نویسنده: علی سخاوتی
-
سؤالهای بد
سؤالهایی هستند که جواب آنها بلی/خیر یا کلا چند گزینه ای استسؤالهایی هستند که با “چرا” شروع می شوندسؤالهایی هستند که جواب آنها یک حقیقت استبیشتر معلمها (و اساتید و هر کس دیگر که می خواهد چیزی را به کسی یاد بدهد) بیشتر وقتها از این سؤالهای بد می پرسندبیشتر معلمها تصور نمی کنند که از دانش آموزان بشود چیزی یاد گرفتبیشتر معلمها وقتی سؤال می پرسند، جواب درستش را می دانند یا حداقل خودشان اینطور فکر می کنندبیشتر دانش آموزان یاد می گیرند که جواب درست را حفظ کنندنیاز به اندیشیدن، جستجو و اکتشاف در بیشتر دانش آموزان می میردبیشتر دانش آموزان بعد از یک مدت تبدیل به یک معلم می شوند -
کاری است هم لذت بخش، هم پرسود و هم کم هزینه
جستجو از آن کارهایی است که می تواند بسیار لذت بخش باشد و اگر این کار را با یک کامپیوتر متصل به اینترنت انجام دهید، بر خلاف انواع دیگر جستجو مانند جستجو در آبهای قطب شمال، بی خطر و کم هزینه هم خواهد بود. البته منظور من در اینجا گشت و گذار بر روی اینترنت نیست.بیشتر ما از اختصاص وقت روزانه خود به فعالیتهای مختلف مثل رفت و آمد، خوردن و خوابیدن خبر داریم و برای کارهای مختلفی مانند کلاس زبان یا ورزش هم به شکل فعال برنامه ریزی می کنیم. ولی واقعا چند نفر فعالانه برای جستجو برنامه ریزی می کنند و وقت خود را آگاهانه به آن اختصاص می دهند؟ مثلا تا حالا از کسی شنیده اید که هفته ای پنج ساعت جستجو کند؟ روزی یک سؤال نو بپرسد؟ ماهی یک چیز جدید کشف کند؟برای جستجو کردن هیچکدام از موارد زیر لازم نیست؟اجازهدستورپولزندگی در فرنگآسمان آبیوقت فراوانشرط لازم و کافی برای جستجو واکتشاف در این دنیای به هم چسبیده امروزی شاید یک چیز بیشتر نباشد:کنجکاوی -
Perspective
به هر موضوعی می توان از دیدگاههای مختلف نگاه کرد، مثلا همین موضوع حذف یارانه را ازاین چشمها ببینید (واقعا خود را در این نقش تصور کنید و به موضوع حذف یارانه نگاه کنید):از چشم یک دانشجو در آرژانتیناز چشم یک راننده تاکسی تهرانیاز چشم گوگلاز چشم آسمان تهراناز چشم سد کرجاز چشم خودتاناز چشم کسی که به دنبال ایده ای برای کسب و کار استچیزی فرق کرد؟ -
عجب خری هستی
قسمت ششم – فرایند مخالفتالن گرينسپن رئيس پنج دوره اى بانك مركزى آمريكا در زمان خودش كسى بود و برو بيايى داشت، نه فقط در آمريكا كه در خيلى كشورهاى ديگر هم، تا آنجا كه فرانسويها نشان افتخار لژيون به او دادند و كتاب زندگى نامه اش ميليونها دلار فروش رفت.
قبل ازاينكه ورشكستگى همه دنيا را فرا بگيرد و به روايتى چهل درصد ثروت دنيا دود شود وآقاى گرينسپن را در مجلس بازخواست كنند افراد مختلفى بارها به او گفته بودند اشتباه مى كند ولى او چون به شدت عقيده داشت كه بازارهاى مالى خودشان را مى توانند تنظيم كنند، نه تنها با مخالفانش مخالفت مى كرد بلكه آنها را خطرناك مى خواند و به كمك همفكرانش قانونى را گذراند كه مخالفانش نتوانند با او مخالفت كنند. گرينسپن مخالفانش را براى اقتصاد خطرناك مى دانست.اين فرايند جالبى است كه همه ما در مورد كسى كه با ما مخالف است اعمال مى كنيم:
اول فرض جهالت يعنى مى گوييم يارو نمى داند، اطلاعات كافى ندارد، خبر ندارد و بعد سعى مى كنيم با دادن اطلاعات و آموزش طرف را توجيه كنيم، قضيه را حاليش كنيم و خلاصه كلام با خودمان موافقش كنيم. ولى اگر موافق نشد؟قدم بعدى فرض حماقت. يعنى فرض مى كنيم يارو نمى فهمد، خر است، شعور ندارد، عقلش نمى رسد و به عبارت مؤدبانه ظرفيت عقلى درك چيزى را كه ما به آن رسيده ايم ندارد.
اگر يارو را خر فرض نكرديم و با آموزش هم با ما همراه نشد چى؟
قدم آخر فرض شرارت. مى گوييم يارو قصد بد دارد، دشمنى مى كند و مى خواهد حال ما را بگيرد. عبارت جورج بوش درباره محورهاى شرارت را شايد هنوز به ياد داشته باشيد!عقيده ما مدلى است كه از واقعيت داريم و وقتى مدل ما با مدل يك نفر ديگر از همان واقعيت فرق مى كند اين كارى را كه در بالا گفته شد با او مى كنيم يعنى اول نادان بعد نفهم و دست آخر هم دشمن فرض مى كنيمش.
طبيعى است كه عين همين كار را ديگران هم با ما بكنند وقتى ما را در اشتباه مى پندارند. جاى تعجب ندارد كه اين همه از اشتباه كردن و در اشتباه بودن گريزانيم!
اشتباه ادامه دارد…
-
سؤال یا جواب
دسته ای از آدمها سؤال می پرسند و دسته دیگر جواب می دهند. پس از این نظر آدمها را به دو دسته کلی می توان تقسیم کرد. البته بین این دو دسته انواع دیگری هم مشاهده می شود که آنها را هم می توان در نهایت در همین دو دسته قرار داد. مثلا عده ای با وجود اینکه جزو دسته دوم قرار دارند وانمود می کنند که از دسته اول هستند، به عبارت دیگر سؤال می کنند که جواب مورد انتظار خودشان را بشنوند.اصولا سؤال خوب پرسیدن کار سختی است و عده معدودی که این کار سخت را خوب یاد می گیرند و در آن ماهر می شوند، از آن نون هم در می آورند. با این مهارت به کار و زندگی و یا کسب خودشان یا دیگران ارزش افزوده می کنند.بله شغل بعضی ها سؤال خوب پرسیدن است. -
واقع گرای ساده لوح
تجربه ای که ما از جهان داریم لزوما با واقعیت جهان خارج منطبق نیست. مثلا اگر شما یک خفاش باشید رنگ قرمز برایتان وجود ندارد، اگر یک صخره باشید، صدای بلند برایتان بی معنی است و اگر یک اسبچه هستید موفقت و پشیمانی در زندگی شما وجود ندارد و اگر یک آدم باشید امواج مادون قرمز را تجربه نمی کنید.ولی خیلی از آدمها (بیشتر آنها یا شاید هم همه آنها) اینطور فکر نمی کنند و تجربه خود را از واقعیت معادل واقعیت خارجی می پندارند. روانشناسان به این الگوی رفتاری اصطلاحا واقعگرایی ساده لوحانه یا Naive Realism می گویند. واقعگرایی ساده لوحانه کاری است که به طور خودکار انجام می دهیم نه از روی قصد و اراده. -
زندگی با یقین
آدمها اصولا یقین داشتن را به زندگی در شک و عدم قطعیت ترجیح می دهند.آدمها حاضرند برای بدست آوردن یقین، بهایش را بپردازند. این بها گاهی پول است مثل وقتی که برای ماشینتان بیمه می خرید. گاهی هم فرصتهایی که بی خیالش می شوید.وقتی یقین دارید که از دست شما کاری بر نمی آید، بهای یقین خود را با صرف نظر کردن از یک سری فرصتها پرداخته اید.از سوی دیگر کسانی که به جستجوی عدم قطعیت در زندگی عادت می کنند همیشه چیزهای ارزشمندی کشف می کنند. -
امکان بعدی
ايده ه های خوب از كجا می آيند؟اين عنوان كتابی است نوشته استيون جانسون و منتشر شده در سال ٢٠١٠نويسنده با نگاه به طبيعت، تاريخ نوآوری را می کاود. ميلياردها سال رشد تکاملی باعث برخورد و تركيب مولكولهای ساده و در نتيجه به وجود آمدن تركيبات و مولكولهای جديد شده است. این تکامل در هر مقطع زمانی مواد لازم برای يك مخترع، مكتشف و يا نو آور فرآهم كرده است. نويسنده معتقد است ايده های خوب در محدوده زمان و مكانشان اتفاق می افتند و به عبارت ديگر با چيزها و مهارتهای موجود دوروبرشان محدود می شوند.ايده جالبی كه نويسنده از علم شيمی پريبيوتيك در اين زمينه در فصل اول كتابش آورده را من به اين شكل خلاصه می كنم:ميلياردها سال پيش كه حيات بر روی كره زمين وجود نداشت، مولكولهای پايه مثل آمونياك، اسيدهای آمينه، آب، متان، دی اكسيد كربن و ساير تركيبات ساده تنها مالكين اين كره خاكی بودند. حال تصور كنيد كه شما در آن زمان نقش خدا را بازی می كرديد و می خواستيد با تركيب اين مولكولها چيز جديدی بسازيد. مسلما می توانستيد اجزای تشكيل دهنده حيات پيچيده امروزی مثل پروتئين، قند و يا اسيدهای سازنده دی ان ای را بسازيد ولی قاعدتا نمی توانستيد فرايندهای شيميايی سازنده يك پشه، گل آفتابگردان يا مغز انسان را پديد بياوريد.در اين مقوله آقای جانسون واژه زيبايی از استوارت كافمن دانشمند آمریکایی را وارد كتابش مي كند. اين واژه كه the adjacant possible است را من امكان بعدی ترجمه می كنم. اين واژه منحصر بفرد هم محدوديت و هم پتانسيل خلاقانه تغيير و نوآوری را منعكس مي كند. زيبایی ای كه در امكان بعدی نهفته اينست كه مرزهايش با اكتشاف آنها رشد می كنند. برای مثال خانه ای جادويی را در نظر بگيريد كه با باز كردن هر درش، رشد می كند و شما را به اطاقی ديگر هدايت می كند، اطاقی با درهای ديگر به اطاقهای ديگر.چهار ميليون سال پيش اگر اتم كربنی بوديد تركيباتی كه می توانستيد در آنها شركت كنيد خيلی زياد نبودند ولی امروزه همان اتم كربن بدون يك نانو گرم تغيير می تواند در تركيب اسپرم يك نهنگ، مغز انسان، يك درخت و يا ويروس آنفلانزای خوكی شرکت کند. می بينيد كه اين امكان بعدی چه راه طولانی ای را از زمان آن مولكولهای تنها، طی كرده است.
نويسنده اين فصل را با اين نتيجه پايان می دهد كه هنر، كشف لبه ها يا مرزهای امكان است كه ما را احاطه كرده اند و اما نتيجه گيری مهمتر پاسخ به اين اين پرسش است كه:چه محيطهایی ايده های خوب مي آفرينند؟
محيطهایی كه كشف لبه ها را در اعضايشان تشويق می كنند، چون در اين لبه ها خيلي چيزها ( هم مفهومی و هم فيزيكی ) وجود دارد كه تركيب آنها به نوآوری می انجامد. برعكس محيطهايی كه آزمايش و ايجاد تركيبات جديد را تنبيه می كنند، محيطهايی كه بعضی از شاخه های امكان بعدی را از ديد اعضای خود محو می كنند و خلاصه جوامعی كه وضع موجود را راضی كننده نشان مي دهند، اصولا نسبت به جوامع نوع اول، نوآوری كمتری درشان ديده می شود.نوآوری در نشستن و فكرهای بزرگ كردن اتفاق نمی افتد. هنر نوآوری اكتشاف لبه ها يا مرزها و ساختن تركيبات جديد با امكانات موجود در آنجاست. -
what Socrates teaches us
the questioning of convention
the removal of fears and desires that lack any rational foundation
a radical reordering of priorities with a view to the soul’s health
and above all the notion of self-masteryexcertp from the book “From Epicurus to Epictetus”
A. A. Long -
موتور اکتشاف
موتور اکتشاف یا discovery engineکوتاهی الکساندر فلمینگ در ضدعفونی کردن کشت باکتریها بود که باعث کشف پنی سیلین شد. ارشمیدس روش اندازه گیری حجم اشکال غیر هندسی را با فرو رفتن در وان حمام کشف کرد. و کریستف کلمب آمریکا را با دریانوردی به مقصد هند کشف نمود.ویاگرا، امواج مادون قرمز، ال اس دی، مایکروفر و پرینتر جوهری مثالهای دیگری از کشف اتفاقی هستند. کشف چیزی وقتی در جستجوی چیز دیگری هسیم حیرت انگیز است. خیلی وقتها نا امیدکننده ترین جاده ها ما را به بهترین مقصدی که اصلا انتظارش را نداریم می برند. ظاهرا پیدا کردن چیزی وقتی به دنبالش می گردیم کار خیلی سختی است. به همین خاطر چیزها را باید وقتی جستجو نمی کنیم پیدا کنیم!موتورهای جستجو تمام تلاش خود را می کنند که مرتبط ترین نتیجه با جستجوی ما را، به ما نشان دهند. ولی اگر کنجکاوی ما به جای مرتبط ترین، جالبترین نتایج را ترجیح بدهد چی؟ جالبترین نتیجه می تواند مرتبط ترین نتیجه نباشد.ما اصولا در محدوده دانش خود جستجو می کنیم ولی بهترین جوابها معمولا در لبه ها یا مرزهای دانستن و ندانستن نهفته اند. جایی که از از محدوده جستجوی ما خارج است. خارج است چون نمی دانیم چه سؤالی باید بپرسیم. چون نمی دانیم که چه نمی دانیم.شکل فوق صفحه اول بینگ را نشان می دهد. موتوری که اگر فقط موتور جستجو بود من محل زندگی سالوادور دالی نقاش مورد علاقه ام و خیلی چیزها و جاهای جالب دیگر را شاید هرگز کشف نمی کردم.هم دعا از تو اجابت هم ز تو (مولانا)

