تو به زودی موفق می شی

این جمله را یک خانم میانسال که کسب و کار موفقی در زمینه آموزش مادون متوسط دارد بعد از یک جلسه یک ساعته به من گفت: “تو به زودی موفق می شی.

من تا چند روز احساس خیلی بدی داشتم و هر وقت لحظه شنیدن این حرف با جزئیات قیافه آن زن محترم و موفق و متشخص به یادم می آمد، دچار حالت تهوع می شدم. نه اینکه فکر کنید چون او این جمله را با اعتماد به نفس مخصوص آدمهای موفق به من گفت، حالم بد شد. حالم بد شد چون فکر می کردم او چیزی را می داند که من نمی دانم. او از کجا می دانست که من موفق می شوم؟ از کجا می دانست که من موفق نیستم؟ از کجا می دانست که من به زودی موفق خواهم شد؟ و الخ. بعدها فهمیدم که آدمهای موفق (کسانی که خودشان را موفق می دانند) این چیزها را به راحتی می توانند حدس بزنند. درست مثل کسی که ایدز دارد و بعد از رابطه جنسی (سکس) با یک نفر به راحتی می تواند به یارو بگوید که او به زودی به ایدز مبتلا خواهد شد. اصلا کار سختی نیست.

موفقیت یک بیماری واگیردار است. واگیردار هم از طریق تماس جنسی و هم از راههای دیگر. منظورم این نیست که اگر با آدمهای موفق معاشرت کنید شما هم موفق خواهید شد. هدف من از نوشتن این خزعبلات نشان دادن راه موفقیت به شما نیست. بلکه برعکس می خواهم به شما هشدار بدهم که معاشرت با آدمهای موفق باعث دچار شدن به عوارض منفی درد و مرض آنها خواهد شد. غده ای سرطانی در شما بوجود می آید و شروع به بزرگ شدن می کند و شما هم این مرض را به اطرافیان و نزدیکان خود منتقل میکنید. حتی به همسر و بچه هایتان.

موفقیت بیماری ای است که پزشکان نمی توانند آنرا تشخیص بدهند. روانشناسان کلا منکر آن هستند. دوستان و همکاران و خانواده و همسایه هم از درک درد و مرض شما عاجزند. مرضی لاعلاج که معمولا منجر به مرگ می شود. مرضی مانند ایدز که حتی وقتی دو نفر به آن مبتلا هستند رابطه آنها با هم منجر به بدتر شدن بیماری تک تکشان خواهد شد.

و اما نشانه های بیماری موفقیت. این نشانه ها در همه کسانی که به این بیماری مبتلا هستند دیده می شود. هر آدم موفقی حتما در زندگیش این علائم را حس کرده است و شاید هنوز هم با آنها دست به گریبان باشد.

الف – درد. درد جسمی یا ذهنی. آیا آدم موفقی را می شناسید که در طول مسیر موفقیت کسی از پشت به او خنجر نزده باشد؟ به علت حسادت، کم بینی یا هر دلیل دیگری. آیا از پشت خنجر خوردن باعث درد نمی شود؟ آیا مدیر موفقی را می شناسید که به دور از سیاست بازی موفق شده باشد؟ آیا کارآفرینی هست که بدون تجربه درد زیاد به دلیل از پشت خنجر خوردن و سیاست بازی و خیلی چیزهای دیگر، کسب و کاری را به موفقیت رسانده باشد؟ برای رسیدن به موفقیت سردرد، اضافه وزن، سوء تغذیه و بی خوابی اجتناب ناپذیر است. سوزش سر معده، یبوست، کمر درد، کاهش میل جنسی، آرتروز و سکته قلبی هم همینطور.

ب – غم. بیشتر وقتها اتفاقی که باید بیفتد نمی افتد. یارو جواب منفی می دهد. کسب و کار شکست می خورد. اخراجت می کنند. سرمایه گذاری، کلاه برداری از آب در می آید. طلاق بهترین گزینه می شود. قراردادی که دنبالش بودی بسته نمی شود. قوانین به ضرر تو تغییر می کنند. و الخ. تو خودت را بر روی زمین حس می کنی. در حالیکه هیچ کس دست یاری به سویت دراز نمی کند. البته که غمگین و افسرده می شوی. می دانی که دوباره باید از اول شروع کنی. از اول شروع کردن خیلی سخت است. از اول شروع کردن بار اول و دوم و سوم و چهارم و پنجم و ششم و هفتم و بار هشتم هم سخت بود. حالا دوباره باید از اول شروع کنی. غمناک است. تو غمگین هستی.

ج – نگرانی. نگرانی و موفقیت جدایی ناپذیرند. همه زوجهایی  که می خواهند ازدواج موفقی داشته باشند، نگران زندگیشان هستند. “امشب کجاست؟”، “منو دوست داره؟”، “آیا همیشه با من خواهد ماند؟”، “آیا بچه هامون وقتی بزرگ بشن موفق خواهند بود؟”، “اگر… چی؟
کسی که نمی خواهد موفق بشود اصولا نمی تواند نگران باشد. نگران چه چیزی؟ “آیا موفق خواهم شد؟”، “آیا به اندازه کافی سکس خواهم داشت؟”، “آیا بچه دار خواهم شد؟”، “آیا درآمد این ماه برای پرداخت حقوق کارمندان کافی خواهد بود؟”، ” آیا برای بازنشستگی پول کافی خواهم داشت؟”، “آیا به اندازه کافی تلویزیون تماشا خواهم کرد؟”، “آیا در کنکور رتبه تک رقمی کسب خواهم کرد؟” و الخ. نگرانی از شکست در طول سالیان گذشته چنان در من انباشته شده است که آن را در تک تک سلولهایم می توانم احساس می کنم.

د – جهالت. مسیر موفقیت از توقفگاههای جهالت و توهم می گذرد که همه آدمها در طی این طریق، بارها از آنها عبور می کنند.

خیالهایی مثل اینکه موفقیت برای همیشه باقی خواهد ماند. پول جاودانگی می آورد. یا اینکه اگر فقط “این…” را به دست بیاورم دیگر کار تمام است. دیگر خوشبخت خواهم شد. اگر فقط فلان قرارداد را ببندم. اگر فقط فلان دختر به من جواب مثبت بدهد. و الخ. در مسیر موفقیت معمولا آدمها خودشان را فراموش می کنند. در مسیر موفقیت مجبوری با کسی دوستی کنی که تو را به موفقیت نزدیکتر کند. مجبوری تظاهر کنی که از آدمهای خاصی خوشت می آید. مجبوری به جکهایشان بخندی. مجبوری با آدمهایی که قبلا دوستشان داشتی معاشرت نکنی. یکجایی یادت می رود که واقعا از چه کسی خوشت می آید و از چه کسی خوشت نمی آید. یاد می گیری که هر وقت که لازم است لبخند بزنی چون در کتاب یا مجله ای خوانده ای که این امر به موفقیتت کمک می کند. مجبوری در سمیناری، جلسه ای یا یک مهمانی ساعتها به خزعبلات آدمهای موفق گوش بدهی. مجبوری مالیات موفق شدن را به آدمهای موفق بپردازی. همانطور که آنها مالیاتشان را به آدمهای موفق قبل از خود، پرداخت کرده اند. مجبوری موقع دست دادن، فشار دست را مطابق کتاب تنظیم کنی. لباس پوشیدنت را هم همینطور. خیلی چیزهای دیگرت را هم همینطور.

 

خانم فوق الذکر مدت کوتاهی بعد از آن جلسه، در معامله ای سر من کلاه گذاشت. من به زودی موفق شدم.

 

مطالب مرتبط:

راهی برای درمان قطعی استرس و نگرانی

ترس از ریشه یابی ترس آلود ترس

روزی که احساس حسادت نکردم

دیدگاه‌ها

10 پاسخ به “تو به زودی موفق می شی”

  1. […] برایم هیجان انگیز نیست، از تنهایی لذت می برم، دنبال موفقیت نیستم، شوخ طبعیم کنایه آمیز است و از همه بدتر از ساعتها […]

  2. واااااااعییی 🙁
    همشش درسته همش…. 😐

  3. […] عیب نیست، یا راهی خواهم یافت، یا راهی خواهم ساخت. تو به زودی موفق می شی. […]

  4. mehrandokht

    موفق بودن ، این جایی یا آن جایی بودن یک جوری انگار کلک است . انگار خود آدم را از خودش را می دزدد.

  5. […] نسل بشر یا حل کردن مشکلات ملی و فرا ملی نیستم. برای موفقیت و مثبت اندیشی هم همینطور. من فقط سعی می کنم هر روز خودم […]

  6. […] ها دقیقا می دانند که بقیه آدمها چکار باید بکنند که موفق یا خوشبخت یا پولدار یا هر چیز دیگری بشوند. کافیست سری […]

  7. […] در موفقیت آدمها ندارد و هوش هیجانی تایین کننده میزان پیشرفت و موفقیت آنها در زندگی است روز به روز بیشتر طرفدار پیدا می کرد. […]

  8. […] امروز صبح هم مثل همه صبحهای دیگر بلندگوی وانت هایی که اسباب و اساس و لوازم منزل می خرند وضعیت هیجانی من را هر ده دقیقه از نیمه خواب آلود به عصبانی تغییر می داد. معمولا از وانت سوم به بعد به قدری عصبانی می شوم که فقط به راههای مختلف خفه کردن صدای بلندگویش فکر میکنم. مثلا قطع کردن سیم بلند گو با تبر و بعد قطع کردن گردن راننده تا هرگز موفق به وصل کردن مجدد سیم بلندگو نشود. و کارهایی از این دست. واضح است که هیچ کدام از راههایی که تا امروز به فکرم رسیده یا عملی نبوده و یا من قادر به عملی کردن آنها نبوده ام. راههایی مثل زندگی در طبقه بیستم یک برج در شمال شهر. یا در کلبه ای روستایی در سواحل اقیانوس آرام. اینجاست که می ترسم. چطور می توانم موفق به انجام این کار بشوم در حالیکه ساعت ده صبح هنوز از تخت خواب بیرون بیامده ام؟ اگر مجبور بشوم تا آخر عمر این وضعیت را تحمل کنم چی؟ اگر وضعم از این هم بدتر بشود و جایی بروم که سر و صدا بیشتر باشد چی؟ اگر موفق نشم چی؟ […]

  9. […] فقط یک عدد را مال خودم بکنم تلاش کردم. من از آن آدمهای نابغه ای (نخبه) که تو تلویزیون با آنها مصاحبه می کنند و می گویند که […]

  10. Sami

    به عنوان اولین روانشناس حاضرم منکرش نشم!

دیدگاهتان را بنویسید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *