دسته: بی ربط

  • بحران میانسالی و قول و قرارهای می نی مالیستی من برای سال نو

    زندگی یک آدم را به چند قسمت می توان تقسیم کرد (یا نکرد). خیلی ها آن را به دو قسمت تقسیم می کنند. نیمه اول و نیمه دوم. شوپنهاور معتقد بود که آدم در نیمه اول مثل کسی است که از سراشیبی کوهی در حال بالا رفتن است و مرگ را که در پایین کوه ولی در سمت دیگر قرار دارد، نمی بیند. نیمه دوم هم مثل سرازیر شدن از قله از سوی دیگر است. مرگ پیش رو و در دیدرس. در نیمه اول آدم در حال خرج کردن سود پولی است که در بانک گذاشته و در نیمه دوم در حال خرج کردن اصل پول.

    ولی کسی از کجا می تواند بفهمد که عمرش به نیمه رسیده است؟ آیا این یک حس درونی است یا کم و بیش به طور استاندارد از روی سن و سال فرد می توان حدس زد؟ 35 سال؟ 40 سال؟ بعضی ها در این نقطه یا در این حدود از عمرشان دچار عارضه ای به نام “بحران میانسالی” یا midlife crisis می شوند. بحرانی که ممکن است با جرقه عوامل خارجی مثل از دست دادن پدر و مادر، از دست دادن کار یا بی معنی شدن آن و یا مبتلا شدن به یک بیماری، آغاز شود. فرد با آغاز این بحران خورشید جوانیش را رو به غروب می بیند و شروع می کند به شک و تردید در بعضی چیزها. در معنی زندگی. در اهدافش. عشقش. رابطه اش با دیگران. چیزهایی که واقعا می خواهد یا چیزهایی که واقعا نمی خواهد. جایی که زندگی می کند. کاری که می کند. والخ.

    خیلی ها در این بحران شروع می کنند به اندازه گیری دستاوردهایشان و مقایسه اش با دستاوردهای اطرافیان و دوستان و آشناها. مثل مسابقه ای که داور سوت نیمه اول را زده باشد. حالا وقت نگاه کردن به تابلوی نتایج است. و این سوت می تواند آغاز سال یک هزار و سیصد و نود و یک هجری شمسی باشد. با شلیک توپ، همه کسانی که کاندیدای میانسالی هستند (بنا به حس خودشان) به رختکن می روند و یکی دو هفته فرصت دارند که علاوه بر استراحت، خودشان را هم ارزیابی کنند. خانه و ماشینشان را هم همینطور. هوش و استعداد و تربیت فرزندانشان را هم همینطور. حساب بانکی و سرمایه شان را هم همینطور. زیبایی، عشق و وفاداری همسرشان را هم همینطور. تعداد کشورهایی که سفر کرده اند، تعداد چیزهایی را که داشته اند و یا دارند هم همینطور. هر چیز را که بتوان به حساب آورد و مقایسه کرد. بعضی وقتها هم حتی چیزهایی که نمی توان به حساب آورد و یا مقایسه کرد. سؤالهایی مثل “آمدنم بهر چه بود؟” و “یا چه بودست مراد وی از این ساختنم؟”

    آدمی را در نظر بگیرید که خودش را در آستانه شروع نیمه دوم می بیند. سوت را زده اند. زمین بازی باید عوض شود. در زمین جدید مرگ (پایان بازی) نمایان است. نیمه دوم، نیمه آخر است. آدم (و شاید هم دیگران) از خودش انتظار دارد که در نیمه دوم جبران کند. او به احتمال زیاد (مخصوصا در صورت مقایسه با دیگران) از نتایج نیمه اول راضی نیست. چند روزی فرصت برای استراحت یا شاید فکر کردن هست. به این فرصت تعطیلات نوروز(سال نو) می گویند. در این فرصت آدمی که می خواهد نیمه عمرش را عوض کند به خودش ممکن است یک سری قول بدهد. کارهایی که در سال جدید انجام خواهد داد. تغییراتی که در سال جدید در زندگیش پیاده خواهد کرد. چیزهایی که حذف خواهد کرد. چیزهایی که اضافه خواهد کرد.

    من در این سالهایی که گذشت به بیشتر قول و قرارهایی که در آغاز سال نو به خودم دادم، عمل نکردم. شاید به دلیل گشادی. شاید هم به دلایل دیگر. شاید چون در همه آن سالها خودم را در نیمه اول می دیدم. در سراشیبی صعود به قله زندگی. جایی که از بلندای آن اهتزاز پرچمم را همه دنیا ببیند. این همان سراشیبی توهم است که خیلی ها مثل من در مسیر آن خیال می کنند که عددی هستند و می روند که دنیا را تغییر بدهند. می روند تا با فتح قله افتخار، نامشان را برای همیشه در تاریخ ثبت کنند. غافل از اینکه فتح این قله افتخاری که به همراه ندارد هیچ، ممکن است مترادف با بحران میانسالی هم باشد.

    بعد از این مقدمه طولانی، قول و قرار سال نو من، خلاصه و مفید، به شرح زیر است:

    من در سال نو می خواهم داستان بنویسم. روزی 500 کلمه. سال قبل یعنی 89 اولین کتابم را که داستان نبود، بعد از نوشتن یک فصل نیمه کاره رها کردم. حتی فکر نوشتن داستان برایم هیجان انگیز است!

    من در سال نو می خواهم به نوشتن این وبلاگ ادامه بدهم. از نوشتن آن لذت می برم و به زندگیم معنی می دهد.

    من در سال نو می خواهم یک کسب و کار جدید مبتنی بر ایده های این وبلاگ شروع بکنم. طرح اولیه آن را آماده کرده ام. امیدوارم در اوایل سال جدید آغازش کنم.

    من در سال نو می خواهم بیشتر ورزش بکنم و به طور کلی سالمتر زندگی کنم. هنوز قصد گیاهخوار شدن ندارم ولی خیلی چیزهای خوب هست که می توانم اضافه کنم و بعضی چیزهای مضر هم هست که می توانم حذف کنم. به همین سادگی.

    من در سال نو می خواهم به زندگی می نی مالیستی خودم ادامه بدهم. چیزهای غیر ضروری که دارم را دور بریزم. چیزهایی که ضروری نیستند را به چیزهایی که دارم، اضافه نکنم.

     

    برای وفادار ماندن به این قول و قرارها باید مثل همیشه بر گشادی غلبه کنم. باید تمرکزم را از دست ندهم. هیجان زده نشوم. نترسم. به خودم دروغ نگویم. دائما از خودم توهم زدایی کنم. انعطاف پذیر باشم. اهدافم را متناسب با شرایط تغییر بدهم. مریض نشوم. انرژی داشته باشم. ایده های خوب پیدا کنم. با این خلق پر شکایت گریان وقتم را تلف نکنم. اشتباه کنم. تمرکز کنم. و …

    مطالب مرتبط:

    پنج راز که هر کسی باید چهل سال قبل از مرگش کشف کند

  • سررسید جایگزینی مناسب برای اینترنت

    من هم مثل خیلی از آدمهای دیگری که دیده ام به سررسید (سالنامه) مفتی، نه نمی گویم. بازار دادن و گرفتن سررسید به قدری در روزهای آخر سال داغ می شود که به نظر من سررسید را می توان به جای یک “سین” دیگر بر روی سفره هفت سین گذاشت. سررسید مثل سماق و سنجد به فرهنگ و سنت گره خورده است.

    سررسید چیزی بیشتر از یک ابزار تبلیغاتی یا برندینگ برای شرکتی است که آن را چاپ می کند و در اختیار مشتریان و کارمندان و دوستان و اقوام و آشنایان آنها قرار می دهد. این را می گویم به این دلیل که اگر بیست تا سررسید مختلف از بیست تا شرکت متفاوت را به چشم خریدار بررسی کنید، خواهید دید که شباهتهایشان خیلی بیشتر از تفاوتهایشان است. فرقی نمی کند که شرکت خودرو سازی باشد یا شرکت سرمایه گذاری. شرکت ترابری یا مؤسسه مالی. کارخانه چیپس یا مؤسسه آموزش کنکور.

    سررسید معمولا با یک جلد پلاستیکی/شبه چرمی آغاز می شود که آدم را یاد پایان نامه های دانشجویی صحافی شده می اندازد. با نقش برجسته آرم و نام شرکت و البته عدد سال نو. 1391. در ابتدای سررسید اطلاعاتی کلیشه ای که یک نفر آنها را مهم می دانسته است، چاپ شده بر روی کاغذهای گلاسه و براق، همیشه سعی می کنند نظر خواننده کنجکاو را که از ابتدا ورق می زند، به خود جلب کنند. عکسی از مدیرعامل، رسالت و ماموریت شرکت، روزشمار شرکت، عکسهایی از محصولات شرکت، آدرس تارنمای (وب سایت) شرکت و الخ.

    این چند صفحه براق در حقیقت حکم کاتالوگ یا بروشور بسیار طولانی و خسته کننده ای از شرکت ارائه کننده سررسید را دارد که  حامل سررسید به بهای دریافت رایگان بقیه سررسید که شرح آن در ادامه خواهد آمد، قرار است وفادارانه آنرا تا آخر سال با خودش حمل کند.

    و اما باقی سر رسید. سررسید معمولا با نگاهی به تعطیلات رسمی کل سالی که پیش روست بر روی کاغذ معمولی آغاز می شود. البه به دنبال دعایی که برای همه آشناست.

    یا مقلب القلوب و الابصار…

    و بعد سیصد و اندی صفحه سفید. بسته به اینکه پنجشنبه و جمعه در یک صفحه گنجانده شده باشند یا در دو صفحه. چیزی که حامل سررسید نه چندان کوچک و نه چندان سبک را اغوا کرده است. سیصد و اندی صفحه سفید با جلدی نفیس به هر آدمی احساس نویسنده بودن می دهد. احساس خلاق بودن. احساس مهم بودن. احساس کنترل داشتن. احساس مدیر بودن. حالا دیگر می توانی قرارهایت را در صفحه همان روز بنویسی. “ساعت 11 صبح جلسه کارگروه بررسی راهکارهای کاهش مصرف یا افزایش تولید.” درج شده در صفحه 16 اردیبهشت 1391. در آن روز اولین چیزی که از کیفت بیرون می آوری همین سررسید است. نخ پلاستیکی به تو می گوید که آنرا باید از کجا بازکنی. هنوز مقدار زیادی جای خالی هست، برای اینکه از جلسه یادداشت برداری کنی. یا در آن نقاشی کنی. یا شعر بنویسی.

    من واقعا کنجکاو هستم بدانم در سالی که گذشت مردم در سررسیدهای 90 شان چه چیزهایی نوشتند. می توان مسابقه ای ترتیب داد به نام مسابقه “سررسید نویسی” چیزی شبیه “وبلاگ نویسی” ولی نه با موضوع یا هدف خاصی. حدس می زنم تعداد سررسیدها باید به مراتب بیشتر از تعداد وبلاگها باشد. بعد می توان اندازه گرفت که سطح سفید کاغذهای هر سررسید سالانه به طور متوسط چقدر نوشته یا نقاشی یا خط خطی می شود و به شاخصی مثل “سرانه ناخالص سررسید نویسی” دست پیدا کرد. شاید کسی پیدا بشود و فروشگاهی آنلاین برای خرید و فروش سررسیدهای عجیب و غریب یا محرمانه یا عتیقه درست کند. شاید هنرمندانی باشند که توی سررسید، داستان کوتاه بنویسند و آنرا به عنوان داستانهای سررسیدی منتشر بکنند. یا اشعار سررسیدی. یا نقاشیهای سررسیدی. می توان صفحاتی از سررسید را با دیگران به اشتراک گذاشت و یا در زیر نوشته ها یا نقاشیهای دیگران روی سررسیدشان لایک زد یا نظر داد. بدیهی است این کار نیاز به جمع شدن هدفمند عده ای در مکانی مشخص و البته با مجوزهای لازم دارد.

    سررسید با دفترچه یادداشت فرق دارد. سررسید پدیده ای است مردد بین ظرف و محتوا. زیر همه صفحه های خالی معمولا یکی دو بیت شعر از حافظ به چشم می خورد. در سررسیدهای مدرنتر جملاتی الهام بخش از بزرگان سراسر دنیا. در بعضی روزها حادثه ای بزرگ اتفاق افتاده یا دلیل تعطیل بودن آن روز در صفحه مربوطه، ذکر شده است. سعی می شود گذر زمان در ورق زدن سررسید حس شود. و بعد وقتی سال به پایان می رسد، می رسیم به چند صفحه جدول خالی برای دریافتها و پرداختها، دفتر تلفن، جدول فاصله شهرهای ایران، شماره تلفنهای ضروری، مشخصات و استاندارد فنی تیر آهن ناودانی، کد تلفنهای خارج از کشور. و در آخر ادامه کاتالوگ شرکت بر روی چند برگ کاغذ براق دیگر.

    گویی هنوز اینترنت اختراع نشده است و چیزی به نام گوشی های هوشمند تلفن همراه یا نوت بوک یا تبلت با کشتی از چین وارد نمی شوند. گویی هنوز فناوری اطلاعات، امکان مدیریت تقویم و جلسات و یادداشتها و این جور چیزها را برای ما فراهم نکرده است. هنوز باید سالانه میلیونها کپی از اطلاعاتی تکراری و غیر ضروری مثل فاصله بین شهرها را بر روی کاغذی که آنهم وارد می شود، به رسم پنجاه سال پیش صحافی کنیم و به دست کسانی بدهیم که به احتمال نیم درصد هم مشتریان کسب و کار ما نیستند یا نخواهند شد. هنوز باید سالانه میلیونها کپی کاغذ سفید خط دار و تاریخ دار و بی معنی و بی مصرف را دور بریزیم. خنده دارتر از همه این که بسیاری از شرکتهایی که در کار تولید نرم افزار و مدیریت اطلاعات و اتوماسیون و اینترنت و این جور چیزها هستند هم هر سال سررسید چاپ می کنند و من چندتاییشان را از نزدیک می شناسم.

     

    مطالب مرتبط آینده:

    جایگاه غزلیات حافظ در سررسید

     

  • آتش نو

    دیوید تورو (Henry David Thoreau) در کتاب معروفش والدن به نقل از محققی به نام بارترم (Bartram) رسمی سالانه از یک قبیله سرخپوست در آمریکا (Mucclasse Indians) را یاد می کند. این رسم که به نام “جشن اولین میوه ها” نامیده می شده است توسط آقای بارترم اینگونه توصیف شده است:

    به هنگام این جشن، مردم یک شهر که برای خودشان لباس، ظرف و ظروف و مبلمان نو تهیه کرده اند، لباسها و چیزهای کهنه و دور ریختنیشان را بعد از جارو زدن و تمیز کردن خانه ها و کوچه و خیابان، در یک نقطه جمع می کنند و آنها را می سوزانند. بعد از اینکه مردم دارو می خورند و سه روز روزه می گیرند، آتش برافروخته شده در شهر هم خاموش می شود. در این مدت مردم از ارضای هرگونه میل و شهوت دوری می کنند. یک عفو عمومی صادر می شود و همه مجرمین می توانند به شهرشان بازگردند.

    صبح روز چهارم روحانی اعظم با مالیدن چوب به هم، آتش نو بر می افروزد. در میدان مرکزی شهر، جایی که در آن به همه، شعله نو و خالص داده می شود.

    سپس آنها با میوه ها و ذرت نو جشن می گیرند و برای سه روز به جشن و پایکوبی (رقص) می پردازند. و در روز چهارم پذیرای دوستانشان از شهرهای اطراف خواهند بود که به طریقی مشابه خودشان را آماده و بی غل و غش (pure) کرده اند.

  • Tractatus Logico Philosophicus (Israeli Logic for Dummies)

    1. We Kill you.

    1.1. When?

    1.1.1. Long before you become potentially capable of thinking about killing us.

    1.1.1.1. But why?

    1.1.1.1.1. Because of the holocaust.

    1.1.1.1.1.1. What the f*** the holocaust has to do with us?

    1.1.1.1.1.1.1. Induction.

    1.1.1.1.1.1.1.1. What do you mean?

    2. We kill you.

     

     

    Wittgenstein begins his masterpiece with this motto:

    . . . and whatever a man knows, whatever is not mere rumbling and roaring that he has heard, can be said in three words.  ~ Kürnberger

     

  • تخمه، مدیتیشن، بودا و باباطاهر عریان

    حدود نیم ساعتی است که دارم سعی می کنم شروع کنم به نوشتن این مطلب ولی این ظرف تخمه که روی میزم هست، نمی گذارد. تخمه پدیده شگفت انگیزی است. تخم یک میوه مثل کدو، آفتاب گردان یا هندوانه. تخمه ژاپنی میوه کدام میوه است، من هنوز نمی دانم. تخمه، این خوردنی ریز که شکستن آن دندانها را خراب می کند و نمک روی آن عطش فراوان می آورد ولی با وجود این من هنوز کسی را ندیده ام که از تخمه خوردن لذت نبرد و مجذوب آن نشود.

    تخمه چیزی بیشتر از یک خوردنی تفننی مثل بستنی یا لواشک یا شیرینی یا چیپس و پفک است. تخمه به آدم آرامش می دهد یا به عبارت دیگر ذهن او را آرام می کند. درست همان کاری که مدیتیشن (مراقبه) قرار است بکند.

    مگر مدیتیشن چیست؟ مدیتیشن کار شیکی است، مخصوصا اگر بتوانید برای نیم ساعت یا بیشتر در وضعیت لوتوس (مثل عکس بالا) بنشینید و چشمهایتان را ببندید و به هیچ چیز فکر نکنید و یا فقط به یک چیز فکر کنید و یا فقط به چند چیز که خودتان می خواهید فکر کنید. مدیتیشن در عین حال کار بسیار سختی هم هست. من به محض شروع به مدیتیشن، به اولین چیزی که فکر می کنم خواب رفتن پاهایم است و بعد هم راست نگه داشتن کمرم و بعدهم سر شدن ماتحتم. اگر هم موفق به مهار همه این افکار بشوم، هزار و یک فکر و خاطره که در حالت عادی به سراغم نمی آید، گریبانگیرم می شود. شاید به خاطر همین سخت بودن مدیتیشن است که آدمها نیاز به این همه چیز مختلف برای مدیتیشن دارند. جای ساکت. هوای خوب. منظره زیبا. موسیقی یا نور مخصوص. عود. شمع و الخ.

    آدمیزاد هزاران سال است که سعی کرده درکنار دهها پدیده طبیعی و غیر طبیعی دیگر، ذهن خودش را هم کنترل کند و ظاهرا تا به امروز در این کار، کمترین موفقیت را به دست آورده است. مغز آدم مثل یک دیگ بزرگ می ماند که از بدو تولد چیزهای مختلفی درون آن ریخته می شود. اطلاعاتی که حواس مختلف از محیط پیرامون دریافت می کنند. خزعبلاتی که از آدمهای دیگر می شنویم. در قالب نظراتشان یا آرزوهایشان یا انتقادهایشان یا ترسهایشان یا دروغهایشان و الخ. چرندیاتی که از رادیو و تلویزیون به سمع و نظر ما می رسد. صحنه هایی که در طول روز شاهدش هستیم. عکس ها و نوشته های روی در و دیوار. نمای ساختمانها. درسهای معلمها. بایدها و نبایدهای پدر و مادر. تبلیغات روزنامه ها و بیلبوردها.

    و بعد عکس العملی که ما به دریافت اطلاعات فوق نشان می دهیم، لحظه به لحظه حال و هوای ما را تغییر می دهند. درست مثل شعله زیر دیگ که دائما رنگ و بو و مزه سوپ یا آبگوشتی که مواد جدید به آن اضافه می شود را تغییر می دهد. شبها سعی می کنیم زیر دیگ را خاموش کنیم یا فتیله اش را پایین بکشیم و بخوابیم. دیگ سوپی که در معرض هزاران باکتری و میکروب زیرش خاموش و روشن می شود و به محتویات آن توسط عوامل داخلی و خارجی، اضافه.

    تعجبی ندارد که گه گداری ( برای خیلیها بیشتر وقتها) از این سوپ بوی گندی بلند می شود که حال آدم را خراب می کند. به اشکال مختلف. فشار خون، نگرانی، افسردگی، ترس، اظطراب، حسادت، کینه، نفرت و بعضی وقتها هم به سادگی، تهوع. آدمها هزاران سال است که با چیزی که در ذهنشان می گذرد نتوانسته اند کنار بیایند و همیشه به دنبال راهی بوده اند که به قول خودمان، در این دیگ را حتی برای چند دقیقه هم که شده، بگذارند. یکی از این راهها مدیتیشن یا مراقبه است. از جمله راههای دیگر به الکل، سیگار، سکس، خرید، فست فود، فوتبال، قهوه، مورفین، قرص آرام بخش، مسافرت و تخمه می توان اشاره کرد.

    بله تخمه خوردن هم همین کار را می کند. این فعالیت با همه جزئیاتی که دارد، علاوه بر بستن در دیگ، درزهای آن را هم می گیرد. یک بار به تخمه خوردنتان دقت کنید. تخمه خوردن با انتخاب یک تخمه میان صدها تخمه دیگر آغاز می شود. باید تخمه ای را انتخاب کرد که هم راحت شکسته شود و هم نوید مغزی درشت و دندانگیر را بدهد. بعضی تخمه ها کج و کوله اند و فقط وقت آدم را تلف می کنند. وقتی می خواهی تخمه را بشکنی، پوستش توی دهن له می شود و مغز و پوست تخمه در هم می آمیزند. بدتر از همه، خارج کردن این ملغمه از دهان است که در خیابان نیاز به تف کردن دارد و در خانه نیاز به تفی شدن انگشتان دست. چیزی هم که توی پیش دستی می ریزیم صحنه زشت و معذب کننده ای در حضور دیگران ایجاد می کند. بعضی وقتها هم مقداری از تخمه له شده توی دهان باقی می ماند و مزاحم خوب شکسته شدن تخمه های بعدی می شود. انگشتان ما هنوز از تف روی پوست تخمه قبلی خشک نشده اند که توی کاسه به دنبال تخمه بعدی می گردند. در حین کار هم تشنه می شویم و نیاز به خوردن آب یا میوه ای چیزی پیدا می کنیم. تخمه خوردن معمولا با خالی شدن کاسه تخمه یا رسیدن اتوبوس به مقصد پایان می یابد. تخمه خوردن فعالیتی آسان و کم هزینه است که درست مثل کار کردن بر روی یک خط تولید یا مدیتیشن، ذهن آدم را بر روی یک چیز متمرکز می کند و مانع از آزار و اذیت بوی گند افکاری می شود که در دیگ ذهن ما می جوشند.

    ز دست دیده و دل هر دو فریاد — که هرچه دیده بیند دل کند یاد

    مدیتیشن کار سختی است شاید به این دلیل که علاج واقعه، بعد از وقوع است. گذاشتن در دیگ بزرگی که خیلی هم نو و صاف و صوف نیست و بوی گند شدیدی از آن متصاعد می شود طبیعتا کار آسانی نباید باشد. علاج واقعه قبل از وقوع باید کرد. جلوی آت و آشغال را قبل از وارد شدن به دیگ باید گرفت. مثلا با تماشا نکردن تلویزیون. با نخواندن اخبار. با معاشرت نکردن با این خلق پرشکایت گریان.

    اصولا همه اطلاعاتی که از محیط اطراف دریافت می کنیم را به دو نوع “مفید” و “بی فایده” می توان دسته بندی کرد و با همین عنوان برچسب زد. مسلما مفید بودن یا نبودن فکرش را هر آدمی برای خودش تعریف می کند. مراقبه در حقیقت مراقبت از مغز و ذهن (این دو به کلی با هم فرق دارند ولی برای این نوشته آنها را بدون تمایز در کنار هم استفاده کرده ام) خودمان به صورت 24 ساعته و 7 روز هفته و 365 روز سال است. وقتی دیگران دهنشان را نمی بندند، تنها کاری که از دست ما بر می آید، بستن چشم و گوش خودمان است. بستن دل و جان به روی افکار “بی فایده” مستلزم شناسایی و برچسب زدن لحظه به لحظه آنها است. وقتی که کسی جلوی ما خوب رانندگی نمی کند و ما شروع به زیر سؤال بردن شخصیت کسی می کنیم که به او گواهینامه داده است، قاعدتا این افکار بی فایده است. وقتی که به جای عبور از خیابان به آدم نبودن راننده بی فرهنگی که به خط عابر احترام نمی گذارد، فکر می کنیم، هم همینطور. وقتی هم که از دیو و دد ملول می شویم همینطور.

    شاید منظور بودا هم از مدیتیشن داشتن افکار مفید و حذف افکار بی فایده بوده است.

    بسازم خنجری نیشش ز پولاد — زنم بر دیده تا دل گردد آزاد ~ بابا طاهر عریان

  • مراحل مختلف بازی

    • اصلا حواست نیست که بازی ای در کار هست یا تو داری بازی می کنی.
    • شروع می کنی به درگیر شدن. قضیه را جدی می گیری. کوچکترین خراش زخمی عمیق به نظر می رسد.
    • می فهمی که داری بازی می کنی. با استراتژی بازی می کنی. برنده شدن برایت مهم است ولی مهمتر از آن ادامه دادن به بازی است. مهمتر از اینها، خوب بازی کردن.
    • از بازی خسته می شوی. حوصله ات سر می رود. چون همه چیز تکراری می شود. چون همه چیز را قبلا دیده ای. اینجاست که بعضی ها جا می زنند. بعضی ها هم به خودشان دروغ می گویند تا بازی همان حس قبل را برایشان داشته باشد.
    • بعد یک بازی جدید و متفاوت آغاز می شود.
  • ما، قهوه تلخ، حکم رشد، حافظه تاریخی و هنر مردمی

    ماجد نقشبندی مطلبی نوشته با عنوان “موج سواری بر تلخای قهوه ای تاریخ” و در ایمیلی از من و دوستان دیگر خواسته بود که درد دلش را بخوانیم و نظر بدهیم. اگر این مطلب یا نوشته های دیگر و یا اشعار ماجد نقشبندی را بخوانید شاید شما هم مثل من تایید کنید که او قلم بسیار زیبا و شاعرانه ای دارد. من شخصا اشعارش را بیشتر دوست دارم، هرچند که هضم ترکیبها، واژه ها و استعاره های بکر و تازه اش برای من خیلی آسان نیست ولی همین چالش ذهنی و ور رفتن با نوشته هایش را دوست دارم.

    ماجد نوشته اش را با مقدمه ای درباب تاریخ بشر و قدرت انطباق پذیری او آغاز می کند و به این نتیجه می رسد که در میان یک جمع افرادی هستند که  از نقاط قوت خود به عنوان ابزاری استفاده می کنند برای سوء استفاده از دیگران. ماجد می نویسد “ابزارهاي اينان بسيارند،‌ از هوش و خلاقيت هنري گرفته تا توانايي محاسبه گري و دانايي زبان و گويايي قلم. از چهره دلنشين و خنده دلفريب و اخم جذاب تا نعره مردانه و عشوه زنانه و اندام ورزيده و قامت رعنا و چشم شهلا و كلام فريبا. حافظه توانا و زبانِ گويا، در اين ميانه سهمي ويژه دارند.” و در ادامه می نویسد: “برخي در كنار توانايي هاي خويش، گوشه چشمي نيز به نقاط ضعف اطرافيان دارند تا بدانند كدام نقطه قوت خود را برجسته تر بنمايانند. همين كه بداني آنانكه همين حوالي مي زيند حساب كردن نمي دانند و انگشتان دست خود را نمي توانند بشمارند كافي است تا ناني به كف آري – كه البته هميشه هم بد نيست؛ همين كه بفهمي مردان اين خطه زوري به بازو ندارند و تو – خداداد يا خود ساخته – اندام ورزيده فراهم كرده اي، نانت – احتمالاً – به روغن آغشته است.

    به نظر من این نکته یا مفهوم که ماجد به آن اشاره می کند نه تنها طبیعی و بدیهی در میان همه آدمها است بلکه حتی به آدمها هم محدود نمی شود، چه رسد به قوم یا ملت خاصی. همه موجودات زنده با تکیه بر تواناییهای خود و بهره گرفتن از محیط اطرافشان(خیلی وقتها موجودات ضعیف تر یا ضعف موجودات دیگر) به بقای خود ادامه می دهند. تماشای یک فیلم راز بقا یا چند ساعت قدم زدن در جنگلهای شمال یا بازار تهران یا دنبال کردن اخبار بازار بورس نیویورک، برای رسیدن به چنین نتیجه ای کافیست. به نظر من این چیزی که ماجد درباره اش درد دل می کند یک پدیده بسیار طبیعی اقتصادی است. معامله ای است که در یکسوی آن کسی چیزی برای فروختن دارد و در سوی دیگر، عده ای آمادگی خریدن آن چیز را. در این معامله همیشه خریدار مسئولیت نامحدود دارد. متاع مورد معامله، تحت هیچ شرایطی، اقتصادی بودن معامله را تغییر نمی دهد. از این نظر یک بطری نوشابه با یک بسته چیپس با یک بلیط سینما با یک سی دی سریال قهوه تلخ با یک جلسه کلاس زبان هیچ تفاوتی ندارند.

    من ده سالم بود که مادرم من را برای گرفتن “حکم رشد” به دادگستری برد. قاضی دادگاه که زنی میان سال و با ابهت بود از من پرسید که آیا می توانم به تنهایی یک کیلو گوجه فرنگی بخرم و من که تا آن زمان به کرات این کار را کرده بودم سرم را به نشانه جواب مثبت، تکان دادم. از آن روز به بعد من صاحب حکم رشد شدم. حکمی که ثابت می کرد بچه ای که پدر ندارد، خودش می تواند درباره پولش تصمیم بگیرد و با آن چیزهایی را که می خواهد بخرد، البته به شکلی که سرش کلاه نرود! از آن روز تقریبا سی سال گذشته است و من تا به امروز خیلی چیزها خریده ام و خیلی چیزها فروخته ام. بعضی وقتها سرم کلاه رفته است و بعضی وقتها هم سر طرف دیگر کلاه گذاشته ام.

    ماجد عزیز، مهران مدیری اگر “لبخند مي زند و مي خنداند، جدی می شود و به تفكرت وا می دارد، گردن كج مي كند و سكوت می كند تا كلام سكوت اش را دريابی و خواهش كوچكی مي كند تا به جان بپذيری: به خاطر هنر،‌ به خاطر عشق، به خاطر آدمها، به خاطر عرق ريختن ها و بی خوابی كشيدن های اين فهرست بلند بالای كارگرانی با قريحه، به خاطر دكور، به خاطر نور و كاخ نياوران، به خاطر تاريخ… نه به خاطر پول، نه به خاطر برج بلند تهران، نه به خاطر مرسدس… خواهش مي كند: يك خواهش 2500 توماني…” به این کارش بازاریابی می گویند. و اگر “تو مي پذيري و من مي پذيرم، و وعده مي دهد: چندين و چند وعده چند ميليوني و تو باور مي كني و من باور مي كنم!” به این می گویند اثربخشی بازاریابی یا بازاریابی اثربخش.

    سالانه میلیونها نفر به علت نوشیدن کوکاکولا، خوردن فست فود، کشیدن سیگار یا مصرف صدها محصول دیگر که من از وجود آنها بی خبرم بیمار می شوند یا جان خود را از دست می دهند. محصولات ایدئولوژیک مثل ایسم های مختلف بماند که کشته هایشان بیشتر است و دردی که به نسل بشر تحمیل می کنند بزرگتر. آیا می توان گفت که تولید کنندگان محصولات فوق در حق همنوعان خود خیانت می کنند؟ سازمان حمایت از حقوق مصرف کننده فقط جایی است که چند نفر مثل صدها سازمان دیگر در آنجا مشغول به کار شده اند. اگر کسی بی گناه در تصادفی کشته شود، مهمتر از اینکه چه کسی مقصر است اینست که چه کسی زیان دیده است.

    برای من قبول این امر که فروش سی دی سریال فوق الذکر که ممهور به مهر مجوزهای لازم است و شلیک شده از کمان تبلیغات بسیار پرهزینه عمومی، ارتباط مستقیم یا غیر مستیقیمی با هنر و یا عشق به آدمها داشته باشد، بسیار سخت  است. البته اصل قضیه امری کاملا منطقی و پذیرفتنی است. مثل همه محصولاتی که به بازار عام عرضه می شود. چیپس، شامپو، جایزه حساب قرض الحسنه، خودرو وارداتی، ویاگرا و غیره. یک آدمی یا گروهی یا شرکتی محصولی طراحی و تولید کرده اند با هدفی و کاربردی. مثلا محصولی که مخاطبش را می خنداند. اینکه آدمها برای خندیدن حاضرند پول خرج کنند نه محدود به زمان ماست و نه محدود به کشور ما. کاربرد محصول هرچه باشد، هدف سازنده آن فقط کسب درآمد است. غیر از این هر چیزی ادعا شود، حداقل به یک چیز باید شک کرد.

    ماجد تو می گویی که “تا اينجاي كار مثل خريد پيراهني است از مغازه اي: مي پرسي “جنس اش خوب است؟” مي گويد “آري” و مي خري و شاد از خريدت بازمي گردي و او شاد از خريد تو دخلش را پر مي كند، مدتي مي پوشي و كهنه مي شود و باقي قضايا…” من می خواهم بگویم که تا آخر کار و همیشه همینطور است. من خیلی ها را می شناسم که دیگر نمی پرسند “جنسش خوب است؟” بلکه خوب بودن جنس پیراهن را به دیدن و لمس کردن قضاوت می کنند هر چند که دفعه اولشان نباشد که از آن مغازه خرید می کنند.

    می گویی که “ایرانیان حافظه تاریخی ندارند.” احمد شاملو و بزرگان دیگر هم بر این امر صحه گذاشته اند. “این‌ توده‌ حافظه‌ تاریخی‌ ندارد. حافظه‌ دست‌جمعی‌ ندارد، هیچ‌گاه‌ از تجربیات‌ عینی‌ اجتماعی‌اش‌ چیزی‌ نیاموخته‌ و هیچ‌گاه‌ از آن‌ بهره‌ای‌ نگرفته‌ است‌ و درنتیجه‌ هر جا کارد به‌ استخوانش‌ رسیده‌، به‌ پهلو غلتیده‌، از ابتذالی‌ به‌ ابتذال‌ دیگر” (احمد شاملو – نگراني هاي من – سخنراني در دانشگاه بركلي)

    من می خواهم از تو و آقای شاملو و دیگر بزرگان بپرسم که حافظه تاریخی یعنی چی؟ چگونه یک جمع می تواند به شکل جمعی از تجربیات عینی اجتماعی اش چیزی بیاموزد؟ آیا وقتی می گوییم ایرانیان حافظه تاریخی ندارند شبیه اینست که بگوییم ایرانیان موی بلوند یا چشم آبی ندارند؟ آیا ممکن است که آدمی به عنوان یک فرد حافظه فردی داشته باشد ولی همان فرد به عنوان عضوی از یک جامعه بزرگتر، حافظه دست جمعی نداشته باشد؟

    مگر نه اینکه حافظه به ما کمک می کند وقایع و مفاهیم را به خاطر بسپاریم و بعدا آنها را به دلایل مختلف و برای کاربردهای متفاوت به خاطر آوریم؟ مثل جدول ضرب یا دیکته لغات یا تاریخ تولد کسی که دوستش داریم یا آدرس محل زندگیمان و الخ. درست است که حافظه محتوا (content) را برای اندیشیدن و یا یاد گرفتن فراهم می کند ولی لزوما منجر به یادگیری یا تفکر نمی شود. به عبارت دیگر داشتن حافظه به تنهایی برای تفکر و آموختن کافی نیست. شاهد این مدعا هم افزایش چشمگیر حجم حافظه دیجیتال و تنزل قیمت آن و سهل الوصول بودن آن برای آدمها در این سالهای اخیر است. تقریبا همه چیزهایی را که تا یک دهه پیش باید به حافظه می سپردیم امروز گوگل در کسری از ثانیه برای ما پیدا می کند. ولی آیا به همان نسبت تفکر و یادگیری هم در میان نسل بشر افزایش پیدا کرده است؟ بنابراین من معتقدم از این نظر هیچ فرقی بین ایرانیان و ملل دیگر وجود ندارد. اندازه و ظرفیت و خصوصیات فیریکی مغز همه آدمها مثل یکدیگر است. ولی آموختن که آقای شاملو در قسمت دوم جمله اش به آن اشاره می کند، اساسا موضوع دیگری است.

    قدم اول برای آموختن از هر پدیده ای، مشاهده و مطالعه و تفکر درباره آن پدیده است. فرقی نمی کند که آن پدیده پرواز یک پرنده باشد یا قیام پانزده خرداد. زیبایی یک درخت باشد یا زشتی یک جنگ. نیاز به گفتن نیست که چنین مشاهده و مطالعه و تاملی به ثبت دقیق آن پدیده در حافظه نیز کمک می کند. ولی حرف من اینست که حافظه به خصوص با فناوری امروز نقش اصلی را در تصمیم های کوچک و بزرگی که ما آدمها به طور روزمره می گیریم، ایفا نمی کند. مهم نیست که چه به خاطر می آوریم، مهم اینست که چگونه می توانیم به خاطر بیاوریم و چیزهایی را که به خاطر می آوریم چگونه کنار هم قرار بدهیم و آنها را برای کاربردی واقعی، معنادار کنیم. در دنیای امروز context بسیار مهمتر از content است. مهم نیست که چه فکری می کنیم، مهم اینست که چگونه فکر می کنیم. مهم نیست که چه چیزی را فراموش کرده ایم یا به یاد داریم، مهم اینست که از همان چیزهایی که به خاطر داریم چه استفاده ای می کنیم.

    قدم بعدی توصیف آن پدیده است. برای آموختن از یک پدیده یا یک اتفاق، مشاهده و مطالعه و تفکر درباره آن به تنهایی کافی نیست. به این دلیل که زمانی که پدیده ای را مشاهده می کنیم، معمولا کاری که انجام می دهیم اینست که از ظرفی (context) خارج از ظرف زندگی و شرایط فردی و یا اجتماعی خودمان اطلاعات را دریافت و پردازش می کنیم. زمانی این اطلاعات به درد می خورد که دوباره و بر اساس ظرف (context) زندگی ما توصیف بشوند. در قالب رمان یا نقاشی، فیلم یا آهنگ، وبلاگ یا هر شکل دیگری. حالا اگر کسی پیدا شود و سعی کند پدیده ای را که مشاهده کرده است، توصیف کند، این قدم ها را برداشته است. اگر توصیف او آن چیزی که ما انتظار داریم نیست یا اصلا پدیده ای که او مشاهده کرده است با چیزی که ما دیده ایم فرق دارد، مشکل را باید در خودمان جستجو کنیم که این قدمها را برنداشته ایم.

    قدم بعدی تمرین و تکرار دو قدم قبلی است. برای استاد شدن در هر کاری دو راه بیشتر وجود ندارد. من معتقد نیستم که ایرانیان حافظه تاریخی (یا هر چیز دیگری) ندارند (و یا دارند) و باید جمیعا از فردا این کارها را انجام بدهند. من با آقای دیوید تورو هم عقیده هستم که می گوید:

    “Nations! What are nations? Tartars! and Huns! and Chinamen! Like insects they swarm. The historian strives in vain to make them memorable. It is for want of a man that there are so many men. It is individuals that populate the world.” ~ Henry David Thoreau

    هر آدمی همانطور که در خرید کردنش مسئولیت نامحدود دارد در استفاده از حافظه و اطلاعات دوروبرش هم اختیار و مسئولیت نامحدود دارد. (البته کسی ممکن است بحث آزادی اراده را مطرح کند که کاملا وارد است ولی در این نوشته نمی گنجد.)

    شش میلیون و پانصد هزار و هفتصد و بیست و یک نفر ایرانی سی دی قهوه تلخ را هر هفته به مدت یکسال خریدند، با ما سی دی فوق الذکر را خریدیم فرق اساسی و مفهومی دارد. ایرانیان حافظه تاریخی ندارند با پنجاه میلیون ایرانی به خودشان زحمت مطالعه و آموختن از پدیده های اطرافشان را نمی دهند هم همینطور. اقتصاد را از هنر و هنر را از عشق به مردم در اغلب مواقع می توان تمیز داد. واژه “هنر مردمی” برای من هشدار دهنده است. واژه ما هم همینطور. “ساده لوحي و فراموشكاري تاريخي ما، دروازه قلعه موريانه را به روي بلوتوث” نگشوده است. ماجد عزیز من در وجود این “ما” به شدت شک دارم.

    مطالب مرتبط بعدی:

    چه می اندیشیم در برابر چگونه می اندیشیم

  • درس با فرهنگ شدن از زبان چخوف، برادری بزرگ

    وقتی من بچه بودم اگر کسی کف پیاده رو تف می کرد یا کاری از این دست که دیگران (دیگرانی که درباره آن کار با هم حرف می زدند) آنرا نادرست می دانستند، به او اتهام “بی سوادی” زده می شد. “عجب آدم بی سوادی!” یا “اینا که می بینی یه مشت بی سوادن.”

    در طول این دو سه دهه اخیر مشکل بی سوادی به همت دانشگاههای سراسری و آزاد و پیام نور و این اواخر هم غیر انتفاعی و مجازی تا حدود زیادی بر طرف شده است و امروز دیگر بی سواد خطاب کردن کسی که روی زمین تف می کند یا صف را به هم می زند یا به هر شکل دیگری باعث ناراحتی دیگران در اجتماع می شود، کاری غیر معمول و خارج از نرم رفتارهای اجتماعی محسوب می شود.

    از آنجاییکه این آدمها یعنی کسانی که باعث رنجش خاطر دیگران در تعاملات اجتماعی می شوند، با گسترش با سوادی نه تنها از بین نرفته اند بلکه شاید تعدادشان حتی رو به افزایش هم هست، ما نیاز به عبارت جایگزینی داریم که وقتی حرصمان در می آید یا ناراحت می شویم و به علت معذورات اخلاقی نمی توانیم فحش بدهیم، از آن استفاده کنیم. و چه عبارتی بهتر از “بی فرهنگ.”

    بی فرهنگ تقریبا هر گونه ضعف شخصیتی و کار غیر اخلاقی و نا شایستی را پوشش می دهد. هم کسی که کف پیاده رو تف می کند بی فرهنگ است، هم کسی که تابلوی ورود ممنوع یا محدودیت سرعت مجاز را نادیده می گیرد. هم کسی که کارش را به موقع انجام نمی دهد بی فرهنگ است، هم کسی که توی توالت سیگار می کشد. هم کسی که توی طبیعت آشغال می ریزد بی فرهنگ است، هم کسی که شاخه درختی را می شکند. اینقدر از این بی فرهنگها زیاد است که من شنیده ام بعضی ها می گویند ما ملت بی فرهنگی هستیم. یا اینکه مشکل ما اینست که فرهنگ نداریم.

    ولی به راستی “فرهنگ” چیست که ما آنرا نداریم؟ بله هر کسی یک تصور ذهنی از فرهنگ یا بی فرهنگی برای خودش دارد. ولی بالاخره یک جایی ما باید هم بیاوریم و یک تعریف دقیق و شسته رفته از فرهنگ و بی فرهنگی پیدا کنیم. در این جستجو من سندی پیدا کرده ام که ارزش خواندن دارد. ارزش روزی یک بار یا چند بار خواندن را هم دارد. ارزش عمل کردن را هم دارد. خیلی بیشتر از اینها ارزشمند است.

    نامه آنتوان چخوف به برادرش نیکلای چخوف که سعی کرده ام در حد توان خودم آنرا به فارسی ترجمه کنم:

    *******************************

    مسکو 1886

    … تو غالبا به من شکایت می کنی که مردم تو را درک نمی کنند! گوته و نیوتن چنین شکایتی نداشتند… فقط مسیح این شکایت را داشت ولی او درباره مذهبش حرف می زد نه درباره خودش… مردم تو را کاملا و به خوبی درک می کنند. و اگر تو خودت را درک نمی کنی،  این دیگر مشکل آنها نیست.

    من به عنوان یک برادر و یک دوست به تو اطمینان می دهم که تو را با تمام وجودم درک می کنم. من خصوصیات خوب تو را مانند پنج انگشتم می شناسم و برای آنها عمیقا ارزش و احترام قائلم. برای اثبات این ادعا اگر بخواهی حاضرم این خصوصیات را بشمارم. من فکر می کنم تو مهربان، بزرگمنش، فداکار و آماده برای بخشش آخرین ریالت هستی. هیچ حس حسادت یا نفرتی نداری. ساده دل هستی و برای آدم و حیوان دل می سوزانی. تو قابل اعتماد هستی، به دور از بدجنسی و فریبکاری. تو از عالم بالا نعمتی داری که دیگران ندارند: تو با استعدادی. این استعداد، تو را بالاتر از میلیونها آدم دیگر قرار می دهد، چراکه بر روی کره زمین از هر دو میلیون نفر فقط یک نفر  هنرمند است. استعداد تو، متمایزت می کند: تو حتی اگر یک وزغ یا رطیل هم بودی باز هم مردم به تو احترام می گذاشتند، چرا که استعداد همه چیز را تحت الشعاع قرار می دهد.

    تو فقط یک مشکل داری که همه بدبختی و درد و مرض تو ناشی از آن است. آن بی فرهنگی شدید توست. من را ببخش ولی حقیقت از دوستی بالاتر است (veritas magis amicitiae)…. همانطوری که می بینی زندگی شرایط خودش را دارد. آدم برای اینکه بین افراد تحصیل کرده راحت زندگی کند و خوشبخت باشد باید تا حدی با فرهنگ باشد. استعداد تو را به این حلقه وارد کرده است، تو به آن تعلق داری، ولی…. تو از آن بیرون کشیده می شوی و تو بین آدمهای بافرهنگ و گداگرسنه (مترجم انگلیسی از کلمه lodgers استفاده کرده است که من معادل بهتری برای آن نیافتم) نوسان می کنی.

    به نظر من آدمهای بافرهنگ باید دارای شرایط زیر باشند:

    1- آنها به شخصیت آدمها احترام می گذارند و بنابراین همیشه مهربان، ملایم و آماده برای گذشت در برابر دیگران هستند. آنها برای چیزهای کوچک جنجال به پا نمی کنند. اگر با کسی زندگی می کنند، آنرا لطف خودشان تلقی نمی کنند و اگر هم ترکش کنند نمی گویند “هیچ کس نمی تواند با تو زندگی کند.” آنها سر و صدا، سرما، غذای سوخته، طعنه کنایه و حضور غریبه در خانه شان را تحمل می کنند.

    2- آنها حس رحم و شفقت دارند، البته نه فقط برای گداها و گربه ها. قلب آنها برای چیزهایی که چشم غیر مسلح نمی بیند درد می گیرد… آنها برای پرداخت هزینه تحصیل برادرشان و خریدن لباس برای مادرشان، شبها بیدار می مانند.

    3- آنها به اموال دیگران احترام می گذارند و بنابراین قرضشان را ادا می کنند.

    4- آنها صادق هستند و از دروغ مثل آتش می ترسند. آنها حتی در چیزهای کوچک دروغ نمی گویند. یک دروغ توهینی است به شنونده و او را در جایگاه پایینتری نسبت به گوینده قرار می دهد. آنها خودنمایی نمی کنند. در خیابان همانطور رفتار می کنند که در خانه. آنها جلوی دوستان متواضعترشان خودنمایی نمی کنند. آنها اهل ور زدن و محاوره های صمیمانه ناخواسته نیستند. از روی احترام به گوش دیگران، اغلب ساکت هستند.

    5- برای برانگیختن حس ترحم دیگران خودشان را خوار و حقیر نمی کنند. آنها برای بلند کردن آه دیگران و سوء استفاده از آن، با احساسات آنها بازی نمی کنند. آنها نمی گویند “مردم من را درک نمی کنند.” چونکه همه اینها اثر ناچیزی دارد. مبتذل، کهنه و غلط است…

    6-  آنها غرور سطحی ندارند. آنها مثل آدمهای معروف به الماسهای بدلی اهمیت نمی دهند. به دست دادن با فلان شاعر، به گوش کردن به زر زدن یک تماشاگر ولگرد در یک نمایشگاه عکس، به معروف شدن توی کافه ها…. اگر یک کار دو ریالی انجام بدهند طوری راه نمی روند که انگار یک کار صد تومنی کرده اند. اگر جایی بروند که دیگران به آنجا راه نیافته اند، درباره اش سر و صدا نمی کنند. آدمهایی که واقعا با استعداد هستند تا جایی که امکان دارد از تبلیغات دوری می کنند و در جمع نا مشخص می مانند….. حتی کرایلف گفته است که یک بشکه خالی صدا را بلندتر از یک بشکه پر منعکس می کند.

    7- آنها اگر استعدادی دارند، به آن احترام می گذارند. آنها بقیه چیزها را فدای استعدادشان می کنند، زن، شراب، غرور ….. آنها به استعدادشان افتخار می کنند….. به علاوه آنها مشکل پسند هستند.

    8- آنها حس زیبایی شناسی را درون خودشان می پرورانند. آنها نمی توانند با لباسهایشان بخوابند، یک گله حشره روی دیوار ببینند، هوای بد تنفس کنند، جایی که روی آن تف شده راه بروند، غذایشان را روی یک اجاق گاز کثیف بپزند. آنها سعی می کنند تا جایی که ممکن است غریزه جنسیشان را محدود و با کیفیت بکنند…. چیزی که از یک زن می خواهند یک همخوابه نیست…  آنها به دنبال زرنگی ای که در قالب دروغ گفتن متدوام ظاهر می شود، نیستند. آنها به خصوص اگر هنرمند هستند، تازگی، غنا، انسانیت و ظرفیت برای آفرینش را طلب می کنند.

    و به همین ترتیب. آدمهای با فرهنگ اینجوری هستند. برای با فرهنگ بودن و قرار نگرفتن پایین تر از سطح اطرافت، خواندن “نامه های پیکویک” (اولین رمان چارلز دیکنز) و حفظ کردن یک مونولوگ از فاست کافی نیست….

    چیزی که لازم است کار مداوم است، شب و روز، خواندن مداوم، مطالعه، اراده… هر یک ساعت برای اینکار ارزشمند است… به ما بپیوند، شیشه ودکا را بشکن، دراز بکش و بخوان….اگر دوست داری تورگنیف، هر نویسنده ای که نخوانده ای.

    تو باید غرورت را کنار بگذاری، تو یک بچه نیستی… تو به زودی سی ساله می شوی. وقتش است.

    من از تو توقع دارم…. همه ما از تو توقع داریم.

    ********************************

    ای کاش متن این نامه به جای عهدنامه گلستان یا ترکمانچای موضوع درسی بشود در یک کتاب درسی. سوغاتی از همسایه شمالی.

    مطالب مرتبط:

    ای زمین بر قامت رعنا نگر – زیر پای کیستی؟ بالا نگر

    دهنتو ببند

    من این توپو نداشتم

    بزرگترین دروغگو

  • نفت، دلار، نفت، دلار و نفت و نفت و نفت

    امروز من چندین بار وب سایتی به نام مثقال را که در زمره پربیننده ترین سایت های ایرانی هست چک کردم. دلیلش هم این بود که از دو روز پیش، درست با شروع گران شدن دلار، می خواستم دلار بخرم و مثل میلیونها نفر دیگر من هم با ترس و نگرانی مشغول مانیتور کردن نوسانات لحظه ای دلار شدم. ولی چرا دلار؟ واحد پول کشوری در آنطرف کره زمین که حتی در کشور ما سفارت ندارد. ظاهرا در این جهان یک چیزهایی هست که خریدن آنها یعنی سرمایه گذاری. سرمایه گذاری هم به زبان ساده یعنی خریدن چیزی که در آینده بر ارزشش افزوده خواهد شد. دلار یکی از این چیزهاست. مس، طلا، نقره و چند تا فلز دیگر هم همینطور. فرانک سوئیس، پوند انگلستان و درهم امارات هم همینطور. سکه هم همینطور.

    وب سایت مثقال هر ثانیه (طبق ادعای خود سایت) قیمتهای جدید را به شما نشان می دهد و قیمتها هم هر سه دقیقه بر روی وب سایت مثقال به روز می شوند. دلیل این امر و بازدید لحظه به لحظه میلیونها نفر از سایت مثقال شاید اینست که در بازار ارز و طلا می توان “سرمایه گذاری علمی و اصولی” نمود. این عنوان سمینار رایگانی است که کانون فارغ اتحصیلان دانشگاه آزاد اسلامی برای دانش آموختگانش برگزار می کند و تبلیغ آن بر روی سایت مثقال نظر من را جلب کرد.

    اولین سؤالی که با دیدن این تبلیغ به ذهم من رسید این بود که اگر می توان در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی کرد چرا آنرا زودتر به فرزندان این مرز و بوم یاد نمی دهند؟ چرا به دانش آموختگان؟ چرا مطالب این سمینار محتوای یکی از کتابهای درسی راهنمایی یا هنرستان یا پیش دانشگاهی یا حتی دبستان نباشد؟ شاید خیلی ها با فراگیری اصول علمی سرمایه گذاری در بازار طلا و ارز بی خیال کنکور و دانشگاه رفتن و نهایتا دانش آموخته شدن بشوند. مگر نه اینکه بیشتر دانش آموختگان به دنبال یک شغل و کسب درآمد هستند؟ چه کاری بهتر از سرمایه گذاری علمی و اصولی در بازار ارز و طلا؟

    سؤال دوم اینکه اگر بازار ارز و طلا، علم و اصولی دارد من واقعا دوست دارم بدانم که چطور در 24 ساعت دلار هفت درصد گران شد؟ ولی متاسفانه من دانش آموخته دانشگاه آزاد نیستم و در سمینار رایگان فوق نمی توانم شرکت کنم.

    سؤال سوم که دیگر ربطی به این تبلیغ ندارد اینکه اصلا چرا گران شدن دلار بر روی زندگی من تاثیر می گذارد؟ آیا واقعا تاثیر می گذارد؟ یا اینکه من این طور فکر می کنم؟ اگر می گذارد دقیقا چه تاثیری می گذارد؟

    جواب سؤال دوم به اولین اصل اقتصاد یعنی اصل عرضه و تقاضا(یکی از اصولی که هیچ دانش آموخته ای در سیستم آموزش عمومی یاد نمی گیرد) مربوط می شود. برای مثال همین دلار را در نظر بگیرید. تا جایی که من خبر دارم ما در کشورمان دلار چاپ نمی کنیم و دلار هم مثل هزاران کالای دیگر وارد می شود. نفت می دهیم. دلار می گیریم. دلار می دهیم، هزاران کالای دیگر می گیریم. بنابراین دلار به عنوان یک کالا عرضه محدودی دارد که وابسته به فروش نفت ( و یک دوجین عوامل دیگر که من از آنها بی خبر هستم) است. حالا اگر یک عده آدم مثل من پیدا بشوند و بخواهند برای سرمایه گذاری دلار بخرند، تقاضا برای این کالا بیشتر از عرضه اش می شود و در نتیجه دلار گران می شود. حالا اگر خریداران نفت ما هم دور هم جمع بشوند و ما را تهدید کنند که از این به بعد نفت ما را نمی خرند و بانک مرکزی را تحریم می کنند، عرضه این کالا هم با خطر کم شدن مواجه می شود و در نتیجه دلار بیشتر و بیشتر گران می شود. هفت درصد در 24 ساعت یا حتی بیشتر.

    سؤال سوم را به سادگی سؤال دوم نمی توان جواب داد.

    من آدم خودخواهی هستم. برای من مهم نیست که دلار هزار تومن است یا پنج هزار تومن. من فقط می خواهم گران شدنش بر روی زندگی من تاثیر منفی نداشته باشد. من فقط می خواهم که مجبور نباشم وقتم را برای چک کردن سایت مثقال تلف کنم. من فقط می خواهم که گران شدن دلار باعث ترس و استرس در من نشود. درمورد سکه موفق شدم ولی این بار قضیه فرق می کند. طلا در زندگی من حضور مستقیم ندارد. من برای خودم یا کس دیگری طلا نمی خرم یا سکه طلا به کسی کادو نمی دهم. ولی دلار؟ آنهم در کشوری که از شیر مرغ تا جان آدمیزاد را وارد می کند؟ در کشوری که دانش آموختگان آن به جای تولید این چیزها یاد می گیرند که چگونه در بازار ارز و طلا سرمایه گذاری علمی و اصولی بکنند؟ از این گذشته من دو ماه دیگر قصد سفر به تصویر زیر را دارم. گران شدن دلار قطعا هزینه های سفر من را افزایش خواهد داد.

    اگر دلار x تومن بشود من n روز کمتر اینجا خواهم ماند

     

    به همین دلیل و هزار و یک دلیل دیگر مشکل دلار با طلا (سکه) فرق دارد و نیازمند راه حلی اساسا متفاوت است.

    مشکل دلار و خیلی از مشکلات دیگر ما (شاید همه آنها) ریشه در نفت دارند ولی تنها چیزی که من از نفت می دانم اینست که ماده سیاهی است که در اثر فشار لایه های زمین در طی میلیونها سال در زیر زمین تولید شده و صنعتش ملی اعلام شده و شرکتهای خارجی آنرا استخراج می کنند و ما اگر اجازه داشته باشیم به صورت ملی آنرا می فروشیم و بعد مایحتاج ملی مان مثل سوزن ته گرد و سس گوجه فرنگی و واکس سم اسب و لباس زیر و لوازم خانگی و شامپو و خمیر دندان و مسواک و بنزین و قطعات خودرو و خودرو و آنتی ویروس و کامپیوتر و مودم اینترنت و تیغ ریش تراشی و کرم مرطوب کننده و ام.دی.اف. و تلویزیون ال.ای.دی. و یو.پی.وی.سی. و آب میوه و بلیط هواپیما و اتاق هتل و دلار و طلا و اینجور چیزها را با پول آن تهیه می کنیم.

    زندگی ما سراسر وابسته به نفت است. ایکاش در سیستم آموزشی درسی به نام نفت داشتیم که همه چیز درباره نفت را به ما یاد می داد. مثل زبان انگلیسی یا عربی یا فارسی یا ریاضیات یا فیزیک. نفت 1. نفت 2. نفت3. نفت4. تا نفت پیش دانشگاهی. نفت انسانی. نفت تجربی. نفت ریاضی. نفت مهندسی. نفت پزشکی. و سمینار رایگان نفت برای دانش آموختگان دانشگاه آزاد اسلامی.

    اگر من ده هزار ساعت یا حتی هزار ساعت به مطالعه، تحقیق و تفکر درباره نفت پرداخته بودم شاید الان راحت تر می توانستم جواب این سؤال را پیدا کنم که گران شدن دلار چه تاثیری در زندگی من خواهد گذاشت. و اگر این تاثیر منفی است و بد است و آرامش و آزادی و لذت بردن از زندگی را از من خواهد گرفت، چکار باید بکنم.

    مطلب مرتبط بعدی:

    سمینار رایگان بی نفتی برای دانش نیاموختگان

  • سس، کاندوم، مالزی و مطالعات تطبیقی

    سس چیست؟

    سس چیزی است که به تنهایی خورده نمی شود بلکه برای افزودن بو، مزه، نرمی و زیبایی ظاهری به غذاهای دیگر اضافه می شود.

    در فرهنگ غذایی ما اصولا سس جایگاهی ندارد. کمتر آدمی برای درست کردن سس وقت صرف می کند. در بیشتر مواقع سس به دو نوع سس سفید یا سس قرمز محدود می شود. درست مثل نوشابه قرمز یا نوشابه مشکی.

    برای این موضوع دلایل مختلفی می توان متصور شد. برای مثال شاید بیشتر غذهای ایرانی نیازی به سس ندارند. هر چند که بعضی ها معتقدند حتی به غذاهایی مثل قرمه سبزی، کباب کوبیده یا آبگوشت هم می توان سس اضافه کرد. اینها کسانی هستند که شعار “هر غذایی با سس خوشمزه تر است” را سر می دهند. در هر صورت صنعت ساخت سس در کشور ما صنعت مهجور و عقب مانده ای است که در عین عقب ماندگی فرصتهای بی نظیری را هم برای کارآفرینان جوان و علاقه مند به سس فراهم می کند.

    برای نمونه کشور مالزی را در نظر بگیرید. مالزی برای من تداعی کننده چهار صنعت مهم این کشور است. اول دانشگاههای آن و خیل عظیم دانشجویان ایرانی که هر ساله برای ادامه تحصیل به آنجا می روند. دوم صنعت توریسم و سواحل زیبای آن. سوم صنعت کاندوم مالزی، چیز نازکی که در هر لحظه از افزایش جمعیت کره زمین و همچنین شیوع بیماریهای مقاربتی جلوگیری می کند. چهارم صنعت تولید سس.

    بله ما از مالزی سس وارد می کنیم. البته از خیلی کشورهای دیگر(دبی، آمریکا و …) هم این کار را می کنیم ولی مالزی کشور خوبی برای مطالعه است. به هر صورت این همه دانشجوی ایرانی در مالزی مشغول تحصیل هستند و با یک برنامه حساب شده می توان تعدادی از آنها را مامور به کسب و انتقال دانش و فناوری ساخت سس به میهن عزیزمان نمود.

    سس در زندگی بشر نقش مهمی را ایفا می کند و این نقش روز به روز پررنگ تر و حیاتی تر می شود. شاید هم به همین دلیل است که استثمارگران تا کنون اجازه نداده اند که ما در داخل کشور سس تولید کنیم و از واردات آن بی نیاز بشویم. این را به این دلیل می گویم که سس با کاندوم فرق دارد. شما هم می دانید که تولید کاندوم  به این راحتی ها نیست و نیاز به تکنولوژی دقیق و مواد اولیه با کیفیت بالا دارد. صحبت مرگ و زندگی است. ولی سس؟ ترکیب آب و ادویه و چند جور ماده غذایی دیگر؟ به همین دلیل واردات سس و اینکه ما حتی یک سس خوشمزه در داخل نمی توانیم تولید کنیم، در خوشبینانه ترین حالت غیرعادی به نظر می رسد.

    به امید روزی که سسکفا(خودکفا در تولید سس) بشویم.