دسته: بی ربط

  • برنامه اجرایی من برای حل مشکلات اقتصادی، اجتماعی، فرهنگی و غیره به همراه سوابق اجرایی اینجانب

    مقدمه یا چیزهایی که من از علف هرز یاد گرفتم.

    رویش و فراگیر شدن علف هرز در حقیقت پاسخ زمین است به آسیب دیدگی خاک یا پوشش گیاهی آن. کاشت بی رویه، شخم زدن، آلودگی آب و خاک، چرای بی رویه و عوامل دیگر باعث می شوند که در یک منطقه علف هرز رشد کند و مانع از رشد گونه های گیاهی مفید (برای انسان) بشود. درست مثل زخمی که پل بین بریده شدن پوست و ترمیم آن است. علف هرز سعی می کند انسان ( و چارپایانش) را از خاک دور کند. تا خاک بتواند نفسی دوباره بکشد و جانی تازه بیابد. حتی برای مدتی کوتاه.

     

    علف هرز

    Do-Nothing Farming یا کشاورزی گشاد یا کشاورزی طبیعی

    اینجانب پارسال یک زمین کشاورزی خریدم. بدون برنامه مشخصی برای آن. شاید برای پاسخ دادن به یک رویای کودکی یا یک فانتزی بزرگسالی. دلیلش خیلی مهم نیست. چیزی که جالب است اینست که از دوستان و اطرافیان هر کسی که از ماجرا مطلع شد از من پرسید “برنامه ات برای زمینت چیست؟” یا “چه کار می خواهی بکنی؟” یا “چه چیزی می خواهی بکاری؟”

    جواب من: “فعلا هیچی.”

    اصلا چرا حتما باید یک کاری کرد؟

    قبل از اینکه من بتوانم جواب این سؤال را پیدا کنم سر و کله کسی که زمین را از او خریده بودم پیدا شد و اصرار بر اینکه زمینم را برای از بین بردن علف های هرزی که تا کمر آدم رشد می کند و همه زمین را می پوشاند شخم بزنم. از او اصرار و از من که حالا یک کاریش می کنیم. البته همین باعث شد که با کمی جستجو بفهمم فلسفه وجودی علف هرز چیست و چرا رشد می کند و اینکه علف هرزی که در زمین من رشد کرده یک نوع گیاه دارویی است که پنجاه برابر گندم ارزش دارد. چند روز پیش اینجانب اولین محصولم را برداشت کردم.

    آقای ماسانوبو فوکواکا (Masanobu Fukuoka) فیلسوف و کشاورز ژاپنی در کتاب بی نظیرش می نویسد “بزرگترین آدم کسی است که سعی نمی کند دستاوردی داشته باشد.”

    در یکی از افسانه های ازوپ وقتی که قورباغه ها از خدا یک پادشاه می خواهند، خدا به آنها یک تکه چوب می دهد. قورباغه ها تکه چوب خنگ را مسخره می کنند و وقتی که پادشاه بزرگتری از خدا طلب می کنند، او برای آنها یک مرغ ماهیخوار می فرستد. تا پایان داستان مرغ ماهیخوار قورباغه ها را آنقدر نوک می زند تا همه آنها بمیرند.

    “مردم فکر می کنند کسی که قوی و باهوش است شخص برجسته ای است و به همین دلیل نخست وزیری انتخاب می کنند که کشور را مانند یک لوکوموتیو دیزلی می کشد.”

    از فوکواکا سؤال می شود: “چه جور آدمی باید برای نخست وزیری انتخاب شود؟”

    جواب می دهد: “یک تکه چوب خنگ. هیچ فردی بهتر از داروما-سان نیست. او آنقدر راحت است که می تواند سالها بدون اینکه حتی یک کلمه حرف بزند در حالت مدیتیشن بنشیند. اگر او را هل بدهید خم می شود ولی همیشه و بدون هیچ مقاومتی دوباره به حالت نشسته اولیه اش برمی گردد.”

     

    داروما سان

    از فوکواکا سؤال می شود: “اگر شما هیچ کاری نکنید چرخ دنیا نمی چرخد. بدون توسعه چه بلایی بر سر جهان خواهد آمد؟”

    جواب می دهد: “چرا باید توسعه داد؟ اگر توسعه اقتصادی از 5% به 10% افزایش یابد آیا خوشبختی دو برابر خواهد شد؟ نرخ رشد صفر درصد چه اشکالی دارد؟ مگر این یک اقتصاد پایدار نیست؟ آیا بهتر از ساده زیستی و راحتی هم چیزی می تواند باشد؟”

    “در آغاز دلیلی برای پیشرفت و کاری برای انجام دادن وجود نداشت. ما به جایی رسیده ایم که تنها راه برای ایجاد یک جنبش، ایجاد نکردن هیچ جنبشی است.”

    ~ ماسانوبو فوکواکا The one-Straw Revolution

    چرا حتما باید یک کاری کرد؟ یا یک لیست بلند و بالا برای انجام کارها داشت؟ برای اشتغال زایی جوانان. برای فنافرینی. برای نانوتکنولوژی. برای آبیاری قطره ای. برای درمان سرطان. برای صادرات. برای رشد اقتصادی. برای فرهنگ. برای تجارت. برای ورزش. برای فوتبال. (تا جایی که من می دانم فوتبال با ورزش فرق دارد.) برای ازدواج جوانان. برای معضل اعتیاد. فرار مغزها. واردات بی رویه. فاضلاب شهری. ساخت و ساز غیر مجاز. تامین اجتماعی. هم افزایی. گفتمان. اخلاق و الخ.

    می توان هیچ کاری نکرد.

     

    پیوست – سوابق اجرایی اینجانب – قسمت اول

    بیش از بیست سال سابقه مفید و قابل استناد در هیچ کاری نکردن.

    اینجانب هیچ کاری نکردن را به طور جدی از زمان دانشجویی شروع کردم. مثلا سر کلاس نمی رفتم. یا سر امتحان هیچ چیزی نمی نوشتم. نه از سر اعتراض به استاد یا با هدف ایجاد یک جنبش بلکه صرفا نمی خواستم کاری انجام بدهم. با ساعتها خوابیدن و کتاب داستان خواندن و چرت و پرت گفتن با هم اتاقیها و چای خوردن و سیگار کشیدن کاملا راحت بودم. آشنایی با مواد مخدر تفریحی و سه ترم مشروطی متوالی همزمان شد با بستن یک قرارداد که در آن کار من این بود که به شهرهای مختلف سفر کنم و یک پرسشنامه را از مشخصات سیستمهای نرم افزاری ادارات تابعه پر کنم. به عنوان اولین شغل مهندسیم در آن هیچ کاری نمی کردم. سفرها که تمام شد نشستم پشت میز و قرار شد که یک برنامه بنویسم. من در طول روز با همکارانم صحبت می کردم یا چیزی می خواندم یا خیال پردازی می کردم. بعد از شش ماه که به رئیسم گفتم “پروژه شکست خورد” من را اخراج کرد.

    بعد از چند ماه به خدمت سربازی رفتم و به مدت بیست و یک ماه هیچ کاری نمی کردم. البته در آن زمان اینجوری فکر نمی کردم و از این موضوع که هیچ کاری نمی کنم خیلی ناراحت و عصبانی بودم. تا جایی که چند بار نزدیک بود به دردسر جدی بیفتم. در ماههای آخر سربازی در یک سازمان دولتی به عنوان مسؤول شبکه کار می کردم. از ساعت سه عصر تا 11-12 شب. آنجا هم به جز چت کردن معمولا هیچ کاری نمی کردم.

    بعد از خدمت سربازی با کمک چند نفر از دوستان و آشنایان و یک سرمایه گذار خارجی سعی کردم یک کسب و کار راه اندازی کنم که ظرف مدت کوتاهی به شکست انجامید. اعتراف می کنم که دلیل اصلی آن بی تجربگی خودم بود. بعد از آن حدود یک سال هیچ کاری نکردم تا اینکه دوباره به عنوان مسؤول شبکه استخدام شدم. اینبار در یک شرکت خصوصی. از آنجاییکه شرکت کوچک بود و کار زیادی برای یک مسؤول شبکه (آنهم آدمی مثل من) نداشت خیلی زود وقت زیادی برای استفاده شخصی از اینترنت در محل کار پیدا کردم. رئیس من آدم خوبی بود. بعضی وقتها از من می پرسید که تو واقعا می خواهی چکار کنی؟ من جوابی نداشتم و فقط نگاه می کردم.

    بعد به کانادا مهاجرت کردم. در اینجا باید یک چیزی حدود نه ماه را از رزومه هیچ کاری نکردنم حذف کنم. ولی چون اینجا نیازی به دروغ گفتن نیست آنرا حذف نمی کنم. نه ماه مثل لوکوموتیو دیزلی توی یک کارخانه کار کردم. اوایل به عنوان کارگر ساده و اواخر به عنوان سرپرست خط تولید شیفت شب. هم به عنوان راننده لیفت تراک توی کانتینرهای یخ زده در منهای سی درجه کار می کردم. هم مثل چارلی چاپلین توی فیلم عصر جدید به عنوان کارگر خط تولید. بعد از نه ماه کارم را ول کردم. سعی کردم درس بخوانم و یک مدرک بگیرم ولی عملا هیچ کاری نمی کردم و آنرا هم ول کردم.

    بعد از مدتی به ایران برگشتم. چند ماهی هیچ کاری نمی کردم تا اینکه به همان شرکت قبلی برگشتم. اینبار با یک عنوان شغلی متفاوت. مدیر توسعه کسب و کار. هنوز نمی دانم چه چیزی من را واجد شرایط مدیریت کرده بود آنهم مدیریت توسعه کسب و کار. ولی باور کنید عین واقعیت است. باز هم هیچ کاری نمی کردم و باز هم رئیسم که آدم خوبی بود هر از چند گاهی از من می پرسید “تو واقعا می خواهی چکار کنی؟” و باز هم من جوابی نداشتم. این کار را هم رها کردم. حدودا سال 1386 بود.

     

     

    مطالب مرتبط

    ده دلیل برای ترک کار

    مطالب مرتبط آینده

    سوابق اجرایی اینجانب – قسمت دوم

     

  • نیازمندیها

    آگهی روزنامه:

     

    پراید سفید مدل 87

    کارکرد: 87 هزار کیلومتر

    بدون رنگ و تصادف

    با بیمه بدنه

    قیمت: 10 میلیون مقطوع

     

    تماس تلفنی:

    – سلام

    – سلام

    – خسته نباشید

    – خیلی ممنون

    – برای آگهیتون تماس گرفتم

    – خواهش می کنم بفرمایید

    – رنگ؟

    – سفید

    – چقدر کار کرده؟

    – 87 هزار کیلومتر

    – مال چه ماهیه؟

    – بهمن

    – قیمت؟

    – 10 میلیون

    – خیلی ممنون

    – خواهش می کنم

    – خدافظ

    – خدافظ

     

    … تماس بعدی

     

  • برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

    و مشکل من؟

    نوشتن یک مطلب دیگر بر روی این وبلاگ.

    اضافه کردن چند بایت دیگر به اقیانوس خزعبلات اینترنت. یا برداشتن یک قدم دیگر. به کدام سمت؟ در کدام مسیر؟ با چه هدفی؟ نمی دانم. شاید با هدف نخ نما شدن. واقعی شدن. یا شاید با هدف جستجو و کشف و تغییر. در هر صورت مهم نیست. چیزی که مهم است این است که من یک مشکل دارم. من دوسال و نیم است که این مشکل را دارم و هیچ وقت هم از شدت آن کاسته نشده است. بعضی ها معتقدند که برای هر مشکلی یک راه حل وجود دارد.

     

    برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد

    مثلا آقای وین دایر معتقد است که “برای هر مشکلی یک راه حل معنوی وجود دارد.” شخص دیگری ممکن است ادعا کند که برای هر مشکلی یک راه حل نرم افزاری وجود دارد. یا یک راه حل مکانیکی. یا یک راه حل شیمیایی. یا یک راه حل پولی. و الخ. آقای مازلو معتقد است که هر کسی که تنها ابزارش چکش است همه مشکلات را به شکل میخ می بیند. به این ترتیب می توان گفت که برای هر مشکل کسی که فقط چکش دارد یک راه حل چکشی وجود دارد.

    دو سال پیش ترجمه این کتاب را که تا کنون نخوانده ام به همراه ترجمه یک دوجین کتاب دیگر برای تحقیقی که هرگز انجام نشد خریدم.  آنرا نخواندم شاید چون با آقای دایر هم عقیده بودم. شاید هم چون در خودم نمی دیدم که خلاف نظریه اش را ثابت کنم. فرض کنید که کسی پیدا بشود که یک مثال نقض برای نظریه “برای هر مشکلی یک راه حل … وجود دارد” پیدا بکند. مطمئن باشید صاحب نظریه راه حلی برای آن مشکل ارائه خواهد داد. شک نکنید. “همیشه یک توجیه برای هر مثال نقض وجود دارد.” (این جمله قصار را خودم گفتم.) من ترجیح دادم که با نویسنده کتاب موافق باشم تا مخالف. البته بدون خواندن آن.

    امروز حس کردم اگر تشک مبلی که رویش نشسته بودم کمی بالاتر بیاید باعث راحتی بیشتر خواهد شد. این مشکل را با قرار دادن چند جلد کتاب زیر تشک مبل حل کردم. و یکی از آن کتابها هم همین کتاب فوق الذکر بود. سعی کردم کتابهایی را که هرگز نخوانده بودم در اولویت قرار بدهم، اگرچه برای همسطح شدن تشکها مجبور شدم بعضی از کتابهایی که خوانده بودم را هم به دلیل ضخامت مناسبشان استفاده کنم. بین کتابهای شعر، تاریخ، داستان، روانشناسی و غیره تبعیضی قائل نشدم. تقریبا بیست کتاب برای همه تشکها استفاده شد. دیوان حافظ را به اصرار مادرم به کتابخانه برگرداندم.

     

    مطلب مرتبط بعدی

    چگونه درباره کتابهایی که نخوانده اید حرف بزنید

     

  • مشکلات خویش را خاص پنداشتن همانا و گیرکردن همان

    اچ.تی.تی.پی.اس. (HTTPS) ارتباط اینترنت من  به قدری در این چند روز اخیر کند شده است که باز کردن جی میل سه روز طول می کشد. بقیه سرویسهای اصطلاحا امن (secure) هم همینطور. من حتی نتوانستم وارد اینترنت بانک سامان بشوم که یک اکانت وی.پی.ان. بخرم تا شاید این مشکلم را بتوانم حل کنم. هنوز موفق به دانلود کتابی که هفته پیش از آمازون خریدم نشده ام. خلاصه از کار و زندگی افتاده ام. چرا؟

    چون اچ.تی.تی.پی.اس. من کار نمی کند.

    درست مثل وقتی که معده ام کار نمی کند. یا یک جای دیگرم.

    یک چیزی کار نمی کند و من در حالیکه ساعتها روی صندلی نشسته ام و به مانیتور زل زده، انتخابهایی را توی ذهنم بررسی می کنم که همه آنها دور از دسترس هستند. کارهایی مثل اینکه کامپیوترم را به ماشین زباله خشک بدهم و قسم بخورم که هرگز تا آخر عمرم از اینترنت استفاده نکنم. یا اینکه روی پیشانیم واژه اچ.تی.تی.پی.اس. را خالکوبی کنم. یا روی مودم اینترنتم بالا بیاورم. یا به بخش پشتیبانی ایرانسل یا بانک سامان زنگ بزنم و فحش بدهم. یا یک بلیط بخرم و به جایی بروم که در آنجا اچ.تی.تی.پی.اس. کار کند.

    شما نمی دانید که این مشکل برای من چقدر بزرگ است. شما درک نمی کنید که من اسپرگر دارم و مثل آدمهای معمولی نمی توانم با دیگران ارتباط برقرار کنم و به همین خاطر اینترنت و به خصوص ارتباط امن آن یعنی اچ.تی.تی.پی.اس. از اهمیت خاصی برای من برخوردار است.

    یک معلم رانندگی داشتم که توی یک جلسه تعلیم رانندگی همه بدبختیها و بلاهایی که توی زندگی سرش آمده بود و همه چیزهایی را که می توانسته بشود ولی نشده بود را برای من تعریف کرد و در آخر هم گفت: ” می دونی چیه؟ من آدم خاصی هستم.”

    من هم مثل او برای سالیان سال فکر می کردم که آدم خاصی هستم. با مشکلات خاص. ولی حقیقت این است که من آدم خاصی نستیم. هیچ مشکلی هم ندارم که خاص باشد. هیچ آدمی خاص نیست. هیچ آدمی مشکل خاصی ندارد.

    اگر کسی ادعا بکند که مشکل خاص دارد چون – شکمش کار نمی کند، سنگ کلیه دارد، پدرش را در کودکی از دست داده، مادرش او را در بچگی کتک می زده است، در جامعه ای به دنیا آمده که تواناییهای او را نادیده می گیرد و به او ظلم می کند، همسرش او را ترک کرده است، همسایه هایش بی فرهنگ هستند، دوستانش به او خیانت کرده اند و در حال حاضر پول کافی برای سیر کردن شکمش ندارد – من سر یک اینترنت پرسرعت با اچ.تی.تی.پی.اس. باز شرط می بندم که در همین لحظه حداقل هزار نفر دیگر در سراسر جهان وجود دارند که این مجموعه مشکلات را دارند. درست مثل او.

    یک آدم خاص

    ………………….

    جای خالی فوق را با هر مشکلی که به ذهنتان می رسد پر کنید. حداقل چند هزار نفر دیگر یا شاید هم چند میلیون نفر دیگر این مشکل را دارند. هیچ مشکلی خاص نیست. چیزی که آدمها را خاص و منحصر بفرد می کند مشکلاتشان نیست. قیافه و شخصیتشان هم نیست. خدا می داند چند میلیون نفر دیگر در جهان دقیقا مثل من INTP با مقداری سندروم اسپرگر و افسردگی و درد و مرضهای دیگر هستند. چیزی که آدمها را از هم متمایز می کند، حتی حرفهایی که می زنند یا اعتقاداتی که دارند هم نیست.

    چیزی که آدمها را ممکن است (شاید، مطمئن نیستم) از هم متمایز کند کارهایی است که انجام می دهند. در غیر اینصورت همه آدمها را می توان به دو دسته تقسیم کرد. آدمهایی که مرده اند و آدمهایی که زنده اند. در میان آنها که زنده اند آدمی با مشکل خاص وجود ندارد.

    برای من خیلی آسان است که بگویم من آدم خاصی هستم. که شرایطم خاص است. که مشکلاتم با بقیه فرق دارد. خیلی آسان است که به دلیل خاص بودن مشکلاتم هیچ کاری نکنم یا به مانیتور زل بزنم. کاری که سخت است اینست که مسئولیت زندگیم را با همه مشکلاتش بپذیرم و مثل آدم بزرگها کارهای خودم را انجام بدهم.

    برای شروع باید 3000 تومان از عابربانک سر کوچه کارت به کارت کنم. برای یک ماه سرویس وی.پی.ان.

    از همه این حرفها که بگذریم اینترنت بدون اچ.تی.تی.پی.اس. واقعا مشکل خاصی است.

    مطالب مرتبط:

    در اهمیت لوله بازکن و رهایی از گیرهای آجیلی فردی اجتماعی

  • پنج ایده برای کشتن زمان

    “زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.”

    این جمله تنها اصل زندگی مردی است که توی درکه یک مغازه آب انار فروشی دارد و من اسمش را نمی دانم.

    ولی چگونه می توان زمان را کشت؟ لطفا اگر جواب این سؤال را می دانید به من هم بگویید که از جمعه گذشته که در حین خوردن یک لیوان آب انار آنرا شنیدم حسابی ذهنم را مشغول کرده است.

    جسنجوی عبارت kill time before it kills you بر روی گوگل حدود سی و هشت میلیون نتیجه بر می گرداند. هزاران سال است که آدمها با “زمان” و مفاهیم مرتبط با آن درگیر بوده و هستند. گذشته، حال، آینده. آیا واقعا آدمی موجودی است که رو به آینده و پشت به گذشته دارد؟ آیا باید در حال زندگی کرد؟ آیا باید زمان را کشت؟ آیا زمان واقعا ما را می کشد؟

    من شخصا معتقدم که بیشتر آدمها زمان زیادی دارند که روی دستشان باد می کند و نمی دانند با آن چکار کنند. شاید خوابیدن شاهدی بر همین مدعا باشد. در طی میلیونها سال تکامل، خواب به عنوان مکانیزمی برای کشتن زمان (بزرگترین دشمن انسان) بوجود آمده است ولی ما آنرا با دلایل سطحی مثل استراحت و بازسازی سلولها توجیه می کنیم. شاید یک میلیون سال بعد آدمهایی بوجود بیایند که در شبانه روز هجده ساعت بخوابند و متوسط عمرشان صدوپنجاه سال باشد.

    ولتر معتقد بود که اگر نمی خواهید خودکشی کنید همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشید. برای من خیلی سخت است که همیشه کاری برای انجام دادن داشته باشم و شاید به همین دلیل گه گداری فکر خودکشی به سرم می زند. ولی بعضیها همیشه کاری برای انجام دادن دارند. آدمهایی که هیچ وقت وقت ندارند. بیزی هستند. شاید بتوان گفت این آدمها موفق شده اند که زمان را بکشند. آنها وقت ندارند. چرا؟ چون آنرا کشته اند. قاتلان زمان کسانی هستند که وقت ندارند. آنها که وقت دارند توسط زمان کشته خواهند شد.

    البته قضیه به این سادگی هم نباید باشد. زمان هم مثل خیلی چیزهای دیگر برای آدمهای مختلف معانی متفاوتی دارد. برای بعضی ها زمان یعنی گذشته و هر چیزی که در آن اتفاق افتاده است. بعضیها زمان را در آینده متصور هستند و اتفاقاتی که قرار است بیفتد. بعضیها هم زمانشان در حال است. پلی که گذشته را به آینده متصل می کند. برای بعضیها زمان یعنی اتفاقاتی که می افتد. مثل تحویل سال. یا دریافت حقوق. برای بعضیها زمان یعنی عددی که ساعت نشان می دهد. برای بعضیها زمان یعنی بار هستی. برای بعضیها یعنی طلا. زمان بعضیها خطی است. زمان بعضیها دوره ای. و الخ.

    به طور کلی علما دو جور به زمان نگاه می کنند. نگاه اول، زمان را بخشی از ساختار اساسی جهان هستی می داند. یک بعد مستقل از حوادث که همه اتفاقات به توالی در آن به وقوع می پیوندند. نیوتن اینگونه به زمان نگاه می کرد. نگاه مقابل نگاه اول، زمان را یک چیز یا یک حادثه و بنابراین آنرا قابل اندازه گیری یا سفر نمی داند. کسانی مثل کانت و لایبنیتز معتقد بودند که زمان هم مثل مکان و اعداد ساخته ذهن بشر است.

    انتخاب یکی از این دو نگاه به زمان، تا حدودی به یافتن راهی برای کشتن آن کمک می کند. اینکه شما بدانید که زمان نیوتنی را می خواهید بکشید یا زمان کانتی را به نظر من خودش نیمی از راه است. نگاه من بیشتر به نگاه دوم نزدیک است و با همین نگاه ایده های زیر را برای کشتن زمان کانتی پیشنهاد می کنم:

    1- عدم استفاده از ساعت مگر در مواقع ضروری مثل تنظیم جلسات و قرارهای بیش از یک نفر. اگر کسی از شما ساعت را پرسید می توانید از جوابهایی مثل “پیش از ظهر” یا “وقت شام” یا “صبح علی الطلوع” استفاده کنید. زمان اولین ضربه اش را هنگامی به شما وارد می کند که با زنگ ساعت بیدار می شوید. ضربه بعدی ساعت زدن در محل کار است.

    2-  کشتن مفاهیمی مانند “دیر شدن” یا “دیر کردن”. اگر پدیده زمان را در ذهن خود بکشید دیگر هیچ کار و هیچ چیز “دیر” نیست. اما برای کشتن زمان اول باید مفاهیم مرتبط با آنرا کشت. مفاهیمی مانند دیر و زود، مدیریت زمان، تقویم، سال نو و غیره.

     

    زمان

    3- به زمان اهمیت ندهید و برای آن کوچکترین ارزشی قائل نباشید. اصطلاح “وقت طلاست” هم مثل خود “وقت” ساخته ذهن توهم ساز بشر است. وقت طلا نیست. کشتن آن طلاست. از بین بردن زمان را به صورت آگاهانه تمرین کنید. زمان را یک شبه نمی توان کشت. کشتن “زمان” زمان می برد. به تمرین نیاز دارد. بدون اینکه ایده شماره یک را زیر پا بگذارید، هر شب اندازه تقریبی زمانی را که کشته اید، جایی یادداشت کنید.

    4- تا جایی که می توانید از کارهایی که به زمانبندی نیاز دارند، پرهیز کنید. هنگام تردد در بزرگراه ها به تابلوی “… روز مانده به اتمام پروژه …” نگاه نکنید.

    5- انار فروش فوق الذکر را پیدا کنید و از او بپرسید که چگونه زمان را می کشد. او که همه عمرش را با این اصل (زمان را بکش قبل از اینکه زمان تو را بکشد.) زندگی کرده است، قاعدتا باید جواب خوبی برای این سؤال داشته باشد.

     

  • یازده عادت مردمان گشاد آغازگر جستجوگر

    1- کار فردا را به امروز میفکن.

    2- سخت کوشی فضیلت نیست. زندگی سخت می گیرد بر مردمان سخت کوش. بیشتر از آنچه بدست می آوری، انرژی مصرف نکن.

    3- نشستن یا دراز کشیدن در خلوت و اندیشیدن استراتژیک را به کرات ولی برای مدتی کوتاه انجام بده.

    4- نگاه کن ببین بقیه چکار می کنند، تو خلاف آنرا انجام بده یا حداقل آنرا انجام نده.

    5- دهنت را ببند. همه حرفها قبلا زده شده است. جملاتت را حداقل یکی در میان حذف کن.

    6- به خطاهایت (یا ترسهایت یا ضعفهای شخصیتی یا فیزیکیت) مباهات کن و آنها را در جمع با آب و تاب بازگو کن. هیچ چیز را جدی مگیر.

    7- تعداد مؤلفه های زندگیت را کمینه کن. و روابط بین آنها را بیشینه.

    8- جستجوهایت را در مرزها متمرکز کن. به جای عبور از مرزها به یافتن مرزهای جدید بیندیش. هر مرزی انباشته از منابعی است که تلاش می کنند از یکسو به سوی دیگر مهاجرت کنند. فرصتهای بسیار برای تو.

    9- تا می توانی به مدرسه نرو و گوش به حرفهای معلم مسپار. از درخت بیاموز یا از گربه دم در یا از سریال حریم سلطان. اگر از شستشو داده شدن مغزت جلوگیری کنی نیاز به هیچ عادت دیگری نخواهی داشت.

    10- هرگز و تحت هیچ شرایطی به موفقیت میندیش. از آدمهای موفق و هر چیزی مرتبط با موفقیت برحذر باش.

    11- آدمهایی که عادتهای 1 تا 10 را دارند جستجو کن و با آنها همسفر شو.

     

  • گفتن جملات الهام بخش الهام بخش است

    جملات الهام بخش یا جملات قصار یا quotes جملاتی هستند که یک یا چند مشخصه زیر را دارند:

    – مبهم هستند.

    – بیشتر از یک مفهوم را می رسانند.

    – گوینده آنها مرده است یا خیلی مشهور است یا احتمال خیلی مشهور شدن دارد یا گمنام است.

    – امید به آینده را زنده می کنند.

    – با اگر شروع می شوند.

    – به نسل بشر گیر می دهند.

    – از کلمه زندگی یا عشق یا ثروت استفاده می کنند.

    – یک مفهوم را با مفهومی دیگر مقایسه می کنند.

    – قطعیت و تعمیم دارند.

    و الخ.

    مثلا ادیسون گفته است:

    “امروز تو به دیروز مبدل می شود، اما ممکن است فردای تو امروز نشود.”

    خوب ادیسون حتما یک چیزی می دانسته که این جمله الهام بخش را گفته است. ولی واقعا معنی این جمله چیست؟ تنها در صورتی فردای من امروز نخواهد شد که من همین امروز بمیرم یا دنیا به آخر برسد که در هر صورت امروز هم دیروز نخواهد شد.

    جملات الهام بخش فقط الهام بخش نیستند. آرام بخش هم هستند. امید بخش هم همینطور. لبخند آور هم همینطور.

    مثلا همین جمله فوق از آقای ادیسون اگرچه با منطق جور در نمی آید ولی الهام بخش است. به دل می نشیند. امروز تو به دیروز مبدل می شود، اما ممکن است فردای تو امروز نشود. WTF من الان با تکرار این جمله حس بهتری دارم.

    حالا سؤال اینست که ما چطور می توانیم جملات الهام بخش بگوییم؟ آیا همه جملات الهام بخش قبلا گفته شده اند؟ آیا جملات الهام بخش فقط به آدمهای مرده با مشهور می تواند منسوب باشد؟ من فکر می کنم هر آدمی می تواند جملات الهام بخش بگوید. ساده ترین روش برای این کار اینست که دغدغه فکری یا تجربیات زندگی خود را در یک جمله یا یک نصفه جمله با عنایت به مشخصات فوق الذکر فشرده کنید.

    مثلا ” پلاک ماشینم فرد است و روزهایی که کار می کنم زوج”

    ولی اشکال جمله فوق اینست که جهانی نیست. همه آدمها که مشکل زوج و فرد پلاک خودرو ندارند و تازه این مشکل ممکن است چند سال دیگر حتی توی تهران هم وجود نداشته باشد. پس این جمله شانس زیادی برای الهام بخش شدن ندارد.

    نکته دیگری که باید به آن توجه داشته باشید اینست که هر نویسنده یا هنرمند یا شخصیت معروف به ازای هر جمله (به ظاهر) الهام بخش، یک کتاب خزعبل از خودش صادر کرده است. تنها دو روش برای استاد شدن در تولید جملات الهام بخش وجود دارد. بنابراین اگر می خواهید جملات الهام بخش بگویید باید از همین حالا شروع به گفتن جملاتی کنید که شاید بعضی از آنها الهام بخش از آب در آیند.

    من در اینجا سعی می کنم که چند جمله الهام بخش تولید کنم:

    الهام گرفتن بیشتر از الهام بخشیدن نیاز به تمرین روزانه دارد.

    من در چهل سالگی تازه متوجه شدم که ده سال پیش سی سالم بوده است.

    قرض امروز ثروت فرداست.

    انسانیت یعنی ایجاد حس خوب در انسانهای دیگر.

    چیزی را که نتوان اندازه گرفت نباید اندازه گرفت.

    اعتماد چیز خوبیست ولی برای دیگران.

    همیشه اکثریت با اقلیت مخالفند. و برعکس.

    ثروت واقعی چیزیست که با دست لمس نمی شود.

    کسی که گوش نمی دهد نمی تواند بشنود.

    عشق چیزهای کوچک را بزرگ می کند.

    عشق واقعی یعنی بخشیدن مداوم خطاهای خود و دیگران.

    تو فقط می توانی خودت باشی.

    سکوت و حرف زدن دو روی یک سکه هستند.

    گفتن جملات الهام بخش الهام بخش است.

     

    البته این فقط یک شروع است. همیچ تضمینی برای اینکه یک جمله الهام بخش به نام شما در تاریخ ثبت شود وجود ندارد. بزرگترین ریسک کار اینست که جمله الهام بخش شما را به نام یک آدم معروف بزنند. مثلا کوروش کبیر یا گاندی. یا در بهترین حالت زیر جمله شما بنویسند گمنام. مهم نیست. چیزی که اهمیت دارد اینست که:

    گفتن جملات الهام بخش الهام بخش است.

  • کار بعضی ها دست خودشان است و کار بعضی ها دست خودشان نیست

    چند دقیقه پیش کارشناس بانک تشریف آوردند و ملک اینجانب را برای دریافت یک وام کوچک در قالب کارت اعتباری (credit card) کارشناسی کردند. کپی سند و پایان کار و کروکی و عوارض شهرداری و … قبلا ارائه شده بود. ایشان فقط می خواستند مطمئن شوند که ملک بنده سر جایش قرار دارد. البته چند تا سؤال بی ربط هم برای خالی نبودن عریضه پرسیدند.

    “کف سرامیک است؟” بعله.

    “شوفاژ دارید؟” بعله.

    “کابینتها فلزی هستند؟” بعله.

    “چند ساله اینجا هستید؟” 4-5 سال.

    اینها سؤالهای خانم کارشناس بود. و به این ترتیب ملک بنده کارشناسی شد.

    سؤالی که من از خانم کارشناس پرسیدم این بود که “شما تعطیل نیستید؟” (امروز شنبه  16 دی ماه 1391 به علت آلودگی هوای تهران همه جا از جمله بانکها و بازار بورس تعطیل بود.)

    خانم کارشناس جواب دادند که “نه کار ما دست خودمونه.”

    من تا امروز نمی دانستم که در این شهر آدمهایی هستند که کارشان دست خودشان است. در برابر آدمهایی که کارشان دست خودشان نیست. حالا این سؤال مطرح می شود که از کجا می توان فهمید که چه کسی کارش دست خودش است؟ ملاک اینکه کار آدم دست خودش باشد چیست؟ آدم چه کار باید بکند که کارش اگر دست خودش نیست دست خودش بیاید؟ من هم دوست دارم که کارم دست خودم باشد. جدی.

    قبلا از اینکه جواب این سؤالها را بیابیم باید با مدل کسب و کار یا همان business model و انواع آن آشنا بشویم. یک رویکرد رایج در مدلهای کسب و کار، دسته بندی طرفین معامله است. مثلا در مدل B2B در هر دو سر معامله یک شرکت یا یک کسب و کار قرار دارد. مثلا یک پالایشگاه به یک کارخانه مواد اولیه می فروشد. یا مدل B2C که در آن یک کسب و کار به یک مشتری چیزی می فروشد. مثلا یک رستوران به یک مشتری غذا می فروشد.

    به نظر من دسته بندی فوق ساختگی است و به طور کلی در هر مدلی یک نفر خریدار است و یک نفر فروشنده. در یک مدل کسب و کار چیزی که اهمیت دارد و آنرا از مدلهای دیگر متمایز می کند اینست که مشتری چه خصوصیاتی دارد و با چه نیت و انگیزه ای عمل خرید را انجام می دهد.

    بر این اساس مشتریان را به دو گروه کلی b یا bored یا ملول و گروه d یا desperate یا مجبور (یا بیچاره) و به همین ترتیب مدلهای کسب و کار مربوطه را به دو مدل B2b و B2d می توان دسته بندی کرد.

    انگیزه مشتریان برای خریدن یک چیز در طیفی قرار می گیرد که یک سوی آن اجبار است و سوی دیگر آن ملال. وسطهای طیف هم ترکیبی از هر دو. این نظریه می گوید که یک آدم تا ملول یا مجبور نشود چیزی را نمی خرد. فرقی نمی کند که آن چیز چی باشد. فرش ماشینی، خودرو، شلوار جین، جوراب، ساندویچ هات داگ، سفره عقد، نان سنگک، آپارتمان یکخوابه، کارت اعتباری، پر کردن دندان و الخ. هر چیزی که شما در زندگیتان می خرید یا از روی ملال است یا از روی اجبار و یا ترکیبی از هردو. استثنایی وجود ندارد. سی درصد ملال هفتاد درصد اجبار. یا درصدهای دیگر. مهم اینست که جمعشان حتما صد می شود.

    آدمهایی کارشان دست خودشان است که با مدل B2d کار می کنند. یا به عبارت دیگر به مشتریانی که از روی اجبار چیزی را می خرند، چیزی را می فروشند. برای مثال جراحی قلب باز. وقتی دکتر به شما می گوید که باید جراحی قلب باز کنید، باید جراجی قلب باز کنید. یا … وقتی بانک به من می گوید که برای گرفتن کارت اعتباری با بهره 22.5 درصد باید سند آپارتمانم را در رهن بانک بگذارم و برای این کار کارشناس بانک باید بیاید و آپارتمانم را کارشناسی کند و برای این کار 110000 تومان بگیرد، من مجبورم که این کار را انجام بدهم. یا … وقتی یک نفر با چاقو شما را تهدید می کند که کیف پولتان را به او بدهید، باید کیف پولتان را به او بدهید یا …

    چند روز پیش آقای دکتر ناصر کرمی مطلب جالبی درباره زورگیری نوشته بود. “همه مردم از آن جهت عدالت را دوست دارند که می ترسند روزی به آنها ظلم شود. یعنی برای قاطبه بشر عدالت نه یک امر مسلم اخلاقی و انسانی بلکه صرفا تمهیدی مصلحت اندیشانه و بواقع سودجویانه است.” آقای دکتر کرمی با این مقدمه قانون اعدام زورگیران را تفسیر می کند و جامعه را به سه دسته تقسیم. یک دسته زورگیران، دسته دوم واضعان قانون اعدام زورگیران و دسته سوم اکثریتی انبوه که نه اینند و نه آن.

    البته که قضیه اخلاقی نیست. البته که قضیه کاملا جنبه اقتصادی دارد. البته که قاطبه بشر مصلحت اندیش و سودجوست. البته که اکثریتی انبوه نه اینند و نه آن. در زورگیری هم مثل معامله های دیگر، یک طرف خریدار قرار دارد و طرف دیگر فروشنده. مهم نیست که چه عواملی خریدار را در شرایط معامله (زورگیری) قرار داده است. خریدار ممکن است از روی ملال و برای قدم زدن بیرون رفته باشد. یا از روی ترکیبی از ملال و اجبار برای خریدن چیپس و ماست. فرقی نمی کند. چیزی که مهم است اینست که در شرایط خرید قرار دارد و شرایط خرید و قیمت آن را فروشنده تعیین می کند. درست مثل کارت اعتباری خریدن من.

    داستان من از این قرار است که یک روز از روی ملال تصمیم گرفتم که یک مزرعه بخرم. صد درصد ملال. ملال خالص. صد درصد. بعد از روی ترکیبی از ملال و اجبار تصمیم گرفتم که یک خودرو بخرم. بعد برای خریدن خودرو مجبور شدم که یک وام بخرم. با همه شرایط احمقانه و زورگیرانه ای که بانک تعیین می کرد.

    از این مثالها فراوان است. مثلا سیگار کشیدن را در نظر بگیرید. ابتدا از روی ملال شروع می کنید به سیگار کشیدن. بعد باز هم از روی ملال به سیگار کشیدن ادامه می دهید. بعد فکر می کنید که به سیگار کشیدن معتاد شده اید و مجبورید که به سیگار کشیدن ادامه بدهید. در این مرحله شما سیگار کشیدن را از روی ترکیبی از ملال و اجبار ادامه می دهید. ادامه این رفتار ممکن است شما را در شرایطی قرار دهد که مجبور به خریدن یک عمل جراحی قلب باز بشوید. زندگی کردن در هوای آلوده تهران هم همینطور.

    خریدار در مدل B2b حق انتخاب دارد.(بیشتر از دو انتخاب) شما می توانید از روی ملال سیگار بکشید یا تلویزیون نگاه کنید یا توی خیابانهای شهر ماشین سواری کنید یا وبلاگ من را بخوانید یا قدم بزنید و الخ. ولی خریدار در مدل B2d حداکثر دو انتخاب دارد. یا عمل جراحی قلب باز را انجام می دهید یا مرگی دردناک را می پذیرید. یا کیف پولتان را می دهید و یا با چاقوی زورگیر مواجه می شوید. یا سند آپارتمانتان را بعد از کارشناسی شدن ملک و پرداخت هزینه های مربوطه در رهن بانک می گذارید و یا ماشین خریدن را برای مدتی بی خیال می شوید.

    فروشندگان B2d کسانی هستند که کارشان دست خودشان است. فروشندگانی که به دلیل آلودگی هوا یا هر دلیل دیگری کسب و کارشان تعطیل نمی شود. آنها هم قیمت را تعیین می کنند و هم شرایط معامله را. و به همین دلیل هم می توانند بگویند “کار ما دست خودمونه.”

     

    مؤخره

    خریداران و فروشندگان کسب و کارهای B2d کمترین سهم را در آلودگی شهرهای بزرگ دارند.  از همین روست که اولین جایی که در شرایط بحرانی مثل آلودگی هوا یا یخبندان تعطیل می شود مدارس هستند. بچه ها صد درصد از روی ملال به مدرسه می روند. ملال خودشان یا ملال والدینشان. فرقی نمی کند. ادارات دولتی هم تا حدود زیادی از همین قاعده پیروی می کنند. بانکها هم همینطور. البته به جز دایره اعتبارات و تسهیلاتشان.

     

    مطالب مرتبط:

    عامل اصلی ترافیک شهر تهران و ده روش برای از بین بردن آن

    خریدار با مسئولیت نا محدود

  • سلامی به گرمی آتش گاز طبیعی تقدیم به تو که از نسل پیامکیان هستی

    “سلامی به زیبایی نام اهورا مزدا به بزرگی نام ایران به گرمی آتش زرتشت به زرینی برگهای تاریخ ماد و آریا تقدیم به تو که از نسل کوروش کبیری. پیشاپیش یلدای پارس یت فرخنده باد.”

    این متن یک پیامک تبریک شب یلداست که در ذهن من چند سؤال ایجاد کرد:

    – زیبایی نام اهورا مزدا در چیست؟ اصولا زیبایی یک نام را چطور می توان حس/درک کرد؟ مثلا زیبایی نام علی (نام خودم) یا زیبایی نام چنگیز یا زیبایی نام محمود یا هر اسم دیگری.

    – یک سلام چطور می تواند به زیبایی یک نام باشد؟ سلام. سلامی به زیبایی نام علی سخاوتی.

    – بزرگی نام ایران چقدر است؟ این بزرگی چطور سنجیده می شود؟ نام ایران از نام چه کشورهایی بزرگتر و از نام چه کشورهایی کوچکتر و با نام کدام کشورها مساوی است؟ مثلا اگر بگوییم “نام ایران تقریبا به بزرگی نام سوریه است.” آیا گزاره درستی را بیان کرده ایم؟

    – گرمی آتش زرتشت چطور؟ آیا آتش زرتشت از آتشهایی که ما امروزه بر می افروزیم گرمتر بوده است؟ یا سردتر؟ یا اساسا گرمایش با آتشهای امروزی فرق داشته است؟

    – مادها و قوم آریایی برگ تاریخ زرینی داشتند؟ نه جدی؟ من شخصا از درس تاریخ بدم می آمد و چیزی از برگهای زرین تاریخ این اقوام در خاطرم نمانده است.

    همه این سؤالها به احتمال زیاد بی مورد و غیر منطقی است. نویسنده پیامک فوق برای زیباتر کردن متنش از صنایع ادبی مثل تشبیه و استعاره استفاده کرده است. مثل سلامی چو بوی خوش آشنایی. یا سلامی به زیبایی یک لبخند. یا سلامی به گرمی دستان مادر. و الخ.

    ولی چرا نسل کوروش؟ دو هزار و پانصد سال گذشته و بین ما و کوروش میلیونها ژن از نژادهای مختلف فرو شده است. ترک و عرب و مغول و غیره. چه کسی می داند که نسلش در دو هزار و پانصد سال پیش به چه کسی بر می گردد؟ و اصلا چه اهمیتی دارد؟ “سلامی به گرمی آتش زرتشت تقدیم به تو که از نسل کوروش کبیری.” اوق.  این جمله حتی شاعرانه هم نیست.

    اگر پیش بینی نوستراداموس درست از آب در نیاید و کره زمین چند هزار سال دیگر به حیاتش ادامه بدهد، من پیش بینی می کنم که دو هزار و پانصد سال دیگر یک عده آدم پیدا خواهند شد که به داشتن رابطه با نسل ما افتخار بکنند.

    تنها مشکل اینست که دوره ما مثل دوره مادها یک اسم مشخص ندارد. ما نیاز به یک اسم قومی/قبیله ای داریم. چیزی مثل پیامکیه یا پیامکیان.

    دو هزار و پانصد سال دیگر در این کشور مردمانی خواهند زیست که از این دوره با افتخار و حسرت یاد بکنند. دوره پیامکیان یک دوره پرشکوه تاریخی محسوب خواهد شد. با برگهایی زرین در تاریخ. عبارت “سلامی به گرمی آتش گاز طبیعی” احساسی شاعرانه، نوستالژیک و غرور آمیز در ایرانیان دو هزار و پانصد سال بعد ایجاد خواهد کرد. “سلامی به زیبایی نام پیامک” هم همینطور.

     

    آتش گاز طبیعی

    سلامی به گرمی آتش گاز طبیعی تقدیم به تو که از نسل پیامکیان هستی.

     

     

  • Catch 22

    تنها راه پاکیزه شدن هوا تعطیل شدن مدارس و ادارات دولتی است. به محض تعطیل شدن مدارس و ادارات دولتی کارمندان دولت و بچه ها و والدینشان و سایر شهروندان به خیابانها می آیند و با ماشین چرخ می زنند. اینجوری هوا بیشتر آلوده می شود. اگر مدارس و ادارات دولتی باز باشند هوا آلوده می شود و اگر تعطیل باشند هوا بیشتر آلوده می شود. اگر هوا آلوده باشد دولت مجبور است مدارس و ادارات دولتی را تعطیل کند. اگر مدارس و ادارات دولتی تعطیل باشند هوا به اجبار بیشتر آلوده می شود.

    یا

    بچه های بیشتری باید به مدرسه و بعد به دانشگاه بروند تا خودروهای بیشتری تولید بشود. خودروهای بیشتری برای بردن بچه های بیشتر به مدرسه نیاز است.

    یا

    تنها راه سالم ماندن بچه ها مدرسه نرفتن است. بچه های سالم باید به مدرسه بروند.

    یا

    “آنها حق دارند هر کاری را که ما نمی توانیم از انجامش منعشان کنیم، انجام بدهند.”

     

     

    Catch 22
    Catch 22

    “Catch-22 says they have a right to do anything we can’t stop them from doing.”

    or

    There was only one catch and that was Catch-22, which specified that a concern for one’s safety in the face of dangers that were real and immediate was the process of a rational mind. Orr was crazy and could be grounded. All he had to do was ask; and as soon as he did, he would no longer be crazy and would have to fly more missions. Orr would be crazy to fly more missions and sane if he didn’t, but if he were sane he had to fly them. If he flew them he was crazy and didn’t have to; but if he didn’t want to he was sane and had to. Yossarian was moved very deeply by the absolute simplicity of this clause of Catch-22 and let out a respectful whistle. (p. 56, ch. 5)