• چون پرده در افتد نه تو مانی و نه من

    پس پرده:

    دو نفر یکدیگر را می بینند.

    از هم خوششان می آید.

    از هم خوششان می آید یعنی چی؟

    جهان هستی و میلیونها سال تکامل، با احتمال بالایی تضمین می کند که فرزندان آنها سالم و قوی خواهند بود.

    ممکن است برای این خوش آمدن کلی دلیل منطقی هم فراهم شود. از تفاهم و علایق مشترک فردی بگیر تا همسانی خانواده ها تا تایید مشاور روانشناس و دوستان و اطرافیان.

    و بعد دو نفر وارد رابطه ای می شوند که هدف غایی آن میلیونها برابر بزرگتر و قویتر از آرزوهایی است که خودشان برای خودشان متصورند. رابطه ای که به تنها چیزی که اهمیت نمی دهد خوشبختی آن دو نفر است.


    فرض بزرگ

    یک نفر آن بیرون هست که با جستجوی زیاد،  دقت کافی و استفاده از تجربیات دیگران می توان او را یافت. می توان او را در میان آن همه گزینه ناجور برگزید. آن شخص شریک خوشبختی شما خواهد بود. کسی که نه تنها شما را در بزرگ کردن بهترین فرزندان همراهی می کند، بلکه رانندگی، آشپزی و عشقبازیش از روز اول تا روز آخر تحسین شما را همواره بر خواهد انگیخت.

     


    فرض از کجا می آید؟

    از رومانتیسیسم.

    شما ایده ای را خریده اید که تبلیغات فیلمها و آهنگهای پاپ به شما فروخته اند. خوشبختی ای که در دو ساعت فیلم می تواند اتفاق بیفتد ولی در زندگی واقعی هرگز. اگر همه زوجهای خوشبختی که در اثر انتخاب درست به چنین هارمونی در زندگیشان رسیده اند از روی کره زمین جمع کنید، می توان آنها را در جزیره کیش یا شهر جدید هشتگرد جا داد. و به احتمال خیلی خیلی خیلی خیلی زیاد – صرف نظر از متدولوژی انتخابتان – شما یکی از آن زوجهای خوشبخت برنده لاتاری زندگی نخواهید بود. حتی اگر بعد  از سه چهار بار شکست و جدایی، باور داشته باشید که حالا دیگر اطلاعات و تجربه تان برای انتخاب بعدی به درجه کمال رسیده است.


    خوب که چی؟

    فاطمه سؤال زیر را پرسیده است:

    “حالا که خودتون هم تمایل دارید به صحبت کردن (یا شایدم من اینطور برداشت کردم )ممکنه خواهش کنم داستان آشنایی و ازدواجتون رو بنویسید
    چطور شد که فکر کردید همسرتون فرد مناسبی برای ازدواجه یا شاید هم واقعا ابتداً فرد مناسبی بودن.”

    داستان آشنایی و ازدواج من و اینکه چطور شد که فکر کردم همسر من فرد مناسبی برای ازدواج است شبیه داستان همه آدمهاست. فرق زیادی ندارد. مگر اینکه به جزئیات رمانتیک آن علاقه داشته باشید. مثلا اینکه اولین بار کی همدیگر را بوسیدیم و اولین دسته گلی که من خریدم چه گلهایی داشت. که اگر اینطور باشد هر فیلم رمانتیکی تماشا کنید یا هر آهنگ پاپی گوش بدهید بیشتر از جواب من سرگرمتان خواهد کرد.


    در افتادن پرده

    میترا پرسیده است:

    “خانومتون باعث دندون قروچه و آفت و اختلالات گوارشی بودن؟
    بی خوابی و نا امیدی و سرخوردگی؟
    الان معمولا قبل از ازدواج آشنایی هست شما نباید با همچین آدم بیماری ازدواج میکردی.

    حالا کردی اکی دلت اسیر شده و دوستش داشتی.
    الان چرا زنی که اذیتت کرده رو و مهریه هم نداره طلاق نمیدی که هر روز نخوای بیشتر هزینه نفقه و ….. بدی؟

    بنظر من شما یا با ما یا با خودت صادق نیستی.
    همه ماجرا اینطوری نیست شاید این رابطه و موندن خانومت برات سودی داره.
    مادی یا معنوی

    ما زن ها رو دیو نشون میدی که چی بشه؟”

    حق با شماست.

    من نه با شما به اندازه کافی صادق هستم و نه با خودم.

    البته می خواهم بیشتر صادق باشم. هر نوشته کمی صداقت بیشتر. اوکی؟

    البته که همه ماجرا اینطوری نیست و البته که من هنوز همه ماجرا را نگفته ام و شاید هم هرگز نیازی به گفتن همه ماجرا نباشد.

    قسمتی از ماجرا به این بر می گردد که من هر چه تلاش می کنم وضعیت خودم را در رابطه ای که داشتم – بدون مقصر جلوه دادن همسرم یا خودم – توصیف کنم، میترا و خوانندگان دیگر که مثل او با ذهنیت پیدا کردن مقصر -> قضاوت -> محکوم کردن مقصر -> بستن پرونده داستان را می خوانند دچار سوء تفاهم می شوند.

    یک رابطه می تواند مخرب باشد. بدون اینکه لزوما یکی از دو طرف یا هر دو آنها مقصر باشد.

    یک خواننده دیگر نوشته است:

    “قطعا مقصر اصلی نه شمایید نه اون خانم جفتتون مقصرید.”

    این جمله را هر یک از شما بارها شنیده است و بارها هم در آینده خواهد شنید.

    کدام تقصیر؟ مگر من از تقصیر حرف زدم؟

    این رابطه، البته به این شکل و قالب که در مجتمع های قضایی در جریان است برای من سود دارد. برای من مثل کلاس درسی است که می خواهم تا پایان ترم همه کلاسها را از اول تا آخر شرکت کنم و همه سؤالاتم را از استادش بپرسم. آیا این سود از نظر شما منطقی است؟

    قصد ندارم قبل از اینکه کنجکاویم در این زمینه برآورده بشود این کلاس را ترک کنم. آیا این جمله در دستگاه معادلات اقتصادی شما قابل فهم است؟

    سؤال مهم این نیست که من چرا وارد رابطه با همسرم شدم و چرا شش سال در آن رابطه ماندم.

    طلاق

    سؤال مهم اینست که چرا تصمیم گرفتم رابطه را قطع کنم؟

    تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

    من باور دارم یک فرد هم مانند هر موجود زنده دیگری رشد می کند. این رشد در هر مقطعی از زندگی ممکن است باعث شود او به یک رابطه جدید وارد شود یا از یک رابطه موجود خارج.

    مهم نیست دو نفر با چه معیارهایی و با چه منطق تصمیم گیری وارد یک رابطه شده اند. چیزی که اهمیت دارد اینست که حالا بعد از دو ماه یا بعد از بیست سال، یکی از (یا هر دو) آنها از دایره ای که دو ماه یا بیست سال پیش اسمش رابطه بود، خارج شده است. نه از روی تقصیر و اشتباه و بدجنسی و بی شعوری و ناسپاسی. که از روی رشد و تحول.

    البته که به این سادگی هم نیست. خیلی ها از جمله خود من تلاش می کنند چیزهای خوبی را که در دو ماه یا بیست سال گذشته، ” آن رابطه” برایشان به ارمغان آورده است حفظ کنند. از بچه ها گرفته تا ویلای شمال و رابطه جنسی سهل الوصول و احساس امنیت در ابعاد مختلف.

    نکته باریک تر از موی دو دلی و تکه پاره شدن بین ماندن و رفتن، در انتخاب بین جنس سؤالهایی که آدم در هر یک از این دو جهت از خودش می پرسد نهفته است.

    اگر بروم چه چیزهایی از دست خواهم داد؟

    اگر بمانم چه چیزهایی بدست خواهم آورد؟

    یا برعکس.

    اگر بمانم چه آدمی خواهم شد؟ یا چه آدمی دارم می شوم؟ یا چه آدمی نخواهم شد؟

    رفتنم در بودنم چه تاثیری خواهد داشت؟ چه آدمی می خواهم باشم یا بشوم؟

    داشتن یا بودن

    دسته بندی بودن و داشتن و پرسیدن متناوب دو سؤال آخری از خودم، به من کمک کرد که تصمیم رفتن بگیرم. منظورم از رفتن، بیرون رفتن از رابطه است. رابطه ای که برای من دیگر کار نمی کرد و خوب نبود و من خود را از دایره اش بیرون حس می کردم.

    تاکید میکنم: صرف نظر از اینکه مقصر کیست. فراسوی مقصر و تقصیر و بی تقصیر.

    آیا منطقی است که من فراسوی خطا و گناه، وضعیتم را توصیف کنم؟ آیا می توانید بپذیرید که در این داستان کسی مقصر نباشد؟

  • اگر تنها یک چیز از دوران جدایی آموخته باشم

    منشی دادگاه بعد از بیرون کشیدن پرونده از بایگانی به من گفت که دلیل ممنوع الخروج شدنم عدم تهیه مسکن برای همسرم بوده است. من از او خواستم شماره قانونی که طبق آن من را ممنوع الخروج کرده اند به من بدهد. گفت باید به واحد مشاوره در طبقه اول مراجعه کنم.

    در واحد مشاوره که نسبت به بقیه واحدها بسیار خلوت بود تعداد زیادی آدم با یک میز جلویشان -مثل قهوه خانه های قدیمی – دور تا دور اتاق نشسته بودند. وقتی مشکلم را برای یکی از آنها بازگو کردم، چهار پنج نفر که در صدارس نشسته بودند همزمان شروع کردند به مشاوره دادن. البته مشاوره که چه عرض کنم. از آنها اصرار که همسرم مهریه اش را اجرا گذاشته است و از من انکار که مهریه ای در کار نیست. بالاخره که مساله را فهمیدند متفق القول نظرشان این بود که حکم تهیه مسکن به تنهایی نمی تواند موجب ممنوع الخروجی بشود و حتما باید با نظر کارشناس به یک عدد برسد و پرداخت نکردن آن عدد به معنای داشتن دین و الخ. نتیجه اینکه باید بر می گشتم و با قاضی شعبه صحبت می کردم.

    برگشتم و با قاضی صحبت کردم. قاضی که مرد میان سال، آرام و موقری به نظر می رسید. پرونده را با دقت مطالعه کرد و چند تا سؤال از من پرسید.

    “آیا در دوران عقد هستید؟”

    من جواب دادم که خیر در دوران جدایی هستیم.

    دوران جدایی بدون اینکه خودم خبر داشته باشم از همان آغاز رابطه با همسرم – که هنوز نمی توانم از او به عنوان همسر سابقم یاد کنم – شروع شد. رابطه ای پر از جنجال و کشمکش و دل شکستگی و دعوا و زور  زدن. در طول این مدت نشانه های فیزیکی مانند آفت دهان، بی خوابی، اختلالات گوارشی و دندان قروچه در خواب به طور متناوب احساساتی مانند نا امیدی، سر خوردگی، خشم، افسردگی، ترس و اضطراب را همراهی می کردند.

    معمولا کسانی که این داستان را می شنوند یا به انتخاب من در ابتدا ایراد می گیرند یا به رویکرد من در خلاص شدن از این وضع در انتها. در نهایت هم با این آرزو که “ایشالله زودتر همه مشکلاتت حل بشه” گفتگو را خیلی زودرس رها می کنند.

    گفتگویی که قبل از هر چیز نشانه اینست که من در وضعیتی هستم که تمایل (و نیاز) دارم درباره آن حرف بزنم. درباره خود وضعیت، درباره وسط وضعیت، درباره اینجا و اکنون، نه درباره ابتدا و نه درباره انتهای آن. اینجاست که می تواند به من چیزی یاد بدهد و باعث رشد من بشود. این همه شتاب و اصرار برای گریز به اول و آخر داستان برای چیست؟ و برای حل (resolve) کردن مشکلی که به درستی نمی دانیم چیست و مطمئن نیستیم که حتی بتوان آنرا “مشکل” نامید؟

    آقای قاضی از من خواست که یک لایحه بنویسم و تقاضایم را مبنی بر خروج از وضعیت ممنوع الخروجی به پرونده اضافه کنم. برای تهیه کاغذ به واحد فتوکپی در همسایگی واحد مشاوره رفتم  و بعد از کلی اصرار خانم کاغذفروش را راضی کردم که به من دو برگ کاغذ بفروشد. چون معتقد بود که قاضی لایحه دستنویس را قبول نمی کند.

    لایحه ای را که نوشته بودم به آقای قاضی دادم و تمام مدت تلاش کردم که سر اینکه آقای قاضی بر اساس کدام ماده قانون حکم ممنوع الخروجی من را صادر کرده است، با او وارد بحث نشوم. می توانید ببینید که من بین منافع شخصیم و گسترش عدالت مطلق کدام را ترجیح داده ام.

    آقای قاضی قرار است هفته بعد پرونده را بررسی و حکمش را صادر کند. و این فقط یکی از چند پرونده بازی است که من باید منتظر باشم تا قاضی حکمش را صادر کند. بعضی از این پرونده ها هنوز باز نشده اند (زمان دادگاه نرسیده است) یا من از وجود آنها یا احتمال تشکیلشان بی اطلاعم.

    طلاق

    این پرونده ها کی بسته می شوند؟ کی تکلیف من روشن خواهد شد؟

    نمی دانم. عجله برای چیست؟

    روشن نبودن تکلیف و داشتن چند پرونده باز چه تاثیری می تواند در زندگیم داشته باشد؟

     

    می توانم بگویم که رفت و آمد به مجتمع های قضایی که من تا اینجا سه تای آنها در غرب و شمال تهران را دیده ام، تجربه خوبی بوده است. ساختمانهایی نوساز و تمیز که مستقل از کانتکست طراحی شده اند. یعنی اگر در آینده نیاز به قضا کاهش پیدا کند و برای کار دیگری افزایش، به راحتی و بدون اینکه کسی از درون یا بیرون متوجه بشود که اینجا یک روز مجتمع قضایی بوده است، می توان تغییر کاربری داد.

    برخورد قضات و کارمندان شعبه های دادگاه ها نسبتا خوب و مؤدبانه است. و تا جایی که من دیدم همه مشغول کارند. البته بهتر است آدم خودکار و چند برگ کاغذ سفید همراه داشته باشد. و بداند که منظور از لایحه همان چیزی است که می نویسی و زیرش را امضا می کنی.

    اینجانب علی سخاوتی فرزند …..

    رفت و آمد به مجتمع های قضایی که خیلی از آنها تاکسی خور نیستند هزینه بر است و کلی زمان می گیرد. مثل خیلی از فعالیتهای دیگر. اگر هم آدم محکوم بشود باید علاوه بر دینی که از سوی قانون روی گردنش گذاشته شده است، هزینه های دادرسی و کارشناسی و وکیل طرف مقابل را نیز بپردازد.

    خوب که چی؟ نوشتن این حرفها چه فایده ای دارد؟

    چیزهایی اتفاق افتاده است. حاصل یک سلسله تصمیم و وقایع از شش سال یا از شش میلیون سال قبل تا امروز. و حالا با دریافت چند تا ابلاغیه و چند بار دادگاه رفتن و محکوم شدن به پرداخت چند میلیون تومان و ممنوع الخروج شدن، احساساتی در من بوجود می آید. تحریک می شوم ولی نمی دانم که چکار باید بکنم و چگونه باید خودم را با این وضعیت تطابق بدهم. ناخودآگاه تلاش می کنم که از درد و ابهام و عدم قطعیت پرهیز یا فرار کنم.

    خیلی ها که (به مواد مخدر یا الکل) معتاد می شوند برای پرهیز از  درد و ابهام این کار را می کنند.

    فرار به ابتدا و انتهای داستان با “ایشالله درست میشه” و “تصمیم درستی نگرفتی” یا “انتخابت اشتباه بود” مخدری است که تنها کاربردش سرکوب درد یا تسکین موقت آن یا منجمد کردن زخمی است که هرگز فرصت التیام نمی یابد.

    خوب به جای پرهیز از درد یا معتاد شدن چکار می توان کرد؟

    بعضی از متخصصان ترک اعتیاد از جمله آقای پالیش معتقدند که یک نفر به همان اندازه رازهایش بیمار است. مهم نیست که فرایند طلاق من چقدر طول می کشد و در این فرایند، من چند بار دادگاه می روم، چقدر نفقه و چیزهای دیگر پرداخت می کنم، چند ماه زندان می روم و چند سال ممنوع الخروج می شوم. چیزی که برای من اهمیت دارد اینست که احساسات من در این مدت توسط خودم سرکوب نشود. و به کمک دیگران در فرار به اول و آخر داستان، پدیده های اینجا و اکنونم را در بخشی از وجودم منجمد نکنم. منظورم را متوجه می شوید؟

    برای این کار تنها کاری که از دستم بر می آید صحبت کردن درباره تجربه ها و احساساتم و ارتباط برقرار کردن با آدمهاست. آقای هری در این سخنرانی تد می گوید که تنها راه ترک اعتیاد، از میان ارتباط با آدمها می گذرد. ترک اعتیاد به تنهایی میسر نیست. هرچقدر هم که یک معتاد از خودش اراده نشان بدهد.

    هر بار که درباره تجربیاتم و احساساتم حرف می زنم یا می نویسم نیازم برای گریز از اینجا و اکنون کمتر می شود. برای اینکه همه مشکلاتم زودتر حل بشود هم همینطور.

  • یک سؤال که به هنگام اعتراض یا اعتصاب معمولا پرسیده نمی شود

    یا به هنگام انتظار برای تغییرات از بالا به پایین:

    چه کارهایی می توان از پایین به بالا – بدون نیاز به اجازه، تایید و منابعی که از بالا می آید – انجام داد؟

    مدل مفهومی مرتبط:

    اعتراض

  • اپیدمی دو دلی: آنقدر خوب که بمانی، آنقدر بد که بروی

    بعد از حدود شش سال کشمکش و صدها بار بالا پایین رفتن و جدایی و بازگشت و مراجعه به وکیل و دفتر خدمات الکترونیک قضایی، یکی از کتابهای خوبی که به من کمک کرد شناخت بهتری نسبت به وضعیت خودم پیدا کنم کتاب TOO GOOD TO LEAVE, TOO BAD TO STAY بود.

    اگر شما هم در رابطه ای هستید که دائما در آن احساس دو دلی دارید و هر روز بین ماندن و رفتن مردد هستید و نمی دانید که چکار باید بکنید شاید پرسشهای زیر یا کوچینگ طلاق بتواند به شما کمک کند.

    سی وشش سؤال که برای ارزیابی جدی ادامه یا ترک یک رابطه می توان از خود پرسید:

    1- Think about that time when things between you and your partner were at their best. Looking back, would you now say that things were really very good between you then?

    1- زمانی را در نظر بگیرید که رابطه شما در بهترین حالتش بود. الان که به گذشته نگاه می کنید آیا باز هم می گویید که آن موقع همه چیز بین شما خیلی خوب بود؟

    2- Has there been more than one incident of physical violence in your relationship?

    2- آیا بیشتر از یک مورد خشونت فیزیکی در رابطه شما اتفاق افتاده است؟

    3- Have you already made a concrete commitment to pursue a course of action or lifestyle that definitely excludes your partner?

    3- آیا یک تصمیم قطعی برای دنبال کردن یک هدف یا یک سبک زندگی که در آن شریک شما قطعا حضور ندارد، گرفته اید؟

    4- If God or some omniscient being said it was okay to leave, would you feel tremendously relieved and have a strong sense that finally you could end your relationship?

    4- آگر خدا جدایی شما را تایید کند، آیا احساس راحتی زیاد پیدا می کنیدکه بالاخره می توانید به رابطه خود خاتمه بدهید؟

    5- In spite of your problems, do you and your partner have even one positively pleasurable activity (besides children) you currently share and look forward to sharing in the future, something you do together that you both like and that gives both of you a feeling of closeness for a while?

    5- با وجود مشکلاتتان، آیا شما و شریکتان در حال حاضر حتی یک فعالیت مثبت لذتبخش (به جز بچه ها) دارید که برای انجام آن مشتاق باشید؟ کاری که با هم انجام بدهید و باعث احساس نزدیکی بین شما برای مدتی بشود؟

    دو دلی

    6- Would you say that to you your partner is basically nice, reasonably intelligent, not too neurotic, okay to look at, and most of the time smells all right?

    6- آیا میتوانید بگویید که برای شما، شریکتان بطور کلی خوب و عاقل است؟ خیلی عصبی نیست، ظاهر خوبی دارد و بیشتر وقتها بوی بد نمی دهد؟

    7- Does your partner bombard you with difficulties when you try to get even the littlest thing you want; and it is your experience that almost any need you have gets obliterated; and if you ever do get what you want, is getting it such an ordeal that you don’t feel it was worth all the effort?

    7- آیا شریکتان شما را وقتی که تلاش می کنید یک چیز حتی خیلی کوچک را که دوست دارید بدست بیاورید، با مشکلات بمباران می کند؟ و تجربه شما نشان می دهد که هر نیاز شما نادیده گرفته می شود. و حتی اگر بالاخره چیزی را که می خواهید بدست آورید، رسیدن به آن آنقدر دردسر دارد که احساس می کنید به زحمتش نمی ارزید.

    8- Do you have a basic, recurring, never-completely-going-away feeling of humiliation or invisibility in your relationship?

    8- آیا یک احساس اساسی تحقیر و نادیده گرفته شدن در رابطه دارید که تکرار می شود و هرگز کامل از بین نمی رود؟

    9- Does it seem to you that your partner generally and consistently block your attempts to bring up topics or raise questions, particularly about things you care about?

    9- آیا به نظر می رسد که شریکتان معمولا و پیوسته تلاشهای شما را برای پیش کشیدن موضوعات یا طرح سؤالهایی که به خصوص برای شما مهم هستند، متوقف می کند؟

    10- Have you gotten to the point, when your partner says something, that you usually feel its more likely that he’s lying than that he’s telling the truth?

    10- آیا به نقطه ای رسیده اید که وقتی شریکتان چیزی می گوید شما معمولا احساس می کنید که احتمال زیاد دروغ می گوید نه حقیقت را؟

    11- In spite of admirable qualities, and stepping back from temporary anger or disappointment, do you genuinely like your partner, and does your partner seem to like you?

    11- برخلاف کیفیات تحسین برانگیز و به دور از عصبانی و ناراحتی گذرا، آیا واقعا از شریکتان خوشتان می آید و آیا به نظر می رسدکه او هم واقعا از شما خوشش می آید؟

    12- Do you feel willing to give your partner more than you’re giving already, and are you willing to do this the way things are between you now, without any expectation of being paid back?

    13- Do both you and your partner want to touch each other and look forward to touching each other and make efforts to touch each other?

    14- Do you feel a unique sexual attraction to your partner?

    کوچینگ طلاق

    15- Does your partner neither see nor admit things you’ve tried to get him to acknowledge that make your relationship too bad to stay in?

    15- آیا شریکتان چیزهایی را که رابطه را برای ماندن بد می کنند و شما سعی کرده اید به او نشان بدهید، نه می بیند و نه تایید می کند؟

    16- Is there something your partner does that makes your relationship too bad to stay in and that he acknowledges but that, for all intents and purposes, he’s unwilling to do anything about?

    16- آیا شریک شما کاری می کند که رابطه را برای ماندن بد می کند و خودش این موضوع را قبول دارد و با همه وعده وعیدی که می دهد، حاضر نیست کاری برایش انجام بدهد؟

    17- This problem your partner has that makes you want to leave; have you tried to let it go, ignore it, stop letting it bother you? And were you successful?

    17- شریک شما مشکلی دارد که باعث شده بخواهید رابطه را ترک کنید. آیا تلاش کرده اید که آنرا نادیده بگیرید، رها کنید یا اجازه ندهید که اذیتتان  کند؟ آیا موفق شدید؟

    18- As you think about your partner’s problem that makes your relationship too bad to stay in, does he acknowledge it and is he willing to do something about it and is he able to change?

    19- Has your partner violated what for you is a bottom line?

    19- آیا شریکتان از خط قرمز شما عبور کرده است؟

    20- Is there a clearly formulated, passionately held difference between you that has to do with the shape and texture and quality of your life as you actually experience it?

    20- آیا تفاوت واضح و آشکاری بین شما وجود دارد که مربوط به سبک و سیاق زندگی و تجربه متفاوت شما از زندگی باشد؟

    21- In spite of all the ways you’re different, would you say that deep down or in some respect that’s important to you your partner is someone just like you in a way you feel good about?

    22- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like for you if you left, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem impossibly difficult or unpleasant?

    22- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را به طرز غیر ممکنی مشکل و ناخوشایند جلوه بدهد؟

    23- With your new, more complete, more realistic set of information about what it would be like to leave, have you discovered new, more probable realities that now make leaving seem easier, more attractive, and make staying no longer desirable?

    23- با اطلاعات جدید، کاملتر و واقعیتری که از جدایی بدست آورده اید، آیا واقعیتهای جدید و محتملتری کشف کرده اید که جدایی را آسانتر، جذابتر و ماندن را ناخوشایند جلوه بدهد؟

    24- Does your partner do such a good job of conveying the idea that you’re a nut or a jerk or a loser or an idiot about parts of yourself that are important to you that you’ve started to really become demonstrably convinced of it yourself?

    24- آیا شریکتان هنرمندانه در آن قسمتهایی از زندگی که برای شما مهم است، شما را یک بازنده یا یک احمق یا یک دیوانه یا یک عوضی به تصویر می کشد، به گونه ای که خود شما هم کم کم دارید آن تصویر را باور می کنید.

    25- As you think about your partner’s disrespect, is it clear to you that you do everything possible to limit your contact with your partner, except for times where you absolutely must interact?

    25- وقتی به بی احترامی شریکتان می اندیشید آیا برایتان واضح است که شما  هر کاری می کنید که تماس خود را با او محدود کنید مگر در مواردی که واقعا مجبور باشید.

    26- Do you feel that your partner, overall and more often than not, shows concrete support for and genuine interest in the things you’re trying to do that are important to you?

    26-آیا احساس می کنید که شریکتان به طور کلی و غالبا، از چیزهایی که برای شما مهم هستند حمایت می کند و به آنها علاقه واقعی نشان می دهد؟

    27- Would you lose anything important in your life if your partner were no longer your partner? Is what you’d lose something that makes you feel good about your partner for being able to provide it?

    27- اگر شریکتان دیگر شریک شما نباشد چیزی از دست می دهید؟ آیا این چیزی است که باعث می شود درباره شریکتان از اینکه او آن چیز را فراهم می کند، احساس خوبی داشته باشید؟

    28- Whatever was done that caused hurt and betrayal, do you have the sense that the pain and damage has lessened with time?

    29- Is there a demonstrated capacity and mechanism for genuine forgiveness in your relationship?

    29- آیا یک ظرفیت و مکانیزم برای بخشش واقعی در رابطه شما وجود دارد؟

    30- Is it likely that, if you have a reasonable need, you and your partner will be able to work out a way for you to get it met without too painful a struggle?

    31- Is there some particular need that’s so important to you that if you don’t get it met, looking back you’ll say that your life wasn’t satisfying, and are you starting to get discouraged about ever being able to get it met?

    32- Given the way your partner acts, does it feel as though in getting close to you what he is most interested in is subjecting you to his anger and criticism?

    32- با توجه به طرز رفتار شریکتان، آیا احساس می کنید که نزدیک شدن به شما برای آنست که شما را مورد خشم و انتقاد خودش قرار بدهد؟

    33- When the subject of intimacy comes up between you and your partner, is there generally a battle over what intimacy is and how to get it?

    33- وقتی موضوع صمیمیت به میان می آید آیا معمولا دعوایی بر سر اینکه صمیمیت چیست و چگونه می توان به آن رسید، بین شما در می گیرد؟

    34- Does your relationship support your having fun together?

    35- Do you currently share goals and dreams for your life together?

    35- آیا در حال حاضر اهداف یا آرزوهای مشترکی در زندگی با هم دارید؟

    36- If all the problems in your relationship were magically solved today, would you still feel ambivalent about whether to stay or leave?

    36- اگر امروز همه مشکلات شما به شکل معجزه آسایی حل بشود، آیا هنوز احساس دو دلی درباره ماندن یا رفتن خواهید داشت؟

    دو دلی

    پانوشت:

    بیشتر این سؤالها را می توان در رابطه با یک مکان یا یک شغل یا چیزهای دیگر هم پرسید.

     

  • خوب که چی؟ کارنامه هشت سال جستجو و کشف

    اول دفتر، شروع داستان و بسیاری از نوشته های دیگر وبلاگ من شبیه حرفهایی است که یک پسر در قرار (date) اول و دوم به یک دختر می گوید. ایده های متنوع و درخشانی که مو لای درزشان نمی رود و هدف اصلی از بیان آنها صرفا اینست که مخاطب را قانع  کند که گوینده آن حرفها گزینه مناسبی برای دوستی (آمیزش؟) می باشد.

    دوستی

    مثلا این:

    “اگر در نوشتن این وبلاگ موفق باشم محتوای آن باید تا حدود زیادی رنگ و بوی تغییر داشته باشد، تغییری که زندگی ما را پر می کند و ما را از آنجا که هستیم به آنجاییکه می خواهیم باشیم ( نه آنجاییکه باید باشیم!) می برد.”

    شعار وبلاگم “ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر” بود که چند سال پیش کلمه تغییر را از آن حذف کردم. شاید چون فکر می کردم استفاده از واژه تغییر یبش از اندازه شعارم را بزرگ (گنده) جلوه می دهد. نمی دانم. مطمئن نیستم. از یک جایی به بعد در بکار بردن واژه “تغییر” محتاط و محافظه کار شدم. شاید چون می دیدم که بعد از این همه سال نوشتن درباره ایده هایی برای جستجو، کشف و تغییر، تغییری در من رخ نداده است. آیا این کشف است یا تغییر؟

    راستش را بخواهید دیگر با بقیه شعار هم راحت نیستم و چندین بار خواسته ام یکی از دو کلمه جستجو و کشف یا همه شعار را از بالای صفحه حذف کنم. بعد سؤال “خوب که چی؟” من را از این کار منصرف کرده است. آیا عدم احساس نیاز به داشتن یا نداشتن شعار یا تغییر آن هم یک تغییر محسوب می شود؟ اصلا چطور است به جای ایده هایی برای جستجو و کشف بنویسم “خوب که چی؟”

    البته خیلی زود به خودم یادآوری می کنم که به جای فکر کردن درباره شعار وبلاگ یا عوض کردنش بهتر است چیزی بنویسم. همانطور که کسی که دیت ندارد به خودش یادآوری میکند که به جای تمرین کردن حرفهایی که سر قرار به طرف مقابل خواهد زد بهتر است ابتدا دنبال یک دیت بگردد.

    بدون اینکه خودم بدانم یا از قبل چنین قصدی داشته باشم، خود نوشتن، برای من عامل جستجو و کشف بوده و هست. وقتی شروع به نوشتن یک مطلب می کنم نمی دانم که تا پایان چه چیزهایی خواهم نوشت و چند بار مسیر نوشته ام را تغییر خواهم داد و در حین نوشتن چه چیزهایی کشف خواهم کرد. این جستجو و کشف، هم در بازه زمانی نوشتن یک نوشته اتفاق می افتد و هم در بازه زمانی نوشتن به طور کلی. مثلا بعد از هشت سال که شروع داستان را می خوانم، می فهمم که به کمک نوشتن، چه چیزهایی – از جمله درباره نوشتن – کشف کرده ام.

    نوشتن به خودی خود و صرف نظر از هر توجیه و فایده جانبی، پدیده شگفت انگیزی است.

    اینکه آدم می تواند مجموعه ای از کلمات را کنار هم بچیند. برای بیان یک مفهوم یا ایده یا احساس. و اینکه آدم می تواند بعضی قسمتها را حذف و ویرایش کند. با چند حرکت ماوس و چند ضربه به کیبورد. و اینکه با یک کلیک چیزی که نوشته ای روی اینترنت منتشر می شود و دیگران می توانند آنرا بخوانند. شگفت انگیز نیست؟

    من بعد از هشت سال وبلاگ نویسی کشف کردم که نوشتن فی نفسه پدیده شگفت انگیزی است.

    و اینکه می توانی برگردی و به خزعبلی که هشت سال پیش – از خودت – بیرون ریخته ای یا بهتر بگویم به نسخه ای از خودت، خوب نگاه بکنی. نه فقط مثل یک عکس از روزهای جوانی. بلکه با کلی کلمه و جمله و جزئیات.

    “دیگر سیستمی نیست که برای زندگی منحصر بفرد هر آدمی چند گزینه و نهایتا گزینه درست را ارائه کند و درست اینجاست که این آدم که هیچ گاه یاد نگرفته فراتر از گزینه ها به جستجو و اکتشاف بپردازد، همدم تلویزیون(یا رسانه های مشابه) می شود.”

    شگفت انگیز نیست؟

    از این چیزهای قلبمه سلمبه در این هشت سال زیاد نوشته ام و هنوز می نویسم. البته سعی می کنم چیزی که می نویسم تا جایی که بتوانم قلمبه سلمبه نباشد. سعی می کنم قلمبگی سلمبگی نوشته ام را در حین نوشتن و قبل از انتشار بارها ویرایش کنم.

    هشت سال نوشتن شاید نشانه این باشد که من به نوشتن اهمیت می دهم. یا واقعا می خواهم وبلاگ بنویسم. هر نوشته، هر تلاش برای نوشتن، هر نشستن برای نوشتن، جستجویی بوده است در خودم و پدیده های اطرافم. تا اینجا 70 پیش نویس دارم که منتشر نکرده ام. عنوان یکی از آنها هست: fuck it nothing really matters. یا همان خوب که چی؟

    نوشتن شگفت انگیز است. مثل جستجو. مثل کشف.

     

     

     

     

     

  • ده نشانه اینکه شما به بچه داری (babysitting) نیاز دارید

    الف- کارهایی که به طور مستقل و بدون حضور یا اجازه یا تایید دیگران قادر/مایل به انجام آن هستید عمدتا عبارتند از: زر زر کردن، غر زدن، مقصر جلوه دادن دیگران و آسیب زدن به خود و محیط اطرافتان.

    ب- گرانی/کمبود گوشت را یک مانع اساسی بر سر راه رشد و تعالی خود می  دانید.

    ج- نیاز درونی شما به توجه دیگران، بی وقفه است.

    د- به چیزی اهمیت نمی دهید.

    ه- خود را مرکز جهان هستی می دانید و شایسته داشتن هر چیزی که توجهتان را جلب کند.

    و- با هر محتوای زردی که معصومیت یا مظلومیت شما را تایید کند – به راحتی- رابطه برقرار می کنید.

    ز-  در طلب جواب هستید نه در جستجوی سؤال.

    ح- مقایسه (چیزهای) خود با (چیزهای) دیگران باعث خوشحالی یا ناراحتی شما می شود.

    ط- بزرگترین ارزشی که برای دیگران خلق می کنید خواب نیمروز است.

    ی- اطرافیان شما آرزو می کنند روزی فرا برسد که موارد فوق در مورد شما صدق نکند.

  • دادگاه کیفری ترک انفاق

    الف- وکیل شاکی یعنی همسرم چیزهایی می گفت که من در خواب هم تصور نمی کردم. مثلا این موضوع که در تمام طول زندگی مشترک، پدر زنم هزینه زندگی ما را پرداخت می کرده است و پس از مرگ ایشان من با قصاوت قلب، دختر یتیم او را ترک کرده ام. هر چقدر دروغی که وکیل می گفت بزرگتر بود، من سعی می کردم لبخند بزرگتری بزنم و با دقت بیشتری به حرفهایش گوش کنم.

    ب- حتی در دادگاه کیفری ترک انفاق هم موضوعی برای مزاح و شوخی پیدا می شود. قاضی دادگاه اجازه داد به پرینت رنگی عکسهایی که از طرف شاکی به پرونده اضافه شده بود نگاهی بیندازم. عکسهایی که من با زنهای بیگانه/غریبه گرفته بودم و البته روی اینستاگرام منتشر کرده بودم.

    ج- آقای قاضی که روحانی میان سالی بود، با روی باز و لبخند و صبر زیاد به حرفهای طرفین گوش می کرد. دادگاه بیش از یک ساعت و نیم طول کشید و با وجود انبوه پرونده هایی که همه جای اتاق دادگاه به چشم می خورد، قاضی برخلاف دکترها یا وکیل ها، هیچ عجله ای برای نسخه پیچیدن نداشت. نماینده دادستان آهسته به او یادآوری کرد که او امروز امام جماعت است و او جواب داد که دیگر دیر شده و نماز تمام شده است.

    د- دختر جوانی که حدس می زنم وظیفه اش مرتب کردن پرونده ها و میز کوچکش گوشه اتاق دادگاه بود، مدتی طولانی با صدای نسبتا بلند با تلفن حرف می زد. من کوچکترین واکنشی از طرف قاضی یا نماینده دادستان نسبت به این موضوع ندیدم. دادگاه کیفری ترک انفاق هم می تواند یک محیط کار آزاد و دوستانه باشد مانند هر محیط کار آزاد و دوستانه دیگری.

    ه- در گوشه ای از سالن طبقه همکف مجتمع قضایی، یکی دو نفر بساط فروش کیف و کفش برپا کرده بودند. چند منظوره بودن فضا و گوناگونی عناصر محیط در هر جایی الهام بخش هستند.

    و- قاضی واقعا درباره شغل من و عدم ارتباطش با تحصیلاتم کنجکاوی نشان داد.

    ز- جوانی با زنجیر به دستها و پاهایش – همراه یک سرباز- از یکی از اتاقها بیرون آمد. لباس زندان با راه های افقی به تن داشت و آرام به نظر می رسید.

    ح- وکیل شاکی حتی بعد از اینکه قاضی ختم جلسه را اعلام کرد، حرف داشت. وکیل جوان معتقد بود با توجه به مواردی که از تکرارشان خسته نمی شد، جرم من محرز است.

    ط- قاضی گفت که کل پرونده را باید دوباره بخواند و تا کامل آنرا نفهمد حکم صادر نخواهد کرد. نمی دانم چرا ولی من حرف او را باور کردم.

    ی- قاضی با شوخ طبعی به احتمال حکم زندان من اشاره کرد. من عکس خودم را با آن لباس راه راه روی اینستاگرام تصور کردم. و همه داستانهایی که بعد از آزاد شدن از زندان درباره آنها توی پادکست به راه بادیه درباره شان صحبت خواهم کرد.

    ک- حدس می زنم قاضی فهمیده بود که من حکم زندان را دقیقا به اندازه حکم برائت دوست دارم.

     

  • آمار اینستاگرام اینجانب

    کسانی که از هر چیزی خوششان می آید

    کمتر از دو درصد

    کسانی که از هیچ چیزی خوششان نمی آید ولی در هر صورت فالو می کنند

    کمی بیشتر از 80 درصد

    کسانی که خوش آمدنشان را ابراز نمی کنند

    آمار دقیقی در درست نیست

    کسانی که بدشان می آید

    اینستاگرام این امکان را به کاربر نمی دهد

    کسانی که اطلاعات بیشتر نیاز دارند

    بین سه تا سی درصد

    کسانی که بی توجه به عکس مربوطه چیزی می نویسند

    ده درصد

    کسانی که فالو نمی کنند ولی تظاهر می کنند که از چیزی خوششان آمده است

    نامشخص ولی قابل توجه

    کسانی که توی پروفایلشان نوشته اند لایک = لایک

    تا اینجا فقط یک نفر را دیده ام

    کسانی که در یک روز از بیشتر از یک عکس خوششان نمی آید

    پنج درصد

    کسانی که داستان را تماشا می کنند

    بین 35 تا 40 درصد

    کسانی که کامنت می گذارند

    آمار دقیقی در دسترس نیست چون اخیرا کامنت را غیر فعال می کنم

    کسانی که بعد از مدت کوتاهی آنفالو می کنند

    چهار درصد

    کسانی که هرگز نه فالو نمی کنند و نه خوششان می آید

    بیشتر از نود و نه و نه درصد

     

  • انتقال زاویه دید – اغراض من هنوز 25 ساله هستم

    اشاره به محتویات کوله پشتیم و همچنین مفهوم شروع دوباره از صفر توی نوشته قبلی،  خزعبل و خودنمایانه بود. من هیچ وقت از صفر شروع نکرده ام و هر وقت که “شروع” کرده ام چیزهای زیادی داشته ام که خیلی ها از آن بی بهره بوده اند.

    خزعبل به همین راحتی در حین انتقال تجربه و زاویه دید به مخاطب منتقل می شود. نرم و آهسته. بعضی وقتها در قالب جمله ای که شبیه جملات الهام بخش به نظر می رسد. و گوینده، خزعبل شبه الهام بخش را به طرز مبهمی، باشکوه جلوه می دهد:

    من همیشه از صفر شروع کرده ام!

    فففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففففف

    هیچ کس از صفر شروع نمی کند.

    هر کسی از همان جایی که هست شروع می کند.

    اینجوری بهتر شد. حالا شاید بتوان گفت این دو جمله آخر  الهام بخش هستند.

    همه آدمها سعی می کنند (خودآگاه یا ناخودآگاه) زاویه دیدشان را منتقل کنند. بعضی ها حتی این کار را وظیفه/رسالت یا معنی زندگی خود می دانند.

    برای انتقال تجربه و زاویه دیدشان، بعضیها کتاب/وبلاگ می نویسند یا فیلم می سازند یا نقاشی می کشند یا آهنگ می سازند. بعضیها سیاستمدار/مدیر/مشاور/معلم/رهبر می شوند. بعضی ها هم هر جا که دو گوش شنوا گیر بیاورند به صورت محاوره ای اقدام به انتقال تجارب و زوایای دیدشان می کنند.

    انتقال زاویه دید با انتقال اطلاعات تفاوت اساسی دارد. انتقال زاویه دید یعنی اینکه در یک فرایند کسی بتواند کاری کند که مخاطبش با زوایه ای به جز زاویه دید همیشگی خودش به یک چیز/پدیده (موضوع زوایه دید) نگاه کند.

    نگاه کردن به یک پدیده با یک زاویه دید خاص یعنی چی؟

    اگر به یک نقاشی، خوب نگاه کنیم، کم کم متوجه زاویه دید نقاشش می شویم. از طریق توجه به چیزهایی که او دیده است و چیزهایی که او ندیده است. یا نخواسته است که ببیند. چیزهایی که بیشتر دیده است و چیزهایی که کمتر دیده است. چیزهایی که دیده و تغییر نداده است. چیزهایی که دیده و تغییر داده است. مثل رنگ و فرم و اندازه. چیزهایی که کوچک کرده است. چیزهایی که بزرگ کرده است. و الخ.

    با خواندن یک کتاب -فرقی نمی کند چه کتابی باشد – به زوایای دید نویسنده نسبت به چیزهایی که دیده است و درباره شان نوشته است، پی می بریم. اگر و تنها اگر به سؤالهایی که پرسیده است و جوابهایی که داده است توجه کافی بکنیم. و به سؤالهایی که پرسیده است و بی جواب رهایشان کرده است. و به سؤالهایی که نپرسیده است. و الخ.

    با گوش دادن به سخنرانی یک رئیس جمهور هم همینطور. یا با تماشای یک فیلم.

    در فرایند انتقال تجربه یا زاویه دید بخشی از کار به عهده انتقال دهنده است و بخشی از کار به عهده دریافت کننده یا مخاطب. چراکه انتقال دهنده زاویه دید – هر چقدر هم که حسن نیت داشته باشد – همیشه کارش را خوب انجام نمی دهد.  و به جای اینکه چیزهایی که می گوید یا می نویسد یا به تصویر می کشد یا به صدا در می آورد، به مخاطب کمک کنند که با چشمان او به چیزی نگاه کند، فقط چشمهای انتقال دهنده را انتقال می دهد که در حال خوب و ظریف دیدن هستند بدون اینکه خیلی به چیزی که در حال دیده شدن است بپردازند. مثل عکسهایی که فقط سلفی خود عکاس است.

    نویسنده کتاب What I talk about when I talk about running ظاهرا بیشتر درباره خودش حرف می زند. با وجود اینکه تقریبا همه کتاب توصیف کار و زندگی خود نویسنده در چند دهه است، در عین حال به خوبی به خواننده کمک می کند که به جای نوشتن یا دویدن که نویسنده به طور اخص درباره آنها نوشته است، هر موضوع دیگری را از زندگی خودش جایگزین کند و با زاویه دید آقای هاروکی موراکامی به آن نگاه کند.

    کتاب The Long Way نوشته Bernard Moitessier هم همینطور.

    کتاب Theft By Finding نوشته David Sedaris هم همینطور.

    یا کتاب Tales of a Fourth Grade Nothing نوشته Judy Blume.

    یا کتاب Tiny Beautiful Things نوشته Cheryl Strayed.

    این کتابها چند مثال از کتابهایی هستند که نویسنده آنها از همان جایی که بوده است نوشته است. نه از صفر و نه از صد. و خواندن کتاب می تواند فرایندی باشد برای انتقال زوایه دید نویسنده به خواننده کتاب. به شرطی که خواننده هم زاویه دید نویسنده را برای دیدن همان جایی که هست بکار بگیرد.

    زوایه دید برای دیدن است (جدی؟) نه برای حل کردن یک مشکل یا پیشگیری از یک اشتباه یا رسیدن به یک هدف. اینکه بعد از دیدن چه اتفاقی می افتد یا باید بیفتد موضوع این نوشته نیست. اینجوری انتظار از “انتقال زاویه دید” پایین می آید. و فرایند فوق ساده تر می شود.

    مثلا وقتی روی تخت خوابتان دراز کشیده اید می توانید بپرسید اگر ونگوک به جای شما دراز کشیده بود در این لحظه چی می دید؟

    یا وقتی به قیافه خود توی آینه نگاه می کنید می توانید بپرسید اگر خیام به تصویر شما توی آینه نگاه می کرد چی می دید؟

    یا وقتی دارید آشپزی می کنید می توانید بپرسید که آقای مواراکامی (با فرض اینکه کتاب فوق را خوانده اید) اگر الان به جای شما توی آشپزخانه بود چطور آشپزی می کرد.

    بعد از نوشتن یک مطلب روی وبلاگتان می توانید بپرسید که اگر خانم استرید آنرا می خواند نظرش چی بود.

    و الخ.

    ویژگی مشترک همه این سؤالها، این لحظه و این جاست. زاویه دید هر نویسنده یا هر شخصیتی را از هر زمان و مکانی می توانید قرض بگیرید. فرقی نمی کند که پدربزرگ فقیدتان باشد یا تولستوی.

    یک زاویه دید دیگر، فقط به درد “جور دیگر” دیدن چیزی که این جا و اکنون به آن اهمیت می دهید می خورد. برای دیدن چیزی که چشم از آن نمی توانید بردارید.

    حتی اگر به هیچ چیز اهمیت ندهید و بعد از مدتی “به هیچ چیز اهمیت ندادن” برایتان مهم بشود، کتابهایی مانند ناطور دشت یا The Bell Jar ممکن است به شما کمک کنند که با یک زاویه دیگر به هیچ چیز اهمیت ندادنتان نگاه کنید.

    وقتی چیزی را که برای شما مهم است با چیزی که برای نویسنده ( یا خالق هر گونه اثر دیگری) مهم بوده است -بدون واسطه – جایگزین می کنید شانس انتقال خزعبل به حداقل می رسد. و شانس انتقال یک زاویه دید جدید و تر و تازه به حداکثر. نسبت به حالتی که چیزی را که برای مادرتان مهم است – یا دقیق تر بگویم چیزی را که برای یک زن 65 ساله در روسیه در 250 سال قبل مهم بوده است و مهم بودنش در طول زمان هزار بار دچار دگردیسی شده است و سپس به شکل مبهم و خزعبل واری به هزاران نفر در مکانها و زمانهای مختلف از جمله مادر شما سرایت کرده است – با چیزی که برای نویسنده مهم بوده است جایگزین می کنید. یا نسبت به حالتی که چیزی را که برای شما مهم است با چیزی که برای مادر نویسنده مهم بوده است – یا دقیقتر بگویم … – جایگزین می کنید.

    شما کنجکاو هستید که با زاویه جدید ببینید و نمی دانید که با چیزی که می بینید چکار باید بکنید و با این ندانستن کنار آمده اید. و جسارتش را دارید که با چیزی که می بینید روبرو بشود و از آن فرار نکنید. قسمتی از این جرات و جسارت از نویسنده یا کارگردان یا پدربزرگی که برایتان قابل احترام و قابل اعتماد و الهام بخش است می آید. او -شاید برای اولین بار شاید برای هزارمین بار – به شما اطمینان داده است که زل زدن و کاویدن هر آنچه که به هر دلیل در این لحظه و اینجا روبروی شما قرار گرفته است و اهمیت پیدا کرده است کاری انسانی و شایسته توجه شماست. او همچنین پیشاپیش به شما اجازه داده است که دغدغه های خودتان را با دغدغه های او جایگزین کنید. پیاده روی خود را با دویدن او، آشپزی خود را با نوشتن او، کمردرد خود را با افسردگی او. او یا شخصیتهایی که او خلق کرده است.

     

  • من هنوز 25 ساله هستم

    سلام.
    اگه با دانش و دانایی فعلی‌تون خود ۲۵ سالگی‌تون رو می‌دیدید چه چیزی بهش می‌گفتید؟ چه تجربیاتی و چه زاویه دیدهایی رو بهش منتقل می‌کردید؟ جلوی چه اشتباهاتی رو می‌گرفتید؟


    سلام

    فرض کنیم 25 سالگی سنی است که آدم نیاز به تجربیات و زوایای دید دیگران دارد. مخصوصا تجربیات و زوایای دید دیگران که بیست سی سالی از خودش بیشتر تجربه و زوایای دید دارند. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم در معرض اشتباهات زیادی است و ممکن است انتخابهایی بکند که عواقب آنها یک عمر گریبانش را بگیرد. و فرض کنیم که 25 سالگی سنی است که آدم هر را از بر تشخیص نمی دهد و در نتیجه نمی تواند در مسیر درست قدم بگذارد و در کوتاهترین زمان و با صرف کمترین میزان انرژی خودش را به موفقیت برساند. و هر فرض دیگری که شما برای یک آدم 25 ساله دارید.

    من به شما حق می دهم که این سؤال را بپرسید.

    بعضی از آدمها هستند که در 25 سالگی یا حتی در 5 سالگی می توانند تجربیات دیگران را بکار ببندند یا زاویه دید آنها را به خودشان منتقل کنند. من از نمود درونی این پدیده یا حس این آدمها نسبت به پیشگیری از اشتباهات بالقوه زندگی خبر ندارم. ولی حدس می زنم نمود خارجی آن اینست که این آدمها قبل از سی سالگی آدمهای خیلی موفقی می شوند. روابط زیادی دارند. به موقع بیت کوین می خرند. یا هر کوین دیگری. شرکت درستی را برای کار انتخاب می کنند. همسرشان زیبا و خوش هیکل و از یک خانواده پرفکت است. بچه های سالم و با هوشی دارند که از چهار سالگی شروع به انتقال تجربیات و زوایای دید پدر و مادرشان کرده اند. با رشد درآمد و سرمایه گذاری درست، آینده خود و خانواده خود را تضمین کرده اند. و از همه مهمتر موفق به کسب عنوان “موفق” از سوی جامعه شده اند.

    این آدمها با دلیل یا بی دلیل یا صرفا به دلیل اینکه وجود دارند، احساس افسردگی نمی کنند. در طول روز نمی خوابند. شبها بیدار نمی مانند. از این شاخه به آن شاخه نمی پرند. همه انرژی  وتوان ذهنی و جسمی خود را مانند جویبارهایی که پشت یک سد متمرکز می شوند، برای چرخاندن توربین اهداف درست و به دقت انتخاب شده خود، بکار می بندند. این آدمها به خودشان و به راهشان ایمان دارند. آنها حتی غذایشان را از منوی رستوران با اطمینان انتخاب می کنند و وقتی غذای خود و بقیه را روی میز می بینند از انتخاب خود پشیمان نمی شوند. (آلمانیها برای این حس پشیمانی یک واژه دارند: Futterneid)

    من در 25 سالگی یکی از این آدمها نبودم. الان هم یکی از آنها نیستم. بنابراین اگر خود 25 ساله ام را ملاقات کنم:

    الف- تجربه یا زاویه دیدی که بخواهم به او منتقل کنم ندارم.

    ب- حتی اگر من تلاش کنم که چیزی به او منتقل کنم، او آنرا بکار نخواهد بست.

    وقتی 25 ساله بودم آدمهای مختلفی که ده بیست سی سال از من بزرگتر بودند بارها سعی کردند که تجربیاتشان را به من منتقل کنند. ولی من یا درک نمی کردم آنها چه می گویند. یا فایده ای در بکار گرفتن تجربیات آنها متصور نبودم. یا زاویه دید خودم را در تضاد با زاویه دید آنها می یافتم. یا کلا توی باغ تجربه و زوایه دید و فواید احتمالی انتقال آن نبودم. فکر می کنم بعد از چند سال تلاش این آدمها  – که من برایشان خیلی مهم بودم و هنوز هم هستم – برای انتقال زوایه دید، تبدیل شد به نگاهی همراه با کنجکاوی و نگرانی از دور و گه گداری چند تا سؤال. که حدس می زنم بیشتر وقتها از من نمی پرسند.

    مادر بچه ها قبل از اینکه زندگی زیر یک سقف برایمان غیر ممکن بشود و زرخشت را به مقاصد مختلف ترک کنیم یک روز به من گفت که من هیچ چیز ندارم. از میان همه حرفهای زشت و زیبایی که بین ما رد و بدل شد، این جمله در چند ماه گذشته با من مانده است و مثل بذری دارد درون من رشد می کند. بیشتر صبح ها که طویله بزها را – در روستایی که زرخشت در آن قرار ندارد- تمیز می کنم، به این جمله فکر می کنم. وقتی که چیزی از توی کوله پشتی ام بر می دارم هم همینطور. اگرچه سه تا شلوار، چند تا تی شرت، یک پولیور، چند دست لباس زیر، دو عدد حوله و یک ملحفه، یک کیسه خواب، یک ماشین اصلاح، یک لپ تاپ، یک گوشی تلفن و کمی پول، هنوز کلی چیز محسوب می شود.

    فعلا این تنها داستانی است که از انتقال زاویه دید به خودم، می توانم برای شما تعریف کنم. یا برای خود بیست و پنج ساله ام. انتقال تجربه یا زوایه دیدی هم اگر برای من اتفاق افتاده به این شکل بوده است. بیشتر مانند سرما خوردن و بکار افتادن سیستم ایمنی بدن بوده است تا کندن پی ساختمانی بر اساس نقشه ای و مابین خطوط گچ ریخته شده روی زمین. و تازه همین داستان هم که دارم سعی می کنم در قالب انتقال زاویه دید در این نوشته قالب کنم، کلی اما و اگر و زمینه و پس زمینه دارد که در این نوشته نمی گنجد. شامل -ولی نه محدود به – همه اشتباهاتی که از 25 سالگی تا به حال مرتکب شده ام و همه تجربیات و زوایای دیدی که آگاهانه یا ناآگاهانه نادیده گرفتمشان. همه اتفاقات ریز و درشت و تلخ و شیرینی که باید می افتاد تا در آن لحظه خاص آن ویروس یا آن بذر یا آن مرض خاص به من منتقل بشود. و من در این لحظه کوچکترین تمایلی برای اینکه بخواهم تجربه ای به خود 25 ساله ام (یا به شمای 25 ساله) منتقل کنم به امید اینکه سر خر را به مسیر دیگری کج کند در خود نمی بینم.

    اما شاید سؤال مهمتری بتوان پرسید.

    اگر خود 25 ساله ام را ملاقات می کردم، او چه چیزهایی داشت که به من بگوید؟

    آیا متوجه می شد که با گذشت زمان من چقدر خودم را از دست داده ام و در تلاش برای همرنگی با جماعت رنگ باخته ام؟ مثل گوشتی که بالاخره وارد چرخ گوشت شده و از آن طرف بیرون آمده است. با پیاز و چربی و نان خشک و خدا می داند چه چیزهای ارزان قیمت دیگری. همه چیزهایی که توی چرخ گوشت می روند کمی از رنگ و بو و بافت همدیگر می گیرند و کمی از رنگ و بو و بافت خود را از دست می دهند. و در نهایت در قالب یک محصول منسجم برای پختن غذایی پر طرفدار یعنی کباب کوبیده بیرون می آیند. غذایی که خوردنش راحت است، هضمش سخت و تا ساعتها بعد از خوردن آن دهان آدم بو می دهد. خود 25 ساله ام شاید می توانست طعم و بوی همه مدلهای فرهنگی ارزان، و خوب و بد و درست و غلط و اشتباه و موفقشان را در چیزی که من امروز شده ام تشخیص بدهد.

    شاید به من می گفت که ترسوتر و محافظه کار تر شده ام.

    من به او می گفتم شاید چون می توانم ته خط را ببینم. امروز فکر شکست و بی پول و تنها ماندن خیلی بیشتر از وقتی که 25 سالم بود، من را می ترساند.

    او سعی می کرد که زاویه دیدش را برای ندیدن ته خط به من منتقل کند. مثل زمانهایی که بدون توجه به زمان باقی مانده، کسب و کاری را شروع می کند یا رابطه ای را. یا مهاجرتی را. به من می گفت که شروع کردن برای او همیشه از صفر و بدون داشتن چیزهای زیادی بوده است.

    او برایم از کارهایی که با شور و شوق شروع می کرد و خیلی زود بدون نتیجه رها می کرد می گفت. ایده هایی که در سر می پروراند و بعضی وقتها با اشتیاق درباره آنها با دیگران حرف می زد. بدون اینکه نگران نظر آنها یا منطقی یا عملی بودن ایده های خودش باشد.

    شاید بعد از روشن کردن سیگار پنجم دستی به پشتم می زد و بابت اینکه بعد از آن همه فاکاپس و ریدمون او، هنوز سرپا هستم و اموراتم می گذرد به من ایول-دمت گرم می گفت.

    وقتی می فهمید من در 43 سالگی هیچ کدام از چیزهایی که او در 25 سالگی تصور می کرده روزی خواهد شد، نشده ام، قیافه اش حسابی دیدن داشت. حتی اگر قیافه اش به دلیل پوکرفیس بودن تغییر نمی کرد. شاید به من می گفت که به احتمال زیاد در 60 سالگی هم  چیزی که در این سن خیالش را در سر می پرورانم، نخواهم شد. و دلگرمم می کرد که در 60 سالگی هم امیدی برای سر پا بودن پس از دهه ها اشتباه و شکست تجمیعی، برایم وجود خواهد داشت. جسارت شروع دوباره از صفر هم همینطور.

    با احترام

    علی سخاوتی

    اسفند 1396