• گشادی منطقی

    من یک ایده داشتم. ایده ام این بود که به مدت دوازده ماه هر روز دوازده دقیقه از چیزهایی را که در ساعت دوازده ظهر تجربه می کنم بنویسم. حدود یک ساعت با اشتیاق به این ایده و ابعاد مختلفش فکر کردم. بعد ناگهان ایده دیگری به ذهنم رسید. ایده جدید این بود که البته که دوازده ماه هر روز دوازده دقیقه از تجربیات ساعت دوازده ظهرم را نمی نویسم. لحظه ای که این ایده جدید به ذهنم رسید با تمام وجود می دانستم که ایده واقعی اینست. این را هم مطمئن بودم که تنها چیزی که مانع من برای اجرای ایده اولیه شده بود فقط همین فکر بود. چیزی مثل یک منع قانونی یا نقص مدارک.

  • take it easy

    “میخواستم اگه بشه و لطف کنین مطلبی رو در مورد “سخت نگرفتن” مسائل و آدمایی که با مسائل خیلی سخت برخورد میکنن و اینکه این آدما چطور میتونن این مسئله رو در خودشون تشخیص بدن و رفع کنن این ایراد رو بنویسید. (نمیدونم نظر شما چیه ولی بنظر من واقعاً ایراد بزرگیه)”

    اینجا می خواهم یک نمونه از سخت گیری خودم را در مورد کسی که این سؤال را پرسیده است نشان بدهم.

    “آدما؟”

    “آدمایی که با مسائل خیلی سخت برخورد میکنن؟”

    اولین چیزی که من از این سؤال برداشت می کنم اینست که موجودی که این سؤال را مطرح کرده یا یکی از خدایان یونان باستان بوده است یا یک ربات بسیار پیشرفته که وظیفه دارد اطلاعاتش را درباره “آدمها” تا جایی که می تواند کاملتر کند تا بتواند یک طرح جامع برای یک جامعه ایده آل در مریخ ارائه بدهد. یا یک آدمی که خیلی سخت می گیرد.

    این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و بقیه مطالب این وبلاگ را برای این نوشتم که من هم مثل خیلی های دیگر از سخت گرفتن رنچ بسیار کشیده ام. حالا اگر مطالب فوق به شما که آدم سخت گیری هستید کمک نکرده اند، این مطلب را می نویسم که احتمالا باز هم کمکی به سخت گیری شما نخواهد کرد.

    در طول تاریخ همیشه آدمهایی بوده اند که سخت می گرفته اند و آدمهایی بوده اند که خیلی سخت می گرفته اند. تفاوت این دو گروه همیشه در این بوده است که آدمهای گروه اول برای زندگی خودشان سخت می گرفته اند و گروه دوم برای زندگی دیگران. مثلا کسانی که فکر می کرده اند (یا می کنند) آدمها باید غذای سالم بخورند. آدمها باید با یکدیگر مهربان باشند. آدمها باید محیط زیست را آلوده نکنند. آدمها باید سخت نگیرند. و الخ.

    سخت گیری من این است که:

    آدمها باید از تجربه شخصی خودشان حرف بزنند.

    یا

    آدمها باید آدم باشند.

    من خیلی وقتها خیلی چیزها را سخت گرفته ام. هنوز هم می گیرم. زندگی سخت است. از زندگی همه آدمها خبر ندارم ولی زندگی برای من سخت است. جدی. من نسب به خیلی ها زندگی بسیار راحتی دارم. تقریبا کار نمی کنم. در فضای خیلی زیبا و راحتی زندگی می کنم. در سلامت کامل به سر می برم. در حال حاضر هیچ خطری تهدیدم نمی کند. ولی باز هم زندگی برایم کار سختی است. حتی روزی سه بار غذا خوردن و شش بار توالت رفتن می تواند زندگی را سخت کند. صبح بیدار شدن و از توی تخت بیرون آمدن هم همینطور. و هر چه می گذرد سخت تر می شود. چهل سال است که دارم این کار را می کنم. دیگر جذابیتش را از دست داده است. خدا می داند تا به امروز چند بار قورمه سبزی یا آبگوشت -که غذای مورد علاقه ام هستند – خورده ام. دیگر آن جذابیت سابق را ندارد. هر روز صبح از خودم می پرسم چرا باید از تخت بیرون بروم؟ نه جدی؟

    در این حالت اگر کسی پیدا شود و به من بگوید که “ای بابا سخت نگیر” رکیک ترین و زننده ترین چیزی را که در آن لحظه به ذهنم برسد در جوابش خواهم گفت.

    اصلا سخت گرفتن یعنی چی؟

    ده نشانه اینکه زندگی را سخت می گیرید:

    1- از علی سخاوتی می خواهید که درباره یک مسئله کلی بشری بدون اینکه تجربه فردی خودتان را مطرح کنید، مطلب بنویسد.

    2- هدف دارید.

    3- آسیب پذیر نیستید. یا سعی می کنید نباشید.

    4- یک چیز را با یک چیز دیگر مقایسه می کنید.

    5- درباره مسائل کلان نظر می دهید.

    6- زمان را نکشته اید.

    7- دندان هایتان را در خواب یا بیداری به هم فشار می دهید.

    8- بیشتر از 99 درصد مواقع نگران هستید.

    9- خودتان را بیان نمی کنید.

    10- فرمانبردار هستید.

    11- سعی می کنید دیگران از شما خوششان بیاید.

    سخت نگرفتن یعنی چی؟

    یا

    آدم بودن یعنی چی؟

    مجسمه سخت نگرفتن
    مجسمه سخت نگرفتن

    در زندگی من مثل هر آدم دیگر در هر لحظه چیزهای مختلفی وجود دارد. احساسات مختلف. آرزوهای مختلف. ترسهای مختلف. اطلاعات مختلف. وسایل مختلف. ایده های مختلف. باورهای مختلف. خوردنیهای مختلف. آدمهای مختلف. و الخ.

    هر وقت که فضای خالی بین این چیزهایی که در زندگی من وجود دارد کم می شود می توانم بگویم که دارم زندگی را سخت می گیرم. درست مثل یک جسم جامد که فاصله بین مولکولهایش کم است. “سختی” یک جسم رابطه مستقیمی ( و معکوس) با فاصله بین مولکولهای آن دارد. مثلا کسی که در مورد غذا خوردن سخت می گیرد یعنی فاصله بین باور/خواسته اش از غذا و غذایی که عملا در دسترسش وجود دارد کم است و می خواهد این فاصله را حفظ کند. درست مثل یک تکه شیشه که فاصله بین مولکولهایش کم است و اگر این فاصله بخواهد افزایش پیدا کند منجر به شکسته شدن شیشه می شود.

    بعضی ها زندگی را سخت می گیرند. بعضی ها زندگی را سخت نمی گیرند. بعضی چیزها سخت هستند. بعضی چیزها نرم. بعضی چیزها می شکنند. بعضی چیزها هم مثل قطرات آب جاری می شوند و با پیمودن هزاران پیچ و خم به اقیانوس می رسند. یا نمی رسند.

    با الهام از:

    Take it easy BY Eagles

    lyrics:

    Well, I’m running down the road
    tryin’ to loosen my load
    I’ve got seven women on
    my mind,
    Four that wanna own me,
    Two that wanna stone me,
    One says she’s a friend of mine
    Take It easy, take it easy
    Don’t let the sound of your own wheels
    drive you crazy
    Lighten up while you still can
    don’t even try to understand
    Just find a place to make your stand
    and take it easy
    Well, I’m a standing on a corner
    in Winslow, Arizona
    and such a fine sight to see
    It’s a girl, my Lord, in a flatbed
    Ford slowin’ down to take a look at me
    Come on, baby, don’t say maybe
    I gotta know if your sweet love is
    gonna save me
    We may lose and we may win though
    we will never be here again
    so open up, I’m climbin’ in,
    so take it easy
    Well I’m running down the road trying to loosen
    my load, got a world of trouble on my mind
    lookin’ for a lover who won’t blow my
    cover, she’s so hard to find
    Take it easy, take it easy
    don’t let the sound of your own
    wheels make you crazy
    come on baby, don’t say maybe
    I gotta know if your sweet love is
    gonna save me, oh oh oh
    Oh we got it easy
    We oughta take it easy

  • نمی خواهم اینجا باشم پس هستم

    محمد نوشته است:
    با سلام
    من دانشجوی ترم یک کارشناسی ناپیوسته نرم افزارم کتاب شما دقیقا حرف دل من بود واقعا لذت بردم.من به برنامه نویسی علاقه دارم واستعداشم دارم و خیلی بیشتر از یک دانشجو نرم افزار دانشگاهی مهارت برنامه نویسی دارم ولی این مهارت برای بازار کار کم است.من خیلی جا ها برای برنامه نویسی به مصاحبه رفتم اونها تخصص میخوان نه مدرک لپ مطلب اینه که میخوام دانشگاه و بیخیال شم برم سربازی بعد کار ولی یه زره مرددم می خواهم از شما مشاوره بگیرم
    ممنون میشم کمکم کنید.

    محمد عزیز،

    اولا- هم بعید می دانم تو بتوانی از من “مشاوره” بگیری و هم بعید می دانم من بتوانم به تو مشاوره بدهم.

    ثانیا- امیدوارم این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب و این مطلب را با دقت و حوصله خوانده باشی.

    ثالثا- هیچ فرقی نمی کند که به سربازی بروی یا به دانشگاه رفتن ادامه بدهی.

    رابعا- اگر مطالب فوق در تصمیمی که می خواهی بگیری کمکی به تو نمی کنند مطلب زیر را می نویسم که به احتمال زیاد باز هم کمکی به تو نخواهد کرد.

    بیست سال پیش، اواخر سال سوم دانشگاهم بود که تصمیم گرفتم دانشگاه رفتن را ول کنم. بسیار بعید می دانم که دلیل من برای ترک دانشگاه در آن زمان سربازی رفتن و شروع به کار بوده باشد ولی خوب یادم می آید که در تصمیمم برای دانشگاه نرفتن خیلی جدی بودم. به همین دلیل با وجود مخالفت زیاد مادرم و اصرارش در اخذ (حداقل) مدرک لیسانس، اگرچه دانشگاه رفتن را رسما ترک نکردم ولی عملا دانشگاه نمی رفتم و درس نمی خواندم. درست مثل مردی که به دلیل مخالفتهای خانواده و دیگر موانع اجتماعی، رسما ازهمسرش جدا نمی شود ولی شبها دیر به خانه می آید یا اصلا نمی آید.

    دانشگاه نرفتن و درس نخواندن مقدمه ای شد برای ورود من به یک دنیای جدید. دنیایی که در آن روزها آقای مهندس بودم با درآمد نسبتا خوب و شبها دانشجوی دانشگاه مصرف ترکیب متنوعی از مواد مخدر به همراه تجربیات زیرزمینی با حضور اساتید برجسته فن.

    تقریبا دو سال به این منوال گذشت و من در دانشگاهی که ترک کرده بودم چهار ترم متوالی مشروط شدم و در دانشگاه جدید چنان درخشیدم که دوستان جدید و قدیمم به شوخی “دکتر” صدایم می کردند. ولی من یک بار دیگر می دانستم که “نمی خواهم اینجا باشم.”

    به طرز معجزه آسایی بدون دریافت نامه زیر فارغ التحصیل شدم:

    جناب آقای دکتر علی سخاوتی

    به شماره دانشجویی 713698989

    همانطور که می دانید طبق قوانین، ما دانشجوهایی را که سه ترم متوالی مشروط بشوند اخراج می کنیم ولی به شما فقط به دلیل اینکه از سوی دوستانتان دکتر خطاب می شوید اجازه می دهیم با چهار ترم مشروطی متوالی فارغ التحصیل بشوید.

    با آرزوی موفقیت روز افزون

    علی زارع

    ریاست آموزش

    دانشگاه صنعتی شریف

    خیلی خوب به یاد دارم که یک بعد از ظهر با یکی از دوستان جدیدم -در آپارتمانی که بیشتر شبیه یک خانه تیمی بود – هم آنقدر high بودیم که خیالپردازی کنیم و هم آنقدر low که برای اولین بار به خودمان عمیق تر نگاه کنیم و کوچکی آن آپارتمان و کارهایی را که تویش انجام می دادیم زیر سؤال ببریم. ناگهان ایده ای مطرح شد که برای هر دو ما الهام بخش بود. آنقدر الهام بخش که یک ساعت بعد توی فرودگاه مهرآباد در قسمت پروازهای خارجی نشسته بودیم و محو صدایی که از مسافران محترم پرواز شماره …. به مقصد …. دعوت می کرد برای تحویل بار و انجام عملیات بازرسی به …… مراجعه کنند. در آن لحظه فقط یک چیز برایم قطعیت داشت و آنهم اینکه می خواهم از ایران بروم.

    در مدت کوتاهی بعد از آن “الهام” با دانشگاه تسویه حساب کردم و به سربازی رفتم. دوران بیست و یک ماهه سربازی برای من اولین مواجهه بزرگسالانه با زندگی واقعی بود. تجربه ای که بعد از بیست و یک ماه زندگی در فراموشخانه آپارتمان فوق الذکر نه آسان بود نه لذت بخش. هر طور بود بیست و یک ماه خدمت سربازی هم تمام شد. حالا من هم کارت پایان خدمت داشتم و هم در کمتر از یک هفته پاسپورت و هم در کمتر از چهار سال ویزای مهاجرت به کانادا.

    الان که به گذشته نگاه می کنم – و سعی می کنم خوب نگاه کنم – می بینم که یک سال اول اقامت من در کانادا خیلی شبیه به یک سال اول اقامتم در آن آپارتمان بود. یا یک سال اول دانشجوییم در دانشگاه. یا یک سال اول (کمی کمتر یا کمی بیشتر) یک شغل یا یک سال اول یک کسب و کار یا یک سال اول یک رابطه که در این سالها تجربه کرده ام. به عبارت دیگر هر تجربه ابتدا با گریز از تجربه قبلی هویت پیدا کرده است و سپس در پایان، با گریز به تجربه بعدی. به عبارت دیگر هر تجربه برای من سکه ای بوده است که یک رویش حال و هوای تجربه قبلی و گریز از آن را داشته و روی دیگر خستگی از تجربه فعلی و تشنگی به گریز از آن را.

    زندگی در لحظه
    زندگی در لحظه

    این فقط داستان زندگی من است. چیزی که برای من اتفاق افتاد. نه از آن پشیمانم و نه ناراحت و نه آرزو دارم که سیر حوادث جور دیگری می بود. هچ نصیحت و مشاوره ای هم در کار نیست. ممکن است کسی بگوید که این شیوه زندگی حتما باعث از دست رفتن لحظه های زیبای زیادی در زندگی من شده است. نمی دانم. شاید. “زندگی در لحظه“، تا کسی خودش به این نتیجه نرسد خزعبلی بیش نیست. هر کسی حق دارد بین زندگی در زمان حال، آینده، گذشته یا ترکیبی از آنها، انتخاب کند و هیچ حالتی نسبت به حالت دیگر هیچ برتری ندارد.

    There is no conclusion.

    What is concluded that we might conclude in regard to it?

    There are no fortunes to be told.

    There is no advice to be given.

    ~ William James

    بعد از یکسال و چند ماه از کانادا برگشتم. بعد دوباره به کانادا برگشتم. بعد دوباره از کانادا برگشتم. یک بار دیگر به کانادا برگشتم و بعد دوباره از کانادا برگشتم. هنوز هم به نوعی همین کار را دارم تکرار می کنم. در سه سال گذشته حداقل بیست بار از رابطه با مادر بچه ها بیرون رفته ام و دوباره به آن برگشته ام. هنوز هم نمی خواهم اینجا باشم. نمی دانم. شاید.

    با الهام از:

    حجاب چهره جان می‌شود غبار تنم                     خوشا دمی که از این چهره پرده برفکنم
    چنین قفس نه سزای چو من خوش الحانیست         روم به گلشن رضوان که مرغ آن چمنم
    عیان نشد که چرا آمدم کجا بودم                         دریغ و درد که غافل ز کار خویشتنم
    چگونه طوف کنم در فضای عالم قدس                 که در سراچه ترکیب تخته بند تنم
    اگر ز خون دلم بوی شوق می‌آید                        عجب مدار که همدرد نافه ختنم
    طراز پیرهن زرکشم مبین چون شمع                   که سوزهاست نهانی درون پیرهنم
    بیا و هستی حافظ ز پیش او بردار                       که با وجود تو کس نشنود ز من که منم

    حافظ

    مطلب مرتبط آینده:

    گردشگری – طرح یک پدیده نسبتا پیچیده

  • داستان ازدواج من و آرزوهایی که نقش بر آب شد

    هرگز فکر نمی کردم که روزی این داستان را بنویسم. تا اینکه سه روز پیش توی بانک اتفاقی غیر منتظره افتاد که خیلی چیزها را در زندگی من تغییر خواهد داد. سه روز پیش من برای درخواست وام ازدواج به شعبه بانک مربوطه رفتم. من برای گرفتن این وام سالها صبر کرده بودم و مثل روز برایم روشن بود که آنرا می گیرم. در همه سالهایی که به انتظار گرفتن این وام گذشت من تقریبا در بدست آوردن هر چیزی شک کرده بودم به جز بدست آوردن این وام. قبولی در کنکور، اتمام سربازی، گرفتن ویزای مهاجرت، پیدا کردن کار، پیدا کردن دوست، شنیدن جواب مثبت از یک دختر، بستن یک قرارداد و هر چیز دیگری که فکرش را بکنید. هر چیزی به جز وام ازدواج.

    شروع داستان تقریبا به بیست سال قبل برمی گردد، یعنی زمانی  که برادرم ازدواج کرد و به من گفت که وام ازدواج گرفته است. از همان زمان در عمیق ترین قسمت قلب و روحم می دانستم که من هم وام ازدواج می خواهم. درست مثل دختر بچه ای که از سه سالگی در عمیق ترین قسمت قلب و روحش می داند که لباس عروس می خواهد و این خواسته را سالها به اشکال مختلفی با خودش حمل می کند.

    درست است که در طول  این بیست سال من به ازدواج فکر نمی کردم و برادرم هم علاوه بر وام ازدواجش وام های متعدد دیگری گرفت که من را از گرفتن بعضی از آنها مطلع می کرد ولی هیچ کدام از این مسائل باعث نشد که ذره ای از خواست و اراده من برای گرفتن وام ازدواج کم بشود. من همیشه اخبار مرتبط با قوانین، میزان و شرایط دریافت وام ازدواج را دنبال می کردم و کنجکاویم در این زمینه همیشه آغازگر جستجوهای زیادی برای درک یکپارچه اقتصاد ازدواج بود. جستجوهایی بر روی اینترنت، پشت شیشه بانکها، توی خیابانها، رستورانها، روستاها و حتی فیلم ها و سریالهایی که در آنها داستان یا صحنه هایی مربوط به یک یا چند ازدواج وجود داشت. جستجوهایی که من را به صدها سال یا حتی صدها هزار سال پیش برد. به داستان زندگی چنگیزخان. و اینکه اصولا چرا در گذشته مرهای مجرد یا بیوه در جستجوی همسری که برایشان غذا بپزد به قبیله های مجاور می رفتند و یک زن را حتی به قیمت کشتن شوهرش می دزدیدند.

    من بدون اینکه خودم بدانم و یا اینکه اصلا قصد ازدواج داشته باشم، به صورت ناخودآگاه یا غریزی -مانند میلیاردها موجود دیگر-  در تلاش برای قرار گرفتن در فضای اختصاص یافته از سوی جهان هستی برای خودم بودم. تلاش برای یافتن نقشی اقتصادی در زندگی خودم. نقشی که در تناقض با میلیونها سال تکامل نباشد. به عبارت دیگر نقشی که هم به اندازه کافی ریشه در گذشته داشته باشد که تئوریهای برنده جایزه نوبل در زمینه اقتصاد و جامعه شناسی را نفی نکند و هم به اندازه کافی مدرن باشد که حال و هوای قتل یکی از مردهای قبیله همسایه برای دزدیدن زنش را به خود نگیرد.

    این جستجو که نزدیک به دو دهه به طول انجامید و با خواندن صدها کتاب، تماشای صدها فیلم و سفر به صدها شهر و روستا و گفتگو با صدها زن و مرد مجرد و متاهل همراه بود، من را مانند شخصیت اصلی  داستان کیمیاگر به همان چیزی رساند که خودم از اول پیدا کرده بودم: وام ازدواج.

    حالا من باید بذر تکامل یافته ای را که جهان هستی در قالب یک نقش اقتصادی در من به ودیعه نهاده بود بارور می کردم. مسئولیتی سنگین که در عین هیجان انگیز بودن، سنگینیش شبهای زیادی خواب خوب را از من گرفت. هنوز هم می گیرد.

    شاید همین احساس پیچیده نیمی هیجان نیمی ترس از مواجهه با دریافت وام ازدواج بود که من و مادر بچه ها تا جایی که می شد یعنی تا همین هفته قبل، دریافت یا بهتر است بگویم درخواست آن را به تاخیر انداختیم. تا اینکه بالاخره قوانین و مقررات بانک مرکزی را هم به عنوان بخشی از سیر تکاملی جهان هستی پذیرفتیم و فرم مربوطه را بر روی سامانه مربوطه پر کردیم. یک فرم مجزا برای هر یک از زوجین.

    اینجا من احساسم را بعد از دریافت تاییدیه سامانه فوق الذکر نمی توانم برای شما بازگو کنم مگر با بازگو کردن داستان زیر.

    بنا به تاریخ سرّی، در بهار 1162 (سال اسب طبق تقویم آسیایی) هلون (Hoelun) -یک دختر نوجوان و ربوده شده- بر روی تپه ای لم یزرع و دور افتاده مشرف به رودخانه اونون (Onon) پسری بدنیا آورد که بعدا چنگیزخان شد.

    مدتی قبل از این اتفاق، جنگجوی جوانی به نام چیلدو (Chiledu) از قبیله مرکید (Merkid) برای ازدواج با هلون به قبیله ای در استپ شرقی که به داشتن زنهای زیبا شهرت داشت، سفر کرده بود. بنا به رسوم قبیله ای چیلدو به پدر و مادر عروس هدایایی می داد و قبل از اینکه دخترشان را به عنوان عروسش به قبیله خود ببرد برای آنها -حتی برای سالها – کار می کرد.

    بنا به تاریخ سرّی، عروس یعنی هلون که احتمالا بیشتر از شانزده سال نداشت سوار بر درشکه کوچکی که توسط یک گاو نر کشیده می شد، شوهر جوان و مفتخر و اسب سوارش را همراهی می کرد. آنها با بی خیالی در حاشیه رود اونون سفر می کردند و فقط چند روز دیگر گذر از دره هایی که آنها را به زمینهای حاصلخیز قبیله مرکید می رساند، پیش رویشان داشتند.

    سه روز پیش که من با در دست داشتن چهار تا شناسنامه، چهار تا کارت ملی (شناسنامه و کارت ملی خودم، مادر بچه ها و یک ضامن برای هر کدام) و عقدنامه و کپی از هر کدام و کد رهگیری سامانه فوق الذکر به شعبه بانک اختصاص یافته از سوی سامانه مربوطه مراجعه کردم، احساسی داشتم که آنرا فقط می توانم به احساس چیلدو در سفرش در حاشیه رود اونون تشبیه کنم. احساس چیلدو سوار بر اسب درکنار درشکه همسرش در سفری رمانتیک، هیجان انگیز در نزدیکی خاستگاه آبا و اجدادیش یعنی سرزمین مرکید. احساس چلیدو غافل از اینکه یک شکارچی اسب سوار با پرنده شکاریش از ارتفاعات، او و تازه عروسش را زیر نظر دارد.

    مسئول وام ازدواج بانک در طبقه دوم شعبه در فضایی نسبتا خلوت نشسته بود و داشت با تلفن سعی می کرد که سه حلقه از چهار حلقه لاستیکی را که 80 درصد سالم بودند بفروشد. یک حلقه از لاستیکها در اثر یک پنچری بد از بین رفته بود. مسئول وام بانک طبق گفته خودش از سال 1385 از این برند لاستیک استفاده می کرد و بسیار راضی بود. دلیل اینکه می خواست این سه حلقه لاستیک خوب و سالم را بفروشد، یا به کسی که آنطرف تلفن بود نگفت، یا قبل از اینکه من به بانک برسم گفته بود. در هر صورت من در کمال آرامش و خونسردی به گفتگویش گوش می دادم، غافل از اینکه چه چیزی در چند دقیقه آینده انتظارم را می کشد.

    بازگو کردن اتفاقی که افتاد بعد از گذشت سه روز و درد و دل کردن با آدمهای زیادی از جمله مادر بچه ها، هنوز برایم کار سختی است و انرژی روانی زیادی از من می گیرد. مشاورم گفت شاید چند ماه یا حتی چند سال طول بکشد تا بتوانم با این موضوع کنار بیایم.

    مسئول وام ازدواج شعبه بعد از مکالمه اش برگه ای به من داد که در آن لیست مدارک مورد نیاز برای درخواست وام ازدواج روی آن نوشته شده بود. این لیست تشکیل شده بود از همان مدارک اعلام شده بر روی سامانه فوق الذکر به علاوه چند مدرک دیگر. من با اعتماد به نفس گفتم که من همه مدارک اعلام شده روی سامانه را با خودم آورده ام. مسئول مربوطه جواب داد که این برگه اهمیت دارد نه چیزی که سامانه اعلام کرده است. یکی از مدارکی که آن برگه می خواست گواهی اشتغال به کار یا فیش حقوقی بود برای هر یک از زوجین و من آنرا نداشتم. همین را به مسئول مربوطه گفتم. جواب داد که نمی شود بالاخره باید یک کاری داشته باشی. اول فکر کردم شوخی می کند و این یک مورد optional است. ولی بعد از چندین بار که به اشکال مختلف کارم را شرح دادم و گفتم که من گواهی اشتغال به کار یا فیش حقوقی نمی توانم داشته باشم، فهمیدم که این یک مورد optional نیست و وام ازدواج به من تعلق نمی گیرد.

    اینجا من احساسم را بعد از نه شنیدن از مسئول وام ازدواج نمی توانم برای شما بازگو کنم مگر با بازگو کردن ادامه داستان هلون و چیلدو.

    شکارچی که فقیر تر از آنست که بتواند برای پدر و مادر دختری مثل هلون هدیه ببرد یا گشاد تر از آن که بخواهد سالها برای آنها کار کند، دومین گزینه رایج برای زن گرفتن در فلات گبی را انتخاب می کند: آدم ربایی. شکارچی به چادرش بر می گردد و به همراه دو برادرش از ارتفاعات برای شکار طعمه ای چرب و نرم سرازیر می شوند. چیلدو در ابتدا تلاش می کند با فرار و چرخاندن سه برادر در کوهپایه ها آنها را گم و گور کند و به سراغ زنش بازگردد. تلاشی که هلون به خوبی می داند در زادگاه شکارچیها راه به جایی نمی برد.

    هلون اگر چه فقط یک دختر نوجوان است ولی به خوبی می داند که برای نجات جان شوهرش چکار باید بکند. هلون چیلدو را قانع می کند که به تنهایی با اسبش فرار کند و خودش تسلیم شکارچیها بشود. “اگر تو زنده بمانی برای تو در هر جایی و در هر درشکه ای همسر خواهد بود. تو می توانی زن دیگری را به عنوان عروست پیدا کنی و تو می توانی او را به جای من هلون صدا بزنی.”

    هلون به سرعت پیراهنش را در می آورد و درست زمانی که به شوهرش دستور می دهد که فرار کند آنرا به نشانه جدایی به صورت او می فشارد. “این را با خودت ببر تا در حین رفتن بوی مرا با خود همراه داشته باشی.” چیلدو به هنگام فرار از دست دزدان زنش، بارها برای نگاه کردن به او به عقب بر می گردد طوری که دانه های درشت گردنبند بلندش مانند شلاق از سینه به شانه هایش کوبیده می شود. هلون که می داند شوهرش برای همیشه دارد از دستش می رود از اعماق قلب و با تمام احساس ناله سر می دهد. بنا به تاریخ سرّی هلون چنان نعره می کشد که رودخانه اونون متلاطم می شود و دره و درختانش به لرزه می افتند.

    من می توانم برگرداندن سر و نگاه هایم را در هنگام خارج شدن از بانک به برگرداندن سر و نگاه های چیلدو تشبیه کنم و فریاد هایم را در هنگام دادن خبر نتیجه درخواست وام ازدواج به مادر بچه ها، به نعره های هلون.

    هنوز باورم نمی شود که این اتفاق افتاده است. مادر بچه ها به بازرسی بانک مربوطه زنگ زد و کلی با یارو حرف زد. یارو حتی گفت که ما خیلی راحت و مثل خیلی های دیگر می توانیم یک نامه اشتغال به کار از جایی تهیه کنیم. ولی چطور می توان به یارو توضیح داد که مسئله پول نیست که آدم هر کاری برایش حاضر باشد بکند. و اینکه درآمد ماهانه ما از کل مبلغ وام خیلی بیشتر است و بنابراین جعل سند برای همچین مبلغی اگر هم اخلاقی باشد منطقی نیست.

    نمی دانم چرا بعضی چیزها را به بعضیها نمی توان توضیح داد. مثل اینکه چه آرزویی داری. یا چه خواسته ای. من وقتی که بعد از سالها کار برای پدر و مادر زنم و هدیه دادن به آنها موفق به ازدواج با او شدم فقط یک خواسته داشتم و یک آرزو. آرزویم آن چیزی بود که داستانش را خواندید.

    خواسته ام این بود که مهریه عروس یک جلد یا بهتر است بگویم یک فایل کتاب امکان باشد. عروس هم بدون هیچ بحثی آنرا پذیرفت. ولی عاقد آنرا قبول نکرد. گفت که باید یک کتاب باشد که بتوان آنرا به کسی داد. من هم گفتم که این کتاب را هم می توان به کسی داد و عروس آنرا قبلا عند المطالبه دانلود کرده و خوانده است. من و مادر بچه ها هر چه اصرار کردیم فایده نداشت تا اینکه بالاخره مهریه عروس یک جلد گلستان سعدی شد.

    مردی که هلون را دزدید یعنی شوهر جدیدش و پدر (احتمالی) چنگیزخان فردی بود به نام یسوگی (Yesugei) از قبیله کوچک و بی اهمیت بوریجین که چندی بعد به نام مغول ها شناخته شدند.

    سعدی همزمان با حمله مغول به ایران شعر زیر را سرود:

    در این مدت که ما را وقت خوش بود

    ز هجرت ششصد و پنجاه و شش بود

  • پادکست فارسی گپ با علی سخاوتی

    “گپ با علی سخاوتی” اسم پادکست  جدید من است که قرار است از دو هفته بعد ضبط و منتشر بشود.

    پادکست فارسی گپ با علی سخاوتی
    گپ با علی سخاوتی

    طرح برنامه اینگونه است که چند تا آدم مشتاق، علاقه مند یا کنجکاو هر هفته روزهای دوشنبه ساعت 8 تا 10 شب با شماره تلفن 23584858 تماس می گیرند و با من درباره موضوعات نه چندان مهم به صورت تلفنی گفتگو می کنند. این گفتگوها به اضافه مقداری مونولوگ که من اضافه خواهم کرد، یک پادکست فارسی هفتگی قابل دانلود و گوش کردن را خواهند ساخت.

    موضوع گفتگوی پادکست فارسی گپ با علی سخاوتی از شیر مرغ تا جان آدمیزاد می تواند باشد ولی از آنجاییکه جدیت زیاد ممکن است باعث بروز سرطان شود، شاید من بعضی تماسها را نصفه کاره و بدون خداحافظی قطع کنم. این پادکست و گفتگوهایش هیچ هدف خاصی را دنبال نمی کنند.

    تاریخ ضبط اولین برنامه (episode): دوشنبه هشتم دی ماه

    زمان جدید برنامه: ساعت 8 تا 10 شب

    شماره تلفن برنامه: 23584858(021)

    شما می توانید در هر زمانی (از امروز) با این شماره تماس بگیرید و پیام بگذارید. پیام شما به همراه کامنتهای من به پادکست “گپ با علی سخاوتی” اضافه خواهد شد.

    شک و ترس و نگرانی مرتبط:

    اگر هیچ کس تماس نگیرد چی؟

    اگر گفتگوها بی مزه از آب در بیایند چی؟

    من از وقتی که یادم می آید گفتگو با تلفن را دوست داشتم. واقعا؟

  • پیچیدگیهای کاری

    1- کارت را خیلی دوست داری ولی کار کردن با بعضی از همکارانت را دوست نداری

    2- کارت را دوست نداری ولی محیط کارت و مخصوصا بعضی از همکارانت را خیلی دوست داری

    3- محیط کارت را دوست نداری ولی محیط خانه را هم دوست نداری

    4- کارت را دوست داری ولی فکر می کنی که این کاری که الان انجام می دهی کار تو نیست

    5- کارت را خیلی دوست داری ولی دوست داشتی که می توانستی آنرا آنطور (هر وقت) که دلت می خواهد انجام بدهی

    6- خیلی دوست داری کار کنی ولی دقیقا نمی دانی که دوست داری چه کار کنی

    7- اگر لازم باشد هر کاری حاضری بکنی ولی هنوز لازم نشده است

    8- ترجیح می دهی هیچ کاری نکنی تا اینکه کاری را که دلت نمی خواهد بکنی

    9- کارهایی را دوست داری که در آنها کار زیادی نکنی

    10- هم دوست نداری کار کنی و هم دوست داری کار کنی

    مطالب مرتبط:

    ده دلیل برای ترک کار

  • نامه من به مدیر هتل مدرس اصفهان

    مدیریت محترم هتل مدرس اصفهان

    سلام

    در یک هتل مثل هتل شما به راحتی زحمات مدیر آن می تواند از دید مشتریانش مخفی بماند. من با نوشتن این نامه می خواهم از صمیم قلب به خاطر هتل تمیز و خلوتی که دارید به شما تبریک بگویم و از زحماتی که در این راستا می کشید تشکر و تقدیر کنم. زحماتی که باعث شد من و همکارم دو شب به یاد ماندنی را در تاریخ پنجم و ششم آذرماه در هتل شما سپری کنیم.

    اگرچه ورودمان به پارکینگ مجاور هتل به دلیل بسته بودن یکی از دو لنگه در آن کمی نیاز به دقت از سوی راننده یعنی همکارم داشت ولی وجود جای پارک و فاصله کم پارکینگ تا ورودی هتل و همچنین تعداد کم پله ها از پارکینگ به محوطه و از محوطه به ورودی هتل، از همان ابتدا، اقامت راحتی را در یک هتل خوب به ما وعده داد.

    اگرچه من و همکارم به محض ورود به اتاق، تختهایمان را با راهنمایی مهماندار هتل – که گوشه چشمش در اثر بازی با پسرش به اندازه یک گردو کبود شده بود و ما را برای نشان دادن اتاق و نحوه باز کردن در و روشن کردن چراغها همراهی کرد – از حالت عمودی به حالت افقی درآوردیم و تا لحظه پس دادن اتاق در همین حالت نگه داشتیم، ولی باید بگویم که طراحی شما برای به حداکثر رساندن فضای قابل استفاده از اتاق توسط مهمانانتان، از دید ما مخفی نماند. همچنین ما به وجود صندلیهای راحتی که در حالت عمودی بودن تختها قابل استفاده هستند و به هنگام تخت شدن تخت خوابها در زیر آن قرار می گیرند توجه کردیم.

    اگرچه شب اول که دیر وقت به هتل برگشتیم هر دو در ورودی بسته بود و زنگی هم برای دق الباب وجود نداشت، ولی نگهبان هتل بعد از حدود ده دقیقه انتظار – و بدون اینکه از انتظار ما خبر داشته باشد- خودش آمد و هر دو لنگه در پارکینگ را برای ما باز کرد. این را هم باید اضافه کنم که در زمانی که بدنبال راهی برای مطلع کردن پذیرش هتل از حضورمان پشت درهای بسته می گشتیم، تلاش شما را برای فراهم کردن حداکثر امنیت برای مهمانانتان تحسین کردیم.

    متاسفانه من و همکارم در این سفر کاری، فرصت بسیار کمی برای اقامت در هتل شما داشتیم و اقامت ما محدود به ساعات خواب و زمان صرف صبحانه در رستوران واقع در زیرزمین هتل بود. اما باید بگویم که چیزهایی که یک نفر برای خواب و استراحت به آن نیاز دارد مانند ملحفه و پتو و بالش با دقت کافی در داخل اتاق فراهم شده بود. دستگاه چای ساز، چند تا چای کیسه ای و همچنین دو بطری آب معدنی داخل یخچال هم کاملا توجه شما به نیازهای احتمالی مهمانانتان را نشان می دادند.

    پکیج
    پکیج

    البته دوست داشتم در مورد نحوه بسته بندی مواد عذایی داخل یخچال با شما گفتگو کنم که متاسفانه فرصتش پیش نیامد. چیزی که برایم سؤال ایجاد کرد این بود که چرا هفت عدد آبمیوه در یک پکیج و چهار تا بیسکوئیت و چهار بسته بادام زمینی در پکیجی دیگر بسته بندی شده بودند. منظورم اینست که ممکن بود (اگرچه احتمالش خیلی کم بود) یکی از شبها به دلیل خستگی و همچنین دوری هتل شما از مراکز خرید، من یا همکارم مایل باشیم یک (فقط یکی) رانی پرتقال با بادام زمینی بخوریم. کاری که پکیجینگ موجود اجازه انجام آنرا به ما نمی داد. تنها دلیلی که به ذهن من رسید تفاوت فاحش الگوی مصرف من و همکارم با الگوی مصرف سایر مهمانان شما بود. این را هم باید اضافه کنم که وجود آب معدنی خنک داخل یخچال، مخصوصا شب اول که اتاق ما خیلی گرم شده بود، حس قدردانی من را واقعا برانگیخت.

    همچنین اطلاع رسانی جسورانه شما در امتناع آگاهانه از فروش نوشابه های مشکی و قرمز در رستوران هتل و مقایسه هوشمندانه محتویات آنها با دوغ و همچنین اهمیتی که به سلامت مهمانانتان می دهید، فراتر از انتظار ما بود. اگرچه بعضی چیزها مانند بشقاب پر از قهوه آماده باز شده (instant coffee) و قاشق کنار آن یا گزینه اجتناب ناپذیر چای کیسه ای، با سلیقه شخصی من مطابقت کامل نداشت ولی باید اعتراف کنم که عدسی و لوبیای سر میز صبحانه می توانست دل هر مهمان مشکل پسندی را بدست بیاورد. همچنین سکوت نسبی رستوران و عدم پخش موسیقی ای که دائما فضای لابی را پر می کرد، چیزی نبود که بدون دقت و تلاش یک مدیر دلسوز و با درایت در هتلی مانند هتل شما برای مهمانانش فراهم شود.

    در مسیر برگشت از اصفهان من و همکارم و دو تن از شرکت کنندگان کارگاه یادگیری بدون آموزش که ما را تا تهران همراهی می کردند درباره چیزهای مختلفی حرف زدیم. مطمئن نیستم که درباره اقامتمان در هتل شما هم صحبت کرده باشیم ولی نزدیک قم که شده بودیم و هوا داشت تاریک می شد و باران هم شروع به باریدن کرده بود، آهنگ هتل کالیفرنیا که داشت از ضبط ماشین پخش می شد برای من الهام بخش نوشتن این نامه برای شما شد. در پایان می خواستم این بیت از آن آهنگ معروف را به هتل شما و زحمات شما و همکارانتان تقدیم کنم:

    you can check out whenever you like but you can never leave

    با احترام

    علی سخاوتی

    شانزدهم آذر 1393

  • بی دردی مزمن

    سرماخوردگی من سه شب قبل شروع شد. یکدفعه درد خفیفی توی گلویم حس کردم. گلودردم کم کم بیشتر شد. آن شب چندین بار از درد گلو و خشکی دهان از خواب بیدار شدم. صبح که شد من بیشتر نشانه های یک سرماخوردگی نمونه (typical) را داشتم.

    سرماخوردگی – مخصوصا برای کسی که مثل من صدها بار آنرا تجربه کرده است – درست مانند جستجویی اجباری است که در آن می دانی دقیقا دنبال چی هستی. ترکیبی از تب، آبریزش بینی با رنگها و غلظتهای متنوع، ضعف بدن، درد، سوزش یا درد گلو، سرفه، التهاب در قسمتهای مختلف و در آخر بهبودی. البته با انتخاب، چیدمان و طول مدت مختلف این نشانه ها در هر بار ابتلا به سرماخوردگی. درست مثل مناظر زشت و زیبایی که  فاصله بین تهران و کرج را پر می کنند. بسته به اینکه چگونه و با چه ترتیبی سرت را بچرخانی و به چه چیزی بیشتر دقت کنی.

    نکته در اینجاست که بالاخره می رسی. هر چقدر هم که ترافیک سنگین باشد بالاخره می رسی. به تهران. یا به کرج.

    سرما خوردگی هم بالاخره خوب می شود. بعضی وقتها دو سه روز طول می کشد بعضی وقتها دو سه هفته. ولی می دانی که قرار است خوب بشود. و برخورد ما و برخورد اطرافیان ما با این بیماری حول محور همین فرض اساسی شکل می گیرد.

    هر لیوان آب نمکی که غرغره می کنم، هر دستمال کاغذی ای که پر از محتویات بینی ام توی سطل آشغال می اندازم، هر قرص سرماخوردگی بزرگسالان که می خورم، هر لیوان آب لیمو شیرین/پرتقال، هر تب و لرز و هر بشقاب سوپ، کیلومتری است از سی- چهل کیلومتری که باید طی بشود. و می دانم که به زودی این اتفاق خواهد افتاد.

    احوالپرسی کسانی که من را دوست دارند هم همین حال و هوا را دارد. آنها می دانند که من چند روز دیگر خوب می شوم و احساساتشان و برخوردشان و سؤالهایشان را متناسب با این دانسته کلیدی تنطیم می کنند: “بهتری؟”، “هنوز تب داری؟”، “مایعات می خوری؟”، “استراحت کن. خوب میشی.”

    هر احوالپرسی، آنها را یک قدم به رابطه عادی و بی دغدغه شان با “من سالم” و همانگونه که قبلا بودم نزدیکتر می کند. چیزی برای نگرانی وجود ندارد.

    ولی اگر اوضاع آنگونه که همه از یک سرماخوردگی عادی انتظار دارند پیش نرفت چی؟ اگر بهتر نشدم چی؟ سه روز، سه هفته، دو ماه، یک سال، پنج سال. در اینصورت می توان گفت که درد من از حاد به مزمن تبدیل شده است. در این حال یک لیوان آب پرتقال یا یک قرص یا حتی یک آخ، یکی از ده تا نیست. یکی از بی نهایت است. در این حال دیگران نمی دانند که دقیقا چگونه و با چه عبارتی و با چه احساسی باید حال من را جویا بشوند. برای کسی که ده سال است از یک بیماری مزمن رنج می برد، “بهتری؟” بی معناست.

    مثل میلیونها آدم دیگر که از یک بیماری مزمن رنج می برند، هر روز صبج بیدار می شوی و انتظار داری که معجزه ای رخ داده باشد، ولی خیلی زود می فهمی که هنوز رخ نداده است. سالهاست که رخ نداده است.

    من خودم تجربه دست اولی از یک بیماری مزمن ندارم. کتابهای زیادی درباره کسانی که یک بیماری مزمن را تجربه کرده اند توسط خودشان یا دیگران نوشته شده است. برای مثال می توانید نگاهی به این لیست بیندازید. اگر به این موضوع علاقه مندید، خواندن کتاب How to Be Sick را که یکی از بهترین آنهاست به شما توصیه می کنم.

    طرح یک بیماری

    بی دردی مزمن

    اگر یک بیماری مزمن را تجربه کرده باشید یا حداقل مثل من یکی از کتابهای فوق را خوانده باشید می دانید که بخشی از مشکل یک بیمار مزمن این است که برای اطرافیانش توضیح بدهد که چه مرگش است. دقیقا کجایش درد می کند. در طول شبانه روز دستخوش چه احساساتی می شود و الخ. تلاشی که معمولا نافرجام می ماند.

    حال من می خواهم برای شما یک بیماری را توصیف کنم که حتی کوچکترین نشانه فیزیکی ندارد. کار خیلی سختی است. شاید بهتر باشد اسم آنرا یک بیماری نگذارم. یک “وضعیت” چطور است؟ یا یک نوع از بودن؟ نمی دانم، اسمش را خودتان انتخاب کنید.

    برای شروع این ویدئو را تماشا کنید. یا اگر ترجیح می دهید متنش را در زیر بخوانید:

    …And nobody gives less of a f**k than George Bush. You think you don’t give a f**k? Bush don’t give a f**k. Nobody gives less of a f**k than George Bush. If you was hangin’ from a cliff, gettin’ ready to fall to your death–that’s right–and Bush was at the top of the cliff, and all you needed was a f**k to save your life, and Bush had a pocket full of f**ks…he wouldn’t give you one. “Hey, Bush, I need a f**k!” “Ohh, you know I don’t give a f**k.”

    ~ Chris Rock

     هر کسی ممکن است یک روز از خواب بیدار شود و حس کند که هیچ چیز و هیچ کس و هیچ کاری برایش اهمیتی ندارد.هیچ چیز. هیچ اهمیتی.

    این احساس ممکن است “حاد” بوده باشد. به دلایل مختلف. شرایط بد اقتصادی، گرسنگی، سرماخوردگی، افسردگی، جدایی از یک عشق، پریود جسمی یا روحی و …

    حاد یعنی اینکه بعد از مدتی برطرف شده است. نشانه هایش ناپدید شده اند. درست مثل سرما خوردگی. حاد یعنی اینکه بعد از چند روز بالاخره حس می کنی که چیزی در دنیای واقعی یا مجازی یا ذهنی وجود دارد که برایت مهم باشد. (ممکن است بپرسید که خوب این برایت مهم باشد دقیقا به چه معنی است؟ در مطلب دیگری به آن خواهم پرداخت.) حاد یعنی اینکه خودت، دوستان و آشنایانت یا جامعه جهانی رفتارت را در آن دوره کوتاه، غیر معمولی ارزیابی کرده اند نه یک ویژگی از بودنت.

    این احساس ممکن است مزمن شده باشد. روزی پس از روز دیگر. سالی پس از سال دیگر. در میان سالهایی که می گذرد ممکن است روزها یا ساعتهای نادری پیدا شوند که در آن احساس کنی که خوب شده ای. که بالاخره چیزی را پیدا کرده ای که واقعا برایت مهم باشد. ولی این لحظه های نادر گذرا هستند. درست مانند لحظه های نادر بهبودی برای کسی که یک بیماری مزمن دارد.

    منظورم از بی دردی آن بی دردی فلسفی یا عرفانی نیست که عرفا بعد از سالها سیر و سلوک و طی طریق به آن می رسند و بعضیها اسمش را فقر و فنا یا enlightenment یا پایان دوکا می گذارند. منظورم از بی دردی آن حسی است که یک نفر هر روز با خودش سر کارش می برد و دیگرانی که سر و کارشان به او می افتد به راحتی می توانند پشت سرش بگویند:

    he just doesn’t give a f**k.

    منظورم از بی دردی آن حسی است که یک نفر با خودش به یک رابطه می برد. یا به یک ظرف غذا. یا به یک فیلم یا به یک نوشته یا به یک فنجان چای یا به یک لباس یا به یک وبسایت. تشخیص اینکه آیا آدمهایی که در یک رستوران کار می کنند یا در آن غذا می خورند، به کارشان یا به زندگیشان اهمیت می دهند، کار سختی نیست. کافیست کمی نگاه کنی و از خودت بپرسی:

    Do they give a f**k?

    با الهام فراوان از:

    old grey-haired waitresses in cafes at night have given it up, and as I walk down sidewalks of light and look into windows of nursing homes I can see that it is no longer with them. I see people sitting on park benches and I can see by the way they sit and look that it is gone.

    I see people driving cars and I see by the way they drive their cars that they neither love nor are loved— nor do they consider sex. it is all forgotten like an old movie.

    I see people in department stores and supermarkets walking down aisles buying things and I can see by the way their clothing fits them and by the way they walk and by their faces and their eyes that they care for nothing and that nothing cares for them.

    I can see a hundred people a day who have given up entirely.

    if I go to a racetrack or a sporting event I can see thousands that feel for nothing or no one and get no feeling back.

    everywhere I see those who crave nothing but food, shelter, and clothing; they concentrate on that, dreamlessly.

    I do not understand why these people do not vanish I do not understand why these people do not expire why the clouds do not murder them or why the dogs do not murder them or why the flowers and the children do not murder them, I do not understand.

    I suppose they are murdered yet I can’t adjust to the fact of them because they are so many.

    each day, each night, there are more of them in the subways and in the buildings and in the parks

    they feel no terror at not loving or at not being loved

    so many many many of my fellow creatures.

    ~ Dreamlessly BY Charles Bukowski

  • ده نشانه اینکه شما صاحب اندیشه هستید

    1- Thought for the day یا اندیشه روزانه را با اشتراک الکترونیکی دریافت می کنید.

    اندیشه روزانه
    اندیشه روزانه

    2- همزمان می توانید هم به چیزی شک کنید و هم شک نکنید.

    3- در هفته کتاب یا از نمایشگاه کتاب، کتاب می خرید.

    4- اگر لازم بدانید، درباره نظرتان با دیگران صحبت می کنید.

    5- آگاهانه و از روی انتخاب در مقطعی از زندگی، مغز را به عنوان عضوی از بدنتان پذیرفته اید.

    6- به بعضی از اشتباهات خود پی برده اید حتی اگر به دنبال اصلاح آنها نباشید.

    7- می توانید “نه” بگویید حتی اگر تا به امروز این کار را نکرده باشید.

    8- تفاوت چیزها به اندازه شباهتشان برای شما مهم است و برعکس.

    9- وقتی با چیز/شخص/ایده جدیدی روبرو می شوید به جز قضاوت حداقل یک اندیشه دیگر هم به ذهن شما خطور می کند.

    10- می توانید دهنتان را ببندید حتی اگر تا به امروز این کار را نکرده باشید.

  • زیبایی آسیب پذیری در مرز قطعیت با عدم قطعیت

    تقریبا بیست سالم بود و توی دانشگاه از یکی از دخترهای همکلاسی خوشم می آمد ولی خجالت می کشیدم که این موضوع را به او بگویم. یک داستان کاملا کلیشه ای. من آن دختر را فقط بعضی از روزها توی راهروی دانشکده یا توی بعضی از کلاسهای مشترکی که داشتیم می دیدم. فقط برای چند لحظه. آن هم از چند قدمی. آن هم زیر چشمی. و خجالت می کشیدم که چند قدم جلوتر بروم و مستقیم نگاه کنم و به او بگویم که ازش خوشم می آید.

    می خواستم ارتباط برقرار کنم ولی خجالت می کشیدم. بهتر است بگویم می ترسیدم. می ترسیدم که نه تنها ارتباط جدیدی برقرار نشود بلکه همان ارتباط فعلی هم از بین برود. ارتباط فعلیم به عنوان یکی از دانشجوهای نامرئی دانشکده یا دانشگاه با بقیه اجزای نامرئی یا نسبتا نامرئی آن اکوسیستم. گویی همین نامرئی بودن بخشی از ماهیت/کیفیت ارتباط من با آن جامعه کوچک بود. درست مثل ارتباطات نامرئی بین اتمهای کربن در دود سیگاری که در آرزو یا حسرت آن ارتباط می کشیدم.

    البته فقط ترس نبود. فکر هم می کردم. بله برای پیدا کردن یک راه قطعی یا حداقل کم خطر که ارتباط من با آن دختر را ممکن کند فکر می کردم. و البته این مشکلی نبود که با فکر کردن بتوان حلش کرد. بیشتر وقتها به جای فکر کردن خیالپردازی می کردم و سیگار می کشیدم و به آهنگ love story گوش می دادم. تا اینکه بالاخره یکی از دوستهایم که نه به اندازه من روابط نامرئی با محیط اطرافش داشت و نه ترس از دست دادنشان را، پا در میانی کرد و شماره تلفن آن دختر را از او گرفت و به من داد.

    مابقی داستان خیلی سریع اتفاق افتاد. درست مثل پنج دقیقه آخر یک فیلم آبکی هندی یا آمریکایی یا ایرانی. من با کلی ترس و لرز به آن دختر تلفن کردم. دقیقا یادم نیست ولی فکر کنم دفعه اول خانه نبود و مادرش تلفن را جواب داد. دفعه بعد موفق شدم با او صحبت کنم. یک بار هم خارج از دانشگاه حوالی میدان ونک دیدمش. همین. پایان داستان.

    ممکن است بگویید که این مشکل را فیس بوک و وایبر و سایر ابزار ارتباطی دیجیتال حل کرده اند. بعید می دانم. شاید. ولی منظور من از “این مشکل” برقراری ارتباط رمانتیک در سنین نوجوانی یا جوانی نیست.

    منظور من از این مشکل، ترس از دست دادن ارتباطات نامرئی در انجام کاری است که نتیجه ای قطعی برای آن متصور نیستیم.

    چند روز پیش نوجوان شانزده ساله ای در “عصرانه بی هدف” داشت دغدغه اش را برای دانشگاه رفتن یا نرفتن بازگو می کرد. اگر دانشگاه بروم و بعد از ده سال ادامه تحصیل بفهمم که این آن چیزی نبوده است که دنبالش بوده ام چی؟ یا برعکس.

    اگر من بعد  از سالها وبلاگ نویسی بفهمم که تمام این مدت وقتم را تلف کرده ام و خزعبلاتم برای هیچ کس جذاب نبوده است چی؟

    اگر من شغلم را عوض کنم و بعد از ده سال بفهمم که همان شغل قبلی را دوست داشته ام چی؟

    اگر بچه دار بشوم (یا نشوم) و بعد از سه سال پشیمان بشوم چی؟

    اگر ازدواج کنم و بعد از شش ماه احساسم را به همسرم از دست بدهم چی؟

    اگر به کانادا مهاجرت کنم و بعد از ده سال بفهمم که ارزش از دست دادن این همه چیز را نداشته است چی؟

    بیشتر آدمها حداقل یکی از این سؤالها دارند.

    خجالت نکشید، جای خالی را خودتان پر کنید:

    اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

    همه آدمها به قطعیت نیاز دارند. همه نیاز دارند که بدانند ناهار فرداشان از کجا می آید. اجاره ماه بعدشان هم همینطور. بوس و کنار بعدیشان هم همینطور. ذخیره آب سدها برای مصرف سال بعد هم همینطور. و الخ.

    “There is no such thing as absolute certainty, but there is assurance sufficient for the purposes of human life.” ~ John Stuart Mill

    البته که چیزی به نام قطعیت مطلق وجود ندارد ولی شاید بعضی وقتها برای ادامه زندگی آدم به یک اطمینان خاطر (assurance) نیاز داشته باشد. چیزی مثل لباس گرم در زمستان. یا طناب در سنگ نوردی. یا حتی بیمه تامین اجتماعی. واقعا نمی دانم.

    ظاهرا آدم یک حیوان اجتماعی است. بله من با این نظریه موافقم. ما برای وصل شدن (ارتباط یا connection یا هر چیز دیگری که اسمش را می گذارید) اینجا هستیم. ما هر کاری می کنیم که وصل بشویم و وصل بمانیم. ارتباط با دیگران (البته نمود خارجی این ارتباط برای آدمهای مختلف اشکال مختلفی دارد.) به زندگی ما معنی می دهد. و نداشتن ارتباط یا از دست دادن آن ما را می ترساند. “خجالت می کشیم” که مبادا خدای نکرده کاری کنیم که باعث از دست رفتن این ارتباط حیاتی بشود.

    خانم براون که سخنرانی بی نظیرش را در TED  در زیر می توانید (با زیر نویس فارسی و شاید به کمک فیلتر شکن) ببینید، معتقد است آسیب پذیری وجه تمایز آدمهایی است که قابلیت وصل شدن دارند. وجه تمایزشان با آدمهایی که برای وصل شدن زور می زنند.

    [ted id=1042 lang=fa]

    “آسیب پذیری یعنی آمادگی برای انجام کاری که هیچ تضمینی برای نتیجه اش وجود ندارد.”

    “آسیب پذیری یعنی وقت و عشق و انرژی گذاشتن در رابطه ای که شاید ادامه پیدا کند شاید هم نکند.”

    (نقل قول از خانم براون)

    آسیب پذیری همانطور که باعث درد و ترس و یک مشت احساسات منفی دیگر می شود، منشا لذت و خلاقیت و عشق و تعلق هم هست. همانطور که مرز دریا و خشکی یا جنگل و مرتع با وجود آسیب پذیر بودن محیط مولدی است برای عشق و آفرینش گونه های متنوع.

    Ecotone
    Ecotone

    شاید بهتر باشد که سؤال:

    اگر ………………………… و بعد از ………. سال/ماه/روز ………………….. چی؟

    را کمی تعییر بدهیم:

    اگر به آن دختر بگویم که ازش خوشم می آید و او دست رد به سینه من بزند آیا باز هم به جامعه بشری متصل خواهم بود؟

    اگر برای متخصص قلب شدن بیست سال از عمرم را صرف کنم و بعد تازه بفهمم که دوست دارم ساندویچ سرد بفروشم آیا باز هم به جامعه آدمهایی که من را دوست دارند تعلق خواهم داشت؟

    اگر فلان ماشین را بخرم آیا بالاخره کسی پیدا می شود که من را واقعا دوست داشته باشد؟

    اگر …………………………………………………… آیا باز دوست داشته خواهم شد؟

     جواب به این سؤال ساده مخصوصا برای کسانی که در ارتباطات انسانی زور نمی زنند همیشه مثبت است.

    دوستی 74 ساله دارم که چند ماه پیش برای چهارمین بار ازدواج کرد. چند روز بعد از ازدواجش از من پرسید: “فکر می کنی این یکی با من بمونه؟”