دسته: بی ربط

  • هرم مازلو – خور و خواب و خشم و شهوت

    الف- خور و خواب و خشم و شهوت. در این لایه احتمالا به اندازه کافی آب و غذا و سکس گیر شما نمی آید. یا بدست آمدنش کاملا اتفاقی است. آدمهای دیگر ممکن است چیزی را که بدست آورده اید از شما بگیرند یا چیزی را که فکر می کنید باید مال شما بشود به شما ندهند.

    هرم مازلو
    هرم مازلو

     

    ب- خور و خواب و خشم و شهوت. در این لایه از هرم کافی است که ساعت هفت و نیم صبح توسط انگشت یا یک کارت حضورتان را در جایی اعلام کنید. چیزی که بدست می آورید قابل پیش بینی است و معمولا کسی آنرا (در سطح فردی) بر خلاف میل خود شما از شما نمی گیرد. طوری رفتار می کنید که گویی تامین آب و غذای فراوان بدهی جهان هستی به شماست. تلاش شما بجای بدست آوردن نیازهای اولیه، بر روی خرید چیزهایی که نیاز ندارید یعنی کالاهای موجود در بازار متمرکز می شود.

    ج- خور و خواب و خشم و شهوت. از طریق وایبر و فیس بوک و وبلاگتان درباره کم و کاستی جهان هستی و بی عدالتی نظام اجتماعی و بی شعور بودن آدمهای دیگر در راستای کامل ارضا نشدن نیازهای اولیه خود مطلب می نویسید و عکس به اشتراک می گذارید. با کسانی که نیازهای اولیه شان تقریبا به اندازه نیازهای اولیه شما ارضا شده (نشده) باشد دوست می شوید و به جامعه بزرگتری تعلق می یابید.

    د- خور و خواب و خشم و شهوت. به این لایه از هرم که برسید می توانید با اعتماد به نفس به دیگران که در هرم مازلو پایین تر از شما قرار دارند بگویید چگونه خودشان را بالا بکشند. وجنات شما نشان می دهد که به “آنجا” رسیده اید. دیوار فیس بوک یا مطالب وبلاگ شما همچون یک دستگیره یا یک پله نردبان می تواند برای بالا آمدن افراد دیگر به بشریت کمک کند. طوری وانمود می کنید که گویی نیازهای اولیه در شما هرگز وجود نداشته است. به ندرت گرسنه می شوید. معمولا توالت نمی روید یا اگر هم می روید هیچ کس متوجه این امر نمی شود. سکس؟ شغب است و جهل و ظلمت مگر با کسی سی سال جوانتر از خودتان و آنهم در لایه های پایینتر هرم با انگیزه کمک به رشد بشریت.

    ه- خور و خواب و خشم و شهوت. نوستالژی وار یا بنا به تامل و مکاشفه و درسهای زندگی به یاد لایه اول هرم می افتید. می توانید حتی برای لحظاتی هم که شده دهنتان را ببندید و با هبوط در هرم مازلو از ارضا شدن نیازهای اولیه تان درست مثل همان روزها لذت ببرید. می توانید حتی برای لحظاتی هم که شده خودتان باشید و خزعبلات لایه های میانی هرم مازلو را آنلرن کنید. ولی حالا بدون چشمداشت به لایه های بالاتر هرم و بدون حسادت به کسانی که به آنجا رسیده اند. خور و خواب و خشم و شهوت.

     

  • پاسخ به برخی سوء تفاهمات درباره کتاب امکان

    با الهام از کامنت زیر و کامنتهای دیگر:

    “با سلام. من نمیدونم که شما کی ایمیل من رو میخونید و آیا اصلا میخونیدش یا نه. من دختر مستعدی هستم که متاسفانه بعد از 7 سال درس خوندن و اسیر دام سیستم غلط آموزش کشور بودن، حالا حدود یک ساله که از مقطع ارشد رشته ریاضی فارغ التحصیل شدم و تو26سالگی بیکار بیکارم و افسرده و شرمنده از نگاه پدر و مادرم بعد از آنهمه هارت و پورتی که برای مدرک گرفتن میکردم! تو تمام این سال ها من و دوستانم فریب خورده های جوانی بودیم و خام وهیج راهنمایی نداشتیم. الان نیمه شبه و باز از غصه خوابم نمیبره ، امروز کتاب صوتی “امکان” شما را گوش دادم و بعد از کلی آه و حسرت از نداشتن یک راهنما اسم شما را سرچ کردم و آمدم اینجا. گریه امانم نمیدهد من برای این کتاب به شما افتخار میکنم. فقط شما رو به خدا این کتاب رو به دست همه ی بچه ها برسونید تا دیر نشده. ای کاش حداقل 3 سال پیش که به شدت برای کنکور فوق لیسانس اشتیاق داشتم با شما آشنا شده بودم. چیزی به نماز صبح نمانده برای شما از خدا سلامتی و خوشبختی میخواهم. متشکرم”

    – فکر می کنید اسیر دام سیستم غلط آموزش کشور بوده اید؟ شاید. الان آزاد شده اید؟ اسیر دام سیستم دیگری نیستید؟ احساس آزادی نمی کنید؟ چه شرایطی باید مهیا باشد که شما آزاد باشید؟ آدمها به دلایل مختلف اسیر می شوند. اسیر زندان. اسیر مواد مخدر. اسیر همسر ناجور. اسیر قرض. اسیر افکار آزار دهنده. اسیر بیماریهای مزمن. خوب این چیزها واقعیت دارد. شما هم یک مدت اسیر بودید. که چی؟

    – تو 26 سالگی بیکار هستید؟ خوب یک کار پیدا کنید. هر کاری. در اسرع وقت. هر چه زودتر این کار را بکنید زودتر از حالت افسردگی و شرمندگی خارج می شوید. این کار بهتر است ربطی به مدارکتان نداشته باشد. شما اسیر بودید. فقط چیزهای بدرد بخوری را که در این مدت یاد گرفتید برای خودتان نگه دارید، بقیه اش را دور بریزید. اینجوری خیلی سریع کار پیدا می کنید. و زودتر یاد می گیرید که اشتباه “هارت و پورت کردن” گذشته را کمتر تکرار کنید. از مدرک و تجربه دانشگاه رفتنتان فقط به شکل غیر مستقیم استفاده کنید. منظورم را که متوجه می شوید؟

    – کتاب رو بدست همه بچه ها برسانم؟ تا دیر نشده؟ نگران نباشید. دیر نمی شود. هر بچه ای به موقع لزوم ایده های مناسب برای زندگی خودش را پیدا می کند.

    – ایده های کتاب امکان پول می خواهد؟ ممکن است. شاید. گدایی یا دست فروشی هم پول می خواهد؟ شاگردی کردن هم؟ کار کردن، کتاب نوشتن، کتاب خواندن هم؟ شاید. لزومی ندارد هر سی ایده را تجربه کنید. خوشبختانه هنوز مؤسسه ای پیدا نشده که مدرک معتبر “امکان” ارائه بدهد. چیزی مثل آی. سی. دی. ال. International Possibility Driving License آی. پی. دی. ال. اگر گدایی و دست فروشی و کار کردن و کتاب خواندن فعلا برای شما مقدور نیست یا پول لازم دارد فعلا می توانید با غر نزدن شروع کنید. البته این یکی از گدایی هم سخت تر است ولی خوب من اکیدا آنرا به شما توصیه می کنم. ایده آسانتر می تواند چسباندن کلمه “نمی دانم” به آخر جمله هایتان باشد. در ضمن کمی مهربانتر باشید. حداقل با خودتان. شما فقط 26 سال دارید. شما چند سال اسیر بوده اید. ببینید اسرای دیگر معمولا بعد از آزادیشان چکار کرده اند. به یک گربه غذا بدهید. به پارک بروید. به آسمان نگاه کنید. نمی دانم یک کاری که پول نخواهد. لزومی ندارد که حتما ایده ای از کتاب امکان یا پیشنهاد من یا شخص دیگری باشد. ایده های خودتان را عملی کنید. ایده ای دارید؟ نیازی نیست به من بگویید.

    – فکر می کنید وقت زیادی به هدر داده اید. بعد از این هم خواهید داد. با خواندن این خزعبلات و نوشتن کامنت درباره اش و خیلی کارهای دیگر. قطرات وقت با ارزش شما -بدون ایجاد هیچ موجی- به اقیانوس بی کران اوقات به هدر رفته بشری خواهد پیوست. مشکل هدر دادن وقت نیست. مشکل اصلی اینست که نمی دانید با این همه وقت که دارید چکار کنید. من هم نمی دانم.

    – از غصه خوابتان نمی برد؟ خوب شما تنها نیستید. میلیونها نفر از غصه خوابشان نمی برد. غصه خوردن بخشی از زندگی ماست. البته بعید می دانم غصه شما مربوط به دانشگاه رفتن یا اسارت شما در سیستم غلط آموزشی کشور باشد. این واقعیت که غصه می خورید یا شب گریه می کنید نشان می دهد که هنوز نبض دارید. و انشاءالله کمی تشنگی و آمادگی برای کج کردن سر خر و کمی تغییر. چگونه؟ نمی دانم. شاید با تمرین روزنه.

    – ای کاش سه سال پیش این کتاب به دست شما می رسید. ظاهرا من هم چنین جمله ای توی کتاب امکان نوشته ام. ای کاش دقیقا یعنی چی؟ شما همه کارهایی را که سه سال پیش می توانستید بکنید امروز هم می توانید انجام دهید. سی سال دیگر هم خواهید توانست. این سه سال چه چیزی را از شما گرفته است؟ شاید اگر سه سال پیش این کتاب به دست شما می رسید نه تنها از آن خوشتان نمی آمد بلکه مانند بعضی ها ایده های آنرا غیر عملی یا دور از واقعیت یا غیر ممکن یا چرند می یافتید. خیلی از خواننده ها چنین نظراتی دارند. ممکن بود سه سال دیگر هم ادامه می دادید و دکترا می گرفتید و در سن 29 سالگی بیکار می شدید.

    – دانشگاه رفتن باعث شده است که من اینگونه فکر کنم و اینگونه بنویسم؟ البته. کسی هم که سالها بعد از یک بیماری مزمن درباره اش چیزی می نویسد قاعدتا تحت تاثیر بیماریش آن چیزها را نوشته است. من اگر دانشگاه نرفته بودم بعید بود بتوانم این چیزها را بنویسم. آیا از این جمله می توان نتیجه گرفت که دانشگاه رفتن برای همه خوب است؟ نمی دانم. شاید.

    – به خدمت سربازی پسرها اشاره نکرده ام؟ خوب به خیلی چیزهای دیگر هم اشاره نکرده ام. شاید چون سربازی رفتن را یک ایده نمی دانستم. سربازی اجباری است. ظاهرا قبلا با همین نام (اجباری) خوانده می شده است. خوب ممکن است بگویید اینکه تصمیم بگیرید قبل از دانشگاه به سربازی بروید یا بعد از آن، یک تصمیم است و نیاز به ایده دارد. چنین انتخابی استراتژیک تر از آنست که من بتوانم درباره اش اظهار نظر کنم. همه ایده های کتاب امکان یا هر ایده دیگری در زمان انجام خدمت سربازی نیز قابل اجرا هستند.

     – من سعی نمی کنم اینجا چیزی به شما بفروشم. قصد برند سازی هم ندارم. علاقه ای به نوشتن یک کتاب دیگر در این زمینه با همکاری شما که ایده های بهتر و علمی تر و عملی تر دارید هم همینطور.

    – با عرض پوزش به دلیل زیاد شدن مطلب درباره کتاب امکان و با امید به اینکه بتوانیم آنرا به تاریخ بسپریم و به زندگیمان ادامه بدهیم.

    مطلب مرتبط آینده:

    وقتی که پول چیزی را که دوست دارید بخرید ندارید

  • هان ای پسر بکوش که روزی پدر شوی

    من پتانسیل این را دارم که روی این وبلاگ حداقل روزی یک مطلب بنویسم. ولی این کار را نمی کنم.

    من پتانسیل این را دارم که روزی سه ساعت تمرین موسیقی کنم و یک نوازنده حرفه ای بشوم. ولی این کار را نمی کنم.

    من پتانسیل این را دارم که درآمدم را صد برابر کنم. ولی این کار را نمی کنم. من پتانسیل این را داشتم که ادامه تحصیل بدهم و در دانشگاههای فرنگ فوق دکترا بگیرم. من پتانسیل این را دارم که بعضی از مشکلات بزرگ بشری را حل کنم. من پتانسیل این را دارم که بشریت را یک قدم به جلو ببرم.

    من خیلی پتانسیلهای دیگر هم دارم که به هیچ کدامشان جامه عمل نمی پوشانم. این چیزی است که دور و بریهایم  گه گداری به من یادآوری می کنند. آنها معتقدند من خیلی کمتر از آنچه که ظرفیتش را دارم زندگی می کنم.

    شاید شما هم معتقد باشید که کمتر از پتانسیل (ظرفیت) خودتان زندگی می کنید. حالا من می خواهم بگویم که ایده زندگی به اندازه پتانسیل ایده چرندی است.

    اولین کسی که در یک آدم پتانسیل کشف می کند مادر اوست. اولین باری که بچه پوشکش را کمی خیس می کند. یا سر و صدایی از خودش در می آورد. یا دست و پایش را تکان می دهد. مادر ایمان دارد که بچه اش اقیانوسی از پتانسیل است که باید محقق بشود. مادر (و پدر) این باور را در طول رشد کودک به روشهای مختلف به او منتقل می کند.

    “تو استعداد داری.”

    این جمله درست مثل اینست که به کسی بگویید “تو شکمت کار می کند.” خوب که چی؟ همه استعداد دارند. همانطور که همه شکمشان کار می کند. ( بجز یک عده که ممکن است یک بیماری خاص داشته باشند – با کمال احترام و بدون قصد هیچ توهینی)

    “توشکمت بیشتر از شکم دیگران کار می کند.”

    “تو خیلی استعداد داری.”

    howto-getup-getdressed-blogsize
    تلاش برای تحقق پتانسیل

    طبیعی است که با این همه شستشوی مغزی، آدم خودش هم باورش می شود که کلی پتانسیل دارد و محقق شدن آنها باید در زندگیش نمود داخلی و خارجی داشته باشد.

    سنجش پتانسیل و تحقق آن که از ابتدا هم توهمی بیش نیست، خیلی زود نیاز به مقایسه پیدا می کند و با ایده موفقیت تلفیق می شود. شما از کجا می توانید بفهمید که چقدر از پتانسیلهای خود را محقق می کنید؟ هیچ آزمایش پزشکی/ژنتیک نمی تواند میزان پتانسیل یا همان ظرفیتهای بالقوه شما را نشان بدهد تا بتوانید آن را با میزان به فعل رسیده اش مقایسه کنید. در نتیجه راه عملی این می شود که حدس بزنید در چه زمینه ای پتانسیل دارید و میزان پیشرفت و موفقیت خود را در آن زمینه با موفقیت و پیشرفت چند نفر دیگر مقایسه کنید. و این یکی از احمقانه ترین کارهایی است که یک نفر می تواند در حق خودش انجام بدهد.

    (این مقایسه در سطح ملی و منطقه ای و بین المللی هم زیاد انجام می شود. مثلا مقایسه ظرفیتهای گردشگری ایران و میزان تحقق آنها با ظرفیتهای گردشگری و میزان تحقق آنها در کشورهای همسایه.)

    نکته در اینجاست که زندگی و جهانی که در آن زندگی می کنیم یک مسابقه نیست. در یک مسابقه فرض بر اینست که همه یک استعداد درونی دارند که می توانند آن را در بالاترین سطحش بروز بدهند و با پشت سر گذاشتن بقیه نفر اول بشوند. من نمی دانم ما دقیقا  برای چی اینجا هستیم ولی بعید می دانم هدف از زندگی جلو زدن از دیگران و زندگی به اندازه پتانسیلمان باشد. هدف از زندگی به احتمال زیاد زندگی کردن است.

    زندگی کردن یک کار نسبتا سخت و طولانی است و من کم کم دارم می فهمم که به جای اینکه بر روی تحقق پتانسیلهایم تمرکز کنم، چیزهایی را یاد بگیرم که زندگی را راحت تر و لذت بخش تر می کند و حتی بعضی وقتها زمان را می کشد.

    الف- راحت بودن با پوچی. هر آدمی وقت و بی وقت یک فضای خالی درون خودش حس می کند. چیزی مثل یک توپ یا حتی بزرگتر. چیزی که نیاز به پر کردنش را به طور اورژانسی احساس می کند. این فضای خالی همان چیزی است که باعث می شود در حال رانندگی گوشی موبایلتان را بردارید و جان خود و دیگران را با ارسال پیامک به صد نفر به خطر بیندازید. پذیرش وجود این فضای خالی و بعد راحت بودن با آن مهارتی است که با تمرین زیاد به دست می آید.

    ب- نمی دانم گفتن. من برای تحقق پتانسیلهایم خزعبلات زیادی آموخته ام (می دانم) که باعث شده است (به قول یکی از خوانندگان این وبلاگ) جواب هر سؤالی را در آستین داشته باشم. آنقدر که ندانستن زندگی را جالب و لذت بخش می کند، دانستن نمی کند. واقعا؟ نمی دانم. این تنها چیزیست که فعلا نیاز دارم بدانم. البته به این راحتی هم نیست و تمرین زیادی می خواهد. دفعه بعد هم اگر خزعبلات زیادی را در جواب سؤال کسی نوشتم بدانید که به اندازه کافی تمرین “من نمی دانم” نکرده ام.

    ج- مهربانی. بعضی ها معتقدند که مهربانی تنها مهارتی است که آدم در زندگی نیاز دارد و مهربان بودن تنها کاری است که یک آدم لازم است برای خودش و اطرافیانش و جهانی که در آن زندگی می کند انجام بدهد. نمی دانم چرا ولی با وجود اینکه مادر بسیار مهربانی دارم و آدمهای مهربان زیادی همیشه دور و برم بوده اند ولی هنوز برای مهربان بودن به تمرین زیادی نیاز دارم. شاید چون همیشه دنبال تحقق پتانسیلهایم بوده ام.

    be kind
    be kind

    د- غر نزدن. به توصیه نویسنده این کتاب من چند روزی است که یک مچبند به دستم بسته ام. هدف اینست که 21 روز متوالی غر نزنم و برای 21 روز متوالی این دستبند به مچ دست راستم بماند. اگر یک روز غر بزنم (گله و شکایت و غیبت هم حساب است) دستبند را باید به دست چپم انتقال بدهم و به روز اول برگردم. برای من که در طول روز دائما به زمین و زمان بد و بیراه می گویم کار بسیار سختی است و تا به اینجای کار هر روز به جز ساعات اولیه روز دستبند به مچ دست چپم بسته بوده است. طبق اطلاعات آماری نویسنده ظاهرا این کار به طور متوسط هشت ماه طول می کشد.

    مچبند
    مچبند

    مطلب مرتبط بعدی:

    اگر به اندازه کافی بی حرکت بنشینی چیزی خواهی دید و اگر به اندازه کافی ساکت باشی چیزی خواهی شنید

  • دزدی کتاب امکان – یک توضیح

    اخیرا ایمیلی با متن زیر به دستم رسید:

    “سلام سیبه
    من کتاب امکان آقای سخاوتی رو خونده بودم و خوب میدونستم این ادبیات در جهان چیز جا افتاده ای است م طبعاً باید متون زیادی بر خلاف ایران توی این چیزها نوشته شده باشه. امروز به صورت اتفاقی این متن رو دیدم

    http://www.slideshare.net/JamesAltucher/james-altucher-40-alternatives-to-college

    روشن است که ایشون کتاب آلتوچر رو دزدیده و ترجمه کرده و اندکی ایرانی کرده است. اگر شما برای اعتبار خودتون ارزشی قائلید بهتر است کتاب رو بردارید یا سخاوتی رو مجبور کنید که توضیح بدهد. من دنبال ضایع کردن کسی نیستم و به خودش هم چیزی نگفتم چون خوب خودش بهتر از هر کسی و دانسته این کارو کرده شاید با ایمان به ساده بودن مردم فارسی زبان این آغازگری رو انجام داده، ولی دیر یا زود کسانی پیدا میشوند این کتاب دیوید آلتوچر رو پیدا میکنند و شروع میکنند به شلوغ کاری، قبل از همه خوتون گامی بردارید.”

    این هم توضیح من:

    الف- بله من کتاب فوق الذکر را خوانده ام و ایده های زیادی از آن را دزدیده ام. از کتابهای دیگر هم همینطور. قسمت عمده کتاب امکان تجربیات شخصی خود من است.

    ب- روشن است که من کتاب التوچر را دزدیده و ترجمه کرده و اندکی ایرانی کرده ام؟ قضاوت این امر با کسانی که هر دو “کتاب” را خوانده اند.

    ج- ایمان به ساده بودن مردم فارسی زبان؟ نمی دانم. شاید در ناخودآگاهم چنین ایمانی دارم.

    د- آدمهای زیادی برای سالهای زیادی است که در زمینه عدم کارکرد سیستم رایج آموزشی حرف می زنند و مطلب می نویسند. التوچر هم یکی از آنهاست که خود از آدمهای زیاد دیگری الهام گرفته است.

    ه- من ادعای ابداع یا نوآوری این ایده ها را نداشته ام. رویکرد امکان-محور به مسائل بشری هم پدیده ای است به قدمت بشریت.

    و- قبلا هم گفته ام. من ایده خیلی از چیزهایی را که می نویسم می دزدم. کاری که من انجام می دهم اینست که آن ایده ها را در قالب زندگی و تجربیات شخصی خودم می برم.

    ز- ممکن است دیگران شلوغ کاری کنند؟ واقعا؟

    ح- خیلی ممنون که توجه می کنید و دغدغه دارید.

    با احترام

    علی سخاوتی

  • این سرزمین پرگهر

    اخیرا کامنتی دریافت کردم که عبارت “این سرزمین دیگر نه چندان پرگهر” در آن من را سخت به فکر فرو برد.

    این مطلب را در دفاع از کاری (قطع درختان زربین – احتمالا اشتباه، احتمالا وحشتناک) که کرده ام نمی نویسم. هدفم حتی بیان احساسات وطن پرستانه یا حب وطن هم نیست. نه از آن جهت که چنین احساساتی ندارم یا خودم را جهان وطنی می دانم. بیشتر به این دلیل که پدیده “وطن” یا “سرزمین” برای من هنوز پیچیده تر و هضم نشده تر از آنست که بتوانم درباره آن بسادگی و وضوح و به دور از دروغ و گنده گوزی حرف بزنم.

    هدف این نوشته ارائه یک سری واقعیتهای علمی یا آماری درباره مزیتهای رقابتی این سرزمین هم نیست. درباره داستانهای نوستالژیک تاریخی و جغرافیایی آن هم نیست. من فقط می خواهم بر اساس برخی مشاهدات جسته گریخته و محدود خودم بگویم که چرا فکر می کنم این سرزمین هرگز تا به این حد پرگهر نبوده است.

    در ضمن من بی خبر از “اخبار” زیر نیستم:

    – بحران آب جدی است. ساکنین این سرزمین تا جایی که بتوانند منابع آب شیرین را توسط چاه، لوله، شیر و شلنگ هدر می دهند.

    – سالانه 1230000000000000000 میلیارد هکتار جنگل از بین می رود. به دلایل مختلف.

    – دریاها، دریاچه ها، رودخانه ها آلوده و خشک می شوند.

    – هوا روز به روز آلوده تر می شود.

    – تعداد خودروها رشد سرسام آوری دارد.

    – کیفیت مواد غذایی روز به روز کاهش می یابد.

    – استرس، افسردگی و بیماریهای روانی بیداد می کند. بیکاری، اعتیاد و طلاق هم همینطور.

    – بهره برداری بی رویه از منابع زیرزمینی و روزمینی بیش از پیش ادامه دارد.

    – مصرف سرانه انرژی بیش از 2000000000 برابر مصرف سرانه  انرژی در بعضی سرزمینهای دیگر است.

    – تعداد قابل توجهی از گونه های گیاهی و جانوری منقرض شده اند و تعداد قابل توجه تری در حال انقراض هستند.

    – هر روز زباله بیشتری در طبیعت و جاهای بکر انباشته می شود.

    – همه شالیزارها و زمینهای کشاورزی در مناطق خوش آب و هوا تبدیل به ویلا و شهرکهای مسکونی شده اند.

    و الخ.

    پس چرا من فکر می کنم این سرزمین هرگز تا به این اندازه پرگهر نبوده است؟

    الف- جاده. همانطور که می دانید این سرزمین خیلی پهناور است. تا چندی پیش سفر به نقاط مختلف آن جز برای حسن صباح، رضاشاه و عده معدودی جاسوس یا محقق فرنگی برای شخص دیگری میسر نبود. امروز هر کوره (البته دیگر کور نیست) دهاتی را که روی گوگل ارث پیدا کنید با جاده باریکی به جاده پهنی و از آنجا به آبادی یا شهر بزرگتری متصل می شود. خوب ممکن است بگویید که همین جاده ها باعث تسریع از بین رفتن گهرهای (طبیعی؟) این سرزمین شده است. شما اگر جای زنی در حال زایمان یا کشاورزی گرسنه با محصول بادکرده روی دستش بودید جاده را ترجیح می دادید یا بکارت جنگل را؟ نه جدی؟

    ب- وسیله نقلیه. حتی اگر پراید باشد و با ایمنی پایین و باعث کشته شدن هزاران نفر، میلیونها نفر را به آنسوی سرزمین می رساند. از خوزستان به گیلان. از مازندران به اصفهان. از شیراز به قزوین. از تهران به بوشهر. از تبریز به مشهد. این سرزمین از آن کسانی است که دسترسی به وسیله نقلیه دارند. یعنی همه کسانی که امروز در این سرزمین زندگی می کنند. امروز فقیرترین روستایی می تواند فرزند بیمارش را حتی با یک موتور سیکلت ارزان غیراستاندارد و آلاینده هوای پاک به درمانگاهی برساند و جانش را نجات بدهد.

    ج- تعطیلی. سه شنبه و چهارشنیه تعطیل رسمی است. شنبه، یکشنبه، دوشنبه و پنجشنبه تعطیل غیر رسمی. فرصتی برای گشت و گذار در این سرزمین. فرصتی برای همه ساکنانش. با هر قصدی و با هر کیفیتی. طبیعت گردی یا اقامت در ویلای ساحلی. جمع آوری زباله از جنگلی دوردست یا ریختن زباله در حاشیه رودی دم دست. اگر این سرزمین را به بدن انسان و ساکنانش را به خون و جاده هایش را به رگهای بدن تشبیه کنیم، تعطیلی حکم ضربان قلب را پیدا خواهد کرد. این سرزمین از زاهدان تا سرخس مال من و توست و تعطیلی و پراید و جاده این امکان را به ما داده است که در آن بچرخیم.

    د- بازگشت ارگانیک به روستا. جمعیت روستایی این سرزمین که برای مدتی طولانی اکثریت قابل توجهی (بیشتر از 70 درصد) از کل جمعیت را تشکیل می داد همیشه رابطه پیچیده ای با پدیده شهر و شهری و شهرنشینی داشت. رابطه ای احاطه شده در ابری از عشق و شهوت و رمز و راز و ترس و نفرت و عقده و آرزو. حالا بیشتر از 70 درصد از جمعیت در شهرها زندگی می کنند و آن سی درصدی هم که هنوز در روستاها زندگی می کنند یا خودشان یکی دو بار تجربه شهرنشینی داشته اند و یا به اندازه کافی فک و فامیل و فرزند و نوه نتیجه در شهرهای اطراف و تهران و کرج دارند که بدانند زندگی در طهرون دقیقا چه حال و هوایی دارد. به نظر شما تجربه این فرایند برای این سرزمین یک گهر ارزشمند محسوب نمی شود؟

    روستای کوچک محل ساخت زرخشت حدود چهل خانوار دارد که چند خانوار آن مهاجرین غیر بومی از تهران و اصفهان و شهرهای دیگر هستند. دو خانوار از این مهاجرین به طور دائمی در روستا زندگی می کنند. داستانهای زیادی برای شما می توانم بگویم از بازگشت بعضی از بومی ها و فرزندانشان از تهران و کرج به روستا و همچنین آرزو و تلاش و برنامه ریزی عده قابل توجه دیگری برای رسیدن به همین هدف. تا جایی که من می دانم محرک این بازگشت بیشتر میل و اشتیاق و انگیزه های  درونی خود اهالی است تا سیاستهای حمایتی و تشویقی دولت.

    من فرزند این سرزمین هستم. این سرزمین به من غذا داده است و من را در آغوش امن و گرم و زیبای خودش بزرگ کرده است. البته من همیشه فرزند خوبی نبوده و نیستم. همانگونه که بارها و بارها باعث ناراحتی و رنجش خاطر مادرم شده ام و هنوز می شوم. این سرزمین مال من است. این سرزمین مال توست. این سرزمین برای من و تو آفریده شده است.

    با الهام از:

    This land is your land BY Woody Guthrie

    مطلب مرتبط بعدی:

    در تشابه و تفاوت مهاجرتهای من به کانادا و رحمت آباد

  • در جستجوی حقیقت

    “سلام

    یکی از دوستان بنده مطالب علم زدگی ای که شما در وبلاگتون منتشر کردید رو برای من نقل و ادعا کرد که این مطالب را شما با همکاری وی نوشته اید. چون مطالب نقل شده در قسمت هایی بسیار شبیه نوشته شما بود (حتی جمله ها با همان لحن بیان شده بود) خواستم بپرسم که آیا صحت دارد یا خیر؟ آیا شما با همکاری آقای ز این مطالب را نوشته اید یا خیر؟

    ممنون که زمان گذاشتید و مطالعه کردید.”

    نامه فوق را از یک ناشناس دریافت کردم. مطلب زیر هم جواب من است به این نامه:

    دوست آقای ز

    اگر من بگویم ادعای آقای ز صحت ندارد شما حرف من را باور می کنید؟ اصلا چرا به حرف آقای ز شک کرده اید؟ شاید مطلب علم زدگی را کلا ایشان بدون همکاری من نوشته و برای اینکه آبروی من نرود، من را هم شریک اثر خودش دانسته است. شاید با هم علم زدگی را نوشته ایم. شاید من و آقای ز با همکاری هم آنرا از شخص سومی دزدیده ایم. چه اهمیتی دارد؟ چطور می شود ثابت کرد؟

    سؤال این نیست که علم زدگی را چه کسی نوشته است. سؤال اینست که حالا که به کمک دوستتان آقای ز با این ایده آشنا شده اید با آن چکار می خواهید بکنید؟

    با احترام

    علی سخاوتی یا آقای ز یا …

    پانوشت

    من جواب نامه را برای دوست آقای ز ارسال نکردم.

  • هرگز نمی خواستم یک خیِّر باشم

    ساعت هشت و نیم شب با یک شماره ناشناس 0935 زنگ می زند

    پسر جوانی است که اعتماد به نفس کم یا سوء تغذیه یا نیکوتین زیاد صدایش را پشت تلفن می لرزاند

    – آقای سخاوتی؟

    – بله؟

    – شما خیِّر خیریه فلان هستید؟

    توی دلم: نه، هرگز.

    – خوب یکی دو بار یه چیزایی رو لازم نداشتیم دادیم به…

    جوانک می خواهد بداند من چه جور خیِّری هستم. آیا سرپرستی کسی را به عهده دارم؟ آیا به خیریه به طور مرتب کمک می کنم؟

    توی دلم: من حتی سرپرستی خودم را هم بر عهده ندارم.

    – نه من خیِّر مرتب و دائمی نیستم.

    جوانک یک داستان طولانی خسته کننده از پروژه ای که نیاز به کمک مالی دارد تعریف می کند.

    – من در حال حاضر کمک مالی نمی کنم.

    جوانک می خواهد من را به یک سمینار با هدف توانمندسازی زنان باردار بی سرپرست دعوت کند.

    – خیلی ممنون.

    از جوانک خواهش می کنم با من از طریق ایمیل در ارتباط باشند. فقط با ایمیل. اول خواستم درخواست کنم که اسمم را از لیست خیِّرین حذف کنند ولی خجالت کشیدم.

    – تلفن وسیله مناسبی برای اینکار نیست.

    جوانک مطمئن نیست که چه جوابی باید بدهد. مؤدبانه و با صدایی لرزانتر از اول مکالمه خداحافظی می کند.

    حالا من هم می خواهم یک خیریه داشته باشم. یک خیریه برای کمک به کسانی که نمی خواهند یا نمی توانند باور کنند چیزی به نام اینترنت و ایمیل وجود دارد. اگرچه هرگز نمی خواستم یک خیِّر باشم.

  • میوه داریم؟

    وقتی من بچه بودم – زمانی که تلفن نداشتیم یا آیفون تصویری – دید و بازدیدهای عید سرزده اتفاق می افتاد. وقتی زنگ در ما به صدا در می آمد اولین سؤالی که برای مادر من پیش می آمد این بود که: میوه داریم؟

    هرگز سؤال این نبود که:

    آیا حوصله پذیرایی از این مهمانها را داریم؟

    آیا حرفی با این آدمهایی که پشت در هستند داریم بزنیم؟

    یا اصلا تمایلی به داشتن مهمان در آن لحظه خاص داریم؟

    یا نظرمان درباره باز نکردن در چیست؟

    همیشه در را باز می کردیم و یک عده آدم که معمولا فقط سالی یک بار می دیدیمشان به خانه ما سرازیر می شدند. ( البته همین کار را هم متقابلا ما با آنها می کردیم.)

    بعد پذیرایی شروع می شد. بدترین قسمت پذیرایی برای من، پذیرایی با میوه بود. بعضی وقتها خیار به تعداد کافی نداشتیم. یا نارنگی. مهمانهای قبلی میوه هایی را که راحت تر می شد خورد، خورده بودند و همین باعث شده بود که سبد میوه ما ناقص باشد. پدیده ای که در آن زمان استرس زا بود.

    بعضی وقتها من یا برادرم مجبور بودیم که به سرعت خودمان را به میوه فروشی برسانیم و یک کیلو خیار یا دو کیلو نارنگی بخریم. یا پرتقال.

    میوه به نوعی نقش نرم کننده یا ملایم کننده یا بهتر است بگویم پر کننده را در فضای خالی آدمهایی که بر و بر همدیگر را نگاه می کردند، بازی می کرد. آدمهایی که بعد از چندین بار تکرار عید شما مبارک و ایشالا سال خوبی داشته باشید و احوالپرسی و گرفتن اخبار مربوط به مرگ و عروسی در سال گذشته، حرفی نداشتند بزنند. میوه بفرمایید. چرا پرتقال پوست نمی کنید؟ خواهش می کنم میوه بفرمایید. من براتون میوه پوست بکنم؟ تعارف می کنید؟ اوق.

    احتمالا رابطه من با میوه، میوه خریدن، پذیرایی کردن با میوه و پذیرایی شدن با میوه، مقدار زیادی تحت تاثیر آن دوران است. و خیلی از چیزهایی که به تدریج از سی سال پیش تا الان شاهدش بوده ام. مثل افزایش روز افزون اهمیت درشتی میوه ها. و یک شکل و یک اندازه بودنشان. درست مثل اهمیت دادن روزافزون به درشتی بعضی از قسمتهای بدن یا یک شکل و اندازه شدن گفتار و پندار و کردار آدمها.

    پرتقال ها روز به روز درشت تر می شدند و بی مزه تر. البته گه گداری آدم این شانس را پیدا می کرد که پرتقال کوچک خوشمزه و آبداری پیدا کند و خاطرات دوران کودکیش را با آن زنده کند. ولی روز به روز این شانس کمتر و کمتر می شد. میوه روز به روز شخصیت مهمتری پیدا می کرد. حالا دیگر هر پرتقال یا سیب برای خودش توی جعبه جای اختصاصی داشت. و برچسب خورده بود. تا اینجای کار قابل تحمل بود. می شد توجیه کنی که بسته بندی بهتر باعث کاهش ضایعات می شود. و باغدار یا واسطه میوه فروش هم مثل هر کاسب دیگری دل و حق دارد که به “برندینگ” محصولاتش فکر کند.

    ولی از آنجاییکه بشر هرگز به وضع موجود قانع نیست و دائما به دنبال خلاقیت و پیشرفت و نوآوری است، از یک جایی به بعد تصمیم گرفت میوه ها را واکس بزند. بله واکس. بیست سال پیش کسی حتی خواب برق انداختن میوه ها را با واکس نمی دید. حالا میوه ای که می خوریم خدا می داند از چند ماه پیش چیده شده و چه بلاهایی بر سرش آمده است. آخر مگر یک پرتقال را چقدر می توان دستمالی کرد؟ نه جدی؟ چه اشکالی دارد آدم یک پرتقال را همینجوری- واکس نزده- بخورد؟ یا جلوی مهمانش بگذارد؟

    هدف من به هیچ وجه ترویج یا تمجید از میوه های ارگانیک نیست. یا انکار خواص مفید میوه و سبزیجات به طور کلی. نکته من اینست که میوه برعکس چایی، اصلا گزینه مناسبی برای پذیرایی از مهمان نیست. سنگین است. زود خراب می شود. (برای بعضیها) گران است. انواع آبدار و خوش مزه آن ریز و کج و کله و کرمو است. انواع درشت و یک اندازه و واکس خورده آن بی مزه و سفت. خوردن بعضی از میوه ها جلوی آدمهای غریبه معذب کننده است و دستمال کاغذی می خواهد. و الخ. وقتی چند میلیون نفر در یک بازه زمانی کوتاه (شب عید) برای پذیرایی از مهمانهایشان نیاز به میوه درشت و یکدست داشته باشند، طبیعی است که در پاسخ به چنین نیازی صنعتی شکل می گیرد که تولیدات سفت و بی مزه و واکس خورده اش را می بینیم و می خوریم.

    میوه یک چیز شخصی است. چیزی که آدم باید در خلوت خودش یا یک جمع خیلی صمیمی بخورد. چیزی که انتخاب و خریدنش درست مثل کاشت و داشت و برداشتش، دقت و عشق و وسواس می طلبد. نه یک جیب پر و یک صندوق عقب خالی.

  • منبع درآمد اینجانب

    —- می خواهد بداند منبع درآمد من از چیست؟ به نظر —- که ظاهرا خواسته هویتش فاش نشود، من زندگی جالبی دارم. سفر می کنم. به کنفرانس می روم. خانه می سازم. و اعتقاد دارم که دانشگاه نباید رفت.

     منبع درآمد من از شکار است.

    من هرگز کتاب پدر پولدار پدر بی پول را نخوانده ام. شاید چون پدرم را وقتی شش ساله بودم از دست دادم. شاید هم چون از هوش مالی پایینی بهره مندم. من هرگز سرمایه گذاری درستی در املاک  و مستغلات انجام نداده ام و هنوز هم نمی دانم بهترین کاری که با پول می شود کرد چیست.

    به نظر من زندگی فقط زمانی مزه می دهد که ما چیزی را می خوریم که خودمان شکار کرده باشیم. منظورم زمانی است که برای بدست آوردن پول تلاش می کنیم و یک نفر پیدا می شود که متناسب با خدمتی که به او ارائه داده ایم یا ایده ای که خلق کرده ایم، مزد ما را بدهد. متناسب با توان ما در اجرای ایده ای که خلق کرده ایم و متناسب با توان آن شخص در به مصرف رساندن ارزش دریافتی. منظورم را که متوجه می شوید؟

    شکارچی بودن در این زمان و مکان به این معنیست که به جنگل زندگی وارد شویم و در فن شکار و ادامه بقا بدون نیاز به اربابانی که امنیت شغلی به ما وعده می دهند، استاد بشویم. فرقی نمی کند که شما یک کارآفرین باشید یا یک کارمند. یک هنرمند یا یک بنا یا یک دانشجو. شاید زمان آن فرا رسیده باشد که همه راههای امن و راحتی را که برای کسب درآمد به شما وعده داده اند فراموش کنید.

    من قبل از اینکه این زندگی جالب را برای خودم دست و پا کنم، مثل یک جانور در یک باغ وحش توسط اربابان باغ وحش تغذیه می شدم. با قاشق. با حقوق سر ماه. حقوقی که هیچ نسبت مستقیم یا غیر مستقیمی با کاری که من انجام می دادم نداشت. این باغ وحش اربابهای زیادی دارد. سردمداران آموزش عمومی. سهامداران شرکتهای بزرگ. کسانی که با قیف رسانه های مختلف ترس و طمع به حلق ما می ریزند. در قالب فیلم و سریال و اخبار و پیام بازرگانی و هزار و یک چیز دیگر.

    شما هم می توانید زندگی جالبی داشته باشید. شما هم می توانید از این باغ وحش فرار کنید و در جنگل زندگی، آزاد و رها به شکار کردن بپردازید. البته معنیش این نیست که شکار کردن کار راحتی است. من فقط می گویم کار لذت بخشی است و خوردن چیزی که آدم خودش شکار کرده است، مزه می دهد. این مطلب را هم صرفا برای این نوشتم که —- می خواست بداند منبع درآمد من از چیست.

    می پرسید چگونه؟

    در یک چیزی استاد بشوید. فرقی نمی کند. آشپزی. فروش. باغبانی. موسیقی. بنایی. برنامه نویسی. داستان نویسی. هر چیزی. البته اگر این چیز دانشگاه رفتن یا مسافرکشی نباشد بهتر است. چیزی که واقعا از انجامش لذت می برید. هر کتاب و وبلاگ و مقاله ای را درباره آن چیز بخوانید. با اساتید آن چیز صحبت کنید. شاگردیشان را بکنید. خاک آن چیز را بخورید. خواندن یکی دو مطلب بر روی این وبلاگ برای اینکه بفهمید منبع درآمد من از چیست کفایت نمی کند.

    خودتان را به یک کار، به یک رئیس، به یک شرکت، به یک حقوق و دستمزد محدود نکنید. پسر جوانی که به من ترومپت یاد می دهد هم نوازنده خیابانی است (اصلا آشنایی من با او از همین طریق بود) هم ایزوگام نصب می کند و  هم اینقدر در کارش استاد است که با یک گروه موسیقی حرفه ای موسیقی تئاتر(صحنه؟) می نوازد. و همه این کارها را هم از روی انتخاب و علاقه و با لذت انجام می دهد.

    شما شکارچی هستید. و تنها سلاح شما خلق ارزش. اگر در زندگی برای کسی ارزشی خلق نمی کنید معنیش اینست که دارند توی باغ وحش با قاشق به شما غذا می دهند. اگر صبحها به هزار و یک دلیل فعلا مجبور هستید که پشت یک میز بنشینید معنیش این نیست که عصر ها یا شب ها نمی توانید در کاری که به آن علاقه دارید استاد بشوید. اگر دانشجو هستید معنیش این نیست که نمی توانید برای کسی ارزش ایجاد کنید و یک منبع درآمد داشته باشید.

    مسئولیت همه شکستهایتان را تمام و کمال بپذیرید. جملات “اگر … اینجوری بود، من الان اونجوری بودم یا فلان کار را کرده بودم” را کلا از زندگیتان حذف کنید. این جملات شما را از جنگل طرد می کنند و باعث می شوند تا ابد در باغ وحش بمانید. از هر ده کار نه تایش به شکست منجر می شود. بیشتر ایده ها کار نمی کنند. این قانون جنگل است.

    به نظر دیگران درباره خودتان اهمیت ندهید. احساس و عقاید دیگران ممکن است برای شما مهم باشد و همچنین کارهایی که می کنند یا نمی کنند. اما نظرشان درباره شما؟ هیچ اهمیتی ندارد. صفر.

    صادق باشید. اگر چیزی را که دوست دارید بر زبان نیاورید و درباره آن با دیگران صحبت نکنید و درباره آن ننویسید احتمال اینکه آن چیز را بدست بیاورید خیلی کم می شود. منظورم قانون جذب و این خزعبلات نیست. منظورم اینست که وقتی چیزی را که می خواهید از خودتان و از دیگران مخفی می کنید، نمی توانید روابط لازم بین منابع مورد نیاز برای بدست آوردن آن چیز را برقرار کنید. اگر چیزی را که اعتقاد دارید بر زبان نیاورید در میان جمع برجسته نخواهید شد. برای فرار از باغ وحش دروغگوها، چاره ای به جز گفتن حقیقت ندارید. منظورم حقیقت مطلق فلسفی نیست. منظورم حقیقت چیزی است که احساس می کنید، باور دارید، فکر می کنید و می خواهید.

    صبور باشید. یک بچه سه ساله هم ممکن است صداقت داشته باشد ولی چه فایده؟ بچه گه گداری نمی تواند خودش را نگه دارد و توی شلوارش می ریند یا برای یک اسباب بازی ساعتها زر می زند. هر چقدر هم که در شکار کردن استاد بشوید ممکن است روزها و ماهها شکاری گیرتان نیاید و گرسنه بمانید. این اتفاق بارها برای خود من افتاده است. زمان رسیدن به نتیجه برای هیچ کس مشخص نیست. یک شکارچی باید بتواند از رقصیدن دور آتش با کسانی که دوستشان دارد حتی با شکم گرسنه هم لذت ببرد. و تا فردا صبر کند. یا تا کشتن شکار بعدی.

    با الهام از:

    من صبح روزی بدنیا آمدم که خورشید نور نداشت

    بیلم را برداشتم و به معدن رفتم

    و شانزده تُن زغال نمره نه بار زدم

    رییس ریزه ام گفت:ها ماشالله!خوشم آمد

    تو شانزده تُن بار می زنی و به جایش آنچه داری

    اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر

    آهای پطرس مقدس! دور روح ما خیط بکش

    که ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

    وقتی می بینید دارم می ایم،بهتر است کنار بروید

    خیلی ها این کار را نکردند و مردند

    من یک مشتم آهن است – آن یکیش فولاد

    اگر مشت راست بهتان نگیرد،مشت چپم می گیرد

    بعضی ها معتقدند که آدم از خاک خلق شده

    اما مرد فقیر دیوانه ای هم هست

    که از عضله و خون درست شده

    از عضله و خون و پوست و استخوان

    و از مغزی ضعیف و پشتی قوی

    تو شانزده تُن زغال نمره نه بار می زنی و آنچه به جایش داری

    اینکه یک روز پیرتری و تا خرخره در قرض فرو رفته تر

    آهای پطرس مقدس! ما را به مرگ مخوان

    ما نمی توانیم بیاییم

    ما روحمان را به انبار کمپانی سپرده ایم

    ~ ارنی فورد این آهنگ را با عنوان 16 تن خوانده است. جلال آل احمد ترجمه فوق را از بتی توکلی در ابتدای کتاب غربزدگی آورده است.

    مطلب مرتبط:

    یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

  • لیدیز اند جنتلمن

    این آخر هفته ای که گذشت در “کنگره جراحی های چاقی” شرکت کرده بودم. (دلیل اینکه چرا دو هفته پشت سر هم در چنین برنامه های بی ربطی شرکت کردم را به شما نمی توانم بگویم.) کنگره در یک سالن بزرگ و با شکوه برگزار می شد که در آن سه دوربین غول پیکر تصاویر کنگره را به صورت زنده در یک وبینار پخش می کردند. برگزار کنندگان از شرکت کنندگان که توی سالن بزرگ پخش شده بودند خواهش می کردند توی مثلث بین سه دوربین بنشینند.

    و بعد یک دختر جوان و با اعتماد به نفس و بلند پرواز کنگره بین المللی جراحی های چاقی را به سه زبان افتتاح کرد. اول فرانسوی، بعد انگلیسی، بعد آلمانی. خوشبختانه من از اول توی مثلث نشسته بودم ولی همان لحظه شنیدم که یک آقای دکتر به یکی از خانمهای برگزارکننده اعتراض می کرد که چرا به زور او را از روی صندلی بلند کرده اند. خانم برگزار کننده با لحنی تند جواب داد که: “من که اولش معذرت خواهی کردم.”

    کنگره بین المللی داشت با انرژی هر چه تمام تر با نیم ساعت تاخیر شروع می شد. اعضای پنل همگی سر جایشان قرار گرفته بودند.

    ladies and gentlemen would you please welcome Doctor … with a round of applause….

    همه دست می زدند…

    من سعی می کردم بدون انتقاد یا قضاوت درباره دینامیک تبادل اطلاعات در کنگره، در لحظه حاضر باشم و بیشترین بهره را از آن کنگره بین المللی ببرم.

    در ارائه دوم یا سوم بود که فهمیدم حدود هفتاد درصد ایرانیها بیشتر از نیازشان غذا می خورند. هفتاد درصد یعنی من، شما و هر کسی که به طور تصادفی توی خیابان می بینید. البته باید اعتراف کنم که این موضوع تا حد زیادی باعث شد که نتوانم روی کنگره بین المللی تمرکز کنم.

    من هرگز کالری مصرفی خودم را نشمرده ام ولی آدم بعضی وقتها خودش می فهمد که کمتر از حد نیاز خورده است یا بیشتر از حد نیاز. مخصوصا اگر خیلی خیلی کمتر یا خیلی خیلی بیشتر از حد نیازش خورده باشد. بعد سعی کردم زمانهایی را که بیشتر یا کمتر از حد نیازم خورده بودم، به یاد بیاورم. و همچنین احساسم را در آن زمان. توانستم زندگیم را به سه دوران تقسیم کنم. دوران اول که از بچگی تا بیست و چند سالگی من طول کشید، من و خانواده ام که مماس با خط فقر زندگی می کردیم به اندازه نیاز می خوردیم. حداقل من اینطور فکر می کنم. این دوران که بعدها فهمیدم از نظر علم تغذیه ایده آل است و میلیاردها نفر آرزویش را دارند، دورانی است که آدم در آن نه گرسنه است و نه سیر.

    دوران دوم که خوشبختانه خیلی طولانی نبود، خدمت سربازیم بود که در آن بیشتر وقتها کمتر از نیاز می خوردم و خیلی وقتها گرسنه بودم. تشخیص این حالت راحت تر از دو حالت دیگر است. تشخیص اینکه آدم به اندازه نیازش یا حتی بیشتر خورده خیلی کار ساده ای نیست. شاید به همین علت هفتاد درصد ایرانیان بیشتر از حد نیازشان غذا می خورند. ولی تشخیص اینکه کمتر از حد نیازش خورده آسان ترین کار برای آدمیزاد است. از دیگر مشخصات این دوران می توان به خواب دیدن غذا، صحبت کردن درباره غذا به جای سکس در سن 23 سالگی و همچنین خوردن بیش از حد نان می توان اشاره کرد.

    دوران سوم که دوران معاصر است و بیشتر از پانزده سال است که شروع شده و هنوز ادامه دارد، دورانی است با این مشخصات: آدم از احساس گرسنگی خوشحال می شود چون می تواند با اشتها یکی از خوردنیهایی را که به وفور دور و برش پیدا می شود، بخورد. مثل آجیل، شکلات، شیرینی، میوه، بستنی، چیپس و خیلی چیزهای دیگر. آدم باید به سختی فکر کند تا رستورانی بیابد که غذا و محیطش ارزش امتحان کردن داشته باشد. آدم برای پیدا کردن زمان ناهار یا شام باید به ساعت نگاه کند. آدم وقتی به یک چیز خوردنی نگاه یا فکر می کند ناخودآگاه به یاد ورزش لازم برای سوزاندن کالری معادل آن می افتد. آدم به جراحی غیر تهاجمی برای خارج کردن چربیهای بدنش از یک سوراخ که بالای نافش ایجاد می کنند، به عنوان یک گزینه جدی توی زندگیش فکر می کند. آدم بیش از پیش نسبت به کارکردن مرتب شکمش احساس شکرگزاری پیدا می کند. آدم بعد از خوردن یک چیز خیلی خوشمزه مثل شکلات احساس عذاب وجدان می کند و به شکمش نگاه می کند. آدم دنبال فعالیتهایی می گردد که بتواند لذت آنها را جایگزین لذت خوردن بکند. و الخ.

    و بعد دکتر فارسی زبان بعدی که ابتدا به زبان فرانسوی و بعد به زبان انگلیسی (از زبان آلمانی فقط در افتتاحیه استفاده شد) معرفی می شد، پاورپوینتش را ارائه می کرد. بیشتر دکترها متونی را از روی اسلایدهایشان به صورت دست و پاشکسته می خواندند. بعضی ها هم عکسها یا فیلم هایی نمایش می دادند که من مجبور می شدم نگاه نکنم. نگاه کردن به دل و روده آدمیزاد در حال جراحی فراتر از توان من است.

    به نظر من ارائه مطالب به زبان انگلیسی در جایی که 99 درصد مخاطبین و ارائه کنندگان فارسی زبان هستند و زبان انگلیسی را حتی در حد متوسط صحبت یا درک نمی کنند کاملا منطقی است. هر مطلبی به زبان انگلیسی یا حتی فرانسوی علمی تر به نظر می رسد. مطالب پزشکی حتی علمی تر هم به نظر می رسند. مثلا خود شما ترجیح می دهید که توسط یک دکتر توی یک بیمارستان مورد عمل جراحی قرار بگیرید یا توسط یک داکتر یا یک سرجن توی یک هاسپیتال سرجری بشوید؟ نه جدی؟ کمی فکر کنید.

    یس (yes) مثبت تر از بله است و نو (NO) کمتر از نه دست رد به سینه آدم می زند. حتی اگر با لهجه بریتیش ادا شود کمی سکسی هم به نظر می رسد. اوبیسیتی کمتر از چاقی نگران کننده است. و یک داکتر قابل اعتماد تر از یک دکتر. به همین سادگی.

    روز آخر که جمعه یعنی دیروز بود، دیگر خبری از آن دختر چند زبانه نبود. ارائه کنندگان را یکی از اعضای پنل فقط به زبان انگلیسی معرفی می کرد. توی سالن ششصد نفری چیزی حدود بیست سی نفر به صورت پراکنده نشسته بودند. یک بار شنیدم که کسی حضار را به نشستن در مثلث بین سه دوربین دعوت کرد ولی کسی به این دعوت وقعی نگذاشت. اجباری هم مثل روز اول در کار نبود.

    دو ساعت مانده به پایان کنگره بین المللی جراحی های چاقی، یکی از ارائه کنندگان که یک داکتر میان سال بود خیلی آهسته به سوی سن قدم برداشت. لباسهای خیلی شیکی نداشت و یک پایش را می کشید. خیلی آرام و با وقار گفت که چون اکثر حضار فارسی زبان هستند او ارائه اش را به زبان فارسی خواهد داد. پاورپوینتی در کار نبود. کل حرفهایش را روی فیلمی از یکی از جراحی هایش زد. جراحی سرطان تخمدان یا یک همچین چیزی بود. توده های زرد رنگی را به کمک یک قیچی و یک دوربین که وارد کرده بود می برید و خارج می کرد. حرفهای این داکتر که تمام شد من از سالن خارج شدم و کنگره جراحی های چاقی را با این سؤال که آیا آن زن هم جزو آن هفتاد درصد بوده یا نه ترک کردم.

    پانوشت:

    مطلب بعدی مرتبط با هیچ کنگره پزشکی یا غیر پزشکی نخواهد بود.

    مطلب مرتبط بعدی:

    بحران اندازه گیری – تلاش برای ترسیم مرز میان کم، کافی و زیاد