دسته: بی ربط

  • رفتن رستم به نانوایی و خشم گرفتن نانوا بر رستم و رزم رستم با نانوا

     

    پای رستم

    داستان عکس فوق از این قرار است:

    دوست عزیز من که در این نوشته نام مستعارش رستم است، چند روز پیش صبح زود برای خریدن نان به نانوایی می رود. رستم در مورد کیفیت نان به نانوا اعتراض می کند. نانوا به جای پذیرش انتقاد سازنده رستم موضع دفاعی می گیرد و از او می خواهد که نانش را از جای دیگری بخرد. رستم به این برخورد نانوا هم اعتراض می کند. نانوا فحش رکیکی نثار رستم می کند. رستم تهدید می کند که نانوا را می اندازد توی تنور. نانوا و همکارش به رستم حمله می کنند. یکی با پاروی سنگکی یعنی چوبی که سرش میله ای فلزی نصب شده است و دیگری با شلوار پایین کشیده و تهدید به هتک حرمت رستم. ظاهرا در آن لحظه مشتری دیگری به جز رستم آنجا نبوده است.

    دعوا شروع می شود. هم رستم آنها را می زند و هم آنها رستم را ولی از آنجاییکه آنها دو نفر بوده اند و چوب و چماقی هم داشته اند اثر دعوا بر روی پاهای رستم می ماند. چیزی که در عکس فوق می توانید مشاهده کنید. متاسفانه من عکسی از جراحاتی که رستم بر روی بدن نانواها ممکن است به جا گذاشته باشد ندارم. ولی خود رستم به من گفت که از دهان یکیشان خون جاری بوده است. بالاخره چند نفر دیگر سر می رسند و دعوا خاتمه می یابد.

    تا جایی که من رستم را می شناسم آدم بسیار آرام و مأخوذ به حیایی است. از او پرسیدم که چرا این کار را کرد؟ در آن لحظه چه احساسی داشت؟ الان درباره اتفاقی که افتاد چه نظری دارد؟ و الخ.

    رستم گفت که در آن لحظه احساس خوبی داشت. حس می کرد که دارد از حقش دفاع می کند، که برای دلیلی ارزشمند می جنگد و از لحاظ ذهنی این آمادگی را داشت که در صورت بالا گرفتن کار، تا آخرش برود. رستم خودش اعتراف می کند که این جسارت و شجاعت می توانست به یک جراحت جدی یا حتی مرگ او منجر شود. مرگی که با ترکیب اعتراض و فحش و کتک حاصل می شود و نمونه های فراوانی از آن در فرهنگها و جوامع مختلف وجود دارد.

    حالا سؤال اساسی اینست که آیا رستم کار درستی کرده است؟ اگر نه، رستم چه کاری باید در آن موقعیت می کرد؟ رستم معتقد است که عکس العملش تا حد زیادی حاصل جمع اعتراضهای نکرده ای بود که به دلایل مختلف درون خودش ریخته بوده است. به عنوان مثال اعتراض به کیفیت بد نان آن نانوا و برخورد زشتش با مشتریان برای یک مدت طولانی. رستم فکر می کند که فحش نانوا در آن صبح پاییزی آخرین قطره ای بوده که کاسه صبرش را لبریز کرده است. مگر نه اینکه هر آدمی یک ظرفیتی دارد؟

    در ضمن این را هم باید اضافه کنم که داشتن هوش هیجانی و مهارت کنترل خشم در همه موقعیتها بکار نمی آید. رستم از هوش هیجانی بالایی برخوردار است و در کنترل خشم هم ید طولایی دارد ولی وقتی دو نفر با چماق به آدم حمله می کنند، چکار می توان کرد؟ رستم به من گفت که او را عملا “خفت” کردند وگرنه فکر فرار هم در مقطعی به سرش زده بوده است.

    من شخصا رستم را هم تحسین می کنم و هم به او غبطه می خورم. ای کاش من هم جسارت چنین کاری را داشتم. من تا به حال به کیفیت نان هیچ نانوایی اعتراض نکرده ام و احتمالا بعد از این هم نخواهم کرد. اگر یک نانوایی نانش بد باشد سعی می کنم جایی پیدا کنم که نانش بهتر باشد. اگر نان هیچ نانوایی خوب نباشد سعی می کنم خودم نان پختن یاد بگیرم و نان بپزم یا نان را کلا از رژیم غذاییم حذف بکنم. شاید چون اعتقاد دارم که بیشتر آدمها از جمله نانواها نمی خواهند تغییر بکنند. شاهد این ادعا هم رشد کیفی و تکنیکی نانواهای سنتی در صد سال (یا حتی بیشتر) گذشته است.  دلیل احتمالی دیگر من برای اعتراض نکردن به نانواها و فروشندگان دیگر اینست که معتقدم مسئولیت خریدار نامحدود است.

    به نظر من تنها عاملی که می تواند باعث بهبود کیفیت نان یک نانوایی و برخوردش با مشتریانش بشود، اقتصادی است. به عبارت دیگر تنها اعتراضی که به یک نانوای (یا هر فروشند یا سرویس دهنده یا …) “بد” می توان کرد نخریدن نان از اوست. این روش البته یک نقطه ضعف بزرگ دارد و آن اینست که به ازای هر یک مشتری که نان بد ر ا از نانوای بی ادب بی تمدن گستاخ درنده خو نمی خرد، ممکن است ده (یا هزار) مشتری دیگر وجود داشته باشند که حاضر باشند از آن نانوا نان بخرند. از روی انتخاب یا گوسفندوار. اینجاست که “بد” بودن نانوا و نانش زیر سؤال می رود و مورد تردید واقع می شود. مخصوصا در یک جامعه به شدت مردم سالار (دموکرات)، یعنی جایی که اکثریت مشتریان با خریدشان مهر تایید می زنند به نانوا و نانش و چوبش و شلوار پایین کشیده شده اش و چیزهای دیگرش.

    اشکال دیگر روش پیشنهادی من اینست که ممکن است همه نانواهای شهر کم و بیش همینجوری باشند و در نتیجه مشتری کیفیت مدار گزینه بهتری نداشته باشد. اشکال دیگر اینست که این مشتری به هزار و یک دلیل نتواند خودش نان بپزد و یا نان را از رژیم غذایی خود و خانواده اش حذف بکند.

    همانطوری که می بینید قضیه به این سادگی ها هم که به نظر می آید نیست. مخصوصا اگر مشتری کتک خورده گه گداری به گرفتن انتقام و دادن درسی به نانوا هم فکر بکند. مخصوصا اگر نانوا با فروختن هر یک نان اعتماد به نفس بیشتری برای تکرار کردار و گفتار و پندار زشتش پیدا بکند. چنین مسئله ای را شاید با دفاع شخصی یا بستن دهان نتوان حل کرد.

    از این خزعبلات تحلیلی که بگذریم، رستم کاری را که در آن لحظه فکر می کرده درست است، به درستی انجام داده و از انجامش هم به هیچ وجه پشیمان نیست. من به دوستی با رستم افتخارمی کنم و شعر زیر را از طرف فردوسی به او تقدیم می نمایم:

     

    هر آنکس که آید بر من بجنگ        شما دل مدارید از آن کار تنگ
    شما سر بسر  همگنان همگروه      مباشید از آن نامداران ستوه
    بنام نکو گر بمیرم رواست            مرا نام باید که تن مرگ راست
    ترا نام باید که ماند دراز              نمانی همی کار چندان مساز
    چنین گفت رستم بایرانیان            که من جنگ را بسته دارم میان
    که امروز رزمی بزرگ است پیش   پدید آید اندازه گرگ و میش
    که رزمی بود در میان دو کوه       جهانرا بشوید به خون همگروه
    پی کین نهان گردد از روی بوم      شود گرز پولاد برسان موم
    دو دستش ببندم بخم کمند              اگر یار باشد سپهر بلند
    مرا گر برزم اندر آید زمان          نمیرم به بزم اندرون بیگمان
    دل اندر سرای سپنجی مبند           بس ایمن مشو در سرای گزند
    اگر یار باشد روان با خرد          بنیک و ببد روز را نشمرد

    ~ قسمتی از “آغاز رزم” – لشگر آراستن ایرانیان و تورانیان – شاهنامه فردوسی

  • پیشنهاد یک مدل توزیع شده تخمی بدبینانه برای مدیریت ریسک

    همه تخم مرغهایت را توی یک سبد مگذار

    توی همه سبدهایت تخم مرغ مگذار

    توی بعضی از سبدهایت هیچ چیز مگذار

    بعضی از تخم مرغهایت را توی هیچ چیز مگذار

    بعضی از تخم مرغهایت را به دیگران بده

    با سبد یا بدون سبد

    بعضی از تخم مرغهای دیگران را بگیر

    با نرمش یا با زور یا با فریب یا با دزدی

    همه تخم مرغها یا همه سبدهای هیچ کس را مگیر

    گندیده بودن بعضی از تخم مرغهایت را بپذیر

    و سوراخ بودن بعضی از سبدهایت را

    تا می توانی از سبد و تخم مرغ، مال خودت یا مال دیگران، بپرهیز

    و بدان که ریسکهایت را تخمی تر از این هم می توانی مدیریت کنی

     

  • منطق نفتی یا ده سؤال و یک جواب درباره دلار و نفت

    سؤال اول: دلار از کجا می آید؟

    جواب اول: از نفت

    فرض اول: نفت ملی است. در سال 1329 ملی شد.

    فرض دوم: ملی بودن نفت یعنی اینکه نفت به ملت تعلق دارد.

    سؤال سوم: چرا ملت از بالا رفتن ارزش چیزی که متعلق به اوست نگران یا ناراحت می شود؟ یا به آن اعتراض می کند؟ درآمد ناخالص (GDP) هر ایرانی حدود 13000 دلار است که قسمت عمده اش را نفت و دلار حاصل از فروش آن تشکیل می دهد. چه فرقی می کند که دلار 1000 تومان باشد یا 10000 تومان؟

     

    دلار نفتی

    فرض سوم: نفت ملی نیست.

    سؤال چهارم: چرا ملت از بالا رفتن ارزش چیزی که متعلق به او نیست نگران یا ناراحت می شود؟ یا به آن اعتراض می کند؟ اگر نفت ملی نیست یا به عبارت دیگر نفت و دلار حاصل از آن (یا حاصل نشده از آن) متعلق به ملت نیست چرا ملت باید نسبت به تغییر قیمت آن واکنش نشان بدهد؟

    سؤال پنجم: آیا نفت اساسا می تواند ملی باشد؟ کاملا ملی؟ تا حدودی ملی؟

    سؤال ششم؟ چرا ما نمی توانیم چیزی را که متعلق به ماست بفروشیم؟

    سؤل هفتم: آیا امکان دارد که نفت هرگز ملی نشده باشد؟ آیا ممکن است که توهم ملی بودن نفت در ما انتظارات وهم آلودی درباره قیمت دلار و مؤلفه های دیگر اقتصادی ایجاد کرده باشد؟

    سؤال هشتم: تعریف، شرایط و ملزومات ملی شدن/بودن/ماندن نفت چیست؟

    سؤال نهم: آیا ملی شدن نفت بیشتر شبیه به یک رخداد است یا یک فرایند تکاملی درازمدت؟

    سؤال دهم: آیا یک شخص یا یک گروه کوچک اصولا می توانند نفت یا هر چیز دیگری را برای یک ملت ملی کنند؟

    سؤال بی ربط: چرا اولین کسانی که به گران شدن دلار اعتراض می کنند بازاری ها هستند؟

     

  • ده نکته ساده درباره کوهنوردی

    قله کلون بستک با ارتفاع 4160 متر

    1- بالا رفتن همیشه از پایین آمدن آسانتر است.

    2- قله همیشه نزدیکتر از آنی که هست به نظر می رسد. (برعکس ماشین بغلی در آینه بغل ماشین)

    3- در یک گروه کسی که از دیگران آهسته تر می رود بیشترین لذت را می برد چون دیگران مجبورند دائما برای او منتظر بمانند.

    4- لباس و ابزار کوهنوردی خارجی گران قیمت بیشتر از آنچه به نظر می رسد ضروری است و موجب راحتی جان و آسودگی خاطر می گردد.

    5- بیشتر کوهنوردان نسبت به خطرات و مضرات کاری که می کنند، آگاهی کافی ندارند. نسبت به هزینه آن هم همینطور.

    6- لذت اصلی کوهنوردی در دور شدن از کوهپایه نهفته است نه در نزدیک شدن به قله.

    7- رشته کوه البرز در شمال تهران واقع شده است و فروشندگان لوازم کوهنوردی در جنوب آن.

    8- کوهنورد واقعی کسی است که بتواند در تاریکی شب راهش را در کوه پیدا کند و مجبور نباشد برای رسیدن به اتوبوس یا مینی بوس نصف شب از خواب خوش بیدار بشود.

    9- از بالا به پایین نگاه کردن تقریبا همان لذتی را دارد که از پایین به بالا نگاه کردن.

    10- از یک جایی بالاتر همه به هم سلام می دهند و درود می فرستند.

  • موفقیت نامه

    یا راههای موفق شدن برای نوجوانان و همچنین سالمندان

    1- روی یک چیز تمرکز کن و برای مدت زیادی آن کار را انجام بده. حداقل ده هزار ساعت.

    2- توی دانشگاه با کسی که بعدا قرار است موفق بشود و تو را استخدام کند، دوست شو.

    3- با استعداد فوق العاده به دنیا بیا.

    4- هر روز تمرین روزانه ات را انجام بده.

    5- کتاب هفت عادت مردمان مؤثر را بخوان. و هر وقت موفق شدی کتاب عادت هشتم را.

    6- به آدمهای موفق خوش خدمتی کن. آنچه را که می پسندند بگو و بکن. به تعداد زیادی از آدمهای موفق.

    7- کارهایی کن که دیگران از انجام آنها واهمه دارند.

    8- چیزهای غیرعادی بگو و کارهای خلاف عرف انجام بده. هرچقدر هم که احمقانه به نظر برسد.

    9- ظاهرت را آراسته کن. و بینی ات را جراحی.

    10- کارهای مختلف را تجربه کن. از یک پروژه به پروژه دیگر برو. تا یکی از آنها تو را موفق بکند.

    11- زیرآب دیگران را بزن و دستاوردهایشان را به نام خودت ثبت کن.

    12- جمعی فرومایه را برای همنشینی انتخاب کن، چنانکه در میان آنها موفق به نظر برسی.

    13- در زندگی هر صحنه ای را مسابقه ای ببین و سعی کن در آن برنده باشی. برنده برنده فکر نکن.

    14- خودت را بشناس. هنر خلق کن.

    15- زمین و ملک بخر. هر چه زودتر ساخت و ساز را به مجموعه پروژه هایت اضافه کن. یا یک رستوران یا ساندویچی.

    16- زندگینامه استیو جابز را بخوان و سعی کن مثل او زندگی کنی.

    17- ارث ببر.

    18- در قرعه کشی قرض الحسنه شرکت کن.

    19- قرض الحسنه قرض بگیر و طلا و دلار بخر.

    20- بیشتر از آنکه می گیری بده.

    21- دهنت را ببند. یا از هر دو جمله که می خواهی بگویی یکی را حذف کن.

    22- از دیگران بیگاری بکش.

    23- واردات را در دستور کار خود قرار بده.

    24- تعداد بازدیدکنندگان وب سایتت را به بازدیدکنندگان وب سایتت نمایش بده. یا کمی بیشتر.

    25- از ماشین آلات ساخت ایتالیا استفاده کن.

    26- وعده های بزرگ بده و همزمان به چیزهای بزرگ دیگر نیز بیندیش.

    27- حق خودت را نشناس و حتی اگر شناختی به آن قانع مباش.

    28- به جای عمل از کلمات استفاده کن. و شماره تلفن رند.

    29- کارهای دیگران را انتقاد کن.

    30- دانشگاه برو و کسب مدرک کن. ز گهواره تا گور.

    31- به موفقیت میندیش.

    32- در کارگاههای موفقیت شرکت کن.

    33- هر روز صبحانه ات را بخور و ظرفهایت را بشور.

    34- گشادی پیشه کن آنچنان که شایسته انسانهای بسیار موفق است.

    35- موفقیت را برای خودت تعریف کن.

    36- دو کتاب بنویس. یکی درباره قبل از موفقیتت. دیگری درباره بعد از آن. یا برعکس.

    37- به زبان انگلیسی مسلط شو و از اینترنت پر سرعت استفاده کن.

    38- نقاط ضعف دیگران را بشناس. نقاط قوت خودت را اگر نشناختی مهم نیست.

    39- حقیقت را نگو اگرچه به نفع خودت باشد.

    40- دیگران چون آب دریا هستند که برای خفه نشدن باید سرت را بالاتر از آنها بگیری. دائما خودت را با دیگران مقایسه کن.

  • درباب شور و شوق

    S درباره مطلب قبلی سؤالی پرسیده بود که به دلیل طولانی بودن جواب ترجیح دادم آنرا به عنوان یک مطلب مسقل بنویسم.

    سؤال:

    “سلام با توجه به مشاهداتم توی رفتار و زندگی خودم به این نتیجه رسیدم که تمرین روزانه ی این 4 بعد هم نیاز به عاملی به نام شور و شوق داره. این یکی رو با چی میشه توانمند کرد؟تا الان راهکارهای من برای برگشتن به شور و شوقم نسبت به همه چیز، قبل از شستشوی مغزی به بن بست رسیده و خیلی دوست دارم که این که محرک غلبه بر اکثر ترس ها و موانع و … ست برگرده.”

    جواب:

    اول از همه باید بگویم که خود من شور و شوق زیادی برای نوشتن این مطلب یا به طور کلی این وبلاگ ندارم. اینبار هم مثل دفعه های قبل از خودم می پرسم آیا این نوشته آخر من خواهد بود؟ آیا من از فردا کاری را که نسبت به آن شور و شوق داشته باشم پیدا خواهم کرد؟ من و S در جستجوی شور و شوق (passion) تنها نیستیم. میلیاردها آدم از تولد تا مرگ به دنبال این گوهر نایاب می گردند. به دنبال آتش عشقی که در نی بیفد یا جوشش عشقی که در می. کجاست آن آتش مقدس؟ شور و شوق شما چیست؟ کجاست؟ آیا جایی در قونیه زیر خاک مدفون شده است؟ یا پارک ملت؟ چگونه می توان آنرا کشف کرد؟ نه جدا؟

    در خیال خودم بعدها که پیرتر می شوم و عکسهایم را روی فیس بوک می گذارم، می توانم زیر یک عکس بنویسم: “اینجا زمانی بود که شور و شوقم را پیدا کردم”. یا یک مجموعه عکس را می توانم مابعد شور و شوق (post passion) نامگذاری بکنم. این عکس را درست یک ماه قبل از پیدا کردن شور و شوقم گرفتم. کاملا مشخصه نه؟

    آیا استیو جابز زمانی که زنده بود هر روز صبح با شور و شوق بیدار می شد و برای ساختن “آی فلان” بعدی اش، فاصله بین خانه تا دفتر کارش را جامه چاک کنان تخته گاز می رفت؟ یا اینکه آیا مولانا از وقتی شور و شوقش را پیدا کرد شروع کرد به سرودن مثنوی، آنهم در حالت سماع و شرحه شرحه کردن سینه اش؟

    هر که را جامه ز عشقی چاک شد     او ز حرص و عیب کلی پاک شد ~ مولانا

    من شخصا از آن دسته آدمهایی هستم که اصولا شور و شوق زیادی ندارند و اگر هم به طور مقطعی شور و شوقی گریبانشان را بگیرد، خیلی زود مثل آتشی که در نیستان بیفتد، خاموش می شود. ( من یکبار شاهد افتادن آتش در نیستانی بزرگ در نزدیکی کرمانشاه بودم. آتش در آن نیستان یکی از زیباترین پدیده هایی بود که تا به امروز دیده ام. موسیقی نی ها به هنگام سوختن شگفت انگیز بود.) حداقل تا به امروز که این مطلب را برای شما می نویسم اینگونه بوده است. شاید من هم روزی از آن آدمهای خوش شانس و خوش بختی بشوم که از بالا پایینشان شور شوق می ریزد. مثل تام کروز در Mission Impossible یا همچین چیزی. ولی تا آن زمان فرا برسد ببینیم شور و شوق از کجا می آید؟ آیا واقعا برای انجام تمرین روزانه به شور و شوق نیاز داریم؟

    شور و شوق از کجا می آید؟

    در مکتب بودایی شور وشوق (enthusiasm) در کنار سخاوت، انضباط (discipline)، بردباری، مراقبه (meditation) و پراجنا (خرد بی قید و شرط)، شش روش یا شش فعالیت در زندگی کسانی است که در مسیر رشد و تعالی تعلیم می بینند. هر کدام از این شش فعالیت یک “پارامیتا” نامیده می شود. پارامیتا در زبان سانسکریت به معنی “به کرانه دیگر رفته” است. هر یک از این شش فعالیت قابلیت این را دارد که ما را به آن سوی رودخانه ببرد. جایی فراتر از کسی که هستیم یا که فکر می کنیم هستیم. جایی فراتر از ترس از دست دادن. جایی فراتر از توهم هایی که داریم.

    من نه بودایی هستم و نه اینجا تبلیغ بودایی شدن را می کنم. شما لطفا فقط مفهوم و ایده را بچسبید. هدف تعالیم پارامیتا اینست که ما یاد بگیریم با عدم قطعیت کنار بیاییم و راحت باشیم. مسلما در رفتن به کرانه دیگر رودخانه با عوامل ناشناخته و غیر قطعی متعددی سر و کار خواهیم داشت. داستان تغییر همیشه اینگونه است. این طرف رودخانه که هستیم پاهایمان روی زمین است. بعد به هزار و یک دلیل سوار قایق می شویم که به آن سوی رودخانه برویم. قبل از اینکه به آنسوی رودخانه برسیم و دوباره پاهایمان به زمین محکم و استوار برسد، مدتی لنگ در هوا می مانیم. جایی بین زمین و آسمان. جایی بین این کرانه و آن کرانه. و آن کرانه دیگر جایی است که قرار است پارامیتا ما را با خود ببرد. یا زندگینامه استیو جابز. یا مدرک ام. بی. ای. یا ازدواج با فلانی. یا مهاجرت به فلان کشور. یا خریدن فلان ملک. و الخ. این یک برداشت سنتی از پارامیتاست.

    برداشتی که من ترجیح می دهم اینست که قایق ما جایی در وسط رودخانه، جایی که نه این کرانه پیداست و نه آن کرانه، شروع به از بین رفتن می کند. ما هستیم و جریان رودخانه و هیچ چیزی که دستمان را به آن بگیریم. احتمالا می گویید که چنین  وضعیتی خطرناک است. بله خطرناک است. ولی در عین حال آزادی بخش هم هست. اگر ایمان داشته باشیم که غرق نمی شویم، آویزان نبودن به چیزی، می تواند به معنای رهایی و تن سپردن به جریان پویای زندگی یا جهان هستی باشد.

    پارامیتای شور و شوق با لذت در ارتباط است. در تعلیم این پارامیتا مانند بچه ها که راه رفتن یاد می گیرند، ما یاد می گیریم که بدون اینکه هدف خاصی داشته باشیم، مشتاق باشیم. مسلما این انرژی لذت بخش از روی بخت و اقبال نصیب کسی نمی شود. مثل هر کار دیگری تمرین روزانه و صرف هزاران ساعت وقت لازم دارد. به عبارت دیگر می خواهم بگویم که انجام تمرین روزانه نیازمند شور و شوق نیست، بلکه تداوم در انجام تمرین روزانه است که کم کم شور و شوق بوجود می آورد. تدریجی و کند بودن این فرایند را هرگز دست کم نگیرید.

    من توصیه می کنم فعلا شور و شوق را بی خیال بشوید. شش ماه یا یک سال به کلی از این واژه استفاده نکنید. در عوض:

    الف- کارهایی را که نمی خواهید، انجام ندهید. اگر نمی خواهید با خانواده به مهمانی عمه جان بروید. اگر نمی خواهید سبزی پاک کنید. اگر نمی خواهید سر کار بروید. اگر نمی خواهید به فلان جلسه بروید. نکنید و نروید و نخوابید و نخورید. ممکن است که بگویید نه نمی شود. من با اطمینان به شما می گویم که برای همه این موارد یا هر مورد دیگری که نمی خواهید انجام بدهید، راه حلی هست. راه حلش را پیدا کنید و آن کار را نکنید. هر یک کاری که برخلاف میلمان انجام می دهیم، شور وشوق برای انجام هزار کار را که دوست داریم، از بین می برد. (طبق آخرین آمار)

    ب- آسان درست است و درست آسان است.(تائو ته چینگ) هیچ کاری نباید سخت باشد. حتی تمرین روزانه. اگر روزی یک ساعت ورزش کردن سخت است، فعلا روزی دو دقیقه ورزش کنید. اگر نوشتن لیست ده نفر که نسبت به آنها سپاسگزار هستید کار سختی است، می توانید برای شروع نسبت به شلنگ توالت که آب از آن بیرون می آید سپاسگزار باشید. دویست سال پیش آدمها برای چنین نعمتی یکدیگر را می کشتند. اگر نوشتن روزی ده ایده کار سختی است، با نوشتن یک ایده شروع کنید. همیشه مرز بین ناحیه راحتی و کشیدگی را بکاوید. با رفتن به ناحیه وحشت به خودتان فشار نیاورید. فشار شور و شوق را از بین می برد.

    ج- بی خیال نظر دیگران بشوید. نظر دیگران بزرگترین از بین برنده شور و شوق است. نظر دیگران شور و شوق را در نطفه خفه می کند. من همیشه به نظر دیگران اهمیت می دهم. خیلی زیاد و همیشه به خاطر این کارم از خودم بدم می آید. آیا S از این مطلب من خوشش خواهد آمد؟ آیا مردم دنیا به اندازه کافی درباره مطالب بسیار زیبا و مفید و منحصر به فرد وبلاگ علی سخاوتی صحبت می کنند؟ Fuck it.

    د- دائما به خودتان یادآوری کنید که هیچ اهمیتی ندارید. در مکتب بودایی تمرینی هست به نام خلوص سه بعدی: بی اهمیتی کننده، بی اهمیتی کار و بی اهمیتی نتیجه. آیا واقعا فکر می کنید آدم مهمی هستید؟ یا کاری که انجام می دهید واقعا اهمیت دارد؟ آیا واقعا مهم است که این مطلب را چند نفر می خوانند یا اینکه بعد از خواندن آن چه اتفاقی می افتد؟ هیچ کس اهمیت نمی دهد. دویست سال بعد به احتمال خیلی زیاد هیچ کس حتی از وجود من و شما در چنین زمانی خبر نخواهند داشت، چه رسد به کارهایی که کرده ایم. قضیه را جدی نگیرید. پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند. شور و شوق و جدیت مانند آب و آتش هستند. شور و شوق از آن آدمهایی است که شوخ طبعند و خودشان و دیگران را جدی نمی گیرند.

    برای کشف امکان مجاور (Adjacent Possible) خود، مثل بچه ها یک پایمان را جلوتر از پای دیگر می گذاریم. بعضی وقتها می افتیم. دوباره بلند می شویم. بدون انتظار خاصی. بدون اینکه خودمان را تشویق کنیم. بدون اینکه بترسیم.

    شاید زمانی که بدون قایق و به اندازه کافی از کرانه های امن رودخانه زندگی دور بشویم، شور و شوقمان را بیابیم. تا آن زمان تنها کاری که می توان کرد رها کردن و دور شدن از کرانه هاست.

  • نیک کرد او، لیک نیک بدنما

    صفحه اول دفتر اول مثنوی معنوی را که ورق بزنید، درست بعد از شعر سوپر معروف “بشنو از نی چون حکایت می کند” به شعری می رسید با عنوان “عاشق شدن پادشاه بر کنیزک رنجور و تدبیر کردن در صحت او”. داستانی که مولانا نقد حال خودش (یا شاید هم ما) می داند:

    بشنوید ای دوستان این داستان    خود حقیقت نقد حال ماست آن

    داستان از این قرار است که پادشاهی بر سر راه کنیزکی را می بیند و عاشقش می شود. “شد غلام آن کنیزک پادشاه”. پادشاه کنیزک را می خرد. کنیزک بیمار می شود.

    چون خرید او را و برخوردار شد    آن کنیزک از قضا بیمار شد

    آن یکی خر داشت و پالانش نبود   یافت پالان گرگ خر را در ربود

    کوزه بودش آب می نامد به دست   آب را چون یافت خود کوزه شکست

    حالا بعد از خواندن این سه بیت شما خودتان وضعیت پادشاه فوق الذکر را تصور کنید. پادشاه به هر دری می زند که کنیزک را درمان کند ولی بهبودی در احوالات کنیزک حاصل نمی شود.

    هرچه کردند از علاج و از دوا      گشت رنج افزون و حاجت ناروا

    آن کنیزک از مرض چون موی شد      چشم شه از اشک خون چون جوی شد

    پادشاه که ناتوانی پزشکان را می بیند، پابرهنه به مسجد می دود و در محراب مسجد شروع به گریه کردن می کند و دست به دعا بر می دارد. پادشاه وسط گریه کردن خوابش می برد و در خواب پیری را می بیند که به او مژده می دهد که روز بعد  حکیمی حاذق به سراغش می آید که پادشاه می تواند سحر مطلق را در علاجش ببیند. همینطور هم می شود. روز بعد شخصی فاضل بر درگاه پادشاه ظاهر می شود و بعد از کلی تعریف و تعارف پادشاه او را بر سر بیمار می برد. حکیم حاذق شرح حال بیمار را می شنود، معاینه اش می کند و سابقه درمانی و داروهایی را هم که به او داده اند را جویا می شود.

    دید از زاریش کو زار دلست     تن خوشست و او گرفتار دلست

    عاشقی پیداست از زاری دل     نیست بیماری چو بیماری دل

    علت عاشق ز علتها جداست   عشق اصطرلاب اسرار خداست

    همانطور که ملاحظه می فرمایید حکیم حاذق خیلی سریع درمی یابد که بیماری کنیزک جسمانی نیست بلکه یک بیماری روانی است. مولانا در این قسمت زیباترین چیزها را درباره عشق می سراید. بیست سی بیتی که احساسات رومانتیک را در سنگ خارا هم بیدار می کند.

    چون قلم اندر نوشتن می شتافت    چون به عشق آمد قلم بر خود شکافت

    عقل در شرحش چو خر در گل بخفت    شرح عشق و عاشقی هم عشق گفت

    حکیم فوق الذکر از پادشاه درخواست می کند که با کنیزک تنها باشد. او در خلوت همانند یک روانشناس با تجربه قرن بیست و یکمی با کنیزک حرف می زند و با تکنیکی بی نظیر کشف می کند که کنیزک عاشق زرگری در سمرقند است.

    سوی قصه گفتنش می داشت گوش     سوی نبض و جستنش می داشت هوش

    حکیم حاذق که به علت بیماری کنیزک پی برده است به او وعده می دهد که به زودی معالجه اش خواهد کرد:

    گفت دانستم که رنجت چیست زود   در خلاصت سحرها خواهم نمود

    پادشاه رسولان را به سمرقند می فرستد و زرگر را خلعت و سیم و زر می دهند و هندوانه زیر بغلش می گذارند و خلاصه خرش می کنند و به دربار می آورند. حکیم به شاه توصیه می کند که کنیزک را به آقای زرگر بدهد.

    پس حکیمش گفت کای سلطان مه    آن کنیزک را بدین خواجه بده

    تا کنیزک در وصالش خوش شود   آب وصلش دفع آن آتش شود

    همینطور هم می شود. کنیزک و زرگر مدت شش ماه کام می رانند و آن دختر سلامت کامل خودش را باز می یابد. بعد از آن حکیم حاذق شربتی برای زرگر می سازد که به تدریج حالش را می گدازد و سلامتیش را زایل می کند. کم کم زشت و ناخوش و رخ زرد می شود و کنیزک عشقش را نسبت به او از دست می دهد.

    چونکه زشت و ناخوش و رخ زرد شد   اندک اندک در دل او سرد شد

    عشقهایی کز پی رنگی بود    عشق نبود عاقبت ننگی بود

    آقای زرگر می میرد و مولانا پس از سرودن چندین بیت در نکوهش عشقهای زمینی نتیجه می گیرد که

    این جهان کوه است و فعل ما ندا   سوی ما آید نداها را صدا

    قسمت آخر داستان به “بیان آنکه کشتن و زهر دادن مرد زرگر به اشارت الهی بود نه به هوای نفس و تامل فاسد” اختصاص دارد. در این قسمت مولانا به کرات از فعل کشتن استفاده می کند و تاکید می کند که

    کشتن آن مرد بر دست حکیم      نه پی اومید بود و نه ز بیم

    او نکشتش از برای طبع شاه      تا نیامد امر و الهام اله

    مولانا حتی پادشاه عاشق پیشه را هم تبرئه می کند:

    شاه آن خون از پی شهوت نکرد       تو رها کن بدگمانی و نبرد

    پاک بود از شهوت و حرص و هوا     نیک کرد او، لیک نیک بدنما

     

    پانوشت:

    مولانا در مثنوی معنوی بارها به خواننده یادآوری می کند که

    در نیابد حال پخته هیچ خام     پس سخن کوتاه باید والسلام

    (این هجدهمین بیت مثنوی است و با توجه به حجم مثنوی واضح است که شاعر این بیت را خطاب به خودش نسروده است.)

    و یا

    تو قیاس از خویش می گیری ولیک      دور دور افتاده ای بنگر تو نیک

  • سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد

    اول یک پیامک دریافت کردم که پیشنهاد می کرد در اعتراض به گرانی و تورم، سه روز یعنی شنبه تا دوشنبه متحد باشیم و نان و شیر نخریم! پیامک را حذف کردم و با دو سه تا فحش و بد و بیراه زیر لب سعی کردم سرته قضیه را هم بیاورم. ولی چند ساعت بعد که عین پیام فوق را توی فیس بوک دیدم دیگر نتوانستم خودم را کنترل کنم و دستخوش احساسات مختلفی شدم.

    تهوع از یک طرف و خوشحالی از طرف دیگر که دیدم حالا بالاخره بعد از سالها بعضیها فهمیده اند که به کمک رسانه جمعی(social media) و اس.ام.اس. می توان با گرانی و تورم مبارزه کرد. جایزه نوبل اقتصاد امسال را باید به نابغه ای که این فرمول را کشف کرده است بدهند. برای مبارزه با تورم سه روز نان و شیر نخرید. WOW.

    البته کسی ممکن است بگوید که این یک حرکت نمادین است. ولی دقیقا نماد چه چیزی؟ نماد اعتراض به معلولی که علتش را خوب نمی شناسیم؟ یا نماد حمله به دشمن فرضی؟ چیزی شبیه به انتقادهای اجتماعی پر از ایهام و شاعرانه حافظ؟ شاید من به خوبی دیگران نمادها را درک نمی کنم. شاید چون من اسپرگر دارم. دلیلش هرچه باشد من سی کار به جای نان و شیر نخریدن نوشتم که هم تمرینی بود برای ورزیده کردن عضله ایده پردازیم و هم بهانه ای برای نوشتن یک مطلب.

    سی کار که به جای سه روز نان وشیر نخریدن می توان کرد:

    1- سه روز خزعبلاتی نظیر پیام فوق یا جکهای قومی یا احوالات دکتر شریعتی را با پیامک یا ایمیل فوروارد نکنید. یا سه روز تلفن همراهتان را خاموش کنید. فقط سه روز.

    2- سه روز از اینترنت استفاده نکنید.

    3- سه روز قبل از اینکه هر خزعبلی را بر روی صفحه فیس بوکتان به اشتراک بگذارید سه دقیقه  درباره اش فکر کنید. فقط سه دقیقه.

    4- سه روز از وسیله نقلیه عمومی استفاده کنید. به روی ماشینها.

    5- سه روز تمرین روزانه را انجام بدهید و هر روز ده ایده برای پول درآوردن یا راه انداختن یک ریزکسب بنویسید. شما هم می توانید با داشتن یک ریزکسب جلوتر از تورم حرکت کنید و هر چقدر دلتان می خواهد نان و شیر یا چیزهای دیگری که می خواهید را بخرید.

    6- سه روز آرد بخرید و خودتان نان بپزید. شاید خریدن گاو برای یک لیوان شیر منطقی نباشد ولی نان پختن کاری است لذت بخش و سرگرم  کننده.

    7- سه روز دهنتان را ببندید.

    8- سه روز کف خیابان تف نکنید و آشغال نریزید. فقط سه روز.

    9- سه روز اول صبح دوش بگیرید و با کفش و لباس تمیز از خانه بیرون بروید.

    10- سه روز لبخند بزنید. بیشتر از روزهای دیگر. آیا زبان شادی واقعا در اینجا از دست رفته است؟

    11- سه روز شکایت و گریه و زاری نکنید. فقط سه روز پرشکایت و گریان نباشید.

    12- سه روز قلیان نکشید. یا سیگار. یا هر چیز دیگری که می کشید.

    13- سه روز بوق نزنید.

    14- سه شب شام نخورید. فقط سه شب ساندویچ نیم متری یا کباب هشتاد سانتی را بی خیال بشوید.

    15- سه روز بافرهنگ باشید.

    16- سه روز کتاب بخوانید. هر کتابی و هرچقدرش را که رسیدید بخوانید. کتاب امکان یا هر کتاب دیگری.

    17- سه روز تلویزیون نگاه نکنید و روزنامه نخوانید. سه روز بی خبر بشوید.

    18- سه روز قیمت ارز و سکه یا هر کالای دیگری را دنبال نکنید.

    19- سه روز و هر روز یک ساعت توی پارک به تنهایی قدم بزنید و به درختان یا سایر پدیده های طبیعی نگاه کنید.

    20- سه روز فقط نان و شیر بخورید.

    21-  سه روز و هر روز از یک نفر به خاطر کاری که برای شما انجام داده است، تشکر کنید. با یک تلفن یا یک ایمیل یا حتی یک اس.ام.اس.

    22- سه روز و هر روز یک اصل از اقتصاد را خوب یاد بگیرید. روز اول اصل عرضه و تقاضا. شاید اینکار به شما کمک کند که دلیل گران شدن شیر و نان و چیزهای دیگر را بهتر دریابید. اصول اقتصادی را هم مثل خیلی چیزهای دیگر توی دانشگاه به آدم یاد نمی دهند.

    23- سه روز و هر روز ده دلیل برای گرانی نان و شیر و کلا تورم بنویسید. نقش خودتان را فراموش نکنید. قضیه به هیچ وجه سیاسی نیست! برعکس کاملا اقتصادی است. مشکلات اقتصادی را فقط با روشهای اقتصادی می توان حل کرد.

    24- سه روز به تاثیرات تورم در زندگی خود فکر کنید و آنها را لیست کنید. تورم را دو و سه برابر کنید و دوباره تاثیراتش را لیست کنید.

    25- سه روز و هر روز یک چیز درباره فرصتهای اقتصادی که تورم ایجاد می کند را پیدا کنید.

    26- سه روز همه چیز را زیر سؤال ببرید. یا راههای دیگر قانون شکنی را تجربه کنید.

    27- سه روز و فقط سه روز حقیقت جو باشید یا حداقل آنرا تمرین کنید.

    28- سه روز و هر روز یک چیز را آغاز کنید. فقط سه روز آغازگری را تجربه کنید. بدون اجازه از کسی. یا بدون جلب حمایت یک گروه. بدون مشارکت حتی با یک شریک.

    29- سه روز گدایی کنید.

    30- سه روز دروغ نگویید.

    این لیست به هیچ وجه جنبه اعتراض آمیز ندارد و صرفا از روی ملول شدن و برای بیان آزادانه احساس خودم و تمرین روزانه نوشته شده است. لطفا آن را به منظور هماهنگ کردن فعالیتهای اعتراض آمیز برای دیگران ارسال نکنید! در عوض لیست خودتان را بنویسید. سی کار که به جای دنبال کردن گوسفندوار هر حرکت گروهی می توان کرد.

     

  • در باب مرده پرستی و مورد توجه و دوست داشتن واقع شدن

    شش نفر از اعضای خانواده به صورت تلفنی یا حضوری، دو نفر از دوستان با پیامک، حدود سی نفر از دوستان و آشنایان بر روی فیس بوک (از حدود 240 دوست و آشنا) و یک خواننده وبلاگم، امسال تولدم را به من تبریک گفتند. نسبت به پارسال رشد خوبی داشته ام. برای آدمی مثل من که حدس می زنم اسپرگر داشته باشم و مهارتهای ارتباطیم در حد صفر است، رشد قابل ملاحظه ای محسوب می شود. به نظر می رسد امسال آدمهای بیشتری من را دوست دارند و به من توجه می کنند.

    همه آدمها (به جز موارد استثنا) به اندازه خودشان از اینکه مورد توجه و محبت دیگران باشند لذت می برند. خیلی ها معتقدند که انسان یک حیوان اجتماعی است و مورد توجه و محبت دیگران بودن یک نیاز ذاتی در او محسوب می شود. حالا این سؤال مطرح می شود که چگونه این نیاز فطری بشری (با فرض صحت نظریه فوق) را می توان برآورده کرد؟ چکار باید کرد که دیگران ما را دوست داشته باشند؟

    الف- مردن. مرده پرستی به فرهنگ و جامعه ما محدود نمی شود. همه جا وقتی کسی می میرد، یاد و خاطره اش زنده می شود. البته یاد و خاطرات خوبش. از او به نیکی یاد می کنند. کارهای خوبی که انجام داده پر رنگ و کارهای بدش نادیده گرفته می شوند. شاید به این دلیل که کسی که مرده، از رقابت و بازی زنده ها خارج شده است. دیگر برای بازماندگان خطری محسوب نمی شود. شاید با رفتنش جای بازماندگان را بازتر کرده است. شاید بعد از رفتنش ارث و میراثی به جا گذاشته است. شاید با مردنش باری از دوش کسی برداشته است. شاید با مرگش خیال کسی راحت شده است. و الخ. خلاصه مرگ، آدم را عزیز می کند.

    ب- بی توجهی. خیلی وقتها وقتی به کسی بی توجهی می کنید، عزیز می شوید. هیچ کسی دوست ندارد مورد بی توجهی قرار بگیرد. آن شخص هم به دلیل مشابه، دوست دارد که مورد توجه و محبت قرار بگیرد ولی چون شما اینها را از او دریغ می کنید، سعی می کند رفتارش را با شما عوض کند. سعی می کند شما را بیشتر دوست داشته باشد. به شما بیشتر محبت و توجه بکند.

    ج- پیدا کردن یک چیز جدید. هر روز. تمرین روزانه به ما کمک می کند که در چهار بعد فیزیکی، احساسی، روحی و ذهنی هر روز یک چیز جدید پیدا بکنیم. یک آدم را می توان به یک حفاری باستان شناسی تشبیه کرد. یک شهر باستانی چند هزار ساله را با بیل و کلنگ و یک روزه از زیر خاک بیرون نمی کشند. باستان شناسان با ابزار خیلی ظریف و در حد میلی متر و سانتی متر شروع به حفاری و خاک برداری می کنند. ماهها و شاید سالها طول می کشد تا آن شهر به تدریج نمایان بشود.

    آدمی که گوهر وجودش را با تمرین روزانه و با کند و کاو لایه به لایه ابعاد وجودیش از زیر خاک همرنگی با جماعت بیرون می کشد، بعد از مدتی مورد توجه و محبت دیگران واقع خواهد شد.

    د- گوش کردن. همه آدمها کسی را که از روی حسن نیت و بدون قصد و غرض به حرفشان گوش می دهد، دوست دارند. من یک شب، سه ساعت تمام به حرفهای یک راننده تاکسی گوش دادم. به علاوه گوش کردن تنها روش باهوش شدن است. گوش کردن ابزاری است برای کند و کاو و بیرون کشیدن آن شهر باستانی از زیر خاک. از آنجاییکه این مهارت خیلی کمیاب است، کسی که می تواند به حرفهای دیگران گوش کند خیلی زود مورد توجه و محبتشان واقع می شود.

    ه- سکوت. دهنتو ببند. بیش از اینها می توان خاموش ماند. خیلی وقتها سکوت نشانه خوب بودن وضعیت یک رابطه است. کسی که توانایی سکوت کردن (البته نه به معنای سیاسیش!) دارد شانس بیشتری برای محبوب و مورد توجه واقع شدن دارد. تنها کسی که می تواند سکوت کند، می تواند به حرفهای دیگری گوش بدهد. تنها کسی که سکوت می کند قادر خواهد بود چیزهای جدید پیدا بکند.

    و- صمیمیت. منظورم از صمیمیت در میان گذاشتن بعضی چیزهای خصوصی با طرف مقابل است. من به تو داستان دزدیم را می گویم، تو به من داستان خیانتت را. تو به من می گویی که از چه کسی متنفری، من به تو می گویم که چه کسی از من متنفر است. تو به من قضیه اعتیادت را می گویی، من هم به تو مال خودم را می گویم. همه ما در اعماق وجودمان شبیه یکدیگر هستیم. همه ما در آفرینش ز یک گوهریم. زمانی که این چیزهای خصوصی و صمیمانه را با هم در میان می گذاریم، به هم نزدیک تر می شویم و همدیگر را بیشتر دوست خواهیم داشت.

    ز- صداقت. اگرچه هر آدمی بزرگترین دروغگوست ولی هیچ کس، آدم دروغگو را دوست ندارد! آدمها دیر یا زود به دروغ پی می برند. فرقی نمی کند که دروغ گفته شده، دروغ بزرگی باشد یا یک دروغ کوچک مصلحتی. هیچ کسی دوست ندارد که دروغ بشنود. دروغ شنیدن به معنای همه چیزهای بدی است که آدمها از آن گریزانند. به معنای تنهایی، خیانت، بی توجهی، نفرت، فقر، گرسنگی، نداشتن سکس، جنگ، مرگ و الخ.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    چرا گوگل را همه دوست دارند؟

  • بیا شمعها را روشن کن

    من بچه که بودم از تماشای ابری که موتور جت هواپیماها پشت سرشان درست می کردند لذت می بردم. هنوز هم لذت می برم. ابری که نشان می دهد هواپیمایی در آسمان در حال پرواز است. ابری که از یک سر و به آهستگی به آسمان و ابدیت می پیوندد و از سر دیگر به هواپیمایی که می رود تا در جایی در دوردست فرود بیاید. جایی ناشناخته برای من. جایی خارجی. من بچه که بودم به مسافرهای هواپیمایی که ابر می ساخت، حسادت می کردم.

    سی و هفت سال گذشت. هواپیمای زندگی من سی و هفت سال است که در آسمان زندگی در حال پرواز است. هنوز نمی دانم این هواپیما دقیقا چقدر مسافت طی کرده است و یا اگر فرود بیاید کجا خواهد نشست. یا اگر سقوط بکند. چیزی که برای من مهم است ابری است که پشت سرش به جا می گذارد. حرفهایی که می زنم. چیزهایی که می نویسم. پروژه هایی که آغاز می کنم. آیا باعث می شوند که کسی به آسمان زندگی نگاه کند؟ آیا الهام بخش حرکتی خواهند شد؟ حداقل آیا حکایت از این دارد که من حرکت می کنم؟

    آیا کیک تولد من می تواند بستر خوبی برای روشن کردن سی و هفت عدد شمع باشد؟ من براستی چه شمعهایی برافروخته ام؟

    در سی و هفت سالگی:

    کتاب امکان- سی کار که به جای دانشگاه رفتن یا مسافرکشی می توان کرد.

    134 مطلب بر روی این وبلاگ

    و مقدار زیادی خزعبلات دیگر در قالب ایمیل، نوشته های فیس بوک و حرفهایی که در کسری از ثانیه به ابدیت میلیاردها میلیارد حرفهای گفته شده در تاریخ پیوسته است. اقیانوسی بی کران از صداهای خاموش. انرژیهایی که کسی نمی داند از شکل صدا به کدام شکل از انرژی یا ماده تبدیل شده اند. آیا آنها هم مثل بقایای جانوران در چند میلیون سال بعد، برای نسلهای آن زمان، نفت یا انرژی مشابهی تولید خواهند کرد؟ من شک دارم.

    به همین دلیل “دهنتو ببند” به نظر خودم یکی از بهترین مطالبی است که در سی و هفت سالگی نوشتم. دهنتو ببند نصیحتی ( یا حداقل پیشنهادی) است که خودم بیشتر از هر کسی به عمل کردن به آن نیازمندم. بیشتر حرفهایی که می زنیم بیشتر وقتها به جای اینکه ابری و اثری در آسمان ایجاد بکند، جلوی دیده شدنش را می گیرد. مثل دود یا مثل عینک.

    تمرین روزانه به من کمک کرد که در سی و هفت سالگی کمتر حرف بزنم و بیشتر عمل کنم. تمرین روزانه به ما کمک می کند که هر روز به آسمان زندگی نگاه کنیم. به تصویری واقعی و فتوشاپ نشده مثل عکس زیر. آسمانی که با دود و ابر و غبار حرفهای تکراری و خزعبلات بی فایده کدر نشده است. در هر روزی که تمرین روزانه را انجام می دهیم، دوباره متولد می شویم. با انجام هر بار تمرین روزانه شمعی روشن می کنیم. شمعی که ممکن است خیلی زود خاموش بشود. ویا تا مدتها بسوزد و اطرافش را روشن کند.

     

    حرف و گفت و صوت را بر هم زنم —– تا که بی این هر سه با تو دم زنم

    ~ مولوی