترل کردن خود از اولین مهارتهایی است که به آن نیاز داری. خشونت فیزیکی در هیچ شکلی و به هیچ اندازه ای جایز نیست.

    2- از شبکه های اجتماعی تا جای ممکن پرهیز کن. اکس من از چند تا عکسهایی که من روی اینستاگرام پست کرده بودم علیه من توی دادگاه استفاده کرد.

    3- طلاق دست تنها امکان پذیر نیست. یا حداقل خیلی خیلی دشوار خواهد بود. در این مسیر علاوه بر وکیل خوب به مشاور روانشناس و کوچ و دوست و حمایت خانواده نیاز خواهی داشت.

    4- تو یک بازنده نیستی. طلاق به این معنی نیست که تو آدم به درد نخوری هستی و تا آخر عمر تنها خواهی ماند. حتی اگر این جملات را همسرت صد هزار بار به تو یادآوری کرده باشد. تو اولین و آخرین نفری نیستی که می خواهد به یک رابطه خاتمه بدهد. اضافه کردن احساس شرم و گناه به فرایند طلاق فقط آنرا سخت تر می کند.

    5- با خودت مهربان باش. فرایند طلاق انرژی زیادی از تو خواهد گرفت. نباید از خودت انتظار داشته باشی که در همه زمینه ها در بهترین حالت خودت باشی. سخت نگیر. استراحت کن. غذای خوب بخور و به خودت برس.

    6- صبور باش. عجله کردن در طلاق هیچ کمکی نمی کند.

    7- تا می توانی یاد بگیر. حتی اگر بتوانی یک وکیل خوب پیدا کنی باز از دانستن قوانین و ظرایف فرایند طلاق بی نیاز نخواهی شد. هیچ کس به اندازه خودت دلش به حال تو نمی سوزد. همه چیز درباره طلاق را باید بیاموزی.

    8- تا جایی که می توانی اجازه نده کار به جنگ بکشد. طلاق غیر توافقی امری استثنایی، بسیار پر هزینه و بسیار زمانبر است. در عین حال توافق بدون جنگ هم امری نادر است. اگر بتوانی با گفتگو و در صلح به توافق برسی دستاورد بزرگی خواهی داشت. البته مواردی هم هست که یکی از طرفین حرف حساب را نمی پذیرد و به چیزی کمتر از جنگ و خونریزی و نابودی رضایت نمی دهد.

    اگر همسرت اختلال روانی جدی دارد، وظیفه توست که همه چیز درباره آن اختلال را یاد بگیری.

    9- از چیزهای با ارزشت محافظت کن. بعضی چیزها را شاید نتوان با پول جایگزین کرد. مثل یک یادگاری از مادرت یا اسناد دست نویس. در دعوای ناعادلانه طلاق احتمال از بین رفتن یا گم شدن هر چیزی وجود دارد.

    10- در فرایند طلاق اتفاقهای زیادی خواهد افتاد. برقراری عدالت قطعا یکی از آنها نخواهد بود. عدالت در طلاق دو نفر که سالها به اشکال مختلف در یک رابطه سرمایه گذاری کرده اند، حتی قابل تعریف نیست چه رسد به اینکه قابل پیاده سازی باشد.

    11- طلاق یک مرحله از زندگی توست که آنرا به آهستگی و با درد و هزینه بسیار پشت سر خواهی گذاشت. نباید اجازه بدهی طلاق، تو و زندگیت را تعریف کند و همه عمرت را در بر بگیرد.

    رها کردن

    12- رها کن. از خاطره های گذشته گرفته تا چیزهایی که قبلا داشتی و در طلاق از دست دادی. رها کردن یعنی بتوانی اجازه بدهی چیزی ( یا کسی) که زمانی به تو نزدیک بود از تو دور بشود. تنها خودت می توانی این فاصله را اندازه بگیری. و تنها خودت می توانی از این دور شدن لذت ببری و قدرش را بدانی.

     

  • هجده نشانه رشد به خارج از رابطه

    اگر دو  نفر در یک رابطه با هم (نه لزوما مثل هم یا به اندازه هم) رشد نکنند، یکی یا هر دو آنها از رابطه خارج می شوند. رابطه ای که زمانی خوب بود و کار می کرد حالا به این دلیل اصلی که هر دو نفر دیگر در یک فضا (از نظر رشد فردی) حضور ندارند، با مشکلات زیادی روبروست. موارد زیر می توانند نشانه های رشد یکی از طرفین رابطه و در نتیجه خروج او از رابطه باشد:

    1- رابطه شما مثل موتور یخچال دائما خاموش و روشن می شود.

    2- علایق مشترک ندارید.

    3- فیلت یاد هندوستان می کند. یاد روابط قبلی.

    4- چیزهای کوچک توی اعصابت می رود.

    5- زندگی مجردی با حال تر به نظر می رسد.

    6- از حرف زدن درباره آینده لذت نمی برید.

    7- از آن شعله یا از آن جرقه دیگر خبری نیست.

    8- دیگر تمایلی به گفتن “دوستت دارم” نداری.

    کوچینگ طلاق

    9- یکدیگر را به چالش نمی کشید.

    10- زمانهای طولانی بحث و جدل می کنید.

    11- به تنهایی برنامه ریزی می کنی.

    12- او باعث خجالتت می شود.

    13- از بودن با هم لذت نمی برید.

    14- آینده ای با هم متصور نیستید.

    15- زمانهای زیادی ناراضی هستی.

    16- خبر گرفتن از هم از روی انجام وظیفه است.

    17- حس می کنی درکت نمی کند.

    18- در رابطه حس خفگی می کنی.

  • silence

    I can hear a loud silence

    the emergency is here

    the words are going to die inside you

    you are going to die inside your silence

  • بیست سؤال در باب عشق و رابطه

    1- راز پیدا کردن عشق چیست؟

    فقط یک مجرد خوشحال قادر به یافتن عشق است. اگر به دنبال کسی هستی که تو را خوشحال (خوشبخت) کند، داری بوق را از سر گشاد می زنی.

    2- آیا وقتی از کسی خوشم می آید بهتر است احساسم را نشان ندهم؟

    باید بتوانی شوقت را با صداقت و بدون تمایل به آویزان شدن نشان بدهی.

    3- چرا من هنوز مجردم؟

    الف- عزت نفس کم

    ب- خودشیفتگی زیاد

    4- چطور کسی را انتخاب کنم؟

    الف- عشق در نگاه اول و پرداخت هزینه این کار در آینده.

    ب- با داشتن مجموعه ای از اصول و پایبندی به آنها.

    چطور کسی را پیدا کنم؟

    الف- جستجوی فعال.

    ب- جستجوی passive یعنی کاری کنی که پیدا بشوی. (مثلا پادکستینگ)

    5- آیا عشق همان دوست داشتن است؟

    چیزی که اهمیت دارد اهمیت دادن است.

     

    6- چگونه نه بشنوم؟

    نه را باور کن. لزومی ندارد سریع از احساساتت عبور کنی. اجازه بده غم و حسرت وجودت را فرا بگیرد. مساله شخصی نیست. طرف رابطه با تو را نمی خواهد. کوچکترین باقی مانده امید را از بین ببر. احتمال این را که در آینده ممکن است نظرش تغییر کند هم همینطور.

    7- با تنهایی چکار کنم؟

    از آن لذت ببر. و قدرش را بدان. و صبور باش. و برای از تنهایی در آمدن روحت را نفروش.

    8- چطور نه بگویم؟

    با صداقت. با باور به انسان. و به اینکه تو به یک شکل خاص از رابطه نه می گویی، نه به بودن یک انسان.

    9-  آیا عشق یک طرفه وجود دارد؟

    بله.

    فایده اش چیست؟

    خیالپردازی. مجالی زیبا برای گریز از واقعیت ملالت آور. برای ایده آل پردازی. برای زندگی با آنچه یافت می نشود.

    10- به نظر می رسد همه روابطم بعد از مدتی تکراری و خسته کننده می شوند. چکار باید بکنم؟

    به دنیای واقعی خوش آمدی. قبل از اینکه تکراری و خسته کننده شود از نو بودنش لذت ببر.

    11- آیا به روابط آنلاین می توان اعتماد کرد؟

    همانقدر که به روابط آفلاین می توان اعتماد کرد. منشا رابطه، ملاک اعتماد نیست.

    پس ملاک اعتماد چیست؟

    انشالله در مطلبی دیگر.

    12- آیا “مادر رو ببین دختر رو بگیر” ملاک خوبی است؟

    به هیچ وجه. ولی “مادر رو ببین دختر رو نگیر” می تواند از خیلی فجایع پیشگیری کند.

    13- چگونه بین چند نفر یک نفر را انتخاب کنم؟

    14- یک رابطه خوب را باید ساخت یا باید یافت؟

    یک رابطه خوب را ابتدا باید به دقت تعریف کرد.

    15- چقدر طول می کشد تا یک نفر را به اندازه کافی شناخت؟

    وقت و عمرت را برای شناختن کسی تلف نکن. در عوض خودت را بشناس و ارزشهایت را و اصولت را و مرزهایت را.

    16- از کجا بفهمم که واقعا عاشق شده ام؟

    از میزان اهمیتی که می دهی.

    17- او بعضی وقتها به من دروغ می گوید، چکار کنم؟

    ترکش کن.

    من هم چند بار برای اینکه ناراحت نشود به او دروغ گفته ام.

    الف- سر خر را کج کن و از امروز شروع کن به گفتن حقیقت.

    ب- وقتت را با خواندن این مطلب تلف نکن.

    18- بعضی وقتها جواب پیام یا تلفنم را نمی دهد و این موضوع من را به شدت ناراحت می کند.

    چرا به خودش نمی گویی؟

    به خودش هم گفته ام ولی باز هم این کار را تکرار می کند.

    خوب تو با کسی رابطه داری که دانسته -بعضی وقتها – تو را به شدت ناراحت می کند.

    19- در رابطه ام دچار شک و دو دلی شده ام، چکار باید بکنم؟

    تو در این اپیدمی تنها نیستی.

    20- پارتنرم سعی می کند من را تغییر بدهد. آیا باید بپذیرم؟

    هرگز.

     

  • به یک کارگر ساده نیازمندیم

    کارگری که به سادگی کارش را بکند

    و به سادگی به کارهای دیگر کاری نداشته باشد

    یا به کارهای دیگران

    یا به خود دیگران

    یا به چرایی کارش

    یا به چرایی کارهای دیگران

    به یک کارگر ساده نیازمندیم

    کارگری که به چگونگی انجام کارش کار ندارد یا نباید داشته باشد

    چرا که کارش تا جای ممکن ساده شده است

    کارگری که در تعاملات اجتماعی ساده شده است و ساده انگاشته می شود

    همانند ساده کردن کسری با حذف صفرها از صورت و مخرج

    “همیشه به صورت و مخرج نگاه کنید،

    اگر صورت و مخرج هر دو زوج بودن هر دو رو بر دو تقسیم می کنیم”

    به یک کارگر ساده نیازمندیم

    کارگری که روحش را با خود سر کار نمی آورد

    و جسمش نمی تواند چیستی و چرایی و چگونگی چیزی را لمس کند

    ما به صورت و مخرج کسر خوب نگاه کرده ایم

    از این ساده تر نمی شود

    به یک کارگر ساده نیازمندیم

  • کامنت منفی یا فحش را چطوری هندل می کنید؟

    سلام.

    آقای سخاوتی کامنت یا ایمیل منفی (فحش و اینا) رو چطوری هندل میکنید؟
    من قشنگ روزم خراب میشه بابت هر کدوم.
    ——————————————————————————–

    سلام

    کامنت منفی من رو هم به هم می ریزه. فحش هم همینطور.
    من می تونم بهت بگم که چطور یاد گرفتم که کامنت منفی و فحش رو بهتر از قبل هندل کنم. فرض کنیم که فحش هم یک جور کامنت منفی است.

    به دو دلیل کامنت منفی روز من رو خراب می کنه:
    اول اینکه در اون حقیقتی نهفته است که آدم تلاش می کنه انکارش کنه و چون خودت نمی تونی به خودت دروغ بگی و می دونی که اون زیر چه خبره به هم می ریزی و ناراحت می شی. مثلا وقتی یه نفر بهت می گه بزدل هستی و خودت هم اینو می دونی ولی انکار می کنی.
    من دارم تمرین می کنم که وقتی چنین چیزی می شنوم حقیقت رو بپدیرم و ببینم که اون فیدبک منفی چه فرصت رشدی برای من ایجاد می کنه. می دونم که این حرفا ممکنه کلیشه ای و قلمبه به نظر برسن. کار آسونی نیست و من در عمل بهش در اول راه هستم.
    دلیل دوم که کامنت منفی آدم رو ناراحت می کنه اینه که به ego یا منیت من آسیب می زنه و آسیب دیدن منیت خیلی دردناکه.

    من تمرین می کنم که قبل از اینکه کسی پیدا بشه و بخواد منیت من رو بشکنه خودم این کارو برای خودم بکنم. با مشاهده دقیق اینکه من در واقعیت چی هستم و کی هستم. منظورم واقعیت مطلق موضوع بحث های فلسفی نیست. منظورم واقعیتی است که از راه مشاهده بدست می آید. با مشاهده بیشتر زیر سؤال می رود. و با مشاهده بیشتر تکامل می یابد. و دوباره و صدباره به چالش کشیده می شود. مشاهده بدون پیش قضاوت بسته به اینکه از چه کلماتی استفاده کنیم می تواند شکل کامنت منفی یا حتی فحش بگیرد. چنین مشاهده ای پتانسیل آن را دارد که  یک جایی را به درد آورد یا بشکند و روز آدم را خراب کند. مثل وقتی که بر اساس مشاهده می پذیری که واقعا بزدل هستی یا آنقدر هم که خودت فکر می کردی خوب نمی نویسی. و الخ.

    لازم به ذکره که منیت با عزت نفس فرق داره.

    به علاوه آدمها خیلی وقتها از روی شرم خودشون و برای اینکه با پایین آوردن تو احساس بهتری بکنند، بهت کامنت منفی می دن و بنابراین کامنتشون بی ارزش و بی اهمیته. البته برای خراب نشدن روزت در این جور مواقع نیاز به عزت نفس بالا داری. یعنی باید ارزیابی دقیقی از ارزش خودت داشته باشی و به اندازه ای واقعی به خودت احترام بذاری. من با هزینه خیلی زیاد به این نتیجه رسیدم. که آدم وقتی عزت نفس داره خیلی کمتر در موقعیت فحش قرار می گیره. چه فحش شنیدن چه فحش دادن. البته که فحش فقط در کلام اتفاق نمی افته. و البته که فحش رو فقط دیگران به آدم نمی دن.

    هنر اینه که کامنت سازنده رو از کامنت بی فایده تشخیص بدی. کامنت منفی رو نشنیده بگیری و با احترام و قدردانی از کسانی که بهت فیدبک سازنده می دن خودتو بیشتر در معرض کامنت اثرگذار و کمتر در معرض فحش قرار بدی. روزهایی که با کامنت منفی و فحش خراب می شوند بهترین فرصتند برای مشاهده دردناک واقعیت از نزدیک.

    با احترام
    علی سخاوتی
    22 مرداد 98