نویسنده: علی سخاوتی

  • ده ایده برای کسانی که از جدایی می ترسند

    الف- بیشتر از آنکه فکرش را بکنی – همین الان هم – تنها هستی. تنها شدن بطور رسمی، تنها به این معنی است که چیزی را که مدتها واقعیت زندگیت را ساخته است بپذیری. و این اولین قدم است برای خاتمه دادن به انزوایی که مثل خوره روحت را می خورد.

    ب- تا وقتی که در عمل یک دوره تنهایی را تحمل نکنی، تنهایی عاطفی که در حال حاضر حس می کنی، به آخر نمی رسد. حس غریب تنها سر سفره نشستن، در مقایسه با وحشت ویرانگر درک نشدن توسط طرف مقابل برای صد هزارمین بار، هیچ نیست. کسی که تحت هیچ شرایطی متوجه نمی شود، نسبت به یک صندلی خالی، توهینی است بس بزرگتر به وجود تو.

    ج- اینکه هیچ همسری کامل نیست و اینکه هر ماه عسلی روزی پایان می یابد، توجیه بسیار بدی برای دفاع از تصمیمت برای ماندن در یک رابطه ناسالم است. خودت می دانی که چقدر انرژی صرف این دفاع می کنی. هیچ همسری کامل نیست. همانطور که هیچ فیلم سینمایی یا غذای بی عیب و نقص وجود ندارد. خوب که چی؟ چه دلیل منطقی برای تمام نکردن یک بشقاب غذا باید به اطرافیان ارائه داد؟ یا برای ترک سینما وسط یک فیلم؟

    بعضی چیزها (برای ما) بهترند بعضی چیزها بدتر. این واقعیت ساده ای است که درک آن به هیچ وجه کار آسانی نیست.

    د- همانطور که گریه صد شرف دارد به لبخند زورکی، تنها بودن با تکلیف روشن هم خیلی خیلی بهتر است از به ظاهر با کسی و در خفا جدا بودن.

    ه- چیزی که در پس زمینه و به طور ناخودآگاه مانع ما می شود حس شرم است: به اندازه کافی به خود باور نداریم و برای خود ارزش قائل نیستیم و خودمان را سزاوار یک رابطه بهتر نمی دانیم. ناتوانی ما در جدایی نشانه ای از تنفر از خود است.

    و- جمله زیر را کامل کنید: ” اگر هیچ مانعی (مثل دشواری توضیح به خانواده، پیدا کردن جایی برای زندگی، از دست دادن دوستان مشترک، دغدغه معاش و …) وجود نداشت، دوست داشتم ….”

    زندگی و لحظه های ارزشمندش می گذرند. و به تو در بستر مرگ به خاطر بردباری، فداکاری و تحمل بی نهایت فلاکت و بدبختی، هیچ نشان افتخاری اعطا نخواهد شد.

    ز- تحمل و پشت سر گذاشتن رنج تنهایی بسیار راحت تر از تاب آوردن رنج یک رابطه بد است. در مقایسه با آنهمه دعوا، سوء تفاهم، تلخی و سردی، تنها بودن وضعیتی است که اصلا جای نگرانی ندارد. تنها چیزی که آدم باید از آن وحشت داشته باشد، تصویر یک زندگی است خالی از رابطه با کسی که نسبت به او احترام و عشق حس می کنی.

    ح- به طور ناخودآگاه گمان می کنی که تنهاییت بعد از این رابطه شبیه تنهاییت قبل از آن خواهد بود. درحالیکه تجربه ات در این رابطه نگاه و درکت را از تنها بودن برای همیشه تغییر داده است. بدون اینکه خودت بدانی – در سکوت – یک دوره جامع شفقت، قدردانی و رضایت از تنهایی را گذرانده ای.

    ط- رویارویی با ترس از تنها ماندن، تضمین دستیابی به یک عشق معنادار است. آدمهایی که حس می کنند هیچ انتخابی ندارند، انتخابهای بد می کنند.

    ی- رابطه خوب برای تو رابطه ای نیست که در آن مشکل وجود ندارد، نا امید یا عصبانی نمی شوی و رفتار نامناسبی نمی کنی. رابطه ایست که در آن –برخلاف الان – هرگز بین ماندن و رفتن در شک و دو دلی نیستی. بعضی وقتها ناراحت خواهی بود ولی در عمق وجودت می دانی که جدایی چیزی نیست که به آن نیاز داری. هرگز به خواندن یا بهره گیری از چنین مطلبی تمایل نخواهی داشت.

     

    بر اساس تجربه شخصی و با الهام از این مطلب

    کوچینگ طلاق چگونه  به شما در فرایند جدایی کمک می کند؟

     

  • کی راهبر شوی؟

    راننده تاکسی گویی که روی  میخ نشسته بود. کمرش را صاف صاف کرده بود و تکیه نمی داد. مردی جوان، لاغر با صورت تکیده و ریش مرتب و پرپشت. به محض سوار شدنم شروع کرد به حرف زدن. معتقد بود کوچه ما خیلی پیچ در پیچ است. و اگر سفر را کنسل کند شرکت چه می کند. و شرکت دزد است. و اینکه خدا را شکر وضعش خوب است ولی بعضی از راننده ها از روی ناچاری این کار را می کنند. و اینکه صدقه بگیر مسافرها نیست. و اینکه ماشینش که پژو 206 است استهلاک بیشتری دارد و اگر کرایه کمتر از این باشد اصلا استارت نمی زند. امشب هم چون همین دور و بر بوده و کاری نداشته …

    بدون وقفه حرف می زد و گه گداری که من می خواستم حرف بزنم، حرف من را قطع می کرد و با عبارت “ببین دوست عزیز” من را با تحکم مورد خطاب قرار می داد. من به جای حرف زدن حواسم را جمع کردم که خروجی ها را رد نکند چون به قدری عصبی شده بود که به مسیر دقت نمی کرد.

    ممکن است بعضی از شما من را به تحریک کردن راننده بیچاره محکوم کنید. ولی حتی جایی که به من پیشنهاد کرد سر کوچه را به جای وسط کوچه (درب منزل) به عنوان مبدا علامت بزنم تا راننده ها راحت تر باشند – با وجود مخالفت درونی با پیشنهادش – چیزی نگفتم. البته من چند تا سؤال از او پرسیدم و قبول می کنم که سؤالهایم او را هیجان زده (عصبانی؟) می کرد. مثلا از او پرسیدم که آیا خودش را از شرکتی که برایش کار می کند نمی داند و او قاطعانه و با عصبانیت، جواب منفی داد.

    وقتی رسیدیم گفت ببخشید سرتون رو درد آوردم.

     

    “انرژی منفی، بدگویی از شرکت، لحن نامناسب در گفتگو با مسافر، زیادی حرف زدن و عدم دقت به مسیر.”

    فیدبک من بود با کمترین امتیاز.

    علیرغم فیدبک فوق، من با راننده همدلی داشتم. یعنی می توانستم خودم را جای او بگذارم. بارها و بارها چنین رفتاری از من سر زده است. بعد از نروس بریک داون چند هفته قبل خیلی به این موضوع فکر می کنم. اگر بخواهم یک مساله پیچیده (نه فقط شامل ترشح و عدم ترشح کلی هورمون) را ساده کنم اتفاقی که برای من و احتمالا راننده فوق الذکر افتاد دو ویژگی بارز دارد:

    الف- من بر این باور بودم که همه چیزهایی را که می شد دانست یا کشف کرد، می دانستم. بعد از این دیگر کشف جدیدی سر راه من قرار نداشت.

    ب- واقعیت آنگونه که من آنرا درک می کردم، برایم غیر قابل تحمل می نمود.

    ترکیب احساس ب با باور الف قدرت تخریب زیادی در احوال آدمیزاد دارد.

    آدم با ترکیب این دو، گویی برای خودش – در سطح فردی – یک حکومت تمامیت خواه به وجود می آورد.

    قبل از هر چیز موهبت “نمی دانم” و به دنبال آن “کنجکاوی” از جعبه ابزار آدمی حذف می شود. همه چیز تا به اینجا کشف شده است. هر چیزی را که می توان دانست، من می دانم و با قاطعیت و قطعیت آنرا بیان می کنم. البته بدون قصد و غرض خاصی (خدای ناکرده) و البته بدون قبول تمامیت خواه بودن خودم. بدون اینکه بخواهم و بتوانم زندگیم را با حکومت استالین مقایسه کنم. یا ظرف پر دانسته هایم را با کتابچه کوچک مارکس و انگلس.

    تصویری که من از واقعیت پیدا می کنم – با این دانسته های محدود و از یک جایی به بعد – غیر قابل تحمل می شود. و برای چپاندن زندگیم در آن کادر محدود نیاز به دروغ پیدا می کنم. دروغ در گفتار، دروغ در پندار و از همه بیشتر دروغ در کردار. دروغ برای خم کردن، کج کردن، کوتاه کردن. دروغ برای کوچک کردن. به جای اینکه خودم بزرگ شوم واقعیتم را کوچک می کنم.

    چرا که واقعیت را همانگونه که پیش چشمان من گسترده است و من مسئول زل زدن به آن، بر نمی تابم.

    نیچه معتقد بود که ارزش یک انسان با اندازه حقیقتی که می تواند تحمل کند مشخص می شود.

    با نروس بریک داون، بدنم به من یادآوری کرد که زمانش فرا رسیده که حقیقت بیشتری را برتابم.

    هر ذره یادگیری یک مرگ کوچک است. هر ذره اطلاعات دانسته های قبلی من را به چالش می کشد. و من برای پیشگیری از این مرگهای کوچک که البته با تولدهای کوچک همراه هستند، به دروغ متوسل می شوم.

    منظور من از دروغ چیزی است که خودم متوجه آن می شوم. حداقل بخشی از وجودم آنرا حس می کند. حس می کنم که در حال دو تیکه شدن و سقوط هستم. به جای اینکه حس قدرت و یکپارچه بودن داشته باشم. مثل وقتی که چیزی را که باید بگویم نمی گویم. یا چیزی را می گویم که نباید بگویم. مثل وقتی که چیزی می گویم فقط برای اینکه یک چیزی گفته باشم. هر کسی خودش می فهمد که کجا دارد دروغ می گوید. در حرف یا در عمل.

    کارکرد این دروغها رساندن من به نتیجه مورد انتظارم در کادری انتخابی از واقعیت است که توان و تحمل پذیرش بیرون آن را ندارم. گویی که با دروغهایم تلاش کنم مخ واقعیت را بزنم. برای آوردنش به اتاق کوچک ادراکم. و خوابیدن با آن تا زمانیکه بدنم به جز بیداری یا مرگ گزینه دیگری نداشته باشد.

    این فرایند ممکن است با یک دروغ کوچک شروع شود. بعد چند تا دروغ دیگر برای پوشاندن دروغ اول. هر دروغی دروغهای بیشتری به همراه می آورد. بعد برای اجتناب از شرم ناگزیر، فکر کردن مخدوش می شود. دروغهای بیشتر برای پوشاندن تفکر مخدوش به دنبال می آید.  و بعد، آنهمه دروغ که حالا ضروری به نظر می رسند، به باور و رفتار ناخودآگاه تحول پیدا می کنند.

    چرا نباید دروغ گفت؟ مگر نه اینکه واقعیت تلخ است؟

    دلیلش ساده است. چون چیزها خراب می شوند. چیزی که دیروز کار می کرد، لزوما دیگر امروز کار نمی کند. جدی؟

    حقوق اداره فلان دیگر کفاف زندگی را نمی دهد. اینترنت و گوشی هوشمند قواعد پیشین مسافرکشی را به هم ریخته اند. صاحب خانه شدن امنیت همیشگی ایجاد نمی کند. بازنشستگی معنی سنتیش را از دست داده است. فرهنگ به ارث رسیده از پدرانمان جوابگوی روبرویی با چالشهای امروز نیست.

    می توانیم چشممان را باز کنیم و به واقعیت – با شجاعت و جسارت و البته تحمل کلی تلخی و درد – نگاه کنیم. تا بتوانیم چیزهای جدید کشف کنیم، راه های جدید امتحان کنیم، چیزهای جدید یاد بگیریم و ماشینی را که به ارث برده ایم در حرکت نگه داریم.

    می توانیم چشممان را ببندیم. یا دقیقتر بگویم بسته نگه داریم و اسقاط شدن ماشین را تسریع کنیم.

    چیزها خراب می شوند. ولی دور و بر هر چیز خراب کلی چیز سالم وجود دارد. برای دیدن و کشف کردن. که تا آن چیزها را – به دور از دروغ و توهم و همانگونه که هستند – کشف نکنیم، نمی توانیم با چالشهای زندگی امروزمان تطابق پیدا کنیم. این یک دعوت به مثبت اندیشی و اینکه برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد، نیست. به هیچ وجه.

    نگاه کردن به واقعیت و گفتن حقیقت، راه میانبر آسان برای رسیدن به اهداف (موفقیت) نیست. بلکه تنها راه است برای مواجهه با چالشهای پیچیده زندگی امروز. اینجا. اکنون.

    واقعیت (تلخ؟) اینست که راننده فوق الذکر (به هزار و یک دلیل) به نه هزار و پانصد تومان کرایه من، نیاز داشت. این پول برایش مهم بود. یادآوری اینکه “خدا را شکر به این پول نیاز ندارم” یک دروغ بود. هم خودش آنرا حس کرد و هم من. واقعیت دیگر اینست که اگر او محل زندگی مسافرش را زیر سؤال ببرد و کوچه اش را پیچ در پیچ بنامد و ترس و عصبانیتش را سر مسافر خالی کند و شرکتی را که امکان این کار را برایش فراهم کرده دزد خطاب کند، مسافر می تواند فیدبک بدی به راننده بدهد.

    چند شب قبل تر، راننده دیگری که لقب “حرومزاده خاک سفید” به خودش می داد، داستان طلاق و بعد از چند سال، بازگشت همسرش را برایم تعریف کرده بود. حس کردم که دروغ نمی گوید. من هم خلاصه داستانم را برایش تعریف کردم. بعد از اینکه به مقصد رسیدیم ماشینش را خاموش کرد و ده دقیقه ای برایم حرف زد. صد میلیون تومان قرض داشت ولی مطمئن بود کار می کند و قرضش را می دهد. کار اصلیش کار ساختمانی بود. دلالی هم می کرد. خرید و فروش همه چیز. به من دلگرمی داد که در طلاقم ضرر نکرده ام. تشویقم کرد که عشق و حال کنم. دلگرم شدم و به شوق آمدم. چند تا از درسهای زندگیش را با من سهیم شد. یاد گرفته بود که ببخشد.  موقغ پیاده شدن گفت: “شمارمو که داری، کار داشتی زنگ بزن.”

    حقیقت تنها منبع طبیعی لایزال است. حقیقت زخم گذشته را التیام می بخشد و امکانهای آینده را سر راه ما قرار می دهد. حقیقت نوری است که راه تاریک ما را روشن می کند.

  • رپ گوشت

    یک لایه خیلی نازک، نرم و در عین حال شکننده نان سفید به دورش پیچیده شده بود

    به تنگی و با دقت

    پستی و بلندی و کم و زیاد داخل ساندویچ به خوبی نمایان بود

    حتی اگر با چشمان بسته فقط آنرا لمس می کردی

    حتی قبل از باز کردن روکش کاغذی و پلاستیکیش

    لب و دندان قبل از نان به گوشت می رسید

    و مزه نان سر راه مزه گوشت و سسی که به نان مالیده شده بود قرار نمی گرفت

    و روکش کاغذی و پلاستیکیش سر راه گرم شدنش توی دستگاه

     

  • تا فردا

    تا فردا باید صبر کنم

    فردا نتیجه مشخص خواهد شد

    مثل گچ دست که باز می کنی

    مثل جواب آزمایش که حاضر می شود

    مثل خرید آنلاین که در خانه تحویل می دهند

    تا فردا باید صبر کنم

    فردا خورشید روشنتر طلوع خواهد کرد

    و خروسها با اعتماد به نفس بیشتری آواز سر خواهند داد

    اگر تا فردا صبر کنم

    تا فردا باید صبر کنم

    تنها کاری که تا فردا باید بکنم

    فردا از خواب بیدارتر خواهم شد

    و پنجره را بازتر خواهم کرد

    تا فردا باید صبر کنم

    و بعد از فردا؟

    باید فردایی دیگر بسازم

    و بعد تا فردایی دیگر صبر کنم

     

  • زمین ما

    این زمین هنوز اینجاست

    از همین جا که نشسته ام تا قله درفک که از پنجره دیده می شود

    هفت سال پیش که آمدم این زمین اینجا بود

    زمین من

    زمین تو

    دیروز اینجا بود

    فردا هم اینجاست

    و پس فردا

    و هفت سال دیگر

    اگر من بکارمش

    یا تو با دیوار قطعه قطعه اش کنی

    یا چوپان ده با سم گوسفندانش کوفته کوفته

    این زمین

    این زمین

    زمین ماست

    آب باران را نگه می دارد

    و ریشه گیاهان را

    و سقف بالای سرمان را

    و جاده ای که ما را به هم می رساند

    یا از هم دور می کند

    این زمین دیروز اینجا بود

    روی آن باران بارید

    این زمین امروز اینجاست

    روی آن آفتاب می تابد

    زمین من

    زمین تو

    فردا اینجا خواهد بود

    و پس فردا

    و هفت سال دیگر

     

  • مرغ سفید

    یکی از مرغهای همسایه هر صبح می آید و هر شب می رود.

    به خانه من که با دیواری بلند از جاهایی که خانه من نیست جدا شده است.

    با دیواری بلند بین من و برخی موجودات دیگر که دیواری بلند را مرز می پندارند.

    مثل سگها و گاوها و گوسفندها و بعضی آدمها.

    و نه گربه ها و قورباغه ها و پرنده ها.

    و مرغ های خانگی که قرار نیست بتوانند به بلندای آن دیوار پرواز کنند.

    زن همسایه پرهایشان را چیده است. و تخمشان را گه گداری به من می فروشد.

    ولی یکی از آنها جدیدا هر روز می آید. از کجا و چطور نمی دانم.

    و هر شب می رود. از کجا و چطور نمی دانم.

    این مرغ مثل بقیه نیست.

    پرهای نرم و تمیز سفید با خالهای سیاه دارد. بدون کمترین اثری از پنجه های خروسها روی پشتش.

    و عجب ساکت و آرام به نظر می رسد.

    به سر و صدای خروس ها یا هیاهوی مرغهای دیگر بعد از دستاورد تخم گذاشتن وقعی نمی گذارد.

    بیشتر وقتها لای علفهای بلند باغچه در حال مراقبه است.

    هر روز می آید. و هر شب می رود.

    خوشبختانه هنوز مرغ دیگری را با خود همراه نکرده است.  

    و خوشبختانه هنوز اینسوی دیوار تخم نگذاشته است.

    یا گذاشته است و متاسفانه من هنوز متوجه نشده ام.

  • یازده نشانه یک زندگی نسبتا نرمال

    الف- مجبور نیستی دائما خودت را به خودت یا به فرد دیگری توضیح بدهی.

    ب- خوردن و خوابیدن فعالیتهای مهم، لذت بخش و دائمی محسوب می شوند.

    ج- درام (drama) پیش فرض تعاملات روزمره زندگی نیست، اگرچه ممکن است گه گداری پیش بیاید.

    د- مجبور نیستی دائما چیزی را مخفی کنی.

    ه- اشتباه می کنی و بعضی از تصمیمهایت را زیر سؤال می بری.

    و- هیچ کاری نکردن یک گزینه معتبر محسوب می شود.

    ز- کوچکترین سوراخ تنهایی ات را دائما با بتونه معاشرت پر نمی کنی.

    ح- به هیچ چیز آنقدر معتاد نیستی که حتی برای یکی دو روز نتوانی آنرا ترک کنی.

    ط- بازی می کنی. و می بازی. یا می بری.

    ی- گه گداری از ته دل می خندی. یا گریه می کنی.

    ک- نگرانی، ترس و اضطراب همه لحظات را در بر نمی گیرند.

  • 26 نشانه بلوغ عاطفی

    26 نشانه بلوغ عاطفی

    مطلب زیر را از اینجا ترجمه کرده ام.

    1- می دانی که بیشتر رفتار بد دیگران از ترس و نگرانی است نه از روی حماقت یا رذالت. حق به جانب بودن را رها می کنی و به جهان به عنوان جایی که یا از احمق پر است یا از هیولا، نمی نگری. این باعث می شود که چیزها در ابتدا قطعیت کمتری داشته باشند ولی در طولانی مدت بسیار جالبتر به نظر برسند.

    2- فهمیده ای که چیزی که توی ذهن توست به طور خودکار توسط دیگران قابل درک نیست. قبول داری که، متاسفانه، ناگزیر هستی که احساسات و نیات خود را با بکارگیری کلمات، شفاف کنی و تا با آرامش و وضوح صحبت نکرده باشی نمی توانی دیگران را به خاطر درک نکردن منظورت سرزنش کنی.

    3- فهمیده ای که – به طور قابل توجهی – بعضی وقتها اشتباه می کنی. با شجاعت فراوان اولین قدمهای لرزان خود را به سوی معذرت خواهی (هر از چند گاهی) بر می داری.

    4- یاد گرفته ای که به خودت اعتماد کنی. نه با رسیدن به اینکه تو آدم بزرگی هستی، بلکه با فهمیدن این نکته که بقیه نیز به اندازه تو نادان، ترسیده و گم شده هستند. همه ما در طول مسیر جبران می کنیم و این اشکالی ندارد.

    5- دیگر از سندرم ایمپاستر رنج نمی بری چون پذیرفته ای که چیزی به نام یک آدم مشروع (موجه) وجود ندارد. همه ما، به درجات مختلف، سعی می کنیم در حالیکه داریم حماقتها و جنبه های ناشناخته خود را تحت کنترل نگه می داریم، یک نقش ایفا کنیم.

    6- پدر و مادرت را می بخشی چون می فهمی که آنها برای توهین به تو، تو را به این دنیا نیاورده اند. آنها نیز با مشکلات و بدبختی خودشان دست و پنجه نرم می کردند. از یک جایی به بعد، خشم جایش را به دلسوزی و شفقت می دهد.

    7- به تاثیر عظیم چیزهای کوچک روی احوال آدمی پی برده ای: زمان خواب، قند خون، استرس و غیره. و در نتیجه یاد گرفته ای که درباره موضوعات مهم و حساس با کسی که دوستش داری بحث نکنی مگر اینکه همه خوب استراحت کرده باشند، غذا خورده باشند، چیز دیگری ناراحتشان نکرده باشد و کسی برای رسیدن به قطار عجله نداشته باشد.

    8- می دانی که وقتی نزدیکانت سرت غر می زنند یا توی اعصابت می روند آنها معمولا قصد آزار و اذیت تو را ندارند، آنها احتمالا تلاش می کنند به تنها روشی که بلدند توجه تو را جلب کنند. یاد می گیری که استیصال را در پس لحظه های نه چندان خوشایند کسانی که دوستشان داری تشخیص بدهی و -در یک روز خوب – به جای اینکه قضاوت کنی به حساب عشق بگذاری.

    9- اگر کسی ناراحتت کند، دلخوری و نفرت را برای مدتها با خود حمل نمی کنی. به یاد می آوری که به زودی خواهی مرد. انتظار نداری که دیگران بدانند که مشکل چیست. تو مشکل را به طور مستقیم به آنها می گویی و اگر درک کردند، تو آنها را می بخشی. و اگر درک نکردند، به شکل دیگری باز هم تو از آنها می گذری.

    10- به این نتیجه رسیده ای که از آنجاییکه زندگی خیلی کوتاه است، بسیار مهم است که حرف دلت را بزنی، روی چیزهایی که واقعا می خواهی تمرکز کنی و به آنها که دوستشان داری بگویی که چقدر برایت مهم هستند. احتمالا هر روز.

    11- باورت را به کامل بودن تقریبا در همه زمینه ها از دست می دهی. هیچ آدم کامل، شغل کامل یا زندگی کاملی وجود ندارد. در عوض، قدر چیزهایی را که به اندازه کافی خوبند می دانی. فهمیده ای که خیلی چیزها در زندگیت از یک نظر نا امید کننده و از بسیاری جهات به اندازه کافی خوبند.

    12- فضایل کمی بدبین بودن درباره نتیجه کارها را درک می کنی. و در نتیجه به آدمی آرامتر، صبورتر و با گذشت بیشتر تبدیل می شوی. بعضی از ایده آل گراییهایت را رها می کنی و آدمی قابل تحمل تر می شوی. (کمتر عجول، کمتر صلب، کمتر خشمگین)

    13- می فهمی که نقاط ضعف شخصیت هر فردی با نقاط قوتی در تعادل است. به جای کنار گذاشتن ضعفهای یک نفر، به کلیت تصویر او می نگری. بله شخصی مو را از ماست می کشد ولی در عین حال به طرز زیبایی دقیق است و به هنگام حادثه محکم. بله شخصی کمی نامنظم است ولی در عین حال بسیار خلاق است با افق دیدی وسیع. می فهمی که آدم کامل وجود ندارد و هر قوتی را ضعفی همراهی می کند.

    14- فضیلت عقب نشینی را یاد می گیری. یاد می گیری که بعضی جاها کوتاه بیایی و این کارت را نشانه بلوغ می دانی نه نشانه ضعف. ممکن است رابطه ات را با کسی صرفا برای بچه ها ادامه بدهی یا چون از تنهایی می ترسی. بعضی از ناملایمات زندگی را تحمل می کنی چون می دانی که یک زندگی بی اصطکاک سرابی بیش نیست.

    15- کمی سخت تر عاشق می شوی. از یک نظر سخت است. وقتی کمتر بالغ بودی، می توانستی در یک نگاه به کسی دل ببازی. اکنون آگاهی که هر کسی هر چقدر هم که به ظاهر جذاب یا موفق به نظر برسد، از فاصله نزدیک کمی درد سر است. به همانی که داری وفاداری بیشتری پیدا می کنی.

    16- با شگفتی می فهمی که در زندگی خصوصی، آدم دیگری هستی. بعضی از توهمات قبلی درباره خودت را رها می کنی. به هنگام ورود به رابطه ها یا دوستی ها با مهربانی به دیگران هشدار می دهی که چطور و چه زمانی ممکن است چالش برانگیز باشی.

    17- یاد می گیری که خودت را بابت خطاها و حماقت هایت ببخشی. بی فایده بودن خودزنی بابت اشتباهات گذشته را می بینی. با خودت بیشتر دوست می شوی. البته که هنوز یک احمق هستی ولی یک احمق دوست داشتنی مثل همه ما.

    18- می فهمی که بخشی از بلوغ شامل به صلح رسیدن با تکه هایی بچگانه از توست که همیشه با تو می مانند. دیگر تلاش نمی کنی که همیشه و در همه حال یک آدم بزرگ باشی. می پذیری که همه ما لحظات عقب گرد داریم و زمانیکه بچه دو ساله درونت سرش را تکان می دهد، سخاوتمندانه از او استقبال می کنی و توجهی را که نیاز دارد به او نشان می دهی.

    19- دیگر خیلی به برنامه های جامع برای خوشبختی بادوام امید نمی بندی. چیزهای کوچک را که خوب از آب در می آیند جشن می گیری. می بینی که رضایت از دقیقه ها و لحظه ها می آید. اگر یک روز بدون دردسر خیلی زیادی سپری شود مشعوف می شوی. به گلها و به آسمان غروب علاقه بیشتری نشان می دهی. ذائقه ات برای چیزهای کوچک رشد پیدا می کند.

    20- فکر مردم درباره خودت به طور کلی، اهمیتش را از دست می دهد. می بینی که ذهن دیگران مکانهای درهم برهمی است و خیلی زور نمی زنی که تصویر خودت را در چشمان دیگران برق بیندازی. چیزی که اهمیت دارد اینست که تو و یکی دو نفر دیگر با خود واقعیت اوکی باشید. طلب شهرت را رها می کنی و کم کم به دوست داشتن رو می آوری.

    21- در بازخور شنیدن بهتر می شوی. به جای اینکه فرض کنی هر کسی که از تو اننتقاد می کند یا در اشتباه است یا سعی می کند به تو توهین کند. می پذیری شاید ایده بدی نباشد که به چند تا از چیزهایی که شنیده ای فکر کنی. کم کم می بینی که می توانی به یک انتقاد گوش بدهی و دوام بیاوری- بدون اینکه مجبور باشی به لاک دفاعی فرو بروی و وجود هرگونه مشکلی را انکارکنی.

    22- به میزان تمایلت برای اینکه هر روز در نزدیکی زیاد با بعضی از مشکلات و مسائلت زندگی کنی پی می بری. بیشتر و بیشتر به خودت یادآوری می کنی که نیاز داری که چیزهایی را که آزارت می دهند بهتر بشناسی. بیشتر در طبیعت پیاده روی می کنی، ممکن است یک حیوان خانگی بگیری و به ارزش کهکشانهای دور دست بالای سرمان بیشتر واقف شوی.

    23- دیگر به آسانی با رفتار منفی دیگران تحریک نمی شوی. قبل از اینکه ناراحت یا خشمگین بشوی یا از کوره در بروی، به این فکر می کنی که واقعا منظور آنها چه بوده است. می فهمی که ممکن است تفاوتی بین چیزی که یک نفر می گوید با چیزی که تو بلافاصله از منظور او استنباط کرده ای وجود داشته باشد.

    24- تشخیص می دهی که چگونه گذشته خاص تو روی پاسخت به رویدادها تاثیر می گذارد و یاد می گیری که چطور نتیجه نامطلوب را جبران کنی. می پذیری که به خاطر چگونگی دوران کودکیت به اغراق در بعضی از جنبه های زندگی تمایل داری. نسبت به عکس العمل اولیه خودت به برخی موضوعات دو دل می شوی. یاد می گیری که بعضی وقتها احساساتت را دنبال نکنی.

    25- وقتی یک رابطه دوستی را شروع می کنی، می بینی که بقیه آدمها آنقدر که دوست دارند درکی از چیزهایی که باعث نگرانی و آزار تو می شوند پیدا کنند تا با دردی که در قلب خود دارند کمتر احساس تنهایی نمایند، لزوما نمی خواهند که خبرهای خوبت را بشنوند. دوست بهتری می شوی چون می بینی چیزی که واقعا دوستی را شکل می دهد سهیم شدن در آسیب پذیری است.

    26- یاد می گیری که نگرانیهایت را آرام کنی، نه با گفتن این جمله که همه چیز رو به راه خواهد شد. در بیشتر زمینه ها نخواهد شد. ظرفیتی می سازی که فکر کنی حتی جایی که مشکلاتی پیش می آید، بیشترشان را می توان پشت سر گذاشت. می بینی که همیشه یک پلن بی وجود دارد، که جهان پهناور است، که همیشه چند آدم مهربان می توان پیدا کرد و بیشتر چیزهای وحشتناک در نهایت، قابل تحمل هستند.

  • سلف دیالکتیک – یک کوئیز قضایی

    الف- یک کتاب قانون برای زندگی شخصی خود تدوین کنید. حداقل یکی دو صفحه شامل ده بیست ماده. یا بیشتر.

    ب- با استناد به قانونی که خود نوشته اید، دادخواستی تنظیم کنید که در آن خواهان و خوانده خودتان هستید.

    یک دادخواست در حالت کلی از قسمتهای زیر تشکیل شده است:

    خواهان

    خوانده

    وکیل

    خواسته

    دلایل و منضمات

    متن اصلی شکایت

    ج- بعد از گذشت دو هفته یک ابلاغیه برای خود بفرستید و خود (خوانده) را به جلسه دادگاهی در زمان (حدودا دو ماه بعد) و مکان معین احضار کنید.

    د- در زمان مقرر دادگاهی برگزار کنید که در آن خواهان و خوانده و وکلای دو طرف و قاضی خودتان هستید.

    ه- سعی کنید تا جایی که می توانید هر نقش را مستقل از نقشهای دیگر ایفا کنید.

    و- تنظیم صورتجلسه کتبی را فراموش نکنید. با بی طرفی کامل و ثبت جزئیات.

    ز- در پایان جلسه، به عنوان قاضی حکم صادر نکنید. نشانه پایان جلسه تمام شدن حرفهای طرفین یا زمان جلسه دادگاه (حدود نیم ساعت) خواهد بود.

    ح- پرونده را برای نگهداری به منشی دادگاه که خوتان هستید تحویل بدهید.

    ط- هر چند روز یک بار – به عنوان خواهان یا خوانده یا وکلایشان- به دادگاه مراجعه کنید و پس از مطالعه پرونده، اگر چیزی به ذهنتان رسید به آن اضافه کنید. به عنوان منشی دادگاه وظیفه دارید پرونده را برای مطالعه در اختیار طرفین دعوا یا وکلایشان قرار بدهید.

    ی- با علم به اینکه هرگز رای صادر نخواهد شد خود را هم به عنوان خوانده و هم به عنوان خواهان برای اعتراض به رای احتمالی دادگاه آماده کنید. یا برای پذیرش آن.

    ک- همیشه و در همه حال به تکمیل و ویرایش کتاب قانون خود اهمیت بدهید.

  • پانزده کتاب که در سفر طلاق شما را همراهی می کنند

    1- Eat, Pray, Love BY Elizabeth Gilbert

    2- Too Good to Leave Too Bad to Stay By Mira Kirshenbaum

    3- When Things Fall Apart By Pema Chodron

    4- Tiny Beautiful Things By Cheryl Strayed

    5- Yes Please By Amy Poehler

    6- The Body Keeps the Score By Bessel van der Kolk

    7- Letting Go By David R. Hawkins

    8- The Power of Now By Eckhart Tolle

    9- Stop Walking on Eggshells By Paul Mason

    10- Wild By Cheryl Strayed

    11- To Have or To Be? By Erich Fromm

    12- Female Chauvinist Pigs By Ariel Levy

     13- I Hate You–Don’t Leave Me By Jerold J. Kreisman

    14- Thinking, Fast and Slow By Daniel Kahneman

    15- Heartburn By Nora Ehron